۱۳۹۲ بهمن ۳۰, چهارشنبه

Double A


صبح از بس که کمرم سنگین بود و درد غیر متمرکز داشت خیلی بی حوصله و شاکی روز را شروع کردم و تو هم با ناراحتی زیاد بابت وضعیت من رفتی سر کار. بعد از اینکه رفتم کلی و وسايلم را پهن کردم و برای گرفتن قهوه به کرما رفتم در هوایی که تنها ۴ درجه زیر صفر بود و به همین دلیل برای این موقع از سال حسابی گرم و البته آفتابی کمی تا کافه راه رفتن و برگشتن به کتابخانه حالم را جا آورد. بهت زنگ زدم و گفتم که نگرانم نباشی و حالم بهتره. متمرکز درس خواندم و تو هم گفتی که خیلی خیلی سرت شلوغ هست. بعد از نهار- که یک سالاد بسیار دل انگیز و نابی بود که برایم درست کرده بودی- داشتم درس می خواندم که بهم تکست زدی که تری نمره های مقاله را داده و خلاصه دو نمره ی A  گرفتی به سلامتی و جودیت هم بهت گفته که به احتمال زیاد فردا می توانی سفارش ریز نمراتت را بدهی. گفتی که رایان بلت هم از دانشگاه تورنتو بهت جواب داده که حتما برایت رفرنس لتر می نویسد. خلاصه که حسابی زدی توی خال و حالمون جا آمد. با اینکه گفتی و تاکید داری که بدون کمک من نمیشد. اما خودت هم می دانی که اگر مجبور نبودی که تمام وقت کار کنی خودت هم همین نتیجه را می گرفتی و الان اوضاع فرقی نداشت. فقط خیلی خوشحالم که بلاخره توانستم کاری را که باید برایت انجام می دادم در این مقطع جلو ببرم و حالا با اعتماد به نفس بیشتری هر دو باید روی تزهامون و با کمک من روی تزت تو کار کنیم.

بعد از اینکه ساعت ۵ از کتابخانه بیرون آمدم که برای ادامه ی درس بروم کافه ای بشینم و کمی فضا را عوض کنم و کمی هم راه بروم تا کمرم آرام شود بهم زنگ زدی که مرجان تماس گرفته و گفته که دکترش از پیش روی بیماری MS که داره بهش خبر داده و به همین دلیل داره برای یک مدت استراحت فردا به سانفرانسیسکو و پیش مریم میره و گفته اگر می توانیم امشب همدیگر را ببینیم. دختر خوبی است و خبر بدی. اما امیدواریم که همانطور که در تمام این سالها توانسته از پیش روی این بیماری به شکل خیلی موثری جلو گیری کنه اینبار هم موفق بشه و حالش خیلی زود بهبود پیدا کنه. خلاصه قرار شد که ساعت ۷ سسه نفری برویم گاستو و شامی دور هم بخوریم و کمی حال و احوال کنیم.

با اینکه قرار بود از دیروز ورزش کردن را جدی شروع کنیم- که البته دیشب هر دو با هم رفتیم پایین- و رژیم مناسب غذایی را هم رعایت اما امشب بابت مرجان با قائل شدن به یک استثناء کار را از فردا پی می گیریم. دیشب همینطور قسمت اول تاریخ ناگفته ی ایالات متحده را دیدی (من برای بار سوم) و البته لذت بردیم. کار را باید فردا شب دنبال کنیم و البته این جانب قرار است که از جمعه به سلامتی آلمانی را هم دوباره استارت بزنم و این مرتبه بی وقفه ادامه دهم. تا ببنیم که چه می شود.


۱۳۹۲ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

وقتی هیتلر هم چپ می شود!


در آروما نشسته ام و دارم کار دیوید هاروی روی سرمایه ی جلد اول را می خوانم. ساعت ۶ هست و هوا سرد و کلی هم برف از دیشب آمده. تو سر کاری و قراره که بزودی بیایی خانه تا با هم به سلامتی برویم پایین و کمی ورزش کنیم.

صبح بعد از اینکه مرا به کرما رساندی و رفتی سر کار تا الان خیلی فرصتی نشده که با هم حرف بزنیم- مثل تمام این ایام که تو کلی کار داری و البته من هم در کتابخانه هستم- امروز کمی سرمایه را خواندم و بعد موقع نهار مصاحبه ای که روزنامه ی اعتماد با غنی نژاد کرده بود درباره ی زندگی اش. مملکت را کلا دو دستی داده اند به اینها. اما جالبتر از آن،‌ بی شرمی و تحریف واقعیت است که با وقاحت ثبت ولی هر چند احتمالا فراموش خواهد شد. اینکه هیتلر هم سوسیالیست به معنای چپ کلمه می شود جالب است و از آن جالبتر مزخرفاتی که به خورد جوانترها و البته مرعوب شدگان خواهند داد.

 مصاحبه ی طرف- با اینکه چند نکته ی قابل بحث و حتی دفاع هم داشت- و خواندن نوشته ی سرکوهی درباره ی منصور کوشان که دیروز پس از سالها چالش با سرطان نیرو و حیاتش تمام شد و صد البته درد کمر باعث شد که زودتر از کتابخانه بلند شوم و بروم سلمانی و خانه و کمی نرمش کنم و حالا هم که آمده ام آروما و خلاصه همین.

قرار بوده از امروز هم مراقب تغذیه و حجم و کیفیتش باشم و هم ورزش کنم و هم آلمانی را دوباره شروع. آخری که هیچ! اولی هم تعریفی نداشت و مانده ورزش که قراره با هم برویم.

فردا باید ادامه ی کار هاروی را بخوانم و پنج شنبه خلاصه و چکیده ی مقالات ارسالی برای کنفرانس HM و تو هم که حسابی تا آخر هفته درگیر کارهای شرکتی به سلامتی.

۱۳۹۲ بهمن ۲۸, دوشنبه

گلوریا


امروز صبح با اینکه روز خانواده هست و در تقویم روز تعطیل محسوب میشه اما سندی بهت ایمیل زده بود که میروی سر کار یا نه و خلاصه معلوم شد که همانطور که تو دیروز گفتی تلاس تعطیل نیست. اما از آنجایی که با سحر، پویان و هستی، مازیار و نسیم قرار برانچ در درک هتل داشتیم مرخصی گرفتی و امروز را نرفتی سر کار.

تقریبا تازه از برانچ که تا ساعت ۲ نشسته بودیم برگشته ایم. سحر را به خانه رساندیم و سر راه با پیشنهاد تو برای مامان آیدین پماد پلیسپورین از داروخانه گرفت تا امروز به یکی از دوستانشان که راهی ایران هست برساند. بعد از اینکه سحر را رساندیم چون قرار بود که برنامه ریزی ورزشی، تغذیه ای، درسی و تفریحی کنیم آمدیم کرمای دانفورد و با اینکه دل درد گرفتیم از این همه چای و قهوه ای که خورده ایم اما حرفهای مفیدی زدیم.

الان هم تو داری با لپتاپ تلاس چندتا کاری که باید انجام بدهی را و سندی را در جریان قرار دهی انجام میدهی و من هم گفتم از وقت استفاده کنم و پست امروز و دیروز را بگذارم.


کار بخصوصی برای امروز نداریم و احتمالا کمی به کارهای شخصی و خانه خواهیم رسید و از فردا هم که تو به سلامتی کار و شرکت را داری و من هم درس و کتابخانه را.

اما دیروز! روز خیلی خوبی بود. با اینکه این چند روز تو تماما سر درد داشتی و دیروز تقریبا تمام روز با میگرن طی کردی. اما روز خوبی بود.

بعد از اینکه دوتایی با هم برای صبحانه رفتیم کافه ای فرانسوی جدید به اسم نوف که همان شماره ی پلاکش بود و حرفهای قشنگی زدیم و خوش گذراندیم و در راه برگشت با تهران حرف زدیم به خانه آمدیم و تو قرص خوردی که کمی بخوابی تا سر دردت تخفیف پیدا کند و من رفتم کلی و چند ساعتی درس خواندم اما کمرم خیلی اجازه ی نشستن نمی داد. به هر حال سه ساعتی نشستم و کمی کار کردم اما خیلی پیشرفتی نداشتم چون بابت استراتژی درسی و نوشتن مقاله ام گیج شده ام. اما به هر حال به نتیجه ای رسیدم که بد نبود و احتمالا بخش بخش روی سرمایه متمرکز خواهم شد و درباره ی دیالکتیک خواهم نوشت.

ساعت ۵ و نیم که آمدم خانه تو تازه بیدار شده بودی و حالت خیلی بهتر بود. من کمی ورزش کردم تا شب در سالن سینما بابت نشستن ممتد تمام روز از کمر درد بی تاب نشوم. شب رفتیم فیلم گلوریا از کشور شیلی که نامزد اسکار هم هست و بد نبود. البته تو بیشتر دوست داشتی و بخشی از دلیلش مربوط به موضوع داستان بود. به هر حال بعد از دیدن این چند فیلم واقعا جای گذشته ی فرهادی در میان این ۵ فیلم خالی است و با اینکه گفته می شود زیبایی بزرگ جایز خواهد برد اما به نظر من و تو شکار از دانمارک خیلی خیلی فیلم بهتری است.

دیشب با مادر و شب قبل با مامانم حرف زدیم. مامانم خیلی بابت خانه ای که به سلامتی گرفته خوشحال هست و خاله فرح و مهدی خان هم خیلی سعی کرده اند که تشویقش کنند و کمک فکری بدهند. خدا را شکر این طور که به نظر میرسه دوره ی بهتری را بعد از این همه سال و شاید بتوان گفت برای اولین بار در زندگی اش خواهد داشت به سلامتی. مادر هم خوب بود و البته خیلی دلش برامون تنگ شده و به قول تو امیدواریم که هر چه زودتر داستان پاسپورتها درست بشه تا بتوانیم راحت برویم و بهش سر بزنیم.

خب! روز آخر این لانگ ویکند- که از طرف شرکت شما به رسمیت شناخته نمی شود- بود و خیلی خوش گذشت. با اینکه بر خلاف برنامه ها نه کاتج رفتیم و نه بیرون از شهر و نه هیچ کار بخصوصی کردیم اما دو تایی با هم و در کنار هم خیلی خیلی به آرامش و خوشی لحظات را گذراندیم و خدا را شکر می کنم که اینقدر از در کنار هم بودن و با هم بودن لذت می بریم و در واقع بی آن نمی توانیم که زندگی کنیم.

خداوند همانطور که تو دیشب قبل از شروع فیلم در سالن بهم گفتی این نگاه و نفس و عشق را برایمان جاودان کند.
آمین!
 

۱۳۹۲ بهمن ۲۷, یکشنبه

امیلی


دیروز صبح بعد از اینکه رفتیم کرمای دانفورد با هم و کمی با مامانت تلفنی حرف زدیم. تو من را رساندی ربارتس و خودت آمدی خانه. چند ساعتی نشستم و کمی کار کردم و بعد با کمردرد نه چندان شدید به خانه برگشتم. تو خانه را تمیز کرده بودی و کمی با جهانگیر حرف زده بودی و بهش بابت ایده ی راه ندازی رستواران کمک کرده بودی و چند تا لینک و پی دی اف مرتبط فرستاده بودی. من که آمدم خانه نهار دیر هنگامی خوردیم و بعد از نوشتن و پاسخ چند ایمیل از جمله تشکر از انا که برام روزنامه های اتاوا را آورده بود که یادداشتم را چاپ کرده بودند ساعت نزدیک ۷ بود که راهی درک هتل شدیم برای شنیدن موسیقی و دو خواننده ای که تو بلیط برنامه را گرفته بودی. قبل از رفتن ایمیلی همکارت در تلاس بهت تکست زده بود که اگر اشکال نداره من هم بیام چون دوست پسرم امشب کار می کنه و برنامه ای ندارم. رفتیم و امیلی هم آنجا بود. چند ساعتی سر پا در آن سالن کوچک اما جالب ایستادیم و بعد از سه ساعت هم کمر من درد گرفته بود و هم کلا خسته شده بودیم تصمیم گرفتیم برگردیم خانه. ایمیلی را سر راه تا خانه اش رساندیم. دختر خوبی به نظر می آمد و از تو خیلی تعریف کرد و از اینکه چقدر با حضور تو کار در دفتر سندی راحتتر و منظمتر شده و چقدر سندی از بودن تو خوشحال هست.

بعد از اینکه برگشتیم و کمی از سرمای بیرون فاصله گرفتیم حدود ۱۲ و نیم بود که خوابیدیم.

الان هم تو آبمیوه ی صبح را گرفتی برای خودمان و ریک و بانا و داریم برای صبحانه می رویم بیرون. قرار شد برویم و عطری را که برای تو گرفته ام عوض کنیم. بعدش من میرم کمی درس بخوانم در ربارتس و شاید بروم سلمانی. اما شب قرار شده با هم بریم سینما فیلم گلوریا که نامزد جایزه ی بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان اسکار هم هست.


۱۳۹۲ بهمن ۲۵, جمعه

کلی برگه برای تصحیح


ساعت ۶ عصر هست و تازه از دانشگاه و کلاسهایم برگشته ام. اما چون صبح گفتی که تا کرما می رسانی مرا و کیفم را عوض کردم تا برگه های بچه ها را جا داشته باشم تا بیارم خانه کلید خانه را فراموش کردم همراهم بیارم. این شد که الان آمده ام کافه آروما که خیلی آرام و صندلی راحتی دارد برای من که کمرم حسابی اذیت می کنه. دارم بخش شئی وارگی در سرمایه ی مارکس را دوباره می خوانم و منتظرم که تو به سلامتی از سر کار برگردی خانه و شب با هم فیلمی ببینیم که کرایه کرده ام و احتمالا هنرپیشه اش جایزه ی اسکار را خواهد گرفت: Dallas Buyers Club با بازی متیو مک کاناگی.

قراره سر راه بروی هول فودز و برای شام شب والنتاین با هم دیگه شنیتسل درست کنیم و خوش بگذرونیم. قرار بود که فردا- بعد از اینکه دیدیم پول یک شب بیرون رفتن از شهر را نداریم تا کمی استراحت کنیم- با سمیه و جیمز و احتمالا یکی دو نفر دیگه برویم بلو مانتین تا تو بعد از سالها کمی اسکی کنی. هر چند که پیستش خیلی هم پیست نیست. اما کمر من به تصمیم تو- که البته حرفت هم درست بود- شرایط چنین برنامه و رانندگی تا آنجا را نداشت. خصوصا من که اسکی نمی کنم و باید چند ساعتی پایین منتظر شما می نشستم. اما در عوضش قرار شد که این سه روز تعطیلی را یکی دو برنامه ی مهیج برای خودمان بگذاریم ضمن اینکه درس و تصحیح برگه ها هم هست.

خب! این از این. هفته ی بعد ریدینگ ویک هست و جمعه کلاس ندارم اما در عوض برای HM باید کلی کار کنیم و جمعه هم جلسه ی چند ساعته را خواهیم داشت. اما تا آنجا قراره که ورزش و آلمانی و تمام کردن این دور جدید از سرمایه را پیش رو داشته باشم. تو هم ورزش و کار و رمان و کتابی که امروز بهت معرفی کردم و پرینتش گرفته ای تا برای تزت بخوانی. دموکراسی و سیاست نامتعارف بررسی آراء وبر، اشمیت و آرنت.


Telos/5th Grill


صبح جمعه هست و برف آرامی میبارد و تو تازه من را به کرما رساندی و خودت رفتی سر کار. بعد از اینجا هم من باید برم دانشگاه تا برگه های بچه ها را بعد از کلاس ها که قرار هست متن آدورنو را درباره ی جامعه شناسی موسیقی بخوانیم جمع کنم و عصر برگردم خانه.

دوشنبه تعطیل نیمه رسمی است و قرار شده که تو هم از خانه و با لپتاپ تلاس کار کنی. امروز ایمیلی از کنفرانس تیلوس آمد که برنامه و پنل ما را اعلام کرده بود که بی نظیر بود خصوصا که مدیر جلسه هم خود سردبیر تیلوس راسل برمن هست اما متاسفانه ما نتوانستیم برویم و بهشون خبر دادیم. برامون ایمیل زده اند که اگر می خواهید می توانیم از طریق اسکایپ *حضور بهم رسانیم* که بعید می دانم بشود.

دیروز با درد شدید کمر تا حدی که میشد در کتابخانه ماندم و بعد دیگه ساعت ۳ بود که دیدم نمی توانم تحمل کنم و گفتم که میام خانه و میرم جکوزی. آمدم و دیدم که جکوزی پنج شنبه ها تعطیل هست! خلاصه کمی در خانه وقت تلف کردم تا ساعت ۶ و نیم که قرار داشتیم در رستوران 5th Grill برای شب ولنتاین که من زودتر رسیدم تا تو از سر کار بیایی. یک غذای معمولی- خیلی معمولی- با آفتابه و لگن هفت دستی. باید با آسانسور ساخت سال ۱۹۰۵ تا طبقه پنجم می رفتیم که داخلش شبیه آپارتمانی کوچک بود و غذا و رسیدگی خیلی متوسط و البته گران. اما به هر حال تجربه ای بود و از اینکه رفتیم در مجموع پشیمان نبودیم.

بعد از اینکه برگشتیم خانه خیلی کوتاه با مامانم حرف زدم که قرار شد امشب مفصل برایمان تعریف کنه از خانه و شهر جدیدش. با خاله فرح بود و نیلوفر و خیلی خوشحال بود و گفت خیلی از آپارتمانش خوشش آمده و چقدر شهر و محیط خوبی هست و ... خدا را شکر! امیدوارم این سالها را در آرامش و با خوشی بگذراند. امیدوارم ما هم زودتر بتوانیم پاسپورت بگیریم و برویم دیدنش که مطمئنم شهرش را بیش از لس آنجلس دوست خواهیم داشت. با مادر که هنوز خبر نداشت مامان رفته سانفرانسیسکو تا فردا که به سلامتی بر می گرده اما مفصل حرف زدیم و گفت چرا نمیرویم دیدنش که حق دارد بی هیچ حرف و بهانه ای.

امروز هم که کار و دانشگاه برای من و تو و بعد از باید کمی در طول این ویکند جدا از تصحیح برگه ها به کمرم برسم که دوباره داره اذیتم می کنه. تو هم که خدا را شکر از گرفتاری این برگه و مقاله تری راحت شدی قرار شده که به سلامتی بشینی کمی به پروژه ی تز و البته MRP فکر کنی. بهت گفتم که وقتش هست که یک رمان با خیال راحت بخوانی.

۱۳۹۲ بهمن ۲۴, پنجشنبه

وینترلیشز


با اینکه کمرم درد می کرد اما نسبتا تا آخر وقتی که قرار بود در کتابخانه بشینم ماندم دیروز هر چند که خیلی در درسهایم پیشرفت نکردم. امروز باید بخش اصلی سرمایه که دارم روی آن کار می کنم را تمام کنم و دوباره برنامه ریزی کنم ببینم چطور می توانم خودم را به تاریخ هایی که برای خودم تعیین کرده ام برسانم.

دیروز بعد از اینکه از کتابخانه برگشتم کمی نرمش کردم و بعد رفتم بیست دقیقه ای پایین برای ورزش. تو هنوز نرسیده بودی و گفتی که کارهایت کمی طول می کشد و به همین دلیل من خودم رفتم پایین. برگشتم و دیدم که برخلاف برنامه و قرارهامون برای غذای سالم و مفید تو هوس یک غذای پنیری کردی و سر از ناچاس در آوردیم که من آبجو هم همراهش کردم و خلاصه همین شد که صبح هم سنگین بودم و هم بابت نشستن طولانی روی مبل *کمرناقص کن مان* درد داشتم.

برایم ساندویچ درست کردی و صبحانه خوردی و رفتی سر کار و من هم بعد از اینکه میزم را در کلی مرتب کردم برای صبحانه آمدم کرما و الان هم قبل از برگشتن می خواهم بروم فروشگاه بی که روبروی اینجاست و برای امشب که شب عشاق هست آن عطری که می خواستم را برایت بگیرم که دیروز درباره اش نوشتم. بعد میروم کتابخانه و سراغ جناب کارل ریشو و ساعت ۶ و نیم هم تو برایمان در لیست وینترلیشز رستورانی را که به همین مناسبت منوی ارزان درست کرده رزرو کرده ای و خلاصه قرار شام دوتایی با هم باشیم به سلامتی.

دیروز در کتابخانه که بودم مامانم برایم پیغام گذاشته بود که در راه و در قطار هست و به قول خودش به سلامتی به سوی سرنوشت جدید و به امید خدا خوش. بهش که زنگ زدم رفت روی پیغام گیر امشب باید با مادر و مامان حرف بزنم و البته با تهران هم. مامانت که طبق معمول زحمت کشیده و برایم مجلاتی که می خواستم را گرفته تا شاید اینبار برخلاف قبل بگوییم که برایمان پستشان کند بجای دادن به مسافر و زحمتهای دایمی.

فردا هم روز تحویل مقاله ی آخر کلاسهایمان هست و بچه ها با کلی بهانه و آرزو و ... کلی برگه برای تصحیح خواهند داد و هفته ی بعد من مشغول سر و کله زدن با این برگه ها و البته خواندن چکیده های کنفرانس HM خواهد شد.