۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

آخرین شب در اولین خانه ی مان


ساعت یک صبح یکشنبه 4 جولای هست. تو خوابی و من که به هوای بازی آلمان و آرژانتین بیدار نشسته ام دارم در تاریکی این چند سطر را می نویسم و نمی تونم خیلی ادامه بدم چون هم می ترسم با صدای تایپ کردن من بیدار بشی و هم بخاطر تاریکی خیلی با تاخیر می نویسم.

اما دلیل اینکه تصمیم گرفتم هر طور که شده این چند سطر را در این شرایط بنویسم فقط به این خاطر بود که آخرین شبی که من و تو در اولین خانه ی زندگی مان با هم هستیم را ثبت کرده باشم. تو که نیم ساعت پیش بعد از رفتن ناصر و بیتا ظرفها را شستی و رفتی توی تخت خواب بهم گفتی که امشب آخرین شبیه که با هم توی تخت مون می خوابیم و یک حالی شدم. البته بابت این که داریم به سلامتی میریم برای ساختن یک دوره ی درخشان دیگه و ادامه ی این زندگی یکتا و زیبا خیلی خیلی خوشحالیم اما به هر حال این آغاز زندگی ما در استرالیا بود که دوره ی جدید را ساخت.

به هر حال. گفتم امشب را تا تمام نشده اینگونه و اینجا ثبت کنم تا فردا که مفصلتر بنویسم که چقدر دیشب - یا بهتره بگم پریشب- بهمون خوش گذشت و در کنار دوستان مون چقدر لذت بردیم. و البته از امروز بگم که دوتایی چه روز قشنگی را با هم داشتیم و رفتیم راکس و برای خودمون از آنجا چند تا یادگاری از استرالیا خریدیم و شب بچه ها آمدند پیشمون و فردا شب هم رضا و ستایش می رسند و خلاصه که از حضور ما در این خانه که 21 جولای 2006 بود تا فردا شب - یا بهتره بگم امشبی که در پیشه - در این خانه دوتایی چه ایام بی نظیری را با هم داشتیم. چه حرفها و برنامه ها و کارها و پرشها و معناهایی را با هم ساختیم. البته تا چهارشنبه شب 7 جولایی هنوز اینجا خواهیم بود اما از فردا شب صاحبخانه های تازه به سلامتی و با آرزوی موفقیت خواهند رسید.

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

آغاز ماه و روزگار نو


اولین روز ماه جولای که به دانشگاه آمده ام. دیروز که یک جولای بود را به دلیل کارهایی که داشتیم و فرستادن بسته هامون و روز تولدم به دانشگاه نیامدم و حتی نتونستم در اینجا پستی بنویسم. این آخرین جمعه ای هست که به PGARC و احتمالا دانشگاه سیدنی خواهم آمد. البته درباره ی آینده ی بلند مدت که نه چنین آرزویی می کنم و نه دوست دارم که آخرین بار باشد.

خیلی خیلی خوشحال و هیجان زده و البته خسته ایم.

از چهارشنبه شب شروع کنم که بعد از رفتن به خانه و جمع کردن فرشها متوجه شدم که فرشها در کارتونهایی که براشون تهیه کرده ایم جا نمی شوند. خیلی نق زدم که این چه برنامه ای بود که برای امشب که این همه کار داریم گذاشته ای و حالا توی این وضعیت باید مهمانی هم برویم و فردا ساعت 10 برای بردن بسته ها میایند و ما این همه کار نکرده داریم.

به هر حال جا شد و دنی آمد دم در و تو که عدس پلو و رولت برای آریل و آن شب درست کرده بودی با چند کتابی که من برای دنی کنار گذاشته بودم بردیم و اتفاقا شب آرام و خوبی شد. دنی و لنرد ما را به اتاق طبقه ی دوم بردند که برای اولین بار شومینه اش را راه انداخته بودند و شومینه ی چوبی بعد از سالها که در شمال- عید سالی که مامانت و جهانگیر برای اولین بار رفته بودند دبی من و تو و بابات رفتیم ویلای شما- دیدیم.

به افتخار سفرمون شامپاینی باز کردند و هدیه ای بهمون دادند که پاکتی بود با 500 دلار توش. اکثر شب را درباره ی پروژه ی جدید دنی حرف زدیم که داره با جان کین و تامس پوگی و چند نفر دیگه طراحی می کنه و اگر موفق بشوند دولت را قانع کنند 27 میلیون دلار بودجه خواهند گرفت.

آخر شب هم لنرد ما را رساند و تا رسیدیم خوابیدیم تا برای فرداش که کلی کار داشتیم آماده بشیم. صبح که بیدار شدیم تند تند آدرسها را روی جعبه ها نوشتیم و ساعت کمی از 10 گذشته بود که دوتا جوان هندی آمدند و 26 بسته را بردند پایین. با اینکه خرابی آسانسور باعث شد که این تصمیم را بگیریم اما اگر آسانسور درست هم بود برای من تنهایی کار سختی بود بخاطر اینکه بعضی از کارتونها مثل کارتون فرش نزدیک به 25 کیلو بود. کمی بعد از آنکه آنها رفتند ماشین فرودگاه آمد و با کلی نق و غری که طرف راجع به جای پارک زد کارتونها را بارگیری کرد و 2700 دلار گرفت و رفت. خیلی خیلی گران شد. واقعا نمی دانم ارزش این چیزهایی که فرستادیم چقدر بود. اما بعید می دانم به غیر از اسن سه تا قالیچه که جدا از ارزش یادگاریشون خیلی هم قیمتی نیستند نصف پولی که برای "فریت" دادیم می ارزیدند. اما به قول تو این تمام زندگی ماست. تمام زندگی مادی ما. اما روی دیگرش که عشق و زندگی معنوی و روحی مون هست واقعا بی قیمته و واقعا بدون آن نمی توان زیست.

خلاصه که وقتی طرف رفت و ما آمدیم بالا ساعت 12 شده بود و بعد از نهار و خوردن دومین قرص های سر درد گفتیم کمی بخوابیم بلکه بهتر بشیم. نمی دونیم چی شد که یک دفعه هنوز چشممون گرم نشده بود که آنقدر گنجشک آمد روی لبه بالکن مون نشست و جیک جیک کرد که گفتیم چه خبره. نگاه که کردیم انگار که دنبال چیزی در تراس ما و همسایه بودند. به قول تو انگار که دنبال بچه ی یکی شون بودند. خیای چشمها و صدای نگرانی داشتند. اما بعد از چند دقیقه گویا که مشکل حل شد و همگی شون رفتند.

هنوز خوابمون عمیق نشده بود که دختری که تو باهاش قرار داشتی برای دیدن کتابهایی که باقی مونده بود آمد. "اینا" مالزیایی بود و وقتی فهمیدم که مثل دوستش روسری سرش داره از اتاق بیرون نیامدم که راحت باشه. آمد و کتابهایی را که می خواست برداشت و رفت. وقتی از اتاق آمدم بیرون دیدم بعضی از کتابها را نبرده و مونده و به تو گفتم اگر دوست داری بهش زنگ بزن و بگو بیاد بقیه رو مجانی ببره. به هر حال اینها مثل ما دانشجو هستند و این کتابها وسیله ی کارشونه. زنگ زدی و با اینکه کمی دور شده بود دوباره با جرخش برگشت و همه را برد. در اتاق که بودم می شنیدم که کلی دعایت کرد و گفت که با اون یکی دوستش که سری اول کتابها را از تو خریده در یک اتاق زندگی می کنند و شوهرانشان در مالزی کار می کنند و خرج تحصیل اینها را می فرستند. هر دو دانشجوی ادبیات انگلیسی هستند و دارند ضمن خرید کتاب برای درسشون بابت راه اندازی یک کتابخانه ی تخصصی در مالزی کتاب جمع آوری می کنند. خیلی دعایت کرد و خیلی به هر دومون حس خوبی دست داده بود. یادته قبل از اینکه بیایم اینجا هم پشت ماشین را پر کردم و چند صد جلد کتاب به حسینه ارشاد دادم. حس خوبیه. بخصوص اینکه فکر می کنی در این زمانه احتمالا اولین چیزی که در اثر فشار اقتصادی از سبد خانوارها کسر میشه بودجه ی فرهنگی و کتابه. برای دانشجوی ادبیات انگلیسی چه چیزی بهتر از کلی کتاب از شکسپیر و ولف و ییتس و درباره شون.

بعد زا رفتن "اینا" با مادر تلفنی حرف زدیم و عصر بود که برای اینکه دوتایی جشنی بابت سالگرد عروسی و تولدم بگیریم رفتیم بیرون. رفتیم خیابان خودمون "کینگ". به ایتالین بول رفتیم و یک غذا شریک شدیم و نان سیر و بعد از کمی قدم زدن در خیابان در هوایی البته سرد و یادآوری حرف شب قبل لنرد درباره ی کانادا که کلی بابتش خندیدیم رفتیم برای خوردن یک برش کیک به چینکوئه. من بهت گفته بودم که کیک درست نکنی. تو خیلی دوست داشتی این کار را بکنی اما هر دو خسته و بی رمق بودیم و قرار شد کیک را به هفته ی اول در خانه مان در تورنتو موکول کنی.

اما بذار قبلش حرف لنرد را بنویسم که تصویری از کانادا بهمون داد بی نظیر. وقتی می خواستیم سوار ماشین بشیم که ما را برسونه خانه تو گفتی خیلی سرده و لنرد که خودش کانادایی هست گفت شوخی نکن. وقتی بری کانادا آن وقت سرما را خواهی دید. زمانی که هر یک از سلولهای بدنت سرت فریاد میزنن که چه غلطی تو این هوای سرد می خوای بکنی که آمدی بیرون.
every cell of your body yelling at you what the fuck you are thinking about

خلاصه که یک ساعتی در دندی نشستیم و حرفهای خوب زدیم و برنامه ی روزها و ماه را مرور کردیم. اینکه امشب جمعه دور هم جمع شدن با دوستان در کوپر و بعدش چدی داریم و احتمالا تا 30 نفر خواهند آمد.

شنبه باید بریم راکس و برای خودمون یادگاری از استرالیا بخریم و شاید هم رفتیم بار اتریشی آنجا و نهاری خوردیم. شاید هم با ناصر و بیتا بریم.

یکشنبه تمیز کاری خانه را داریم و شبش که بچه ها میان و من میرم فرودگاه میارمشون و از دوشنبه تا چهارشنبه دنبال کارهای آنهاییم. پنج شنبه سحرگاه به سلامتی برای 5 روز دیدن خانواده به دبی میریم و چهارشنبه ی بعدش- سالروز انقلاب فرانسه- مسیر انقلابی مون را ادامه و از نو آغاز می کنیم و به امید خدا و سلامتی برای ساختن زندگی مون به تورنتو می رسیم.
پنج شنبه اش باید بریم دنبال "سین کارد" و کارهای بانکی و جمعه اش دانشگاه و بله! دانشگاه و دانشگاه و دانشگاه.

امشب همانطور که گفتم از ساعت 5 در بار کوپر با دوستامون قرار داریم و از ساعت 7 با همگی در چدی. امیدوارم شب خیلی به یاد ماندنی بشه. و میشه. تو برنامه ریختی و مثل همیشه تقریبا همه چیز را دیده ای.

دیروز که در اتاق بودم و تو داشتی با اینا حرف میزدی احساس کردم صدای تو برای من تنها صدای آرامش و لبخند نیست. صدای تو نفس و جلای روح و گرمای زندگی و خنده ی تو امید و حیات من هست و در یک کلام نفس تو روح و خنده و صدا و کلام تو نور زندگی منه.

جاودان باشی عشق من.


۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

لبخندی برای همیشه


خب دیدم که بهتره این جوری آخرین روز ماه و روز کاری تو را تمام نکنم و شب تولدم را با خنده و برگشت به روحیه ی خوب جشن بگیریم. برای همین به قول تو آخرین چت مون از "ریسرچ آفیس" را که اتفاقی با این جملات تمام شد و من هم یک جوک برایت فرستاده بودم کپی کردم و میذارم اینجا تا بعدا هم به این جوک و خاطره بخندیم.

ضمن این توضیح که ریچارد در رفرنس نامه ات نوشته که تو عضو محبوب و popular جمع بودی.

me: ‫پاپیولر جمع عشق من سلام

‫هستی؟

‫دوستت دارم ها

‫اینو خیلی خیلی بودن

‫بدون

n: wait azaiam

am on the phone

‫عزیز دلم ببخشید

‫داشتم با امارات حرف می زدم

‫آرشی من دارم کم کم پا میشم

me: وقتی آدم به وجود اومد و از برگی برای پوشاندن خودش استفاده کرد حوا او را دید و گفت همین یه برگه؟ آدم گفت نه یه کوبیده و دو تاگوجه هم زیرشه

n: ‫ههاهاهاهاهاها

‫عزیزم این آخرین پت من با تو از ریسرچ آفیس

‫عاشقتم همیشههههههه

<3

‫سی یا


۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

نصف شیطان


آخر وقت چهارشنبه آخرین روز ماه ژوئن هست و آخرین روز کاری تو در دفتر پژوهشهای دانشگاه. امروز برایت جشن خداحافظی گرفته بودند و یک کارت بزرگ را با نوشته های خودشان و آرزوهای قشنگی که برایت نوشته اند به یادگار بهت دادند. البته من PGARC بودم و نمی دانم دقیقا چه گذشته اما تو اینها را برایم گفتی و اینکه کیمبرلی و اریکا هم اشکشون در آمده بود.

ریچارد یک نامه ی کاری خیلی خوب برات نوشته و این رفرنس خوبی برای کار در کانادا خواهد بود. من هم که هیچ کار بخصوصی انجام ندادم جز مرتب کردن برصی از فایل های لپ تابم و سه ساعت با ناصر مثل دیروز درباره ی وضعیت ایران حرف زدن. نگرانی اون در زمینه ی نبود جنبه ی ایجابی در جنبش سبز هست و اینکه شاید به زودی همه چیز عادی بشه.

دیروز عصر که بعد از خرید رفتم خانه و دوباره داستان جمع کردن و بسته بندی کردن را تا دیر وقت داشتم. خیلی خسته شده ایم. و من بخصوص خسته و کمی عصبی شده ام. البته تو خیلی مراعات می کنی اما می دانم که بابت کارهای زیادی که داریم خسته شدنم در روحیه ام داره تاثیر میذاره که البته کوتاه مدت خواهد بود و بخشیش طبیعی.

فردا قراره ساعت 10 دو نفر بیان و بسته ها را ببرند پایین چون آسانسور هنوز درست نشده. امشب هم دنی میاد دنبالمون تا بریم خونه اش و تو از سر کار داری میری خونه تا برای آریل عدس پلو درست کنی.

در حینی که این پست را می نوشتم ناصر چندبار آمد بالای سرم و حرف زد و فکر کنم متوجه ی این وبلاگ شده باشه. البته امیدوارم که نه.

امشب شب تولد منه و وارد 36 ساله میشم. باورم نمیشه. اصلا باورکردنی هم نیست. هنوز هیچ کاری نکرده ام. هیچ کار جدی و اساسی که فکر می کردم تا این زمان باید بکنم.

شب تولدم مصادف شده با سیصد و سی و سومین پست این بلاگ. 333 نصف شیطان.

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

فشردگی


خب روزهای آخره و داریم کم کم آماده ی رفتن و شروع مجدد زندگی مون در جا و جهان تازه ای می شویم به سلامتی. دیشب تو دوباره چمدانها را باز کردی و کمی جابجایی در وسایل و لباسها انجام دادی و فعلا داریم دنبال جا برای لپ تاب بزرگتره که در خانه داریم و البته کیفش که خیلی سنگینیه می گردیم.

امروز صبح هم رفتیم کمپس و با اینکه تو دیشب خوب نخوابیده بودی اما با حرفهای قشنگی که زدیم حال و روحیه مون عالی شد و پیاده در هوایی بسیار سرد قدم زنان آمدیم دانشگاه. توی راه داشتم بهت می گفتم که احتمالا به دلیل شریط زندگی در دوره ی کودکی و نوجوانی حالت سختگیری نامناسب و فشار درونی را اینگونه پر اثر نهادینه کرده ام که هنوز که هنوزه بعد از 4 سال در یک محیط کاملا متفاوت نتوانسته ام خودم را از شر این خصوصیت راحت کنم. داستان اینجوری آغاز شد که آمدم آب بردارم دیدم یکی داره از پشت یکی دیگه از میزها بلند میشه که بره بیرون من آب را تندتر خوردم که پشت سر طرف نیفتم و زودتر بتونم بیام سمت تو تا بریم بیرون. خیلی احمقانه است می دونم. اما این شرایطی است که بخش بزرگیش به ایران و محیط آن بر میگرده که در شیوه ی رانندگیمون کاملا مشهوده و بخشی از داستان هم به خود من و شرایط بزرگ شدنم که به هر حال داریوش این تاثیر را داشت که حواسم باشه که مقصر خطایی نشوم.

نمی دانم بعدها وقتی این روزها را مرور می کنیم چقدر تنوانسته ام بر خودم محیط شوم و سبکی زندگی در شرایط ممکن لذت هم ببرم.

به هر حال تو بهم گفتی که خیلی بهتر از قبل شده ام و یکی از دلایلش را علاوه بر شرایط کلی همگی ما در ایران و شرایط خاص من تا اندازه ای همچنان ماندن در فضای قبل و حتی ایران تا حدودی می دانی.

خب! الان ساعت نزدیک 3 بعد از ظهر هست. می خواهم زودتر برم خانه و بسته ی آخر کتابها را ببندم و CD ها را سر و سامانی بدهم تا تو بیایی.

فردا به سلامتی آخرین روز کاری تو بعد از یک سال و نیم تمام کار کردن هست که در بینش درس هم خواندی و کنفرانس هم رفتی و مقاله هم چاپ کردی و خلاصه زندگی را هم به لحاظ مالی و هم معنوی و دانشجویی تو معنا کردی و نه من.

امیدوارم در کانادا بتوانم جبران کنم از هر نظر.

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

فولی بوک


آخرین دوشنبه ژوئن سال 2010 ساعت 3 و 35 دقیقه، هوا آفتابی اما سرد و من در PGARC هستم و تو سر کار. شنبه عصر با ناصر و بیتا از طرف دانشگاه آمدیم گلیب و تو که زودتر از ما به کافه رسیده بودی منتظرمون نشسته بودی و خلاصه دو ساعتی نشستیم و کادویی که تو برای قبولی بیتا گرفتی و هدیه تولد ناصر را بهشون دادیم و ساعت 8 بود که رسیدیم خانه.

یکشنبه را به هوای اینکه بریم راکس و هم یادگاری از اینجا برای خودمون بگیریم و هم قدمی بزنیم رفتیم بیرون و بعد از صبحانه سوار بر اتوبوس داشتیم میرفتیم که رسیدیم به تا فروشگاه آپل و از آنجایی که هیچ کس باورش نشده که من واقعا از iPad خوشم آمده گفتم بیا بریم و یه نگاهی بهش بکنیم. آره! جالب بود و البته گران. اما از بس هوا سرد شده که تصمیم گرفتیم برگردیم برادوی و خرید هفتگی مون را بکنیم و بریم خانه.

خلاصه که روز خوب و آرامی را داشتیم. با خاله فریبا بعد از مدتها حرف زدیم و تولدش را تبریک گفتیم و من تا دیر وقت نشستم و فوتبال آلمان و انگلیس را دیدم و به سخنرانی محرمانه وزیر اطلاعات که روی اینترنت گذاشته اند گوش کردم و تاسف بیشتر بابت آنچه که بر سرمان می رود.

صبح که بیدار شدم کمی دیر شده بود اما تو چون دیشب دیر خوابیده بودم بیدارم نکرده بودی تا بیشتر بخوابم. از خانه که آمدیم بیرون ساعت از 8 گذشته بود. قرار بود که بریم اینترنشنال آفیس و مدرک ریز نمرات ایرانم را ازشون بگیرم و برای یک بار دیگه بفرستم داشنگاه یورک. اولش گفتند سه روز طول میکشه تا پرونده ات بیاد. اما تو باهاشون حرف زده بودی و نیم ساعت بعد یکی را فرستادند و پرونده را از آن طرف دانشگاه آورد. خلاصه که اصل ریز نمرات را برداشتیم و رفتیم پست. این بار DHL کردیم و حالا باید ببینیم دیگه چه داستانی برامون در میارن.

از پست سه تا جعبه هم گرفتیم تا وسایل باقی مانده را جمع کنیم و آماده ی فرستادن کنیم. قراره پنج شنبه بیان و ببرنشون. البته اگه آسانسور درست شده باشه تا آن موقع که خیلی شانس آورده ایم.

دیشب تو برگه هایت را هم تمام کردی و امروز بعد از پست دوتایی با هم رفتیم دفتر مایکل و اتفاقی خودش هم آنجا بود و برگه ها را بهش دادیم.

یادمه حدود 80 روز پیش اینجا نوشتم که باید قدر این ایام را بدانم و خوب بخوانم. هیچ متن درست و حسابی که نخواندم جای خودش که هیچ کار اساسی هم نکردم. طبق معمول نمره ام مردودی است.

حالا باید ببینم این چند روز باقی مانده این چندتا مقاله را خواهم خواند یا نه. البته فردا شب که آخرین جلسه ی بدیو را می روم. چهارشنبه شب خانه ی دنی می رویم. پنج شنبه وسایل را باید بفرستیم. جمعه شب هم مهمانی خداحافظی مون در بار کوپرز و بعدش هم رستوران چدی خواهد بود. شنبه را قرار است بریم راکس و یادگاری بخریم و یکشنبه هم بچه ها از ایران میان و از دوشنبه تا چهارشنبه باید کارهای آنها را بکنیم.

پنج شنبه سحرگاه هم که به سلامتی عازم دبی خواهیم بود و بعد از 5 روز به تورنتو میرویم که تو امروز اتاقی را برای دو روز اول در آنجا اجاره کردی.

۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

خر تو خر


شنبه عصر هست و من با ناصر در دانشگاه هستیم و قراره نیم ساعت دیگه تو و بیتا هم بیایید "بدمنرز" تا بابت قبولی بیتا و تولد ناصر شیرینی و قهوه ای دور هم بخوریم.

دیشب به زور تا دیر وقت نشستیم تا بتونیم با دانشگاه یورک در رابطه با کار من که به طرز احمقانه ای بهم پیچیده شده صحبت کنیم. تو که از خستگی خوابت برده بود و من دلم نیامد بیدارت کنم. پیش خودم گفتم باشه تا هفته ی بعد صبر می کنم که دیدم خودت ساعت را برای یک بامداد گذاشته بودی و من که جلوی تلویزیون به بهانه دیدن فوتبال منتظر جواب ایمیلم از گروه خودم در دانشگاه بودم دیدم بیدار شدی و نشستیم به زنگ زدن. ده جا زنگ زدیم و آخر سر هم جواب نگرفتیم که آیا مدارک من رسیده یا نه. خلاصه که حسابی اعصابمون بهم ریخته بود. ایمیل دوباره ای زدیم و تو خوابیدی و بعد از چند دقیقه من دیدم که ایمیلم را "جودیت" که مسئول کارهای دپارتمان هست جواب داده که فرستادن کپی مدارک فایده ای نداره. خلاصه یک ساعتی بیدار نسشتم و دوباره ایمیل زدم که بابا جون من فقط می خواهم بدانم مدارکم رسیده و دریافت شده یا نه. گروه یک چیز میگه. دانشگاه یک چیز دیگه و آموزش که کلا میگه ما اساسا رکوردی از فایل تو نداریم.

خلاصه که یک ایمیل بلند بالا زدم و ساعت نزدیک 4 بود که خوابیدم. قبل از 9 بیدار شدیم و دیدم جوابی نداده اند و داستان را برای تو هم تعریف کردم و گفتم که حالا دوشنبه از دانشگاه سیدنی اصل مدارک ریز نمراتم را میگیریم و با DHL دوباره براشون می فرستیم.

به قول تو واقعا پدرمون را در آورده اند و بدتر از همه اینکه بابت چیزی که اساسا نباید کار سختی باشه. اینکه بله مدارکت رسیده یا نه هنوز نرسیده. دیشب که آموزش گفت اگر هم برسه حداقل دو هفته طول میکشه تا "پروسس" بشه. به هر حال که این طوریه و خیلی بابت مسایل احمقانه ای داریم انرژی میذاریم.

خلاصه که هر دو از این وضعیت احمقانه به کلی کلافه و خسته شده ایم. البته راه حل داره اما امروز که موقع صبحانه با هم در دندی داشتیم حرف میزدیم به این نتیجه رسیدم که این سر در گمی و هزار جور حرف زدنهای آنها به دلیل اینکه موقعیت ویزای من و نحوه ی پذیرشم یک دفعه برایشون تغییر کرده و احتمالا مدارکم هم جابه جا شده و بهم ریخت واسه ی همینه که هر بخشی یک حرف متفاوتی میزنه.

به هر روی تا دوشنبه و سه شنبه خبری نمی تونیم بگیریم.

خب! امروز را در دانشگاه به دانلود کردن کتاب از سایت کتابخانه ی دانشگاه گذراندم و دوباره جنون جمع کردن کتاب و مقاله کار دستم داد.

تو هم بعد از صبحانه رفتی سلمانی که موهایت را درست کنی. حالا که قراره بیایی کافه بدمنرز تازه می بینمت و کلی کیف دیدنت را به روح و چشمهایم می چشانم.

قرار گذاشته ایم تا حد امکان بابت هیچ چیز خودمان را اذیت نکنیم. این داستان یورک هم وبال و بختک شده اما باید آسان بگیریم و حلش کنیم. به خیر بودنش باید فکر کنیم تا راحتتر باهاش کنار بیایم. فردا احتمالا نمیام دانشگاه و آخرین بسته کتاب را می بندم و شاید هم دوتایی رفتیم برای آخرین بار موزه ی شهر.