۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

دوباره یورک


جمعه 25 ژوئن ساعت 5 و ربع عصر هست. من در دانشگاهم و تو از سر کار رفتی یک سر اول دفتر هرمان تا کارهای فرمال پس گرفتن پول جلوی خانه را انجام بدی و همین الان بهم زنگ زدی که در اتوبوس هستی و داری برای سلمانی میری برادوی.

دیروز عصر هرمان که آمد خانه را نگاه کنه رویش نشد که بیشتر از 4 دقیقه در خانه باشه و باورش نمیشد که ما چهار سال آنجا زندگی کرده ایم. میگفت خانه را مثل روز اولش دارم تحویل می گیرم. نه کشو و کمدی را نگاه کرد و نه گاز و فرو ... خلاصه فقط یه نگاه کلی به خانه کرد و رفت. بعدش من و تو که حسابی احساس سبکی می کردیم کمی با هم نشستیم و در اینترنت دور و بر دانشگاه تورنتو و محلهایش را نگاه کردیم و دنیال خانه گشتیم و ساعت 6 بود که هر دو گشنگی و آرامشی که داشتیم را با رفتن به ایتالین بول و خوردن پاستا و حرفهای قشنگ زدن جبران کردیم.

سر شب هم دوباره زنگ زدیم ایران. شب قبلش با بابات که مشهد بود برای تولدش حرف زدیم و دیشب هم به مناسبت روز پدر. خدا حفظش کنه و همه ی رفتگان را بیامرزه و پدر من را هم هیمن طور. خدا داریوش را هم موفق و سلامت نگه داره. تمام عزیزان و پدران و مادرانی که برای بچه هاشون و تربیتشون زحمت کشیده اند.

شب تو خیلی خسته بودی و زودتر از من خوابیدی و من کمی با کتابهای فتوکپی و شیرازه خورده ام ور رفتم و بعدش خوابیدم. قبل از خواب با ناصر و بیتا حرف زدیم و خبر قبولی بیتا در امتحان زبانش را هم گرفتیم و به سلامتی از ترم آینده بیتا هم میره دانشگاه و زندگی شون رنگ و بوی تازه ای میگیره.

امروز صبح که طبق معمول این چند وقت با حالت بی خوابی صبح خیلی زود بیدار شدم اول از همه رفتم سراغ ایمیلم که ببینم از دانشگاه یورک خبری شد یا نه و دیدم که هیچ جوابی درباره ی رسیدن ریز نمرات و اجازه ی ثبت نامم نیامده. خلاصه که خیلی حالگیری و اعصاب خوردی مجدد داره. حالا نوبت اینه که هر روز پیگیری این کار را بکنیم. حالا امشب باید بهشون زنگ بزنیم و ببینیم چه کار میشه کرد.

بعد از اینکه آمدیم دانشگاه از پست پیگیری کردیم و دیدیم که میگن کمتر از 24 ساعت یعنی 3 ژوئن خاک استرالیا را ترک کرده و دیگه از کانادا خبری ندارند. اشتباه کردیم که با DHL نفرستادیم. با اینکه با پست اکسپرس دادیم و من هم از تو تلفنی پرسیدم و به این نتیجه رسیدیم اما الان متوجه شدم که واقعا اشتباه بود و باید این هزینه ی اضافی را می دادیم الان مدتها بود که بی خود نگرانی این یکی مورد را نداشتیم.

امروز بهت گفتم که واقعا از این داستان ها خسته شده ام. بعد فشارهای ماه قبل و تصحیح برگه ها و کارهای رفتن و تمیزی خانه و ... دیگه این یکی واقعا دم رفتن به قول اینها Pain in the ass شده.

بگذریم. امشب قراره دو تایی با هم بشینیم و حالی کنیم. فردا هم عصر به مناسبت قبولی بیتا و تولد ناصر میریم کافه ای میشینیم و گپی می زنیم که احتمالا از جمله روزهای آخری هست که دور هم باشیم حداقل تا مدتها.

خیلی منتظر این هفته بودم که بشینم و چندتا مقاله ی درست و حسابی را که دوست دارم و از مدتها نشان کرده ام بخوانم اما فعلا که حال و حوصله اش را ندارم امیدوارم از فردا همتی کنم و قدر موقعیت بدانم.

تو فردا به سلامتی با وقت قبلی که گرفتی میری موهایت را در سلمانی شیک محل خودمون مرتب کنی و البته برای جلوگیری از خرج زیاد برای کوتاه کردنشان امشب رفته ای Just Cut که سلمانی ارزانی در برادوی هست.

من هم ممکنه فردا یا پس فردا یک سر بیام دانشگاه شاید هم نه. به هر حال قراره که کمی به کارهای جمع و جور کردن آخرین بسته های کتاب و لباس هایمون برسم و تو هم البته برگه های باقی مانده ات را باید تمام کنی به سلامتی.

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

وایتکس


خب بعد از دو روز تمام در خانه ماندن و سکینه خانم شدن امروز را آمده ام دانشگاه و از صبح تا حالا که نزدیک ساعت 3 هست دارم به جمع و جور کردن اینجا و مرتب کردن مقالات و کتابهایی که می بریم و نمی بریم می پردازم. الان هم باید بلند بشم و بیام طرف تو تا با هم بریم کپی سنتر دانشگاه تا کتابهایی را که کپی کرده بودم و برای شیرازه زدن داده ام آنجا بگیریم و بعدش بریم خانه که ساعت 4 هرمان میاد و خانه را میبینه تا مرتب باشه و آماده ی تحویل.

آسانسور هنوز خرابه و گفته اند دوشنبه درست میشه. بهتره که بشه و گرنه ما می مونیم و نزدیک 20 تا کارتون کتاب که نمی دونم چطوری ببریمشون پایین. از دانشگاه یورک هم که هنوز خبری نشده و عجیبه که ریز نمراتم نرسیده. امیدوارم به خیر بگذره که دوباره داره اذیت کننده میشه.

چون وقت ندارم سریع بنویسم که تمام خانه را جارو زدم و کف آشپزخانه وحمام و پشت یخچال و ماشین لباسشویی و دیوارها را با وایتکس شستم و دو روزه که تمام خانه بوی وایتکس گرفته. پرده ها و پنجره ها و همه و همه را شسته ام و تو هم داخل کابینتها و فر و گاز را تمیز کرده ای و همه چیز آماده ی تحویل هست. واقعا خانه بعد از 4 سال زندگی توش تقریبا مثل روز اولش شده و خیلی تمیزه و مرتبه.

من ماندم خانه و تو هم هر روز رفتی سر کار تا از آن طرف به کارهامون برسیم و خللی در روند رفتن مون به سلامتی پیش نیاد. با اینکه دست و بدنم بخصوص شب اول خیلی درد گرفته بود و بخصوص بخاطر آسم ریه ام از بوی وایتکس اذیت شده بود اما الان همه چیز عالیه و روحیه ی هر دومون خیلی خوبه خدا را شکر.

امروز روز خاصی برای استرالیا بود. هم کوین راد - نخست وزیر- توسط حزب خودش برکنار شد و هم استرالیا در جام جهانی حذف شد.

برای ما هم روزهای خوب و خاصی هست و امیدوارم که همینجوری بمونه.

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

سکینه خانم میشم


ساعت 5 عصر هست و هر آن تو باید از سر کار برسی خانه. من ساعت 2 بود که بعد از اینکه رفتم گلیب و برای تو نان و شیرینی از نان فروشی تازه باز شده ی آنجا خریدم آمدم خانه.

دیروز یکشنبه را با هم خانه بودیم و بعد از صبحانه و خرید از برادوی برگشتیم خانه و کمی به کارهای این مدت مون ه جمع و جور کردن و تمیزکاری خانه است رسیدیم. آسانسور هنوز خرابه و برای بردن جعبه های کاغذ و وسایل اضافی به طبقه ی پایین و آشغالدونی خیلی دردسر داریم.

پیش از نهار بود که مامانت از طریق اسکایپ زنگ زد و یک ساعتی باهات درباره ی جهانگیر حرف زد و درد دل کرد که مطابق معمول شبها تا صبح بیداره و نه درسی و نه کاری و هر چه هم تا اینجا به من و بابات گفته درباره ی درس خواندن و زندگیش دروغ بوده. ضمن اینکه از قرار به کارت اعتباری بابات که امانت دستش بوده هم دست زده و خلاصه بابت خرج و تفریحش همه را به باد داده و حالا که بابات می خواد خانه و ماشین برای آنجا بگیره مامانت را تحت فشار گذاشته که به بابا نگو و بذار این چیزها را بخره بعد من "همه چیز" را درست می کنم.

راستش صبح که در دندی بودیم و داشتیم صبحانه می خوردیم و تو گفتی بابا گفته حالا که جهانگیر هم میگه بنز شاسی بلند بگیریم و شاید بهتر باشه این کار را بکنیم من بهت گفتم با بابات صحبت کن و بگو با اینکه فرق چندانی احتمالا از نظر قیمت بین این ماشین و آن ماشین نیست اما بنز زیر پای یک جوان که تا دیروز با تاکسی و ماشین دوستاش این طرف آن طرف میرفته و یک دفعه بعد از 7 سال زندگی در دبی بنز سوار میشه باعث تو چشم آمدن بیش از حد زندگی خودش و خودشون میشه و تو گفتی درسته و باید باهاشون صحبت کنم. بعد از حرفهای مامانت اینقدر از جهانگیر و داستان های همیشگی و این بار البته فشاری که داره به مامان و بابات میاره ناراحت شدی که نمی تونستی جلوی اشکهایت را بگیری و حرفهای من هم خیلی تسلی بخش نبود.

راستش مدتی بود که از جهانگیر خبری نبود و اگر هم بود خیلی خیلی خوش خبری و خبرهای زیادی خوب بود. جوری که به قول اینها It's too good to be true

به هر حال داستان این دفعه فرق هم می کنه. خودش هم گفته بی خیال من بشید و من نمی خوام درس بخونم و ... . بلاخره اگر درس خوان بود که بعد از 7 سال یه لیسانس گرفته بود. اما نکته ی ناراحت کننده ی داستان باورهایی هست که بی جهت در دل مامان و بابات ایجاد کرده بود. بگذریم. هرچند که اشکهای دیروزت را فراموش نمی کنم.

اما از این داستان بریم سراغ داستان امروز که تو خبردار شدی و اوش خیلی شوکه. PGARC بودم که بهم زنگ زدی گفتی یه خبر خیلی بد. من امسال پولی بابت مالیاتی که دادم از دولت پس نمی گیرم. یعنی تکست ریترنی در کار نیست چون شامل کسانی که تمام وقت در یکسال کار کرده اند نمیشه. از آنجایی که حدود 6 هزار دلار از پولی که دستمون خواهد بود برای رفتن به کانادا از این منبع بود و این نصف پولی هست که خواهیم داشت این موضوع خیلی باعث ناراحتی و حتی نگرانیت شده بود.

جمع کردم و آمدم کافه پارما و گفتم تو هم بیا پایین و نشستیم نیم ساعتی با هم حرف زدیم و خیلی حالت بهتر شد و خیلی بهت روحیه دادم. گفتم این را در نظر بگیر که دانشگاه به من 13 هزار دلار پول میده. اینکه برای خرید بلیط هایمان بابات زحمت تامین هزینه را کشید و ینکه پولی که بابت وسایل مون گرفتیم بیشتر از آنچیزی بود که در نظر داشتیم چون به هر حال بخش عمده اش را می خواستیم مجانی به دوستان و خیریه بدهیم. و از همه مهمتر بت گفتم اصلا نگران نیستم و تو هم نباش چون داریم جایی میریم که می توانیم از پس هزینه هایمان بربیاییم. آنقدر راه و کمک و امکان وام دانشجویی برای هر دومون هست که جای نگرانی نیست و مطمئنم بعد از مدتی کار خوبی هم میگیریم. خلاصه که واقعا حالت سرجاش آمد و خیالت تا اندازه ی زیادی راحت شد.

از آنجا هم رفتم گلیب و تو برگشتی سرکارت و من هم آمدم خانه. بعد از نهار با مامانم تلفنی بعد از مدتی حرف زدم و گفت که دوباره تلفنش با بابک و مهدیس مسئله دار شده. گویا بعد از چندبار زنگ زدن و پیغام گذاشتن اینبار که موفق شده باهاشون حرف بزنه گفته که چون نمی داند آنها چه زمانی را استراحت می کنند و کی سرکار می روند و ... این طوری شده که بعد از تلفن خاله آذر بهش گفته که هما جون باز اینها فکر کرده اند که تو و - در واقع همه ی ما- یک منظوری دیگه ای با این حرفهامون داریم و دوباره اینها بهشون برخورده. من هم به مامانم همان چیزی را گفتم که به بابک بعد از آن داستان معروف و دورغهایی که مهدیس از طرف من سرهم کرده بود و من بی آنکه بدانم زنگ زده بودم که تازه اگر سوء تفاهمی پیش آمده عذرخواهی کنم - که واقعا خیلی خیلی از این تلفنی که کرده ام پشیمانم و ای کاش هرگز بابت کاری که نکرده بودم و تازه بعدا فهمیدم به چیزهای دیگه ای هم متهم شده ام عذرخواهی نکرده بودم- گفتم. اینکه برای آدمی که همه چیز را درفضای سوءتفاهم می بینه و دوست داره ببینه و برای خودش جهان را با شیشه ی کبود تعریف کرده نه با رنگ عالم همه چیز کبود و همه کار به قصد سوء و منظور دیگه ای هست.

الان که داشتم می نوشتم تو از سر کار آمدی خانه و سه ربعی را با هم نشستیم و تو حالا رفتی کافه دندی که جن مارتین را ببینی که از قبل باهاش قرار داشتی. اولش گفتم من هم میایم اما بعد قرار شد تو بری و من به کارهایم برسم. دوتا کتاب آشپزی حسابی هم برایش کادو کردی و به مناسبت جشن فارغ التحصیلی اش برایش بردی. خیلی دوست و خیلی دختر خوبیه.

اما از فردا و پس فردا بگم که قراره من خانه بمانم و برای پنج شنبه که قراره هرمان از آژانس معملات ملکی بابت تحویل خانه بیاد خانه را تمیز کنم. تو هم که میری سرکار و عصر میای برای کمک به من در تمیز کردن آشپزخانه. خلاصه با اینکه تو اصلا موافق نبودی اما راضی ات کردم که این کار را به من بسپاری. حمام و کاشیهای دستشویی، پرده و حاشیه ی در و پنجره ها، موکت و شیشه ها با منه و البته با کمک تو این دو روز را میفتیم به جان خانه و آماده ی تحویلش به بچه ها می کنیم و بعد به سلامتی آماده ی رفتن میشیم.

خلاصه که دیروز که در برادوی داشتیم ابزار کار و شوینده و ... می خریدیم گفتم این دو روز را به من بسپار که قراره سکینه خانم بشم.

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

مایکل، استلا و چارلی


خب! برگه های این ترم را تمام کردم. البته این برگه های آخر را خیلی دقیق شاید - به دقت امتحانات میان ترم- تصحیح نکردم. اما در مجموع بد نبود. درس کرین برایم این نکته را داشت که چقدر می توان ذهن دانشجویان مستعد را نسبت به مسایل موجود تحریک و نسبت به راه حل های احتمالی حساس کرد. برخلاف درس آنت که به نظرم تجربه ی بطالت محض برای چنین دانشجویانی بود. به هر حال این هم تجربه ای بود که کسب کردیم و برای ادامه ی راهمان مسیری که باید برویم و تا حدی رفتیم.

ساعت 6 هست و هوا کاملا تاریک شده. تو تا همین چند دقیقه ی پیش که با هم تلفنی حرف زدیم با شبنم بودی و تازه از خرید در DFO در مسیر برگشت به خانه بودی. رفتی و سوغاتی های لازم برای بابات و جهانگیر و همه ی کسانی که قراره به سلامتی در دبی ببینیم را خریدی.

تقریبا نزدیک ظهر بود که از هم جدا شدیم و بعد از صبحانه در گلیب و کافه ی "بدمنرز" تو رفتی سمت ایستگاه قطار تا بری سر قرارت با شبنم که با ماشین می آمد تا جایی و از آنجا با هم می رفتید DFO و من هم امدم دانشگاه. البته مسلما بعد از سرکشی به کتابفروشی های گلیب. اتفاقا کتاب Laclua: A critical reader را خریدم که چندباری برای خریدش وسوسه شده بودم و به نظرم برای کار آتی و آینده ام خوب میاد.

اما از دیشب بگم که استلا لطف کرد و آمد دم در خانه دنبال مان و رفتیم خانه شان. خانه ی بسیار زیبا و جالبی داشتند و گفتند که یک طراح اسپانیش به نام خانه را دکور کرده است. چارلی سگ بسیار بزرگشان هم تمام شب یا داشت لابلای دست و پای ما بازی می کرد یا پوزه اش را روی میز غذا می گذاشت و آخر سر هم از سر و کول همه بالا رفت و خلاصه وقتی رسیدیم خانه لباس هایمون را یک راست انداختیم در ماشین لباسشویی.

تاپاس و شام و دسر خیلی مناسبی مایکل برای شب درست کرده بود و تمام مدت درباره ی تجارب و تز مایکل حرف زدیم. یک پارچه ی دستباف به دیوار هم داشتند که زنی افعانی در جواب محبتهای مایکل برای پرونده اش در زندان بافته بود با چند سطر شعر که برایشان ترجمه کردیم.

آخر شب هم به زور گفتند که خودمان می بریمتان. با اینکه خیلی دور بود اما اجازه ی تاکسی گرفتن بهمون ندادند و با محبت بسیار برگرداند مون دم در خانه. تو ماشین که تو دایما چرت میزدی و مثل هفته ی پیش که شبنم و مجتبی داشتند با ماشین میرسوندمون خانه نه تونستی یک کلام حرف بزنی. حرف که هیچی تمام مدت با سر پایین و کمربند بسته روی صندلی تلو تلو می خوردی. وقتی رسیدیم اینقدر دوتایی با هم خندیدیم به این حالت تو و داستان های چارلی که حسابی خواب از سرمون پریده بود. البته همون دم در از شدت سرما حسابی هوشیار شده بودی اما خنده ی خوبی بود بعد از مدتها از اون خنده های اصیل.

برنامه ی فردا و هفته ی آینده ی هردومون بیش از هر چیز معطوف تمیز کاری و مرتب کردن خانه برای بازدید روز پنج شنبه خواهد بود. البته به غیر از داستان برگه های تو و کار پرفشار این هفته ات و بدیوخوانی من. ضمن اینکه الان نزدیک 3 هفته هست که آسانسور ساختمان خرابه و قرار بوده خیلی زودتر از اینها درست بشه. اگر تا هفته ی دیگه درست نشه نمی دونم که با این اسباب کشی و فرستادن وسایل چه کار باید بکنیم.

۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه

رادیوی ABC


جمعه بعد از ظهر هست. من تازه از نهار با تو برگشتم دوباره به PGARC. با همدیگه نهار را در سالن فست فود دانشگاه خوردیم البته نهارمون پاستا بود که تو درست کرده بودی. از درس و کار مفید نگم بهتره و خودم را سبک نکنم. اما تو حسابی سرت شلوغه و داری به کارهای دفترپژوهشهای دانشگاه میرسی.

امشب خانه ی مایکل و استلا برای شام دعوتیم و خوشبختانه استلا در دانشگاه ما جلسه ای داره و بعد از جلسه اش ما را بر می داره و میریم خانه شان. اتفاقا نیک هم آمد و گفت بیا امشب با هم فوتبال ببینیم اما گفتم که نیستیم. این هم دلش خوشه بخدا.

ناصر هم مدتیه که در کنار درس خواندن داره لایی کشیدن را تمرین می کنه و اتفاقا استعداد خوبی هم به نظر میاد داره. امروز هم رفت به اپسالا یه سری بزنه.

خبر خاصی نیست. نمی دانم این موضوع را قبلا اینجا نوشته ام یا نه اما برای اینکه احیانا یادم نرفته باشه می نویسم که دو روز پیش رادیوی ABC بهم زنگ زدند که بیا مصاحبه ای با هم درباره ی اوضاع روز و نوشته ام در سایتشون داشته باشیم. هم بخاطر زبان و هم بخاطر آماده نبودن خلاصه که ردش کردم. شاید اگر کانادا بودیم قبول می کردم. به همین دلیل به قول تو باید برای رسیدن به ان اعتماد به نفس و اطمینان خیلی بیشتر از اینها روی نقاط ضعفم کار کنم. خیلی بیشتر.

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

آخر سال کاری تو


امروز 17 جون پنج شنبه هست. هوا از دیروز چند درجه ای خنکتر شده و بارانی. تمام روز را به بازی و وقت تلف کردن گذراندم. نه برگه ای صحیح کردم و نه درسی خواندم و نه هیچ کار مفید دیگری کردم. فقط همراه تو ساعت 10 که وقت دکتر داشتی آمدم و دکتر گفت یک بخشی از سر دردت می تونه بابت خستگی و فشار عضلات گردنت باشه که درست هم می گفت و از امشب باید کمی ماساژت بدم.

دارم میرم گلیب تا برات از نان فروشی که تازگی باز شده نان بگیرم که خیلی دوست داشتی. تو هم سر کار هستی و حسابی همگی شماها از فشار کار آخر سال کاری تون خسته شده اید.

دیروز زود رفتم خانه و کمی استراحت کردم. امروز حالم به مراتب بهتر بود. صبح با مادر تلفنی که حرف میزم دوباره پرسید بابک بهت زنگ زده گفتم نه. گفت خب باز هم تو بزن بلاخره بخشش از بزرگترهاست. ناراحت و عصبی شدم گفتم من این چندبار هم که بعد از دفعه ی آخر که هر چی از دهنش در آمد بهم گفت بخاطر شما زنگ زدم. بعد از دورغ و دغلی که زنش به پا کرد و نسبت ناروایی که به من داد و هرگز نمی بخشمش، تنها بخاطر مادر و مامان بهش زنگ زدم و احوالش را پرسیده ام. البته که امر بهش مشتبه شده و مثل اینکه برای مادر هم همینطوری شده. انگار وظیفه ی من شده که هر از چند گاهی به آقا زنگ بزنم و احوالش را بپرسم. نمی دونم آیا واقعا خجالت از کردار و رفتارش نکشیده و هنوز هم به قول مادر خجالت میکشه زنگ بزنه و حالی از ما که بر خلاف همه شون تنها بدون هیچ آشنایی آمدیم و هر چه کردیم روی پای خودمان کردیم و حالا هم که داریم میریم آن سمت به خاطر شایستگی هامون داریم بعد از سی و چند سال میریم نه بخاطر شانس و ... بپرسه. خلاصه که می دونم مادر دلش برای اون میسوزه اما بلاخره طرف باید خودش هم بخواد. تازه اگر خودش بخواد که زنش و حاشیه هاش هست که دوباره آتش بپا می کنه.

ولش کن که هر وقت راجع به این داستان فکر می کنم خیلی ناراحت و متاسف و البته عصبانی میشم. به قول سعدی:
چندین چراغ دارد و باز بی راهه می رود
بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

باز هم یورک


دیروز بعد از ظهر رفتم برای خرید برادوی و برای تو فیلم Precious را گرفتم که دوست داشتی ببینی. شب که آمدم خانه خیلی حال و انرژی نداشتم. فیلم را که تو دیدی و نهار امروز را آماده کردی خیلی زودتر از معمول حدود ساعت 10 و نیم خوابیدیم.

امروز هم خیلی انرژی ندارم. ساعت الان یک هست و من میرم فیلم را پس بدم و برم خانه تا استراحت کنم. تو هم که اوج روزهای کاری را در دانشگاه داری و آخر ماه هست و باید مقالات را تمام کنید. امروز صبح هم وقتی بهم گفتی بمانم خانه و استراحت کنم گفتم نمی تونم ببینم تو داری میری سر کار و من بمونم خانه. حالم طوری بود که بتونم بیام. تو هم گفتی داستان شده عین مامانهایی که صبحها باید برن سر کار و بچه هاشون را هم باید ببرند مهدکودک.

برگه های درس انت را تحویل دادم و تنها یک نفر را انداختم که به نظرم باید بخاطر غیبتهای بسیار زیادش پیش از امتحان رد میشد. برای آنت گزارشش را داده بودم اما نه تنها در مورد این دانشجو که به قول مارگارت - دیگر توتور این درس- کلا آنت خیلی بی خیال و بی مسئولیت با همه چیز برخورد کرد. مثل دوتا دانشجویی که هر دو یک مقاله را داده بودند اما مارگارت آنها را به دلیل تقلب به آنت محول کرد و اون هم اصلا یادش رفت که پیگیری کنه.

بعد از دو روز پیگیری برای ثبت نام و انتخاب واحدهایم در یورک امروز صبح ایمیلی آمده که چون هنوز ریز نمراتت نرسیده سیستم تو را نمی شناسه. یادمه دو هفته ی پیش که خواستم نمراتم را برای دومین بار بفرستم پاکت اکسپرس که خریدم از تو پرسیدم به نظرت لازمه با DHL بدیم که تو هم گفتی نه. حالا بعد از دو هفته هنوز نرسیده و از اون جالبتر اینکه تنها 10 روز دیگه باقی مونده برای این سه تا درسی که می خواهم بردارم و هر سه هم جزو درسهای مشترک Cross-list با گروه فلسفه هست و تعداد ثبت نامهایش محدود. خلاصه که باز هم داستان جدید با این دانشگاهها در کانادا داریم.

خب! میرم برادوی و خانه. فیلم را دوست داشتی و با اینکه اشکت را درآورده بود اما گفتی فیلم خوبی بود. ناصر هم مثل این چند وقت اخیر که به وقل خودش خیلی هم بد نیست کلا یا خیلی دیر میاد و یا بیشتر با این دختر سوئدی PGARC وقت میذاره. دیشب گفت بیاید خونه مون آخر هفته گفتی بهشون بگم ما بعد از امتحان بیتا میایم تا یه موقعی این چند ساعت مسئله ساز نشه!