۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

آل گرین


دوشنبه 11/1/10 ساعت یک و نیمه. تازه برگشتم PGARC خسته و بی حال. کمی قلبم درد گرفته. نمی دونم چرا ولی الان مدتیه که به محض اینکه هیجان زده، عصبی و یا مثل امروز کمی تند قدم می زنم قلبم درد میگیره و احساس سنگینی می کنه. اما دلیل بدو بدوی امروز.

صبح بعد از اینکه رسیدم دانشگاه تو بهم زنگ زدی که باید برای دانشگاه تورنتو و رشته ی علوم سیاسی ریز نمرات اینجا را اسکن هم بکنیم و بفرستیم و بعدا جداگانه با پاکت مهر شده باید فرستاد. گفتی بیا بریم از آموزش ریز نمراتمون را بگیریم. گفتم 22 دلار میشه در حالی که تو خونه داریمشون. رفتم خانه و برگشتم دانشگاه تا در کتابخانه اسکنشون کنم. تو راه بودم که تو با دنی حرف زدی و گفت بهت به آ بگو بیاد و نامه اش را از من بگیره من تا چند دقیقه ی دیگه دانشگاه هستم. بلافاصله برگشتم PGARC لپ تاب دنی را برداشتم و رفتم دفترش و کمی با هم گپ زدیم و از من خواست تا کتابهایش را به کتابخانه اگر میتونم پس بدم. چون اون هم دیرش شده بود. تو راه تا به ماشینش برسیم و یکی دیگه از کتابهایش را هم بهم بده راجع به اهمیت توصیه نامه، نوشتن یک کتاب دیگه درباره ی آرنت و احتمالا برای دو سه سال دیگه رفتن به نیویورک برای تدریس حرف زدیم و من هم بهش گفتم چقدر نامه اش به ما روحیه داد و گفتم یک روز قابش می کنم. با اینکه خندید و گفت شوخی نکن، من واقعیت را نوشتم، بهش گفتم چقدر به من فارغ از مسایل دانشگاهی و درسی اعتماد به نفس داد. خیلی خوشحال شد.

بعد برگشتم فیشر و نیم ساعتی صبر کردم تا دستگاه اسکن خالی شد و نمراتمون را اسکن کردم و برای تو ایمیل. بعد رفتم اینترنشنال آفیس که فرمهای کپی برابر اصل نمرات ایرانم را ازشون بگیرم و تا کپی و مهر بشه نیم ساعتی طول کشید. تو هم آمدی از دفترتون پایین و با هم رفتیم استودنت سنتر و ریز نمراتمون را گرفتیم. طرف خیلی لطف کرد و بجای اینکه نزدیک به 50 دلار بگیره 18 دلار گرفت. بعدش هم با هم رفتیم و نشستیم پارما و تصمیم گرفتیم که برای کدوم دانشگاه کدوم نامه را بدیم که بهتر باشه.

دیشب به فکرم رسید که نکنه ما مثل داستان اسکالرشیپ تو خیلی با عتماد به نفس فقط داریم برای دوتا دانشگاه اقدام می کنیم و کم باشه. چون دیروز که با هم حرف میزدیم تو گفتی احتمالا بد نیست برای اولش که میریم کانادا یک سوئیت یا استدیو مبله بگیریم و بعد از سال اول که مسیر دانشگاهی مون معلوم شد برای خرید وسایل و اجاره ی آپارتمان اقدام کنیم. به فکرم رسید اگه اینطوره پس شاید بد نباشه که برای دانشگاه UBC هم اقدام کنیم. دیشب که بهت گفتم بلافاصله قبول کردی و رفتی تو سایتشون. اما دپارتمان علوم سیاسی که تاریخش گذشته بود. موند فلسفه برای من و جامعه شناسی برای تو. با اینکه نفری 110 دلار هم برای انجا میشه و بدون احتساب هزینه ی پست هر بسته که 50 دلاره فقط برای "آپلیکیشن فی" 1100 دلار خرجمون شده اما باید این کار را بکنیم. بهتره یک سال از عمرمون را هدر ندیم بخاطر این مبلغ. فقط امیدوارم بتونیم هر دو و خدا کنه برای دانشگاه تورنتو پذیرش بگیریم. دیگه اگه بتونیم برای دپارتمانهای مورد علاقه مون هم بگیریم که حرف نداره.

اما از شنبه شب بگم. شبنم و مجتبی آمدند دنبالمون و رفتیم "دمین" و یک جای نسبتا خوب پیدا کردیم و موسیقی آبریژنال ها را گوش کردیم و کمی هم چیزهای دیگه تا شهردار آمد و گفت خوشحاله که برای سومین سال این فستیوال را افتتاح می کنه. خب معلوم شد ما تمام سه سال را اینجا بودیم و شب افتتاح را هم رفتیه ایم. سال اول با "او" و "کریستین" از دوستان فرانسوی مون رفتیم که موسیقی کلاسیک بود. پارسال ناصر و بیتا را بردیم و امسال هم شبنم و مچتبی برای اولین بار گوششان به چنین چیزی خورده بود و آمدند. سبنم که بارها گفت خیلی خوشش آمده و خیلی دوست داشت. مجتبی هم دوست داشت. با اینکه برای اولین بار بود که موزیک غیر ایرانی زنده گوش می کردند- مجتبی می گفت شبنم اگه آبدارچی شرکتشون تو ایران هم بیاد اینجا و کنسرت بذاره میگه باید بریم- اما خوششان آمده بود. البته باید هم خوشمون می آمد به قول شهردار! چون برای اولین باری بود که Al Green به استرالیا آمده بود و شب خوبی شد.
خیلی شلوغ بود. خیلی شلوعتر از دوسال قبل. تا ساعت 11 طول کشید اما تا رسیدیم خانه ساعت از 12 هم گذشته بود. من به بچه ها تعارف کردم برای چایی و آمدند بالا و تا 2 نشستند. خیلی خسته بودیم. اما دیگه کاریش هم نمیشد کرد. تا رفتند و ما خوابیدیم ساعت نزدیک 3 صبح شده بود.

مجتبی خیلی از موهاش سیاه شده بود و کمی هم تیک گرفته بود. دایم هم در لابلای هر حرفی حرف از اینکه چقدر بچه دار شدن خوبه میزد که شبنم دایم بهش چشم غره میرفت. گفتند که برای تعطیلات رفته بودند "گلدکست" و از این شهربازی به آن شهر بازی می رفتند. مجتبی می گفت اگه چند روز دیگه می موندیم مثل پینوکیو در شهر بازی تبدیل به خر میشدیم. بچه های خوبی هستند. به قول تو بزرگترین حسن بخصوص مجتبی اینکه که ادعای چیز دیگه بودن نمی کنه. مثلا وقتی رفتیم با هم آبجو بگیریم و تو و شبنم روی چمنها نشسته بودید و میوه و تنقلات را گذاشته بودید تا ما برگردیم، من انطرف دمین را به مجتبی نشان دادم و ساختمان بزرگ "آرت گلری" نیوساوت ویلز را و گفتم اینجا آمده اید گفت نه بابا ما اهل موزه و اینجور چیزها نیستیم. گفت فکرش را بکن با بابام رفته بودیم پاریس و رفتیم لوور و بابام سر 20 دقیقه گفت حوصله مون سررفت واسه ی همین هم برگشتیم تو شهر.

یکشنبه دوباره از صدای پرندگان که به قول تو به مدلهای جدیدی هم گوشمان روشن شده و اگه یک بار این حجم صدا را ضبط کنیم و برای کسی بذاریم طرف باورش نمیشه که وسط جنگل نبوده ایم، صبح زود بیدار شدیم. و همین عامل باعث شد علیرغم هوای عالی دیروز بخاطر خستگی و البته مقاله ی تو نتونیم بریم بیرون. هر چند آخر شب خیلی پشیمان شدیم اما دیگه کار از گار گذشته بود.

البته من برای خرید و سر زدن به گلیبوکس پیاده تا برادوی و گلیب رفتم و دو سه ساعتی بیرون بودم و سر راه برای برداشتن یک مقاله که اصلا هم نرسیدم بخونموش دانشگاه آمدم اما به دلیل تلفن حرف زدن زیاد با آمریکا و سوئد روزمون را از دست دادیم. باز هم همون داستان قدیمی. نباید اینقدر وقت پای تلفن بذاریم اما از طرفی خیلی هم نمیشه کنترلش کرد. بلاخره چندین و چند نفر هستند که باید چند روز یکبار باهاشون حرف بزنیم.

با اینکه دیروز تو کمی از مقاله ات را نوشتی اما کلا روزمون را به دلیل خستگی دیروز و کار تو و تلفن از دست دادیم. قرار گذاشتیم از این به بعد و برای این چند ماه آینده حتما برنامه ریزی کنیم تا ویکندهامون به راحتی از دست نروند.

خب آعاز هفته ی دوم درسی و کاریه سال 2010 هست. هفته ی اول که پرفشار و از لحاظ درسی بی ثمر رفت. با اینکه نوشتن همین پست هم نزدیک به یک ساعتی طول کشید اما برم و این روزها و ایام را دریابم تا شاید به دریافتن دقایق هم برسم.
دوستت دارم و شادم به خاطر تو عزیزم.

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

توصیه نامه ای تکان دهنده


شنبه از ظهر گذشته و من در دانشگاه هستم. تازه با هم از کمپس برگشتیم که تو رفتی خانه برای نوشتن مقاله ی کتاب و من هم آمدم دانشگاه. در کمپس حرفها و راهنماییهای خوبی برام داشتی، هم درباره ی درسم و هم بخصوص درباره ی زندگی مون و اینکه داری کم کم نگران قلب و گرمای زندگی مون میشی. از بس که این چند وقت درفشار باعث ناراحتی و تاثیر در روند زندگی مون شده ایم.

راست میگی، بخصوص من باید بیشتر به سلامت روحی هر دو و زندگی مون فکر کنم. آخه داستان دیروز صبح هم دو مرتبه تکرار شد. در حالیکه داشتیم می امدیم دانشگاه من درباره ی دنی حرف میزدم که یادت باشه لپ تابش را بهش برگردونیم و به هر حال شاتل که هوا نمی کنه و میشه باهاش هماهنگ کرد که تو گفتی این جوری درموردش حرف نزن. من هم ناراحت شدم که چرا جدیدا درباره ی همه چیز به من تذکر می دهی. به هر حال موقع خداحافظی از هم هر دو از خودمون دلخور شده بودیم.

هم تو ناراحت رفتی سر کار و هم من آمدم PGARC. کمی بعدش تو برام نوشتی که از اینکه روحیه ات اینقدر شکننده و عوض شده خیلی ناراحتی و گفتی حتما من دارم دست میگم چون مامانت هم از اینکه دائما داشتی بهش تذکر می دادی ناراحت بود. به هر حال آمدم پیشت و با هم رفتیم پارما و کمی حرف زدیم.

ایمیل پل هم امده بود که با کمال میل برات توصیه نامه به دانشگاه تورنتو میدم. تو رفتی که اسم پل را در لیست اضافه کنی که دیدی نمیشه و هر دو خیلی خورد تو ذوقمون. به هر حال اسم پل بی شک برای گروه فلسفه در هر کجای دنیا که بخواهی بری سندیت داره. قرار شد توی بسته ی مدارک که تصمیم داشتیم بفرستیم یک نامه بذاریم که نام پل را هم اضافه کنید.

از طرفی دنی هم برای دانشگاه یورک قرار شد که برام نامه ای بده که دیدم نوشته رزومه ات را بده. بعد از اینکه دادم نوشت خب ریز نمراتت را بده، کمی شاکی شده بودم که تو گفتی به هر حال با توجه به اینکه هرگز استاد مستقیمت نبوده می خواد دقیق بنویسه. نوشت و فرستاد.

نامه ی دنی، بی شک، از نظر من و تو، و احتمالا هر آدمی که با چنین فضاهایی آشنا باشه، یگانه است. تکرار ناپذیر. وقتی خواندمش آنچنان تاثیری روی من گذاشت که علاوه بر طپش قلبی که دوباره گرفتم - هر چند اینبار به خوب ولی به هر حال قلبم فشره شده بود- از خودم و اینکه چنین به خودم و دیگران دارم با بطالت گذراندن ایام عمرم خیانت می کنم، که شرمنده شدم و هنوز هم حس خوبی ندارم. نامه را برای تو که فرستادم تو بهم زنگ زدی و داشتی اشک می ریختی که بهت افتخار می کنم.
واقعا نمی دانم دندی در من چه دیده - وحتی جان و جی و پل- که این چنین مرا مورد لطف قرار داده اند. نامه ی جان که عالی بود بخصوص آخرش که نوشته بود رفتن آ برای ما از دست دادن غم انگیز یکی از بهترین دانشجویان مون هست و احتمالا امتیازی برای دپارتمان شما. اما آنچه دنی نوشته بود از توصیه نامه و این جور چیزها گذشته بود.

اولش که نوشته برای ما اساتید خیلی مرسومه که برای دانشجویان خوبمون توصیه نامه بدیم. اما این مورد برای من کاملا متفاوته زیرا دارم برای کسی می نویسم که خوشحالم و افتخار می کنم که از من خواسته تا برایش توصیه نامه بنویسم. و خلاصه اینکه توصیه می کنم دانشگاه خودتون را از وجود این آدم محروم نکنید زیرا باور دارم که این شخص در آینده چهره و متفکری نامور خواهد شد. آنچه که من در برخورد با همکارانم - استادان و پرفسورهایی که آ دانشجوی آنها بوده- شنیده ام تنها این نبوده که او بسیار پر خوان و با معلوماته. بلکه اعتراف برخی از آنها در اینکه فلانی در این زمینه حتی از فلان استاد هم بیشتر و بهتر می دانه!

نمی دانم چقدر در تعارف می گذره و چقدر نه. به هر حال تشکر دوباره ی من از دنی باعث نامه ای از او شد که نوشته بود عزیزم من راوی آنچیزی بودم که دیده و شنیده ام. اعتبار خودم و سربرگ نامه ام - که منقوش به آرم دانشگاه و اتحادیه ی اروپا و سازمان حقوق بشر هست- را که با داستان سرایی نمی خواهم مخدوش کنم. این که نوشتم عین واقعیت بوده.

خلاصه نامه ی دنی کاری با من و تو کرد که علاوه بر روحیه و کمی نگاه به موقعیت واقعی مون، تصمیم گرفتیم آن را هم برای دانشگاه تورنتو بفرستیم علیرغم اینکه نوشته اند چنین چیزی را در پاکت نگذارید. دیورز برای بار دوم مدارک را به شکل کامل و جامع فرستادیم. می ماند امید که چشم به راه پذیرش برای هر دو بخصوص در این دانشگاه و از دپارتمانهای مورد علاقه مان باشیم.

شب هم ناصر و بیتا آمدند و دور هم بودیم تا حدود ساعت یک. تو بیف استراگانف درست کردی و دور هم لبی تر کردیم و گپ زدیم. با اینکه یک روز تمام کاری و داستان مدارک دانشگاه و پست آنها را داشتی و بعدش هم با هم رفتیم خرید و تو آمدی سرپا تمام کارها را کردی و شام پختی و تا آخر شب هم ایستادی و ظرفها را شستی و دیروقت خوابیدیم، صبح از سر و صدای چرندگان نتونستیم بخوابیم و من 7 بیدار شدم و تو کمی بعدتر.

همانطور که نوشتم بعد از مدتها چون تو هوس داشتی رفتیم کمپس و در انجا تو بخصوص بغیر از توجهاتی که باید به روحیه و زندگی مون بکنیم و من مدتهاست که تایید می کنم و خیلی در عمل کاری انجام نمیدم، من را برای درس خواندن هم راهنمایی کردی و بخصوص از اینکه این مدت خیلی دارم فارسی می خوانم بهم هشدار بجایی دادی. به قول تو اکثر آدمهایی که من کارهاشون را در ایران پیگیری می کنم در ان فضا بیشتر از من دارند با متن دست اول سر و کله می زنند ولی من در اینجا دارم امکانات را از دست می دهم.

آره کاملا درست میگی. دیروز که نامه ی دنی را خواندم فکر کردم. یعنی در من چنین چیزهایی دیده میشه. منی که واقعا هرگز خودم را وقف مطالعه نکردم که هیچ حتی منظم و درست هم نخوانده ام و بیشتر با پرت خواندن اما تحلیل کردن به راههایی برخورد کرده ام و حرفهایی زده ام. منی که دوستان زیادی دارم و می شناسم که بسیار از من کوشاتر و بهتر و دقیقتر و از همه مهمتر فداکارتر و با پشتکار بیشتری بوده اند. منی که در آخرین سالهای جبران مافات قرار دارم و هنوز و شاید هرگز راضی کننده پیش نرفته و نمیروم. منی که در یک کلام مصداق این شعر سعدی شده ام و شاید هیشه بوده ام:

چندین چراغ دارد و باز بی راهه می رود
بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش

یا دقیقتر از آن

تو در کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه داند قدر آب زلال

وای بر من
وای بر خسران کنندگان

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

بازگشت آرامش


به نظر میرسه که اوضاع و احوال مون داره بهتر میشه و برای کارهامون نباید خیلی نگرانی به خرج بدیم. دیروز رفتم خانه ی جان تا ازش توصیه نامه برای دانشگاه یورک بگیرم و درباره ی دانشگاه تورنتو هم باهاش حرف بزنم. یک ساعتی درباره ی ایران و اوضاع و شرایط آنجا حرف زدیم و گفتم براش مقاله ی جدیدم را خواهم فرستاد.کمی هم درباره ی رمانی که تو داری می خونی و فیلمش که قراره بیاد حرف زدیم و بعد از گرفتن نامه ها برگشتم دانشگاه.

دیروز برای اولین بار متوجه ی نکته ای شدم که تو از مدتها قبل درباره ی ناصر بهم گفته بودی و من می گفتم اشتباه می کنی. اینکه خبر درسی و پیشرفتهای دیگران برایش آنطور که وانمود می کند خوشحال کننده نیست. نمی دانم چرا دیروز برای اولین مرتبه وقتی بهش گفتم دانشگاه تورنتو بهم گفته با توجه به رزومه ات می توانی مستقیم برای دوره ی دکترا اقدام کنی متوجه ی این حالتش شدم. با اینکه می گفت خوبه از دستش نده، برایم نحوه ی واکنشش غریب بود.

دیروز عصر بعد از کار تو آمدی فیشر تا از مدارک من- گلدن کی و دیپلم افتخار دانشگاه- اسکن رنگی بگیری و امروز برای داشنگاه تورنتو بفرستی. الان هم که تازه رسیده ام دانشگاه و قرار شد اولین کاری که می کنم به روز کردن رزومه ام باشه و برات بفرستمش. اما گفتم بذار اول یک سر بیام اینجا و بگم دیشب با اینکه فیلم چرت و طولانی Funny People را دیدیم، اما بعد از مدتها با هم لبی تر کردیم. خوش گذشت و خندیدیم و خیلی آرام و آسوده خوابیدیم.

خدا را شکر همه چیز آرام و خوب پیش میره. باید یادم باشه که به روحیه ی تو بیشتر برسم. اتفاقا در ایستگاه اتوبوس که برای رفتن به خانه ی جان ایستاده بودم، پوستر فستیوال موسیقی امسال سیدنی را دیدم و بهت زنگ زدم که شنبه روز رایگانش هست، هر چند که قراره بریم خانه ی شبنم و مجتبی. تو بعد از یک ربع زنگ زدی که برناه را منتفی کردم و قرار شد آنها هم بیایند و برای اولین بار این کنسرت را تجربه کنند. برای اولین بار بعد از سه سال که مقیم اینجا شده اند. به هر حال با اینکه خیلی اهلش نیستند و ما تجربه ی مشابه ای را سال پیش با ناصر و بیتا کردیم و فهمیدیم اهل چیزی بودن و یا نبودن چقدر می تونه روی جمع تاثیر بذاره، امسال هم با این بچه ها میریم که اهلش نیستند اما شاید بهتر از سال قبل بشه. ضمن اینکه سال قبل هم بد نبود.

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

بهم ریختگی


دیروز یکی از کوفت ترین روزهای ممکن بود. صبح که بیدار شدیم تو گفتی که از نصف شب به بعد از بس که کابوس دیدی نتونستی بخوابی و دائما منتظر روشن شدن هوا بودی. البته دلیلش را من همون دیروز وقتی تبلیغ فیلم The Road را دیدیم فهمیدم. از بس که رمانش علیرغم زیبایی تو را تحت تاثیر فضای خشن و تاریکش تا اینجا قرار داده.

بعد از اینکه پا شدیم و من دوش صبحگاهی را گرفتم تو زنگ زدی دانشگاه تورنتو تا برای موقعیت من و امکانات پذیرش گرفتن و ... سئوال کنی. تو اصرار داشتی که قبلا با فلان شخص و فلان دپارتمان حرف زدی در این مورد و من می گفتم نه. بعد از اینکه من ناراحت شدم و گفتم پس ولش کن اصلا نمی خواد دوباره زنگ بزنی تو هم از بی حوصلگی من ناراحت شدی. تو راه دانشگاه هم تو متوجه ی اشتباهت شدی و هم من. هم تو یادت رفته بود و من درست می گفتم و هم من. تو هم یادم آوردی که درست میگی و قبلا با گروه علوم سیاسی حرف زده ای. خلاصه به قول بابات صبح جالبی نبود.

من بهت گفتم که خودت را بذار جای من ظرف 24 ساعت تمام برنامه هات بهم ریخته و مسیر زندگیت عوض شده. کمی هم به من فضا بده تا خودم را پیدا کنم. معذرت خواستی و بهم حق دادی. بعد از اینکه آمدم PGARC و ناصر را دیدم و بهش گفتم پی گیرکارهای پذیرش دانشگاه تورنتو هستم. بهم گفت قبلا باید مدارک را پست می کردی و نباید دیر می رسید. مطمئنی که حالا همه چیز اینترنتی شده. من هم با اینکه از تو چنین چیزی را شنیده بودم باز هم باهات حرف زدم و تو گفتی که نه مشکلی نیست.

سر ظهر بود که زنگ زدی که مثل اینکه باید یکسری از مدارک را بفرستیم تا قبل از پایان روز مهلت ارسال دستشون باشه. یعنی دیروز ظهر که 5 ژانویه بود و باید تا 7 ژانویه از سیدنی میرسید تورنتو. خلاصه که حسابی بهم ریختیم. تازه مشکل اصلی این بود که بعضی از مدارک آماده نبودند.

بدو بدو از "اینترنشنال آفیس" به "استودنت سنتر" و از اینطرف به آنطرف دنبال کارها را بگیر و البته حسابی هم شاکی. هر قسمتی که رفتیم گفتند برای این نامه چند روز دیگه بیاین، برای این مدرک باید بطور رسمی درخواست بدین و ... و وقتی طرف داشت ریز نمراتم را می داد گفت امکان نداره اینها تا دو روز دیگه برسه تورنتو.

خلاصه هرچی شد را جور کردیم و با پست سریع السیر فرستادیم که گفتند احتمالا تا آن موقع میرسه. حالا دیگه باید بشینیم و ببینیم چی میشه و قسمت چیه. خلاصه از اینکه کارها را دایم به عقب انداختیم و تو هم قبلش خیلی مطمئن می گفتی اینطوریه یا اینطوری نیست خیلی ناراحت و عصبی بودم. البته تو هم حق داشتی که باید کارها را تقسیم می کردیم و بار همه ی این کارها به دوش توئه. از طرف دیگه من هم بهت گفتم اگه به من گفته بودی که ما به لحاظ مالی در توان مون نیست که یک ترم دیگه هم شهریه بدیم، من دنبال این کارها جدی تر بودم و چون می دانستم شانس دیگه ای برای اینجا ندارم تمام تلاشم را برای اینجا می کردم. تو هم می گفتی نمی خواستم فکرت را مشغول حاشیه ها کنم و می خواستم متمرکز روی درست باشی. به هر حال که هر دو حق داشتیم. البته من خیلی خودم و تو را عصبی کرده بودم.

آخر وقت اداری باهم قرار گذاشتیم تا بریم خونه. من قبلش رفته بودم برادوی و کمی میوه گرفتم و شیرینی سیب و سوار اتوبوسی شدم که تو را هم قرار شد سوارش بشی. گفتی که باید بری داروخانه چون لپت از داخل که یکی دو روز قبل تو خواب گازش گرفته بودی خیلی ملتهبه و اذیتت می کنه.

داروخانه که رفتیم ناصر و بیتا هم اتفاقی اونجا بودند. آنها هم داشتند کمی دارو برای آشناهاشون در ایران می گرفتند. با اصرار ما امدن برای چایی خونه مون. یک ساعتی دور هم بودیم و بعدش انها رفتند دنبال سوغاتی خریدن. به ناصر مشکلم را گفته بودم و اون هم گفت به نظر میاد ما ایرانی ها داریم خیلی خراب می کنیم اون از محمد و این از من و حالا هم تو. به تو که گفتم خیلی ناراحت شدی. با اینکه گفتم داشت شوخی می کرد اما تو گفتی آره این رو هم ببین که تو تنها خارجی دانشگاه بودی که کاندید مدال دانشگاه شده ای. تنها ایرانی منتخب از طرف دانشکده ی علوم انسانی در تاریخ دانشگاه و ... .

خلاصه شب که تو از خستگی خیلی زود خوابت برد. من هم زود خوابیدم. روز سخت و اعصاب خورد کن و فشرده ای بود. امروز صبح بعد از اینکه بیدار شدیم گفتم بیا تو دلم و کمی بیشتر استراحت کن. نیم ساعتی که تو خوابت برده بود من بیدار داشتم خودم را لعنت می کردم. می دانی چرا، بعدش که بیدار شدی بهت گفتم. از بس که دستت تو خواب می پرید. واقعا که این اعصاب یک آدم 30 ساله نیست. از بس که تو خواب بدنت پرش داشت. من هم مدتی هست اینطوری شدم و احتمالا اکثر آدمها در زمانهای پرفشار چنین عکس العمل هایی را دارند. اما وضعیت تو خیلی ناراحتم کرد. اینقدر فشار روی تو از همه طرف و بخصوص از طرف من.

این هشداری جدی برای منه. باید خیلی خیلی بیشتر به فکر زندگی مون و سلامت تو باشم. دیروز که داشتم به بدترین سناریوی دانشگاهی فکر می کردم دیدم که باز هم در شرایط من خیلی فرقی نمی کنه. اگه زیر 25 سال بودم شاید ولی نه الان که بالای 35 سالم. فوقش دوسال هم دیرتر. فوقش 3 سال بیشتر. اصلا نشه. زندگی و سلامتیمون که خیلی مهمتره و مسلما با هیچ چیز دیگه قابل قیاس نیست.
وای! وای از دست من. عزیزترینم. من را ببخش. باید خیلی خیلی بیشتر روی خودم مسلط باشم. درسته که ظرف دو روز کاملا همه چیز بهم ریخته اما هیچ کدوم از اینها دلیل نمیشه.

امروز صبح هم ایمیل خوبی از گروه فلسفه دانشگاه تورنتو داشتم که احتمالا برای گرفتن پذیرش در آنجا برای امسال مشکل خاصی ندارم. تو که به نظرم مشکلی نداری. امیدوارم که کار من هم درست بشه و بتونم درسم را انجا ادامه بدم.

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

شوک درسی!


واقعا درسته که اغلب انچیزی پیش میاد که اصلا انتظارش را نداشتی. این هم شد حکایت اولین روز درسی من در سال و دهه و صده و هزاره ی جدید.

صبح که با هم قدم زنان میامدیم سمت دانشگاه ادامه ی صحبتهای دیروز عصر را پی گرفتیم مبنی بر حساب و کتاب کردن داشتها و نداشتهامون از نظر مالی زمانی که داریم به سلامتی میریم کانادا.

دیروز بعد از اینکه از دانشگاه آمدم خانه و با هم نهار خوردیم و کمی استراحت کردیم بعد از ظهر کتابهامون را برداشتیم و رفتیم دندی و نشستیم به خواندن و قهوه ای گرفتیم و گپ زدیم. قبلش لباس هایی که برای "دونیت" مانده بود را بردیم و در راه حرف از این شد که اگه من تا نیمه ی اگست تزم را تحویل بدم و بریم چقدر فرصت دارین تا در کانادا جا بیفتیم قبل از شروع دانشگاه و به این نتیجه رسیدیم که فقط یکی دو هفته و از ان مهمتر اینکه تقریبا هیچ پولی نخواهیم داشت. احتمالا چهار پنج هزار دلار که تازه باید وسایل خانه، پول اولیه ی اجاره و قسط اولیه دانشگاه را هم بدیم.

خلاصه خیلی ادامه اش ندادیم و تو دایما بهم مثل قبل میگفتی که نگران نباش و تو درست را بخوان. اما امروز که خواستم تا تصویر دقیقتری در بیارم دریدم که عملا ما با کمتر از دو هزار دلار - تازه اگه پول بلیط هامون را هم حساب نکنیم- خواهیم دشت.

خب خلاصه اش چی؟
معلومه وقتی که باید درس می خوندم نخوندم و بازی کردم و مقاله ی بی ربط نوشتم و کتاب نامربوط خوندم و ... حالا هم امکان ادامه وجود نداره چون پول ترم اضافه را نداریم. در واقع من این مدت خیلی خرج تراشی کردم.
از طرف دیگه هم هرچه فکر می کنم می بینم که ما توان دوباره شروع کردن همه چیز را بصورت پرفشار - مثل اولی که اومدیم اینجا- نداریم. اول که رسیدیم استرالیا هیچ کس را هم نمی شناختیم و خانه و وسایل و دانشگاه و ... را ظرف 10 روز درست کردیم و آرام آرام جا افتادیم. البته 20 هزار دلار پول داشتیم ک خرج زندگی و زبان من و دانشگاهمون شد. حالا که از این خبرها نیست و البته تجربه و مدرک خوب و ... داریم. اما دیگه توان ان فشار را نداریم.
آن هم در جایی که می خواهیم زندگی کنیم برای طولانی مدت و شاید همیشه.

از امروز احتمالا یک بار دیگه چوب درست و دقیق درس نخواندن را برای بار چندم خوردم.
از امروز باید برای مدتی "سلف استادی" داشته باشم. البته بعید می دونم فعلا چیزی به جان بگم. باید از امکاناتم دقیق و درست استفاده کنم.
حساب کردیم اگه بهم پذیرش برای همین امسال بدن از نظر زمانی چیزی عقب نمی افتم. البته از نظر زندگی؛ داستانش جداست.
تو خیلی ناراحتی و باید از تو دلت غم و غصه را دربیارم. تو خودت را بیشتر از من مقصر می دونی. بخاطر مهمان داشتن و عدم سختگیری به من و خودت برای خرج و ... . اما تنها کسی که نباید از این موضوع احساس اشتباه کنه تویی و تو.

بخاطر همین عشق و روح عمیق، بخاطر همین شور زندگی هست که همیشه احساس می کنم داریم و دارم رو به جلو میرم. ولو اگر به قول هگل گاهی هم دچار "مکر عقل" بشم.

حالا باید یک فکر اساسی برای روزهای آتی بکنم. شاید یک بار دیگه تاریخ فلسفه و فلسفه ی سیاسی خواندن، شاید فرانسه را جدی گرفتن و ... .
فعلا نمی دونم، اما به مرور می نویسم.
امیدوارم که این شروع تازه به خیر و خوشی پیش بره.

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

به سوی همپوشانی فرم و محتوا


یکشنبه 3 ژانویه ساعت یک ربع به دو و من برای اولین بار در سال جدید در PGARC با لپ تابم نشسته ام و اولن پست در سال 2010 را با لپ تابم و در دانشگاه دارم برای تو می نویسم.

بعد از یک صبح دل انگیز و بارانی در هوای خنک با هم رفتیم گلیب در کافه ای که نشست های گروه Philagora برگزار میشه و یکی دوباری خودمون رفته بودیم صبحانه ی سبکی خوردیم و بعدش تو برای خرید به برادوی رفتی و من برای سومین روز پیاپی برای دید زدن کتابهای گلیبوکس به کتابفروشی رفتم و البته چیز خیلی خاصی ندیدم. بعدش هم که برای گرفتن پرینت یکی از مقالات به دانشگاه آمدم که هیچکس اینجا نبود جز مارک که آمده بود تا پرینت کارت پروازش را برای فردا بگیره و تا پنج هفته به دانشگاه اورشلیم و تل آویو میره. وقتی فهمیده بود کسی که باهاش برای این اسکالرشیپ مصاحبه کرده بوده یکی از مشاوران نظامی سابق دولت اسرائیل بوده دیوانه شده بود و به من می گفت اگر جای من بودی چیکار میکردی؟ بهش حراج کتاب را گفتم و گفت الان یک سر میرم. حالا هم فکر می کنم دقایقی هست که یلنا آمده باشه و فکر نکنم کسی دیگه در اینجا باشه. من هم بعد از نوشتن این پست جمع می کنم و مایم خونه پیش عزیز دلم تا این آخرین روز از تعطیلاتمون را و تا آخرین لحظه اش خوش و خرم با هم باشیم.

دیروز قرار شد با هم بریم بعد از مدتها که من از زیرش در میرفتم به پیک نیک در بوتانیک گاردن. تو خوشحال کارها را کردی و قرار شد قبلش با هم بریم گلیبوکس تا تو هم یک نگاهی به حراج کتابهاش بکنی. یکی دو تا کتاب دیگه گرفتیم و همینکه امدیم بزنیم سمت بوتانیک گاردن باران سیل آسایی - واقعا سیل آسا- گرفت که اصلا نمیشده از زیر سقف یکی از این رستورانها بیرون رفت. نیم ساعتی حداقل منتظر ماندیم اما اصلا از شدتش کم نشد و تو گفتی حتی اگه الان قطع هم بشه دیگه نمیشه پیک نیک تو گل و شل کرد. رفتیم از برادوی خرید هفته مون را کردیم و با اتوبوس زیر باران برگشتیم خانه و نهارمون را خوردیم و فیلمی دیدیم که تو وسطش خوابت برد.

این مدت اینقدر نامنظم و بی ربط خورده ام که در طی این چند ماه چند کیلو چاق شده ام و قراره از فردا خیلی چیزها درست بشه از جمله خوردن و ورزش کردن و از همه مهمتر درس خوندن مون و نوشتن مقالاتمون و تز من. امیدوارم.

به هر حال عصر تصمیم گرفتیم با هم بریم دندی و بشینیم کتابی بخونیم و از دم وحشتناک هوا که از صبح نمی گذاشت درست نفس بکشیم خودمون را نجات بدیم. تو رمانت را دست گرفتی و من مقاله ای درباره ی تفاوتهای نظریه ی سیاسی و فلسفه و اندیشه ی سیاسی.

یک ساعتی که خواندیم هوا بهتر شد و باز. هرچند نزدیک غروب بود رفتیم پارک نزدیک خانه و یک ساعتی قدم زدیم و با هم بیست سئوالی بازی کردیم. بعدش برگشتیم خانه و تو رمانت را ادامه دادی و من هم نگاهی به کتاب هایی که از گلیبوکس روز قبل و همون روز خریده بودم کردم و بعدش مقاله ام را ادامه دادم تا خسته شدیم و خوابمون گرفت. شب قبلش خیلی خوب نخوابیده بودیم از بس که همسایه هامون سر و صدا کرده بودند. درست تا ساعت 7 صبح در حیاطشون بلند بلند حرف می زدند و بحث می کردند.

امروز صبح هم اول من خانه را جارو زدم و با اینکه بابت تمیز کاری پنج شنبه خانه تمیز بود اما باید کار آخر هفته را می کردم. بعدش با مادر حرف زدیم و حالا هم تو داری احتمالا گردگیری می کنی و نهار برای فردا که به سلامتی اولین روز کاری-درسی سال و دهه جدید هست درست می کنی. باید با مامانم حرف بزنم که تنهاست و تعطیل.

جان هم ایمیل زده بود که برای شنبه ی دو هفته ی دیگه شام بریم خونه شون. دفعه ی آخر که گفتم تو خیلی از خونه شون خوشت میاد گفت پس باید بلافاصله دور هم جمع بشیم. فرصت خوبی برای منه که سئوالاتم درباره ی لوکاچ را ازش بپرسم.

آخر هفته ی بعد هم احتمالا باید برای دیدن شبنم و مجتبی به خانه ی جدیدشون بریم و اصطلاحا خونه مبارکی شون بریم. قرار شده قبل از رفتن ناصر و بیتا هم آنها را دعوت کنیم یک شب بیان خونه مون. این برنامه ی دور هم جمع شدنها. می مونه برنامه ی اصلی که تطابق هر چه بیشتر فرم و محتوای زندگی مونه. به سمت یگانگی صورت و درون، همپوشانی شکل و معنا، ساختار و محتوا.

به امید بهروزی برای همه و ما.
با عشق.

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

هدیه ی سال نو


سلام.

سال نو مبارک. آغازی که آغاز یک دهه، یک دوره و یک آغاز تازه است. دوستت دارم. این مهمترین چیزی است که می توانم همواره به تو اهدا کنم. تمام دل و روح و جانم. به تو یگانه ام، به تو نفس و نور چشمانم به تو درخت جانم.

دیشب با هم رفتیم "مالبورگ" سر کوچه و تا ساعتی بعد از تحویل سال نو با هم گفتیم و لبخند زدیم و کمی هم رقصیدیم. با بهترین آرزوها برای همگان. بخصوص برای وطن و هموطنان بیدار دل و آگاه مان. به آنهایی که شرافتشان تنها داریی شان است در برابر آنهایی که همه چیز دارند جز شرافت. با بهترین آرزوها و به امید بهترین روزها.

امروز صبح هم با اینکه اکثر جاها در نیوتاون تعطیل بود اما بلاخره برای صبحانه سر از "اربن بایتس" در اوردیم که در هوایی دلنشین و با حرفهایی خوب روز و سال خوبی را شروع کردیم. بعدش تو آمدی خانه تا بشینی سر مقاله ی کتاب و من یک سر رفتم دانشگاه و از آنطرف رفتم "گلیب بوکس" تا ببینم در حراج سالانه اش که از مدتی قبل تبلیغ کرده چی داره. ده تا کتاب خریدم که با توجه به کارت عوضویت مون شد 101 دلار. بعضی از کتابها عالی هستند. متون فلسفه ی سیاسی از افلاطون تا نیچه در یک جلد و قرن بیست در جلد دوم که شد 50 دلار - در حالیکه قیمت اصلیش نزدیک 200 دلار بود. زندگی نامه ی آرنت هم همینطور.

نزدیک سه و نیم بود که آمدم خانه و با هم نهاری که تو از برنامه ی "جمی الیور" یاد گرفته بودی را خوردیم و بعدش هم با آمریکا و ایران حرف زدیم و به استادمون ایمیل سال نو مبارک زدیم.

حالا هم که دارم این را می نویسم - و تو متوجه شده ای که من دارم چیزهایی می نویسم - اما به روی خودت نمی آوری، تو داشتی مقاله ات را شروع به نوشتن می کردی که یک دفعه از خوشحالی جیغ کشیدی. چی شده؟
تاریخ تحویل مقاله ات 6 ژانویه نیست، هجدهم ژانئیه است. بلافاصله بلند شدی که حالا ببین چه نوشته ی بهتری را آماده کنم. و من مطمئنم که درست میگی. این مدت را خیلی صرف کارت نتونسته بودی بکنی و حالا یک وقت مناسب پیدا کرده ای.

خوب این هم هدیه ی سال نو. البته من هم امروز برات کتاب The Road را گرفتم، اما می دونم که این هدیه ی یک چیز دیگه است. چون حالا می تونیم این سه روز باقی مانده از تعطیلات را تمام وقت پیش هم و با هم باشیم بی نگرانی و دغدغه ی مقاله ی عقب افتاده.

الان جلوی تلویزیون نشسته ای و فیلم فرانسوی شبکه ی SBS را که دوست داشتی ببینی و بعدش هم کنسرت کلاسیک زنده از اتریش را می خواهی ببینی. من هم الان لیوانم را بر می دارم و میام کنار دلت در این اولی غروب زیبای سال و دهه ی جدید.
به امید یک عمر دراز در کنار هم بودن با سلامتی و دلخوشی.