۱۳۹۳ خرداد ۱۰, شنبه

ماه عشق ما

در حالی دارم این آخرین پست ماه ناب می را می نویسم که تا کمتر از دو ساعت دیگه شنبه شب ۳۱ می تمام میشه و به سلامتی از فردا ماه جدید پیش روست. ماهی که من باید دو برابر تلاش کنم تا کمی از حجم کارهای به شدت عقب افتاده ام کم کنم. بیش از نیم ساعت است که زنگ خطر آتش سوزی ساختمان به صدا در آمده و کلی هم ماشین آتش نشانی دور و بر ساختمان را گرفته و برای اولین بار به نظر میرسه که واقعا اتفاقی افتاده چون بوی بد سوختگی کلا ساختمان را گرفته است.

اما یکی از دلایل ننوشتنم اینجا در چند روز گذشته شدت گرفتن حساسیت و آلژی بهار هست که خصوصا دیشب بعد از اینکه از رستوران دوک یورک که با مازیار و نسیم رفته بودیم تا صبح نتوانستم درست بخوابم و تمام امروز در کتابخانه و خانه خیلی اذیتم کرده است. دو روز گذشته تو مطابق معمول این چند وقت که جابجایی سندی کلا ساعت کارت را نزدیک به ۱۲ ساعت کرده بعد کمی قبل از ۸ آمدی خانه و یک روز رفتیم پایین برای باربکیو و با یکی از همسایه ها آشنا شدیم که تازگی از انگلیس آمده اینجا و بابت کارش خیلی از کشورها رفته و زندگی کرده و یک شب هم فیلمی دیدیم و من هم روزها بعد از کرما به کلی رفتم و کمی با تنبلی و بی حوصلگی کار نوشتن این مقاله که قرار بود یک هفته طول بکشه و الان نزدیک به یک ماه شده پیش بردم. امیدوارم فردا تمام بشه و دوشنبه بعد از بازخوانی بفرستمش جایی برای چاپ.

هفته ی پیش رو با اینکه هر دو کارهای زیادی داریم اما باید چندتا چیز بخری و بدی کیارش تا همراه خودش ببره برای خانواده در ایران. قرار شد که با توجه به اوضاع مالی آنها و با اینکه خودمان هم دستمان خیلی باز نیست اما ۵۰۰ دلار هم بفرستی برای مامانت. فعلا که داستان ما بدجوری اینجوری شده. چه آمریکا و چه ایران به هر حال که تاثیرش روی زندگی مون چه احساسی و چه مالی خیلی زیاده. وقتی دیشب نسیم که خودش به سلامتی به زودی زایمان داره از ما پرسید که قصد بچه دار شدن ندارید - و با اینکه من هرگز به این موضوع بطور جدی فکر نکرده ام و تو به قول خودت حس مادرانه ات از کودکی همراهت بوده - با توجه به این شرایط و فشار خانواده ها عملی نیست.

اما از مصاحبه کیمیایی بگم که دوباره امروز فرج بهم پیغام داد که نوشته و سئوالاتت را چاپ کن چون بحث روز به بیراه دفاع و تخریب رفته. بعید می دانم با این همه گرفتاری دیگر برای این کار هم بخواهم وقتی بگذارم. خصوصا که این ماه بعد از چند  دوره که بابت جابجایی از ایران به استرالیا و از استرالیا به اینجا درست وسط جام جهانی فرصتی خواهد بود که نگاهی به بعضی از بازی ها که اتفاقا ساعت های خوبی هم هست بیندازم و باید ورزش و زبان و درس و خواندن و نوشتن را آغاز کنم که بشدت همه چیز در محاق رفته است.

اما دوست دارم این آخرین پست این ماه می ناب و این ماه بی نظیر را که ماه تولد عشقم هست و ماه موفقیت هایی مثل شهروند شدن، اسکالرشیپ گرفتن و از همه مهمتر آشنا و عاشق شدن و دلباختن به یکدیگر را با برشماردن این ویژگی ها و یادآوری این زیبایی ها و خصوصیات به پایان ببرم.

پس سلام به تو
سلام به می ناب
و
سلام به عشقمان

۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه

انسان دشواری وظیفه است

دیروز روز خاص و عجیبی بود. روزی که مدت آشنایی ما با هم وارد سالی تازه شد. پانزده سال تمام به سلامتی و وارد سال شانزدهم شدیم. ۶ خرداد بود که تو یک عصر دم کرده نزدیک به تابستان بابت مهمانی و تنها مهمانی که من در تمام طول مدت زندگی دانشجویی ام شرکت کرده بودم و جالب آنکه میزبان هم بودم بابت آمدن بابک تو با فرناز آمدی که خودت خبر نداشتی که قرار است به مهمانی بروی که کسی منتظرت است.

چند شب قبل از آن مینا به هما راجع به من گفته بود و هما گفته بود که این پسرم کلا بی خیال شده و فقط به فکر کار است و کار. فرناز گفته بود دوستی دارم مناسب او و اتفاقا این خانواده که همیشه در همه چیز اشتباه قضاوت می کردند در این مورد درستترین قضاوت را داشتند و این شد که من و تو آشنا شدیم در خانه ی مادری و به میزبانی من و شبی بود. سام تلفنت را خراب کرد و همدمت امیرحسین کوچک بود و تو که به من در چیدن و جمع کردن میز شام کمک کردی و سریع رفتی خانه و ... دو شب بعد یعنی چون فردا شبی ۸ خرداد بود و در خانه ی مینا و داود در بالکن خانه شان قرار مهر گذاشتیم و از ان زمان مهر به دل داریم و عشق یکدیگر را در جان.

به همین خاطر بود که وقتی دیروز برخلاف پیش بینی ات زینا گفت که فرم درخواست پاسپورت هامون را امضاء نمی کنه چون هنوز دو سال کامل ما را نمی شناسه من به فرشید تکست زدم که باهاش قرار بذارم اما کمی بعد از اینکه تو گفتی حالا می توانیم چند روز بعد که احتمالا نسیم را می بینیم و او امضاء کرد برویم برای گذرنامه. اما دیدم نمیشه و پیش خودم گفتم همانطور که مامانت گفته که روز عید هست و به سلامتی امروز را بروید برای این کار و سالگرد آشنایی مون هم هست گفتم هر طور شده بهتره امروز این اتفاق بیفته. اما تا فرشید جواب بده خیلی دیر شده بود و تو کمی بعد دوباره بهم زنگ زدی که لیلا همکار مالتی و دختری که با رسوم ما به واسطه همسرش آشناست گفته من برایتان امضاء می کنم و کرده. برای این کار مجبور شده زنگ بزنه خانه خواهر شوهرش که همسایه شان هست و از او بخواهد برود خانه اش و شماره پاسپورتش را پیدا کنه و...

خلاصه در باران شدیدی که می آمد تو از سمت شرکت و من از خانه راهی یکی از شعب اداره گذرنامه شدیم. نوبت گرفتیم و سریع کارهامون انجام شد به خوشی و سلامت. قرار شد نیمه ماه آینده دستمان برسد آنچه که از روز اول به دنبالش بودیم خیلی پیش از حتی آشنایی ما.

چه اتفاقی خجسته تر از این. بعد از تحویل مدارک جایی نشستیم و چای و شیرینی گرفتیم و بعد از کمی گپ و گفت تو راهی شرکت شدی و من سلمانی.

عصر که آمدی خانه قرار بود دوتایی جشنی بگیریم. بطر شراب را باز کردم و گفتم قبلش به مامانم زنگ بزنم و شماره رسید پول این ماهش را هم به او بدهم. وقتی از داستان گفتم شروع کرد به حرفهای نامربوط زدن. اینکه چرا عوض فرشید و همکار تو به فلان استاد و فلان کس و ... ندادید که وجهه بهتری دارند و چیزهای دیگری که حسابی حالم را گرفت. خودش هم متوجه شد و گفت ای وای دمغت کردم. گفتم بزرگترین دلیل انتخاب چنین جایی بر ایران برایم دیدن انسانها به عنوان انسان و نه تنها به واسطه تیتر اجتماعی و مالی و ... بوده و شما هم سعی کنید انسانها را خارج از این عنوانین به عنوان انسان احترام کنید. جالب اینکه خودشان در چنین وضعیتی هستند و همگی را نفی می کنند. این است خانواده ی من با هزاران شرمساری. امیرحسین و داریوش و ... همگی. ایراد گیر و خود هیچ و هیچ و هیچ. خیلی حالم را گرفت. مادرم هست و چاره ای نیست. زن بدی نیست و مادر خوبی بوده اما متاسفانه کوته بین و خودخواه. گفت که امیرحسین هم بی کس است و تنها و گفته نه برادری و نه خاله ای و نه ...

گفتم جوان ۲۵ ساله ای که بارها همه چیز برایش تا حد امکان فراهم شده. در برابر مثلا بابک که فرستادیدش آمریکا به امید خدا و دیگر هیچ. یا من که وقتی کار آمریکای شما درست شد همگی رفتید بی آنکه بگویید حالا که ما می رویم تکلیف تو چه می شود. شمایی که قبل از رفتنتان هم من و دیگران کمک خرج زندگی شما سه نفر را می دادیم. شما که به واسطه ی دوندگی های من از مسائل حقوقی و دادگاهی و زندان راها شدید و به واسطه پول و وکیل و پرونده ی بابک راهی آمریکا.

بابک چه بگوید. من چی؟ هر چه کردید برای امیرحسین کرده اید و این هم ادب و رفتار و توقعات یک طرفه اش. ای بابا. خسته ام کرده اید. در آستانه ی ۴۰ سالگی کوتاه و مریض و فرسوده ام می کنید.

بعد از این تلفن کوتاه و به شدت غمگین کننده. آیدین زنگ زد و چون می خواهد با اشر دیدار کند دنبال خواندن مقاله ای بود که یک روز بطور واضح تنها برای اینکه جلوی اشر کم نیاورد و درضمن در برابر من چیزی گفته باشد گفته بود که آن را خوانده و دیروز یادش رفته بود آن روز را. پرسید این مقاله چیست و کجاست و من از کجا پیدایش کرده ام و... شد داستان دوباره ای که سال اول هم با او داشتم. وقتی که گفت دیالکتیک روشنگری را در ایران فلان سال خوانده و اساسا آن کتاب آن موقع ترجمه و چاپ نشده بود و باز هم یادش رفته بود که یکبار همین کار را در درس تام ویلسون کرد و وقتی که تام به اشتباه چیزی گفت و من نظرم را گفتم او پشت تام ایستاد- بی آنکه اساسا آلتوسر را بشناسد- و بعد از کلاس سه نفری که داشتیم آمد و گفت یک موقع از دستم ناراحت نشوی خواستم موضع او را ببینم و بعد از چند ماه هم معلوم شد اساسا هیچی از آلتوسر نخوانده. به مرور با گذشت زمان و بعد پروسه درس و مقاله نویسی و نمره و اسکالرشیپ متوجه تفاوت و فاصله ها شد. هر چند موجب افتخار نیست. او از حوزه دیگری آمده بود و من سالها در این حوزه بودم. توان او جای دیگری بود و امروز به واسطه ی کار کردن خیلی جلو آمده و بهتر شده و خواهد شد. اما تلفن دوم دیشب تکمیل کننده ی حالگیری تلفن اول بود و اینکه به خودم آمدم و دیدم با چه کسانی دوره شده ام. من خود پر از نقص و ایرادم و نیاز به داشتن معیار بالاتر و برتر دارم تا حدودم را افزایش دهم. دور و بری های امروزم کوتاهند و کوتاهم کرده اند.

تو همیشه این نکته را به من متذکر شده ای و امروز صبح هم شدی. راست می گویی. باید از فضای فکری فارسی و ایران جدا و رها شوم. باید کار کنم و کار و کار. معیارهایم را باید خارج از این جمع محدود و به بسیاری از معنای دوست داشتنی اما بی فایده از این نظر منتقل کنم. به قول تو اگر حدودم را دوباره تعیین کنم خواهم دید که اینجا که ایستاده ام جای من نیست.

اگر به گفته ی تو که کاملا درست به نظر می آید کار کنم و کار و کار، انگاه از دور و بری ها هم کمتر دلگیر می شوم و بیشتر لذت می برم. از اینکه مثلا آیدین می گوید که می خواهد کلاس هایدگر و لویناس برای ایرانی های دور و برش بگذارد و یا فرشید که می گوید به واسطه ی خواندن خاطرات شفاهی و خاطرات علم فکر می کند که می تواند روزنامه نگاری به معنای حرفه ای کلمه کند و ...

راست می گویی. در آستانه ۴۰ سالگی هستم و باید کاری کنم. خسته شده ام از این بودنم. از این خسته ام و برای دیگری شدن باید قدم بردارم.

دیشب قبل از خواب مصاحبه ای از کیمیایی در روزنامه شرق خواندم که لینکش را برای رسول که دوستش دارد فرستادم با این عنوان که بخوان و متاسف شو. مصاحبه ای که در آن برای اثبات اندازه ی دیروزهایت به جامعه ی ناشناس امروز باید بگویی که من بودم که فلانی را به جایی رساندم و به فلانی نوشتن و به آن یکی بازیگری و به این یکی فلان چیز و ... و... و... آموختم و همه از من گرفته اند و من وامدار هیچکس نیستم و من در قله ام و من می توانم و من ... و در نهایت هم اینکه هیچکس جز من نمی فهمد و ... خلاصه که کیمیایی که هرگز برای من آدم ویژه ای نبوده با این مصاحبه اش نبض و روح جامعه ی امروز ایران و نسل جوانش را نمایان کرد و البته متاسف.

اما می خواهم این پست را با همان شکوه آغازین به پایان برم. با همان یادآوری از ۱۵ سال پیش. با همان آروز که امروز به آن رسیده ایم و حالا باید افق دورتر را دنبال کنیم و آرزو.

دیروز در تازه های کتابخانه کتابی دیدم درباره لویناس. نویسنده اش را می شناسیم. اتفاقا برایش پیغام تبریک دادم و او هم سلام به تو رسانده. اما نکته ی مهم و عزیز داستان برایم صفحه تقدیمی کتاب بود که به خط فارسی از شاملو و آن صوت ملکوتیش آورده شده بود:

انسان دشواری وظیفه است

حالی شدم غریب.

حالی دیگر خواهم شد. باید که دوباره خودم را وزن کنم و قد بکشم. کوتاهم کرده اند و خودم به قول تو روی زانو ایستاده ام. بس است دیگر. باید که ایستاد. یادم باشد که: انسان دشواری وظیفه است.


۱۳۹۳ خرداد ۴, یکشنبه

دلتنگی برای خواندن

قبل از اینکه برویم و در پارک نزدیک خانه کمی قدم بزنیم پیش خودم فکر کردم یک پست کوچک اینجا بگذارم و از امروز بگویم که تا اینجا که ساعت ۴ بعد از ظهر هست روز خیلی خوبی را داشته ایم. بعد از صبحانه با آیدین و سحر در کافه فرانسوی خیابان کویین و صحبتهای آیدین راجع به کامپ و تجربه اش از امتحان جامع که برای من و تو هم مسلما مفید خواهد بود و اینکه گفت بعد از چند ما مطالعه سنگین حالا که قصد داره دو ماهی را استراحت کنه و قراره که سفری با هم به اسپانیا و بعد ایران بروند و دل من که از دوری از درس و مطالعه و فلسفه نخواندن لک زد و تصمیم گرفتم که بشینم و کمی به خودم و درسهایم و کارها و احیانا پروژه ام فکر کنم برگشتیم خانه.

تو برای کمک به کاشتن گل در پارک کوچک پشت خانه رفتی و من هم سری به کتابخانه ربارتس و بعد هم به کتابفروشی دست دوم خیابان بلور زدم و بعد از اینکه یکی دو فیلم از کارگردان ترک، نوری بیلگه جیلان، که دیروز آخرین کارش یعنی خواب زمستانی برنده نخل طلا شد و ما هیچی ازش تاکنون ندیده ایم گرفتم برای شبهای پیش رو برگشتم خانه. فیلم فاصله و اقلیم ها را گرفتم و احتمالا امشب اگر به موقع کارهامون را تمام کنیم و از پیاده روی که برگشتیم و قراره برویم پایین برای باربکیو به موقع بیاییم بالا شاید یکی از این دو فیلم را هم دیدیم.

هفته ی پیش رو هفته ی مهمی خواهد بود. تو که به سلامتی باید شروع به جا افتادن در پست و شرایط کاری جدید سندی کنی و من هم می خواهم نوشتن این مقاله بسیار وقتگیر فارسی را تمام کنم. شاید بعدش هم یکی دو روزی را روی معرفی کار سرمایه در قرن ۲۱ پیکتی بگذارم. اما هر چه هست تا آخر هفته هر کاری که نیمه تمام و شروع نکرده و هر کوفت دیگه ای هست را باید تمام کنم و از اول ماه جدید بشینم پای کار که هم کلی عقبم و هم دلم تنگ شده.




۱۳۹۳ خرداد ۳, شنبه

مراسم پیاده روی

خیلی کمتر پیش میاد که صبح زود یک روز تعطیل مثل امروز که ساعت ۸ هست و من در کرما نشسته ام اینجا پستی بگذارم. چون قاعدتا خانه هستیم و در حال استراحت و گپ وگفت. اما تو قرار کاری داشتی با دوستان و همکارانت بابت مراسم خیریه ای که ماه سپتامبر خواهید داشت و قرار است پول برای مراکز سرطانی جمع آوری کنید و به همین دلیل با سندی و کلی دیگر از دوستان و همکارانت نزدیک *لیک تورنتو* قرار داشتی و بعد از اینکه تو را رساندم آمدم اینجا. بعد از بیش از یک سال تقریبا هفته ای ۵ روز به کرما آمدن دیگه از اینجا و این موزیک بلند و فضای زنده اما نه چندان مناسب برای درس خواندن- که البته درسی هم نمی خوانم و بیشتر بازی می کنم- خسته شده ام و از هفته ی بعد روتین کتابخانه را شروع خواهم کرد.

دیروز هیچ کار مفیدی نکردم جز کمی تلفنی با رسول حرف زدن که امروز امتحان زبان داشت و خیلی هم نگران بود. دو ساعتی حرف زدیم و گفت که بقیه ی تماسهای تلفنی اش در ماه بجز من به کمتر از ۱۰ دقیقه  میرسه و خلاصه بابت اینکه همیشه با هم گپ میزنیم خوشحال بود. من هم همینطور. به هر حال همیشه چیزهایی از هم یاد می گیریم و البته حتما نسبت به هم نقدهایی هم داریم.

با مادر هم شب که تو از سر کار برگشته بودی حرف زدیم و خوب بود. کوتاه با مامانت هم گپی زدیم و بهش بابت مراسم فارغ التحصیلی خودش و بابات از دانشگام امیرکبیر تبریک گفتیم. اون هم بهم از زیبایی کم نظیر عکسی که از تو در مونتریال با آن سه مجسمه خانم های در حال گفتگو گرفته بودم و تو هم وانمود کرده بودی که داری باهاشون حرف میزنی گفت و گفت که چقدر عکس قشنگی است و گفتم که برای من هم عکس بسیار ویژه ای است.

امروز بعد از اینکه کار تو حدود یک و دو بعد از ظهر تمام میشه دنبالت خواهم آمد و عصر خانه می مانیم. فردا برای برانچ با آیدین و سحر قرار داریم که دیروز بهم گفت کلی بابت امتحان جامعش حرف داره. گفت که دیوید به گفتگویی از مارکوزه اشاره کرده و سئوال سختی ازش پرسیده و بهش گفتم این همان گفتگویی است که چند ماه پیش بهش گفتم بخواند و خودم به دیوید و اشر معرفی کردم و البته برای چاپ در ایران ترجمه. باخنده گفت پس تو من را تو هچل انداختی.


۱۳۹۳ خرداد ۲, جمعه

فصل نو

روز جالبی بود دیروز، روز تحلیف. صبح تا ظهر که درگیر مراسم بودیم. حدود ۱۰ و نیم رسیدیم و بعد از کارهای اولیه به همراه ۹۸ نفر دیگری که اکثرا هندی بودند و اگر اشتباه نکرده باشیم ۷ تا ۸ ایرانی هم بودیم روی ترتیبی که برایمان مقرر شده بود نشستیم و بعد از آمدن خانم قاضی که اسمش لیلی بود و گفت خودش ۳۰ سال پیش مهاجر بوده به این کشور و از اولین نخست وزیر کانادا - مک دانلد- که او هم مهاجر بوده گفت و ... و اینکه چقدر راه سختی را آمده ایم و چه افتخاری برای کانادا و برای ماست که حالا در هم ممزوج شده ایم و ... خلاصه مراسم را با سرود کانادا آغاز و تمام کردیم و به دو زبان فرانسه و انگلیسی با سوگند به روح قانون کار را تمام کردیم و حالا شدیم شهروند!

بعد از این همه سال. وقتی داشتم مدرکم را می گرفتم بهش گفتم که افقی بود و رسیدیم سرانجام به آن. همین شد که در پایان از من و تو در میان تمام ۱۰۰ نفر جداگانه پرسید از کجا آمده اید. و وقتی گفتیم- تو با شوخی گفتی حالا از کانادا- گفت که ایرانی ها اکثرا مشخصات خوبی از خود بجا گذاشته اند. خلاصه که بعد از اتمام کار رفتیم طبقه پایین همان ساختمان دولتی در اسکاربرو که در واقع یک شهر کوچک در کنار تورنتو هست و فرم لازم برای پاسپورت را گرفتیم. آنچه که همیشه آرزویش را داشتیم و امید که بتوانیم از آن به درستی و در جهت مناسب و برای دیدن و سفر کردن و بزرگ شدن و رشد کردن و کمک کردن و... تا سالهای سال استفاده کنیم. چیزی که تا همین دیروز برایمان رویایی بیش نبود. عجب راه سخت و پر فراز و نشیبی. عجب صبر و استقامتی. عجب بخت یاری و قدمهای شمرده ای. خدا را باید شاکر باشیم و هستیم.

بعد از مراسم تحلیف ابتدا رفتیم *شاپ آن دانملیز* و رستوارنی ایتالیایی در آنجا که تو تعریفش را شنیده بودی و همانطور که بهت گفتم اکثرا این تعریفها نشان از سلیقه خیلی متوسط و رو به پایین همکارانت داره و داشت. شاید هم تعبیر تو بهتر باشه که نشان از سلیقه سخت پسند ما داره! بعد از نهار راهی دانشگاه شدیم تا من کتابی را که *ریکال* شده بود پس می دادم و کلی در ترافیک یک تصادف معطل شدیم تا رسیدیم و بعد از آن در حالی که هر دو حسابی خسته بودیم و سر درد هم داشتیم رفتیم کاستکو چون تقریبا دیگه هیچی خانه نداشتیم. از آنجایی که تو این ویکند را هم برنامه داری - فردا شنبه که ساعت ۸ صبح باید بروی برای کارهای مقدماتی برنامه خیریه پیاده روی و جمع اعانه برای مرکز سرطانی و یکشنبه هم با مژگان که از نیویورک آمده دیدن مادرش قرار داری - خلاصه که دیروز تنها فرصت بود و رفتیم و تا رسیدیم خانه سرویس کامل شده بودیم.

ریک و بانا به دیدن مون آمدند با چند شاخه گل و یک نقاشی دست ساز! بانا درمورد رفتن ما از ایران به استرالیا و بعد اینجا و... تا دیروز که شهروند رسمی شدیم. شب کمی شراب خوردیم و یک فیلم خیلی متوسط کمدی دیدیم تنها برای اینکه کمی خستگی را از تنمان بدر کنیم.

صبح تو را به شرکت رساندم که بابت ایمیلی که سندی شب قبل به تمام اعضای گروه زده بود با موضوع شانس بزرگ کانادا در مورد مراسم من و تو و عکسی که تو برایش فرستاده بودی را هم به همه ایمیل کرده بود و کلی ایمیل تبریک گرفته بودی و ... خلاصه الان که از کرما بهت زنگ زدم گفتی از در که رفتی تو همه بهت تبریک می گویند و خلاصه قرمز شده ای و خجالت زده اما به هر حال نشان از رضایت بی حد سندی و سایر اعضای تیم از حضور تو و خودت در تلاس داره.

خب! داستان ما وارد یک مرحله تازه ای شد. به قول اینها فصل جدیدی شروع شده و باید از این فرصت استفاده کنیم.

می خواهم واقعا از این فرصت استفاده کنم و باید هر دو این موقعیت را قدر بدانیم. از سلامتی جسمی و روحی گرفته تا عمیق تر و انسانی تر و شادتر و مفیدتر و هدفمندتر زیستن و قدم برداشتن. باید که به قول اینها:  Turn the page کنیم.

عزیزم مبارکمان باشد این فصل جدید. فصلی که در پی یک فصل طولانی، جالب، خسته کننده، هیجان آور، نگران کننده، سازنده و سنگین آمده و حالا کاملا بسته به ماست که چگونه از این آغاز نو استفاده کنیم. از این فصلی که سالهای سال منتظرش بودیم.

دوستت دارم بی نهایت
 

۱۳۹۳ خرداد ۱, پنجشنبه

در آستانه تحلیفی برای نو شدن!

بعد از سالها، دهه ها و شاید به اندازه تمام عمرمان، فرا رسید آن روز موعود. داریم آماده می شویم تا به سلامتی برای مراسم تحلیف برویم و امیدوارم با خوشی و سلامت و سعادت و رساندن خیر به دیگران و دیدن خیر و خوشی از عالم سالها، دهه ها و تا آخر عمرمان از این عطیه که امکانی برای انسانی تر زیستن است استفاده ی درست و مناسبی کنیم.

با امید به نور و آرامش حقیقت!

سلام دوباره و آغاز نوین!

سلام به آنچه که از بسیاری با ناعدالتی دریغ شده و باید قدردان اش بود و تلاش کرد برای کمتر کردن فاصله ها.

سلام به این امکان که باید سازنده شود و جهان را انسانی تر کند.

خدا یا کمکمان کن تا شویم آنی که باید.

می خواهم روی این یک بار و یک امکان و یک فرصت بیایستم و سوگند وفاداری به انسان و انسانیت بخورم.

سلام به تو و به عشق مان و به این صبر ایوبی.

سلام!


۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۱, چهارشنبه

Quid cum vita vestra?

۲۱ می ۲۰۱۴
۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۳

تو سر کاری و من به کار شریف اتلاف وقت و در بحر بطالت در کرما روزگار سر می کنم.

فردا روز تحلیف ماست. چیزی که شاید به اندازه تمام این عمر مشترک و حتی بیش از آن، خیلی قبل تر از آن منتظرش بودیم.

فردا روز و روزگار تازه ای می تواند که دمیدن بگیرد اما اگر بخواهم که از این نوروزگار استفاده و حض ببرم.

دیروز قبل از اینکه تو بیای خانه پیش از ساعت ۹ شب تازه کارت تمام شده بود و برگشتی داشتم فکر می کردم که فردا روزی که با خود خلوت کنم آن روز داوری با خود چه خواهم گفت در پاسخ به این سئوال که: با زندگی ات چه کردی؟

به راستی چه خواهم گفت. چه برای گفتن دارم جز هیچ!

۲۱ می ۲۰۱۴
در آستانه چهل سالگی