۱۳۹۲ شهریور ۹, شنبه

هزار و یکمین اعتراف


و البته تنها برای ثبت در تاریخ.

برای تاکید هر روزه و همواره و هر آن به افتخاری که به خود بابت در کنار تو و با تو بودن می کنم.

تنها و تنها برای تو

و بسیار ناگفته های کم گفته و هرگز نگفته و...

این عدد تنها و تنها گوشه ای است از نشان تو در قلب و جان من

این هزار و یکمین نوشته ی من برای توست.

هزار و یکمین اعتراف به هیچ بودن بی تو
به نبودن

به بودن اما با تو
و تنها

بخاطر تو.

باور نکردن و بارور کردن


گفتن نداره که برایم باورکردنی نیست که آخرین روز تابستان هست و آگست در حالی تمام میشه که نه تنها مقالاتم را تمام نکردم که اساسا شروع هم نکرده ام و زبان آلمانی را به جایی نرساندم و سلامتی خودم و تو را با فشار بیجای و تغذیه ی نادرست به خطر انداختم و فشارهای جانبی و فشار کار تو و خلاصه همه چیز تابستانی برایم رقم زد که جز تاسف چیزی بجا نگذاشته.

فردا به سلامتی اما روز اول ماه سپتامبر هست و با اینکه همه چیز در تعلیق ماند و همه چیز عقب افتاد در این ایام روزگار جدیدی است و باید این آخرین ها را درست و بجا شروع کنم.

این آخر هفته که با امروز شروع شده به کمی در کتابخانه چرخیدن من و بیرون رفتن تو با خاله ات گذشته و فردا هم قراره با چند نفری که اعلام آمادگی کرده اند برویم پیک نیک. نسیم و مازیار و علی با فامیلشان سروناز و سالار،‌ من و تو و خاله و احتمالا کیارش که جواب تلفن را نمیدهد مبادا از اینکه مامانش بخواهد برود آنجا. دوشنبه هم که تعطیل عمومی است احتمالا به خانه تمیز کردن و کمی به کارهای شخصی رسیدن خواهد گذشت.

از سه شنبه تا پنج شنبه که درس باید بخوانم و تو هم که سر کار خواهی رفت. جمعه جلسه ی HM هست و بعد از ظهر هم قراره که به سلامتی اولین مسافرت داخلی را تجربه کنیم به اتاوا و منزل انا. از هفته ی بعدش هم که دانشگاه شروع میشه و هفته ی سوم سپتامبر هم که گوته و هفته ی آخر هم که هفته ی آخر کار تو به سلامتی در دفتر تام هست. اما شاید مهمترین کاری که باید من و تو در این ماه پیش رو انجام دهیم تمام کردن بخشی از مقالاتمون هست که حسابی عقب افتاده. من سرمایه ی جلد اول و تو هم مبانی دموکراسی را. ورزش کردن و کمی هم تفریح و برنامه های متنوع باید به زندگی مون بیش از پیش اضافه بشه.

دیروز بعد از اینکه چهار ساعت تمام جلسه با گروه دانشجویی و بعد اساتید HM در دانشگاه رایرسون داشتم دیگه توان راه رفتن و نای برگشتن به خانه را نداشتم. تازه دیروز بود که متوجه شدم مثل دفعه ی قبل که در هواپیما حالم بد شد و بیهوش شدم و تا مدتها احساس ضعف و ناتوانی داشتم اینبار هم داستان همان هست و کلا شوک شدیدی که به بدنم وارد شده داره خودش را در گوشه و کنار و با خستگی و کم توانی نشان میده. شب هم که با شیرینی که تو از سن لورنس مارکت گرفتی و شرابی که خریده بودیم خاله ات را برداشتیم و رفتیم شام خانه ی مهناز و نادر که شب بدی نبود اما طبق معمول با صدای بلند حرف زدن و بعد هم غذاهای چرب و معده سوز.

خب! از این داستانها بگذریم و سخن از دوست و درس و عشق و راه بگوییم که ماه و سال تحصیلی جدید در پیش است. سالی که تصمیم دارم سالی شود مثال زدنی. سالی که تو علاوه بر کار مسیر درسی خودت را بهتر از قبل پیدا کنی و مهمتر از همه بنا به برنامه هایی که داریم بتوانیم در کنار تحصیل و یادگیری لذت از زندگی و بودنمان در کنار هم بسیار بیش از پیش ببریم.

سلام به این سال جدید تحصیلی می کنم که اساس زندگی ماست و درود میدهم به گذشته هایی که با نگاهی انتقادی به اندوخته هایش می تواند چراغ راه شود و توشه و توان پیمودن.

می خواهم فاصله ی رویاهایمان را با بودنها کمتر کنم. و در این راه تنها و تنها با کمک تو و به همت عشقمان می توان گام برداشت.
  

۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

نگرانی تو


پنج شنبه شب هست تو با خاله ات در آشپزخانه ای و دارید شام درست می کنید. مرجان برای دیدن خاله ات آمده بود و یکی دو ساعتی نشست و خیلی تاکید کرد که حتما این داستان را جدی بگیرم و برم یک سری آزمایش کامل بدم. خیلی گفت که ممکنه این حالت را دایمی داشته باشی و خلاصه حسابی توی دل تو را خالی کرد. به هر حال باید وضعیتم را جدی بگیرم اما مرجان خیلی با حرفهایش تو را ترساند.

کمرم خیلی بهتر شده و دیروز که رفته بودم فیزوتراپی دکتره گفت که خیلی بهبود پیدا کرده. البته دیروز و امروز ورزش رفتم اما طرف وزنه نرفتم.

دیشب کیارش و آنا بعد از یک هفته که مامانش اینجاست رخ نمودند برای خداحافظی آنا که قراره فردا به سلامتی برگرده انگلیس.

این دو روز که صبحها با تو از در رفتم بیرون و رفتم کتابخانه تقریبا تمام وقت را به برنامه ریزی برای زبان آلمانی داستان تابستان آینده و درسهایم گذاشتم و بیش از هر چیز البته باید حساب و کتاب می کردم و خصوصا پول مامانم را که تابستانها خیلی فشار بهمون میاره ببینم که چطور باید تامین کرد. این داستان تابستان و بی پولی ما خیلی اذیت کننده است خصوصا آمدن مهمان و پول مامانم فشار مضاعف میاره.

مادر به سلامتی از بیمارستان مرخص شده و آمده خانه. با اینکه چند باری که زنگ زدم تا حال مادر را بپرسم و خواستم که گوشی را به خاله بدهم که حال مامانم را بپرسه مامانم با بی اعتنایی به بعد موکول کرد. متاسفانه هیچ متوجه احترامی که با این کار به من می گذاره نیست. کلا از این نظر خیلی مسئله داره. اساسا نه مامانم و نه داریوش هیچگونه مردم داری بلد نیستند و تازه به نحوه ی زندگی شون هم افتخار می کنند و این هم اوضاع و وضعشون هست. خیلی از دستش و این رفتارهایش ناراحت میشم اما به هر حال چاره ای نیست.

فردا تقریبا تمام روز را جلسه داریم با بچه ها و بعد هم اعضای رسمی کنفرانس HM که در دانشگاه رایرسون هست. شب هم که به دعوت مهناز با خاله ات به خانه ی مهناز و نادر می رویم. این هفته لانگ ویکند هست و احتمالا یک روز را با خاله ات خواهی بود و یک روز هم به پیک نیک می رویم.

اما شاید مهمترین خبر این چند روز صحبت کردن تو با تام بود دیروز که نتیجه اش این شد که تا اخر سپتامبر بمانی در دفترش و جنیفر را آماده کنی و بعدش هم آقا گفت که نمیشه که بری دفتر مارک چون جناب کچل خان از مارک خوشش نمیاد. خلاصه که قرار شده برای اکتبر بری در یک قسمت دیگه ای که خودت می خواهی و فشار کار و البته درآمدش هم کمتر باشد. این فرصت مناسبی خواهد بود که سر حوصله و وقت برای کارهای بهتر اقدام کنی.
 

۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

No wonder داریم نابود میشیم!


نابود شدم و تو را هم برای بار دوم داغون کردم. دوشنبه صبح هست و بجای اینکه هر دو دنبال کار و زندگی باشیم تو مانده ای خانه تا عصر با هم به دکتر برویم. فعلا تنها در خانه هستم و از کمر درد دارم قالب تهی می کنم. اما این تمام ماجرا نیست. در واقع داستان از دیروز صبح شروع شد که برای ورزش پیش از رفتن به پیک نیک رفتم پایین و همه چیز داشت خوب پیش می رفت که سر یکی از حرکاتهایم با وزنه- بنا به توصیه ی دختر تازه کاری که مسئول سالن ورزش ساختمان شده- طور دیگه ای حرکت کردم و کمرم یک صدای ناجور داد و از درد پیچیدم به خودم. با این حال دیروز را رفتیم نایاگرا و تمام راه را هم خودم رانندگی کردم. از انجایی که کیارش و آنا نیامدند و کلا تلفنشان را هم جواب ندادند- قابل توجه تو که اتفاقا پیش بینی همین دست حرکات و رفتار را با مادرش می کردم و بهت گفته بودم- مازیار و نسیم هم با ما آمدند و ماشینشان را در پارکینگ ما گذاشتند و با یک ماشین رفتیم و با اینکه کمرم خیلی درد می کرد و می کنه و با اینکه حال تو را خیلی گرفته بود اما در مجموع خوش گذشت. تا بچه ها بعد از برگشتن آمدند بالا و چایی خوردیم و رفتند ساعت نزدیک ۱۰ بود و اتفاقا تو که امروز کلی کار داشتی و تصمیم هم داشتی که با تام بابت رفتن از قسمت اون صحبت کنی گفتی زودتر بخوابیم تا کمی صبح زودتر بروی. من هم قرار بود بعد از اینکه تو را می رساندم پاسپورت ها را برای ترجمه می بردم که داستان وارد مرحله ی تازه ای شد.

صبح بیدار شدیم و تو گفتی آرام بلند شو و حمام کن همین که از تخت بلند شدم از شدت درد در کمر و پا احساس کردم حالم خوب نیست و دیگه چیزی متوجه نشدم تا چند دقیقه بعد که خاله هیجان زده داشت صدایم می کرد. روی زمین بودم و صدای تو را پای تلفن می شنیدم که داری با اورژانس که آمبولانس فرستاده حرف میزنی و گریه ات گرفته و خودم هم کاملا خیس بودم. گویا که مثل چند سال پیش که در هواپیما از حال رفته بودم و بعدا دکتر گفت که شوک و حمله عصبی بوده و به قلبت هم فشار آورده شده بودم. البته حالم خیلی بهتر از نوبت قبل هست که در آسمان بودیم و تمام آن مدت خسته و بی حال بودم. اینبار اما دوباره بابت همین بی حالی و عصبی بودن و خستگی و فشار که گواهش در نوشته های همین دو هفته ی گذشته هست و دوباره فشار عصبی و شوک بهم دست داده و با افتادن فشار خودم هم افتادم که خیلی خدا رحم کرد که سرم به جایی نخورده چون درست به اندازه ی یک نیم تنه فضای خالی وجود داره و من هم همین جا افتادم. البته طرف چپ صورتم و کنار چشم و ابرویم با توجه به اینکه روی گلیم افتاده ام ملتهب و ورم کرده هست و پای راستم هم کمی زخم شده که کلا نفهمیدم که چگونه این بلا به سرم آمده اما از آن بدتر و بسیار بدتر کاری است که دوباره با روح و اعصاب تو کرده ام و دوباره موج جدید نگرانی را برایت دامن زدم.

به قول اینها البته No wonder این که از ناراضایتی درسی و کاری. این که از فشار کار تو و این که از فشارهای مالی و حالی خانواده هامون که نه تنها تمامی نداره که روز به روز هم بیشتر میشه. اینکه از بهم خوردن تغذیه و استراحت و آرامش و تمدد اعصباب و روانمون. اینکه از کسری های حالی و مالی خودمون و اینکه از اخبار ناراحت کننده ی هر روزه از ایران و مصر و سوریه و... صد البته که تعجبی نداره که با این همه داستان و دغدغه، با این همه فشار و فشار و فشار- کاری و حالی و مالی از طرف اطرافیان و درس و دانشگاه و کار برزخی تو- واقعا که No wonder که چنین چیزهایی به عنوان هشدارهای اولیه پیش بیاد. گویی که کلا ما فراموش کرده ایم که چقدر سخت و حساب شده به اینجا رسیده ایم و چقدر راحت همه چیزمون- سلامتی و عشق و زندگی مون- را بابت کمترین چیزها هزینه می کنیم.

من را ببخش. به تو قول می دهم و از تو قول می خواهم که قطار زندگی زیبامون را دوباره به ریل اصلی خودش باز گردانیم. تو همه چیز من، همه چیز من، همه چیز من هستی. تو خود من هستی. من بی تو و تو بی من هیچیم و نیستیم و نابودیم. بیا دوباره آغاز کنیم فصل بهاری زندگیمان را عشق یکتای من.

۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه

I have a dream


شنبه شب هست و در حالی که داریم یک آهنگ زیبای جاز گوش میدیم، تو با خاله سوری در آشپزخانه دارید برای فردا که قراره با نسیم و مازیار بریم نایاگرا نهار درست می کنید.

این چند روز خیلی حال خوشی نداشتیم و ندارم. در واقع پنج شنبه شب بعد از اینکه تو از سر کار رفتی دیدن خاله ات خانه ی کیارش و برگشتی و گفتی که کیارش گفته فردا شب بلیط کنسرت داریم- چیزی که معلوم بود تنها بابت پیچوندن مامانش هست و اینکه می خواد تا آنا هست مامانه رو دک کنه و بعدا به تو هم گفته بود که کنسرتی در کار نیست- خلاصه بعد از این داستان من که کلی ناراحت شده بودم بهت گفتم بی خود داری ماله برای طرف میکشی و از اینکه این همه نسبت به رندی و بی تفاوتی آدمها بی موضع هستی شاکی شدم و خلاصه داستان طوری پیش رفت که تا یک صبح با اعصاب داغون و تپش و ناراحتی بیدار بودیم و در واقع تا صبح هم هیچ کدام نخوابیدیم. هم تو درست متوجه ی حرفهای من نمی شدی و هم من بی خود و بیش از حد شاکی شده بودم.

این داستان باعث شد تا تمام اهمیت اتفاقی که پنج شنبه برایت افتاده بود فراموش بشه. بعد از اینکه برای نهار با لیلی و مارک رفته بودی بیرون و مارک بهت گفته بود تا زمانی که لیلی مرخصی هست- یعنی تا ژانویه- بجای دفتر تام بیا و در دفتر من کار کن. درسته که حقوقی که دریافت خواهی کرد یک سوم کم میشه و کارت هم موقت اما از آنجایی که دیگه نه تو و نه من تحمل این کار را نداریم و بشدت داره به زندگی و روح و جونمون فشار میاره با خوشحالی قبول کردی. درسته که خصوصا بابت پول فرستادن برای آمریکا و ایران بهمون فشار خواهد آمد اما بلاخره داستان بمباردیر هست و خدا بزرگه و مهمترین چیز سلامتی تو و روحیه ی هر دومون هست.

خلاصه که اتفاق مهم و به امید خدا بنیادینی هست. اما داستان مهمانداری و خصوصا این بهم ریختگی من خیلی این مدت همه چیز را داره تحت تاثیر قرار میده. هم کم اشتهاء شده ام و هم بی حوصله، هم علی السویه و هم بی خاصیت. خلاصه که گفتن نداره که در چه وضع نزاری قرار دارم و جالبتر اینکه هیچ مرگیم هم نیست و هیچ توضیحی هم جز بطالت مفرط خودم ندارم.

جمعه به هر حال روز سختی بود. از شب قبل و یک به دوی من با تو و کمی هم تو با من با انرژی تقریبا صفر رفتیم دنبال کار و بی عاری- اولی سهم تو بود و دومی هم که منم. عصر من بعد از اینکه از ورزش آمدم با تو و خاله که در دیستلری بودید قرار داشتم و خلاصه سه نفری نشستیم و گپ زدیم و شامی خوردیم و آمدیم خانه و من و تو که خیلی خسته بودیم پیش از یازده خوابیدیم اما چون کلا خاله و خانواده اش تا نیمه شب عادت به بیداری دارند رفتن پایین برای سیگار کشیدن و چند بار دستشویی و ... باعث شد بار آخری که بیدار بشم تا حدود ۴ صبح خوابم نبره و تپش شدید هم امانم را بریده بود. همان موقع داشتم فکر می کردم این دقیقا چیزی بود که به تو گفتم و ازت خواهش کردم این چند روز آخر تا قبل از شروع دانشگاه را کمی اجازه دهی با هم و با آرامش طی کنیم که سال سخت و پرفشاری پیش رو خواهیم داشت. اما متاسفانه بابت راحتی و بی فکری و بی مسئولیتی طرف که حتی حاضر نیست یک شب مادرش را در حضور دوست دخترش نگه داره- به قول مادر بابت ... انگشتی- فشارش را به زندگی ما می آوری و متوجه هم نیستی که من خصوصا در این چند وقت چقدر نیاز به خلوت و بازنگری در حال خودم و زندگیم دارم و نیازمند آرامش با تو و نه در حضور دیگران هستم. ای بابا بگذریم! به هر حال خانواده هامون متاسفانه کمکی به حالمون نیستند که هیچ کلی هم فشار و مسئله دارند.

اما امروز صبح بعد از دو شب بد خوابی صبح رفتم اول کرما و بعد هم کتابخانه تا عصر و تو و خاله هم رفتید محله ی ایرانی ها و کمی خرید برای فردا و خانه ی کیارش کردید و پیش از غروب برگشته بودید.

شب آرام و خوبی است و فردا هم که قراره احتمالا بدون آمدن کیارش و آنا ما سه نفر و مازیار و نسیم هم با ماشین خودشان ۵ نفری برویم نایاگرا آن د لیک. درس و آلمانی که هیچ! ضمن اینکه متوجه شدم احتمالا باید دوباره بابت عقب افتادن و تمرین نکردن کلاس آخر آلمانیم را تکرار کنم. دارم کمی مخارج را بررسی می کنم تا ببینم که امکان رفتن به آلمان برای زبان در تابستان بعد دارم یا نه- خیلی گرونه خیلی.

قبل از اینکه این پست را تمام کنم دلم نیامد که ننویسم که جدا از ۶۰ سالگی کودتای ۲۸ مرداد که یکی دو روز پیش بود امروز ۵۰ سالگی سخنرانی تاریخی مارتین لوترکینگ هست با عنوان جاودانه ی I have a dream

شاید نوبت من باشد که رویاهایم را جدی بگیرم و برایشان کار کنم و کار و کار.
 

۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

Reunion


آخر شب چهارشنبه بیست و یکم هست و پیش خودم فکر کردم حالا که تو رفته ای که بخوابی- چون دیشب بد خوابیده بودی زودتر رفتی توی تخت- من دوباره یک پست برای امروز بگذارم و بگم که امتحان گواهینامه ی G را دادم و تمام شد و با اینکه خیلی هم مقررات را اجرا نکردم اما طرف گفت که کمی دقت کن چون خوبی.

بعد از اینکه تو را صبح رساندم و بعد رفتم کرما و قهوه ام را گرفتم و رفتم سمت محل امتحان تا امتحان دادم و برگشتم خانه و سر راه رفتم شیرینی فروشی پرتغالی ها تا برای تو تارت مورد علاقه ات را بگیرم ساعت از ۲ گذشته بود. کمی ورزش کردم و بعد هم که با تو و آنا قرار داشتیم نزدیک محل کار تو. اتفاقا سنتی هم آمده بود و نیم ساعتی نشست و دیدنش بعد از چند ماه که دور آمریکا را چرخیده و دوباره داره برای چند ماه میرود و دیدن آنا بعد از چند ماه که از سفر یکساله ی تایوان برگشته و زبان چینی اش را کامل کرده خیلی خوب بود. آنا گفت که دنبال کار در دولت در همان اوتاوا می گرده و سنتی هم که داره همچنان کارهای مربوط به کلیسا و مسیحت را می کنه. قرار شد تا قبل از اینکه زمستان به اوتاوا نرسیده یک سر بریم پیش آنا و یکی دو شب مهمان خانواده اش باشیم.

بعد از اینکه برگشتیم خانه و تو دو تا از پرچگیز تارتها را که برای بانا و ریک گرفته بودم با نصفه ای از نان سنتی صبحانه ی پرتغالی ها برایشان بردی و با مامانم و مادر حرف زدیم و تو هم با خاله ات کمی گپ زدی که قراره فردا به سلامتی برای چند هفته ای به تورنتو بیاید و قراره که مدتی هم با ما و پیش ما باشه، از بس خسته بودی رفتی که بخوابی و من هم تصمیم دارم تا خیلی دیر نشده بخوابم که فردا جلسه ی HM هست و کلی کار داریم. تو نهار با لیلی و مارک قرار داری و احتمالا فردا طرح موضوع برای تغییر بخش کاریت در کپریت خواهی کرد. ضمن اینکه داستان روز هم تماس امروز لیز از آمریکا با تو بود در حالی که به شدت گریه می کرد و بهت گفته بود که گای تصمیم گرفته که طلاقش بده چون متوجه شده که خانم مدتهاست و با خیلی ها به قول معروف لایی می کشه. بیچاره گای و بیچاره بچه ی سه ساله شان پریستن. عجب داستانی است این داستان خیانت در زندگی های مشترک در اینجا و آنجا و همه جا.

خلاصه که از ثمرات ۲۱ و بیست و یکم بودن امروز reunion با دوستان قدیمی- در واقع قدیمی ترین و اولین دوستان کانادایی مون- و گرفتن گواهینامه ی کامل من بود.

به امید شرایط و روزهای بهتر و تا ببینیم که چه به سر خواهد رفت.

اینجا جای ما نیست


صبح بیست و یکم آگست هست. تو دیشب را بد خوابیدی و با اینکه الان باید کارهایت را کنی تا به شرکت بروی ولی هنوز توان بیدار شدن نداری. به احتمال زیاد دلیلش اعصابی است که تام دیروز موقع رفتن از تو خورد کرده و دوباره داد و بیداد بابت اینکه تلفنش به تلفن کنفرانس وصل نمیشده و بعد هم طبق معمول معلوم میشه که مشکل از بخش فنی است و البته داد و مزخرف گویی هایش در اتاق نصیب تو شده. به قول خودت نه تنها حس می کنی که شخصیتت خیلی بیشتر و بالاتر از این حرفهاست که اساسا منش و رفتار و نسب و ریشه ات تحمل این همه بی ادبی را ندارد. به هر حال بعد از اینکه دیروز برای نهار آمدم پیشت و کمی با تو راجع به خستگی و بی انگیزگی خودم حرف زدم و تا عصر همانجا ماندم- در یک استارباکس- کمی مقاله خواندم تا تو کارت تمام شد و با هم برگشتیم سمت خانه و در راه شنیدم که اینگونه اعصابت بهم ریخته سر راه رفتیم کافه کرما در دانفورد تا با هم در اینباره گپ بزنیم. خلاصه که در نهایت با اینکه کمی به لحاظ مالی تصمیم غیر منطقی به نظر میرسه اما قرار شد تا بگردی و ظرف چند ماه آینده کار درست و حسابی پیدا کنی بخش کاری خودت را در کپریت عوض کنی و احتمالا در بخش مارک کار کنی که هم خیلی آدم تر هست و هم کارهایش کم فشار و البته نگران وضع سلامتی تو. ضمن اینکه فرصت پیدا کردن کار مورد نظرت را هم خواهی داشت و مجبور نیستی عجله کنی. درسته که حقوقت تقریبا ۲۰ هزارتا بطور سالانه کمتر میشه اما سلامتی خودت و زندگیمون خیلی بیش از اینها ارزش داره. ضمن اینکه سعی کردم با یادآوری داستان بمباردیر بهت بگم که ما می گفتیم اگر OGS بهش خیلی خوبه اگر شرک بشه عالیه اما حالا سه تا شرک یکجا شده و باید قدردان و هوشیار باشیم. باید از این امکان استفاده کنیم که زندگی و سلامتی و در درجه ی بعد درسمون مهمتر از این چیزهاست. البته هر دو کمی نگران هزینه های ماهانه مون هستیم- نه برای خودمان که خیلی هم همه چیز با حتی این حقوق کمتر عالی جلو میره اما برای کمک خرجی که آمریکا و ایران می فرستیم- اما بهت گفتم که ضمن اینکه باید آن را هم کمی کنترل کنیم اما اولویت سلامتی روح و جسم و زندگی مون هست و خانواده هامون هم راضی به این همه فشار نیستند. ضمن اینکه تمام مشکلاتشون هم با این پول ماهانه حل نمیشه و البته خودشان هم باید کمی به فکر اوضاع و وضعیتشون باشند.

خلاصه که این داستان این روزهای ماست. از آن طرف هم من خیلی روی فرم نیستم و همانطور که دیروز موقع نهار بهت گفتم احساس می کنم که روزهایم را خیلی مفت از دست داده ام و نه تنها از توان و استعدادها و امکاناتم استفاده نکرده ام که هنوز هم بر همان مدار بطالت روزگار را می گذرانم. تقریبا ۴۰ ساله شده ام و هنوز کارهای نیمه ی دوم بیست سالگی را انجام می دهم. خودم را به معیارهای اطرافیان و محیط پیرامونم تقلیل داده ام و همین باعث شده که نه تنها تن آسودگی را پیشه کنم که آن کارهایی که می توانستم و باید انجام می دادم را ندهم. بهت گفتم که می دانم که هنوز هم اندکی فرصت دارم و با اینکه کلی کارها را نمی توان انجام داد اما هنوز فرصت برای انجام برخی دیگر مانده است اما اما بی انگیزه و بی حال شده ام. البته هر دو میدانیم که بخشی از این داستان بابت پریودهای روحی است و بخشی هم ناشی از خستگی و اندکی هم بابت سختی های روزگار اما این بخشها در مجموع و در برابر آنچه که خودم مقصر و موثرش هستم ناچیزتر است.

خلاصه که ۲۱ هست و باید تو را که یک ساعتی دیرتر سر کار خواهی رفت برسانم و بعد برای امتحان گواهینامه ام بروم که امید چندانی به قبولیش ندارم چون آماده نیستم و منطقه را هم نمی شناسم. عصر هم بعد از کار تو و در همان محل با انا قرار داریم.

۲۱ هست و من هنوز اینجا ایستاده ام. جایی که جای من نیست. اینجایی که جای ما نیست.