۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

شاید بزرگترین دستاورد ماه می ناب


اما ماه بی نظیر می امسال را در هوایی بارانی و زیبا به اتمام می رسانیم. ماهی که از بسیاری جهات یکه و یگانه بود. من بمباردیر در روز اولش گرفتم و در انتهایش کار MRP ام تمام شد. تو شکل و شمایل درستی به کار و آینده ی کاریت داده ای و قرار شده که کسی برای قبول بخش عمده ای از مسئولیتهای تو استخدام شود و بعد از اینکه تو هم کمی آموزش لازم را گرفتی و پس از دو سال جایگزین طرف شوی اگر که خودت خواستی. خاله ات و خانواده اش به کانادا آمدند و ما هم وضع مالی بهتری پیدا کرده ایم و هم با توجه به اسکالرشیپ من احتمالا می توانیم به امید خدا قدمهایی برای ساختن زندگی مان به شکل بهتری در اینجا بر داریم. تولد زیبایی برای تو گرفتیم و دو نفری یک روز کاملا آسایش بخش را در نایاگرا آندلیک تجربه کردیم که یگانه بود. و صد البته نوشتن اولین فصل مشترک کتابمان برای چاپ.

اما اگر در یک کلام از بزرگترین دستاورد ماه می امسال بخواهم بگویم شاید گفتن خود باوری و اعتماد به نفس بیشتر پیدا کردن بی راه نباشد. هم تو به لحاظ محیط و شرایط کاریت و هم من خصوصا بخاطر اسکالرشیپی که در تاریخ گروه مان بی نظیر بوده.

اما قبل از اینکه این چند سطر را با دل خوش و به امید فرداهای بهتر برای مردم ایران و اینجا و آنجا به پایان برسانم دوست دارم از تصمیمی که گرفته ام هم در چند کلمه بگویم.

تصمیم گرفته ام روال این ماه را به این شکل ادامه دهم که ماه به ماه برای خودم و خودمان هدف گذاری هایی بکنیم و دستاوردهایی هر چند کوچک اما محسوس انتخاب کنیم و به دست آوریم. چیزی مثل استراتژی گام به گام و مرحله به مرحله. مثلا برای ماه ژوئن که از فردا شروع می شود. سقفی در زبان آلمانی،‌ در ورزش و در رمان و درس انتخاب کرده ام. مثلا دوباره خوانی بعضی آثار و یا برای بار اول خواندن کارهای مارکس جوان، دوره ی دوره و لول A در آلمانی، کم کردن سه کیلو با ورزش و تمام کردن رمان نیمه تمام مانده ی سلین و احتمالا یادگیری یک دو غذا برای درست کردن. ماه جولای یا ژوئیه هم داستانهای خودش را دارد.

باید تو را هم به این کار تشویق کنم. شاید انتخاب یکی از رمانهای ناتمامت برای اتمام، شروع دوباره ی پیانو، انتخاب یکی دو متن درسی برای خواندن و...

اگر درست پیش رویم کاملا شکل و سامان دوباره ای به خواسته هایمان و زندگی زیبایمان خواهیم داد علیرغم تمامی فشارها و گرفتاری های اطرافیان. شاید بعدها در دوباره خوانی این روزها بگوییم این بزرگترین دستاورد ماه می ناب امسال ما بود. شاید! و به امید خدا.

حساسیت


اول از همه بگم که نمی خواهم این پست را به عنوان آخرین پست ماه ناب می بگذارم. پس بعد از این نوشته بلافاصله یکی دیگه می نویسم تا هم به ۲۱ برسیم و هم ماه زیبا و یگانه ی می امسال را در این هوای قشنگ بارانی آنگونه که شایسته است تمام کنیم.

اما امروز بعد از چند سالی و شاید برای اولین بار در کانادا دچار آنچنان حساسیت فصلی شدم که نظیر نداشت. نه در کتابخانه و نه در خانه و نه در خیابان آرام نبودم و آنقدر عطسه کردم و آبریزش داشتم که نا و نفسی برایم باقی نمانده. بعد از مدتی مقاومت کردن بلاخره امروز تسلیم شدم و رفتم قرص ضد حساسیت گرفتم که کمی تاثیر کرد اما برطرف نکرد. تا کمی آرام شدم سریع رفتم سلمانی چون هم از وضعیتم خسته شده بودم و هم فردا که مهناز و نادر با بچه شان و خاله عفت برای شام اینجا می آیند کمی مرتب باشم.

تو هم طبق معمول روز پر کاری داشتی اما بهتر از دیروز بود و اتفاقا به اصرار تام زودتر از موعد هم رسیدی خانه. قبلش رفته بودی مارکت و کمی پنیر و کراکر خریدی تا امشب شرابی بنوشیم و فیلمی ببینیم و برای فردا هم میوه داشته باشیم.

بسته کتابهایی که رسول از پاریس فرستاده بود هم رسیده و لطف کرده چندتایی رمان برایم فرستاده و البته کتاب جدید طرح های درمبخش که عالی است.

خلاصه که برخلاف انتظارم حتی نتوانسم پیشگفتار پدیدارشناسی را آن طور که می خواستم بخوانم و تمام کنم. اما آنچه که این چند روزه خواندم کلی کمک کننده خواهد بود. ضمن اینکه یکی دو مورد ترجمه ای هم در متن پرهام با تطبیقی که با متن آلمانی و انگلیسی دادم پیدا کردم که شاید بد نباشه برایش ایمیلی بزنم و برای ویراست های بعدی تصحیحش کند.

اما عجب حال و روز بدی داشتم امروز!
 

۱۳۹۲ خرداد ۹, پنجشنبه

تلفن ها


روز نسبتا بهتری را در قیاس با دیروز از نظر درس خواندن داشتم. با اینکه خیلی پیش نرفتم اما بهتر از دیروز بود که جانم به لبم رسید. اما درست برعکس شرایط من تو روز سخت و اعصاب خورد کنی داشتی. صبح قبل از اینکه از در بریم بیرون مامانت از تهران زنگ زد و من که رفتم کتابخانه و تو هم با تاکسی رفتی سر کار اما وقتی رسیدی و بهم زنگ زدی معلوم بود حسابی شاکی شده ای از شکایت های مامانت که خصوصا با آمدن خاله ات به اینجا خیلی از انجام نشدن کارهای پرونده شان ناراحته.

در طول روز هم یکی دو تا تلفن تنش زا با تام داشتی که رفته مسافرت و بی خود و به اشتباه گیر داده بوده و غرولند کرده بود. خلاصه که این داستانها باعث شد وقتی می خواستی بیای خانه بهت بگم بیا با هم بریم رستوارن دوک یورک و کمی در فضای باز بشینیم و حال و روحیه مون عوض بشه. آمدی و شامی خوردیم و گپی زدیم و بعد هم پیاده آمدیم خانه. تا رسیدیم تو رفتی و دراز کشیدی و حالا هم باید بیدارت کنم تا کارهایت را بکنی و درست تا صبح بخوابی.

خلاصه که روز سختی داشتی اما حالا اوضاع و احوالت بهتره و خوابیده ای. من هم بعد از کمی اینترنت گردی باید زود بخوابم تا فردا که بلاخره این بخش پدیدارشناسی را به جایی برسانم.

۱۳۹۲ خرداد ۸, چهارشنبه

پدیدارشناسی خستگی


تازه از کتابخانه برگشتم خانه و از خستگی حسابی وا رفته ام. خیر سرم از امروز شروع کردم برای بار چندم اما دقیقتر از همیشه به هگل خواندن که بعد از ۷ ساعت نزدیک به ۱۰ صفحه بیشتر جلو نرفت. البته روز اول هست اما به هر حال روزی بود. خصوصا که دیشب بعد از اینکه من از دانشگاه آمدم خانه تو از سر کار برگشته بودی- بعد از چند ماه و شاید نزدیک به یک سال بود که برای اولین بار تو صبح دیرتر از من و عصر زودتر برگشته بودی- کمی نشستیم و یک برنامه ی نسبتا جالب نقد سینمایی دیدیم و تو خیلی زود خوابت برد. البته کلا زود هم خوابیدیم اما ساعت هنوز ۱۲ نشده بود که من طوری بیدار شدم که انگار ۷ صبحه و تا صبح ده بار از خواب پریدم. نمی دانم چرا اینطوری شده ام اما به هر حال با اینکه ملاقاتم با دیوید در دانشگاه خوب پیش رفت و مثل همیشه نگاه تشویقی داشت و از اینکه اشر اینقدر از تزم خوشش آمده راضی بود اما باز هم با همین فکرهای درس و MRP و... دایم بیدار میشدم. بخشی از خستگی الان هم بابت همین موضوع باید باشه.

تو که سر کار هستی و تا یک ساعت دیگه هم احتمالا باید آنجا باشی. امشب را با کمی ورزش و کمی مجله و کتاب خواندن به آرامی خواهیم گذراند تا فردا که باید درسم را خیلی بهتر از امروز جلو ببرم. پول اجاره ی مامانم را هم فرستادم و بهش خبر دادم که پیش مادر بود و کمی هم با مادر حرف زدم.

خدا را شکر همه چیز آرام و خوبه و باید کمی تمرکز بیشتری برای درسهایمان پیدا کنیم و البته آلمانی خواندنم را هم دوباره شروع کنم.
 

۱۳۹۲ خرداد ۷, سه‌شنبه

خاله و MRP


سه شنبه صبح زود هست و من احتمالا بعد از گذاشتن این پست باید زودتر از تو از خانه بیرون بزنم. تو که طبق روال روزهای هفته میری سر کار و من هم سه شنبه ها دانشگاه برای کار در Open Learning Center. هفته ی پیش که اولین حقوقم را گرفتم هر دو کمی سوپرایز شدیم چون بیش از اندازه ای بود که انتظار داشتیم. البته از این ماه بابت کم کردن ۶۰۰ دلاری شهریه ی ترم تابستان حسابی ناچیز میشه اما باز هم بد نیست. هر چند که بدون کار تو که اساسا امکان حفظ وضع موجود را نداشتیم.

اما از دیروز بگم که عصر با هم در ایستگاه قطار قرار داشتیم تا بریم فرودگاه دیدن خاله سوری و همسرش و کیارش. بعد از ۷ سال آقایون را می دیدیم و خود خاله را بعد از سه سال. بودن تو در اینجا خیلی براشون کمک بزرگی بود چون به واسطه ی تلفن های مداوم به تو و پیگیری های تو توانستند کارهای مهاجرتی خودشان را در فرودگاه انجام دهند. در واقع از آنجایی که کیارش از لندن و سه ساعت دیرتر میرسید پرونده ی آنها وضع خاصی پیدا کرده بود و افسر مربوطه گفته بود که باید همگی با هم یکجا حضور داشته باشند. خلاصه که شاید نزدیک به پنجاه تا تلفن و مسیج رد و بدل شد تا هم کارشون درست بشه و هم اساسا همدیگر را در فرودگاه پیدا کنند. البته پیگیری های تو از چند سال پیش مثمر ثمر بود چون تو از کار وکیل و انتقال پول و گرفتن جا در شهر شارلوت گرفته تا کلی کارهای خرده ریز دیگر برایشون انجام داده بودی اما کار دیروز کلا بی تو امکان پذیر نبود. دیدنشان برای چند ساعت خوب بود و خوش گذشت.

مامانت که دوباره کلی زحمت کشیده بود تا برای من علاوه بر مجله ی اندیشه پویای شماره ی آخر یکی دوتا کتاب هم که می خواستم بگیره و بده خاله برایم بیاره. اما چیزی که علیرغم خوشحالی دیدن آنها و برنامه ی کیارش که قراره بزودی مدتی بیاد اینجا تا خانه ای بگیره ته دل هر دوی ما را غمگین کرده بود وضعیت پرونده ی مامان و بابات بود که به قول خاله گفت اساسا فریده جون ما را برای این کار تشویق کرد. حالا بعد از کلی تاخیر کار اینها درست شده و کار مامان و بابات گره خورده از نوع کور. آدم دلش واقعا به درد میاد خصوصا وقتی که می بینه بابات همچنان همان اشتباه ها و غرورهای بیجای قدیم را داره و وضع خودش و همسرش را به اینجا کشانده. بیچاره مامانت که چقدر داره تحمل می کنه. خلاصه که ناراحت برگشتیم خانه و ناراحت هم از این لحاظ خوابیدیم.

همین الان که دارم این یادداشت را می گذارم مامانت از ایران زنگ زده تا از دیروز و دیشب بپرسه. برایش عکسهای فرودگاه را فرستادم و اتفاقا عکسی که تو و خاله با گلشیفته گرفتید را. من هم می خواهم کمی باهاش حرف بزنم و بگم که به امید خدا کارشان به زودی درست میشه و از ته دل چنین آرزویی را دارم.

اما دیروز اتفاق مهم دیگری هم افتاد. اشر ایمیلی در مورد MRP بهم زد و نوشت این نوشته خیلی خوب و خیلی منسجم هست و کلا احتیاجی به تغییر نداره و تشویق به چاپش داره. نوشته که برای JJ ایمیل زده که این کار و تز از نظر من تمام شده.  خلاصه که تمام شد این مقطع هم به سلامتی. و اینک مقالات و تز PhD!
  

۱۳۹۲ خرداد ۵, یکشنبه

وضع بد آنها


جمعه تا عصر سر کار بودم اما برای اولین بار بود که تو زوتر از من آمدی خانه. مثل اینکه تام به اصرار کار را تمام کرده بود که بلند شو و برو خانه. اما از آنجایی که از قبل برنامه ای برای این ساعات نداشتیم و با اینکه دوست داشتیم بریم و فیلم گتسبی بزرگ را ببینیم نشد چون بلیط های آن سانس تمام شده بود و از خیر سینما رفتن گذشتیم و ماندیم خانه. البته ماندن در خانه هم خیلی دلپذیر نشد. اولا که برنامه ی مرجان که می خواست به کنسرت همای برود و فرشید که از ترس پگاه گفته دیگه کامران را نگه نمی دارد- این هم از پدری کردن جناب عالم دهر- و خلاصه با اینکه تو بهش گفته بودی ما شنبه شب مهمان داریم و اتفاقا باید آخر شب خانه ی ریک و بانا هم برویم برای دیدن پدر و خواهر ریک فایده نکرد و قرار شد که کامران را بیاره اینجا چون هر طور شده می خواهد کنسرت همای را برود و چاره ای هم نیست. با اینکه هیچ گونه سنخیتی نداشت بودن کامران در جمع ریدینگ گروپ ما و با اینکه مشکل اصلی بی ادبی و کثیف و حماقت اوست اما به هر حال باید قبول می کردیم چون به هر حال یک طرف داستان مرجان هست و کاری که از دست ما بر میاد. بگذریم از اینکه چقدر از فرشید بیش از پیش نا امید و نا امیدتر شده ایم.

به هر حال جمعه شب را زود خوابیدیم و خسته هم بودیم. شنبه صبح رفتیم کرما از آنجا تو کمی قصد پیاده روی داشتی و من هم می خواستم بروم کتابخانه تا مقاله ی فرزاد را که راجع به هگل و خوانشی هگلی از رمان فو نوشته ی کوتسی بود بخوانم. در کرما صحبت از این شد که اوضاع مالی خانواده در ایران خیلی بهم ریخته و وقتی بهت گفتم بیا همین مقدار کم پس اندازی را که داریم بفرستیم گفتی نه چون باید به فکر غرور و شرایط آنها هم باشیم.

پس از دو سه ساعت که از کتابخانه برگشتم دیدم خیلی اعصاب نداری. گفتی با جهانگیر حرف زده ای و گفته که هیچی پول نداره و ۲۰۰ درهمش را هم گم کرده و خلاصه ۳۰۰ دلار برایش حواله کرده ای. ناراحت بودی بابت شرایط و بی خیالی طرف. قبل از اینکه شروع به تمیزکاری بابت آمدن بچه ها و چیدن بشقاب و میز و... بکنیم به مناسبت روز پدر با ایران حرف زدیم که حسابی همان باقی مانده انرژی و اعصاب را هم گرفت. مامانت بهت گفته بود که اگر اشکال نداره آن ۳۰۰ دلاری که دست آیدا داری را بابت دندانپزشکی و مشکل دندانی که داره بگیرد و اینکه گفته بود ببخشید که وضعمان چنین شده خیلی ناراحت کننده بود و خیلی هم خصوصا روحیه ی تو را داغون کرده بود. بعد هم که با بابات حرف زدیم و متوجه شدیم که مدتی است ماشینش بابت بالا رفتن جریمه ها و عدم توانایی پرداخت توقیف شده و خلاصه با اصرار من امروز صبح به خاله سوری گفتیم که معادل ۶۰۰ دلار به مامانت به اسم کار دیگه ای بدهد تا با پول پارکینگ و ... بتواند ماشینش را پس بگیره. خلاصه صحبت های صبح و اصرار من و انکار تو به اینجا کشید و اینکه می توانیم به خانواده هامون کمک کنیم خیلی جای خوشحالی است اما به هر حال باعث ناراحتی و خصوصا و حزن آدم میشه. بهت گفتم در برابر تابستان اول که تنها حقوق GA من را داشتیم و یکی دوتا چکی که بابت اسکالرشیپ و کیوپی گرفتیم و آخر سر هم از گمل برای کمک به مامانم و خودمان قرض کردیم، و یا تابستان پیش که از مرجان قرض کردیم این تابستان خیلی اوضاع و شرایطمون فرق کرده و مستقل شده ایم و می توانیم راحتتر به خانواده هامون کمک کنیم.

اما امروز. صبح رفتیم صبحانه و قدم زنان برگشتیم خانه. هوا آفتابی اما باد نسبتا خنکی میاد و قرار کمی ورزش و درس و شب هم فیلم داشته باشیم. دیشب هم فرزاد و فیاض و آیدین و دو نفری که آیدین دعوت کرده بود به اسم ایگا و توماش آمده بودند که اتفاقا جمع خوبی شد و با اینکه عده ای نتوانسته بیایند اما بحث خوبی شد. برگه ی فرزاد تعریفی نداشت خصوصا که قسمت هگلش با توجه به روایت ضعیف و اشتباه جیم ورنون و دهها بار ارجاع به آن در متن فرزاد هیچ چنگی به دل نمیزد. اما کلا صحبتهای خوبی کردیم. ساعت ۶ هم مرجان زنگ زد که کامران را خانه ی یکی از دوستانش گذاشته که به خودش هم بیشتر خوش می گذرد و تشکر کرده بود بابت اینکه گفته بودیم بیاردش اینجا و قرار شد روی کمک ما حساب کنه. بعد از دو سه ساعتی یکی از دوستان فرزاد به اسم نوشین هم آمد و یک ساعتی بودند و بعد آن دو رفتند و با بقیه تا حدود ۱۰ شب نشستیم و گپ زدیم. خوش گذشت و حرفهای جالبی رد و بدل شد خصوصا اینکه ایگا جامعه شناسی می خواند و از لهستان هست و توماش هم سینما و از مجارستان و حرفهای جالبی در حوزه ی جامعه و سیاست اروپای مرکزی زدیم. قرار شد سه هفته ی دیگر خانه ی جدید آیدین دور هم جمع شویم.

از فردا هم باید چند روزی متمرکز هگل بخوانم و تو هم که کار داری و اتمام کارهای نهایی و ادیت کردن بوک چپتر دانشگاه نیویورک مون و البته عصر هم باید بریم فرودگاه که خاله سوری و همسرش و کیارش برای گرفتن ویزای اقامتشان وارد خاک اینجا می شوند و بعد از چند ساعتی که در فرودگاه اینجا هستند از طریق پروازی داخلی به شهر شارلوت می روند که قرار است ۶ ماه آنجا بمانند تا بخشی از پولشان را پس بگیرند و احتمالا بیایند همینجا.
  

۱۳۹۲ خرداد ۳, جمعه

اکسانا


جمعه سحرگاه هست و دوباره داستان بی خوابی. جالبه که من اینطوری شده ام. جالب و دردناک البته. بگذریم. این چند روزه در این هفته را دانشگاه رفته ام بابت کار که بد نبوده و اتفاقا فرصت درس خواندن در آن دفتر کم نیست و بطور قطع اگر خانه مانده بودم کمتر می خواندم. دارم کتاب تری پینکارد به اسم دیالکتیک هگل را می خوانم که تا اینجا سخت و خوب بوده و احتمالا بابت مقالات درس مارکس به کارم بیاد. دیروز عصر بعد از اتمام کار باید به یک جلسه ی سخنرانی با حضور دیوید و یکی از دوستانش که کتابی را نوشته بود می رفتم که بد نبود. البته داستان غم انگیز ایران و استرالیا را در اینجا هم می بینی داستان آدمهایی که اکثرا خودشان را جزو چپ ها و سوسیالیست ها می دانند و بی آنکه بخواهم کلی گویی و برچسب زنی کنم عموما وا خورده و پرت های اجتماعی هستند که جز مزخرف گویی کاری نمی کنند. مسلما استثناهایی مثل دیوید باعث دلگرمی هستند اما نسل قبل که فسیل شده و نسل جدید هم بی سواد و پرمدعا.

تو هم بعد از کار با اکسانا قرار شام داشتی که می خواست بابت تولدت ببینید همدیگر را. اتفاقا خیلی بهت خوش گذشته بود و علاوه بر اینکه به اصرار پول میز را داده بود و گفته بود این رسم روسی است کادو هم برایت گرفته بود و خلاصه از داستانهایش راجع به ازدواج اول و جدایی اش، اینکه وقتی آمده بوده اینجا یک کلمه هم انگلیسی بلد نبوده و اینکه چگونه ذره ذره پیش رفته و از داستان این پارتنرش و جدایی و احتمال برگشتشان به همدیگر و خلاصه حرفهایی که هم تو را تحت تاثیر قرار داده بود و هم باعث آشنایی بیشترتان بهم شده بود. تا برگشتی خانه ساعت ۹ و نیم بود و من هم همان حدود رسیده بودم.

امروز هم هر دو باید سر کار برویم. تو که کار هر روز و تمام وقت و پرفشارت را داری تا بلاخره کسی را در کنار تو استخدام کنند و من هم آخرین روز اضافه کاریم را دارم و از هفته ی آینده تنها سه شنبه ها برای دو ماه کار خواهم کرد و باید بقیه اش را در کتابخانه درس بخوانم. خدا را شکر با این اسکالرشیپی که گرفته ام تا سه تابستان آینده اجباری برای کار نخواهم داشت. چهارشنبه که برای تحویل MRP به خانه ی اشر رفتم و اتفاقی دم در بود و داشت سیگار می کشید و از فرصت استفاده کردم و چند دقیقه ای هم باهاش حرف زدم در میان حرفها و در جوابم که گفتم می خواهم حداکثر ۵ ساله کار را تمام کنم و کار را مثل همه به سال ۶ نکشانم بهم گفت که تو باید و می توانی ۴ ساله تمام کنی. خلاصه که حرفش باعث شده این دو روز را بیشتر در این مورد فکر کنم و اگر واقعا تنبلی نکنم و همت داشته باشم می توانم زیر ۵ سال هم کار را تمام کنم. حسن این داستان هم در آینده ی بازار کارم دیده خواهد شد و هم در پوشش مناسبی که از بمباردیر تا آخر کار خواهم داشت. انجامش عملی است تنها یک شرط کوچک داره که برای من با این نوع رفتارم عملی به نظر نمیاد: منظم و متعهد کار کردن.