۱۳۹۲ فروردین ۱۱, یکشنبه

Sugar Man


امروز آخرین روز تعطیلی سه روزه ی این هفته هست. دو روز گذشته را تنها به خودمان و با خودمان بودیم و رسیدیم. جمعه جز برای صبحانه ای که اینسومنیا رفتیم و از خانه بیرون زدیم کاری نکردیم و ماندیم خانه و با هم حرف زدیم و البته کلی هم با تلفن از این سر دنیا تا آن سرش. شب هم شرابی نوشیدیم و فیلم مستند برنده ی اسکار امسال را دیدیم: Searching for Sugar Man که عالی بود اما شاید برای من ۵ دوربین شکسته ام درباره ی مقاومت فلسطین بیشتر استحقاقش را داشت. به هر حال فیلم مستند خیلی خوبی بود وکارگردان به خوبی از عناصر دراماتیک زندگی رودریگو استفاده کرده بود. به هر حال انتخاب خوبی بود برای دیدن چون تو می خواستی هر طور شده با هم بریم سینما تا من فیلم NO از شیلی را ببینم که گفتم عجله نکنیم و با آرامش با هم شب خوبی را بگذرانیم. وقت برای دیدن آن فیلم هم خواهد بود.

دیروز هم با پیگیری های تو بلاخره موفق شدیم از یک جای نسبتا دور و پرت ماشین برای کرایه پیدا کنیم. برای دو روز باید کرایه می کردیم و این شد که امروز هم تحت تاثیر ماشین برنامه هایمان تغییر خواهند کرد. دیروز که تمام به خرید از کاستکو که مدتها بود نرفته بودیم و تقریبا دیگه چیزی در خانه نداشتیم گذشت. البته IKEA هم رفتیم تا تو یکی دوتا قاب و گلدان برای دفتر کارت بگیری که به سلامتی گرفتی و امروز قراره ببریم گل ارکیده و گلدانهایت را آنجا بگذاریم. بعد از دفتر نهاری که تو درست کرده ای را می بریم خانه ی مرجان که دیروز بعد از مدتها گرفتار شدن در ایران بابت تمام شدن مهلت پاسپورت و گیر کردن کارهای اداریش در ایام تعطیلات عید و از همه بدتر نبود سرویس پست از اینجا به ایران و ... باعث شد سفر یک هفته ای به یک ماهه تبدیل بشه. خلاصه قراره بریم آنجا تا هم اون غذا داشته باشه و هم تو یکی دو بسته ای که مامانت فرستاده را بگیری و هم من کتابی که از مرجان خواسته بودم برایم تهیه کنه و بیاره را بگیرم. با اینکه اصلا وقت حتی نیم نگاهی انداختن را هم بهش ندارم اما باید سعی کنم این نزدیک به هزار و پانصد صفحه را لابلای روزهای تابستان تورقی کنم. پیر پرنیان اندیش که خاطرات دوجلدی سایه هست و علیرغم قیمت گرانش در مدت کوتاهی در ایران به چاپ سوم رسیده که خبر خوشحال کننده ای است.

فردا هم هفته از نو آغاز میشود و روز اول ماه مهم آوریل هست. ماهی که به سلامتی تو استارت کار جدیدت را خواهی زد و در آن جا خواهی افتاد. ماهی که کلاسهای درس تمام میشود و من باید تزم را از صفر آغاز کنم و تمام. ماهی که باید آلمانی را به سر خط و روال درستش بیندازم. ماهی که باید ورزش کنیم و مطالعه و تفریح و کار و شاید به نوعی از همه ی اینها برای من و ما مهمتر ماهی که امیدوارم خبرهای خوب از اطراف و اکناف بشنویم و شاید خبرهای عالی از پرونده ی اسکالرشیپ من- به امید خدا.

این آخرین روز ماه مارس سال ۱۳ را که ماهی بی نظیر و عالی بود با تمامی خاطرات و خطراتش به یاد خواهیم سپرد و امید به ایام به مراتب بهتر برای همه و خودمان در طول این سال مهم و شاید سرنوشت ساز داریم. یادم باشد که مثل فیلم Sugar Man ممکن از در اینطرف  Zero  باشی و در آن سر دنیا Hero .


۱۳۹۲ فروردین ۸, پنجشنبه

Pedantic JJ


ساعت ۱۱ هست و تازه آمده ام کرما برای اینکه ببینم چه کاری باید بابت MRP و نوشتن تزم بکنم. داستان از اینجا شروع شد که سه شنبه شب بعد از اینکه از کلاس گوته برگشتم خانه که کلاس خوبی بود و به نظرم باید خیلی موضوع را از همین اول جدی بگیرم دیدم جودیت ایمیل زده که از تزت چه خبر. دیروز تمام روز را باید میرفتم دانشگاه اول کلاس دیوید بود که بابت تجمعی که قرار بود در دانشگاه بابت اعتراض به سیاستهای نژاد پرستانه ی اسرائیل برگزار بشه کلاس یک ساعتی زودتر برگزار میشد و از آن طرف هم باید تا ساعت ۹ شب می ماندم تا برگه های بچه ها را بعد از لکچر کامرون برای تصحیح تحویل می گرفتم. این شد که یک روز طولانی و خسته کننده را پیش بینی می کردم اما رفتن پیش جودیت و از آن مهمتر دیدن JJ به عنوان مدیرگروه برای اولین بار در این خصوص کلا فضای روز را عصبی کرد.

با اینکه کاملا می توانم بفهمم چرا JJ خیلی روی خوشی بابت عقب افتادگی تزم نشان نداد و حق هم بهش میدم اما جدای از آن آنچه که باعث جاخوردنم شد همانطور که تو قبلا بهم گفته بودی برخورد خیلی از بالا و مغرورانه ای بود که واقعا اینجا کمتر کسی خصوصا در چنین جایگاهی از خودش نشان میده- بخصوص وقتی که می دانی این پست را تنها تا دو سال دیگه خواهی داشت. به هر حال کمی ناراحت کننده بود. بیشتر از هر چیز البته حماقتی که در توصیه هایش داشت آدم را متعجب می کرد. بعد از اینکه اسم هگل و مارکس و آدورنو و دیالکتیک را شنید و اینکه گفتم می خواهم تابستان یک درس درمورد وبر بردارم و بسته به تایید اوست گفت که فکر می کنه که شاید خیلی هم مناسب نباشه که من از حوزههای دیگه در فلسفه چیزی در حد کلیات ندانم. ضمن اینکه این توصیه در هر حالتی و برای هر کسی می تونه صادق باشه اما در شرایط خاص مسلما تغییراتی بهش وارد میشه. اما بدتر از هر چیز این بود که به طرف بگی که من هم در ایران و هم در استرالیا فلسفه خوانده ام. از فلسفه ی تحلیلی و علم گرفته تا پدیدارشناسی و جریانهای متاخرتر مثل هرمنوتیک و موج سوم فمینیسم و ... از آرنت و فوکو تا توکویل و گادامر، از افلاطون و فلوطین تا هیوم و راسل و ... از اینکه بخشی از پایان نامه ام درباره ی هایدگر و بخشی درباره ی لوکاچ بوده، از اینکه ۱۲ واحد در فلسفه ی علم گذرانده ام و ... خلاصه که اگر کمی باهوش باشی نباید چنین گافی بدی و بعد هم اصرار داشته باشی به توصیه ات. خصوصا اگر واقعا اینکاره باشی بعد از اینکه می بینی که دارم روی یک مفهوم خاص در هگل، مارکس، هایدگر، بنیامین، آدورنو، لویناس و بدیو کار می کنم باید متوجه باشی که خیلی هم دامنه ی کارم محدود نیست. به هر حال آنچه که دستگیرم شد این بود که بیشتر از هر چیز طرف داره از ساختار قدرتی که اون را در چنین جایگاهی و امثال من را در اینجا- ولو بطور موقت- قرار میده لذت میبره و آن را تمرین می کنه.

به هر حال نکته ی آخر این شد که تا آخر ترم باید تزم را تحویل بدم و گرنه اوضاع خوب نخواهد بود. البته شاید هم بد نباشه که برنامه ی کاری و درسی هنوز اجرا نشده ام را از این مسیر اصلاح کنم و خیلی سریع داستان این MRP را به جایی برسانم. خلاصه که این دلیل اصلی آمدنم به کرما شد تا کمی در فایلها و نت هایی که برای مقالات قبلیم داشتم نگاهی کنم و تا نیمه ی آپریل تزی که هنوز یک سطرش هم نوشته نشده تمام کنم و بفرستم برای اشر چون آنطور که JJ گفت هیچ فرمی را برایم امضاء نمی کنه مگر اینکه اول این تز را تمام کنم.

تو هم دیروز روز خیلی خیلی شلوغی داشتی و صبحها که ۸ از خانه میری بیرون و این چند شب هم ۷ به بعد از شرکت برمیگردی. امروز هم دوباره داستان بانک و مسائل مالی را خواهی داشت که هم به قول لیز حساسه و هم اعصاب خورد کن. به هر حال آنچه که مهم هست در حال حاضر آرامش تو برای جا افتادن هر چه بهتر و سریعتر در این پست هست و البته بعد از آن پیدا کردن راهی برای پیش بردن درسهایت.

اتفاقا الان هم که داشتم این یادداشت را می نوشتم آدین زنگ زد که برایش چکیده ی مقاله اش را بخوانم که می خواهد در کنفرانس دانشگاه خودمان شرکتش بده. راجع به JJ حرف زدیم که اون باهاش بیشتر آشنایی داره و بهم گفت که متاسفانه برداشتم از رفتار و برخوردش کاملا درسته و خیلی نگاه از بالا و مدافعانه ای نسبت به قوانین FGS داره.

خب! با اینکه امشب کلاس گوته را دارم اما احتمالا نمی روم و با هم قراره اگر شد بریم سینما تا بلاخره این فیلم برزیلی Neighboring Sounds  را که شب آخر اکرانش هست ببینیم. البته این بهانه ای برای آلمانی نخواندنم نخواهد بود و تصمیم دارم که حتما جبران مافات کنم (برای بار هزارم البته). اما مهمترین کار امروزم برنامه ی MRP را معین کردن هست که نوشتن و تحویلش به مگان و تحویل نسخه ی اول به اشر و ... همه و همه باید ظرف دو تا سه هفته آینده تمام بشه.

با اینکه این هفته لانگ ویکند هست و فردا جمعه ی پاک و تعطیل اما جدا از اینکه کلی کار دارم و درس باید قدر موقعیت بدانم و با تو عزیز دل که بجای ایران اینجا پیش من مانده ای حسابی آخر هفته ی آرام و دلنشینی بسازم. درس و ورزش و آلمانی و پیانو و سینما و فیلم و ... و نوشتن.

راستی تنها برای ثبت بگویم که به نظرم زیباترین بخش از مجموعه ی ده فرمان کیشلوفسکی فرمان ۴ و ۱۰ بود. شاید بعدها نظرم تغییر کنه اما فعلا این دوتا خیلی خوب بودند. ۹ هم شاید مدال برنز بگیره اما خیلی مطمئن نیستم.


۱۳۹۲ فروردین ۶, سه‌شنبه

و حالا در کنار تام


از صبح تا حالا حتی دو دقیقه هم نتونستی بهم زنگ بزنی. با هم از در رفتیم بیرون. تو رفتی سر کار و من هم کرما. بعد از اینکه رسیدی و بهم خبر دادی که روزی خواهی داشت پر سروصدا و داستان- بخاطر اشتباهات پیاپی بانکی در حساب تام که دامنش شما را هم در دفتر میگیره- نادیا را بعد از مدتها دیدم که گفت تازه از کنفرانسی که برای مسايل سرخپوستان در تاندر بی داشته اند برگشته و دو ماهی بود که از هم خبری نداشتیم. البته طبق معمول شروع کرد به اینکه خیلی دوست دارم یک برنامه ای بگذاریم و حتما شما دوتا را ببینم و ... که گفتم باشه هر زمان که فرصت شد قرارش را میگذاریم. این هم داستانش شده عین داستان علی و دنیا که هر وقت کاری براشون پیش میاد یک پیغام میدند که آقا مدتی از هم بی خبریم و همدیگر را ببینیم و...

اتفاقا پگاه برای تو تعریف کرده بود که علی یکی دو روز قبل به فرشید زنگ زده و بعد از این حرفهای صدمن یک غاز گفته که چطور می تونم اعلام ورشکستگی کنم و از پرداخت بدهی کردیتم خلاص بشم. خیلی ناراحت شدیم. این بچه- به تمام معنا بچه- هنوز هیچی نشده داره کار دست خودش میده.

به هر حال اینها دلیل نوشتن و گذاشتن این پست در اینجا درست در زمانی که باید از خانه برم به سمت گوته و بعد از مدتها آلمانی را از سر بگیرم نیست. دلیلش اتفاق مهمی است که گفتم حتما همین الان باید ثبتش کنم و باید بنویسم که چقدر بهت افتخار می کنم. به تویی که از روزی که رفتیم سیدنی سعی کردی بار اصلی زندگی را به دوش بگیری و علیرغم درس و حتی حمایتهای مالی دو سال اول بابات دوست داشتی هر چه زودتر استقلالمان را پیدا کنیم. رفتی و رفتیم آپن اما در این میان بسیار کارهای دیگری هم کردی. از کال سنتر دانشگاه و منشی مرکز روانشناسی دانشگاه سیدنی گرفته تا خود دفتر پژوهشها که تا پیش از این بهترین کاری بود که داشتی. هم از نظر درآمد و هم پرستیژ اما اینجا هم خیلی کارها کردی. در کنار درس و تدریس، کار برای آن مردک کلاهبردار چینی که بعدا معلوم شد داره از خلاء قانونی به نفع شرکت های بیمه سواستفاده می کنه تا کار برای برندا به عنوان دستیار پژوهش در حوزه ای که واقعا سخت و تخصصی بود. بعد هم پس از کلی مصاحبه دادن و پر کردن و ارسال فرم، کار در کپریت در قسمت فرانسه و بعد ارتقاء و معاون لیز و حالا هم در این لحظه- درست دقایقی پیش- معاون و منشی شخصی تام.

بهت افتخار می کنم. و مطمئنم نه فقط من که تمام خانواده بهت افتخار می کنند. یکی یک دونه ای! بی تعارف و بی هیچ کم و کاست. خدا حفظت کنه عزیز دلم.
مبارکمون باشه این کار و پست جدید و البته پر دردسر و حساس. اما هر دو می دانیم که از پسش بخوبی بر خواهی آمد.
 

۱۳۹۲ فروردین ۵, دوشنبه

سه فرمان


تازه رسیده ای خانه و البته داری با سارا و لیلا تلفنی حرف میزنی. من هم از خرید خانه برگشته ام. امشب می خواهم سه قسمت پایانی ده فرمان کیشلوفسکی را ببینیم برای همین رفتم و شراب گرفتم. امروز روز سختی داشتی و تام به تو و سارا خیلی بابت یکی دوتا اشتباه سهوی و البته نه اصلا مهم پریده. داستان هم طبق معمول بابت سردرگمی وظایف تو و ساراست که هنوز اخراج نشده و قراره تا آخر این هفته عذرش را بخواهند.

من هم دو تا دندانهایم را خالی کرده ام و تراشیده ام برای روکش گذاری و آن یکی هم که هفته ی پیش شروع کرده بود امروز تمام کرد. کمی درد و سنگینی در صورت و فکم بهانه ی خوبی بود برای درس نخواندن. فردا هم که ترم جدید گوته شروع میشه و باید با جدیت جبران مافات کنم. یکسال می خوانم و بعد اگر شد یک سفر آلمان میروم برای دوره ی تکمیلی تا بعدش ببینیم چه میشود.

دیروز هم با فرشید و پگاه رفتیم صبحانه و بد نبود و البته خیلی هم نمی توان انتظار خوش گذشتن داشت. به هر حال اساسا با اینکه بچه های خوبی هستند مدل فکری و روحیشان به ما نمی خورد. البته محور حرفهای دیروز بیش از هر چیز درباره ی کار جدید تو بود که هنوز شروع نشده.

بعد از صبحانه آنها تو را تا ایتون سنتر رساندند که قرار بود چند دستی لباس برای کارت بگیری. و من را هم تا چهارراه بترست رساندند که می خواستم کمی قدم زنان تا خانه بروم و سر راه یک نگاهی هم به کتابهای بی ام وی بندازم. آخر شب فیلمی دیدیم و کمی هم زودتر خوابیدیم. این بود کل داستان تا اینجا.
 

۱۳۹۲ فروردین ۴, یکشنبه

بخاطر چند سطر کمتر


دوباره نمی دونم چرا دوره ی بی خوابی ها شروع شده. ساعت ۴ صبح هست و امروز هم یکشنبه. روزی که قاعدتا باید استراحت کنیم برای هفته ی پیش رو. با بیدار شدنم متاسفانه تو را هم بیدار می کنم و مسلما اذیت.

دیروز تقریبا تمام روز را خانه بودم. تو با پگاه قرار داشتی که کارت چند ساعتی طول کشید و بعد برگشتی خانه. برخلاف برنامه ی قبلی که داشتیم و می خواستیم سینما برویم کار پر کردن فرم OGS من خیلی طول کشید و ماندنی شدیم. تمام روز به کوتاه کردن پروپوزال و پر کردن فرمها گذشت که خصوصا همان نیم صفحه کم کردن پروپوزال از آنچه که برای شرک فرستاده بودم به یک صفحه ی OGS کار سختی بود. تو که متن کم شده را دیدی گفتی امکان نداشت بهتر از این از داستان میزدی.

دیدن برنامه ی تماشا که گفتگوی بهنود با سایه بود تنها کار مفید غیر درسی دیروز ما شد و البته کمی هم تلفنی با ایران و آمریکا حرف زدن. دیروز البته طرح یک موضوعی هم باعث شد که فکرم حسابی مشغول بشه و البته حالا حالاها هم درگیر خواهد ماند. موضوع کار سنگین تو و پیدا کردن راهی برای کمک کردن من به تو بابت امتحان جامع و حتی نوشتن تز و دفاع. کمی از داستان را می توان بر اساس نزدیک کردن حوزه ی پژوهشهایمان حل کرد اما کلا باید راه و روش دقیقتر و البته مفیدتری پیدا کنم.

امروز هم قراره که برانچ با فرشید و پگاه برویم درک هتل که مدتی حرفش بود و برنامه اش جابجا شد. بعد هم تو باید بروی و یکی دوتا لباس مناسب برای این پوزیشن جدید کاری بگیری و من هم می خواهم به سلامتی شروع به درس خواندن کنم. آلمانی را هم باید در مدار قرار دهم که از سه شنبه کلاسهایش برای منی که ماههاست از موضوع دور افتاده ام سنگین شروع خواهد شد.

۱۳۹۲ فروردین ۲, جمعه

بی خوابی


از ساعت سه و نیم بامداد دیگه خوابم نبرد و بیدار شدم. با اینکه دیشب هم تقریبا دیر خوابیدیم اما نمی دانم چرا اینقدر این شبها دوباره تپش می گیرم و دایم بیدار میشم.

ساعت ۵ هست و تمام دیروز را به تصحیح برگه ها گذراندم و بلاخره تمام شد. امروز هم یک جلسه مانده به پایان کلاسهایم هست. جمعه ی بعدی تعطیله و دو هفته ی آینده یعنی ۵ آوریل آخرین جلسه خواهد بود. تو هم تمام دیروز با خرابکاری ها و البته پرس و جوهای پیاپی سارا مواجه بودی که تام از دو روز قبل کلا سارا را از تمام مکالمات و خواسته های کاری و برنامه هایش کنار گذاشته. اتفاقا اوضاع اینطور که می گویی و به این شکل خیلی بدتر از قبل شده  چون سارا دایم به تو می گوید اینکار را بکن و آن کار را اما تام نظم دیگری را در ذهن دارد و به سارا هم توضیحی نمیدهد و این داستان کمی تو را در وضعیت ناجودی قرار داده. اما به قول خودت از هفته ی آینده داستان شکل دیگری پیدا خواهد کرد.

دیشب هم با انا بعد از چند ماه که رفته بود تایوان برای یادگیری زبان چینی و برای یک هفته برگشته کانادا تا از MRP خودش دفاع کنه دیدار داشتیم. مهمانش کردیم به بار-رستوارن روبروی RTH که اسمش فیل و قلعه هست و دکورش خوبه اما غذایش نه. حرفهای جالبی زدیم و خصوصا من خیلی حرف زدم و پرسیدم. تا نیمه ی سال در تایوان خواهد بود و بعد از سپتامبر به تورنتو برمیگرده اما قصد نداره تا یک سال دیگه حداقل دوره ی دکتری را شروع کنه. می گوید فعلا دوست داره دنیا را بگرده و به قول خودش از این امکان- شهروند متولد یک کشور ثروتمند غربی که دانشجوهایش را تا حد قابل توجهی حمایت مالی میکنه- استفاده کنه.

این آخری هفته هم تو خصوصا چند تا کار و قرار داری که بیشتر از هر چیزی به کنسل کردن سفر ایران بر می گرده. بعضی از چیزهایی را که گرفته ای مثل داروها و لباس مسی و رونالدو را برای جهانگیر باید پست کنی و به مسافر بدهی تا برسه ایران. با پگاه فردا قرار داری و یکشنبه هم می خواهی ماشین کرایه کنی و یکی دوجا بروی برای خرید لباس مناسب برای کار جدید. من هم باید هم آلمانی را دوباره شروع کنم و هم برای بار چندم پدیدارشناسی هگل را بخوانم، اینبار اما برای ارائه ی یک نقد آدورنویی از داستان. احتمال داره با فرشید و پگاه برای صبحانه ی یکشنبه هم قرار بگذاریم چون هنوز کامران و مرجان از ایران برنگشته اند و گرفتار مسئله ی تمدید مهلت پاسپورت مرجان شده اند که بدون مدارک لازم رفته ایران و حالا هم که عید هست و همه جا تعطیل و مرجان هم سفر و مرخصی یک هفته ای که داشت تا اینجا به دو هفته رسیده و کامران هم از مدرسه افتاده.

شاید اگر برسیم- که بعید می دانم- به تیف برویم برای دیدن فیلم برزیلی Neighboring Sound که آخرین روزهای اکرانش هست. شاید هم NO از شیلی که دوست دارم آن را هم ببینم.

اما امروز روز پر کاری است. کلی توضیح برای بچه هایی که کلا درس نمی خوانند و مسلما خیلی هایشان با دیدن برگه هایشان شوکه خواهند شد. احتمالا کم خوابی هم به سردرد خواهد انجامید و خلاصه امیدوارم آسان بگذرد برای هر دومون.

۱۳۹۲ فروردین ۱, پنجشنبه

تو افتخار مایی


علیرغم حجم بالای کار و ملاقاتهای پی در پی که تمام دیروز داشت اما برای دو دقیقه تو را صدا کرده بود که به اتاقش بروی و بهت گفته بود که تصمیم گرفته تو را معاون خودش کند و از دست سارا دیگه کلافه شده است. تام تنها دو جمله به تو گفته بود و اولیش این بوده که از اول هم تو انتخابش بودی و لیز بیشتر اصرار به استخدام از بیرون داشته- که البته علاوه بر اینکه این روش را دوست داره خود تو هم اعتماد به نفس کامل برای قبول این پست در آن زمان نداشتی.

خلاصه که اولین روز سال با چنین اتفاق مهمی آغاز شد. هر چند که ایران رفتن منتفی شد و مامان و بابات با وجود تمام ناراحتی که براشون پیش آمد اما کاملا درک کردند و حمایت اما به هر حال همگی از این قسمت داستان دلگیر شدیم. جهانگیر هم در دبی خیلی حالش گرفته شد اما همانطور که بعد از یک ساعت و خورده ای صبحت تلفنی با آنها خودم بارها هم تاکید کردم برای همه جا افتاده که این موضوع چقدر به نفع آینده ی خودشان هم خواهد بود و چقدر تو می توانی در آوردن و جا انداختن آنها در اینجا مثمر ثمر باشی.

دیروز اما من کار بخصوصی نکردم مثل تمام این ایامی که پشت سر گذاشته ام و دیگر نمی خواهم اینگونه ادامه دهم. تنها چند برگه از برگه های بچه ها را تصحیح کردم و تمامشان برای امروز مانده که بعد از اتمام این نوشته باید به سرعت شروع به کار کنم. خصوصا که شب هم با انا که بعد از چند ماه زندگی در تایوان به تورنتو برگشته برای چند روزی قرار داریم و می خواهیم برای شام دور هم جمع شویم.

دیشب با مادر و مامان که خانه ی خاله آذر بودند هم اسکایپ کردیم که خوب بودند و سال نو را به خوبی آغاز کرده بودند. امروز باید بلیط پروازت را پس بدهی و بهت اصرار کردم هم به عنوان کادوی تولد و هم برای اینکه کمی موقع برگشت به ایران پول در جیبش داشته باشد برای جهانگیر پولی بفرستی.

صبح از چهار و نیم بیدار شدم و تو هم تقریبا هوشیار بودی. هر دو بخاطر کار تو و ارتقاء و فضای جدیدی که پیش رو داری هیجان زده هستیم و خوابمان بهم خورده. بعد از اینکه دوش گرفتم و داشتم بساط صبحانه را آماده می کردم بهت گفتم که چقدر بهت افتخار می کنم و می کنیم و دلیلش هم واضح است. این کار کاری است عمری. برای تمام آدمهایی که در خیابان بی کار می کنند- که ما اتفاقا جزو آنها محسوب نمی شویم- این یک کار ایده ال است و Life time dream. تو در کمتر از سه ماه- هر چند به قول خودت با همراهی و چاشنی شانس- اما بیش از هر چیز دیگر بخاطر توانایی و تعهدهای کاری و دقت و ممارستی که داشتی کاری را گرفته ای و دارای جایگاهی شده ای که احیانا برای اکثریت در حد همان رویا خواهد ماند.

این داستان در حالی اتفاق می افتد که نه اینجایی به معنای پیشینه و خانواده و حمایت و شبکه ی آشنایان هستی و نه به معنی این زبانی. این اتفاق یعنی که چقدر درست و خوب خدا را شکر در حال جلو رفتن هستی و هستیم. من هم باید از این شانس نهایت استفاده را بکنم و برای آینده ی کاری خودم در دانشگاه تلاش بیشتر و مفیدتر و دقیقتر کنم. اولین قدم اما عدم اتلاف وقت بیشتر و استفاده ی مناسب از منابع پیرامونی مان هست. به همت تو و البته با لطف خدا این اتفاق نیک افتاده و روز به روز بیشتر در حال جا افتادن هست و باید ما و خصوصا من با تلاش بیشتر قدردان این عافیت باشیم.

کمک و حمایت خانواده ها و دوستانمان، طرح و پیشبرد بهتر چارچوب زندگیمان و قدمهای دقیق و استوارتر در سایه ی این موفقیت بزرگ شدنی تر و امکان پذیرتر شده و نباید بیش از این اتلاف کنم.

امروز و فردا که درگیر کارهای کلاسهایم هستم اما از همین امروز شروع دوباره ام و دوباره مان را با دقت و تعهد به خود آغاز می کنم به امید بهترین ادامه ها و نتیجه ها و پیمودن مسیرها که همین پیمودنهاست که نفس زندگی است.

شروع دوباره ی ما در این بیست و یکم در این ۲۱ مارس در این سال نو این نویی و آغاز میمون و فرخنده.