۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

تولدی در سه شهر



تا یک ساعت دیگه راهی فرودگاه استکهلم خواهیم شد تا به سلامتی بعد از یک توقف چند ساعته و البته کوتاه در فرودگاه فرانکفورت که با دیدن فرانک و همسرش شهاب در فرودگاه همراه خواهد شد راهی پاریس شویم. این کمتر از یک هفته ای که در سوئد بودیم بیش از هر چیز برای ما حکم استراحت و استفاده از سکوت و آرامش داشت. البته سرماخوردگی تو که حسابی باعث بی حالی شده بود و شدت گرفتن حساسیت من کمی آزار دهنده بود اما خیلی از اپسالا و خانه ی خاله و تمام محبتهایی که بهمون کرد مشعوف شدیم و لذت بردیم.


جمعه که برای بار دوم رفتیم استکهلم و سری به موزه ی ملی شهر زدیم که خیلی آنچنانی نبود اما بد هم نبود. بعد از دیدن بخش دایمی و البته نمایشگاهی از نقاشی های قرون ۱۸ و ۱۹ با موضوع روشنایی و تاریکی کمی در هوای ابری و خنک کنار آب قدم زدیم و با خوردن نهار راهی ایستگاه قطار شدیم و تا رسیدیم خانه ساعت از ۸ گذشته بود.


دیروز شنبه اما روز خیلی خاصی شد. بی آنکه انتظار هوای آفتابی را داشته باشیم بعد از اینکه باران که از شب قبل به شدت می بارید قطع شد و با اینکه من به دلیل حساسیت و تنگی نفس شب را نتوانسته بودم درست بخوابم با آفتابی شدن هوا پیش از ظهر به بهانه ی خرید دارو برای من و پست کارت پستالی از سوئد برای مارک- در کلاس آلمانی- که قولش را از من گرفته بود و البته کمی توت فرنگی تا تو برای خاله مربا درست کنی رفتیم بیرون. هوا عالی شده بود و بابت همین سر از مرکز این شهر کوچک اما زیبا در آوردیم و با پیشنهاد من بلاخره موفق شدیم به دیدن بزرگترین و البته عالی رتبه ترین کلیسای سوئد که در این شهر هست برویم.


تازه مراسم عروسی در آن تمام شده بود که ما داخل رفتیم و شمعی روشن کردیم و چندتایی عکس از این کلیسای چند صد ساله گرفتیم و کمی هم از مراسم غسل تعمید یک نوزاد را دیدیم و با آروزهای قشنگ و به فال نیک گرفتن صدای زنگها در روز تولدم برای نهار به دعوت من رفتیم رستوران کنار رودخانه و نهار بسیار لذت بخشی را در کنار آب و آفتاب خوردیم و گپ زدیم و خلاصه خیلی تولد زیبایی برای من بابت محبتهای تو و خاله رقم خورد.

در راه خانه از آنجایی که من می خواستم حتما دانشگاه اپسالا را از بیرون هم که شده ببینم با ماشین خاله راهی سمت دیگر شهر شدیم و اتفاقی سر از قبرستان بسیار زیبای روبه روی دانشگاه در آوردیم که بهانه اش دیدن دفتر کار مرحوم پرفسور سمیع زاده بود- عمو جان اصلی به قول خاله اینها- که آرامگاه و قبرش حالا درست روبروی اتاق کارش در دانشکده ی زبانهای باستانی و جایی که گیل گمش را ترجمه کرده بود. خیلی فضای زیبا و روز خاصی شد.

به خانه که آمدیم عصر بود و تو تمام کارها را خودت به تنهایی کردی. از شستن و اتو کردن گرفته تا جمع کردن لباسها و بستن چمدان اما از همه مهمتر درست کردن کیک تولدم در یک چشم بهم زدن بود در کنار مربای توت فرنگی که برای خاله از توت فرنگی های معروف سوئدی درست کرده بودی. شب بسیار یکه و یونیکی شد. عکس گرفتیم و سه تایی نشستیم و گفتیم و خندیدیم. گویا خاله هم در ادامه ی حرفهای این یک هفته که راجع به تصمیمش درباره ی طلاق از عمو نجمی بود دیشب برای تو از دوست داشتن یک همکار قدیمی و سوئدیش گفته بود که تو را حیرت زده کرده بود.

خلاصه که تا خوابیدیم شده بود یک و از شدت روشنایی هوا تقریبا قبل از شش بیدار شدم و حمام رفتم و حالا هم آماده ام تا بعد از اینکه تو هم کارهایت را کردی و صبحانه خوردیم سه نفری بریم فرودگاه. کارت پستالی که بانا به همراه ۳۰ دلار برایم گذاشته بود تا دوتایی با هم قهوه و شیرینی در پاریس بگیریم علاوه بر کارت خاله و یک ادکلن کادوهای دیشب بود. تو هم که برایم چند کتابی که می خواستم را گرفته ای و خلاصه که با چند ایمیل و پیغام فیس بوکی- علی رغم اینکه من دوست ندارم تاریخ تولدم را در فیس بوک بگذارم و نگذاشته ام- خلاصه که خیلی تولد زیبایی شد. سالگرد ششمین سال عروسی ما- بعد از البته شش سال عقد- تولدم و روز کانادا در سوئد و آلمان و سر آخر پاریس که با دیدن رسول همراه خواهد شد خلاصه که روز بسیار خاصی خواهد بود و هست.

دیروز بعد از نهار که داشتم سوار ماشین خاله میشدم رو به آسمان زیبا و پشت ساختمان بلند کلیسا با خودم برای درست زیستن، انسانی تر و شاعرانه تر شدن روزها و لحظات در کنار تو آرزو کردم. با خودم عهد کردم که قدر دان موقعیت هایمان باشم و باشیم و برای اطرافیان و همگان و خودمان مفیدتر. در دلم گفتم که باید این دو سال را که سالهای آمادگی برای شروع دیگری در آستانه ی چهل سالگی است بیش از پیش درک کنم. تا چنین گفتم و آسمان آبی را نگریستم بی آنکه مناسبتی جز پاسخ من باشد زنگ کلیسا یک بار و تنها یک بار نواخت. از آن لحظه من دیگری شدم. برای تو و برای خودم.
   

۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه

عمو جان



این چند روز در هوای نسبتا سرد اما آفتابی اپسالا تا حد امکان سعی کردیم که استراحت کنیم. تو سرماخودرگی داری و من حساسیت. سه شنبه عصر رفتیم دیدن عمو جان. مردی که صد و چهار سال عمر داره و همواره تنها زندگی کرده و بابت چیزهایی که ما از مامانت و خاله- که مثل یک دخترش ازش نگه داری می کنه- شنیده بودیم دوست داشتیم حتما ببینیمش. هنوز که هنوزه روزهادر کنارآشپزی و تمیزکاری خانه اش تنها کار اصلیش مطالعه است. خودش لباسهایش را با دست میشوید تا دستهایش از کار نیفتند و آخرین مجلات و کتابها در زمینه ی تخصصی اش یعنی شیمی که از فرانسه می آیند را می خواند و خلاصه در یک کلام پدیده ای است. 


جالب اینکه خاله از شب قبلش هم به ما و هم تلفنی به مامانت گفت که دیگه عمو جان تا حد زیادی غیرقابل تحمل شده و آن کسی که می شناختی نیست. گویا حتی نجم الدین هم رابطه اش را باهاش قطع کرده و ... اما وقتی که ما رفتیم سه ساعت تمام برایمان از خاطراتش گفت و از عشقش به شیمی و افلاطون و خاطراتش از همکاری با صداق هدایت در چاپ یک مجله و خیلی چیزهای شنیدنی دیگر. کلی نسبت به اولش که ما رفتیم سر حال شده بود و بارها گفت که ۲۰ سال جوان شده. موقع خداحافظی هم علاوه بر اینکه دوباره آمد پشت پنجره و دست تکان داد بسیار احساساتی شده بود. خاله می گفت که در این بیست سال او را تا کنون اینگونه ندیده و هرگز ندیده که برای کسی بیاید پشت پنجره و دست تکان دهد. 


در راه برگشت به خانه بودیم که به خاله گفتیم ترجیح میدهیم بجای رفتن به یوتوبوری- گوتنبرگ- بمانیم اپسالا و از سکوت و آرامش اینجا استفاده کنیم. ضمن اینکه تو هنوز بی حال و سرماخورده بودی و اینطور بهتر بود. خاله هم با کمال میل قبول کرد و این شد که ماندیم. شبها دور هم میشنیم و بخصوص سعی می کنیم خاله که اخیرا جدا شده و به نظر میاد خیلی از نظر روحی افت کرده و انگار باورش نمیشه که جدا شده را دریابیم.


چهارشنبه رفتیم و کمی خود شهر را دیدیم. اپسالا شهر دانشجویی و قشنگ و کوچکی است. رفتیم به جایی که مامانت خیلی دوست داشت ما برویم و ببینیم. گمل اپسالا که جای قدیمی و اسطوره ای در کنار شهر هست. بعد هم رفتیم بزرگترین کلیسای سوئد را که در این شهر هست دیدیم که البته نتوانستیم داخل بشیم چون دیر رسیده بودیم اما در کلیسای گمل اپسالا برای همه و بخصوص برای مامانم که اعتقاد عجیبی به کلیسا داره و شب قبلش خوابش را دیده بودم شمع روشن کردیم.


شب با آمدن کستی دوست صمیمی خاله برایش تولد گرفتیم. خاله خودش باربیکیو کرد و تو کیکی برایش درست کردی که عالی بود. دور هم نشستیم و با کستی که دورگه ی سوئدی و انگلیسی هست کلی حرف زدیم. خاله از ما وقتی رفته بودیم بیرون پرسیده بود که امکانش هست که برای ۶ ماه بیاید کانادا پیش ما تا زبانش را تقویت کند و ما هم گفته بودیم بیاید و او هم داشت به کستی می گفت که برنامه ی ماه آوریلش این است.

دیروز پنج شنبه هم بعد از اینکه صبحانه خوردیم به قصد استکهلم رفتیم ایستگاه قطار و البته تا رسیدیم از ظهر گذشته بود. مرکز شهر را دیدیم و قدم در خیابانهای قسمت *الد استکهلم* و در واقع قدیمی و توریستی شهر زدیم. نهار خوردیم و از ساختمانهای قدیمی و رنگی و کوچه های سنگفرش لذت بردیم و البته به خواست من به موزه ی نوبل رفتیم که با توجه به قیمت بلیط یک کلاهبرداری بزرگ بود چون هیچ چیز خاصی نداشت. اما به هر حال دیدن آن قسمت شهر با توجه به وقت کم و کمی بیحالی تو و حساسیت من روز بسیار خوبی را برایمان رقم زد. شب هم من فوتبال آلمان و ایتالیا را دیدم و شما هم با عکسهایی که گرفته بودیم و چند کاری که تو به خاله درباره ی اینترنت و لپ تابش یادش دادی شب خوبی داشتیم. آخر شب هم من برای خاله چند سایت بوک مارک کردم و لپ تابش را با سیمی که از آپل خریده بود به تلویزیون وصل کردیم تا از دیدن فیلم در صفحه ی بزرگ لذت ببره. البته از اینجا رفتنی است و قراره بره چند وقتی خانه ی کستی که اتاق اضافه داره. فعلا که محور اصلی حرفهای ما اینجا همین تصمیمهای خاله هست و ما هم دایم سعی میکنیم که بهش روحیه بدهیم. روحیه داره اما ته دلش کمی خالی هست.


من دوش گرفته ام و تو هم در حال دوش گرفتنی و خاله هم داره میز صبحانه را بیرون می چیند و قراره امروز زودتر بریم استکهلم. قراره بریم موزه ی ملی شهر و اگر رسیدیم یک سر هم بریم دانشگاهش را ببینیم. خلاصه که امروز را اینگونه خواهیم گذراند و فردا هم در همین اپسالا می مانیم و می گردیم و استراحت می کنیم تا یکشنبه صبح که میریم سمت فرانکفورت و بعد پاریس انرژی داشته باشیم که از دوشنبه تا چهارشنبه درگیر کنفرانس هستیم و می خواهیم یکی دوجای پاریس را هم ببینیم. 


خلاصه که تصمیم گرفته ایم بیشتر و بهتر از زندگی و وقتمان استفاده کنیم و لذت ببریم و تاثیر بگیریم و تاثیر بگذاریم. دیدن عمو جان خیلی روحیه بخش بود و باید خدا را بابت این همه امکانی که بهمون داده شاکر باشیم و قدر دان لحظه ها و روزها. باید بتوانیم بهتر و بیشتر انسانی تر زندگی کنیم و برای اطرافیان مان هم مفیدتر باشیم البته بی آنکه اولویت ها را فدا کنیم. سفر خیلی خوبی بوده تا اینجای کار با اینکه سرماخوردگی و حساسیت حالگیری کرده اما ما سعی کرده ایم که کارمان را جلو ببریم. همینگونه هم باید زندگی کنیم و از امکانانت استفاده و لذت بریم.

۱۳۹۱ تیر ۶, سه‌شنبه

باران اپسالا



سه شنبه صبح هست و با اینکه قرار بوده امروز هم مثل دیروز کاملا باد و باران باشد اما ابری و آفتابی است فعلا. من و خاله بیداریم و تو که از دیروز کمی بی حال و مریض بودی هنوز در رختخواب هستی. سرما خوردگی و گلو درد داشتی و صبح البته گفتی که خیلی بهتری. قرار این بود که امروز را برویم استکهلم اما اگر حال تو اینطور باشد تصمیم گرفتیم که استکهلم را بگذاریم برای جمعه چون فردا و پس فردا در یوتوبوری- گوتنبرگ- هستیم و یکشنبه هم که به سلامتی بر میگردیم پاریس.

خاله هم بد نیست. روحیه اش را سعی می کند خیلی بالا نگه دارد اما به هر حال پس از ۲۴ سال زندگی مشترک از همسر جدا شدن و هنوز در خانه ی طرف بودن باید خیلی تحملش سخت باشد. حالش هر از گاهی خراب میشه اما دایم میگه که تصمیم درستی گرفته و با این کار هم به خودش و هم به عمو نجمی کمک کرده.

دیروز از شدت باران تقریبا تمام روز را ماندیم خانه جز عصر که برای کمی خرید از خانه با ماشین رفتیم بیرون. اپسالا شهر کوچک و دانشجویی هست اما خیلی به نظر حالت ده داره تا شهر. تازه این چهارمین شهر بزرگ سوئد هست اما به هرحال برای کشوری که جمعیتش کمتر از ۹ میلیون هست به هر حال طبیعی است چنین سکوت و آرامشی. تا اینجا که همه جا سبز و پر از درختهای بخصوص سوزنی برگ هست و در کنار زیبایی ها و البته زندگی غیر شهری- به معنی شهرهای آمریکای شمالی- به نشر میرسه کشوری آرام و زیبایی است. 

دیروز علاوه بر خرید از فروشگاه برای پاستایی که تو به عنوان شام و نهار درست کردی و کیکی که قراره امروز اگر حالش را داشتی برای رفتن به خانه ی عمو جان درست کنی سه نفری رفتیم در کافه ای در مرکز شهر نشستیم و تو چای و من یک قهوه ی مزخرف خوردم و خاله هم اسپرسو گرفت و کمی حرف زدیم و شهر را در باران و باد دیدیم.

تا اینجای سفرمون تنها چیزی که بسیار بسیار شگفت زده مون کرده علاوه بر نان باگت و شیرینی های فرانسوی و معماری محله های پاریس بی ادبی و برخورد زشت چند گارسون جوان در آنجا بوده و البته فراگیری سیگار کشیدن در همه جای در پاریس. اما از فردا احتمالا کم کم سویه های مثبت تر کشف خواهند شد. از زیبایی سوئد گرفته تا کشف آنچه که پاریس را پاریس کرده- امیدوارم.

۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه

آشپزخانه ی اپسالا



ساعت نزدیک ۲ صبح هست و سه ساعتی هست که رسیده ایم منزل خاله فریبا. هوا تازه تاریک شده و ما دور میز شام سه نفری نشسته ایم و من و تو که تازه الان با عمو نجمی حرف زدیم و تو گریه ات گرفت بابت حرفهای عمو نجمی که می گفت آرزویش بوده که چنین شبی را در منزلش ببیند. خاله داره از احساس نیاز به تحول در زندگیش می گوید و اینکه احساس می کرده که زندگیش گیاهی شده.


اما از پرواز و جابجا کردن هواپیما و فرودگاه بگویم که بدو بدو این کار را کردیم و از اینکه من به آلمانی سفارش می دادم حسابی ذوق زده شده بودم. تو هم که مثل همیشه تشویق می کنی.


فرودگاه سوئد یک فرودگاه خلوت و ساکت به نسبت شارل دوگل و فرانکفورت بود اما بودن خاله با دسته گل خیلی فضا را عوض کرده بود. خلاصه که رسیده ایم و قرار است ۶ روز حسابی استراحت و بخصوص تو پیش خاله ات کیف کنی. این لحظه ای است و روز و شبی که تو و خاله ات سالها آروزیش را داشته اید. امیدوارم یادگار و خاطره ی به یادماندنی هم شود. 
 

۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه

بی خوابی در پاریس



داستانی شده این Fusion  سرماخوردگی و حساسیت فصلی من. ساعت تازه شش صبح شده و هوا تازه روشن اما من که دیشب حدود ۲ خوابم برد از شدت تنگی نفس و سخت تنفس کردن بابت همین مشکل دیگه بیدار شدم و البته تو را هم ناخواسته کلافه کرده ام.


خلاصه که داستان بیداری و نخوابیدن بنده این بار سر از پاریس در آورده. البته شاید بعد از مدتی خوابیدن های طولانی در این چند وقت اخیر در کانادا که کنترلش هم از دستم در رفته بود و تصمیم داشتم حتما درستش کنم تا بتونم در دو ماه باقی مانده کمی به درسهایم و آلمانی خواندنم برسم بد نباشه که از اینجا تنظیمش کنم. صد البته که ترجیح می دادم با خواب درست و در حالت سلامتی کامل چنین کاری را عملی کنم اما فعلا از این توفیق اجباری باید استفاده کرد.


تو روبروی من در تخت خوابیده ای و من در حالی که روی تک صندلی اتاق بسیار کوچکمان و روبروی پنجره نشسته ام در حال ثبت این لحظه هستم. امروز هوا ابری هست و قراره که بارانی باشه. هوای سوئد هم گویا در طول هفته بارانی و سرد هست و خلاصه انگار نه انگار که در تابستان هستیم. احتمالا پست بعدی را از آنجا خواهم نوشت.
 

دو چهره از پاریس



شب دومی است که در پاریس هستیم و ساعت از ۱۲ شب گذشته و در هتل تقریبا یک ساعتی هست که رسیده ایم و تو داری عکسهایی که امروز در محله ی مون مارت گرفته ایم را روی لپی میریزی و من هم گفتم قبل از خواب از فرصت استفاده کنم و این پست کوتاه را اینجا بگذارم. 


پروازمون بد نبود البته یک ساعت کامل روی باند منتظر اجازه ی پرواز شدیم که به دلیل طوفان و باران با تاخیر همراه شد. اما خود پرواز بد نبود و بیش از آنچه که انتظار داشتیم هم از نظر رسیدگی و هم از نظر پروازی در طول ۸ ساعت چه از نظر بلند شدن و نشستن و چه از نظر راحتی پیش رفت. اما وقتی رسیدیم به فرودگاه و سالنی که باید مهر ورود می گرفتیم کمی تو ذوق مون خورد. به جرات می توانم بگویم که اکثریت مسافران ایرانی بودند اما احتمالا تنها دو نفری که پاسپورت خوش رنگ دولت اسلامی فخیمه را داشت ما بودیم که انگشت نگاری شدیم و رفتیم داخل.

از فرودگاه و در واقع از پرواز تو شروع به فرانسه حرف زدن کردی و با اینکه تا کنون پیش نیامده بود خودت را در چنین محیط و موقعیتی ببینی خیلی خوب بودی و خیلی عالی داری همه چیز را جلو می بری. از سفارش دادنها بگیر تا مسیر و خط و ... را پرسیدن. خلاصه تا رسیدیم هتل- که بیشتر شبیه مسافر خانه ی مسعود به قول بابات هست البته تمیز و مرتبه- ظهر شده بود. بعد از اینکه سه ساعتی خوابیدیم- در طول راه هم نخوابیدیم. تو کمی استراحت کردی و من مقدمه ی کتاب آشر را خواندم و بعد هم با هم فیلم Fish Tank  را دیدیم- زدیم بیرون. اول رفتیم یک آدابتور گرفتیم و بعد هم رفتیم سمت خیابان شانزالیزه و دروازه ی آزادی را دیدیم. تا برگشتیم هتل و خوابیدیم حسابی دیر شده بود و هر دو از خستگی بی حال بودیم.

امروز هم بعد از اینکه رفتیم و صبحانه ی فرانسوی یعنی کوسان و قهوه خوردیم راه افتادیم سمت مون مارت طبق برنامه ای که برای این دو روز داشتیم که بیشتر از هر چیز پاریس گردی در خیابانها بود. مون مارت که محله ی قدیمی و تپه ی بلندی داره و کلیسایش برفراز شهر بنا شده از قرار محله ی هنرمندان و روشنفکران در قرون پیش بوده. اتفاقا از جلوی یکی از کافه ها که رد میشدیم نوشته بود که اینجا جای مونه و سزان و پاسور و زولا بوده و ون گوگ در حیاط اینجا نقاشی کرده. خلاصه که از بالا و پایین شدن چند باره در کوچه های سنگفرشی و باریک در هوای زیبا و آفتابی پاریس بسیار لذت بردیم.

اما چند چیز هم بوده که تا اینجا خیلی باعث تاسف و تو ذوق خوردن شده. از جمله و در چند مورد برخورد بد و زننده ی دو سه تا گارسون. دیروز هر چه نشستیم و منتظر شدیم طرف رفت که برامون منو را بیاره و با اینکه به یکی دو نفر دیگه گفتیم نیاورند و هی گفتند که الان میاریم. شاید نزدیک به نیم ساعت نشستیم و خبری نشد. امروز هم در مون مارت پسره که به نظر می آمد معتقده که به جای آنجا و این کار خودش را در هالیوود و روی فرش قرمز تصور می کنه بعد از اینکه تو بهش گفتی چای و قهوه مون سرد شده و همکارت یادش رفته که شیرینی را بیاره گفت به من چه به خودش بگید. گفتیم خودش را نمی بینیم و هر چه منتظرش شده ایم بیرون نیامده که گفت این مشکل من نیست. بعد از چند دقیقه هم از آنجایی که یک گروه بزرگ آمدند و به اصرار می خواستند جای ما بشینند پسره آمد و گفت شما جایتان را عوض کنید. من گفتم نه من اینجا نشسته ایم تو هم گفتی هنوز هم منتظر شیرینی مون هستیم که گفت اگر نمی خواهید بهتره که بروید. جالب و تاسف آور بود. به قول تو اینها سیر شده اند و همانطور که اکثرا هم می شنویم غرور بیجا و از آن مهمتر وقاحت زیاد دارند. همین هم باعث شده که به لحاظ فرهنگی و البته اقتصادی دچار مشکل شوند. 

تا رسیدیم سمت هتل ۴۰ دقیقه ای را در متروی شلوغ و دیوانه کننده سر کردیم اما وقتی رسیدیم در یکی از بار-رستوران های اطراف که فوتبال فرانسه و اسپانیا را نشان می داد نشستیم تا از فضای فوتبال دیدن در جمع فرانسوی لذت ببریم. همانطور که از قبل هم قابل پیش بینی بود فرانسه باخت و حذف شد اما تو شام و من آبجوی خوبی خوردم و با هم کلی گفتیم و خندیدیم و از واکنش جوانها و نوجوانها- که نمی دانم چطور همگی آبجو گرفته بودند و البته همگی هم سیگار می کشیدند- لذت بردیم. یکی دیگه از نکته هایی که خیلی توی چشم میزنه سیگار کشیدن وحشتناک مردم هست. همه جا و همه کس به نظر سیگاری میایند. دست اکثر قریب به اتفاق جوانها سیگار می بینی و در رستوارنها و کافه ها بدون اینکه واقعا تمایزی بین قسمت سیگاری ها و غیر سیگاری ها باشد- چون کافه ها کوچک و اغلب پنجره هایشان بدون شیشه است و به همین دلیل آنها که بیرون می نشینند و سیگار می کشند انگار که داخل هستند- اگر هم که بخواهی بیرون بنشینی و از آفتاب و هوا لذت ببری که عملا در قلمرو سیگاری ها هستی.

خلاصه که این یکی دو نکته در کنار زیبایی ها و تصوراتی که همواره از پاریس داشته ایم سوی دیگری از داستان را به آدم نشان میده. فقر هم به شدت حضور داره و بخصوص آدمهای داغون. اینجا کلی آدم داغون و فقیر داره که یا وسط خیابان برای سکه ای سجده کنان افتاده اند و یا در متروها به اسم آواز خوانی بیشتر عربده می زنند. آن پاریس رویایی را البته باید در کنار این نیمه ی تاریکش دید. 

فردا قراره قبل از اینکه راهی فرودگاه بشیم بریم و کتابفروشی معروف شکسپیر را در کنار رودخانه ببینیم و برگردیم هتل و بعد از برداشتن کوله ها و چمدان کوچکمان راهی فرانکفورت و از آنجا استکهلم بشیم به سلامتی. مثل کانادا با قطار و مترو به فرودگاه میریم. البته اینجا سیستم مترو و حمل و نقل عمومی با تورنتو قابل قیاس نیست. در فرعی های دو سه متری و پر از پیچ و خم مون مارت در همان بالای تپه اتوبوشهری هر چند دقیقه یکبار تردد می کرد. خلاصه که برای یک هفته به سلامتی راهی سوئد خواهیم شد از مسیر آلمان. شاید فرصتی شد و من هم کمی آلمانیم را محک زدم. تنها نکته ای که در حال حاضر البته من و تو را نگران و ناراحت کرده قلب درد دیروز من و عطسه های کلافه کننده امروز عصر تا همین الان است که باعث شده سرماخوردگیم که از هواپیما سوغاتی آوردم بدتر بشه. این هم ترکیب جالبی شد: دیروز بدن و سینه درد و سرماخوردگی، امروز هم شدت گرفتن حساسیت و آلرژی. 

اما این حرفها را ول کنیم. مهم لذتی بود که امروز در بالای تپه ی مون مارت بردیم و قولی که بهم دادیم که بیشتر به سلامتی و زندگیمون توجه کنیم. خلاصه که برای ما پاریس تجربه ی جالبی بود تا اینجا. هفته ی بعد که برای کنفرانس برگردیم در واقع پاریس را خواهیم دید و کشف خواهیم کرد. جالب اینکه اولین چیزی که دوشنبه صبح با کنفرانس تجربه میشه سخنرانی ژاک رانسیر برای شرکت کنندگان در کنفرانس در دانشگاه سوربن هست که شاید تکرار نشدنی ترین خاطره ی ما از این سفر باشه. سفری که به خودمان گفتیم حتما باید تکرارش کنیم به امید خدا.
      

۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

وااااااااای پاریس





خب به سلامتی کارهامون را کرده ایم و داریم آماده ی رفتن به فرودگاه میشیم. البته هنوز چند ساعتی مانده و وقت داریم. در واقع تو تمام کارها را کرده ای از بستن چمدانها گرفته تا آماده کردن بلیطها و ... دیشب که با بچه های کلاس و یادویگا رفتیم بار برای خداحافظی و جشن اتمام کلاس یادویگا از من پرسید کارهایمان را کرده ایم یا نه که گورگیوس گفت احتمالا دلیل اصلی نیامدن تو انجام همین کارها در خانه بوده. البته تو کلی کار داشتی و ترجیح دادی که نیای. من هم با اینکه سر درد داشتم اما چون به تو قول داد ه بودم که میرم تا تو احساس عذاب وجدان نکنی رفتم. ترم سوم تمام شد و به سلامتی از تقریبا دو هفته ی دیگه ترم چهار که پایان دوره ی آ هست تمام میشه و نیمی از راه پیموده.

تو هم قراره وقتی به سلامتی برگشتیم دوباره آلیانس فرانسز را شروع کنی و ادامه بدهی. خب! و اما برنامه ی سفر. از آنجایی که احتمالا کمتر فرصت اینجا آمدن را خواهم کرد یک برنامه ی کلی میدم تا بعد به مرور توضیحش بدهم. قراره به سلامتی ساعت 6 عصر از اینجا پرواز کنیم و ساعت 6 صبح میرسیم پاریس (وااااااااای) بعد از دو روز در پاریس بودن برای یک هفته میریم استکهلم و اپسالا و دوشب هم خاله فریبا برامون هتل گرفته در یوتوبوری یا همان گوتنبرگ. بعد از یک هفته از طریق فرانکفورت که قراره شهاب و فرانک را در فرودگاه ببینیم بر میگردیم یکشنبه شب به پاریس که روز تولد من هست و سالگرد عروسیمون و روز کانادا و فینال جام ملتهای اروپا. شب میریم منزل کریستیان برای یک هفته و از دوشنبه دوم جولای به مدت 5 روز کنفرانس دانشگاه سوربن برگزار میشه که ما قراره دو روز اولش را بریم و بقیه اش را به پاریس گردی با دوستان استرالیایی و البته رسول خواهیم گذراند.

تو که از مدتها قبل ذوق و شوق داشته ای و من از امروز بخصوص دارم احساس وجد چنین سفر زیبایی را در خودم حس می کنم. به تو در دلم قول داده ام که این را آغاز تازه ای حساب کنم و سعی کنم از زندگی پیش رو - که شاید فرصتش هم زیاد نباشد- بیشترین لذت ممکنه را در کنار تو ببرم.

می خواهم آرامش دوباره ام را به دست بیاورم و با کمک تو به خودم و زندگی مون کمک کنم. می خواهم انسان تر باشم و مفیدتر و قدردان تر و کوشاتر و در جهت بهتر کردن زندگی خودمان و البته دیگران.

به امید حقیقت و زیبایی زندگی تازه ای را شروع خواهیم کرد.