۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

اولین برف سال



آخرین روز نوامبر سال مصادف شد با اولین بارش برف زمستانی. روز خیلی قشنگیه. ساعت 2 هست و من تازه از کتابخانه ی ربارتس برگشته ام خانه. نه اینکه درس خوانده باشم، نه! پیش از ظهر که برف میامد با هم از در رفتیم بیرون تو رفتی دانشگاه که به کلاس دموکراسی برسی و من هم بعد از رفتن به کرما رفتم ربارتس تا کتابی که گرفته بودم و نخوانده موعدش به سر رسیده بود را پس بدهم.



از صبح که خیلی حال و انرژی نداشتم فکر کردم که امروز هم به قول بابت کاسب نیستم و درسی نخواهم خواند. البته این بیرون رفتن و این هوای خنک و رد شدن از پارک کوئین خیلی سرحالم آورد. تو هم که جلسه ی کاریت با برندا به جمعه عصر بعد از کلاس درسی من موکول شده کمی وقت داشتی تا با هم از دیدن برف پشت پنجره لذت ببریم و بعد هم که به سلامتی کت قرمز زمستانی ات را افتتاح کردی و حالا هم که دانشگاهی. اتفاقا قرار بود بری ببینی گمل هست یا نه چون معلوم شده که پولی که به عنوان RA بهت میدن خیلی کم و ناچیزه و بعد از اینکه با گمل حرف زدی بهت گفته که سعی و تلاشش را خواهد کرد که ببینه می تونه از FGS پول بیشتری برایت بگیره یا نه. جالب اینکه کلا از روز اول که کار کردی تا حالا هم اصلا بهت چیزی پرداخت نشده و تازه قراره که برندا خودش بهت چک بده تا بعد.


اما داشتم از این روز آخر نوامبر میگفتم. ماهی که قرار بود کارهای عقب افتاده ام را تمام کنم و نکردم. زبان آلمانی را خوب پیش ببرم و نبردم و ورزش کنم و نکردم وگواهی نامه بگیرم و نگرفتم و... نمی دانم آیا کاری کرده ام کلا یا نه. 


از فردا اولین روز آخرین ماه سال آغاز میشه و حتما لازم به گفتن نیست که من چه تصمیمی گرفته ام. فقط امیدوارم که بتوانم کمی از خجالت خودم و تو دربیام.



۱۳۹۰ آذر ۸, سه‌شنبه

بی خوابی



دیشب که تا صبح هیچ کدوم نتونستیم درست بخوابیم. قبل از خواب با مامان حرف زدم و دیدم که برخلاف اینکه می گفت این ماه پول برایم نفرست به شدت بی پول شده. خیلی ناراحت شدم نه برای اینکه برخلاف انتظار کار به اینجا کشیده برای اینکه الان نزدیک یک ماه هست امیرحسین اونجاست و ماهی نزدیک به هزار دلار داره پول کرایه و بنزین ماشینش را میده. 


خلاصه که خیلی جای تاسفه و واقعا نمی دانم باید چی کار کنم. مادر از دست مامان و امیرحسین شاکیه مامان از دست اون دوتا امیرحسین هم بدون اینکه هیچ حقی داشته باشه خودش را صاحب حق می دونه و پشت سر و جلوی آنها دایم مزخرف میگه و اعتراض می کنه.


خلاصه که از بس شاکی و ناراحت و در حقیقت نگران آینده ی امیرحسینم که نمی دانم چی کار باید کرد. خودش هم که انگار نه انگار.


امروز صبح زود با همان نخوابیدن پاشدم و در حالی که تو اصلا توان پا شدن نداشتی رفتم دانشگاه که به کلاس صبح لویناس برسم. کلاس بد نبود و بعد از کلاس هم در حالی که باران شدیدی می بارید رفتم بانک و برای مامان 500 دلار که به پول ما 600 تا شد فرستادم و برگشتم خانه.


از بعد از ظهر هم هیچ کاری نکردم جز چرخیدن در اینترنت و چرت و پرت خوردن. تو هم تمام مدت داشتی کار برندا را برای جلسه ی فردا انجام می دادی. در واقع تنها با این کاری که تو داری می کنی و زحمتی که داری میکشی هست که می توانیم برای مامانم و پول بفرستیم. پولی که بیش از هر چیزی داره خرج ماتحت گشاد و دهان ول و مغز کوچک امیرحسین میشه.


خلاصه که خدا به آینده ی این بچه رحم کنه و عقلی بهش بده.

۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه

فوکو برای فری



دیروز اگر اشتباه نکنم تنها یکشنبه ای بود که نه تنها نرسیدیم که خانه را تمیز کنیم که به هیچ کار دیگه ای جز نوشتن مقاله ی فوکو برای مامانت نرسیدم. البته آخر شب که مقاله را باز خوانی کردم که بفرستم دیدم واقعا مقاله ی خوبی برای ارایه در آن سطح شده است. 


البته یکی دو تا کار خوب و جالب هم دیروز کردیم. قبل از اینکه برای صبحانه بریم سمت کرما رفتیم به آن دی وی دی کلوپی که اینا شب قبل بهمون معرفی کرده بود. در یک کلام بی نظیر و شگفت انگیز بود. هم از نظر طبقه بندی هم از نظر حجم خلاصه کمی و کیفی عالی بود. خیلی سریع عضو شدیم و اتفاقا من فیلم "در ستایش عشق" گدار را گرفتم که مدتها بود می خواستم ببینمش. البته طبیعی بود که یکی دوتا فیلم دیگه هم بگیریم که گرفتیم. هم از دیوید لینچ و هم از کیشلوفسکی. خلاصه که حسابی به قول تو امیدوار شدیم که بخصوص در طول زمستان دوره ی کارهای کارگردانهای مورد علاقه مون را یا باز بینی کنیم و یا برای اولین بار ببینیم.


بعد از کرما من برگشتم خانه و تو هم برای یکی دو تا خرید که رفتی کندین تایر قبل از اینکه باران خیلی تند بشه برگشتی خانه. تا ساعت 7 که قرار بود بریم سر قرار با بچه ها برای شام من به کار فوکو پرداختم و تو هم به کارهای عقب افتاده ی خودت. وقتی رسیدیم سر قرار - و طبق معمول اولین نفرها ما بودیم- متوجه شدیم که پیتزافروشی که جیو معرفی کرده بود یکشنبه ها بسته است. خلاصه بعد از اینکه با انا و بعدش سنتی به یکی دو جای دیگه سر زدیم و زنگ جیو که هنوز نرسیده بود آدرس جای دیگه ای را داد و خلاصه رفتیم که همانطور که گفته بود جای خیلی خوبی بود.


دور هم از دانشگاه و کلاس و فیلم و ... گفتیم و خندیدیم و خیلی شب خوبی شد. ما بهشون کشف روزمون را آدرس دادیم و گفتند امروز میرن و عضو دی وی دی کلوپ خواهند شد. تا رسیدیم خانه ساعت 10 بود و آخرین کارهای نهایی مقاله را کردم و از تو خواستم که نگاهی بهش بندازی و بعدش فرستادی برای مامانت.

اما امروز؛ ساعت 10 هست و دو ساعت دیگه باید بریم دانشگاه. تو کلاس خودت را داری برای درس دادن و من هم مجبورم برم سر لکچر دیوید چون روز تحویل مقالات بچه هاست. آخرین جلسه ی آلمانی هم خواهد بود اما نمی رسم که برم. بلاخره ترم تمام میشه و من با تنبلی چند جلسه ی آخر را از دست دادم. در طی این یک ماه پیش رو باید مثل ماه آگست کمی مطالعه کنم که جا نمونم.

از فردا هم که زمین به آسمان برسه باید آدورنو را شروع و در کمتر از یک هفته تمام کنم. تو هم که کلی کار RA و مقاله ی دموکراسی و ... را داری. خلاصه که به سلامتی نوامبر در حال اتمام هست و کارهای من اکثرا شروع هم نشده چه برسه با اتمام.


۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

مهمانی ها



آنقدر این روزها سرمون شلوغ بوده که برای نوشتن در اینجا چند روز دیر کردم. پنج شنبه کلاس نرفتم به هوای اینکه بشینم پای مقاله ی آدورنو. استارت کار را نزده برگشتم خانه. با هم نهار خوردیم و کمی به کارهای متفرقه رسیدیم و شب هم فیلمی دیدیم.


جمعه من باید می رفتم سر کلاس خودم و تو هم از بعد از صبحانه رفتی خیابان کینگ تا کت زمستانی که از آنجا خریده بودیم و تو هنوز نپوشیده ای را عوض کنی. آن موقع که آن را خریدیم سایز تو بیشتر بود و بعدا بابت مسایل معده و روده ات چند کیلو کم کردی. اما تمام کتها رفته بود و خلاصه با همان کت قرمز "کانادا گوس" خودت برگشتی خانه. من سر کلاس بودم و تو هم تا عصر در مرکز شهر برای خرید سوغاتی برای امیرحسین و کادوی تولد برای مهناز بیرون.


غروب که من برگشتم تو هم تازه رسیده بودی و هر دو حسابی خسته بودیم اما کارهامون را کردیم و رفتیم خانه ی آیدین و سحر که برای شام همراه با یکی دو نفر دیگه دعوتمون کرده بودند.


فرزاد که از دوستان آیدین هست و اون هم امسال ورودی SPT شده بود و شاگرد سالهای قبل اشر که حالا استاد دانشگاه تورنتو هست و اشر به من توصیح کرده بود که باهاش تماس بگیرم و هنوز نشده بود یعنی ویکتوریا. شب خوبی بود. خانه ی بچه ها خیلی قشنگ دکور شده بود یکی از دوستان خودشان به اسم هستی هم آمد و خلاصه دور هم کلی حرف زدیم. البته ویکتوریا دایم اصرار به ارایه تحلیلهای تقریبا بی ربط و غلطش داشت اما در مجموع شب خوبی بود. تا پا شدیم ساعت 3 صبح شده بود و ویکتوریا ما را تا خانه رساند. تو ماشین راجع به اشر به عنوان سوپروایزر حرف زدیم و یکی دوتا نکته ی خوب بهم گفت اما شاید مهمترین حرفی که به قول تو در این باره به من زد این بود که اشر دو سه مرتبه ای راجع به من با ویکتوریا حرف زده و ویکتوریا گفت که خیلی قبولت داره و کلا اشر خیلی آدم سختگیری هست و اگر کسی را بپسنده طرف باید کارش درست باشه و این نکته ای است که تمام استادان و شاگردان قبلی خودش متفق القول هستند. خلاصه گفتن این نکته با اینکه خیلی باعث خوشحالی هردومون شد اما نگران کننده بود چون من واقع مدتی است که بطور کامل از مرحله پرت شده ام. به هر حال تا آمدیم خانه و خوابیدیم ساعت 4 صبح بود.


دیروز هم دوتایی پیش از ظهر رفتیم بیرون برای صبحانه که رفتیم شعبه ی جدید کرپ اگوگو که خیلی خوب نبود و بعدش هم تو رفتی برای خرید و من هم سری به BMV زدم. تو تا رسیده بودی خانه شروع به پخت شام و دسر و تهیه برای مهمانی شب کردی که قرار بود دور هم با حضور ایناو ایگور که معلم زبان آلمانی من و شوهرش همکلاسم هستند باشیم.


ساعت نزدیک 8 بود که آنها آمدند و شب خوبی بود. شام تو را که خیلی دوست داشتند و بخصوص رولتی که درست کرده بودی را. ما از خودمان و شرایط ایران گفتیم و آنها هم از خودشان و زندگی در تورنتو. ایگور 20 سالی هست که اینجاست و اینا نزدیک به 7 سال. حالا هم دارند برای کار خوبی که ایگور در اشتوتکارت پیدا کرده میرن آلمان. خلاصه که آشنایی در زمان خداحافظی آنها بود اما به هر حال من از کلاس آلمانی و از تدریس اینا خوشم آمد و ایگور هم که عالیه. 


اما امروز. باید مقاله ی فوکو را برای مامانت که قراره پرزنت کنه در کلاس درسش بنویسم و برایش ایمیل کنم. تو هم کلی کار عقب افتاده داری. اما از آنجایی که این ویکند برنامه مون پر بود امشب هم قراره با سنتی و انا و جیو دور هم برای شام جمع بشیم. به پیتزا فروشی در مرکز شهر میریم.


حالا هم که ساعت از 11 گذشته قراره با هم بریم کرما. تو می خواهی برای خریدهای آشپزخانه به کندین تایر بری و من هم بر میگردم تا کار فوکو را تمام کنم. قبلش هم می خواهیم به جایی برویم که دیشب اینا بهمون معرفی کرد و گفت بهترین فروشگاه کرایه ی فیلم های خاص و اروپایی در تورنتو هست. اینا خودش متخصص تاریخ سینماست و به همین دلیل گفت در طی این 7 سال تقریبا همه جا را در این شهر امتحان کرده اما اینجا که بغل خانه ی ماست بهترین است. جالب اینکه تا امروز متوجه ی چنین جایی نشده بودیم. البته تو یکبار به من گفتی که تابلویی را دیده ای که اشاره به این فروشگاه داره اما از آنجایی که داخل یک ساختمان هست و ورودی مستقیم به خیابان نداره از نظر نهان مانده بود.

۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

بهم ریختم



چهارشنبه ظهر هست. از دیروز که بعد از کلاس برگشتم سمت خانه و با هم در کرما قرار گذاشتیم و اتفاقا خیلی حرفهای خوبی زدیم و خوش گذشت تا این لحظه با اینکه می خواستم از مان دیروز شروع به درس خواندن کنم نشد. به یک دلیل ساده و البته شاید احمقانه.


دیروز عصر با مادر حرف زدم که دیدم حالش خیلی خرابه و صداش در نمیاد. تازه از دکتر برگشته بود و گفت که حسابی اعصابش از دست رفتارهای امیرحسین و طرز حرف زدنش با مامان بهم ریخته و باعث شده که بدنش هم بهم بریزه. وقتی برای بار چندم در این چند وقته بهم گفت که چقدر امیرحسین رفتار و کلام زشتی دربرابر مامان به کار میبره خیلی ناراحت شدم. به هر حال این حاصل تربیت و شاهکار داریوش و خود مامان هست اما به هیچ اعتباری کارش قابل دفاع نیست و بخصوص حالا که پای مادر هم به میان میاد خیلی موقعیت فرق می کنه.


بیچاره مادر که نه سر پیازه و نه کاری به کار آنها داره. بچه بی فکر و بی خیال آمده با چندرغازی که مامان داره و کمک کمی که من و تو می تونیم بهش بکنیم نه فقط سربار- برای بار چندم- شده که انگار نه انگار جوان و سالهای سازندگیش را داره اینطور از دست میده.


به قول مادر میگه با آخرین مدل تلفن و ماشین کرایه ای راه افتاده و آمده و هر کاری که می خواد و هر رفتاری که دوست داره انجام میده.


خلاصه که این تلفن حسابی حالم را گرفت و بهم ریختم. تو هم همینطور و البته تو خودت قبل از من بابت تلفن سه نصف شب مامانت از ایران که معلوم نبود دوباره سر چی شاکی بود و بهت زنگ زده بود تا در دل کنه- دقیقا همان کار که باعث شده تا تو معده ات به این روز بیفته را دوباره تکرار میکنه- عصبی شده بودی و درست وسط کارهای "برندا" که برایش داری RA انجام میدی بودی با دیدن ممن حالت بدتر هم شد. طوری که الان که دانشگاهی و جلسه ی کاریت با برندا تمام شده بهم زنگ زدی و گفتی هنوز معده درد داری و حالت خوب نیست- البته نمیگی که اما من تا نه داستان را می خوانم.


خلاصه که همه چیز دست به دست هم داده تا من بهترین بهانه را برای درس نخواندن داشته باشم. امروز کلاس آلمانی دارم و احتمال داره که نرم. حوصله اش را ندارم و کمی هم با متن امروز آشنا هستم و کمی هم از بخشهایی از درس عقب افتاده ام. دوشنبه آخرین جلسه ی ترم یک آلمانی خواهد بود و من باید تلاش کنم که علاوه بر کار کردن روی متن کمی هم روحیه ام را درست کنم.


تو هم بعد از جلسه ات کلاس دموکراسی را داری و تا برسی خانه تاریک خواهد بود. من هم بهتره بزنم بیرون و کمی هوا بخورم. نگران این هستم که با رفتن پیش مادر و مامان و با این داستانها از یک طرف و احتمالا آمدن مهدیس و تازه شدن داغی که به دلم از دست خودش و دروغی که بهم نسبت داده از طرف دیگه کلا از رفتن به آنجا پشیمان بشم.

۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

وقیح



بعد از چند روز وقت کردم که بیام اینجا و عقب افتادگی این چند روزه را جبران کنم. البته همین الان هم خیلی وقت ندارم. ساعت از 7 گذشته و دارم آماده ی رفتن سر کلاس لویناس میشم. اما اگر بخواهم تند و سریع این روزها را ثبت کنم باید از جمعه شروع کنم که بعد از کلاس رفتنم برگشتم خانه و کارهامون را کردیم و رفتیم خانه ی مازیار و نسیم. حدودا پانزاده شانزده نفر دیگه هم به غیر از ما بودند که اکثرا همگی در کار موسیقی بودند و اکثرا هم تحصیل کرده ی این حوزه. البته خیلی فرصت حرف و بحث نشد اما آخر شب مازیار با یکی از دوستانش به اسم ارژنگ برامون پیانو و تار زدند. 


اتفاق جالب شب افتاد که در سرما و سوز از این ایستگاه به آن ایستگاه پیاده و با اتوبوس می رفتیم تا به قطار برسیم و نمیشد. ایستگاهها در حال تعمیر بودند و خلاصه بعد از اینکه به اگلینتون رسیدیم و تا از اتوبوس پیاده شدیم آخرین قطار رفت و ما دوباره برگشتیم بالا توی سرما و سوز. بلاخره با تاکسی برگشتیم خانه و ساعت 2 صبح بود در حالی که باید کمتر از نیم ساعت طول میکشید ما نزدیک به 2 ساعت را در خیابان و این ایستگاه و ان ایستگاه رفتن گذرانده بودیم.


شنبه رفتم کتابخانه تا کار آدورنو را استارت بزنم که تازه متوجه شدم همانطور که تو همیشه میگفتی حداقال یک هفته متمرکز باید برای نوشتنش وقت بگذارم و دیدم که برنامه ریزی ام اشتباه بوده. خلاصه بعد از اینکه تقریبا ناامید از انجام کار برگشتم خانه تا کارهامون را بکنیم و آماده ی رفتن خانه ی مرجان بشیم دیدم که یکی از دانشجوهایم که کلا دختر خنگ و کودنی هست ایمیلی زده که چرا بهش گفتم تکلیف این هفته اش را به گروه ایمیل نکرده. بعد از اینکه برایش توضیح دادم که من نمره ات را کم نکرده ام اما باید این کار را درست انجام بدی و ... دوباره ایمیل زد و زدم و تا رسید به نزدیک ده پانزده تا ایمیل و بحث بیخود و بی جهت. دایم بهش میگم که این فایلی که فرستادی را باید درست و در "ورد" بفرستی و دایم تاکید داره که من اینطوری فرستادم و ... خلاصه آخرش برایش نوشتم که تصمیم با خودت هست چون من وقت ندارم که به این بحث ادامه بدم. موقع رفتن بود که دیدم ایمیلی زده که من باید بهش نمره بدم و خیلی وقیحم و ... هر دوتامون از این ادبیات شوکه شدیم. به هر حال موقع رفتن بود و با اینکه واقعا عصبی شده بودم اما تصمیم گرفتم با کیک پرتغال خوشمزه ای که تو درست کرده ای و بطری شرابی که گرفته ایم بریم سرقرارمون تا مرجان ما را از ایستگاه برداره و بریم خانه اش.


بطور اتفاقی یکی دیگه از دوستان مرجان با همسرش هم که آمده بودند بچه شان را از پیش مرجان بردارند انجا بودند و برای شام هم ماندند و با اینکه از ما بزرگتر بودند اما روحیه ی جوان و شاداب داشتند و خلاصه از تقریبا 30 سال پیش که اینجا بودند و تغییراتی که این شهر در این سالها کرده با هم حرف زدیم و کار به یک لکچر نیم ساعته و حتی بیشتر من درباره ی فرهنگ و شعر و سیاست و ... در ایران کشید و خاطره گفتیم و شنیدیم و خلاصه خوش گذشت. نجلا خانم هم گویا زمانی که من با همسرش آرش داشتم صبحت می کردم به تو درباره ی بچه دار شدن در اینجا و بزرگ شدن بچه و ... راهنمایی می کرد.


خلاصه که شب خوبی بود. یکشنبه هم دوتایی با هم تصمیم گرفتیم بعد از تمیز کردن خانه برای روز "سنتا پرید" بریم صبحانه بیرون. کمی در جمعیت و شلوغی تماشاگران کنار خیابان گیر کردیم اما با اینکه تا رسیدیم به کافه رستوران پراگ که از سال قبل قرار بود بریم ساعت تقریبا دو بعد از ظهر شده بود حرف زدیم و خوش گذراندیم. برگشتنی با هم رفتیم به مغازه ای که تو قبلا ان حدود دیده بودی و کاموافروشی بود. خیلی مغازه ی جالبی بود و خیلی فضای جالبی داشت. در راه با مامانت حرف زدم راجع به مقاله ی فوکو که باید برای کلاسش بنویسم و خلاصه تا برگشتیم خانه عروب شده بود. البته من قبل از خانه آمدن رفتم یک سر BMV که چیزی نداشت و تو هم گفتی که می خواهی میوه بگیری و رفتی بلور مارکت.


دوشنبه- دیروز- من پیش از ظهر بنا به توصیه ی سنتی و انا با پرینت ایمیل ها رفتم پیش دیوید و تا خواستم بهش بگم چی شده گفت نمره هر دانشجویی که برگه اش را ایمیل نکنه صفر هست. اصلا نگذاشت که بهش بگم مشکل من ادبیات طرف بوده و من بیشتر می خواهم از فضای تدریس در اینجا خبردار بشم. تا دید گفت بهش بگو در اولین فرصت بره دیدن اون. گفت اصلا رو به هیچ کدامشون نده چون دانشجوها دارن سال به سال پرروتر و وقیح تر میشن.


بعد از آن هم با جیم برای مقاله ی هگل قرار داشتم و تا قبل از شروع لکچر دیوید کارم با جیم هم تمام شد و رفتم سر لکچر. بعد از لکچر سریع رفتم توی صف اتوبوس تا تو از کلاس خودت برسی و با هم تا جایی از راه را برگردیم. در راه گمل را دیدیم و با اون راجع به اوضاع و احوال حرف زدیم و تو در ایستگاه موزه پیاده شدی و من بعد از یک هفته غیبت از کلاس آلمانی رفتم گوته. عقب افتاده بودم اما باید خودم را سریع برسانم.


خلاصه تا برگشتم خانه 9 بود و در هوای بسیار سرد این روزها و شبها غذای گرم و مطبوعی که تو همیشه تدارک و تهیه می بینی نه تنها خوراک جان که خوراک و غذای روح را هم برایم فراهم می کنه. با هم شامی خوردیم و بعد از حرف زدن با آمریکا خوابیدیم.


خب! این هم خیلی کوتاه از این چند روز. برم که کلاسم دیر میشه. تو هم منتظرم هستی تا بیام و با هم دوتایی صبحانه را بخوریم و روز زیبامون را شروع کنیم به امید خدا.

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

روزی


تا اینجا که شروع این 400 ضربه خیلی نا امید کننده بوده. دیروز صبح با تو از خانه بیرون آمدم. تو رفتی سر قرار کاری ات در دانشگاه و بعدش هم که کلاس و پرزنتیشن داشتی. من هم بعد از اینکه کمی در هوای نسبتا خنک قدم زدم و سری به BMV به کرما رفتم و بعدش هم برگشتم خانه که درس بخوانم اما اصلا حال و حوصله ی درس نداشتم و یکی دو ساعتی را خوابیدم که بخاطر  احتمالا سرماخوردگی بود.


تا تو برگشتی هوا تاریک بود و البته شرابی خریده بودی و من هم فیلم One Day را دانلود کرده بودم و با هم نشستیم و دیدیم. فیلم بدی نبود و البته غم انگیز. خلاصه که درسی نخواندم و الان هم که صبح پنج شنبه هست داریم کارهامون را می کنیم که به قرار بانکی مون در اسکوشا برسیم و بعدش هم که من باید برم دکتر.


دیشب خواب نسبتا جالبی دیدم. خواب دیدم که دارم به کسی مثل خاوری که کلی پول ملت را برده میگم می تونی با اختیار کار درست و انجام چیزی که باعث افتخار مردم بشه بخشی از این خسران را جبران کنی. مثلا باشگاهی بخر و سعی کن که مردم را در داشتن قهرمانان ملی سهیم و مفتخر کنی. به مردم حس خوب افتخار را برگردان.