۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

فردا را با امید آغاز می کنیم


آخر شب آخرین روز آگست سال 2011 هست. تازه با هم فیلمی را دیدیم به اسم Page Eight که فیلمی انگلیسی و خیلی متوسط بود. امروز هم کتابخانه نرفتیم و البته درس هم به آن صورت نخواندیم.

صبح رفتیم کافه ی "کریما" و تو چای و من قهوه گرفتیم. قرار بود در آن مدت با شیراز و تهران برای تبریک عید حرف بزنیم که متوجه شدیم کارت تلفنمون تمام شده. خلاصه بعد از اینکه برگشتیم خانه و تلفنها را زدیم تقریبا نزدیک ظهر شده بود و به همین دلیل ماندیم خانه.

عصر من رفتم کافه و کمی درباره ی آدورنو خواندم و تقریبا شکل اولیه ی مقاله ی اول را در آوردم. تو هم بعد از اینکه قرص معده ات را می خوری کمی بی حال میشوی و باید استراحت کنی. بعد از اینکه خوابیدی و بیدار شدی من رفتم کافه و تو هم کمی درس خواندی.

شب هم که با هم این فیلم را دیدیم و خلاصه با آگست که ماه درس نخواندن من و درس خواندن تو و درگیر شدن زیاد در مسایل خانواده هامون و البته لذت از هوا بردن و کافه رفتن و کمر درد و معده درد و ورزش نکردن و آلمانی خواندن و خیلی چیزهای دیگه بود داریم خداحافظی می کنیم. خداحافظی می کنیم به امید شروع بهتر و بنیادین تری از فردا که سپتامبر موعود است. سپتامبری که قرار گذاشته ایم بیش از هر چیز خودمان را درگیر و وقف زندگی و پروژه های درسی و ادامه دادن و ساختن بهتر زندگی زیبایمان کنیم.

فردا روز دیگری است. باید باشد و خواهد بود.
به امید آغاز.

۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

زخم معده


سه شنبه آخر شب هست و داریم آماده ی خواب می شویم. تازه از تلفنهای تبریک عید فطر به آمریکا خلاص شدیم و البته هنوز بخشی از تلفنهای ایران مانده.

دیروز رفتیم کتابخانه و با اینکه من کمی درس خواندم تو به دلیل کارهای پرونده ی بابات دایم با ایران و دفتر وکیل در تماس بودی و بعدش هم که باید می رفتی دکتر بابت معده دردی که مدتی است داری. متاسفانه داستان همانی بود که حدس میزدم. زخم معده ی خفیفی گرفته ای اما من حسابی عصبی و داغون شده ام. توی این سن و سال و خدا را شکر بدون هیچ مشکلی بین خودمان اما بخاطر فشارهای خانوادههامون اینطوری داریم داغون میشیم.

خلاصه که خیلی خیلی ناراحت و شاکی ام. به هر حال همانطور که امروز بهت گفتم باید فکر اساسی بابت این موضوع کنیم. همین امروز که برای عید زنگ زده بودیم ایران بعد از اینکه من با مامانت حرف زدم و گفتیم و خندیدیم نوبت تو که شد دیدم داری دایم میگی مامان ول کن این حرفها را، مامان بس کن این فکرها و ... را و ... . خلاصه که انگار نه انگار و همین داستان همیشگی احمقانه از هر دو طرف ایران و آمریکا داره کاملا زندگی ما را تحت الشعاع قرار میده.

حالا یک ماهی باید قرص خاصی بخوری و قرار شده وعده های غذایی ات به 5 وعده ی کوچک تغییر کنه و خیلی چیزها را هم نمی توانی بخوری. باید کمکت کنم. هم به لحاظ اعصاب و آرامش هم در مسئله ی تغذیه. امروز طوری بهم ریخته بودم که بعد از اینکه صبح رفتیم بانک تا برای اجاره خانه از این حساب پول برداریم و به آن حساب ببریم دیگه حوصله ی کتابخانه رفتن و درس خواندن را نداشتم.

با اینکه دیروز کمی درس خواندم و عصر تو ورزش رفتی و من هم پیاده روی نسبتا خوبی رفتم اما چون تو دقیق بهم نگفته بودی که دکتر چه تشخیصی داده و بیشتر از حاشیه ها گفته بودی راحتتر بودم. اما امروز که متوجه شدم زخم معده گرفته ای واقعا باورم نمیشه.

این هشدار را باید جدی بگیریم و بگیرم. اگر درستش کردم که کردم اگر نه حق شکایت ندارم. از خودم گرفته و روش زندگی ام تا تمام پیرامون و اطرافیان، این هشدار خیلی مهمی است که غفلت ازش می تونه به قیمت پایان این روزهای زیبای زندگی مون تمام بشه.

۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

هیچ شدم


یکشنبه عصر هست. تقریبا تازه از بیرون برگشته ایم. اصلا قرار نبود جای بخصوصی بریم. بعد از اینکه خانه را تمیز کردیم گفتم بیا بریم قهوه ای بخوریم و برگردیم سر درس و کار. اما رفتیم بیرون و اتفاقی سر از خیابان کینگ در آوردیم و تمام روز را وقت گذاشتیم تا بلاخره برای زمستان یک کاپشن مناسب برای تو بگیریم. با اینکه "کانادا گوس" واقعا گران هست و در واقع در وسع ما هم نیست اما از آنجایی که به قول معروف آخر کاپشن هست و تو هم بخصوص بارها درباره اش شنیده بودی و از رنگ قرمزش هم خوشت آمده بود همان را گرفتیم. البته یکی دو تا لباس زمستانه ی دیگر هم برای خودمون گرفتیم و خلاصه تا برگشتیم ساعت نزدیک 6 بود. حالا هم بجای درس خواندن باید به کارهای دیگه مون برسیم و خلاصه بطرز باورنکردنی و ترسناکی انگار نه انگار که باید تا چند روز دیگه مقالاتم را تمام کنم.

دیروز هم بعد از اینکه تا عصر کمی درس خواندیم، ساعت 7 با بهار در انتهای خیابان خودمون و با علی که در غیاب دنیا که برای یک ماه ایران رفته برای شام قرار داشتیم. تا ما رسیدیم علی میز گرفته بود و خلاصه رفتیم همان "ویولی" در محله ی ایتالیایی ها. شب خوبی بود. درباره ی دانشگاهها که بخصوص موضوع آمدن بهار به اینجا بود بیشتر حرف زدیم و کمی هم از شهر منچستر شنیدیم و کمی هم علی راجع به پونه و اینکه چطور داره اورنگ را خسته و کلافه می کنه به تو گفت و اینکه هر چقدر هم نصیحتش می کنه تاثیری به حالش نداره.

آخر سر که خواستیم بریم دیدیم که علی پول میز را حساب کرده به بهانه ی اینکه تا حالا چندبار آمده خانه ی ما و دایم می خواسته با دنیا یکبار ما را بیرون دعوت کنه. گفتیم که کاش گذاشته بودی برای وقتی که دنیا بود اما به هر حال در برابر عمل انجام شده قرار گرفتیم. موقع برگشت هم بهار همه را به زور به بستنی دعوت کرد و خلاصه تمام شب را مهمان شدیم.

بعد از اینکه بهار رفت تا به مهمانی دیر وقت خانه ی دوستش برسه با علی تمام راه را که بیشتر از یک ساعتی میشد پیاده آمدیم و علی که خیلی دوست داشت کمی درد دل از روزهای بخصوص گذشته و بی خیالی خانواده اش بکنه حرف زد و من و تو هم بهش گفتیم که چقدر نسبت به تلاشی که کرده و می کنه امیدوار و خوشحالیم و علاوه بر اینکه بهش گفتیم که بارها مثل او را برای خودمان در قیاس با برادرانمان زده ایم گفتیم که باعث افتخار هست.

خیلی خیلی روحیه اش عوض شد و واقعا هم مستحق تعریفهای ما بود. وقتی بهش گفتم که کلا این خاصیت خانواده ی ماست که شایستگی و خصوصیت آدمها و بچه هاش را نمی بینه فکر کنم که کمی آرامتر شد. به هر حال شب خوبی بود.

اما قبل از اینکه نوشته ی امروز را تمام کنم دوست دارم راجع به خوابی که دیشب دیدم چند سطری را بنویسم. خواب غافلگیر کننده و البته درستی بود و تحت تاثیر فضای ذهنی ام در این چند روز گذشته. خواب دیدم که در جایی میان کوهستان و دشت مراسمی مثل المپیک برقرار است در فضایی و حال و هوایی مثل یک نمایشگاه و فستیوال بزرگ تا یک ورزشگاه.

جالب اینکه گویا هر کسی که فکر می کرد مدعی در چیزی است به عنوان شرکت کننده در مسابقه ای شرکت می کرد. کسی که بیشتر مثل رضا یزدانی بود به من گفت که فلانی برخلاف پیش بینی هایت در کشتی آمریکایی ها بیشترین مدال را گرفتند و خلاصه که اشتباه کرده بودم. همه به نظر علاقه مند به شرکت در مسابقه و جویای نام بودند و من در این میان فکر می کردم که من در چه جایگاهی می توانم شرکت کنم و آیا اساسا توان و توشه و بنیه ی شرکت در مسابقه ای را دارم و جواب از پیش بر من مشخص بود: نه! نه واقعا آمادگی نداشتم و نمی توانسم.

در جایی دیگر عده ای جمع شده بودند دور کسی که مثلا من می شناختم و آن طرف در مسابقه ی شعر شرکت کرده بود و من پیش خودم فکر کردم که این دختر که اصلا اینکاره نیست و نمی تواند شعر بگوید و شناخت و معرفتی هم به این کار ندارد. اما شعرش بد نشد. حاظرین را تا اندازه ای تحت تاثیر قرار داد و گویا خودش هم انتظار مقام آوردن و روی سکو رفتن ! را نداشت. اما در آن حدی که می خواست کرد و شد.

پیش خودم فکر کردم که شاید بد نباشد من هم اعلام آمادگی کنم، اما من که هرگز نه استعداد و نه قریحه ی شاعری و شعر گفتن داشته ام. گفتم داستان چطور و باز هم می دانستم که اینکاره نیستم و خلاصه در این فکرها بودم و این تردیدها که خواب و بیدار شدم. فکر کردم که هر آن کس که خودش را جدی گرفت ولو برای کاری که در آن شناخت و معرفتش را ندارد، هر آن کس که حتی به شکل نادرست و اغراق آمیز جواب بلند پروازی های نفسش را داد و به دنبال نام و رسمی بود که شایسته اش نبوده و نیست، هر آن کس که ego اش را جدی گرفت و حتی تا اندازه ای هم Show Off کرد. و در آخر هر آن کس که مثل من که دیشب علی در جواب تو- که می گفتی اگر قرار باشد که آ مقاله ی درسی برای یک درس معمولی هم بنویسد فکر می کند که باید هر آنچه که در آن زمینه گفته و شنیده شده است را رصد کند تا کارش را شروع کند- می گفت آ خیلی کمال گراست شاید بیش از حد لازم. و این حد افراطی و این بی توجهی هر دوی ما- من و تو- به ego و جدی نگرفتن خواسته ها و بلند پروازی نکردنمان باعث شده که بخصوص من هیچ چیز را دیگر جدی نگیرم. صبح به تو گفتم که کار نکردن شده کار من!

خلاصه که نه آمادگی شرکت در مسابقه را داشتم و نه حتی لذت از دیدن می بردم چون دایم به فکر این بودم که چگونه اینگونه هیچ شدم. حالب اینکه بعد ازظهر وقتی داشتیم در خیابان قدم میزدیم یادم افتاد که موهایم هم تقریبا بطور کامل سفید شده بودند. هم تحلیل هایم اشتباه بودند- چه در مورد شاعر و چه در مورد ورزشکاران- و هم خودم کاملا نا آماده و پرت از هر مرحله. در یک کلام دیشب به چشم خویش دیدم که هیچ شده ام.

۱۳۹۰ شهریور ۴, جمعه

خشک خواهی شد


دیروز از صبح زود رفتیم دانشگاه برای کنفرانس یک روزه ی آموزش درسهای پایه به دانشجویان ورودی سال اول که من و تو هر دو برای این دسته از دانشجویان امسال تدریس می کنیم. از ساعت 9 تا 5 بعد از ظهر بود. بعضی از بچه ها هم آمده بودند مثل سنتی و مایانا و آدین را هم که از ایران برگشته بود دیدم. طبق معمول حرفهای بی ربط و با ربط زد و زدیم و البته متاسفانه همچنان آن حالت همیشگی ادعاهای کلی را داشت و این کمی آزار دهنده هست.

خلاصه تا رسیدیم خانه و کمی استراحت کردیم و با آمریکا حرف زدیم آخر شب شده بود. مامانم اینبار - البته به حق- از دست تهمورث ناراحت شده بود و آمده بود پیش مادر. حالا هم قرار برای یک هفته بره شهر خاله فرح تا تکلیف رفتن خاله آذر و شوهرش معلوم بشه و اون برای چند وقتی در خانه ی آنها بمانه. داستانش شده عین داستان "بسته ی پستی" توی این سن و سال و با داشتن سه تا پسر نره خر حتی از داشتن یک اتاق مثل - اتاقی برای خود- هم محرومه. باید ببینه کجا می تونه بره تا کمی آنجا بمانه تا بعد. اینطوری روزهای عمرش را پر می کنه. از خودم و اینکه نزدیک به 40 سالمه و هنوز هیچی خیلی حالم بد میشه. درسته مهاجرت کردن از آن ور دنیا به این ور و نه یک بار و دو بار بلکه دایم تغییر مکان و هرگز امکان جا گیر شدن نداشتن، همه و همه تاثیر داره اما... نمی دانم.

شاید اگر از بچگی زندگی مون عادی بود و شکلی عادی از داشتن یک خانواده را تجربه می کردیم امروز اوضاع طور دیگری بود. نمی دانم. آن هم البته تنها یک حدس است و جز این هیچ. تنها چیزی که می دانم اینه که حق مامانم از زندگی این نبود. خیلی بد آورد. خودش هم بی تقصیر نبوده اما مگر همه همه چیز را درست و بی اشتباه جلو برده اند و همواره درست و دقیق تصمیم گرفته اند و ... تازه آن هم در شرایطی که ما داشتیم. اول انقلاب و از دست دادن پدر آن هم برای زنی که بیشتر سالهای عمرش را نه در ایران و نه در بافت سنتی ایرانی بزرگ شده بوده. عجب! زندگی واقعا منصفانه جلو نمیره و عدالتی در آن مستتر نیست. اما خواست عدالت از جایی در دل ما ریشه می کنه و فکر می کنیم که حقمان و حقش این نبود.

امروز هم صبح بعد از صبحانه رفتیم کتابخانه تا در این چند روز باقی مانده بلاخره شر نوشتن این مقالات را کم کنیم. اما همینکه نشستیم تلفن های ایران و دفتر وکیل از اینجا برای کار بابات و مهاجرتشون به اینجا راه افتاد. البته فرصت خیلی کم هست و باید همه چیز را ظرف چند روز آینده تکمیل کنند برای همین قرار شد برگردیم خانه.

اولش رفتیم در کافه ای نشستیم و کمی تو به نوشتن نامه ی درخواست بابات پرداختی و من هم به فکر کردن درباره ی آینده ی کاری و تصمیم گیری برای اینکه بلاخره اگر قرار است کاری کنم باید از این آخرین فرصتها برای شروع استفاده کنم و گرنه تمام امیدها از دست میره.

بعد از اینکه تو رفتی خانه تا پای تلفن بشینی من هم شروع به راه رفتن کردم و ساعتی قدم زنان فکر می کردم. حرفهای دیروز با آیدین درباره ی فضای یاس در ایران، گفتنش از چند جوان که در اینجا هستند و خیلی به قول خودش رشد بادکنکی پیدا کرده اند و حالا خودشان را در جرگه ی نظریه پرداز برای ایران می بینند و البته هم تا اندازه ای برای داخلی ها و هم بیشتر برای خارجی های خصوصا غیر ایرانی خودشان را جا انداخته اند - چون کارشان را جدی گرفته اند، و تمام کارهای نکرده ام و کارهایی که دوست داشتم بکنم و نکردم و شاید دیگر فرصت انجامشان را هم از دست داده باشم و خلاصه تمام این افکار هجوم به مغزم آورده بود.

تو هم با من حرف زدی و خیلی حرفهایت آرامم کرد و روشن. درست گفتی که باید از همین الان شروع کنیم و کنم، چون بلاخره بعد از سالها رسیده ایم با جایی که قصد داریم بمانیم و داری حق و حقوقی هستیم که می توانیم به واسطه ی آن رشد کنیم. درس بخوانیم و با گرفتن وام و در آمدی هر چند جزیی می توانیم بلاخره با خیالی آسوده تر کار را جلو ببریم. البته اگر واقعا بخواهیم که کاری کنیم.

خلاصه که تا برگشتم خانه عصر شده بود. بعد از یکی دو ساعت در خانه نشستن به دلیل اینکه خیلی سر حال نبودم گفتی بیا بریم و کمی دو تایی با هم قدم بزنیم. رفتیم و تازه برگشتیم. ساعت از 9 شب گذشته. خیلی حال و حوصله ندارم. خیلی هم نتوانستم آن گونه که انتظار داشتم فکر کنم و تصمیم گیری کنم.

روز مهمی را بابت درس نخواندن از دست دادم. حال و احوالی هم ندارم. امروز فکر کردم که درست گفته اند که اگر کار نکنی، اگر نخوانی و ننویسی و فکر نکنی خشک خواهی شد - یا شاید به قول نرودا به آرامی خواهی مرد- واقعا اگر شروع نکنم خشک خواهم شد. بخش بزرگی از توانم را از دست داده ام. باید که این باقی مانده را دریابم.

گفتم که باید به خودم سخت بگیرم. اما می ترسم که مثل امروز حتی نتوانم اندکی هم بر این خواسته ام پافشاری کنم.
می ترسم.

۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه

جدی گرفتن کار


اصلا انگار نه انگار که من و تو باید تا یک هفته ی دیگه مقالات درسی خودمان را تحویل استادهایمان دهیم. من که سه تا مقاله ی ننوشته دارم و تو هم یکی.

نه دیروز تمام روز درس خواندیم و نه امروز تا حالا که ساعت از نیمه ی ظهر هم گذشته است. دیروز بعد از اینکه بیدار شدیم و تو گفتی بهتره برای نهار بمانیم خانه من هم از خدا خواسته رفتم و کمی در کافه نشستم و ماست خریدم و کمی میوه و برگشتم خانه. تو هم بعد از اینکه پس از مدتها دمی گوجه فرنگی می خواستی درست کنی به آرزویت رسیدی و درست کردی.

تا عصر من اینترنت بازی کردم و اخبار لیبی را دنبال می کردم و تو هم بعد از کمی کار روی فصلی از کتاب پی یر که باید تا آخر شب تحویل میدادی و کمی استراحت رفتی سر قرارت با دوستت بهار آشنایی که از منچستر آمده تورنتو برای انجام کارهای اولیه اش پس از گرفتن اقامت اینجا. بعد از سالهای دبیرستان تا دیروز تنها از طریق فیس بوک با هم در تماس بودید.

من هم عصر رفتم کافه ی استارباکس در ایندگو و کمی آلمانی خواندم و تا برگشتم خانه ساعت 8 شب بود و تو هم که نیم ساعتی بود برگشته بودی داشتی روی کتاب پی یر کار می کردی. خلاصه تا خوابیدیم و تو قبلش آن فصل را فرستادی آخر شب شده بود.

من که تمام روز را از دست داده بودم و البته از صبح با کمر درد روزم را به شب رسانده بودم پیش خودم قرار گذاشتم که صبح اول وقت بیدار شوم و استارت کار را بزنم.

این هم استارت. با اینکه صبح زود بیدار شدم اما تا از توی تخت پا شدیم و بعد از کلی حرف که با هم زدیم از سالهای موشک باران گرفته تا خوابی که من تحت تاثیر حرف های دوستت بهار دیده بودم شده بود 9 صبح.

شب قبل تو درمورد بهار گفتی که از اول هم خیلی دختر جدی و پیگیر درس و کارهایش بود. الان هم گفته که همانطوره و مثلا برای فرستادن رزومه اش به جایی چند روز وقت میگذاره و به قول خودش تحت تاثیر رشته اش خودش را در "مارکت" عرضه می کنه. گفتی که بهت گفته حتی در سفری که قبل از اینجا به آمریکا و پیش خواهرش که تو هم می شناسیش داشته خواهرش گفته که بطور خسته کننده ای کارش را جدی میگیره. در عوض اون هم بهت گفته بود که به نظرم آدمی که کارش را جدی نگیره چرا اصلا آن کار را می کنه و اساسا چرا وقتش را تلف می کنه اگر موضوع برایش آن قدر جدی نیست.

خلاصه که شب خواب دیدم کسی مثل "اشر" به عنوان سوپر وایزرم خیلی تحویلم نمی گیره و میگه شاید که خوب باشی اما وقتی خودت به کارت دل نمیدی و وقتت را بابت چیزهای بی ربط می گذاری چرا من برایت وقت بگذارم و جدی بگیرمت.

خلاصه بعد از اینکه پا شدیم گفتم بیا با اینکه کلی کار عقب افتاده به شکل دلهره آور داریم بریم یکی یک قهوه بخوریم و بعد بریم سر درس. گفتی باشه. این شد که تا رفتیم و نشستیم و کمی از کار پرونده ی بابات و مامانت حرف زدیم و کمی صبر کردیم تا باران بند بیاد که نیامد و در نمی که گرفته بود برگشتیم خانه تا الان که نزدیک یک بعد از ظهر هست.

فردا هر دو باید بریم دانشگاه یورک. تو که تمام روز در جلسه ی TA شرکت می کنی و من هم بعد از اینکه تا ساعت 10 در بخش اول خواهم بود باید برم دنبال کار OSAP بعدش میام خانه. تو که باید مقاله ات را تا آخر ماه تمام کنی و من هم تقریبا باید دو تا را تا همین حول و حوش تمام کنم و برای بعدی هم باید از اشر وقت اضافه بگیرم تا نیمه های ترم بعد. اما تجریه ای شد تا دیگه این داستان برای سالها و ترمهای بعد برای هیچکدام تکرار نشه.

خلاصه که باید کار را جدی گرفت. اما قبلش باید برای مجله ی ایتالیایی جاکومو چند تا سئوال بابت داستان لیبی طرح کنم که ازم خواسته اند تا از یکی از چهرهای انقلابی قیام اخیر که باهاش هفته ی اول سپتامبر مصاحبه دارند بپرسند. خلاصه که باید کار را جدی گرفت. حالا هر کاری . من که فعلا هیچ کاری را جدی نگرفته ام.

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

عاشقانه ترین روز سال


امروز عاشقانه ترین روز زندگی ما در یکسال گذشته در کانادا بود.

صبح بعد از اینکه بیدار شدیم و من کمی آلمانی خواندم و تو هم نهار امروز را که سالاد بود درست کردی و کیفها را بستیم که به سمت کتابخانه و قبلش به بانک برویم تا برای مامانم پول حواله کنیم. من به تو گفتم که از آنجایی که کیفها سنگین هستند برویم بانک و بعد سر راه دوباره بیاییم خانه و کیفهایمان را برداریم که تو هم گفتی خوب فکریه.

خلاصه رفتیم. پا که بیرون گذاشتیم با اینکه هوا خنک تر از آنچیزی بود که انتظارش را داشتیم اما آنقدر هوا زیبا و عاشقانه بود که نمی توانم توصیفش کنم.

آفتابی بود و آسمان لاجوردی و ابرهای سفید در هوای نزدیک بیست درجه و در باد نه چندان تند در سقف آسمان شهر حرکت می کردند. خلاصه که بوی تن درختان و عطر برگها در آغازین روزهای پاییز من را دیوانه و سر مست کرده بود. تا برگشتیم خانه که با کیفها به کتابخانه برویم و کوهی از درسهای عقب افتاده را دنبال کنیم گفتم بیا قبل از اینکه برویم کتابخانه به یکی از کافه های اطراف برویم که در "بلاگ تو" خیلی ازش تعریف کرده است. گفتی بریم.

با اینکه به آن کافه نرفتیم و سر از جای دیگری در آوردیم اما آنقد در هوای آزاد لذت از روز و ساعت و لحظه بردیم که بی اغراق در تمام یکسال گذشته بی نظیر بود.

بعد از اینکه به خانه برگشتیم تو گفتی که دیگر کتابخانه رفتن نداره و در همین خانه درس بخوانیم. گفتم من باز هم می خواهم بروم بیرون و پیاده روی کنم. تو هم که قرار بود بابت کارهای پرونده ی مامان و بابات با تهران تماس بگیری قرار شد که بمانی خانه. تو ماندی و من رفتم سمت BMV و صد دلاری خرید کردم. البته کتابهای خیلی خوبی خریدم.

اما آنچه که امروز را کامل کرد قبل از رفتن من اتفاق افتاد. تو دل هم دراز کشیده بودیم که از روزها دور و قبل در تهران گفتیم. از آن زمان که در خانه ی مادر بودیم و بعد در خانه ی مامان وبابات. از آن روزهایی که به خوشی تمام علیرغم تمام بلاتکلیفی ها گذراندیم. از شیرینی فروشی ها و کافه ها، از پیتزا فروشی ها و کتابفروشی ها، از موزها و سینماها، از کوچه باغی ها و فرعی های تهران که به هم رفتیم.

از حسن آباد گرفته تا ظهیر الدوله، از انقلاب و کریمخان تا نیاوارن و تجریش، از فرعی های مرکز تهران تا کوچه باغی های نیاوران و کاشانک و جمال آباد و منظریه و اقدسیه ... خلاصه از تمام لحظات روزهای زیبایی که با هم تا امروز در کنار یکدیگر ساخته ایم. از اکثر کتابفروشی هایی که با هم رفتیم. از بسیاری از موزهها و گالری ها، از تمام لحظات سرشار از امید در تمام آن لحظاتی که به نظر امیدی نبود.

خلاصه که یاد کردن از خاطرات زیبای گذشته مان روح و روان هر دو را جلا داد. لبخند بیشتر به لب و گرمای چندین برابر به دلهایمان آورد. همین شد که امروز روزی یگانه شد در تمام روزهای سال. باید یادمان باشد که از کجا و چگونه آمده ایم تا اینجا. نباید فراموش کنیم که می توانستیم راههای به مراتب راحتتر را خیلی پیش از این انتخاب کنیم و البته امروز آدمهایی کاملا متفاوت می بودیم.

تا برگشتم خانه ساعت 4 عصر شده بود و تو هم داشتی نهار درست می کردی البته با همراهی خاله فریبا در سوئد که او هم داشت شام درست می کرد.

خلاصه آمدم و شراب را باز کردم و با هم نوشیدیم و بعد هم نهار دیر وقتمان را خوردیم. از آن به بعد هم با آمریکا حرف زدیم و تو هم کمی به کارهای خودت و من هم به کارهای خودم رسیدیم تا الان که ساعت نزدیک 9 شب هست.

امروز که درس نخوانیدیم. اما امروز روزی بود که اگر هزار مرتبه ی دیگر هم تکرار شود همین کاری را می کنم که کردم. امروز روز عاشقی و عاشق شدن بود.

امروز روز "ریکاوری" و احیاء به تمام معنا بود. از فردا نه تنها عقب افتادگی های امروز که تمام عقب افتادگی ها را جبرای می کنیم به شرط اینکه همواره عشقمان و زندگیمان را سرلوحه ی زندگیمان قرار دهیم.

من عاشق و دلخسته ی تو هستم. تو هم عاشق و دلخسته ی منی. ما دیوانه و یکی یکدانه ی هم هستیم. خداوند همه ی ما را از روزهای بد و شرور دور نگه دارد.

آتش عشق هموراه و هموراه در دلهایمان روشن و شعله رو بادا ان شا ا... .

۱۳۹۰ مرداد ۳۰, یکشنبه

ساعتها تلفن


دیروز بعد از اینکه پست اول وقت را گذاشتم قرار شد با هم بریم بیرون و صبحانه ای بخوریم و برگردیم سر کار و درس. در حال نوشتن پست بودم که تو با مامانت اسکایپ می کردی و مامانت داشت از داستانهای همیشگی شرکت و بابات گله می کرد. بعد از اسکایپ وقتی آمدم پیشت که آماده بشیم و بریم و گفتم که از اینکه باید داسم این حرف و حدیث ها را تحمل کنی و خلاصه این داستان چقدر داره بهت فشار میاره ناراحتم.

البته همین گفتن من و چیزهای دیگه از این دست هم خودش باعث ناراحتی تو و بعد خودم هم شد. خلاصه رفتیم برای صبحانه بیرون اما هر دو کوفته و از فشار عصبی این روزها فرسوده بودیم و هستیم.

بعد از صبحانه کمی قدم می زدیم و من داشتم تمام داستانهای احمقانه اما تاثیرگذار این ایام خانواده هامون از ایران و آمریکا را می شمردم که گفتم بیا بریم جایی بشینیم و تصمیمی بگیریم چون این معده دردهای تو و کمر دردهای من به غیر از مسایل مستقیمی که به نحوه ی رفتار و عملکرد خودمان داره به این مسایل و داستانهای هر روزه پای تلفن هم بر می گرده.

رفتیم و در کافه ی استارباکسی نشستیم و بیش از دو ساعت حرف زدیم و خلاصه بعد از اینکه تمام داستانهای شرکت و مسایل مامان و بابات، جهانگیر و امیرحسین، مادر و خاله و بعد اوضاع امروز مامانم را مرور کردیم به این نتیجه رسیدیم که دستی دستی داریم زندگی و آرامش خودمان را فدای رفتارها و کارهای بیهوده و بعضا احمقانه ی اطرافیان مون می کنیم بی آنکه آنها خودشان هم راضی به این کار باشند.

گفتم که حساب کنیم و ببینیم واقعا چه کسی بیشتر از ما در این جمع نیاز به آرامش و تمرکز روی کارهایش داره. چه کسی بیشتر از ما در این جمع باید کار و روش زندگی اش را جدیتر و حساستر بگیرد. و چه کسی بیش از همه برای کارهای دو خانواده بیشترین وقت و انرژی را می گذارد و بیشترین آسیب را به زندگی خودش میزند به غیر از ما.

خلاصه قرار شد تجدید نظری در رفتار و کارهایمان بکنیم. البته من در این چند وقت با اینکه می توانست جز "کارها در این روزها" قرار بگیرد تلفن ها و حرفهای بعضا بیهوده و بی فایده و حتی احمقانه را که از ایران و آمریکا داشته ایم ننوشتم. اما اگر نوشته بودم الان به راحتی میشد دید که چقدر وقت گذاشته ایم و اعصاب برای آرام کردن و درست کردن رابطه ی مادر با مامانم، مامانم با خاله ام، خاله ام با مادر و مادر با شوهر خاله ام و ... و البته وقت برای امیرحسین مثل تو برای جهانگیر که در هپروتند. از آن طرف تو برای گوش کردن به حرفهای آنها و من برای داستانهای ایران و خلاصه تا فردا می توانم راجع به این داستان اینجا چیز بنویسم.

بعد از اینکه حسابی داغون فرسوده برگشتیم خانه، من رفتم LCBO تا برای شب که خانه ی "ریک و بنا" دعوت بودیم و قرار بود نان و شراب ببریم، خرید کنم. وقتی برگشتم دیدم تو داری با رسول اسکایپ می کنی که قرار بود باهاش حرف بزنیم. بعد از اینکه من رسیدم و با رسول به حرف زدن مشغول شدم، تو با خاله فریبا اسکایپ کردی و خلاصه هر دو حداقل 4 ساعتی داشتیم حرف میزدیم.

رسول که خیلی اوضاع و احوال خوبی نداره و بخصوص الان منتظر داستان ویزا و رفتن و ماندن و ... و خلاصه معلوم نیست اوضاعش چه خواهد شد.

اما خاله فریبا گویا تو را خیلی آرام کرد و آخر سر که من هم آمدم و چند دقیقه ای باهاش حرف زدم گفت که خودش بعد از 25 سال زندگی در سوئد و عدم موفقیت در تنظیم روابطش با خانواده اش به تازگی و در کمتر از دو سال گذشته هست که به قول خودش گوشی دستش آمده که نه خودخواهی اما اولویت دادن به اصل زندگی خودش خیلی مهمتر از احساسی عمل کردن، حتی برای خانواده اش جواب میده.

من هم گفتم که به تو گفته ام اگر در همین لحظه هم ما نیست و نابود بشیم هیچ تغییری در روابط غیر عقلانی و البته عادی شده ی اعضای خانواده هامون بین خودشان و با هم بوجود نخواهد آمد چون کلا هر آدمی - در اینجا و این لحظه- در درجه ی اول خودش مسئول تغییر و عدم تغییر شرایطش خواهد بود.

خلاصه که خاله هم تو را تایید و خیلی آرام کرده بود و این خیلی نکته ی مهمی بود که ما دیروز بهش رسیدیم. مثلا دو سه شب پیش درست در لحظه ای که داشتیم آماده ی خواب میشدیم از تهران تلفنی داشتیم که بیشتر از دو ساعتی ما را نگه داشت و جز حرفهای اعصاب بهم ریز از چیزها و کارهایی که هیچ کدامشان در دست ما نیست چیزی نداشت. داستان این روزهای آمریکا هم بهتر از این نیست.

خلاصه که تصمیم گرفتیم بخصوص تو تلفنت را کنترل کنی و من هم دست از احساس مسئولیت برای تصحیح خطاهای خانواده هامون بکشم.

اما شب خانه ی ریک و بانا شب خوبی بود. ریک که دکتر طب و البته روانپزشک هم هست با بانا که کارگردان و نویسنده ی تائتر هست در واحد روبرویی ما زندگی می کنند و هر دو نزدیک به 80 سال را دارند. مدتها بود که قرار داشتیم بریم شبی منزلشان و دور هم باشیم.

ریک مرغ درست کرده بود و بانا هم بستی و توت فرنگی به عنوان دسر. همان اول تا من نشستم شرابم را روی لباسم ریختم و خیلی قیافه ی مضحکی پیدا کرده بودم. اما تمام شب راجع به زندگی آنها در نیویورک و ما در استرالیا و ایران و شرایط درس و تزهامون حرف زدیم و آنها از 5 بچه ای که "اداپت" کردند و الان همگی بیش از 30 سال دارند و یکشون مدتی "هوکر" شده بوده و البته الان زندگی خوبی داره با همسرش و خلاصه خیلی چیزهای دیگه حرف زدیم و من بخصوص از دامنه ی مطالعه ی ریک متعجب شده بودم.

از بنیامین و برشت گرفته تا رالز و مارکس و بسیاری دیگه وقتی حرف به میان می آمد با کلیات مباحث آشنا بود و معلوم شد که چرا به قول خودشان در آمریکا خیلی همصحبت نداشته اند جز جمع کوچکی که طی سالهای گذشته راهی شهرهای مختلف کانادا شده اند.

هر دو صاحب چندین کتاب در حوزههای تخصصی هستند و البته رمان هم نوشته اند. خانه شان با اینکه کوچک و شلوع بود اما زیبا بود و بهشون گفتیم که "اینسپایرینگ" هست- پر از تاریخ و خاطره و در یک کلام مثل خودشان پر از زندگی.

امروز هم بعد از تمیز کردن صبح یکشنبه های خانه چون هنوز حالمون خیلی جا نیامده بود به پیشنهاد من کلا بیخیال درس شدیم و زدیم بیرون یک سمت جدید برای صبحانه.

صبحانه که از نهار هم گذشت تا صرف شد. اما سر از منطقه ی شرق کویین در آوردیم و به جایی رفتیم که نه سقف و میز و صندلی هایش و نه ظاهر و باطنش هرگز مورد توجه ما قرار نمی گرفت اگر خودمان همینجوری از جلویش رد می شدیم. اما از آنجایی که من در "بلاگ تو" چک کرده بودم و به عنوان یکی از بهترینهای این شهر معرفی اش کرده بود و صف بسیار طولانی هم جلوش بود، انتخابش کردیم و تا غذامون را خوردیم ساعت 3 شده بود.

البته من از انتخابم راضی نبودم اما غذای تو خیلی خوب بود. بعدش کمی در آنجا پیاده روی کردیم و قبل از اینکه باران شدید شود با "استریت کار" به ایستگاه مترو رسیدیم و بعد از اینکه خرید کردیم و من از ایندیگو مجله گرفتم و یکی دو تا کتاب جیبی برگشتیم خانه.

الان هم آخر شب هست و تو فیلمی داری می بینی و من هم بعد از گذاشتن این پست آخرین اخبار لیبی را دنیال می کنم که فکر کنم آخرین ساعات و دقایق دجال -قذافی- در آنجا باشه.

به امید آخرین روزها و ساعات دجالهای همه جا بخصوص ایران و سوریه.