۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

آغاز شدن؟ شاید


آخرین روز و در واقع شب ژانویه ی سال 2011 هست. هیچ کدوم واقعا نفهمیدیم که چطور این ماه آمد و رفت. الان تو پشت سر من در کتابخانه کلی نشسته ای و از پیش از ظهر تا همین الان که دقیقا ساعت شش و 21 دقیقه هست درس خوانده ایم. هر دو خسته ایم و من کمی هم سر درد در کنار بی حالی دارم. امروز بهت گفتم که حس می کنم داریم یواش یواش کار اصلی و برنامه ی درسی و زندگی مون را آغاز می کنیم. البته هر دو خیلی از درس و برنامه هامون عقبیم اما شروع کردن مهمترین بخش هر کار تازه ایه.

توصیه نامه ی درسی باب هنوز نرسیده و من بهت امروز خیلی اصرار کردم که حتما برایش ایمیل بزن و ازش بخواه که یکبار دیگه برایت بفرسته. الان یک ایمیل دو متری زده که چند گزینه داریم. یا من DHL کنم برایت یا به کسی از دوستانم در دانشگاه تورنتو بگم که از طرف من امضا کنه یا خودت امضا کنی که چون پاکت رسمی نداری به نظرم خیلی جالب نیست و ... . باور نکردنیه. طرف ما را اصلا ندیده و چنین محبت و اجازه ای به ما میده. خلاصه که قرار شد خودش برامون بفرسته.

سر نهار که با هم حرف میزدیم تو گفتی کریستنا بهت گفته دانشگاه تورنتو معمولا به چند بار اقدام نیاز داره و تشویقت کرده که اگر نشد و آمدی یورک حداقل تا دو سال اقدام کنی. به نظر من هم حرفش درسته. قرار شد آرام درست را بخوانی و درس بدی و درآمد داشته باشی و در عین حال تلاش کنی تا مدرکت را از تورنتو بگیری.

خب! خیلی کار دارم و بهتره که برگردم سر آدورنو خواندن. هر بار که بیشتر یک متنش را می خوانی بیشتر متوجه ی ریزکاری هایی میشی که بهت نشان میده خیلی هم نتوانستی متن را بفهمی. تو هم داری رالز می خوانی و از دشواری متن خسته شده ای. بلاخره درس خواندن کار سختیه.

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

زوج مناسب


دیشب خوش گذشت. شام و سالاد و سالاد پاستایی که تو درست کرده بودی که عالی شده بود. واقعا خیلی زحمت کشیده بودی. از تاپاس گرفته تا شام و دسر خیلی خوب و دلنشین بود. فکر می کنم که به دیگران هم خوش گذشت. درمورد سانتیاگو که مطمئنم چون بخصوص از موسیقی و انتخاب آهنگ هایی که کرده بودم خیلی تعریف کرد. آنا و جیل هم همینطور. اما زوج کریستینا و پاتریک عالی بودند. بخوصوص پاتریک که خیلی سلیقه ی مشابه ای با من داشت و بعد از مدتها کسی را دیدیم که عاشق کامو و کافکا باشه و در کنار موسیقی کلاسیک نویسندگان روسی را از جمله ی بهترین ها بداند. اون هم مثل من رشته های درسی متفاوت عوض کرده و آخر سر رفته فلسفه و حالا هم متوجه شده فلسفه ی دانشگاهی در جهان انگلیسی زبان آن چیزی نیست که دنبالش هست. همینطور چیزهای دیگه. جالب بود وقتی من گفتم اولین کتابی که به تو هدیده دادم بیگانه ی کامو بود و او هم همین کار را با کریستینا کرده. خلاصه امیدوارم بیشتر با هم رفت و آمد کنیم که به نظر زوج دوست داشتنی و مناسبی می آیند.

امروز بعد از اینکه تو کاملا بیدار بشی - دیشب ساعت 2 خوابیدیم- باید خانه را به سنت یکشنبه ها تمیز کنیم و بعد هم بکوب درس بخوانیم که هر دو از برنامه هامون کلی عقبیم. دیروز که نتونستیم درسی بخوانیم. دو ساعتی با ترکیه و رسول بعد از مدتها حرف زدیم و علاوه بر اینکه خیلی لاغر و تکیده شده مسئله ی بیماری پوستی اش داره به جاهای حاد میکشه. مثل همیشه هم که هر چه داره از پول تا وقت و دوندگی و اتاقش برای خواب برای کارهای پناهندگان ایرانی داره میذاره و علاوه بر اینکه خودش خیلی در مشقت و سختی هست اما ضداش در نمیاد. با هم خیلی حرف زدیم. هم دوست داره بزنه بیرون و هم برایش خیلی راحت نیست. علاوه بر پیگیری کارهایش با دنی - اگر امکانی باشه- قرار شد ببینیم من و تو تا چه حد می تونیم روی کمک دوستان مون حساب کنیم و برای این جمع گیر کرده در ترکیه کمی پول فراهم کنیم. خود رسول هم که واقعا در حال نابودیه.

خلاصه که امروز و فردا باید حسابی درس بخوانیم. تو ارسطو و روسو داری و من آدورنو. با اینکه از درسهامون عقب افتاده ایم اما دیشب خیلی شب خوبی بود. به قول تو داریم آرام آرام دوست پیدا می کنیم و جا میفتیم. قرار شد با بچه ها برنامه ی بیرون هم برای ماه مارچ بگذاریم و احتمالا بریم انار که تو خیلی وقته می خواهی بریم و شرایطش جور نشده. صبح داشتم یک حساب کتاب سر انگشتی می کردم و دیدم ماه آوریل را اگر کلا به مشکل نخوریم اما راحت نمی توانیم جلو ببریم. تازه به قول تو از می هم بریم سر کار تا پایان ماه دوباره بی پولیم. خلاصه که فعلا این موضوع در پس ذهن خیلی فکرمون را مشغول خودش کرده. اما خدا بزرگه و مثل همیشه کارها درست و مناسب پیش خواهد رفت. فعلا درس در اولویته.

۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

تکرار غم انگیز داستانهای کترین در این طرف دنیا


جمعه عصر هست و البته هوا کاملا تاریکه. تو با آیدا هستی و تلفنی که با هم حرف زدی گفتی خرید از کاسکو را هم انجام داده اید. دیشب قبل از خواب با تمام خستگی و بی حالی از این آنتی بیوتیک جدید اشتباه کردم و به مادر زنگ زدم و با اینکه مادر حرف بخصوصی نزد اما من دیگه تحمل داستان های مادر و مامانم و چشم امیرحسین به یک روایت دیگه را نداشتم. از قرار همانطور که حدس میزدیم مادر داستان چشم امیرحسین را اشتباه کرده بود و در همان مدرسه این مشکل پیش آمده بود. گفت که بابک برای مامان کمی پول می خواد بفرسته تا مامان کار دندانهایش را که از پارسال به دلیل قطع بیمه نصفه کاره مانده بره تمامش کنه اما از آنجایی که داریوش هم مثل امیرحسین فعلا بیکاره این پول گره گشای زندگی خواهد بود. گفت که خاله با داریوش حرف زده و گفته این بچه ای که بار آورده ای دچار مشکلات زیادی خواهد شد. تا نصف شب بیداره و تا لنگ ظهر خوابه و برای همینه که کار هم نداره. درست سناریوی جهانگیر با تفاوت های بسیار که از همه مهمترش پشتوانه خانواده و شرایط فکری و کاری بابا و مامان تو در برابر داریوش و مامان منه.

خلاصه خیلی شاکی شده بودم بیشتر از هر چیز از این اوضاع که اینها با کلی توهم و اشکالی که خودشون دارند از دیگران می گیرند و اینکه همه خر و نفهم و بی خودند و ... ولی وقتی نگاه زندگی خودشون می کنی جز تاسف چیزی به جا نمی مانه. چقدر غم انگیزه که داری داستان خانواده ات را این چنین که هستند تجربه میکنی.

صبح هم که بیدار شدم و کارهام را کردم که برم دانشگاه متوجه شدم که "کینگستون" استاد ترم پیش تو هنوز "رفرنس لتر" پرونده ی تو را به دانشگاه خودتون ایمیل نکرده و البته هم امروز آخرین فرصته. تو خیلی آرامتر از من بودی ولی من هم به دلیل شرایط جسمی و خستگی ام و هم به دلیل بد خوابیدن شبها و دیشب بخصوص خیلی شاکی شده بودم. تازه طرف اول هفته - بعد از سه هفته که جوابت را نداده بود- بهت گفته بود که نامه را فرستاده. خلاصه که خیلی حرص خوردم. تو بیشتر برای حال من ناراحت شده بودی و من برای اینکه چطور یکنفر با سرنوشت آدم اینقدر راحت بازی می کنه و دورغ میگه. خلاصه این هم از شانس تو و منه که باید دایم کسی مثل کترین دور و برمون باشه و اعصاب و روانمان را به بازی بگیره.

سر صبحانه اینقدر ناراحت و شاکی بودم - چون این آخرین فرصت برای آپلای کردن در امسال بود- که تو سعی میکردی من را با گفتن اینکه حالا اصلا شانسی هم برای گرفتن پذیرش نداری آرام کنی. خلاصه قرار شد من که میرم دانشگاه تو هم اول بری دانشگاه خودت و ببینی چه کار می تونی بکنی. کینگستون عوضی هم هنوز جواب ایمیل تو را که دیروز زده بودی و یاد آوری کرده بودی که امروز آخرین فرصته نداده بود. قبل از اینکه بریم تو دوباره ایمیلت را چک کردی و دیدیم که یک دقیقه ی قبل بهت ایمیل زده که همین الان فرستادم.

خب! هر چه بود تمام شد. از حالا دیگه باید توکل کرد و با امید به انتظار نشست. امیدوارم که بتونی از دانشگاه تورنتو پذیرش بگیری. حاضرم خودم تمام درسم را در یوک بخوانم اما تو در این دانشگاه بمانی. البته دیگه هر چه قسمت شد. مهم در مسیر بودن هست که خدا را شکر کم و بیش تو داری خوب پیش میری.

فردا شب هم بچه های دانشگاه من مهمان ما هستند. قراره تو براشون ته چین درست کنی. آنا، جیل و سانتیاگو که سر جای خودشون من از یکی از همکلاسی های درس مکتب فرانکفورت که کلاس آرنت را هم با هم داشتیم دعوت کردم که بیاد. دختر جالب و درس خوانی هست و اتفاقا لیسانش را در فلسفه از دانشگاه تورنتو گرفته. کریستینا که با پارتنرش خواهد آمد و خیلی هم ذوق زده شد وقتی دعوتش کردم.

کلاس امروز "ویلسون" هم بد نبود اما خیلی کلاس خسته کننده و یا یک طرفه ای می تونه بشه که امروز یک ساعت آخر کاملا چنین بود. اما متونش را دوست دارم و این مهمترین بخش داستانه. همین 100 صفحه ای که از گروندریسه تا اینجا خوانده ام بخصوص قسمت روش نقد اقتصاد سیاسی بی نظیر بوده.

خدا را شکر هر دو از این فرایند یادگیری داریم لذت می بریم و این مهمترین خوشی زندگی ماست.

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

ارسطو


ساعت از 9 شب گذشته و تازه همین الان من و تو از کتابخانه ی "کلی" به خانه برگشته ایم. تو داری املت درست می کنی و من هم گفتم بیام و در این فرصت از زیبایی کنسرت دیشب و لذتی که علیرغم خستگی هر دو و مریضی من بردیم بنویسم. البته این آنتی بیوتیک جدیدی که دارم می خورم با اینکه باید با غذا خورده بشه اما به هر حال باعث معده درد میشه و همین باعث شده بود که علاوه بر بی حالی دل درد هم داشته باشم و به هر حال تو را هم جدای از خستگی خودت نگران حالم کنم. اما کنسرت خوبی بود و آخرین سمفونی موتزارت را به عنوان آهنگساز دربار شنیدیم که در 24 سالگی اش ساخته بود. بعدش هم کمی قدم زدیم و تا خیابان کوئین رفتیم و از آنجا با مترو به خانه برگشتیم.

امروز هم که تو از صبح کلاس داشتی و من هم بعد از اینکه رفتم بانک تا ببینم چرا بعد از سه هفته هنوز کارتم نیامده رفتم کتابخانه و تو هم آمدی نهار را با هم خوردیم و باز رفتی سرکلاسهای عصرت. سر کلاس ارسطو استادت گفته: وای! وای! چرا این ترجمه از سیاست را می خوانی. باید آن یکی را بخوانی واسه ی همینه که برگه ی خلاصه ی مبحث قبلی تو اینقدر پرت از موضوع بوده و ... . خلاصه که هم خنده ات گرفته بود و هم از اینکه تا اینجا چند برابر بقیه خوانده ای جا خورده ای.

بعد از کلاس توکویل هم با دوتا چایی آمدی طبقه ی سوم کلی و سه ساعتی نشستیم و باز هم درس خواندیم. دارم گروندریسه را می خوانم. سخته. البته بخشی از دلیل به این برمیگرده که یادداشت هست و نه نوشته هایی برای چاپ. فردا تو میری پیش آیدا و البته خرید در کاسکو و من هم کلاس دارم.

شنبه شب هم که پنج تا از بچه ها برای شام مهمان ما هستند و اولین مهمانی دانشجویی و دوستان کانادایی را برگزار خواهیم کرد.

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

آنتی بیوتیک، رامین و موتزارت


ساعت 3 عصر هست و تاز الان برگشتم خانه. یک چایی برای تو گرفتم و آمدم در کتابخانه بهت دادم و خودم آمدم خانه تا کمی استراحت کنم که آماده ی رفتن به کنسرت موتزارت در TSO بشیم که تو بلیطهایش را از قبل خریده بودی. البته هم تو تمام درسهایت مانده و هم من خیلی انرژی ندارم و خستم اما هر دو از مدتها قبل منتظر این کنسرت بودیم که بلیط ارزان قیمت برای ما داشت و خیلی خوشحالیم که داریم میریم.

دیشب نصف شب دوباره از سرفه بیدار شدم و خلاصه باز هم نتونستم درست بخوابم. برای همین امروز صبح دوباره رفتم دکتر و دوباره بهم آنتی بیوتیک داد و گفت قوی تر از قبلی هست و طولانی تر. یک اسپری دیگه ی آسم هم داد که از آن استفاده کنم. صبح تا بیدار شدم گفتم بهتره برم دکتر که دوباره بعد از یک هفته این ریه ها و سرفه ها می ندازه من را به دردسر. خلاصه تا برگشتم تو هم از ساختمان آمدی پایین و رفتیم دفتر جهانبگلو که تو از قبل قرارش را گذاشته بودی که برای دیدینش امروز بریم. کمی یاد کلاسهای تهرانش را کردیم و کمی از اوضاع و احوال اینجا حرف زدیم. اولش اصرار داشت که کلاسهای "آگورا" را که خودش اینجا راه انداخته بریم. معتقد بود برای بچه ها که اکثرا فنی هستند بودن من و تو خیلی غنیمته. اما وقتی گفتم هم ملاحظه ی درسی و هم از آن مهمتر ملاحظات آشنایی سر فرصت با محیط را داریم اصرارش را کم کرد. حالا شاید بعدا درگیر این کارها هم بشیم اما الان خیلی درگیر و درضمن تازه واردیم. نمونه اش همین مریضی من که الان 4 هفته شده و هنوز داره اذیتم می کنه. درسته تحرک و رسیدگی درست و حسابی هم ندارم اما واقعیت این هست که خیلی خسته و بدون انرژی هستیم.

دیشب قبل از خواب به آمریکا زنگ زدیم و بعد از مدتها موفق شدم با مامانم حرف بزنم. خیلی حال نداشتم و اون هم گویا خیلی رو فرم نبود و داشت البته به سخنرانی سالانه ی کنگره ی اوباما گوش می کرد. بعدش هم با مادر حرف زدم که بهم گفت امیرحسین کارش را از دست داده و واسه ی همین هم مامان خیلی حوصله نداره. گفت گویا با صاحب رستوران حرفش شده و خلاصه حسابی با ناراحتی و دعوا ول کرده و آمده بیرون. مادر گفت که به کسی نمیگه که چشمش مسئله داره و همین بعضی اوقات باعث دردسرش میشه. نمی دانم چقدر مادر دوباره از تخیلش هم کمک گرفته اما مسلما کاملا بی ربط نمیگه. ضمن اینکه گفت داستان چشم امیرحسین سر بسکتبال در مدرسه پیش نیامده و با مامان داشته بد مینتون بازی میکرده که اینجوری شده و بعد هم کسی بچه را سر وقت دکتر نبرده و خلاصه اینجوری داستان چشم امیرحسین پیش آمده. نمی دانم اما چه توی مدرسه شده باشه چه جای دیگه من هرگز آن شبی را که در ایران فهمیدم یادم نمیره و اینکه تا صبح خوابم نبرد و همیشه تا امروز هم پس ذهنم را درگیر خودش کرده و ناراحتش هستم.

به هر حال کمی تو با من حرف زدی تا از مامانم دلگیر نباشم و کمی هم مادر. بیشتر از اینکه از او دلگیر باشم برایش ناراحتم و خودش را هم خیلی در سرنوشتش موثر و مقصر می دانم ضمن اینکه می دانم و دیده ام که چقدر روزگار باهاش در بسیاری از موارد بد تا کرد و واقعا حقش به هیچ وجه این نبوده و نیست. نمی دانم شده مثل داستان زخمهای ورح که هدایت به خوره تشبیه کرده. امیدوارم که بتوانم کاری برایشان بکنم و می دانم که اگر در مسیر بودم که می توانستم کاری کنم تا الان باید کاری می کردم. هنوز خودم به قول هامون آویزان و پا در هوا میان این فضا و آن فضا هستم. من لذت می برم اما شاید خیلی برای این بازی ها دیر باشه- نمی دانم. واقعا نمی دانم.

جهانبگلو هم همان آدم قبلی بود که شاید باید هم همینطور می بود. به هر حال در محیط ایران تا اندازه ای تاثیرش را گذاشت و احتمالا هم خواهد گذاشت اما به هر روی نه آدم قوی و دارای تئوری قابل بحثی هست و نه چیزی بیش از یک روشنفکر درگیر در شرایط تاریخی-اجتماعی خاص خودش. البته الزاما بیش از این هم شدن شاید خیلی جذاب نباشه اما بیش از اینکه از کارهایش و پروژه اش - اگر پرژه ای داشته باشه- یاد کنم و کنند از انرژی و فعالیتهای مدنی اش باید یاد کرد. همین هم شاید کافی باشه. به هر حال باید کار کنیم و کار و تنها کاری که نمی کنم کار کردن آکادمیک و منظم فکری است. شاید تنها چیزی که خوب می دانم همین باشه که این ره که می روم به ترکستان هم نیست چون به قول معلم زیست شناسی دبیرستان -آقای پیرصمدی- که خودش هم ترک بود؛ بلاخره ترکستان هم جایی است.

خب! بهتره خودم را آماده ی کنسرت کنم که شاید بهترین اتفاق موسیقیایی اخیر باشه.

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

TA


دو شب هست که نمی تونم درست بخوابم. خیلی جالب شده نه مقاله باید بنویسم و نه پرزنتیشن دارم و نه هیچ "دو دیت" پیش رویم هست اما نمی دونم چرا نصف شب از هول درس و "اسی" و ... از خوب بیدار میشم و تا خوبم نمی بره. دیشب که تو را هم بی خواب کرده بودم.

سه شنبه شب هست. تازه بعد از یک روز طولانی در دانشگاه برگشته ام خانه و تو هم تازه از کتابخانه برگشته ای و الان داری دوش میگیری. دیروز تو رفتی کتابخانه و من رفتم اول کتابهایی که باید پس می دادم را بردم "ربارتس" و بعدش هم رفتم کتابخانه ی دانشکده ی "ویکتوریا" در دانشگاه تو که به اشتباه یکی از کتابهایی را که شنبه پس داده بودم ثبت نکرده بود و دوباره رفتم و پیدایش کردم و بهشون دادم و گفتم این بار چندم هست که داره این داستان تکرار میشه و بهتره فکری برای سیستم شون بکنن. بعدش رفتم تا آنتی بیوتیکم را تمدید کنم که بهم گفتند چون رویش نوشته قابل تمدید نیست باید برم همان مرکزی که ازشون خریده ام. رفتم آنجا و آنجا هم گفتند قابل تمدید نیست مگر اینکه بخواهی دوباره دکتر را ببینی که قیدش را زدم و تا برگشتم پیش تو که درس بخوانم ساعت شده بود 3 بعد از ظهر. تا هشت نشستیم و درس خواندیم و بعد از اینکه برگشتیم خانه تو با تمام خستگی که داشتی نشستی و فرمهای TA من را پر کردی تا زودتر تمام شود. امرزو هم من بعد از کلاسم اول برای دعوتنامه های کنفرانس رفتم تا با آنا نامه ها را مرتب و درست کنیم و بعدش هم فرمهای سال آینده ی TA را بردم دپارتمانهای مختلف تحویل دادم. گویا بچه ها مجموعا به یکی دو تا گروه بیشتر فرم نمی دهند اما من پنج تا گروه را با درسهایی که فکر می کردم از پسشون بر میام انتخاب کردم و خلاصه تا بردم از این سر دانشگاه به آن سر خیلی وقت گرفت.

تو هم که بعد از کلاس امروزت رفتی و توصیه نامه ی "کینگستون" را برای آپلیکیشن دانشگاه یورک گرفتی - بعد از دو هفته جواب ندادن و سر دواندن این هم شد داستان کترین در اینجا- و بعدش هم در کتابخانه ی "کلی" نشستی سر درسهایت. با مامان و بابات در تهران حرف زدی و گویا آنها گفته اند که احتمالا برای بهار میان و الان داشتیم با هم حرف میزدیم که باید باهاشون هماهنگ کنیم که قبل از امتحاناتمون نیایند که هم ما بتوانیم درسهامون را بخوانیم و هم آنها معذب نشوند. احتمالا برای "آوریل" خواهند آمد. من و تو هم از نیمه ی مارچ تا نیمه ی آوریل درگیر درس و مقاله نوشتن و امتحانات میشیم.

بعدش می مونه بهار و تابستان که باید هر دو به شدت کار کنیم تا خرجمون را دربیاریم تا سال آتی درسی و TA و OSAP. فکر می کنم تابستان هم باید بزنیم برای جابجا شدن چون خرجمون اینجا خیلی زیاده و نمونه اش همین داستان کار کردن تمام وقت در تابستان برای پوشش هزینه ی زندگی.

حالا تا آن موقع! الان باید به درسها فکر کنیم و بس.

۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

تلفن ها


فردا اول هفته هست و من هنوز نه تنها حالم کاملا خوب نشده که در زمانی که فرصت درس و استراحت هم دارم از این فرصت درست استفاده نمی کنم. دیروز را که تمام وقت خانه بودیم و شب هم دو تایی نشستیم و کمی تلویزیون دیدیم که از امروز شروع به درس خواندن کنیم. امروز صبح هم بعد از تمیز کاری یکشنبه ها من پیشنهاد دادم با اینکه سردترین روز سال هست برای اینکه هوایی عوض کنیم کتابهامون را بر داریم و بریم در کافه ای بنشینیم و آنجا کمی درس بخوانیم. با مترو رفتیم تا ایستگاه "بترست" و کافه ی "تری بینز" دو ساعتی نسشتیم و کمی هم کتاب و درس خواندیم اما به هر حال در کافه نمی شود کانت و آدورنو خواند. اما کلا به هر دوتایی مون خوش گذشت. من که خیلی از فلسفه خواندن تو دارم لذت می برم و به نظرم هم خیلی خوب داری میری جلو.

وقتی بر گشتیم خانه ساعت 4 بود. اول که با تهران و مامان و بابات حرف زدیم و بعد از اینکه نهار خوردیم خاله ات از تهران زنگ زد و با اون بیشتر از یک ساعت حرف زدیم و با ناصر و بیتا اسکایپ کردیم و تو الان با لنرد در استرالیا حرف زدی و قبلش با آیدا و حالا هم قراره با مادر حرف بزنیم و خلاصه شد روز درس نخواندن و تلفن بازی کردن که بخشی از آن هم ناگزیزه. البته من که الان گلو درد گرفته ام و فکر کنم بهتره زودتر با مادر حرف بزنم و برم بخوابم که همین جوری هم ساعت نزدیک 11 شبه.

از فردا باید داستان کتابخانه را به جد دنبال کنیم که دیگه چاره ای نداریم. بخصوص که قراره مامانت و بابات هم بیان بهمون سر بزنند و شاید بعدا با کمبود وقت برای جبران مواجه بشیم.

به هر حال ویکند آرام و خوبی بود. البته بی حالی و درس نخواندن حسابی از کیفیتش کاست اما در مجموع خوب بود.