۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

ژوئن


اولین روز ماه ژوئن را طی می کنیم. هر دو در دانشگاه هستیم. من در PGARC و تو هم سر کار. دیشب دیر وقت بود که خوابیدم و خیلی نگران و ناراحت تو بودم. برای همین از صبح تا حالا حال و بالی نداشتم. تو هم که بارها از من معذرت خواستی و نمی فهمم دلیلش چیست. من نگران توام و تو هم نگران من.

خدا را شکر سرت همان دیشب بهتر شد و صبح کاملا خوب. ساعت نزدیک 5 هست و یک ساعت پیش با اینکه متن امشب بدیو که بخش ارسطو در کتاب هستی و رخداد بود را خوانده ام برای مارک تکست زدم که نمیام. صبح که آمدیم دانشگاه تو رفتی سر کار و من هم آمدم و مثل قدیم بدون اینکه پشت لپ تاب بشینم و بازی کنم نشستم و کمی ژیژک خواندم. دیشب هم مصاحبه ی جدیدش با برنامه ی BBC را دیدم و واقعیتش خوشم نیامد.

ایرادی که به آدورنو امثال کسانی مثل پری اندرسون وارد می کنند در مورد ژیژک هم مشهود هست. البته با توجه به فاصله ی آنها از هم. اما کمی از آشفتگی نظریش و عدم موضع گیری عملی/نظری در برابر نظام سرمایه داری متاخر دلزده شده ام. به هر حال که امروز را اینگونه گذراندم.

یادمه قرار بود در آستانه ی داستان، مردی دیگر بشم. واقعا که!

هنوز از نامه ی دانشگاه یورک خبری نیست و این در حالیه که دانشگاه تورنتو برای تو ایمیل زده که از امروز کارت دانشجویی امسال را صادر می کنند. امیدوارم گرفتار نشیم.

امشب می خواهم فیلمی ببینم و زود بخوابم. احتمالا فیلم The Girl with Dragoon Tattoo را خواهیم دید. نمی دانم از فردا بشینم پای نوشتن مقاله ی ماه و حفظ مناسبت ایران یا نه بدیو بخوانم.

خب! تو هم الان بهم زنگ زدی که داری میری خونه و گفتم صبر کن که من هم الان باهات میام.

ماه طاقت فرسا


سر شب مه پست قبلی را نوشتم فکر کردم که آخرین پست ماه خواهد بود. اما گویا باز هم باید می آمدم اینجا و دوباره تاکید می کردم که این ماه عجب ماه سخت و پرفشاری بود.

ساعت ده و نیمه و تو یک ساعتی هست رفته ای توی تخت که بخوابی. نشسته بودیم و داشتیم با هم حرف میزدیم و کیک عالی را که تو پخته بودی با چایی می خوردیم که تو ناگهان دچار سردرد شدی. بلافاصله قرص خوردی و رفتی توی تخت. من هم سریع چراغها را کم کردم و آمدم نیم ساعتی سرت را ماساژ دادم اما خیلی تاثیری نکرد.

خیلی نگرانتم و نمی توانم کاری هم بکنم. همین الان هم نباد خیلی تایپ کنم که صدایش اذیتت نکند.

واقعا که چه ماه سخت و طاقت فرساییی بود. از داستان میگرن تو تا دانشگاه من، همه و همه پدر صاحبمان را درآورد.

اولین تجربه تدریس دانشگاهی


آخرین ساعتهای ماه می سال 2010 هست. تو تازه از سر کار رسیده ای خانه و من هنوز در دانشگاه هستم و دارم سخنرانی جدید ژیژک را دانلود می کنم تا بعدا گوش بدم.

دیروز بعد از اینکه از دانشگاه برگشتم پیش تو کمی با هم نشستیم و گفتیم و آخر شب هم فیلم The Messenger را دیدیم که موضوعش جالب بود. درباره ی کسانی که میروند در خانه ی مردم و خبر کشته شدن فرزندانشان را در جنگ به خانواده شان می دهند.

امروز صبح هم بعد از اینکه دوباره به آمریکا زنگ زدیم و حال مادر را پرسیدیم در هوایی خنک و زمینی خیس از باران آمدیم دانشگاه. تو رفتی سرکار تا ظهر که آخرین کلاس درس مایکل بود و بعدش هم تو رفتی سر توتوریالت و بعد از آن آمدی و با من دوتایی در PGARC نهار خوردیم.

من هم پیش از ظهر رفتم پارما و قهوه ای برای خودم گرفتم و با کتابم نشستم و کمی درس خواندم و به غیر از بازیگوشی امروز کمی هم درس خواندم. البته مهمترین نکته ی روز برایم شروع به ساختاربندی کردن مقاله ای است که قصد دارم به زودی بنویسم. در حین این داستان به این نتیجه رسیدم که احتمالا با مارک هم می توانیم یک مقاله ی مشترک با تحلیلی ژیژکی/بدیویی از داستان امروز ایران بنویسیم. نمی دانم جقدر عملی باشد. فردا شب که برای جلسه ی بدیوخوانی مارک را می بینم باید باهاش در میان بگذارم.

اما شاید مهمترین نکته ی این آخرین روز ماه به سلامتی به پایان رساندن اولین تجربه ی تدریس دانشگاهی تو بود. ترم در حال تمام شدن هست و بچه ها باید تا آخر هفته مقالاتشان را تحویل دهند. من هم همین یکی دو روز را دارم و نمی دانم کی وقت می کنم که مقاله ی روزم را بنویسم.

۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

آغاز رسمی حرکت


امروز یکشنبه 30 می و الان ساعت نزدیک 2 بعد از ظهره. بعد از صبحانه ی دلچسبی که دوتایی با هم در دندی خوردیم و خریدی که از فرانکلین کردیم و برگشتیم خانه، من آمده ام دانشگاه تا چندتا کتابی که می خواستم و مقالاتم را کپی کنم و تو هم مانده ای خانه تا بالای کمد لباس ها را جمع و جور کنی و از امروز شروع کنی به اینکه ببینی چه چیزهایی را می توانیم ببریم و چه چیزهایی را می گذاریم برای خیریه.

جمعه شب خیلی شب ریلکس و آرامی را داشتیم. به قول تو اصلا تمام این ویکند تا به اینجا خدا را شکر خوب و عالی پیش رفته. با اینکه هیچ کار بخصوصی نکرده ایم اما روحیه مون خیلی خوب شده. آره جمعه شب را می گفتم که آمدم خانه و شرابی سر راه خریدم و تو هم تاپاس بسیار حسابی و خوبی را فراهم کرده بودی و نسشتیم دوتایی با هم فیلمی دیدیم و گپی زدیم و به قول تو بعد از مدتها میک لاویی کردیم و حسابی خوش گذراندیم.

شنبه بعد از اینکه با مامانم تلفنی حرف زدیم و سلام مامان و بابای تو را که شب قبلش باهاشون حرف زده بودیم به آنها هم رساندیم رفتیم در یک هوای خنک و نم باران سمت گلیب و در یکی از کافه های نزدیک به گلیب بوکس صبحانه ای خوردیم و بعد از آن تو تا بالای گلیب آمدی تا از نان فروشی نزدیک "روف تاب" - همانجایی که موقع آمدن به استرالیا دو هفته ای را در آن گذرانیدیم تا خانه و وسایل گرفتیم و مستقر شدیم- نان گرفتی و من هم سری به کتابفروشی دست دوم گلیب زدم و دو تایی رفتیم برادوی تا چسب برای بستن کارتونهای کتاب بخریم و شروع به کار کنیم.

بعد از خرید از برادوی و رسیدن به خانه من شروع به جمع کردن کتابها کردم که بر اساس حدس تو خیلی هم ازمون وقت گرفت و تقریبا تا آخر شب برنامه ی من این شد. با اینکه الان دیگه زیر میز نهارخوری و وسط اتاق شده پر از کارتون کتاب اما بلاخره این کار را باید سر فرصت و بدون فشار شروع می کردیم که کردیم و از دیروز دیگه رسما رفتیم برای جمع و جور کردن و مهاجرت دوباره.

دیروز روز جالبی شد. علاوه بر اینکه آغاز یازدهمین سال آشنایی من و تو بود، دوباره داستان 6 سال پیش در همین ایام آغاز شد که مصادف با آمدن دایی من از آمریکا و فروش خانه شد. مادر کمتر از دو سالی بود که رفته بود آمریکا و دایی مفلس من منتظر فرصت بود که بیاد و خانه را بفروشه. آمد و خیلی هم بد و مطابق پیش بینی همه با ضرر کامل فروخت و دوباره مثل قدیمها سرش را کلاه گذاشتند و رفت. اما نکته ی شش سال پیش این نبود. این بود که من تمام 14 تا کتابخانه ای که پر از کتاب بود را ظرف چند روز جمع کردم و بسته بندی کردم و به قول تو انگار داشتم کریستال می پیچیدم، همه را در بهترین کارتونها که از پست بیش از 100 هزار تومان خریده بودم - که آن زمان خیلی پول بود- گذاشتم و برای رفتن از آن خانه به خانه ی مامان و بابات آماده شدیم. تیر ماه بود که رفتیم خانه ی مامانت اینها. تیر 84. درست تیر 86 بود که بعد از دوسال بسیار خوب در خانه ی مامان و بابات آمدیم اینجا و حالا بعد از 4 سال در تیر ماه به سلامتی داریم میریم کانادا.

خلاصه که تیر ماه برای من و تو ماه عجیبه. از عروسی مون و تولد من در یک روز گرفته تا آمدن اینجا و رفتن کانادا و ... . امیدوارم که همیشه هم همین قدر خوب و هیجان انگیز بمونه.

بگذریم داشتم از دیشب می گفتم و سالگرد دوستی مون و آغاز جمع کردن برای مهاجرت.

خلاصه که شب با کلی خستگی اما با روحیه ای عالی خوابیدیم و صبح هم بعد از مدتها تا ساعت 9 تو دل هم توی تخت دراز کشیدیم و حرف زدیم و خوابیدیم و حرف زدیم و خوابیدیم.

قبل از اینکه از خانه بیرون بیایم با مادر حرف زدیم که گفت خیلی حالش خوب نبوده و احساس می کرده داره خدای ناکرده حالش خیلی بد میشه. گفت از خدا با گریه خواستم که من این بچه ها را ببینم و بعد هر کاری خواستی با من بکن. خدا کنه هر چه سریعتر کار و بارمون درست بشه و بریم دیدنش که من و تو هم دلمون خیلی براش تنگ شده.

دیشب تو هم کار مهمی کردی که دسته بندی و جمع و جور کردن عکسها بود. این بخشی که اینجا داریم و مدتها بود در یک کیسه و یکی دوتا آلبوم پایین میز جلوی تلویزیون بود. خلاصه که درست شون کردی و با دیدن عکسها بعضی از خاطرات مون را به جا آوردیم.

عکس؛ عجب چیز عجیبیه. به قول بارت شاید دلیلش نکته ای است که در هر عکسی وجود داره. ایستا شدن حرکت. مرگ و جاودانگی لحظه. تناقض. اما هر چه که هست پدیده ی عجیبی است.

خب! امشب قراره اگر رسیدیم - که بعید می دانم - با هم فیلم ببینیم و برای این هفته خودمان را آماده کنیم که آخرین هفته ی کلاس هامون هست و از آخر هفته هم باید بشینیم برای تصحیح برگه ها وقت بگذاریم.

۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه

دو تایی


جمعه عصر هست. تمام روز را به بازیگوشی گذراندم و یواش یواش هم می خواهم جمع کنم و برم خانه. تو تازه از سر کار پاشدی که بری خرید و بعدش هم خانه. امروز روز خیلی آرام و خوبی را داشتیم. صبح دوتایی با هم بنا به خواسته ی تو برای صبحانه رفتیم کمپس و بعدش هم آمدیم دانشگاه. من بازی در اینترنت کردم و تو هم سر کار زحمت کشیدی.

سر ظهر سپیده دوستت که تازگی بعد از دو سال از کانادا برگشته و آمده کانبرا قرار بود بیاد دانشگاه دیدنت. گویا خیلی راهنمایی های خوبی بهت کرده و درباره ی بعضی مسایل قراردادی در آنجا بهت نکاتی را تذکر داده.

امشب قراره با هم دوتایی خانه بمانیم و فیلمی ببینیم و خوش بگذرانیم. اتفاقا امشب مهمانی تئو به مناسبت تحویل تزش در بار "رز هتل" دعوتیم اما هیچکدوم حال رفتن نداریم.

دیشب از دانشگاه رفتم گلفروشی محل و به مناسبت یازدهمین سالگرد آشنایی مون یک گلدان کوچک و یک دسته گل نرگس گرفتم و وقتی آمدم تو خیلی خوشحال شدی. امروز بلاخره بعد از کلی پیگیری تو دانشگاه NSW همان COE که رضا لازم داشت برای سفارت ببره را اصلاح کرد و دوباره براش فرستاد و دوباره طرف از تو به رضا گفته که با این دوستانی که داری مطمئن باش خیلی خوشبختی. اون هم کلی از تو تشکر کرده.

قرار شد که تازه ترین کتاب باب گودین را که تازگی به فارسی ترجمه شده برایت بیاره که تو برای باب بفرستی.

فردا و پس فردا هم قراره دوتایی خوش بگذرونیم و هم شروع به جمع آوری وسایل و کتابهامون بکنیم. این آخرین ویکند ماه سخت می در سال هست.

قرار


پنج شنبه شب هست و من در دانشگاه و تو در خانه. دیشب تا دیر وقت دانشگاه نشستم تا ناصر لپ تاب تو را درست کنه. با اینکه خودش هم خیلی کار داشت اما تا اخر وقت نشست و روی لپ تاب تو کار کرد. تو راه که داشتم می آمدم خانه تصمیم گرفتم برای شام پیتزا بگیرم. بعد از شام بهم گفتی فردا شب قراره تئو برای شام البته به بهانه ی دیدن کتابهای باقی مانده ای که می خواهی بفروشی بیاد خانه. خلاصه با مخالفت من برای اینکه بعد از کار بیای خانه و شام درست کنی و فردا صبح دوباره بری سر کار و من هم که دانشگاه دارم و ... قرار شد کنسلش کنی. البته از اینکه حسابی تمام روز را تلخی کرده بودم ناراحت بودم.

دیشب هر دو خیلی خوب نخوابیده بودیم. صبح صبحانه را که خوردیم بعد از مدتی در هوایی آفتابی تا دانشگاه قدم زدیم و من متوجه شدم که تو به دلیل فشارهای این مدت معده ات ناراحت و عصبی شده. بهم قول دادیم که خودمان را خیلی سریع روی غلتک بندازیم و دوباره همه چیز را به روند درستش در زندگی مون باز گردانیم.

گفتیم که حالا که واقعا هیچ مشکل و مسئله ای پیش رو نداریم و همه چیز خدا را شکر درست است چرا نباید قدر ایام و عمر را بدانیم و بخصوص من سختگیری بی جا و عصبی شدنهای بی مورد از خودم بروز دهم.

امروز کلاس درسم را که تمام کردم برگشتم و با هریت در PGARC کمی صحبت کردم و مثل مارک بهم گفت که قصد داره دوره ی دکترایش را به MPhil تغییر بده و برای دکترا بره خارج. البته اول از بورسیه ی دانشگاه برای یک دوره ی 9 ماه استفاده می کنه و دوباره به آلمان خواهد رفت برای تفریح و درس و تقویت زبان.

تو هم تمام روز را علاوه بر کارهای خودت تلفنی ساعتها پیگیری کار رضا را برای صدور COE دانشگاهی اش از دانشگاه NSW کردی و با تمام تلاش باعث شدی کاری که احتمالا چند روز دیگه باید طول می کشید تا تمام بشه یک روزه - از دیروز ظهر تا امروز- تمام بشه و برایش ایمیل کنند تا بره سفارت و برای گرفتن ویزایش اقدام کنه.

امیدوارم همه چیزش درست پیش بره و بتونن سر وقت بیان و کارهای ما هم به مشکل نخوره.

همانطور که در نوشته ی قبلی نوشتم امروز سالگرد آشنایی من و تو است و به یازده سالگی وارد شدیم. یازه مثل یک تیم کامل. البته 8 خرداد بود که من به تو پشنهاد آشنایی بیشتر و دوستی در ارتفاع بلندی از سطح زمین در تهران را دادم. در بالکن ساختمان بلندی ایستاده بودیم و بعد از دو ساعتی حرف زدن از تو خواستم که اگر مایلی بیشتر با هم آشنا شویم بعد از اینکه فکرهایت را کردی بهم خبر بدهی.

خب! باید تا پس فردا صبر کنم تا ببینم بهم خبر میدهی یا نه.
مبارک مون باشه عزیزترینم.

یازده؛ سلام دوباره


امروز 27 می 6 خرداد هست.

درست یازده سال پیش بود که چشمانم زیباترین موجود زندگی را دید. درست یازده سال پیش.

تو بی آنکه بدانی من منتظر آمدنت هستم همراه همکلاسی دانشگاهیت که از آشناییان ما بود برای مهمانی به خانه ی مادر آمدید. بابک از آمریکا آمده بود و قرار بود مامانم به مناسبت آمدنش یک مهمانی کوچکی بگیرد. چند شب قبلش در خانه ی کنه شهری ها به فرناز گفت برای این پسرم نگرانم که سالهاست سرش را تنها با کار و کار و کار گرم کرده و با کسی راز و رمزداری نمی کند. آنها هم گفتند تو فلانی که دوست خوب فرناز است روحیه اش به آ نزدیک است و خلاصه بی آنکه تو بدانی داستان از چه قرار است همراه فرناز به مهمانی بابک آمدی که بابک را ببینی که قرار بود با فرناز ازدواج کند.

در زدید. من در را باز کردم. تا از حیاط به داخل بیایی من به حیاط آمدم. تو با جعبه ای از گل رز سفید آمدی داخل. نه داخل خانه که داخل دل من. و هنوز چون گلهای رز سفید در دل من و خانه ی روحم به شادابی و خرمی نشسته ای. نشسته ای و تا قرنها خواهی نشست.

تو آمدی به مهمانی. به ضیافت چشمان و قلب من. جایی که امروز مهمان که نه سالهاست که مقیم حرم و کلید دار و محرمی. قلبی که سالهاست و تا جاودان تاریخ نه مهمان که صاحب خانه ای.

سلام
سلام ای یگانه ی جاودان
سلام ای آبی عشق
ای سرخی آتش
ای سبزی زندگی
ای بهار

سلام ای یکتای دل
ای نوازش برگ
ای لطافت ابر
ای پاکی آب

خوش آمدی
خوش آمدی و خوش نشستی، جاودان و هماره

جاودان باد حضورت؛ ابدی
یکتا باد و ازلی

همچون عشق
همچون مام روح
همچون درخت جان
بی مثالی
بی مثال


چه دارم که بگویم
شاید هیچ
جز
تنها
تنها شاید یک کلام

سلام