۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

آغاز سال نو، آغاز آن دوره طلایی


دوشنبه اول ماه مارچ هست و اولین روز رسمی شروع دانشگاه در اینجا. هوا بطور عجیبی در این اولین روز پاییز نسبت به روزهای قبل سرد شده و ابری. با اینکه حدود ساعت 8 صبح رسیدیم دانشگاه اما کارت ورودی من و خیلی های دیگه به PGARC که از جمعه کار نمی کرد هنوز درست نشده و تا نیم ساعت پیش دم در معطل ماندم که یکی برسه و بلکه بتونم باهاش برم تو. و البته "دین" رسید و تازه آمده ام پشت میزم.

ساعت نزدیک به 10 صبحه و تو به سلامتی باید رفته باشی سر لکچر و درس مایکل تا تو را هم به عنوان یکی از توتورهایش به دانشجویان معرفی کنه. مبارک هر دومون باشه. این چهار ساعتی که قراره از روز دوشنبه ات بره خیلی بهت فشار میاره تا پرش کنی. نمی خواهی ساعت کارت را در "ریسرچ آفیس" کمتر کنی و تصمیم گرفته ای روزی هشت و نیم ساعت آنجا باشی تا این چهار ساعت را کامل کنی. به همین خاطر دیشب با هم تصمیم گرفتیم ساعت استخرمون را به عصرها حدود ساعت 5 تغییر بدیم تا هم تو کمتر در فشار باشی و هم - با اینکه استخر شلوغه- راحتتر به لحاظ زمانی وقا برای شنا کردن داشته باشیم. شاید برای من هم اینکار بهتر باشه چون در طول فوریه که بعد از برگشتن از استخر تا سر حال میشدم برای درس خواندن دو ساعتی وقتم میرفت.

اما از ویکند بگم که عالی و بسیار آرام و خوش بود. تازه داره باورمون میشه که کم کم راهی کانادا هستیم و خوشحالی داره خودش را در ما نشون میده. جمعه شب با جن و نیکولو رفتیم کوپرز و خوش گذشت. البته در رستوران بار نشستن برای حرف زدن خیلی راحت نیست اما خوب بود. گپ زدیم و از برنامه ها و کارهامون بهم گفتیم. نیکولو که احتمال داره یک کار اداری در بخشی از ارتش بگیره. جن هم احتمال داره برای ادامه تحصیل بره خارج. به هر حال اون هم پاسپورت نیوزلند را داره و هم انگلیس چون پدرش انگلیسیه. جن گفت با دوست پسرش خیلی راضی و خوشه و نمی دونه که می تونه این رابطه را حفظ کنه و برای درس بره خارج یا نه.
برای نیکولو کارت و یک بسته شکلات از ساختمان پایین محل کارت "ونت ورد" گرفته بودی که خیلی خوب بود. من هم قبلا برای تشکر از زحماتی که جن بابت خواندن مقاله ام در فشار یک روزه متحمل شده بود یک جلد کتاب اشعار فارسی به انگلیسی گرفته بودم که بهش دادیم و خیلی خوشحال شد. مولانا براش یکی از محبوب ترین شعرا هست.

شنبه صبح ساعت 10 هم با کایلا در کمپس قرار داشتیم و بعد از برگشتش از کانادا و چند ماه دوری دیدیمش. هم اون برای ما خیلی خوشحال بود و هم ما بابت خبرهای خوبی که بهمون داد خوشحال شدیم. هم بلحاظ درسی کارش خیلی خوب پیش میره و هم بهمون چند نکته ی بسیار بسیار مهم گفت که بهش گفتم اساسا وضعیت و حال و روزمون با این داستانها تغییر می کنه. بهمون از چند نوع وام دانشجویی که به شهروندان و افراد مقیم در ایالت "اونتاریو" می دهند گفت که بعد از برگشت تو چک کردی و دیدی شامل حالمون میشه و احتمالا خیلی جای نگرانی برای ادامه ی تحصیل مون نمی گذاره. همین خبر کافی بود که نه تنها ویکند که کل این ایام را خوش و خرم بسازه. چند سایت کاریابی و چیزهایی از این دست هم بهمون معرفی کرد که عالی بودند.

بعد از اینکه از هم جدا شدیم اون رفت برای خرید به سمت مرکز شهر و ما برگشتیم خانه و بعد از برداشتن وسایلمون رفتیم استخر. خوش گذشت. اصلا در ویکند چون عجله ای نداریم استخر خیلی بهتره. بعد از استخر به اصرار من رفتیم راکس تا کمی لب آب و در شهر قدم بزنیم. هوا گرم و خوب بود و با اینکه کوله ی من که وسایل استخرمون توش بود سنگین بود اما خوب راهی رفتیم. در راکس برای اولین بار رفتیم رستوران بار اتریشی که همیشه شلوغ و دل انگیز به نظرمون می آمد. و واقعا هم دل انگیز بود. نهاری خوردیم و با اتوبوس آمدیم سمت خانه. قبل از رسیدن به خانه از کافه مکس برنر شکلات خریدیم و خسته اما خوشحال و پر انرژی آمدیم خانه و تو نشستی پای لپ تاب برای چک کردن سایتهایی که کایلا معرفی کرده بود.

یکشنبه صبح برای صبحانه رفتیم دندی. بعد از صبحانه که خیلی با حرفها و مرور برنامه هامون دلچسب شده بود تو رفتی با چرخ دستی ات سمت "پدیز" برای خرید و من هم با کتاب هابرماس به "برکلو" تا درسم را بخوانم. تو که رسیدی خانه من هم آمدم و بعد از اینکه تلفنی با آمریکا حرف زدیم رفتیم استخر. برای اولین بار بود که هر دو روز ویکند را استخر رفتیم و خیلی خوب بود. در استخر با اینکه روز یکشنبه بود و باید خلوت می بود - و نسبتا شلوغ بود- پائولین همسر جان را دیدیم که من بهش گفتم باید جان را در این هفته ببینم و راجع به تزم باهاش حرف بزنم و از وضعیت درسیم بهش خبری بدم. تو هم باهاش قرار گذاشتی که بشینید و راجع به توکویل با هم حرفی بزنید. به نظرم که خیلی علاقه مند هست که با تو مقاله ای بنویسه و چه چیز بهتر از این برای تو.

عصر بعد از اینکه برگشتیم و تو نهاری درست کردی و کمی استراحت کردیم. به اصرار من از خانه دوباره رفتیم بیرون تا من به تو کتابی که در برکلو دیده بودم را نشان بدم و تشویقت کنم که با خواندن آن کتاب و چند مقاله ی دیگر مقاله ای جدید با رویکردی دولوزی به موضوع سیاست اینترنت بنویسی. چیزی که تا کنون از زاویه ی هابرماس و دموکراسی نوشته ای. کتاب که از مجموعه ی Deleuze Connection هست خود نشان دهنده ی ارتباط کار تو با این حوزه بود و البته دانشگاه سیدنی نداردش و من دیشب برایت درخواست تهیه اش را بطور "اینترلون" دادم، اسمش هست: Deleuze and New Technology.

اگه بتونی تو این فرصت که داریم برای کانادا آماده میشیم که بریم بتونی یک مقاله با رویکردی تازه بنویسی خیلی بهت کمک خواهد کرد تا در آینده حوزه ی کاریت را راحتتر گسترش بدهی. داستان من هم که جای خود و باید یک فکری به حال خودم و وقتم بکنم که احتمالا از آن دوره هایی است که هرگز دیگه تکرار نمیشه. البته قبلا هم بوده اند دورههایی اینطوری اما هر بار با تنبلی از دست دادمشون.

خب! امروز شروع ترم و دوره ای جدیده که ما را داره آماده ی پرش به سمت موفقیت های بزرگتر می کنه اگه قدرش را بدونیم. در این ترم هر دو درس می دهیم و باید مقاله ای بنویسیم و خودمان را آماده ی رفتن بکنیم و من فرانسه خواندنم را جدی بگیرم و البته درس خواندنم را.

امروز عصر سخنرانی Martin Jay در دانشگاه هست و من تصمیم دارم حتما برم. به تو هم پیشنهادش را دادم که بیایی. البته دیشب هیچ کدوم مون نتونستیم خوب بخوابیم از بس که همسایه های خودخواه روبه رویی سر و صدا کردن و مثل همیشه انگار نه انگار که این همه آدم نصف شب خوابند.

راستی یک چیز جالب دیگه از امروز اگه بخوام بگم اینه که داشتم سمت اینجا می آمدم که خانمی که مدیر CET بود و از من هم قبلا برای ایلتس امتحان گرفته بود را دیدم و گفت که اغلب به من و تو فکر می کنه و پرسید چه خبر از کار کانادا و بهش گفتم و خیلی خوشحال شد و گفت آگست تورتنو خواهد بود و میاد و بهمون سر میزنه. بعد از اینکه ازش جدا شدم یکی از پیرمردهای خوشپوشی که امروز در سر درهای وردی دانشگاه ایستاده اند تا به دانشجویان در آغاز سال تحصیلی جدید 2010 کتاب مقدس با جلد سبز را هدیه دهند آمد سمت من و یکی را به من داد.

جالب بود. کتاب مقدس - البته فقط قسمت عهد جدید- با جلد سبز. با اینکه واقعا فهم اینکه چطور برخی به این کتابها "ایمان" دارند برایم سخته، اما گفتم به فال نیک می گیرم این سال نو تحصیلی را در این آغازین روز از دوره ای مهم و بزرگ که پیشاپیش تعیین اش کرده بودم. بخصوص با رنگ سبزش که مرا و دلم را برای طلوع آزادی - ولو یک قدم نزدیکتر- در سرزمینی که لیاقت مردمش بسیار بیش از اینهاست گرم کرد.

امروز آغازین روز از آن دوره ی طلایی است. مبارکمان باد.

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

فوریه عجیب


جمعه عصره و دارم جمع می کنم بیام خونه تا برای شام بریم "کوپرز" که قراره جن و نیکولو هم بیان. دیروز عصر بعد از اینکه با هم رفتیم خونه و با مادر تلفنی حرف زدیم رفتیم با کتابهامون دندی. البته نتونستیم چندان چیزی بخونیم چون حرف از خرج و مخارج آتی مون شد و دیدیم که خیلی اوضاع و احوال مالی مون درامه.

خلاصه قرار شد که 3 هزار دلار از پول دنی را با اجازه اش نگه داریم تا بتونیم بلیط هامون را سر وقت بگیریم. بعد هم دیدیم که خیلی باید احتیاط کنیم و تقریبا از هرگونه خرج اضافی و تفریحی غیر ضروری دست بکشیم تا بلکه بتونیم پنج شش هزار دلاری پس انداز موقع رفتن به کانادا داشته باشیم. البته که برای دو تا آدم که می خواهند برای زندگی ساختن بروند یک کشور دیگه این پول هیچی نیست چون تا بخواهیم خانه و وسایل بگیریم و تا کار گیر بیاوریم و ... و از آن طرف پول دانشگاه و ... و تازه داستان بلیط گرفتن و ... خلاصه که اوضاع برای همین کمی درام میزنه.

اما خدا بزرگه و ما - من و تو - همیشه از بابت لطف خدا در حیرت و امتنان بوده ایم. خلاصه که برگشتیم و کمی به کارهامون رسیدیم تا خوابیدیم.

من امروز درسی نخواندم. طبق معمول این چند روز وقتم را از دست دادم و کار مفیدی نکردم. البته کمی وقتم بعد از استخر بابت تعویض کارت و کد ورودی در اینجا گرفته شد اما به غیر از اینها تنها کار مفیدی که کردم خواندن مقاله ی نیک بود که از من خواسته بود قبل از تحویلش به کنفرانس کانادا براش بخوانم و نظرم را بهش بگم. عصر که آمد دو ساعتی درباره ی آرنت و مقاله اش حرف زدیم و خودش خیلی راضی بود و چند نکته در حاشیه نوشت که به مقاله اضافه کنه. گفت که به اندازه ی جلسه ی مشابه اش با "دانکن" که استاد راهنماش هم هست براش حرفهامون نکته داشت. برای من هم خوب بود. یکی دو نکته برای کار و تزم به ذهنم رسید که به خود نیک هم گفتم.

حالا هم دارم هفته ی نه چندان موفق درسی اما کاملا خوب و رویایی زندگی مون را تمام می کنم تا بریم برای هفته ی بعد که شروع ترم و کلاسها خواهد بود.

فردا قراره با کایلا ساعت 10 بریم کافه "کمپوس" که بعد از ماهها که ندیدیمش و کانادا بوده برگشته و خیلی هم خوشحاله که آنجا دوباره هم را خواهیم دید. شب هم داستان "مقدیک گرا" و فستیوال همجنس خواهان هست که شاید برای یکبار دیدن از این آخرین فرصت استفاده کنیم.

امروز با مادر قبل از اینکه بریم استخر حرف می زدم که گفت نگران پول بلیط نباش شاید بتونیم از خاله قرض کنیم. بعدش هم گفت که خودش هزار دلار پس انداز داره که هیچ کس خبر ازش نداره - و واقعا هم عجیبه که مادر با این درآمد کمی که داره چطور تونسته پس انداز کنه و از اون مهمتر به قول خودش تا حالا نه به هیچ کس بگه و نه خرجش کنه- خلاصه که گفت این را برای شما می فرستم. گفتم نه دست خودتون باشه تا وقتی آمدیم آن طرف شما بیاین پیش ما و پول داشته باشید.
البته خیلی دیروز تو ذوقش خورده بود وقتی که فهمید اشتباه کرده و ما دو ماه دیگه نمیریم آنجا بلکه 4 ماه دیگه میریم. خدا کمک کنه که بتونیم مادر را به خوشی و سلامتی ببینیم که دل هر دومون براش یک ذره شده.

۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

بیداری با سگها


نباید دیگه ریسک کنم و جلوی تو برای اینجا بنویسم. دیروز که حسابی بود برده بودی و می گفتی این چه بلاگیه که داری توش می نویسی. خلاصه که می دونم حدس زده ای اما فعلا باید سالهای سال صبر کنی تا این را به عنوان هدیه یک روز بخصوص بهت بدم. بگذریم. الان دانشگاهم و روز خوبی نداشتم. البته بد هم نبود اما بخاطر اینکه دیشب نتونستم درست بخوابم چون نصف شب با صدای گوشخراش ضبط یکی از همسایه های روبرویی مون بیدار شدیم و بعدش هم پارس سگها تا دو ساعتی به همراه موسیقی واقعا آزار دهنده ی طرف که با بی خیالی و صدای بسیار بسیار بلند موسیقی برای همه پخش می کرد و با اینکه بعد از مدتی صدای یکی دو نفر در آمد و تاثیری نداشت و... خلاصه اینکه امروز را خسته و بی حال بودم.

البته استخر را همراه تو آمدم و بعدش هم با هم سریع رفتیم بانک شعبه ی برادوی تا برای وکیل کانادا آخرین قسط پولش را پرداخت کنیم، اما درسی نخواندم مثل روال این چند روز گذشته.

آنت برایم ایمیل زد که بودجه ی دپارتمان به نصف تقلیل یافته و اگه می خواهی می تونی کلاسهات را کمتر کنی. هنوز تصمیم صد در صد نگرفته ام، تجربه اش حتی به کمتر شدن درآمد آدم هم در این شرایط می ارزه. ضمن اینکه برای ما فعلا هر گونه درآمدی مغتنم هست.

قبل از اینکه بیام تا با هم بریم خانه - چون تصمیم گرفته ام این آخرین روزهای فوریه و تابستان را تا ترم جدید بطور رسمی شروع نشده هر روز زودتر با تو بیام خانه و کمی با هم باشیم تا از هفته ی بعد که دیگه باید از صبح تا شب دانشگاه باشم لااقل کمی همدیگر را بیشتر ببینیم - باید برم یک سر کتابخانه تا نگاهی به چند کتاب برای درس آنت بکنم و ببینم چطور میشه بچه ها را در کلاس بیشتر به مشارکت وا داشت.

تو بهم گفتی بیا امشب یک کار هیجان انگیزی کنیم و برای خودمون جشن بگیریم. نمی دونم چی تو فکرته. البته کار خاصی نمی کنیم اما شاید رفتیم و کمی قدم زدیم. شاید هم کتاب داستانهامون را برداشتیم و رفتیم کافه ای جایی نشستیم و بعد از مدتی رمان ها را ادامه دادیم.

فردا شب البته قراره با نیکولو - که خودش گفته تولدمه و بیاین برام جشن بگیرین!- و جن بریم جایی در نیوتاون و دور هم بشینیم. گفتی مثل اینکه کایلا هم از کانادا برگشته و شاید بیاد. کایلا هم گویا مثل "دین" که دیروز من بهش خبر کانادا را دادم خیلی ذوق کرده و خوشحال شده. البته مورد کایلا فرق می کنه. خودش همیشه می گفت به عنوان یک کانادایی خیلی دوست دارم شما مقیم و شهروند کشور من بشید تا استرالیا.

پیش به سوی کانادا


چهارشنبه 24 فوریه. الان روبروی تو در خانه نشسته ام. امروز تو استخر نیامدی چون دیشب نتونسته بودی درست بخوابی. البته بخشی از دلیل به خوشحالی خبر کانادا برمی گشت. من هم خسته بودم و بعد از اینکه صبح به هزار زحمت نشستم و درس خواندم، بعد از ظهر را کاملا تعطیل کردم و با هم ساعت چهار و نیم آمدیم سمت خانه. قبلش رفتیم کافه ی ماکس برنر و من یک شیر کاکائو خوردم و تو هم با اینکه خیلی میلی نداشتی نوشیدنی خنکی سفارش دادی و برام گفتی که امروز که بابا و مامانت دوباره زنگ زده بودند چقدر خوشحال بودند و از اینکه من و تو خیلی ذوق نداریم متعجب.

اما خبر مهم این بود که قبل از آمدن به سمت خانه از سفارت کانادا ایمیل برات آمده بود که افسر پرونده مدرک چهار سال قبل پلیس ایران را - بطور ناباورانه ای- قبول کرده و دیگه نیازی به مدرک عدم سوء پیشینه ی جدید نداریم. با این خبر دیگه برای من و تو جای هیچ نگرانی نمونده و تازه داریم کم کم می فهمیم که به قول تو این پرونده که بیش از 8 ساله که پیش ما شروع شده و سه و نیم ساله که از شروعش بطور رسمی میگذره دیگه به مراحل پایانیش رسیده.

جالبتر اینکه درست 18 سال پیش در چنین روزی بود که در سفارت آمریکا در بن مهر سیاه در پاسپورت من که 17 سالم بود زدند و معنی و ارزش پاسپورت فخیمه ی جمهوری اسلامی را فهمیدم. حالا بعد از 18 سال در تاریخی مشابه - 23 فوریه - داستان دیگه ای درباره ی پاسپورت و اقامت مون به سلامتی و خوشی آغاز میشه.

دیشب با مارک رفتیم "ایتالین بول". قبلش مارک یک بطر شراب مرلوت گرفت و ما هم اون را به شام مهمان کردیم و به سلامتی این خبر خوش چند ساعتی را نشستیم و گپ زدیم. بعد از داستان تزها و درس بیشترین حرفمون راجع بع ایران بود و شما دو تا از من دلیل خوشبینی در باره ی تغییر اوضاع را می پرسیدید. البته توضیحاتم به نظر خیلی قانع کننده نیامد اما شما هم نتونستید دلیلی در رد دلایل من بیاورید. هر چند دیشب هم تاکید کردم نتیجه ی نهایی این تغییر الزاما در کوتاه مدت دلپذیر نخواهد بود.

قبل از اینکه بریم سر قرارمون با مارک با مامانم و خاله آذر و مامانت و بابات حرف زدیم و همه را خوشحال کردیم با این خبر خوبی که به خودمون رسیده بود.

خب! همونطور که گفتم تقریبا صبر و کوشش در راهی نزدیک به یک دهه داره به نتیجه میرسه. آرزو می کنم که این آغازی برای رسیدن به آرزوهای آتی مون باشه.

پیش به سوی کانادا!

۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

اینک کانادا


سه شنبه 23 فوریه ساعت چهار دقیقه مانده به 10 صبح. تازه رسیده بودم PGARC و مثل هر روز داشتم کتابم را بر می داشتم تا برم روی مبلها بشینم و درسم را شروع کنم که تو بهم زنگ زدی. چند دقیقه ی پیش از هم جدا شده بودیم. تو از روی پل به سمت ساختمان محل کارت می روی و من هم می آیم اینجا. تلفن که زنگ خورد، آن هم بلافاصله بعد از اینکه تو تازه رسیده بودی سر کار و من هم اینجا یاد مدتی قبل افتادم که صبح حا هر روز با خبر خوبی شروع میشد و البته روزهایی هم بود که باید بلافاصله میرفتیم و کاری را انجام می دادیم. اما به هر حال یادمه که قبلا هم بهت گفته بودم که این دوره هر روز صبح تو بهم زنگ میزنی و خبر خوبی می دهی.

اما امروز...

بعد از مدتها تلفن مثل قبل زنگ زد و تو مثل همیشه خوش خبر بودی.

ویزای کانادامون آمده.

دارم لبخند میزنم. با اینکه هیچ کداممون خیلی ذوق نکردیم و هیجان زده نشده ایم، اما خیلی خیلی خوشحالیم. بخشی از اینکه خیلی ذوق زده نیستیم بخاطر اطمینانی است که قلبا به انجام این کار داشتیم. اما وقتی آمدم پیشت تا با هم خوشحالی کنیم بهم یادآوری کردیم که هنوز پاسپورت هامون که برای تمدید رفته بر نگشته و هنوز جواب پلیس نیامده و می توانست که مسایلی نا خوشایند پیش بیاد. پس باید که شکرگزار و خوشحال باشیم. و هستیم. و خیلی هستیم.

آمدم پیشت تا با مادر حرف بزنیم و بهش این خبر خوشحال کننده را بدهیم که بسیار منتظرش هست. امیدوارم بتوانیم ببینیمش. دیروز و پریروز با هاش حرف زدم و حالش را که کمی سرماخورده بود پرسیده ام. اما نبود. یادم افتاد که قرار بود امروز با خاله آذر دکتر بروند. پیغام گذاشتم اما چیزی نگفتم چون می خواهم این خبر را تو به همه بدهی. این حاصل تمام زحمات و رنجهایی است که تو متقبل شده ای و من مثل همیشه تنها در حاشیه نشسته ام و نفع برده ام.

به مامانم زنگ زدیم. آن هم خانه نبود و برایش پیغام گذاشتم. به موبایل خاله هم زنگ زدم که باز هم کار با پیغام گذاشتن تمام شد. حالا امروز عصر بعد از انکه رفتی خانه کارت در آمده، به آمریکا و ایران باید زنگ بزنی و همه را خوشحال کنی.

سر کار که همکارانت خیلی خوشحال شده اند. گفتی که کیمبرلی بلافاصله گفته So now fuck the Iranian government. دیگران هم به سهم خودشون خوشحالی تو را سهیم شده اند. همیشه از داشتن این همکارانت خوشحال بودی. من هم بعد از اینکه اتفاقی با امیرحسین حرف زدم که داشت می رفت دنبال کار بگرده و کمی با هم گپ زدیم برگشتم PGARC و مارک را دیدم. به مارک گفتم و گفت بسیار خوشحالم و ممنون که مرا هم در خوشی این خبر سهیم کردی.

اتفاقا امشب قراره با مارک شام سه تایی بریم بیرون و اون راجع به سفرش به خاورمیانه و شروع آموزش زبان عربی با ما حرف بزنه.

خب! ن عزیزم. مثل همیشه. ممنونم از تمام زحماتت. حالا مانده پاسپورت هامون بیاد و برای گرفتن ویزا بفرستیمشون سفارت کانادا که گفته 5 تا 10 روز طول میکشه و عکس جدید با فورمت خاص هم خواسته. البته تا پایان ترم اینجا خواهیم بود. هم من و هم تو کلاس برای تدریس داریم و تو کار. احتیاج به جمع کردن کمی پول و پس اندازش داریم تا بتونیم بلیط بخریم و با کمی پول بریم کانادا.

برای پول دانشگاه - که امیدوارم بتوانیم پذیرش از جاهایی که براشون اقدام کرده ایم بگیریم- که هنوز هیچ ایده و چشم اندازی نداریم. ببینیم که چه خواهد شد. تنها چیزی که می دانم اینه که به قول تو خدا هرگز ما را در نگذاشته است.

پس به قول تو با امید و خوشی برای یک پرش دیگه باید آماده بشیم.

دیروز عصر بعد از اینکه من کمی سر درد گرفتم و دیدم درسخون نیستم و تو هم برای خرید می خواستی بری برادوی باهات آمدم تا من هم به سلمانی برم. رفتیم و بعدش برای خوردن یک قهوه رفتیم گلیب کافه ی "بدمنر" نشستیم پشت یکی از میزهاش بیرون و با هم گپ زدیم و از کانادا گفتیم و تو گفتی که به سفارت کانادا ایمیل زده ای که احتمال رسیدن نامه ی پلیس تا پایان ماه خیلی کم هست و درخواست تمدید دوباره ی وقت کرده ای. بهت گفتم برای دفتر وکیل مون در کانادا هم رونوشت بزن و امروز که رسیدی سر کار و قرار شد این کار را بکنی این ایمیل آمده. امیدوارم که دیگه نیازی به این نامه نباشه. هر چند که بعد زا اینکه تو با وکیل حرف زدی گفته نمیشه که کلا بی خیالش بشن چون به هر حال در فرمشون ذکر شده بوده و مهلت قبلی داده اند. اما معنی این نامه که برای ما داده اند و ما برای شما فرستاده ایم اینکه که ویزاهاتون آمده و عکس و پاسپورت هاتون را بفرستید و ویزای اقامتتون را به سلامتی بگیرید. البته تاکید کرده که قسط آخر پول دفتر ما را هم بدید.

دیروز که در "بدمنر" نشسته بودیم بهت گفتم دوست ندارم که طوری با دیگران حرف بزنی که به نظرشون بیاد از اینکه ما داریم اینجا را ترک می کنیم خیلی ناراحتیم چون کانادا را دوست نداریم. مسلما از ترک اینجا خوشحال نیستیم. اما از اینکه می تونیم برای یک پرش بلند دیگه و دوباره شروع کردن - البته با سختی های دوباره و اولیه ی کار- آماده بشیم چقدر خوشحالیم.

امروز هم بهت گفتم. گفتم ببین مارک، نیک، هریت و خیلی های دیگه که واقعا از نظر درسی و شخصیتی بچه های سطح بالایی هستند و اینجا هم آینده ی خوبی خواهند داشت به قول خودشون جرات ریسک و خطر نکردند و برای دکتراشون مانده اند کشور خودشون. البته که دانشگاه سیدنی در رشته های ما از جمله ی بهترینهای دنیاست اما به هر حال می دونیم که طبق گفته ی خود دانشجوها و اساتید ادامه ی درس در آمریکای شمالی برای همه ی اینها رویایی است. درسته که باید بریم و باز خیلی از کارها را از اول بکنیم. درسته که تقریبا هرچه کرده ایم اینجا، در آنجا چندان به حساب نمیاد. درسته که باید چند سال اضافه تر درس بخونیم چون سیستم فرق می کنه. درسته که باید زبان فرانسه بخونم و تو هم دوباره باید فرانسه ات را بازبینی کنی و درسته که باید برای یک محیط کاملا متفاوت و یک زندگی دیگه خودمون را آماده و مصمم کنیم. اما هر دو باور داریم که زندگی یعنی همین. یعنی در راه بودن. و ما چقدر خوشبختیم که در راهیم. چون زندگی یعنی دایما کندن و ساختن و دوباره از اول شروع کردن. زمین خوردن و یاد گرفتن و یاد دادن.

درسته که باید این زندگی و تجربه های دوست داشتنی اینجا را پشت سر بگذاریم. اما یادمون باشه که ما از جمله خوشبخترین آدمها بودیم که امکان تجربه کردن اینجا و زندگی 4 ساله ای را در اینجا داشتیم و حالا با جهانی متفاوت از گذشته وارد کشوری خواهیم شد که قرار است حقوقی را برای شهروندانش لحاظ کنه. حق زیستن، فکر کردن، خواستن و رد کردن. حق مقاومت کردن.

فردا که میرویم، به عنوان دو انسان کاملا متفاوت از آنچه که قرار بود پیشتر از اینها باشیم - قبل از تجربه ی استرالیا و دانشگاه سیدنی - پا به انجا خواهیم گذاشت. باشد که برای آنجا و اینجا و ایران و در یک کلام برای بشریت و انسانیت مفید فایده واقع شویم. باشد که یاد بگیریم و یاد دهیم آنچه که حقیقت نام دارد.

شاید که روزی به قول تو دوباره برگشتیم. شاید که این سخن حکیمانه در مورد ما مصداق کاملی یابد که برای انکه بدستش بیاوری باید از دستش بدهی. و ما در آستانه ی بدست آوردن فرصتی دیگر هستیم. و ما شکرگزار این همه اتفاق نیک و به غایت خوب هستیم و خواهیم بود.

و ما خوشحالیم و بسیار خرسند از اینکه دوباره آغاز می کنیم. و شکرگزاریم از اینکه چنین خبر خوبی نصیبمان شد.
و من ممنون همیشگی تو هستمو مثل همیشه. و نه فقط برای این خبر و برای اینکه ویزاها رسیده. من همیشه مدیون توام. عشق جاودان من.

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

توتور مایکل شدی


امروز دوشنبه 22 فوریه هست و نیم ساعت دیگه با هم پایین ساختمان "جن فاس راسل" قرار داریم تا بریم استخر. ویکند خوبی داشتیم و آرام گذشت.

جمعه شب که با هم نشستیم و فیلم Te Boys are Back را دیدیم و لذت بردیم و شنبه صبح بعد از خوردن صبحانه در دندی به خانه برگشتیم و تو شروع به درست کردن شام و آماده شدن برای عصر شدی و من هم خانه را تمیز کردم. عصر "دین" با همسرش ایوانا و دوتا بچه هاشون آمدند. "پیتا" که دو سالشه و "میا" که چهار ماهه هست. خوش گذشت. دور هم نشستیم و من کمی با پیتا بازی کردم و تو هم میا را بغل کردی تا مامانش بتونه چیزی بخوره. خیلی بچه های آرام خوبی بودند.

خود دین و همسرش هم آدمهای حسابی و خانواده ی دوست داشتنی هستند. آنها که چندین بار گفتند خیلی بهشون خوش گذشته و این اولین باریه که بعد از مدتها رفته اند خانه ی کسی. چون اکثرا بخاطر بچه ها نمی تونند خانه ی کسی بروند. تو برای شام علاوه بر سالاد الویه ته چین بسیار خوشمزه ای درست کرده بودی که روش دم کردن برنجش را با ایده ای که از برنامه ی "جمی اولیور" برای غذای چینی گرفته بودی طبخ کرده بودی و بسیار خوشمزه شده بود. آنها هم خیلی خوششون آمده بود. ساعت از 9 شب گذشته بود که بعد از چهار ساعت دور هم بودن گفتند که باید برای خواباندن بچه ها بروند.

بعد زا رفتن آنها بلافاصله تو ظرفها را شستی و من جارو زدم و دیگه تا خوابمون برد ساعت نزدیک به 12 شده بود. یکشنبه ابتدا به دلیل گرما قرار شد بریم بیرون و جایی نزدیک آب بشینیم و نهاری بخوریم و کتابهامون را بخوانیم. اما همینکه برای صبحانه رفتیم بیرون من متوجه شدم تو خیلی انرژی نداری و سر حال نیستی. بعد از صبحانه برگشتیم خانه و تو که حالت سرما خوردگی داشتی چند ساعتی استراحت کردی و بعد از اینکه عصر بیدار شدی حالت رو به راه شده بود.

البته من بعد از نشستن چند ساعته روی مبلهای خانه که خیلی برای من کوتاه هستند و درس خواندن زانو دردی گرفته ام که هنوز هم ادامه داره و امروز را هم تا اینجا به خودش معطوف کرده. امیدوارم بعد از استخر بهتر شده باشه. به هر حال دیگه 36 سالمه - وای که باورم نمیشه!- و بدون ورزش و نظم با این همه نشستن هر روزه خیلی هم نباید انتظار شق القمر داشته باشم.

دیشب فیلم A Prophet را از سینمای فرانسه دیدیم که به انتخاب مجله ی Sight & Sound جزء بهترین فیلمهای سال بود. فیلم بدی نبود اما خیلی هم خاص نبود ضمن اینکه کمی هم رگه های نژادپرستی - به نظر من البته- داشت. قبل از خواب پرفسور هامفری برای توتوریال به تو ایمیل زده بود و گفته بود یک کلاس روز دوشنبه ساعت یک برای تو کنار گذاشته. البته ترجیحت این بود که دوتا باشه اما برای رزومه ات که فرقی نمی کنه. بهت گفتم ناراحت رد کردن آن دو تا کلاس در درس مطالعات جنسیت نباشی که گفتی اصلا چون به حوزه ی کاریت نمی خورد.

من هم دارم کم کم آماده ی نوشتن مقاله ام میشم. البته این ده دوازده روز آینده هم همچنان به خواندن صرف می گذره اما باید با شروع ترم و قبل از اینکه خودم را با یک عالمه دانشجو مواجه کنم کار اولیه و طرح مقدماتی نوشته ام را آماده کرده باشم. این روزها دارم هابرماس می خوانم و خیلی هم لذت نمی برم. هر چند اهمیتش برای کار من بسیار بالاست و باید باهاش یک جوری کنار بیام.

خب! پاشم بیام سر قرارمون که باید بریم بعد از دو روز ورزش نکردن، استخر.

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

چهار ساعت تدیس در هفته


جمعه عصر هست و هفته ی بعد آخرین هفته از تعطیلات تابستانی در اینجا. از دو هفته ی دیگه کلاسهای من و تو شروع میشه. مایکل که به تو قول حداقل یک کلاس را برای تدریس داده و آنت هم امروز که تو استخر بودیم زنگ زده بود و پیغام گذاشته بود که بین یک روز و دو کلاس و دو روز و چهار کلاس انتخاب کن. با اینکه هر دو کمی شک داشتیم که آیا چهار تا کلاس باعث خستگی و از اون مهمتر عقب افتادن از درس و مقاله ی خودم میشه یا نه، اما در آخرین لحظه قرار شده که دو روز تمام و چهارتا کلاس را بردارم.

درسته که در رزومه و سابقه ی رسمی آدم خیلی فرقی نمی کنه که در طول یک ترم چند ساعت درس داده ای، اما به قول تو مزیتهاش از نظر تجربی برای خودم خیلی بیشتر و مهمتره. فقط می مونه تنظیم وقت که به کارهای خودم و درسم هم برسم که باز مثل سال پیش نشه. یک ترم رفتم آپن و کار کردم اما از درس و کار اصلیم باز موندم.

راستش را بخواهی درسته که خیلی پولش هم به چشم ممکنه نیاد اما فعلا برای من و تو که به سلامتی راهی کشور دیگه ای هستیم و دستمون واقعا خالیه همین هفته ای دویست سیصد دلار هم نعمته. به هر حال فعلا که داریم خرج می کنیم و خیلی هم کنترل نمی کنیم، شاید از این نظر هم برداشتن چهار ساعت تدریس بهتر باشه.

یاد ایران افتادم که قبل از آمدن در کتابکده ی زنان فلسفه درس می دادم. اولش قرار بود یک روز - پنج شنبه- و آن هم دو ساعت باشه آرام آرام کار کشید به دو روز و پنج ساعت و آخر سر برای اینکه دوره را با اضافاتی که انها می خواستند و واقعا مشتاق شنیدنش بودند شده بود چهار روز در هفته و هر بار هم حداقل سه ساعت. یادته شبی که برای خداحافظی دور هم جمع شده بودیم گفتند قصد داشتند روی خودکارهایی که به یادگار سفارش حکاکی رو بدنه شون داده بودند بنویسند کلاسهای فلسفه اول پنج شنبه اما بعد دوشنبه بعدترش چهارشنبه و سه شنبه و شنبه.

به هر حال دوره ای بود و یادگارش با آدم می مونه. این هم از این دوره که امیدوارم برای هر دومون خوب و عالی پیش بره. از نیک و مارک هم پیشنهاداتی برای اداره ی هر چه بهتر کلاس گرفتم. مارک که خیلی مطمئنه که کلاس من خوب و دلپذیر برای داشنجوها پیش میره. امیدوارم که اینطور باشه. به هر حال برای پر کردن ضعفهای شخصی و گپهای درسیم باید کمی خلاقیت به خرج بدهم و کلاس را با کارها و برنامه های متنوع دقیقتر و بهتر پیش ببرم.

تو که خدا را شکر مشکلی نداری و مطمئنا عالی پیش میری. البته مایکل هنوز جواب ایمیل دو روز پیش را بهت نداده اما بهت گفتم که خیالت راحت میدونی که قولش را بهت داده و حتما داره برنامه ی درس و لکچرهاش را تنظیم می کنه.

اما از دیشب بگم. امدم خانه و با هم رفتیم سینما و تا نیک برسه رفتیم داخل سالن و جای خوبی گرفتیم - البته خیلی هم شلوغ نبود- تا نیک رسید و فیلم شروع شد. نیک گفت فیلم وحشت آوری بود و نکاتی داشت که خوشش آمده بود و البته چیزهایی که به دلش نچسبیده بود. تو اما خیلی فیلم را دوست داشتی با اینکه هر دوتا تو - از آنجایی که من وسط نشسته بودم کاملا مسلط به واکنشهای شما بودم- سر بعضی از صحنه های انفجار بد پریدید بالا. اما ایده ی فیلم برات جالب بود، نیک هم از ایده ی فیلم بدش نیامده بود. خب! نمی خوام بگم که من کلا از فیلم و ایده اش خوشم نیامد اما خیلی روی فیلم بابت شرایط آمریکا در عراق مانور داده بودند و انتظارم بالاتر بود. از ایده اش هم اگه بخوام بگم - همونطور که بعد از فیلم به شما دوتا گفتم- به نظرم با جزیی کردن داستان و تقلیلش به شرایط چند سرباز در عراق کلا زاویه ی درست انتقادیی که می تونست داشته باشه و اصلا نداشت را از دست داده بود. اینکه بالاخره پرسش از خود و شرایط مبنی بر اینکه چه کسانی دارند از این جنگ و شرایط سود میبرند به هر حال باید برای قهرمانان فیلم - تا درجه ای حداقل- مطرح باشه.

درسته جنگه و ضرورتهای لحظه ای و خاص خودش را داره. اما کلا اینکه چرا اینجاییم و چرا می کشیم و کشته میشیم باید توسط کارگردان و نویسنده دیده بشه. به هر حال همیشه در هر نزاعی اگه نه کاملا یک طرف، اما هستند کسانی که منتفع از خون دیگران میشن.

بعد از فیلم هم رفتیم کافه چینکوئه و تو یک بشقاب نان و زیتون سفارش دادی و نیک سالاد گرفت و رفت از آن طرف خیابان هم آبجویی برای خودش خرید و آمد. من میل به چیزی نداشتم و در حرفها مشارکت کردم. بجاش اما امروز تا اینجا خودم را با خوردن چیزهای مختلف مثل شیرکاکائو و بیسکویت و ... در کنار صبحانه که به پیشنهاد تو رفتیم "کمپس" و نهار که سالاد بود خفه کردم و انگار نه انگار دارم ورزش می کنم که کمی اوضاعم درست بشه.

چندباری هست که برای رسول ایمیل زده ام و جوابم را نداده. دیشب تو گفتی شاید از اینکه بهش زنگ نزده ای ناراحته. نمی دونم اما بعید می دونم اینطور باشه. به هر حال ممکنه بابت اینکه نظرم را از آهنگی که در ساختنش با دوستانش مشارکت داشته خواسته بود و براش نوشته ام در موردش با هم حرف خواهیم زد کمی دلخوره. هر چند بعید می دونم و البته هم تو و هم من خیلی از کاری که فرستاده بود بخصوص کلیپش خوشمون نیومد.

فردا عصر قراره "این" با همسر و بچه هاش برای شام بیان خونه مون. تو بعد از کار رفتی برادوی خرید و احتمالا براشون ته چین درست می کنی. آدم خوبیه و درمورد درس و تزش که درباره ی فلسفه اخلاق هست جدی به نظر میاد.

احتمالا این دو روز را خانه هستم تا دوشنبه. امروز خیلی مپبت درس نخواندم و بخصوص بعد از استخر را این روزها برخلاف صبح ها به راحتی از دست میدم. از هفته ی آینده باید متمرکزتر و بهتر کار کنم. بخصوص اینکه از حالا می دونم حداقل دو سه روزم از دو هفته ی دیگه کاملا بابت کلاسهام پر خواهد بود.