۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

سلام بر عشق


آخرین روز سال. 31 دسامبر 2009. ساعت هفت و ربع عصر هست و من خانه ام و تو داری بعد از یک بعد از ظهر تمیز کاری خانه دوش می گیری. من زیر تخت و شیشه ها را تمیز کردم و تو گردگیری کردی و نهار درست کردی و ... حالا هم من لباس پوشیده آماده ام تا تو از حمام بیرون بیایی و من برای کمی قدم زدن برم بیرون.

قراره فردا با هم بریم "گلیب بوکس" تا من برات سال نو برات کتاب The Road را بگیرم که دیشب مارک بهمون خیلی توصیه اش کرد. دیشب قبل از اینکه بریم بار سر کوچه تا با مارک قبل از رفتنش به سفر گپی بزنیم و روحیه مون را بهتر کنیم. اما قبل از اینکه بریم با بیتا که حرف زدی تا از شب قبل تشکر کنی گفت تمام روز را بیمارستان بوده و ناصر هم بستری شده. خیلی جا خوردیم. البته گفت که حالش خوبه اما ترجیح داده اند که در بیمارستان نگهش دارند تا مطمئن شوند مسئله ای نیست.

امروز صبح رفتیم دیدنش. خدا را شکر خوب بود. البته کمی بابت رژیم گرفتن و نخوردن و بد خوابیدن و ... که مشخصات ناصره ضعیف شده و بعد از سرماخوردگی و آنتی بیوتیک افتاده. به هر حال الان که دارم این را می نویسم خدا را شکر مرخص شده و خانه هست و امیدوارم حال همه ی مریض ها و ناخوشها خوب بشه در این سال جدید. ضمن اینکه ناصر و بیتا خیلی هم ذوق سفر دو هفته ی آینده شون را به ایران دارند.

اما امسال که در آخرین ساعتهاش هستیم.

سال سخت و پرفشاری بود. سال موفقیت ها و نگرانی ها. سال امیدها و بیم ها. سال چشم انتظاری به خصوص برای ایران. سالی که مطمئنا در آینده ی همه مون خیلی نقش خواهد داشت و به یاد خواهد ماند.
برای من و تو اما؛
سالی بود که کار کانادابه مراحل حساسش رسید. سال موفقیت درسی، سال سخت و البته مهم.
تردید من برای ادامه ی "آنرز" و رفتن به مستر.
مصاحبه ی سخت اول در سفارت.
تز نوشتن تو در هفت هفته.
یک سال کار تمام وقت تو و تامین مخارج زندگی.
مهمان داری با بیتا، مامان ها و بابات و خاله ام و جهانگیر در طول پنج ماه از سال در این خانه ی نقلی.
چاپ مقاله ی تو.
قرارداد برای نوشتن یک فصل کتاب که البته برای تحویلش تا یک هفته ی دیگه وقت داری.
گرفتن گلدن کی.
کاندید شدن برای مدال دانشگاه.
سخنران مهمان شده من و تو.
کنفرانس های خوب و زیاد رفتن.
سفر به نیوزلند.
گسترش شبکه ی آکادمیک و دوستان.
دعوت به پراگ.
رد شدن اسکالرشیپ.
دوستی پر آینده با باب گودین.
مصاحبه ی امنیتی چهار ساعته در سفارت.
نوشتن مقالات مختلف در جاهای مختلف و بازتاب مناسب.
و به یک معنا و از همه مهمتر، داستان ایران که بسیار سخت و دلخراش اما به مراتب پرامید پیش میره.
پس به امید یک سال بسیار موفقیت آمیزتر و البته با ثمرتر.
ما به انتظار بهترین ها باید بهترین تلاش مون را بکنیم و قراره این کار را بکنیم.
به امید و با تلاش
به نام زیبایی
به نام تو
به نام عشق که جهان را، تاریخ را و تقدیر را تغییر میدهد.
این آغاز دوره ای تاریخی است.
سلام بر آغاز
بر کلام
بر عشق

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

گذر از نقطه ی بی بازگشت


هیچ وقت نمیشه کاملا مطمئن بود. در حالیکه تا دو روز پیش اوضاع و برنامه هامون بد نبودند از دو روز پیش به این طرف با توجه به داستان عاشورا و بعد از چند ماه کشته شدن دوباره ی مردم در خیابانها اوضاع و روحیه مون بهم ریخت. پریشب که تا ساعت 4 صبح بیدار بودیم و با ناباوری اخبار را دنبال می کردیم و بعد از دو سه ساعت خواب و بیداری دوباره پاشدیم و نشستیم پای اینترنت. با اینکه گفتم بریم از خونه بیرون و رفتیم اما تاثیر در حالمون نکرد. به هر حال نگرانی و آشوب فکری امان را از آدم می گیره.

عصر بود که دیدم کترین تیلور برام ایمیل زده که اگه فرصت داری چیزی برمون بنویس. خلاصه با اینکه برخلاف انتظارم خیلی سخت و کند پیش رفت و اصلا فکرم متمرکز نمیشد چیزی نوشتم و تو نشستی کمکم کردی تا بهتر و واضح تر بشه و فرستادیم برای الا که گفته بود صبح که بیدار شم ادیتش می کنم. وقتی داشتیم می رفتیم که بخوابیم ساعت از 3 صبح هم گذشته بود درست مثل شب قبل.

الا پیش از ظهر متن را برامون فرستاد و ما هم ایمیلش کردیم برای کترین و ازش بابت اینکه فضایی به اوضاع ایران در شبکه شون میده تشکر کردم. تم اصلی داستان این بود که این وقایع آغاز تازه ای برای دوطرف خواهد شد و احتمالا ما شاهد عبور از نقطه ی بی بازگشت هستیم. ضمن اینکه به نظر میرسه در شرایط فعلی بخش تندرو به این نتیجه رسیده که با هل دادن جامعه به سمت رادیکال شدن حداقل برای کوتاه مدت اوضاع به نفع آنها تغییر می کنه. فکر کنم که جواب پرسش "چه کسی از این وضعیت سود بیشتری خواهد برد؟" فعلا دولت باشه.

دیشب هم رفتیم خانه ی ناصر و بیتا که از مدتها قبل قرار بود یک شب بریم پیششون. ناصر سرماخورده و بی حال بود اما هرچه اصرار کردیم که بی خیال کباب درست کردن بشه نشد و خلاصه تا دیروقت نشستیم. باز هم دیر خوابیدن و بد خوابیدن امروزمون را هم تحت تاثیر قرار داده و با اینکه الان ساعت درست 12 ظهره و من آمدم دانشگاه و تو هم با همت عجیب گفتی میری استخر و رفته ای، اما خیلی رو فرم نیستیم.

امشب قراره مارک را ببینم و کمی با هم گپ بزنیم. کتاب "کمبریج کامپنیون ازرا پاوند" را هم براش هدیه می بریم. دوست خوب و قابل احترامیه.

بعد از استخر قراره بهم زنگ بزنی برای خرید بریم برادوی و بعدش هم برگردیم خانه. با اینکه برنامه داشتیم که درس بخونیم و ورزش کنیم و استراحت و با انرژی سال را شروع کنیم، فعلا که اوضاع روحی مون جالب نیست. امیدوارم در این چهار روز باقی مانده بتونیم هم نوشتنی هامون را به سامان کنیم و هم روحیه مون را مناسب.

۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

شمارش معکوس


یکشنبه 27 دسامبر، یک روز ابری، مثل دیروز که تمام روز باران و ابر بود. تازه رسیده ام دانشگاه. با هم بعد از صبحانه در دندی پیاده آمدیم تا دانشگاه و راجع به خانواده و نحوه ی راه بردن زندگی مون بین انتظارات بجا و نابجای خانواده مون حرف میزدیم. راجع به اینکه خیلی برامون عزیزند، اما نه ما وظیفه داریم جهان بینی آنها را تغییر دهیم و نه آنها در مورد برخی خصوصیاتشون عوض بشو هستند - اگر که کلا چیزی در این سن و سال تغییر بکنه.

تو پیاده رفتی تا برادوی که فیلمی را که دیروز گرفتیم و دیدیم - ویکتوریای جوان- را پس بدهی و از انجا هم بری شهر تا اگر یک روز بعد از "باکسینگ دی" هنوز جایی حراج بود کفش برای خودت بخری. قرار شد کفش طبی خوب و مناسبی بخری و نه یک چیز ارزان اما غیر مفید.

تمام دیروز را به غیر از خرید مایحتاج خانه از برادوی در خانه بودیم و برگشتنی از برادوی به دانشگاه هم سری زدیم که کاملا سوت و کور بود و البته ناصر و بروس در PGARC بودند. نشستیم و کمی با هم گپ زدیم و درباره ی حوادث احتمالی در تاسوعا و عاشورا و اینکه آیا رژیم توان کنترل و سرکوب همه را و تا کجا خواهد داشت حرف زدیم. خوشحالم که ناصر برخلاف قبل کمتر از ناامیدی و یر براه شدن مردم حرف میزنه و حالا کمتر به پیش بینی روزهای اولش مبنی بر اینکه چهار سال دیگه باید برای امثال لاریجانی بجنگیم دفاع می کنه. البته همه چیز هنوز قابل رویت نیست و نمیشه کاملا خوش بین بود. اما من نسبت به رخداد "بدیویی" ظهور جامعه ی مدنی بسیار امیدوار و خوش بینم.

خلاصه از اینجا که برگشتیم خانه و نهار خوردیم و فیلم که دیدیم، افتادیم به جان خانه و سری دوم مرتب کردنها. من کشوهام را مرتب کردم و تو هم لباس ها را دسته بندی کردی و نتیجه اش شد، هفت کیسه ی بزرگ لباس برای "دونیشن". امروز چهارتاش را بردیم و احتمالا فردا بقیه اش را. بیشتر از نیمی از لباس ها کاملا نو بودند. یا نپوشیده شده بودند چون ما لاغر شده ایم تو این سالها، یا دم دست نبوذدند و بخاطر کوچکی جا همیشه تو چمدان زیر تخت مانده بودند. خلاصه که به قول تو آدم حس خوبی بهش دست میده. تو که کاملا حرف مادر را تکرار می کنی که به قول مادر آدم وقتی چیزی به مجموعه اش اضافه میشه باید چیزی را ببخشه و بذار کنار.

سر میز صبحانه که بودیم حرف از مادر که شد تو باز هم اشک تو چشمای قشنگت جمع شد و من گفتم که اگر برای کنفرانس دانشگاه شیکاگو به تو ویزا دادند باید شده برای چند روز کوتاه بری و به مادر سر بزنی. بعیده که به من ویزا بدن، اما شاید برای تو شانسی باشه. به هر حال امیدوارم بتونیم از ته دل خوشحالش کنیم.

دیشب که تا دیر وقت نشسته بودم تا اخبار ایران را دنبال کنم، کمی از خاطرات سرکوهی درباره ی کانون نویسندگان را به همراه بعضی نقدها مثل براهنی، کوشان، حسام و کردوانی و یکی دو نفر دیگه را خواندم و باز هم از اینکه ما حتی تا این اندازه دچار اعوجاج فکری و حب و بغض و مسایل فردی و مشکلات جانبی هستیم متاسف شدم. اینکه هر کسی تنها سعی در دفاع - توجیه- خودش داره و اکثرا از نام دیگران مایه می گذارند و ... . البته شک دارم اگر خود من هم در آن سطوح بودم و در آن زمانه بی خطا و بی اشکال پیش می رفتم و نمونه ی کاملا متفاوتی از دیگران میشدم. اما برای منی که دیگه به بسیاری از وجوه جوان محسوب نمی شوم، بسیار ی از این حرفها و رفتارها از بسیار ی از این بزرگان فرهنگی مون غمگین کننده است. یادم به داستاهای یک سال و اندی پیش رادیو زمانه و آدمهاش افتاد و بعد بساری از نمونه های مشابه در سایر حوزههای فرهنگی- هنری که به واسطه ی کارم سالها در ایران باهاشون آشنا بودم.

خیلی مهمه که بدونی سطح پروازت چیه و تا چه اندازه از خودت انتظار واقعی داشته باشی. کاری که حتی امروز هم درمورد خودم نمی کنم.
به آینده امیدوارم، و امید دارم که تو ار بتوانم از رفتار و کردارم خوشحال و سرافراز کنم.
به دوره ای که شانس و اقبال با خرفات و بازی با اعداد برایم دلچسبه. تنها باید همت کرد و تلاش. به یازده سال پیش رو باید امیدوار باشم. به دوره ای که تنها سه روز دیگر به آغازش برایمان مانده. به 2010 تا 2021.

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

کریسمس


سلام! جمعه 25 دسامبر و روز کریسمس هست. ساعت 10 و نیمه و تو تازه از حمام بیرون آمدی. صبحانه مون را خوردیم و بعد از اینکه ساناز با تو تماس گرفت که امشب برای اولین بار بریم خونه شون و من گفتم نه، قراری باهاشون نذاشتیم و حالا دوتایی با هم بعد از دو سه روز که مامان و بابات به سلامتی رفتند دبی و امروز هم راهی تهران می شوند تنهاییم.

تلفن هم الان زنگ زد و خاله آذر هست که برای احوالپرسی زنگ زده. امروز تولد مامانم هست و دیروز باهاش حرف زدیم. براش ناراحتم. امیدوارم حالا که با رفتن امیرحسین تنها شده و قصد داره با یکی از دوستانش هم خانه بشه حداقل روزهای آرام و بهتری برای این سالها و این دوره ی زندگیش داشته باشه. با مادر و روحیه ی مادر که به قول تو هیچ کسی قابل قیاس نیست اما مامانم متاسفانه خیلی روحیه اش در این سالها تلختر و انزو طلب تر شده. نمی دونم چی کار می تونم براش بکنم، اما واقعا سرنوشت عجیب و ناراحت کننده ای داشته. امیدوارم این دوره از زندگیش بهترین و زیباترین دوره ی زندگیش باشه.

مامان و بابات هم سه شنبه شب رفتند. باهم رفتیم فرودگاه و با اینکه مامانت خیلی بار داشت و مجبور شد خیلی از چیزهاش را اینجا بذاره و اصلا نبره اما با این حال شانس آوردیم و خانمی که بلیطها را و بارشون را کنترل می کرد آسان گیر بود و حدود 12 کیلو اضافه بار را به سه کیلو جریمه تخفیف داد.

این دو روز آخر که با هم بودیم، بابات بخاطر کارهاش کمی گرفته و فکرش مشغول بود. یکی دوباری هم به من و تو گیر داد. اول هفته آقای منتظری فوت کرد و شبها تا دیر وقت و نزدیک های صبح می نشستیم و اخبار را از طریق اینترنت دنبال می کردیم. اوضاع و احوال ایران خوب نیست، اما به چشم من آینده روشنه.

برای این مدت قراره کمی استراحت روحی و جسمی کنیم، کمی درس بخوانم و تو هم که باید مقاله ات را برای کتاب دانشگاهی و درسی جنبشهای مدنی و رسانه ها بنویسی.

این دو روز که از رفتن مامان و بابات گذشته کمی استراحت کرده ایم، اما هنوز هم برای کارهامون و هم برای استراحت خیلی باید وقت به خودمون بدیم. سه شنبه بعد از اینکه از فرودگاه برگشتیم نسبتا زود خوابیدیم. چهارشنبه از صبح تا ساعت یک افتادیم به تمیز کردن خانه. البته هنوز پنجره ها و زیر تخت و ... مونده اما تمیز کاری اولیه را کرده ایم. بعدش رفتیم QVB تا فیلم جشن فارغ التحصیلیت را از نیکولو بگیریم. نشستیم و کمی گپ زدیم. ما نهار خوردیم و اون آبجو و رفت برای تعطیلات سمت بریزبین پیش مادر و خواهرش. بیچاره هنوز بابت بهم خوردن نامزدیش با اینگیرید به قول خودش گیج و منگه.

پیاده برگشتیم تا برادوی و البته با توجه به گرما و خستگی صبح سردرد گرفتیم. من دو سه تا زیر پیراهن لازم داشتم که خریدیم و تو هم یک مایو می خواستی. شب با هم نشستیم و فیلمی دیدیم و زود خوابیدیم.

دیروز پنج شنبه هم صبح بعد از رفتن به دندی و خوردن صبحانه، با هم رفتیم بانک در برادوی، و بعد از پس دادن فیلم دیشب Hoax من رفتم گلیب به چرخیدن در کتابفورشی ها و البته با ناپرهیزی چندتا کتاب هم از فوکو و بنیامین گرفتم و تو هم رفتی استخر. بعد از استخر من که رفته بودم PGARC بهت زنگ زدم که بیا بریم دوباره برادوی. من برات یک تقویم خریده بودم و می خواستم خودت هم ببینی و بپسندی. از بس بابت خرج کتابها عذاب وجدان داشتم که نگو. به هر حال تو دایما بهم میگی که من دانشجوم و باید کتاب بخرم، اما واقعیت این نیست. تو همیشه بابت هر کاری که من می کنم بهم می خواهی روحیه و پشتوانه بدهی.

بعد از برگشتن از برادوی به نیوتاون رفتیم و برای این یکی دو روز که تعطیله خرید کردیم و برگشتیم خانه. دیشب هم که شب کریسمس بود بهت گفتم بیا بریم بیرون یک قدمی بزنیم. رفتیم و یک شیرکاکائو خوردیم و فیلم گرفتیم و برگشتیم.

تو این مدت یکی از فیلمهای خوبی که دیدیم "درباه ی الی" بود که دیروز بردم برای ناصر تا آنها هم ببینند. خیلی خوشم آمدم، به نظرم پس از مدنها یک اتفاق خوب در سینما بود. بلاخره از فرهادی و مانی حقیقی هم انتظار کار خوب میره.

خوب این چند روز را قراره علاوه بر کارهای خانه و در آرامش گذراند، به درس و برنمه ریزی هم وقتی اختصاص بدیم. امیدوارم برای آغز دوره ی 11 ساله ی جدید پیش رو، که تازگی به فکرش افتاده ام و دارم براش برنامه ریزی می کنم، شروع مناسبی را داشته باشم و باشیم.

قراره از سال جدید یعنی 2010 تا خود 2021، آدم دیگری را بسازم و بسازیم.
امیدوارم.

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

مستر دوم و جشن تازه


قبل از اینکه از یک هفته ی گذشته بنویسم باید بگم مهمترین اتفاق این هفته ی پر داستان چی بوده. برگزاری جشن فارغ التحصیلی تو در حضور بابات و مامانت که خیلی بهت احساس افتخار داشتند. الان هم که دارم این نوشته را می نویسم یک شنبه 20 دسامبر ساعت 10 و نیم صبحه و بابات تازه داره از خواب بیدار میشه و ماانت داره باهاش صحبت می کنه. تو هم دوش گرفته ای و داری در اتاق به کارهات میرسی. من هم صبح زودتر از بقیه بیدار شدم و کمی با این چند جلد کتابی که بابات برام آورده بازی کردم و حمام رفته ام و احتمالا امروز را با توجه به سرماخوردگی سخت مامانت و هوای ابری به موزه و فضای سر بسته ای خواهیم رفت. اما بذار از دوشنبه ی پیش به ترتیب روزها بنویسم - و البته طبق معمول نوشته های با تاخیر گذشته با کلی خلاصه کردن و ... - تا به امروز برسیم.

دوشنبه صبح با هم رفتیم برای ویزای استرالیا به کلینیک پزشکی تا مدارک و آزمایشات پزشکی مون را انجام بدهیم. برخلاف پیش بینی مون کارها زودتر تمام شد و من رفتم PGARC و تو هم سر کار. ظرف این هفته ی گذشته حتی یک قدم هم برای درس و تزم بر نداشتم و همه اش به بازی و بطالت و ... گذشت. خلاصه که مهمتر از همه در این هفته کارهای پزشکی کانادا و استرالیا، آمدن بابات و جشن تو بود.

سه شنبه صبح باید برای آزمایشات پزشکی و مدیکال کانادا می رفتیم. دکتر پیرمردی بود که خیلی خوش اخلاق و با روحیه بود بعد از چک آپ رفتیم عکس ریه دادیم و آزمایش خون که طبق معمول خانمی که نمونه ی خون می گرفت زد و دست تو را کبود کرد. عکس رادیولوژی را هم چون دکترش نبود قرار شد خودشان فرداش برای مطب دکتر "وکس" بفرستند.

خلاصه بعد از آزمایشات دوتایی با هم رفتیم نهار در سیتی خوردیم و تو سالاد و ساندویچ گرفتی و من هم ساندویچ با آبجو. جای جالبی بود رستورانی که رفتیم. در فضای کاملا اداری و بین ساختمانهای بلند محیط متفاوتی بود. بعدش برگشتیم دانشگاه و تو عصرش با مامانت رفتی استخر.

چهارشنبه با تو زود برگشتم خانه از بس که برای درس خواندن و انجام یک کار مفید بی حوصله بودم. دوبار تا برداوی رفتم تا یک فیلم بگیرم و برگردم دانشگاه ببینم که با بی حوصلگی از این کار منصرف شدم. پنج شنبه صبح تو رفتی سر کار، من و مامانت با اشتباهی که بابات در دادن شماره ی پرواز کرده بود با دو ساعت تاخیر رفتیم فرودگاه دنبال بابات که خسته رسیده بود و در فرودگاه منتظرمون نشسته بود. وقتی برگشتیم خانه مامانت علی رغم اینکه بهش گفته بودیم بی خیال این استخر بشه با این حال سرماخورده ای که داره، اما از آنجایی که خودش را دکتر می دونه و دکترها را قبول نداره اصرار داشت که این سرماخوردگی نیست و رفت. من هم منتظر نشستم تا بابات که بیدار بشه برای نهار و دیدن تو بیاد دانشگاه. بابات که بعد از چند ساعت خواب گفت نه خسته ام و نمی تونم بیام و البته حق هم داشت. من آمدم سر قرارمون در دانشگاه و کافه پارما که مامانت هم استخر آمد و از قیافه اش معلوم بود که حسابی خواهد افتاد. البته گفت که نخیر! من گرمیم کرده و سرما نخوردم. همین بس که از پنج شنبه شب تا امروز ما داستان سرفه و تب و لرز مامانت را داریم و بلاخره قبول کرد که بله سرما هم شاید خورده باشم اما گرمیم هم کرده. البته حالا که بنده ی خدا داره آنتی بیوتیک می خوره و سختی مریضی را تحمل می کنه. هر چند که خیلی به بابات گیر میده و دیشب تو بعد از اینکه از بیرون برگشتیم و دیدم مامانت که زودتر گفت من میرم خونه و استراحت می کنم با همان لباس بیرونش نشسته پشت فیس بوک و وقتی ما رسیدیم گفت می خواستم بهتون زنگ بزنم که برام کدو بگیرید. خلاصه اینکه برای خرید دوباره تو بابات رفتید بیرون و ساعت 10 شب بود که با سفارشات مامانت برگشتید.

اما بگم که بابات که به سفارش مامانت گردو آورده بود نتونست گردوها را داخل بیاره و در گمرک گردوها را دور ریخته بودند. برای من هم که زحمت کشیده بود و چند جلد کتابی که خواسته بودم را آورده. پنج شنبه بیشتر به استراحت بابات و رفع خستگیش گذشت و البته بدتر شدن سرماخوردگی مامانت و دنبال کارهای گرفتن "مانی اوردر" برای به سلامتی ویزای کانادا رفتیم و خودمون را برای مراسم فرداش و فارغ التحصیلی تو آمده کردیم.

جمعه برخلاف دفعه ی قبل که مامانت از بس دیر کرد تا دیر رسیدیم به "گریت هال" این بار با اینکه باران می آمد و اتوبوس های سیدنی در اعتصاب بودند ما با تاکسی سر وفت رسیدیم. من برات یک دسته گل گرفتم و نیکولو که خیلی لطف کرده بود و آمده بود ر به مامان و بابات معرفی کردم، البته مامانت که قبلا دیده بودش اما چون زیر باران خیس شده بود و با شلوار کوتاه آمده بود اولش بابات کمی سرد باهاش برخورد کرد، اما دیگه آخر مراسم از بس با هم گپ زده بودند که اوضاع کاملا متفاوت شده بود. ناصر و بیتا هم آمده بودند و علاوه بر من ناصر هم عکس می گرفت. نیکولو هم کمی فیلمبرداری کرد. من تمام مدت در کنار سن ایستادم نا چندتا عکس خوب از تو بگیرم که بد نشدند.

بعد از مراسم زیر باران رفتیم و در محوطه ی چمن "مین کواد" عکس گرفتیم. کیمبرلی، اریکا و فلیپ از همکارانت هم برای تبریک بهت آمده بودند. بعد از پس دادن لباس و سفارش دادن عکس و قاب برای مدرکت، با تاکسی برگشتیم خانه و در حالی که باد سرد و نسبتا شدیدی می آمد لباس عوض کردیم و رفتیم برای نهار بیرون به دندی. البته مامانت دیگه خیلی بی حال شده بود و بلافاصله برگشتیم خانه. من می خواستم برم تو کافه ای بشینم و کمی کتاب بخوانم و شما هم می خواستید استراحت کنید، که بابات گفت من هم میام برم کمی پیاده روی. خلاصه ساعت سه بود که بعد از نهار شما به خانه برگشتید و ما دوتا رفتیم گلیب، قدم زدیم و حرف زدیم و زدیم و برگشتیم سمت خانه و خلاصه دم در بودیم که تو زنگ زدی که کجایین؟ و البته ساعت نزدیک 8 شب شده بود. بعدش هم تو آمدی پایین و رفتیم برای مامانت گرتغال و شیر بخریم و تا برگشتیم خانه ساعت از 9 هم گذشته بود.

بابات برای اولین بار بیشتر سئوال می کرد و دایم می خواست بشنوه و به قول خودش از تئوری ها و مسایل پیرامون ایران و فلسفه ی سیاست یاد بگیره. قبلا بیشتر اصرار داشت که گوینده ی نهایی حرفها باشه و اکثر اوقات هم مباحث را خلط و اشتباه به پایان می رسوند. اما فکر کنم اینبار به قول خودش از بس مردم و خودش گیج شده اند اول از همه می خواست بیشتر شنونده باشه و از تحلیل های متفکران روز با خبر بشه.

شنبه، دیروز هم چهارتایی رفتیم به کافه جدیدی که در نیوتاون باز شده و چای و شیر کاکائو خوردیم و برای نهار رفتیم محله ی راکس که بابات و مامانت می خواستند باز هم مثل دفعه ی قبل که مامان و خاله ی من هم بودند بریم به خانه ی استیک. رفتیم و بعدش هم برای چایی رفتیم به کافه ی فرانسوی راکس و از آنجا مامانت رفت خانه و ما وسط راه پیاده شدیم تا بابات را به دیدن کلسیای جامع شهر ببریم که خیلی خوشش آمد. بعد از اینکه برگشتیم هم گفتم که مامانت تازه یادش افتاده بود که بگه برام کدو بخرید. خلاصه که این چند روز خیلی راه رفتیم، اما دیشب که مامانت بخصوص بعد از اینکه خیلی روی اعصاب تو و بابات رفت و بعد از رفتن شما دچار عذاب وجدان شده بود به من گفت این سفر خیلی باعث ناراحتی تو شده و بخصوص از اینکه می بینه چقدر روحیه و اعصاب تو شکننده شده ناراحته من بهش گفتم امسال سال سختی داشتیم و نگران نباشید امیدوارم درست بشه.

البته آخر شب که شما برگشتید باز هم به بابات گبر داد و با اوقات تلخی خوابیدیم.
امیدوارم این دو روز بیشتر و بهتر به همه خوش بگذره. داریم میریم برای صبحانه بیرون و بعد هم موزه ی شهر.

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

معاینه با خودکار


یکشنبه ساعت حدود 3 و نیم بعد از ظهره و من تازه الان رسیدم دانشگاه. هوا برای این موقع سال خوبه. آفتاب داغه اما نسیم خوبی هم داره. تا دو ساعت پیش با هم سه نفری در "بدمنرز" بودیم برای "برانچ" و واقعا هم صبحانه و نهار با هم بود. البته مامانت چون می خواست بره استخر چیز زیادی نخورد، اما من و تو با هم یک "بیگ برکفست" نصف کردیم. بعدش هم شما دوتا رفتید سمت برادوی و من هم کتابفروشی های گلیب را بالا و پایین کردم. دوتا کتاب نسبتا بی ربط هم خریدم. یکی از مرلوپونتی که نمی دونم اصلا روزی خواهم خواند یا نه و یکی هم مجموعه ای از مارکس چاپ پنگوئن که خیلی غنی نیست اما با اینکه اکثر کارهای مارکس حتی در کتابخانه های عمومی هم پیدا میشه و روی اینترنت هم فرواونه اما داشتنش لازمه.

تو هم الان با مامانت رسیدین خونه و همین الان بهم زنگ زدی که مامانم کمی قلبش درد گرفته بود تو برادوی و فعلا اومده خونه تا بعدا بره. گفتی که مدارک عدم سوء پیشینه ی پلیس استرالیا هم اومده. خب یک قدم به جلو.
نمی دونم اصلا هفته ی پیش نوشتم یا نه که وقتی تو پنج شنبه بود فکر کنم زنگ زدی که ببینی چرا هنوز نرسیده، علی رغم اینکه می گفتن کمتر از یک هفته طول میکشه بهت گفته بودند چون برای پلیس استرالیا هم باید جداگانه اثر انگشت بدهید. یک جا و یک کار اما دو مرتبه، به این می گویند بورکراسی که به قول وبر در ذات و کنه مدرنیته است. خلاصه بدو بدو بعد از اینکه تو دو ساعت از سر کار با ده جا صحبت کردی و بلاخره با کلی منت بهمون گفتند همین الان بیان رفتیم و دو ساعتی را برای یک اثر انگشت دادن ساده معطل نشستیم و وقتی برگشتیم من سر دردی داشتم که کم نظیر بود و واقعا از پا انداختم.

حالا خدا را شکر که تموم شد این قسمت. فردا صبح باید برای آزمایشات پزشکی ویزای استرالیا بریم دو مرتبه کلینیک که این در طول چهار سال چهارمین باره. یک بار ایران - با اون داستان خنده دار چک آپ دکتره در بیمارستان ایران مهر که با خودکارش پایین تنه ی من را معاینه می کرد و من و تو که ناشتا هم بودیم بعدش رفتیم برای اولین بار از شدت گرسنگی سر ظهر من لی لی پوت و شیر کاکائو خریدم و گوشه ی مغازه ایستادیم و خوردیم و ملت من و تو را مثل کسانی که از قحطی آماده اند نگاه می کردند.

پس فردا، سه شنبه هم باید برای معاینات پزشکی سفارت کانادا به سلامتی بریم. شبش هم که اندرو و لیزی قراره بیان پیشمون. بابات هم به سلامتی پنج شنبه یا چهارشنبه میاد. جمعه هم مراسم فارغ التحصیلی تو هست. تا سه شنبه که مامان و بابات به سلامتی بر می گردند هم با آنهاییم و امیدوارم خیلی به همگی خوش بگذره.

دیشب فیلم رودخانه ی یخ زده را دیدیم که خوب بود و بعد از مدتی فیلم نسبتا بهتری دیدیم. برای امشب هم سر راه فیلم سرپیکو و مرگ دستفروش را گرفته ام که با ابنکه قدیمی هستند اما تا حالا ندیدیم شون. خب برم سر کارهام. باید ظرف این هفته هم وسایل مون را از آن ساختمان PGARC بیارم، هم برای جان یک پروپزال جدید بنویسم و بگم که چی کار می خوام برای ادامه ی تزم بکنم. هم اگه رسیدم و تا دیر نشده آن مقاله ی نشانه شناسی 16 آذر و دولت کودتا پس از شش ماه را بنویسم.
تو هم که باید طرح "بوک چپترت" را آماده کنی و برای نوشتنش آماده بشی. کمتر از چهار هفته ی دیگه باید به ناشرت در انگلیس تحویلش بدی.

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

شرایط و روحیه ی متفاوت


دیروز عصر برای اینکه بخصوص حال تو را بهتر کرده باشم سر راه رفتم استخر و به مامانت که تو آب بود گفتم زود بیاین بریم خونه تا شب سه تایی با هم بریم بیرون و کمی حال و هوا عوض کنیم. گفت تا بشینی یک قهوه ای بخوری اینجا آمدم بیرون. گفتم نه من میرم خونه چون باید مقاله ام را بفرستم برای یکی از این مجلات دانشگاهی اما شما زود بیا تا بریم. گفت الان میام. ساعت پیش از 8 شب بود.

آمدم خانه و با هم نشستیم و مقاله را فرستادیم و کمی حرف زدیم. تو شروع کردی به اظهار ناراحتی از خودت که خیلی بی تحمل و بی حوصله شدی و من هم امسال را برایت مرور کردم که سختترین سال و پرفشارترین سال زندگی مون بوده. البته خبرهای خوب درسی هم بطور بسیار دلخوش کننده ای داشتیم اما از همان ژانویه بگیر تا الان که آخر ساله به ترتیب اینها را داشتیم- تازه تا جایی که من یادمه: تغییر مقطع درسی من با هزار اما و اگر، مصاحبه ی قاعدتا بی مورد اما بسیار مورد دار سفارت کانادا، داستان نوشتن پایان نامه ی تو، داستان کار کردن تمام وقت تو، یک ماه مهمان داری از بیتا، داستانهای ایران، باز هم مصاحبه ی سفارت کانادا با من، از نیمه ی آگست تا حالا هم مهمان داری، جواب رد به اسکالرشیپ تو و از همه مهمتر به لحاظ زندگی داخلی مون تصمیم برای رفتن به کانادا یا ماندن در اینجا، مهمترین و تاثیرگذارترین مسئله ی عمومی هم داستان های ایران بوده. بنابراین شرایط مون طبیعی نبوده و اوضاع مون عادی نیست که بخواهیم خودمان را با شرایط گذشته ی خودمون قیاس کنیم. خلاصه اینکه سعی کردم کمی حالت را بهتر کنم.

البته تاثیر داشت و کم هم نه، اما مامانت به جای ساعت 8 شب که قرار بود بیاد ساعت ده و نیم آمد و عملا رفتن بیرون و کمی هوا خوری منتفی شد. من خیلی اصراری نداشتم و بیشتر بخاطر تو و خودش و عوض شدن فضا بود. تو کمی باهاش حرف زدی که پس چرا اینطوری کردی که اون هم گفت خب حالا بریم و من دلم نیومد زود بیام خونه. عجب!

امروز صبح سه تایی رفتیم صبحانه بیرون کافه دندی و بعدش شما رفتید به D.F.O و من هم آمدم دانشگاه تا حالا که ساعت نزدیک 7 عصره و دارم جمع می کنم تا بیام خونه. درسی نخوندم و بیشتر به سایت چرخی و اخبار خوندن و بازی گذشت. مقاله ای از کمبریج کامپنیون هگل به اسم "Hegel and Marxism" دست گرفتم که خوش خوانه. امروز می خواستم تمومش کنم که افتاد به فردا.

خب! دارم میام پیش تو عزیز دلم. فکر کنم مامانت رفته باشه استخر و تو هم قرار بود کمی گردگیری خانه را بکنی و بعدش هم بری حمام. فردا باید برم ساختمان قبلی PGARC تا وسایل باقی مونده ی خودمون را از آنجا بیارم. کمی کتاب و مقاله داریم و احتمالا چند تا خنزر پنزر. لپ تاب دنی هم که نزدیک دو ساله تو کمد اونجا داره خاک می خوره.