۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

اولین روز بهار


امروز اول سپتامبر و سه شنبه هست. ساعت تقریبا 5 عصره و من تازه از اولین جلسه ی "پلیتیکال دیسکاشن" برگشته ام. جلسه ی خوبی بود و بخصوص من که تقریبا خودم را برای بحثها آماده کرده بودم نسبتا خوب حرف زدم. مقاله ای از شانتال موف بود در نقد رالز و با خواندنش و کمی حاشیه خوانی درباره ی موف کمی چیز دستگیرم شد.

تو هم امروز تزت را برای صحافی دادی به کپی سنتر و بعدش با هم یکی یک قهوه به افتخارش خوردیم. دیشب بعد از دو شبی که جهانگیر به دلیل کمی سرما خوردگی و کمی تنبلی خانه بود گفتم بریم سینما. رفتیم فیلم Inglorious Bastard را از تارانتینو دیدیم که همگی خوشمون اومد البته نه از صحنه های خشنش که امضای کارگردانه. اما خوب بود. من از ایده ی نوشتن تاریخش خوشم اومد.

امشب هم برای مراسم رونمایی کتاب "جی" به گلیبوکس میریم و بعدش هم قراره با چندتا از دانشجوهاش و دوستاش و پارتنرش شام همونجا در یکی از رستورانها دور هم باشیم. فکر کنم که - به قول تو - جهانگیر نمی دونه که باز هم به همچین مراسمی میریم و گرنه نمیاد.

راستی دنی برام ایمیل زده که مقاله ام را که خیلی دوست داشته برای چاپ به یکی دوجا معرفی کرده حالا تا آنها که در آمریکا و اینجا هستند جواب بدن. از "آنلاین آپینیون" هم ایمیلی داشتم که این مقاله خیلی خیلی (با همین شدت!) جذابه و برای جمعه چاپش می کنیم. امیدوارم بتونم تا میشه براش خواننده و تصمیم گیرنده جذب کنم بلکه از این راه کمی از شرایط امروز ایران و شکاف بین میدم و حکومت بگم و بتونم تا اندازه ای نشان دهم که چقدر جامعه در فشار داره بسر میبره.

مامان و بابات هم جمعه صبح خواهند رسید و امیدوارم به همگی خیلی خوش بگذره. البته امروز که حساب کردم دیدم برای امدن غیر برنامه ریزی شده ی مهمانها در تاریخ های مختلف احتمالا تا 1000 دلار باید فقط پول آپارتمان روبرو را بدهیم. این یعنی با پول بلیط مامانم بیش از نیمی از حقوق ماهیانه ی تو و تازه کلی خرج هم پیش رو داریم. اما تو دائما با گفتن اینکه تو که اینقدر مهمان نواز نبودی داری بهم تذکر میدی که فکر این چیزها را نکن.

راست میگی. آخه اگه کسی مثل تو را داشته باشه اصلا امکان نداره نگران چیزی جز سلامتی و خوشی گوهرش باشه. گوهر و جوهر وجود من.

بابات هم زحمت کشیده و دو سه تا کتابی را که می خواستم برام خریده تا حالا که تصمیم گرفته ام بکوب بخوانم کم و کسری - در واقع کم و کرسی- نداشته باشم. با اینکه مهمان بازی در راهه اما من باید برای مقاله ام که می خوام برای چاپ بدم دانشگاه ملبورن تا 6 هفته ی دیگه فشرده کار کنم.

آخرین چیز هم اینکه باب گودین باز هم برات ایمیل زده وخیلی اطلاعات مفید بهت داده و گفته امیدوارم بتونی بیای اینجا و با هم کار کنیم. من همیشه به توانایی های زنان و بخصوص تو باور داشتم و دارم و اینها چیزی نیست جز تائید باورهای من.

۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

امپراتوری باب گودین


ساعت 12 روز یکشنبه آخرین روز آگوست سال 2009 هست و من در دانشگاه هستم و تازه الان بعد از اینکه با هم برای صبحانه رفته بودیم "اربن بایتس" و تو برگشتی خانه و من آمدم دانشگاه. دیشب بچه ها آمده بودند پیشمون و تو ته چین و لوبیا پلو با کیک موز برای دسر درست کرده بودی قبلش هم تاپاس با شراب خوردیم و شب خوبی بود. کلی حرف زدیم و بحثهای زیست محیطی و فلسفی کردیم و در کل خوش گذشت. آخر شب اما به زور نیک را بیرون کردیم. تازه وایساده بود دم در تا آندرس را قانع کنه که نه انرژی جایگزین بهترین راه و ... .

تو که از خستگی داشتی غش می کردی. جهانگیر هم که بعد از خوردن دسر رفت خوابید تا برای نصف شب بیدار بشه و بره "کلاب". که رفت و طرفهای 4 صبح بود که برگشت. البته گویا به نسبت زود هم برگشته بود چون اینطور که نیک می گفت تا صبح کلابها باز هستند.

ما هم تا خوابیدیم ساعت از 2 گذشته بود. من ظرفها را شستم و کمی با هم درمورد بابات حرف زدیم که تو ازش دلخور بودی بخاطر دفاع بی دلیل و متعصبانه اش از گلتراش. من سعی کردم کمی از دلخوریت بکاهم که تا اندازه ای موثر بود اما نه خیلی. به هر حال بابات روی این آدم و کلا روی آدمها متعصبانه قضاوت می کنه. چه خوب و چه بد و علیرغم تمام محاسنی که داره این از جمله نقاط ضعفشه.

صبح هم که بیدار شدیم. من خانه را جارو کردم و با اینکه جهانگیر خواب بود و تو گفتی که از صدای جارو بیدار نمیشه و البته هم نشد عذاب وجدان داشتم. خلاصه بعد از جارو و با مادر تلفنی حرف زدن و ناراحتی مادر از اینکه داریوش سینه پهلو کرده و حالش خوب نیست برای احوالپرسی زنگ زدم خونه ی مامان که نبودند و پیغام گذاشتیم.

امروز باید درس بخوانم و مقاله ی این هفته ی فلسفه ی سیاسی را بخوانم و برم در بحث گروه شرکت کنم. مقاله ای از شانتال موفه هست و در نقد جان رالز. دیشب هم با آندرس درباره ی لیوتار حرف زدم. آندرس فوق لیسانسش را روی لیوتار گرفته و بعد از کمی صحبت کردن بهم گفت که دریافتم از "فرا روایت" لیوتار کاملا درسته و خطی که بین ایده ی او و نقد کانت کشیده ام خیلی جالبه. حرف به کارل اشمیت هم کشید و گفتم که این روزها بخاطر آگامبن خوانی درگیر او و بنیامین شده ام اما از کار اصلی تزم دارم حسابی عقب میافتم.

دیروز دندی هم برایم ایمیل زده که مقاله ام که برای چاپ در روزنامه و یا هفته نامه برایش فرستاده بودم که بخوانه خونده و خیلی خوشش آمده و نوشته بود که نکاتی هم ازش یاد گرفته. چندتا پیشنهاد در حد کوتاه کردن و میان تیتر بیشتر زدن داره بود که انجامشون میدم.

از کنفرانس دانشگاه نیوساوتویلز که درباره ی بحران هست هم برای جفتمون ایمیل زدند که قبول شده اید و برای ارائه ی مقاله بیاین. تو هم که تاریخ سخنرانیت در دانشگاه مک کواری به عنوان سخنران مدعو معلوم شده که 8 سپتامبر در بحبوحه ی مهمان بازیهامونه. دیشب نیک هم می گفت که برای کنفرانس "نیو هورایزن" -افق نو - دانشگاه خودمون مقاله بدید که قرار شد بدیم. تاریخش قبل از سفر به نیوزلند و کنفرانس آنجاست البته اگه پذیرفته بشیم.

آخرینش هم اینکه دیروز از "باب گودین" معروف ایمیل گرفتی که قبول کرده سوپروایزرت در دانشگاه ANU بشه و در مرکز مطالعات دموکراسی. این یعنی همه چیز - اگه با اسکالرشیپت همراه بشه - به بهترین نحوه داره پیش میره. درسته بحث کانادا و حتی درس من در اینجا هم هست اما گودین و مرکزش به خیلی چیزها اولویت داره. شاید ماندیم و رفتیم به شهر کوچک کانبرا اما دانشگاه و مرکز دموکراسی گودینگ که به قول بچه ها امپراتوریشه. نمی دانم، به هر حال این اتفاق بسیار خجسته ایه. طرف اصلا جواب ایمیل کسی را نمیده اما تز و مقاله ی تو را به قول خودش یک شبه خوانده و به نظرش کار عالی و قابل گسترشی اومده.

می دونی اما باز هم باید تاکید کنم که چقدر بهت افتخار می کنم. افتخار من.

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

فقط هواش فرق داره

امروز شنبه هست و من برای درس خواندن آمده ام به دانشگاه. تو با جهانگیر رفته اید به "پدیز مارکت" تا هم برای مهمانهای امشب که کایلا و جیسون با نیک و آندریاس هستند خرید کنی و هم برای آخر هفته که به سلامتی مامان و بابات میان. جهانگیر هم می خواست بره سلمانی.

دیشب قرار بود بریم سینما اما وقتی رسیدم دم در و بعد از کلی معطلی و وایسادن دم در تا یکی بیاد و در را برایم باز کنه - چون کلید دست جهانگیره که وقتی روزها خواست بره بیرون بتونه برگرده اما جالب اینکه اصلا از خونه بیرون نمیره و همش پای کامپیوتر و یا خواب - بلاخره تو آمدی پایین و وقتی رفتم بالا تا کیفم را بزارم بالا و بریم دیدم در بالکن بازه و چراغ خانه روشنه و کامپیوتر روشن و ... و جهانگیر هم آمده پایین و داره با تلفن با دبی حرف میزنه اولش خیلی شاکی شدم. و واقعا هم برای شاکی شدن به خودم حق دادم - و البته بعدش تو هم گفتی که هم با من بود - اصلا انگار نه انگار که بابا جون ما تمام زندگیمون را برای اینکه این چند روز به تو خوش بگذره بالا پایین کردیم خب تو هم کمی دست از آسوده طلبی و بی خیالیت بردار و فکر کن.

البته به سینما که نرسیدیم به دلیل اینکه تو یادت رفته بود کارت عضویتت را بیاری و خلاصه نتونستیم بریم. البته میشد با دوبرابر قیمت رفت اما ارزشش را نداشت. جهانگیر هم که انگار تازه از خواب بیدار شده بود - ساعت 6 عصر- تازه کمی هم نق میزد و خودم را خیلی کنترل کردم که چیزی بهش نگم. با این احوال برای اینکه شب خراب نشه پیشنهاد دادم بریم جایی و خلاصه رفتیم بار و به پیشنهاد جهانگیر چندتا شات که اون معتقد بود فیل را از پا میندازه خوردم و نه تنها کاری نکرد - جز خالی کردن جیبمون - که حتی نفهمید وقتی بهش گفتم سعی کن مثل خیلی ها این را جزو قدرت و مردانگی نبینی که مثلا آقا من ظرفیتم خیلی بالاست و ببین کارم جقدر درسته و چیزهایی که احتمالا برای بعضی ها در این سن و سال آخر قدرت و کار درستی محسوب میشه. اما به قول تو جهانگیر پسر خوبیه که عقلش در 23 سالگی هنوز مثل 16 سالگیش مونده.

اما یک اتفاق جالب که افتاد این بود. وقتی من و جهانگیر رفتیم تا شات دیکه ای سفارش بدیم یک لزبینه آمد طرف تو بهت گفت می دونم با اون دو تا هستی ولی می خواستم بهت بگم که خیلی جذابی! خلاصه که هم حال تو را بد کرد و هم ما را خندوند. برای شام هم رفتیم به "ایتالین بویل" و پاستا سفارش دادیم. قبل از اینکه غذا بیاد مارک داشت از خیابان رد میشد که دیدیمش و من کمی باهاش درباره ی کتاب جدید آگامبن که اتفاقا صبح در اینترنت دیده بودمش باهاش حرف زدم. به نظرمون حالش کرفته بود و داشت تنها قدم میزد و موزیک گوش می داد. ناراحتش شدیم و بهش اصرار کردیم بیاد پیش ما اما گفت که نه باید بره.

صبح هم بعد از پروژه ی بیدار شدن و آماده شدن جهانگیر رفتیم دندی برای صبحانه. چهانگیر که می گفت نمیام چون چاق شدم و نمی خوام چیزی بخورم. البته طبق معمول در حرف. صبحانه ای خوردیم و من آمده ام اینجا و شما هم رفته اید دنبال کارهایی که نوشتم. تو راه که میامدم تو بهم زنگ زدی و از اینکه چقدر دارم مهربونی می کنم تشکر کردی. به نظر خودم اینطور نیست اما خوشحالم که باعث آرامشت شده ام.

راستی با اینکه نمی خوام باز هم در این موردها بنویسم اما حیفم آمد که این یکی را ثبت نکنم. حداقل برای بعدها. امروز صبح نم بارانی میزد و هوا عالی بود که رفتیم و به "چینکوئه" رسیدیم. نمی دانم چی شد که صحبت به تعداد واحدهای لیسانس در دبی رسید و جهانگیر گفت که سال اول 30 واحد پاس کرده و حداقل سه سالی را پیش رو داره. خلاصه گفت که امشب می خواد بره "کلاب" کلابهای اینجا را ببینه. چون بنا به تعریفهایی که می کنه اونجا فقط داره با دوستاش به بار و کلاب میره. و البته واسه ی همین هم هست که بعد از پنج سال و نیم دانشگاه رفتن 30 واحد پاس کرده. خلاصه بهش کفتیم که ما تا حالا پیش نیامده که کلاب بریم و واسه ی همین تو از چندتا از همکارا و دوستات درباره ی کلابهای اینجا پرسیدی. والبته دوست داریم که یک وقتی بریم اما تا حالا وقت نکردیم. من بهش گفتم که از کازینوی اینجا هم خیلی تعریف می کنن. گفت که کازنیو نمی خواد بره چون اگر بره باید بازی کنه و تمام پولهاش رو ببازه. در آخر جمله ای گفت که به نظر من بی آنگه بخوام قضاوت ارزشی کنم و فقط قصدم از گفتنش اینکه که بگم دنیای آدمها با هم خیلی متفاوته و فرقی هم نمی کنه که آیا پس زمینه ها مشترکه یا نه و بی انکه بگم کدام بهتره و یا بدتر. جهانگیر گفت: خداییش اگه دبی هواش مثل اینجا بود، بهترین جای عالمه. می دونم کم نیستند آدمهایی که دنیا را اینطوری می بینند و اتفاقا شاید هم بد نباشه. تمام نکته ام اینه که وقتی تفاوت زندگی را در چیزهایی اینکونه می بینی و نمی فهمی که اتفاقا هوا اخرین و واضحترین وجه تمایز این دوقاره ی متفاوت از هر نظر هست، وقتی نمی فهمی که فرهنگ و زندگی بین اینجا - مثلا اینجا - با آنجا چقدر متفاوته. زندگی روی شن لب و آب روزها و بیداری در کلابها شبها با زندگی در جایی که سعی می کنه به واسطه ی فرهنگ و سیاست و حتی نظامیگری دنیا را تحت تاثیر قرار بده - هر جا چه اروپا و چه آمریکای شمالی و یا اینجا و حتی خاور دور - حقیقتا زندگی در قارههایی متفاوته. مشکل فقط سن و سالش نیست. این ادمها مثل دایی من، مثل منصور فارسانی مثل عموهای تو و مثل خیلی های دیگه تا هزار سالگیشون هم همینن - بی آنکه بخوام تخفیف شون بدم.

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

بازهم سئوال قدیمی


دیروز عصر قبل از اینکه برسم به کلاس فرانسه در اتوبوس به تو زنگ زدم که ببینم کجایین و چی کار می کنین که گفتی با جهانگیر در QVB در کافه ای نشسته اید ودارید حرف می زنین. گفتم من هم الان یکسر میام پیشتون چون کلاسم یک خیابان آن طرف تره. یک سری بهتون زدم و با هم بیرون من به سمت کلاس و شما به سمت خانه. شب جهانگیر قراره با دوست پسر الا - فلین- به دیدن یک مسابقه ی "کمدی استند آپ" بره که دوست فلین هم شرکت می کنه و امروز گفت که سیروس - بهترین دوست فلین - درش اول شد.

بعد از کلاس به خانه که آمدم تو دم در گفتی که الا دیروز به جهانگیر گفته که من و تو خیلی بهم میایم اما اون احساس می کنه که خیلی بهم تمایل و میل زناشویی نداریم. به دلیل اینکه هیچ وقت ندیده که من در حضور اون تو را بوسیده باشم - البته از نوع فرانسویش!

خب در درجه ی اول که جهانگیر بهش گفته این موضوع در فرهنگ ما که اینگونه بزرگ شده ایم با شما فرق می کنه و الزاما نشان دهنده ی آنچیزی که تو نتیجه گرفتی نیست. اما به هر حال جالبه که آدمها هر جه هم تلاش کنن باید در افق فرهنگی - غالبا خودشان- جهان پیرامون و سایر مسایل غیر مرتبط با فرهنگ خود را قضاوت می کنن.

شب رضا طاهری از تهران زنگ زده بود تا از تو راهنمایی برای امدنش به اینجا بگیره و البته تو براش تقریبا تا اینجا همه کار کرده ای از پیدا کردن سوپروایزر گرفته تا تصحیح پروپوزال و ... اما وقتی دیدم داری بهش شماره ی کریدت کارتت را بهش میدی گفتم که این کار را نکن و بابتش عصبانی هم شدم. جالبه دوست منه اما دقیق نمی شناسمش و بخصوص حالا که از دیدنش سالها هم گذشته.
اما باز مثل احمق ها تو را خیلی ناراحت کردم. واقعا نباید اینقدر عصبی می شدم و باعث ناراحتی تو هم میشدم. اما نکته ای که در حرفم وجود داشت را بهش همچنان معتقدم و فکر هم می کنم که باید در موردش احتیاط هم داشت.

شب قبلش وقتی پروفسور شناخته شده ای مثل جان کین درباره ی ما بخاطر اوضاع ایران احتیاطات لازم را در ابتدا می کنه و امروز هم برای دومین بار در دادگاه بعد از انتخابات اسم اون و هابرماس و وبر - این یکی دیگه خیلی جالبه - میارن به عنوان ادمهای مسئله دار و به قول خودش جاسوسان CIA دیگه تکلیف بقیه روشنه.

به هر حال برای من این حرف برشت فراموش نشدنیه و بهت هم گفتم. "آدم احمق وجود نداره. آدم منفعت داره." حالا منظورم همه و حتی خودمونه. به هر حال من هنوز نتونستم خیلی از رفتارهای کسی مثل این رضا را در مواردی نظیر "مورد عباسی" درک کنم مگر در افق همون جمله.
بگذریم. بدترین چیز این بود که تو را ناراحت کنم که باز هم کردم.

امروز صبح هم تو به دلیل سرماخوردگی، سینوست و چشم چپت درد می کرد. صبح کمی روش دست کشیدم و گفتی بهتر شده. چهانگیر را هم تشویق کردیم بره بیرون و "تارانگوزو". دیشب می کفتی با حرف زدن باهاش و یک روز مرخصی گرفتن و با اون بودن خیالت کمی براش راحتتر شده. البته به نظرم بیش از یک کم خوشبینانه بود دلایلت اما مهم نیست. مهم اینه که کاری را که فکر می کنی برای اون باید می کردی، کردی.

خب می خوام الان یکسر پاشم و بیام پیشت. شاید یک فه.ه ای هم با هم خوردیم. می خوام یک کم حالت را بهتر کنم و باز هم در مورد موضوع قدیمی و باز مطرح شده ی این چند روز - به خاطر آمدن گین و سیمون ترومی که من کارهاش را دنبال می کنم به دانشگاه سیدنی - را دنبال کنیم. ادامه ی درس اینجا یا کانادا؟

۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

دور هم بودن


ساعت یک ربع به 9 صبح چهارشنبه 26 آگوست/اوت هست و من تازه رسیده ام PGARC و تو که امروز مرخصی گرفته ای تا با جهانگیر باشی قراره که برین بیرون - احتمالا بوتانیک گاردن - و کمی با هم خلوت کنین و حرف بزنین. دیشب سه نفری رفتیم سینما فیلم Ugly Truth که برای خنده و کمی تفریح مناسب بود. براتون بعیر از بلیط قهوه و بستنی گرفتم تا رسیدین و رفتیم داخل سینما. صحنه ای در فیلم بود که در پس زمینه جفتگیری میمونها را داشت پخش می کرد و تو آنقدر خنده ات گرفته بود و بلند تر از دور و بری ها می خندیدی که ما به خنده ی تو خنده مان گرفته بود.

برگشتنی هم برای شام پیتزا گرفتم. جهانگیر اهل شام و خوردن هست اما من وتومدتیه که کنترل کرده بودیم و شام بخور نبودیم. حالا این چند شبه باعث شده هر دو وزنمون بالا بره.

تنها نکته ای که در رفتار جهانگیر باعث تعجب من و ناراحتی تو شده بی فکری و بی برنامه بودنش نیست. تنبلی مفرط و به اعتقاد من لذت طلبی لحظه ایش - که می تونه خودخواهی هم تعبیر بشه - هست. چیزی که باعث شده به فکر آینده و زندگیش نباشه و فقط در بند سریعترین و دم دستی ترین خوشیهای زودگذر باشه. و این روحیه خیلی به آینده ی خودش و خانواده اش ضربه خواهد زد. البته فرقش با خیلی های دیگه اینه که بچه ی خوش قلبیه اما "بچه" ی خوش قلبیه و این برای آینده ای که خیلی زود خواهد آمد خیلی امتیاز محسوب نمیشه. به هر حال قراره که تو باهاش حرف بزنی اما گفتی که نمی تونی دائما نصیحتش کنی و صد البته حق با تو بود.

امروز عصر کلاس فرانسه دارم و باید کمی هم به تکالیف آنطرف برسم. شما هم که بیرون میرین. قبل از آمدن با مادر حرف زدیم که حسابی دلش از تنهایی گرفته بود و برای ما هم دل تنگ شده بود. امیدوارم بتونیم برای دیدنش حداقل تا کانادا بریم و اون هم تا آنجا بیاد. راستی دیروز ویزای بابات هم امد و حالا طبق برنامه همگی دو هم جمع میشیم. امیدوارم خاطره ی خوبی بشه و به همگی خوش بگذره.

۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

پروفسور کین


دیروز بعد از اینکه تمام روز را گذاشتم تا فصل اول کتاب Homo Sacer آگامبن را بفهمم و البته نفهمیدم، رفتم به سخنرانی نیک درباره ی تزش و بعد از اینکه چند نفری سئوال و جواب کردند من هم دو سه تا نکته اضافه کردم که با توجه به اینکه تقریبا برای جمع آدم تازه واردی محسوب میشوم بد نبود تا از این طریق هم با هم گپی زده باشیم.

بعدش هم آمدم به "گلیبوکس" برای سخنرانی پروفسور جان کین درباره ی کتاب جدیدش "حیات و ممات دموکراسی" که سخنرانی خوبی بود و بعد از قسمت پرسش و پاسخ که من سئوالی کردم و او جوابی بلند داد و تقریبا نوبت به دیگر سئوالات نشد رفتیم خودمون را بهش معرفی کردیم و تو درباره ی تزت بهش گفتی و گفتیم که با توجه به اینکه داره از انگلیس برای اقامت به کشور خودش بر میگرده و دانشگاه سیدنی چقدر دوست داریم تا باهاش کار کنیم و اون سوپروایزرمون بشه. اون هم خیلی استقبال کرد. یک شاعتی سرپایی با هم حرف زدیم و بیچاره جهانگیر دیگه داشت از خستگی پس می افتاد.

خلاصه قدم زنان تا دانشگاه برگشتیم و PGARC را به جهانگیر نشان دادیم و بعد با اتوبوس رفتیم دندی و برای اینکه جهانگیر هم شامی خورده باشه رفتیم چینکوئه و من و تو یک ساندویچ را با هم نصف کردیم و جهانگیر هم یکی خودش را خورد. ساعت از ده گذشته بود و تا رسیدیم شما دوتا غش کردید. من البته باید روی مقاله ام که استل فرستاده بود کار می کردم و کمی با تاخیر خوابیدم.

دیروز که با هم درباره ی جهانگیر و این نسل حرف میزدیم بخصوص درباره ی خودش تو خیلی ناامید بودی. و البته حق هم داری. مثلا دیشب خیلی باهاش حرف زدم اما اصلا نه تنها نمی فهمه که یعنی چی که 23 ساله باشی و هیچ چیز ندونی و هیچ علاقه و افق و برنامه ای نداشته باشی جز بی هدف چرخیدن و حتی نه! حتی نمیره بچرخه. مثلا صبح که بردیمش کمپس برای اینکه قهوه کمپس را بخوره و اینقدر دربارهر اش شنیده خودش هم تجربه کنه من بهش گفتم برو بیرون امروز و بگرد. برو لب اب تو شهر اپراهاوس جاهای توریستی و البته نه موزه و ... جون اهلش نیست. گفت آخه من نقشه ندارم. یکی باید روز اول من را ببره تا یاد بگیرم. بهش گفتم مهمترین جیز را داری که بلد بودن زبان انگلیسی در این حد هست. بعد هم نقشه بگیر از اینترنت راه و چاه را دربیار. اگه قرار باشه هر کسی را یکی دیگه ببره بیرون پس صنعت توریسم می خوابه. به هر حال تو امروز می گفتی که از تنبلی و بی حالی جهانگیر داری عصبی میشی. بهت گفتم که سعی کن هم به خودت و هم به اون آسون بگیری. چند روزی اومده اینجا و داره با آیفونش در خانه بازی می کنه. کاری که هر جای دیگه ای هم می تونه بکنه. به قول تو خودش هم باید بخواد- که گویا نمی خواد.

تصمیم دارم وقتی مامان و بابات آمدند در مورد تو باهاشون صحبت کنم. اشتباه بزرگ آنها اینه که دائما میگن تو و جهانگیر از یک خانوداه و با یک سطح تربیتی و امکانات هستید. بنابراین جهانگیر هم (باید) مثل تو بشه. با این کار هم توانایی های بلقوه ی اون را نادیده می گیرن و هم متوجه ی تفاوت های فکری و ایده آلهای تو با تقریبا تمام دور و بری ها نمیشن. میخوام بهشون بگم که خوب یا بد جهان تو چقدر متفاوت از سایر اعضای خانواده است. البته اگه نخوام بی انصافی کنم خودشون هم دائما راجع به ما و زندگیمون همین را میگن و می دونن. اما نکته اینجاست که با مقایسه ی نادرست تو و جهانگیر و تحمیل الگوی تو به سایرین هم تو را و هم آنها را خراب می کنن. بگذریم.

گفتم شاید امشب بریم سینما چون جهانگیر اهلشه. البته نه کارگردان ها را میشناسه و نه به غیر از شش هفت هنرپیشه ی "خوش قیافه" هنرپیشه شناس و سبک بازیگری و مکتب فیلمسازی و اینجور چیزها براش معنی دار و موضوعه. به هر حال این گویا جریان غالب نسل آنها در ایرانه. با هزار تاسف، البته اگر کسی بتونه اثبات کنه که مثلا جهان بینی ما درست تر و بهتره!

نمی دونم. بهتره برم سراع آگامبن و انسان مقدسش.

۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه

قدم زنان و عطسه کنان


ساعت 9 صبح روز دوشنبه است و من آمده ام اینجا و تو رفته ای سر کار. در راه دوباره مثل این چند روز گذشته چندتا عطسه و سرفه ی شدید کردم - به قول مادر عطسه رعیتی - و خلاصه در این چند وقت حسابی به خاطر حساسیت فصلی داره پدرم در میاد. روز جمعه که همون صبح برگشتم خانه و بی حال تمام روز را جلو تلویزیون یا تو تختخواب ولو شدم.

شنبه صبحم بخاطر حال من به مراسم جشن تکلیف آریل نرفتیم. دنی بعد از ظهر زنگ زد که کجایین و من خیلی نگرانتان شدم. تو گفتی که حال من چطوریه و قرار شد حتما برای شب بریم به سالن. زودتر از همه ما رسیدیم و بعد از کمی از منظره ی هاربر لذت بردن کم کم سر و کله ی بقیه هم پیدا شد و طبق برنامه ما نشستیم سر میز شماره ی 7 که با وراسیداس و موریا و یکی دوتا پروفسور حسابی کله گنده شب را به گپ و گفت گذراندیم. موریا که هعروفترین فمینست استرالیا و فعلا درگیر اسپینوزاست. بهم خیلی اصرار کرد که برای دیدنش تا نرفته دوباره به اورپا برم دفترش و درباره ی ایده هام باهاش گفتگویی کنم. وراس هم گفت که کنفرانس فلسفه ی سیاسی که می خواد برای دسامبر در دانشگاه برگزار کنه در هفته ی اول خواهد بود به احتمال زیاد و این یعنی اینکه تداخل با برنامنه ی نیوزلند و کنفرانس آنجای ما. امیدوارم بتوانیم به دوتاش برسیم.

یکشنبه صبح هم اول رفتیم دندی - صبح خیلی زود - بعد هم رفتیم فرودگاه برای آوردن جهانگیر. بعد از نزدیک به دو ساعت منتظر بودن اس ام اس زد که: ن پس کجایی؟ تو گفتی که حتما امده بیرون و ما ندیدیمش. خلاصه هر چی تو بهش زنگ زدی و من در سالن فرودگاه بالا و پایین شدم پیداش نکردیم. تا اینکه بعد از نیم ساعت دوباره اس ام اس زد که من هنوز تو صف گذرنامه ام!
بله! خلاصه جهانگیره دیگه - به قول تو.

بلاخره آمد و حسابی بخصوص خوشحالی را در چشمای تو می تونستم ببینم. تاکسی گرفتیم و رفتیم خانه و گفت که خسته نیست و ترجیح میده برای خوردن چیزی بریم بیرون. از دانشگاه قدم زنان و عطسه کنان رفتیم تا گلیب و اتفاقی ناصر را هم دیدیم و قرار شد برای ساعت 6 به بار رز هتل بریم تا اون بیتا را که برای تولدش می خواست غافلگیر کنه بیاره آنجا تا دوستان و معلم زبانش را ببینه. ما هم با اینکه از قبل قرار بود برای شام بریم خونه ی آندرو و لیز قبلش یک سر قرار شد بریم آنجا و بعد بریم پیش آندرو اینا.

تا گلیب رفتیم و من و تو قهوه ای خوردیم و جهانگیر هم تست و قهوه خورد و خریدی کردیم و فیلم "بلک باستر" را تحویل دادیم و برگشتیم. هنوز نرسیده بودیم که از فیلمیه پیغام دادند که تنها قاب فیلم را آورده اید و نه خود فیلم را. خب! این اولین باره که من چنین گافهایی را میدم و احتمالا این نشانه ی تغییر و آغاز چنین گافهایی خواهد بود.

بعد از نهار و کمی استراحت رفتیم بار و با همکلاسی های بیتا و معلمش آشنا شدیم و بعد از اینکه خودشان هم آمدند و بیتا غافلگیر شد و با دوستانش گپ زد و ما هم کمی با آنها و معلمش حرف زدیم، خداحافظی کردیم و رفتیم دوباره به برادوی برای خرید شکلات و پس دادن فیلم و رفتن خونه ی آندرو و لیزی.

شب خوب و پر از گفتگو و حرف و بحث شد. جهانگیر که از خستگی راه نشسته در حال چرت زدن بود اما من و تو با آنها خیلی گفتیم و شنیدیم. آندرو تصمیم گرفته حالا که کار مستقلی پیدا کرده و می تونه از خانه کار کنه با لیزی با هم بروند به منطقه ای بسیار دور از سیدنی و در مزرعه زندگی کنند. البته جای معروف و توریستیه اما حدود 3 ساعت - با قطار - از شهر دوره و قرار شد بعد از اینکه رفتند حتما یک موقعی بریم و بهشون سر بزنیم. شاید با مامانت رفتیم شاید هم بعدش. چون قرار بود بعد از اینکه مامانت امد و برای چند وقتی موند پیشمون یک "فارم استی" - اقامت در مزرعه - چند روزه ای بریم. البته آندرو اینها هم دو ماه دیگه خواهند رفت. حالا یا پیش آنها میریم یا یکی از همین تورها و خانه ها را می گیریم.

امروز صبح هم با همه در آمریکا حرف زدیم و خلاصه قرار و مدارهامون را برای آمدنشان گذاشتیم. روزهای شلوعی پیش رومونه. دو هفته ی دیگه که مامان و بابات میان بعدش خاله فرح و بعدش هم مامانم. بعد هم که بابات و جهانگیر برمی گردند و دو روز بعدش هم مامان و خاله و دو ماه بعدش هم مامانت. درس و مقاله و کار و ... را هم که نگو. .اقعا نمی دونم چی کار باید بکنیم. موعد تحویل فصلهای تزم داره میرسه و هنوز یک کلمه هم ننوشته ام. داستان ایران و نگرانی برای دوستان و مردم و اوضاع انجا از یک طرف این وضعیت خودمون از طرف دیگه و حالا هم که حساسیت و تازه مقالات غیر مرتبط و مقاله ی دانشگاه ملبورن و ... . داستان تو هم که پیگیری برای گرفتن اسکالرشیپ و چاپ تزت و کار تمام وقت و حالا هم که مهمانداری.

خدا را شکر البته که داستان هامون داستانهای خوبیه. راستی امشب هم قرار برای سخنرانی "جان کین" معروف و معرفی کتاب جدیدش درباره ی حیات و مرگ دموکراسی بریم "گلیبوکس". برنامه اش را من نشان کرده بودم و بلیطش را تو گرفته ای. جهانگیر هم میاد هر چند که احتمالا برای اون تجربه اش مثل پدیده ای نظیر "پیتزای قورمه سبزی" خواهد بود. اما بلاخره بد هم نیست که از موضوعات غیر "فان" در دنیا هم چیزی به گوشش بخوره. البته منظورم دموکراسی و حیات و مماتش نیست، منظورم دیدن یک نویسنده و اصلا آشنا شدن با شکل موجودی به اسم کتاب هست.