۱۳۹۵ شهریور ۳, چهارشنبه

اتمام لیست متون درسی

بلاخره کار لیست مقالات و متونی که دانشجویانم در سال جدید باید بخوانند تمام شد. خیلی خیلی بیش از آنچه که فکرش را می کردم از من وقت گرفت و دلیل اصلیش هم اضافه کردن موضوعات جدید از یک طرف و تلاش برای پیدا کردن منابع جدیدتر و در عین حال کلاسیک های استخوان دار بود. ۶۵ مقاله و فصول کتاب های مختلف برای ۲۴ جلسه لکچر. خیلی زیاد شد اما قصد ندارم همه ی آنها را به عنوان منبع اصلی معرفی کنم.

جدا از این داستان که در نهایت تا اینجای کار جلو رفت، همین نیم ساعت پیش میز نهارخوری مان به سلامتی آمد و تحویل داده شد. تو که امروز سرکار نرفتی تا در غیاب سندی از خانه کار کنی و به من کمک برای جمع و جور کردن خانه ی کوچکمان تا این میز بزرگ را جا دهیم، ساعت چهار وقت دکتر داشتی و پیش از آمدن میز رفتی. من هم بعد از اینکه از "وست الم" آمدند و میز را تحویل دادند، لپ تاپم را برداشتم و الان در آروما هستم برای نوشتن این متن و نوشیدن یک چای و گرفتن گل از بلورمارکت که روی میز کار و نهارخوری جدیدمان بگذاریم.

چند روزی است که بخاطر بهم ریختگی هورمون هایت - چیزی که خودت حدس میزنی و البته راجع بهش هم خواندی و علایمش را داری - کمی نگران شده ای و علیرغم اینکه تلاش کردی من نگران نشوم اما منتظرم تا از دکتر برگردی و ببینیم که واتسون چی بهت گفته. جدا از علائم مرسوم در این جور مواقع، به شدت از درون حس حرارت و پوستت هم ملتهب شده. امیدوارم که مشکل خاصی نباشه. آخر هفته - جمعه صبح زود - به سلامتی پرواز به LA داری و تا دوشنبه انجا خواهی بود. در واقع داری برای من میروی که می دانی نمیرسم همراهت بیایم و به مادر سری بزنم. میروی تا هم دلتنگی خودت و خصوصا مادر را برطرف کنی و هم به رفتنت به من کمک کنی که خیلی گرفتارم و احتمالا هم کریستمس امسال نمی توانیم به آنجا برویم. مامانم هم رفته دکتر دندانپزشکش و منتظرم تا ببینم چه قیمتی برای جایگزینی سه دندانی که کشیده میدهد. از آنجایی که دیابت داره نمی تواند دندان بکارد. تنها رفتن و برگشتنش در این سن و سال و با این شرایطی که داره خیلی ناراحتم می کنه.

دوشنبه و سه شنبه بابت سفارش هایی که داشتی، شبها دیر خوابیدیم و صبح ها خیلی زود بیدار شدیم. طبق معمول تمام کارها با تو بود. دوشنبه همراهت تا تلاس آمدم و بعد با مترو برگشتم تا کتابخانه چون عصر با خانواده ی رفیعی قرار داشتی و رفته بودید دیستلری. دیروز هم بعد از اینکه تو را رساندم سریع برگشتم خانه و تا اخر شب درگیر کاری روی لیست منابع بودم چون باید فرمت خاصی داشته باشه و ... تا بتوانند کپی رایتش را بگیرند و بعد من باید تمام آنها را شخصا در سایت کلاسم آپلود کنم. هنوز سیستم با شکل سنتی راحتتر کنار میاد. اگر می خواستم این متون را بدهم کپی کنند و در کتابفروشی دانشگاه بفروشند خیلی سریعتر کارها پیش میرفت.

دیشب وقتی داشتی با لپ تاپ تلاس کار میکردی خواستم چیزی نشانت بدهم که با باز کردن صفحه ی اینترنت اکسپلورر یک دفعه دیدم صفحه ی "روزها و کارها" را بهت پیشنهاد میده. خیلی جا خوردم. نمی دانم داری این نوشته ها را می خوانی یا نه. امیدوارم که نه، حدس هم میزدم که نه اما نمی دانستم که چطور این موضوع را توجیه کنم. موقع خواب هم یک اشاره ای کردم اما متوجه شدم که تو خیلی منظورم را درک نمی کنی. امروز صبح که داشتی از خانه کار می کردی یک دفعه گفتی این دیگه چه سیستم مضحکی است. گفتم چی شده؟ گفتی هر صفحه ای که با لپ تاپ شخصی خودم یا تو رفته ایم برایم روی صفحه ی اینترنت اکسپلورر تلاس میاره و پیشنهاد میده. متوجه شدم که هنوز اینجا را ندیده ای. امیدوارم که نبینی تا روزی که به عنوان هدیه بهت تقدیمش کنم که کلمه کلمه ی این نوشته ها تنها و تنها برای تو ثبت شده اند و برای اینکه روزی در سالگرد چند دهمین سال ازدواجمان به عنوان تنها کاری که من کرده ام در این زندگی - هر چند ناقص، ناقابل و ناتمام - به تو تقدیم شود. به تو که یگانه دلیل زندگی من هستی.
به تو که ناز دلم.

۱۳۹۵ شهریور ۱, دوشنبه

سانت و اینچ زدن

سختی و فشار هفته ی گذشته حسابی خودش را در عصبی شدن و خستگی من و در نتیجه حال گرفته ی هر دومون در ویکند نشان داد. جمعه شب تا از بادی بلیتز که با سروناز رفته بودی برگشتی خانه ساعت از ۹ گذشته بود و بعد از اینکه آمدی هم تمام مدت درگیر تلفنت بودی - یا تکست با سندی و یا کارهای شخصی. من که قصد نداشتم چیز خاصی بگم یک دفعه چنان شاکی شدم که پیش از ساعت ۱۰ گفتم شب بخیر و رفتم برای خواب. هر دو ناراحت خوابیدیم و فرداش نه من و نه تو حوصله ی هیچ کاری را نداشتیم. قرار بود که شنبه را بابت دیدن و خرید میز غذاخوری و رفتن به تواضع برای خرید سوغاتی بابت سفر آخر هفته ات به آمریکا بگذرانیم که بخاطر خستگی و رفتن چندباره از این طرف شهر به آن طرف حسابی رمق در رفته رسیدیم خانه. آنقدر بابت انتخاب میز در این دو روز سانت و اینچ زدیم که به قول تو در تمام زندگیمون نزده بودیم. اتفاق خوش البته یکشنبه افتاد و بالاخره میزی را که روز قبل خصوصا من پسندیده بودم را گرفتیم. البته تو هم مخالفتی نداشتی اما به نظرت - که کاملا هم درست است - میز بزرگی است برای واحد کوچک ما خیلی فضا را خواهد گرفت. اما بعد از اینکه دیدیم که می خواهیم میز چوبی درست و حسابی بگیریم و آن مدل "راستیک" که "وست الم" داشت تا سال آینده به دستمان نخواهد رسید و بعد از دیدن چند ده تا میز در گوشه گوشه ی شهر در نهایت همان یک میز موجود در "وست الم" را خریدیم که پس فردا - چهارشنبه - عصر قرار تحویل گرفتنش را داریم. متاسفانه صندلی هایی که دوست داشتیم موجود نبود و فعلا یک صندلی برای تو گرفتیم و من هم از همین صندلی لهستانی که داریم شروع به استفاده خواهم کرد.

به هر حال کار مهمی بود که در روز بیست و یکم عملی شد. واقعا بدون میز در این چند سال خیلی سخت گذراندیم و علیرغم گرانی میز و بی پولی ما، اتفاقی بود خرسنده که افتاد.

امروز و فردا تو سفارش نهار و صبحانه داری و با اینکه سندی مرخصی و تعطیلات تابستانی است اما باید سر کار بروی. صبح بعد از اینکه همراه تو تا تلاس آمدم و در جابجایی سفارش ها کمکت کردم، با مترو به ربارتس رفتم و تا ظهر آنجا بودم برای انتخاب یکی دو متن برای دانشجویانم در هفته های اول. امروز لیستم را نهایی کردم و فردا باید کارهای اداریش را انجام دهم و بفرستم به دفتر کپی رایت دانشگاه. قرارمان چند هفته ی پیش بود و من خوش خیال و دقیقه ی نودی کار را تا اینجا کشاندم. البته بخشی از مشکل به FGS برمیگشت که خیلی دیر Offer من را داد و می توانم کمی توجیه کنم اما تابستان گذشت و - امروز ۲۲ آگست هست - من نه مقاله ای نوشتم و نه یک کلمه تزم را جلو بردم و نه هیچ کار مفید دیگری کردم جز پرسه زنی در کتابخانه و اینترنت و وصف العیش.

در راه خانه هستی و قبلش به لابلاز خواهی رفت برای خریدهای سفارش فردا. ساعت ۳ با خواهر و بچه های خواهر و مادر علیرضا رفیعی قرار داشتی. دیستیلیری را نشانشان دادی و یکی دو ساعتی با هم بودید. من هم بعد از این پست به مامانم زنگ میزنم که ببینم در نهایت کار دندان هایش چه شد. باید به محض رسیدن چک اول OGS حداقل بخشی از ان را برایش بفرستم تا بتواند کار دندان هایش را پیگیری کند. دیشب لابه لای حرفهایش از دهانش پرید و تازه بعد از دو سال فهمیدم سرنوشت آن دو هزار دلاری که قبلا برای دندان هایش فرستاده بودم چه شد. امیرحسین جیبش را زده بوده - دقیقا جیب پالتویش را که پول را در آن مخفی کرده بوده! از آن دوره و از آن سالها در ظاهر گذشته اما در واقع نه. بابک که قرار بود از اول سال کمک کنه و گفت ۱۵۰۰ دلار چک نوشته ام هنوز منتظر خشک شدن امضای پای چکش هست و ماه پیش هم که گفت من هم ۵۰۰ دلار به حساب مامان واریز می کنم از قرار هنوز در حال واریز است. حرف از بدهی و پول و کمک مالی با امیرحسین هیچ، که یک زنگ احوالپرسی هم به مادرش نمیزند. به واقع که "روزگار غریبی است نازنین"

خلاصه که داستانی داشتیم در ویکند که نمی خواهم از اعصاب خوردکنی هایش و سانت و اینچ زدنهایش بگویم. خدا را شکر گذشت و امیدوارم که به خوبی و خوشی از میزی که گرفتیم استفاده کنیم سالهای سال به امید خدا.
  

۱۳۹۵ مرداد ۲۹, جمعه

از مادر تا فرزند

چند روز خیلی سنگین و سختی را داشتم و هنوز هم که جمعه عصر هست اوضاع به همان منوال پیش میره. آنقدر خسته هستم که جز مختصری که خواهم نوشت، توان طول و تفصیل دادن ندارم.

از دوشنبه تا همین حالا بکوب روی Kit درسی ام در حال کار هستم و از نتیجه تا اینجای کار راضی ام. البته کار هنوز کاملا تمام نشده و احتمالا تا دوشنبه درگیر این داستان باشم. بعد هم که باید با کریس جلسه ی آدورنو خوانی که دو هفته است به تعویق انداخته ام را برگزار کنم و کلی کار نکرده و درس نخوانده و برنامه ی عمل نکرده پیش رو دارم و ده روز دیگر تابستان تمام خواهد شد با هیچ دستاوردی.

تو هم امروز بعد از کار با سروناز قرار رفتن به بادی بلیتز را داشتی و الان آنجا هستی. چهارشنبه شب هم آریو را دیدیم. شام به ترونی مهمانش کردیم و او هم مجلات و کتابی که آیدا و مامانت زحمت ابتیاع شان را کشیده بودند آورد و البته از همان شب تا همین حالا هنوز فرصت نکرده ام از داخل بسته خارجشان کنم.

اما داستان اصلی این هفته هیچ کدام از اینها نبود. دو اتفاق ناراحت کننده و بیشتر متاسف کننده باعث شد که در تمام هفته دل و دماغی نداشته باشم و خیلی مغموم. اول داستان همیشگی مامانم و مشکلاتش و تنهایی من در رفع و حل آنها. کار دندانپزشکی اش حسابی خرج دارد و بدون بیمه هم خیلی گران و سخت است. با اینکه دو هفته ی پیش هر چه در توان داشتم را جمع کردم و پولی فرستادم اما از قرار مخارج کار خیلی بیش از اینهاست. خودش البته هیچ چیزی نمی گوید و اتفاقا بابت همین هم بیشتر ناراحتم. بابت زندگی بد روالی که داشت و بخت نه چندان همراه و البته خطاهای نه چندان کم خودش. اما به هر حال حالا نه وقت این حرفهاست و نه چاره ای از دست من تنها بر می آید. تو با چند بیمه صحبت کردی و امکانات خیلی خاصی پیش رو نداریم. دیشب هم با خاله آذر حرف زدم که برای تعطیلات تابستانی با تهمورث رفته بودند یونان و تازه برگشته اند. او هم داستان های صد من یک غاز می گفت راجع به زمین ولنجک و ... چیزی که اساسا وجود خارجی ندارد. البته از او هم انتظاری نیست. بچه های طرف کاری برایش نمی کنند چه برسد به خواهرهایش و ... منظورم البته کار و کمک مالی نیست اما پیگیری های حالی و خصوصا بردن و آوردن مادرت از دکتر بعد از جراحی در حالی که تنها یک ساعت رانندگی فاصله داری.

به هر حال باید چک OGS را تا دریافت کردم برایش حواله کنم. با اینکه کلی هم به پولش احتیاج داریم و اساسا بدهکار اعلاء هستیم و قرار بود با این چک پول او را بدهیم. جدای از مشکلات مالی داستان، ناراحتیم برای خودش هست که تک و تنها در یک گوشه در چنین شرایطی و بدون هیچ کمکی جز احوالپرسی و ماهانه ی ناچیزی که من می توانم بفرستم. امیرحسین هم که دقیقا هفته به هفته جواب تکست و زنگ آدم را نمی دهد و سرش با کار و باباش گرمه. بابک هم که فقط می توانم بگویم زهی تاسف!

یکی میشود تو که هفته ی بعد برای دل تنگ مادر فقط ده ساعت پرواز می کنی و چند روز میروی و می آیی و کلی هم باید هزینه کنیم یکی هم میشود نوه ی طرف که رسما بزرگش کرد و...

اما خبر دوم که باعث شد خصوصا برای تو ناراحت شوم، جواب آزمایش های هورمونی ات بود بابت چک آپ برای بارداری که دکتر واتسون بهت گفت میانگین هورمون پروژسترون باید ۶۰ باشد و مال تو یک است! تلفنی که با اوکسانا حرف میزدی گفتی خجالت زده شدی وقتی شنیدی. البته بهت گفته که راه داره و دوباره آزمایش داده برای ماه بعد تا میزان دقیق داروی لازمه را تعیین کنه. گفته که امکان بارداری سخته اما عملی، ولی باید آمادگی مسائل مختلف مانند طول مدت و کنترل فشار و استرس را داشته باشیم. آن شب که بهم گفتی بخصوص برای تو خیلی ناراحت شدم چون می دانم که چقدر در درونت - به قول خودت - همیشه حس مادرانه داری و داشته ای. فردایش سر کار لیلا دوست مالتی و همکار سابقت در آن طبقه بهت گفته بود که این موضوع خیلی متداول هست و خودش هم چنین مشکلی را داشته و تازه بعد از چند بار سقط و ... و علیرغم اینکه دکتر متخصص کلینیک بارداری هم داشته در نهایت یک دکتر سنتی چینی مشکلش را فهمیده. وقتی بهش گفته بودی که واتسون از تجویز داروی تقویتی و آکیوپانچر گفته، بهت دلگرمی داده که دقیقا از همین طریق شدنی است. از قرار با کمی مطالعه و پرس و جو خودت هم متوجه شدی که این مشکل خیلی مرسوم هست و جای نگرانی نداره. به هر حال من و تو همیشه فکر کرده ایم که خودمان با هم چقدر خوشبخت و سرخوش و عاشقیم. از ابتدا هم بنا این نبود که حتما بچه دار شویم. حالا هم اگر بشود - که امیدوارم به بهترین نحو و با بهترین نتیجه قرین شود - عالی است، اگر هم نه، جای نگرانی نداریم.

خلاصه که فعلا داستان این روزهای ما این است. کار سخت و نگرانی برای اطرافیان مان. اما امیدوارم که این ایام به خوبی و خوشی با بهترین نتیجه به پایان برسد و دوباره خیالمان بابت نسل قبل و نسل بعدمان راحت شود.

ویکند قراره که با هم برای دیدن میز نهار خوری به یکی دو جا برویم. با اینکه پولی در بساط نداریم و از روی کردیت باید خرید کنیم اما تصمیم گرفته ایم که میز بگیریم چون واقعا خلاء آن روی سلامتی و شیوه ی زندگی مان تاثیر مستقیم گذاشته. یکشنبه هم که با اوکسانا به خرید هفته میروی و من هم باید کارهای نهایی لیست درسی ام را انجام دهم.
    

۱۳۹۵ مرداد ۲۵, دوشنبه

کادویی برای تدریس

از آنجایی که ماشین در صافکاری هست علاوه بر جمعه، امروز که دوشنبه هست را هم کاملا متفاوت شروع کردیم. تو را به تلاس نرساندم و از این جهت یک جورهایی روزمان متفاوت شروع شده. فردا عصر قراره که ماشین آماده ی تحویل بشه و امیدوارم که از چهارشنبه دوباره خوشی رساندن تو به سر کار را داشته باشم که بعضی از روزها - متاسفانه - تنها کار مفیدم قلمداد میشه.

جمعه شب دوتایی با هم شام رفتیم بیرون به مناسبت آفر کاری من و سالگرد قلم بلورین. رفتیم ترونی و پیاده برگشتیم خانه. از آنجایی که می دانستم تو کفش مناسبی برای پیاده روی نداری از خانه برایت کفش های ورزشی ات را آوردم و با اینکه این هفته هوای به شدت گرم و مرطوبی داشتیم اما پیاده روی خوبی کردیم تا خانه. شنبه و یکشنبه هم برخلاف روتین همیشگی و از انجایی که ماشین نداشتی به خرید هفته نرفتی و از فرصت استفاده کردیم و تمام مدت کنار هم بودیم. من هم با حضور تو در خانه ترجیح دادم که کتابخانه نروم و با اینکه حسابی بابت نهایی کردن لیست درس و طراحی Kit عقب هستم اما بودن در کنار تو را با هیچ چیزی در دنیا عوض نمی کنم. شنبه ظهر وقت در هتل چهار فصل داشتیم و با اینکه روز بارانی شدیدی بود اما تا حدود ساعت ۵ آنجا ماندیم و بعد هم کمی خرید از هولفودز کردیم و راهی خانه شدیم. شامی و دیدن المپیک و کمی مطالعه و ... روز آرام و دلپذیری بود.

یکشنبه هم به پیشنهاد من بعد از مدتی رفتیم برانچ. پیاده تا هاروست کیچن رفتیم و اتفاقا خیلی هم بهمون مزه داد. کلی از چیزهای مختلف حرف زدیم و از نشستن در بالکن طبقه ی دوم و زیر درختان بلند آنجا به شدت لذت بردیم. پیاده تا یورک ویل رفتیم و بعد از کمی خرید از Pure + Simple رفتیم Roots تا تو کیفی که برای من به عنوان کادوی تدریس می خواستی بخری را نشانم بدهی. کیف گرانی بود اما از آنجایی که واقعا نیاز به یک کیف دستی درست و حسابی داشتم چیزی نگفتم و خریدیم. از بعد از ظهر هم که آمدیم خانه من کمی به کارهای Kit و کلاسم رسیدم و تو هم به کارهای آشپزخانه. البته چند ساعتی هم پای تلفن گذشت. از مامان و بابات تا رسول و عمو اعلاء. روز پر حرفی بود. شب هم تا نان مخصوصی که درست می کنی تمام شد و از توی فر در آمد و خوابیدیم نزدیک ۱۲ بود و اتفاقا خیلی بد خوابیدم و نمی دانم چرا.

الان هم ساعت نزدیک ظهر هست و ساعت یک با مارک جلوی ربارتس قرار دارم. نمی دانم چه کاری با من داره اما صبح تکست زد که ۱۰ دقیقه احتیاج داره که من را ببینه و چیزی از من می خواد. لیست درس ها و مطالب خیلی کند اما در مجموع با کیفیت داره جلو میره. دیرزو به کریس هم خبر دادم که یک ساعت برایش موضوع تدریس به عنوان سخنران مهمان در نظر گرفتم که کلی ذوق کردن و تشکر.

این یکی دو روز گذشته و علیرغم عدم امکان مالی تصمیم گرفتیم هر طور شده یک میز نهار خوری بگیریم چون به قول تو داریم دستگاه گواشمون را از دست میدیم. با اینکه جا نداریم و باید از میز تحریرمون صرف نظر کنیم و با اینکه پولش را نداریم اما باید فکری به حال این داستان بکنیم که واقعا آزار دهنده شده. خلاصه که برنامه ی ویکند بعد از حالا معلومه و باید تا پیش از رسیدن شنبه کار Kit را تمام کنم.

۱۳۹۵ مرداد ۲۱, پنجشنبه

از CET تا lecturer شدن

تمام دیروز را درگیر خواندن فراسوی نیک و بد و تبارشناسی اخلاق نیچه بودم تا بخش های مورد نظرم را انتخاب کنم و در Kit بگذارم. غروب که تو آمدی خانه تا چشمت بهم افتاد گفتی حالت خوبه؟ و متوجه شدم که بابت ساعتها نشستن متتد پشت میز و چشم به مکسی دوختن حسابی آبلمبو شده ام. تو هم که این روزها به شدت درگیر کار و بدتر از آن خلق و خوی بچگانه ی سندی شده ای بعد از کار با همکارانت رفته بودی کلاس نرمش در طبقه چهار ساختمان تلاس. این چند شب بابت پرهیز از چای سردرد داشتی. هر چند دیشب حالت بهتر بود اما خیلی خسته بودی و شب هم تا صبح از قرار کابوس دیده بودی. صبح که بیدار شدی، نای از تخت بلند شدن را نداشتی از بس که خواب های ناراحت کننده دیده بودی و گفتی که تا صبح در خواب داشتم گریه می کردم بابت کشتار گوسفندها برای مصرف در بازار!

شاید یکی از دلایل چنین کابوسی به خبر نیامدن دیروز آیدا با بچه هایش برگرده. وسط کارم بود که برایم پیغام داد که آریو و خصوصا خانواده اش حسابی شر به پا کرده اند و آریو امشب خودش میاد و من و بچه ها را نمیاره چون باباش گفته چرا خرج اضافه می کنی و بلیط میگیری. بعدش از قرار دوباره زنگ زده که بچه ها را خواستی بیار و... و داستانهای درگیری های همیشگی بین آیدا و خانواده ی آریو. خلاصه نوشته بود که خیلی خیلی ناراحته از اینکه نمی تونه بیاد و تو را ببینه و بچه ها هم از صبح دارند گریه می کنند. کمی دل داریش دادم اما مسلما خیلی فایده ای نداشت. بعدش هم مجبور شدم داستان را به تو بگویم و از اینکه قصد داشتند و داشتیم تو را شنبه شب سوپرایز کنیم گفتم و تازه بعد از آن بود که تو متوجه ی اصرار بی دلیل من شدی در رزرو کردن یک برنامه ی دو نفره در بادی بلیتز برای جمعه ی بعد. سروناز که از مدتها پیش دوست داشت یک روز با تو بره بادی بلیتز پیشنهاد جمعه ی بعد را داده بود و من فکر کردم بعد از اینکه آیدا بیاد دیگه فرصتی برای رزرو کردن برای یک نفر اضافه را ندارید و خلاصه بی آنکه شک کنی می گفتم برای یک نفر سوم هم جا بگیر و می گفتی نفر سوم دیگه کیه؟ به هر حال به قول آیدا نشد که بشه و بعد از اینکه به تو گفتم و با آیدا حرف زده بودی خیلی حال هر دوتون گرفته شده بود.

تازه از رساندن تو به تلاس برگشته ام خانه و باید این چند روز به شدت و بی وقفه روی Kit درسی ام کار کنم. متوجه شدم که یکی از TA هایم حسابی توی باغ هست و یکی دیگه خیلی تازه کاره. این وضعیت داستان را برایم کمی سختتر خواهد کرد اما چاره ای نیست و باید بین اینها هم بالانس برقرار کنم. به نظرم متونی که انتخاب کرده ام خیلی تئوریک و فلسفی شده اند تا اینجای کار و باید کمی برای حوزه ی انضمامی و کاربرد روزمره ی ایدئولوژی در زندگی روزمره بیشتر وقت و هفته بگذارم.

اما دیروز ظهر با ایمیلی که از طرف دانشگاه رسید رسما Offer تدریسم را گرفتم. نمی دانم داستان دوشنبه و رفتن به دانشگاه و از دست دادن یک روز و خصوصا خط انداختن روی ماشین چه بود. لوسی - مسئول آموزش - که بهم زنگ زد که باید همدیگر را ببینیم هم نگران بود و هم نمی خواست که خیلی نگرانی اش را نشان دهد و هم کلا حرفی که میزد هیچ پایه و دلیل نگرانی نداشت. بعد از اینکه وضعیت را برایم مرور کرد از قرار خودش هم فهمید که گاف داده و سعی می کرد اشتباهش را رفع و رجوع کنه که بدتر میشد. گقت تا ده روز دیگر اگر آفرت نیامد باید پیگیری کنی. می دانستم که می آید اما نه به فاصله ی دو روز. مشتی اگر اصلا زنگ نزده بود هیچ چیز عجیبی پیش نیامده بود اما تماس بی موقع و تعجیل بی جا وقت و روزم را گرفت و باعث شد ماشین را آسیب بزنم و حالا هم منتظرم تا از بیمه تماس بگیرند تا ماشین را برای چهار روز ببرم صافکاری.

تو دیشب اما با همان نگاه خیر و دل مهربانت حرف زیبایی زدی که خیلی به دلم نشست. گفتی این را خیریتی ببین در جهت گرفتن این آفر و lecturer شدنت. خلاصه که شد. هر چند حالا با چالشهای جدید و بار بیش از حد کاری مواجه ام و بیش از همه خودم مقصر چنین چالشهایی و اضافه باری هستم که علیرغم دانستن و پیش بینی آن هیچ کاری را به موقع انجام ندادم تا اوضاع به اینجا کشیده شود. به قول نیچه این همان لحظه ی ایقان فیلسوف است که باید گفت:
خر رسید
زیبا و قوی

هر چند ایام، موسم شادی است و شکر نعمت گزاردن. ده سال پیش با هیچ آمدیم، از هیچ شروع کردم تنها و تنها به پشتوانه ی مهر و عشق و لطف تو شروع به یادگیری زبان کردم و امروز lecturer شده ام. باشد که بیش گردد و یاری رساند در انسان تر شدنم.

۱۳۹۵ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

شانزده سال پیش

دیروز توی گیر و دارد رفتن به دانشگاه بابت کار بی ربط و بی نتیجه ی تدریسم که با تلفن احمقانه ی لوسی و درخواستش برای تماس فوری به از دست رفتن تمام روزم و مالیدن در ماشین به ستون پارکینگ و ... همراه شد،‌ آیدا برایم از ایران پیغام گذاشت که قراره با بچه ها آخر هفته و برای دو هفته همراه با آریو به تورنتو بیایند. برنامه اش این بود که با هماهنگی من کاری کنیم که تو متوجه نشوی و سوپرایز شوی. شنبه شب ترونی را برای ۶ نفر رزرو کردم و بعد از برنامه ی هتل چهار فصل به بهانه ی سالگرد قلم بلورین من که شرح مختصری از آن را در ادامه می آورم قرار شد که با هم به ترونی برویم و با دیدن آنها، حسابی سوپرایز شوی.

دیروز عصر که آمدی خانه از شدت کار و بدو وا دو حسابی سردرد داشتی. البته گفتی که احتمالا دلیل اصلیش پرهیز از چای هست که دوباره مدتی بود شروع به خوردنش کرده بودی. من که خیلی بی حال و حوصله بودم و روز نه چندان خوبی را پشت سر گذاشته بودم با آمدن تو کمی در دل هم نشستن و حرف زدن و گفتن داستان روز و ماشین و ... و شنیدن کارهای تو حالم بهتر شد و رفتم ورزش و وقتی برگشتم تو سالاد زیبایی درست کرده بودی و در کنار هم نشستیم و همراه مسابقات شنای المپیک شب به قول تو بسیار آرامش بخش و ریلکسی را پشت سر گذاشتیم.

حالا هم صبح سه شنبه هست و من باید به شدت در این چند روز کار کنم و Kit reader درسم و کارهای اولیه ی لکچرها و مسائل کپی رایت را به جایی برسانم. البته امیدوارم دوباره یورک سوپرایزم نکنه و داستان تدریسم دچار مشکل نشه که به نظر خیلی بعیده! اما زندگی سرشار از همین بعیدهاست و ما دلخوش به پیش بینی ها. تو را رساندم تلاس و آمده ام آروما و چند مقاله دارم برای نگاه کردن و تصمیم گرفتن راجع بهشان. اینکه آنها را در لیست مقالات درسم بگنجانم یا نه. تصمیم گیری برای هفته های ایدوئولوژی و محیط زیست، ایدوئولوژی و آموزش، ایدوئولوژی و سیستم غذایی و توزیع، ایدوئولوژی و فیلم، ایدوئولوژی و یوتوپیا و ایدوئولوژی در جهان پس از یازده سپتامبر بیشترین وقت را از من گرفته و هنوز هم به هیچ نتیجه ی اساسی نرسیده ام.

اما شانزده سال پیش در چنین ایامی که داریوش در قصر بود بابت چک بی محل و من هر روز برای کارش از این دادگاه به آن شعبه، از این بازداشتگاه به آن ندامتگاه و هر شب پای تلفن برای جور کردن پول آزادیش، با کوچکترین کمکی از طرف هر کس مواجه بودم جز تو که بهم روحیه میدادی و مامانم که از آن طرف روحیه ام را خراب کرده بود و دیدن نگرانی امیرحسین که خیلی ناراحتم می کرد و کمک از رسول که آن زمان هنوز حکم یک غریبه را برایم داشت در چنین برزخی روزها را با شب و شب ها را با کابوس به روز می رساندم. یک پایم روزنامه بود و رساندن کارهایم و سر و سامان دادن به امورات سرویس و ماندن تا دیروقت پای صفحات و یک پایم هم دادگاه و دادرسی. اسامی کاندیداها در بخش های مختلف اعلام شده بود و من در کنار چند اسم آن زمان معروفتر قرار داشتم. عصر روزی که صبحش دادگاه  شعبه ی خوش بودم، تا با قاضی که پیشاپیش بهم خبر داده بود که طرف دعوا رشوه اش را داده و اگر می خواهید کارتان راه بیفتد از این مسیر باید اقدام کنید، کسی که بواقع حیف پهنی بود که می خواستی بارش کنی - و بعد از ظهرش را در کلانتری چهار راه سیروس بودم تا سیگار داریوش را برسانم و خبر از ملاقاتم با قاضی بدهم، راهی سالن رودکی شدم. سه بلیط مهمان داشتم که به تو و مامانم و امیر داده بودم و تو با ماشین مامانت آنها را آورده بودی. بعد از جوایزی که به چهره های معروف آن دوره و تازه کار داده شد نوبت به بخش های اصلی رسید. فضای خوبی نبود چون درست چند ماه قبل به دستور برادربزرگ نزدیک به ۱۹ نشریه را یک شبه و در کل بیش از بیست و چند روزنامه را در چند ماه بسته بودند. بخش مصاحبه با اشتباه علی معلم تنها به دو دیپلم افتخار بسنده کرد. من که در همان ردیف های اول بودم و صندلی ام هم نزدیک به پله های سن - و اتفاقا بابت همین هم یکی دو نفر بهم گفتند که قراره بری بالا که اینجا را بهت داده اند - متوجه شدم ناهماهنگی بین مجری و کسی که جوایز را به دست داوران میدهد شدم. نگاه طرف به معلم باعث شد که معلم بار دیگر نگاه به لیستش بکند و سعی کند با شوخی و خوشمزگی اشتباهش را رفع و رجوع کند. گفت: الان نفر اول توی دلش داره میگه فلان فلان شده جایزه ی من چی شد؟ خلاصه اسمم را خواند و همان پیش بینی که داوود ماهها قبل کرد و بهم گفت که امسال تو برنده ی اصلی هستی اتفاق افتاد. هر چند که من جدا از تندیس قلم بلورین هیچ یک از جوایزم را به خاطر اعتراض به وضعیت موجود نگرفتم و البته هرگز هم پیش نیامد که موضوع را مطرح کنم. آن روزها آن قدر درگیر کارهای داریوش و بعد از آن شروع رشته ی جدید در دانشگاه و صد البته مسائل حاشیه ای و اساسی در رابطه با رضایت طرفین برای رسیدن به تو بودم که این اعتراض هم به محاق رفت مثل بسیاری از مسايل به شدت بنیادی در آن خاک مغموم و سیاه شده.

از آن روز شانزده سال میگذرد و امسال قصد دارم به این بهانه تو را با دیدن آیدا و بچه هایش که برایشان خاله ی واقعی هستی سوپرایز کنم. خدا را شکر که به خیر گذراندیم این سالها را و به امید به خیر گذراندن تمام سالهای طولانی و با سعادت پیش رویمان.
و صد البته به امید به خیر گذشتن ایام برای مردم آن خاک بی چاره و آن منطقه ی خراب شده!
 

۱۳۹۵ مرداد ۱۸, دوشنبه

باور حکیمانه ی تو

صبح بعد از اینکه تو را رساندم تلاس و برگشتم خانه تا لپی را بردارم و برم کتابخانه و کار روی لیست کلاسم و Kit reader را شروع کنم که کار اصلی این هفته ام هست. پیش خودم گفتم که اول یادداشت این چند روز را اینجا بنویسم و بعد راهی کتابخانه شوم که از دانشگاه و دفتر آموزش دپارتمان یک تماس بی موقع داشتم راجع به کلاس و teaching ticket. در نهایت قرار شد راهی دانشگاه شوم. و در نهایت تمام روزم رفت بابت هیچی. الان ساعت ۵ بعد از ظهر هست و تقریبا تازه برگشته ام خانه. لوسی مسئول آموزش دوره ی لیسانس بهم گفت که FGS هنوز کلاس و تدریس امسالم را تایید نکرده. بعد از کمی توضیح گفت که البته مسئول این کار مسافرته و هفته ی بعد برمیگرده و هنوز ticket هیچ کسی را تایید نکرده است. خلاصه این همه راه برو و تمام روزت را بگذار تا به یک سئوال بی ربط لوسی جواب بدی که بله اسکالرشیپ Provost را برای تدریس رد کرده ام. موقع خداحافظی هم فکر کنم طرف بابت مزاحمت بی ربطی که امروز برایم ایجاد کرده بودعذاب وجدان گرفت و کلی توضیح داد که بعید میدونه اساسا مشکلی باشه چون مسئول این کار در FGS مسافرته احتمالا همه کارها و از جمله این کار عقب افتاده و...

موقع رفتن به دانشگاه هم بخاطر ماشین بزرگی که جلوی ماشینمان پارک کرده بود مجبور شدم مسیرم را تغییر دهم و با بی احتیاطی گوشه ای از در پشت سر راننده را به ستون مالیدم که خیلی حالم را گرفت. چند خط سفید کوتاه روی در مشکی رنگ!

اما از چند روز گذشته بنویسم. جمعه عصر رفتیم دکتر چشم پزشک و بابت قطره ای که به چشمانمان ریخت تمام عصر و شب را آلبالو گیلاس چیدیم. خصوصا ساعت های اول که خیلی اوضاعمون خراب بود و خنده دار. چشم چپ تو نیم درجه ضعیف تر شده که خیلی ناراحتم کرد چون همین حالا هم شماره ی عینک بالایی داری. در بررسی رگهای پشت چشم من هم گفت که یکی دو نقطه ی مشکوک وجود داره که در حال حاضر مشکل خاصی به نظر نمی آیند اما باید هم به لحاظ غذایی و هم به لحاظ قرار گرفتن در معرض نور مستقیم شدید پرهیز داشته باشم.

شنبه صبح تو به سن لورنس مارکت رفتی و کلی توت فرنگی گرفتی تا مربای زمستان را درست کنی. کاری که تا حدود ساعت ۱۲ شب یکشنبه - دیشب - وقت گرفت و کلی زحمت کشیدی و صد البته مربایی بی نظیر درست کرده ای. برای شام هم با نسیم و مازیار و موگه که تازه تولد دو سالگی اش را پشت سر گذاشته در یکی از رستوران های ایتالیایی مرکز شهر قرار داشتیم. بعد از چند ماه بلاخره فرصتی شد و تصمیم گرفتیم با آنها برنامه ای بگذاریم. شب بدی نبود. موگه که حسابی پر انرژی و شلوغ اما به شدت دلنشین هست تقریبا تمام مدت را به خودش اختصاص داد. بعد از شام هم به اصرار آنها راهی خانه شان شدیم که تا رفتیم و برگشتیم با توجه به مسیر دور خانه شان حدود یک بامداد بود که برگشتیم.

یکشنبه صبح هم تو با اوکسانا قرار داشتی تا علاوه بر خرید هفتگی ببریش به کاستکو. من هم که درگیر کار لیست مقالات و فصول کتاب های لازم برای درسم بودم. تا تو برگشتی عصر شده بود و من هم یک ضرب روی Kit داشتم کار می کردم. از عصر هم که برگشتی تا آخر شب تمام مدت روی پا بودی و داشتی کار می کردی. نان مخصوص خودت را درست کردی، غذای هفته و مربا و کلی کار دیگر در آشپزخانه.

با اینکه روزم را مفت از دست دادم و حال و انرژیم حسابی گرفته شد از این بابت اما دوست دارم با همان نیرو و شادابی که صبح قصد داشتم اینجا بنویسم این اخرین خط را به یادگار بگذارم از جمله ی هوشمندانه و به واقع حکیمانه ی تو که باید هر روزم را با آن شروع و تمام کنم. باوری که در دل خودت به خوبی جا افتاده و من هم باید تمام تلاشم را بکنم تا بتوانم همانطور که تو می گویی زندگی را ببینم: قرار نیست که دوبار زندگی کنیم. یک بار برای تجربه کردن و بار دیگر برای زندگی.

واقعا که درست می گویی. به همین دلیل، با وجود تمام اهمال ها و کم کاری ها، به رغم تمام عقب افتادگی ها و کارهایی که شاید دیگر هم نتوان انجام داد و جبران کرد، می خواهم همانطور که تو می گویی زندگی کنم. از داشته هایم و امکاناتمان - که خدا را شکر عالی هم هستند - بهترین استفاده را کنم و قدردان هر روز و هر لحظه ام باشم که فرصت کوتاه است و هر روز غنمیت.