۱۳۹۵ مرداد ۱۴, پنجشنبه

۱۱۰ سال پیش

سه شنبه عصر بعد از دو سه روز کلنجار با iMac جدیدی که دو هفته ی پیش گرفتیم و چندین ساعت وقت گذاشتن پای تلفن با سوپر سوپر سوپر وایزرها در ساکرومنتو قرار شد که عصر برویم آپل در ایتون سنتر. وقت را خودشان برایمان گرفته بودند و بعد از اینکه مسئول آن بخش آمد و در جریان جزئیات قرار گرفت یک iMac جدید بهمون دادند و مکسی جدید جایگزین قبلی شد که از قرار خیلی مشکل جدی داشت. این شد که چهارشنبه تمام روز من درگیر کارهای جابجایی فایل ها و برنامه و نرم افزار ریختن روی مکسی شدم.

تو هم نهار با بانا قرار داشتی و از آنجا هم لا به لای کلی کار از طرف سندی که واقعا دیوانه شده و درخواست های غیرقابل درک داره - مثل این نمونه که دیشب ساعت ۹ و نیم به تو تکست زد همراه با عکسی از روی میز کارش که ظرف یکبار مصرف سالادش و لیوان مقوایی چایی اش بود که نهار خورده بوده و وقتی برگشته توی اتاقش در دفتر ونکوور دیده که کسی آنها را ننداخته در سطل و حالا به تو تکست زده که کسی را پیدا کن که اینها را از روی میز من جمع کنه چون می خواهم صبح که بر میگردم اینها روی میزم نباشند. خلاصه تو ساعت ۱۰ شب تورنتو داشتی سعی می کردی کسی را در ونکوور پیدا کنی که این دو تا ظرف یکبار مصرف را از روی میز برداره و بندازه توی سطل -  یک سر رفتی فروشگاه بی تا برای آریا و موگه کادوی تولد بخری. عصر که برگشتی درست مثل همین الان که روبروی من از وقتی که از قرار نهارت با تمی برگشته ای خانه داری یک ضرب کار می کنی و بدون اغراق فرصت یک لیوان آب خوردن هم نداری، شروع به کار و تایپ و ایمیل و جواب به تلفن و ... کردی.

شب مهناز و نادر و آریا را به رستوارن ترونی دعوت کرده بودیم. مدتی بود که می خواستم این کار را بکنم و از آنجایی که با آریا در خانه ی ما کار راحت پیش نمیرود تصمیم گرفته بودم که شام مهمانشان کنیم بیرون. یک لباس شیک از Polo برایش گرفته بودی و چند ساعتی دور هم بودیم. آنها هم یک دسته گل رز سفید و قرمز بزرگ برای تو گرفته بودند و شب خوبی بود. آدمهای خوبی هستند و هر چند جهان هایمان از هم جداست اما به شدت قابل احترام.

امروز پنج شنبه هم بعد از صبحانه من رفتم آروما و شروع کردم به کمی کار کردن روی Kit Reader درسم که بد پیش نرفت. تو هم با تمی و دخترش الکسا نهار قرار داشتی. اول یک سر رفتی تلاس و بعد هم سر قرارت با آنها در هایدپارک. تا برگشتی خانه و من هم از کافه برگشتم ساعت نزدیک ۳ بود و برایم نهاری درست کردی و حالا هم داری یک بند کار می کنی. بعد از این پست احتمالا با هم به بانک خواهیم رفت تا مالیات خانه را بدهیم و بعد هم کمی ورزش و شب هم فیلمی به اسم Another Year را خواهیم دید.

این هفته با اینکه از خانه کار کردی - و واقعا کار کردی - به کارهای دیگری هم رسیدی که هم به تو روحیه میدهند و هم زندگی را شیرین می کنند. مثلا مربای تمشک وحشی درست کردی و سس مخصوص گوجه برای زمستان از گوجه فرنگی هایی که به همراه تمشک وحشی از Farmers Market بیرون شهر گرفتیم. هفته ی بعد دوباره به مدت دو هفته سندی اینجاست و دردسرهایی که جدیدا برای همه و خصوصا تو درست می کنه از نو شروع خواهد شد - متاسفانه کار را به همه تلخ و خستگی اش را برای همه طاقت فرسا کرده است، به قول تمی و مارک و پائولا خودش زندگی ندارد و انتظار دارد همه همین طور باشند.

فردا، جمعه، وقت دکتر چشم پزشک داریم و قبلش هم باید نوبت دوم آزمایش خون بدهی برای بررسی وضعیت هورمون هایت که اگر قسمت شد شاید خانواده ی کوچکمان را کمی بزرگتر کنیم. شنبه شب هم با مازیار و نسیم بابت تولد موگه قرار داریم و یکشنبه هم تو با اوکسانا به خرید هفته و البته کاستکو خواهی رفت. من هم که باید بکوب کار کنم که خیلی عقبم.

اما امروز پنج شنبه ۱۴ مرداد مصادف است با یکصد و دهمین سال فرمان مشروطیت. یکصد و ده سال پیش جد بزرگ من یکی از چهار شخصیت اصلی فتح تهران، کاری کردند که امروز ما بازماندگان در برداشتن یک قدم از آن راه ناتوانیم. آرزو دارم که روزی بتوانم از این شرمساری به در آیم. آرزویی که همت بلند طلب می کند و من غافل از همه چیز و همه جا.  

۱۳۹۵ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

جلو رفتن در لجن

بهم ریختگی من باعث شده که به شدت برایم ناراحت و نگران شوی. با اینکه بسیاری از آنچه که می خواستم و می خواهم را دارم و یا در آستانه ی رسیدن به آنها هستم، با اینکه مهمترین اتفاق زندگی هر بنی بشری را هر روز با تو به زیباترین شکل تجربه می کنم: عشق! نمی دانم که چرا به این سطح از بی حوصلگی، بی انگیزه گی، و ناتوانی رسیده ام. با اینکه مطمئنم چیزی موقت است و با شروع ترم و فشار خواسته و ناخواسته ی تدریس فرصتی برای این حرفها ندارم، اما موضوع همانطور که تو تشخیص داده ای جدیتر از این حرفهاست.

همین داستان محور قرار گرفت و دوشنبه مان را که روز تعطیل رسمی بود تحت تاثیر قرار داد. طوری که حتی بابت تولد مارک با بچه ها که بودیم هم نه تو و نه من مثل همیشه نبودیم و کاملا به نظر همگی بی حال و مغموم بودیم. هر چند قیاس مع الفارق هست اما شده داستان زندگی وبر که همه چیز داشت و خصوصا عاشقانه به همسرش مهر می ورزید و همسرش عاشق تر و نگران تر از او برایش بود اما نه کسی او را دقیقا می فهمید و نه خودش دقیقا می دانست که چه "مرگش" هست.

خلاصه که دیروز بابت مشکلی که Bluetooth کامپیوتری که خریده ایم پیدا کرده - داستان از یک قطع و وصل اشتباهی فیوز برق شروع شد و هر روز مشکل تازه ای با مکسی پیش می آید - تقریبا تمام روزم را گذاشتم و کلی غر زدم و آخر هم نشد. همین الان که سه شنبه ظهر هست تو پای تلفن با آپل هستی و هر کاری که می گویند را می کنیم و باز هم تا اینجای کار مشکل باقی است. غروب هم که با بچه ها در رستورانی نزدیک خانه ی مارک و بابت تولدش دور هم جمع شدیم هم من آنچنان بی حوصله و عصبی بودم که حسابی تو را ناراحت و نگران کردم - بابت وضعیت خودم.

این چند روز گذشته به طور طبیعی نه درسی خواندم و نه کاری کردم که صد چندان باعث تاسف است چرا که تنظیم Kit و جلسات درسی و ... آرزوی به شدت دور دست من بود و امروز جامع واقعیت به خود پوشیده و من جامع کار از تن بدر کرده ام. حال و روزگارم چنان روی خودم و تو تاثیر گذاشته که این چند روز تعطیلی به شدت بی فایده گذشت و امروز هم که روز کاری است خانه ام. البته از اینکه تو هم بابت مسافرت سندی این هفته را از خانه کار می کنی خیلی خوشحالم و شاید بتوانم این چند روز باقی مانده را برای تو و خودم بهتر بسازم.

دیشب تولدی نسبتا پر خرج برای مارک گرفتیم. البته جدا از هزینه ی شامش که دوباره به اشتباه تقریبا تمامش گردن ما افتاد - در حالی که قرار بود اوکسانا و ریجز و سوزی هم سهمی را بر عهده گیرند، اما ننوشیدن ما و نوشیدن همگی هزینه ها را جا به جا کرد - نفری ۴۰ دلار برای کارت خرید دادیم به عنوان کادو دادیم و کمی دور هم نشستیم و حرف زدیم. مارک از سفرش به ونکوور برای عروسی دوم خواهرش گفت که بعد از جدا شدن از پارتنر زنش حالا با یک مرد ازدواج کرده و داستان هایی که آنجا داشته اند. اوکسانا و ریجز و سوزی هم از داستان خرید خانه گفتند که سوزی با ارثی که بهش رسیده قصد دارد بخرد و اوکسانا و ریجز هم بابت بچه دار شدن می خواهند از آپارتمان به خانه بروند.

این هفته هم با مهناز و نادر و آریا قرار داریم و چهارشنبه شام مهمانشان کرده ایم و هم با مازیار و نسیم جمعه شب. جدا از این من باید حتما کار روی Kit reader کلاسم را آغاز کنم که هفته ی بعد باید تحویلش دهم و تو هم علیرغم نبودن سندی کم کار نداری.

اما دوست دارم این نوشته که در واقع اولین نوشته ماه آگست هست را با متنی زیبا و به پایان برسانم. بخشی از نامه ی گلستان به کیارستمی فقید که اصل آن را سالها پیش در ماهنامه ی فیلم - اگر اشتباه نکرده باشم - خوانده ام. بخشی که به شدت برایم گواه است و جمله ای که در انتها از بند دیگری خواهم آورد که حس می کنم همانطور که به تو گفته ام تحت تاثیر شعر وهم سبز فروغ است.

در جایی از نامه می نویسد:

"آینده شما سخت است. یک کاسه شیر پر را باید بی آنکه لپ بزند به پاکی و کمال به آن سوی پل برسانید. از هیچ تعریف و تحسینی، یا فحش و دشنامی خوش یا دردتان نیاید، حتی برای یک لحظه. نه بترس از دست و کار کارشکن ها، و نه امید یا پذیرش داشته باش برای درباغ سبز نشان دادن های هر کس دیگر... نه گول مدح خارجیان را بخور، نه از کلوخ پرانی حقیر حسودان داخلی برنج... اگر در این میانه بد شنیدی و کجی دیدی نگذار حس تلافی و پاسخ ترا بیندازد در چاه فاضلاب..."

و در ادامه آن جمله ی درخشان که می گوید:

"ما اگر جلو هم رفتیم، در لجن جلو رفتیم"
  

۱۳۹۵ مرداد ۱۰, یکشنبه

به فروتر رفتن تن نخواهم داد

از پنج شنبه شب که بهت گفتم احساس می کنم دچار افسردگی شده ام و نمی دانم دقیقا چه مشکلی دارم که نتیجه اش شده بی حوصلگی، علی السویه بودن راجع به همه چیز، و از همه مهمتر تلاش برای کشتن زمان در تمام طول ساعات روز و روزها، نه تنها خودم که تو را هم وارد نگرانی و دلمشغولی کرده ام.

یکشنبه هست و هوا بارانی و ابری. تو با اوکسانا رفته ای "بیگ کروت" برای خریدهای هفته و من هم که باید الان در کتابخانه مشغول و سرگرم تهیه ی لیست فصول و کتابهای دانشجویانم باشم نشسته ام خانه، بی حوصله و بی انگیزه. واقعا از وضعیت موجودم دچار ترس شده ام. کار از تهوع و حیرت و ... گذشته و حالا رسما در حال ترسم از آینده ام. می دانم که بخش عمده ای از داستان رسیدن به این سن و نرسیدن به برخی از افق هایی است که فکر می کردم باید رسیده باشم. اما از سوی دیگر نمی توانم کتمان کنم که رسیدن به آنچه که امروز هستم نیز مانند یک رویا همواره در افق های به شدت دور دست دیده میشد. حالا که رسیده ام، نه تنها انرژی مضاعفی نگرفته ام که اساسا فکر می کنم همه چیز تهی است و من کاملا بی انگیزه. می ترسم. و چقدر بسیار.

جمعه سر کار نرفتی. وسایل و کامپیوتر سندی را که پنج شنبه شب از سر کار آورده بودی خانه، جمعه صبح بردی خانه اش و تحویلش دادی تا هر دو از خانه کار کنید. من کمی در آروما وقت گذراندم و مشغول فکر و خیال برای کلاس و درسگفتارهایم شدم و عصر که تو آمدی با هم رفتیم کتابخانه ویکتوریا و برایم یکی دو کتابی که می خواستم را گرفتی و غروب هم بعد از کمی ورزش دوتایی با هم پس از مدتها رفتیم سینما برای دیدن آخرین ساخته ی به شدت متوسط و حتی ضعیف وودی آلن Cafe Society. به هر حال هر چقدر هم فیلمهایش ضعیف باشد از فضایی که می سازد می توان لذت برد.

دیروز صبح با کیارش و آنا قرار داشتیم برای رفتن به Farmer's Market بیرون شهر. اول رفتیم و صبحانه ای در درک هتل خوردیم و تا زدیم به راه ظهر شده بود. بعد از اینکه کمی دشت و منظره دیدیم و کمی در بازار تره بار Canal Road چرخیدیم برای اینکه جبران نرفتن به فضاهای سبز اطراف شهر را که امسال از آنها غافل شده بودیم را بکنم یکی دو ساعت بالاتر هم رفتیم تا به Weber's Burgers برسیم. نهاری خوردیم و کمی روی نیمکت های محوطه ی آنجا نشستیم و حرف زدیم و تا برگشتیم شهر ساعت ۶ عصر شده بود. بچه ها را رساندیم و خودمان هم حسابی خسته برگشتیم خانه.

فردا با اینکه دوشنبه هست، تعصیل رسمی است و اساسا این هفته چون سندی ونکوور هست تو قراره که بیشتر از خانه کار کنی. من هم به پیشنهاد تو که سعی داری روحیه و حالم را خوش کنی، قرار هست که صبح ها بروم کتابخانه و بعد از ظهر برای نهار بیایم پیش تو و آرام آرام خودم را به فضایی که باید نزدیک کنم. نزدیک یک ماه شده که برایم iMac خریده ای و شاید فقط دو سه مرتبه و آن هم برای جابجایی فایل ها روشنش کرده ام.

غرق در امکاناتم و شگفت که تن به فرو رفتن میدهم.

فردا شب بابت تولد مارک، قراره چند نفری برویم بیرون. اوکسانا و ریجز، من و تو به همراه سوزی و البته خود مارک. کادوی تولدی که برایش گرفته ایم یک کارت هدیه از فروشگاه بی هست که به نظر همگی مناسب ترین انتخاب آمد. در طول هفته هم جدا از مازیار و نسیم که شنبه شب برای شام دور هم خواهیم بود مهناز و نادر و آریا را برای شام به ترونی دعوت کرده ایم.

جدا داستان های خودمان، نگرانی ام بابت وضعیت مامانم زیاد شده. بعد از اینکه متوجه شدم چقدر بابت مشکل دندانهایش اذیت شده و جدا از مسائل مالی که به لطف تو و همت من تا حدی پوشش داده میشود، داستان تنهایی اش در این سن و سال و مسايلی که دارد ناراحت و نگرانم کرده. آخر ماه تو قراره که لطف کنی و چند روزی به دیدن مادر بروی تا من هم بتوانم در اولین فرصت یک سر به مامانم بزنم. دیروز صبح بعد از اینکه به این نتیجه رسیدیم که امکان مالی سفر به جایی نسبتا گرم را برای تعطیلات زمستانی نداریم، من بهت گفتم هر طور شده قصد دارم که این سفر را خصوصا برای تو که واقعا خسته و فرسوده از فشار کار می شوی فراهم کنم. آنقدر خوشحال شدی که اشک در چشمان زیبایت حلقه زد و من برای لحظاتی شرمنده ترین آدم روی زمین شدم. با اینکه احتمالا عاقلانه تر و درست تر این است که مخارج اصلی را اولویت بندی کنیم و در نتیجه جایی برای این سفر نخواهیم داشت - کمک به خانواده هایمان، مهمانداری و بدهی اجازه ی چنین تصمیمی را نمی دهد. اما می خواهم این کار را برای تشکر از تمام زحمات تو بکنم.

متاسفانه نه بابک و نه امیر علیرغم حرفهایی که زده اند و وعده هایی که خودشان داده اند،‌ کوچکترین کمکی به مادرشان نمی کنند. از طرف دیگر آمدن مامان تو که خیلی هم باعث خوشحالی هر دوی ما می شود به هر حال برایمان خرج های پیش بینی نشده رقم میزند. اما من می خواهم که چنین سفری که در واقع یک استراحت لازم پس از چند سال کار فشرده هست را برای عشقم فراهم کنم. چرا که - همانطور که همواره گفته ام - تو تنها دلیل ادامه دادن من هستی و بس. با تو به همه چیز حتی این خمودگی و افسردگی غلبه خواهم کرد. خواهیم دید.

فردا اول هفته، اول ماه و اولین روز من است. به فروتر رفتن تن نخواهم داد.  

۱۳۹۵ مرداد ۶, چهارشنبه

کار مشترک با کریس

دیروز بعد از اینکه در اواخر جلسه ی آدورنوخوانی با کریس طرحم برای کار کردن و چاپ Adorno's Dictionary را بهش گفتم جدای از چند بار تشکر از اینکه او را هم در جریان گذاشته ام و دعوت به کار کرده ام، قرار شد از همین حالا استارت کار را بزنیم. قرار شد لیستی از مفاهیم را آماده کنیم و همزمان شروع به نوشتن کنیم. ضمن اینکه باید راجع به آدمهایی که قصد داریم برای نوشتن یک یا چند مفهوم دعوت به همکاری کنیم، از حالا فکر کنیم. به نظر دوست خوب و خصوصا همکار بهتری می آید. یکی از بهترین قسمت های داستان جدا از نگاه نسبتا نزدیکمان به کارهای آدورنو علاقه و اشتراک نسبی نگاه و سلیقه مان درباره ی سینما و تائتر است که باعث میشه حرف های جالبی در حین تلاش برای تفسیر کارهای آدورنوداشته باشیم.

دیروز بعد از اینکه تو را رساندم و ماشین را خانه گذاشتم، پیاده رفتم کافه ای که با کریس قرار داشتم و تا ساعت یک با هم نشستیم و خصوصا آخر کار که از ایده ام راجع به دیکشنری آدورنو گفتم خیلی با انرژی جلسه را تمام کردیم. از آنجا برای چک آپ شش ماه راهی دندانپزشک شدم که بابت محلولی که در انتهای کار بهم داد تا آخر شب حال تهوع داشتم و یا حداقل حس می کردم که این حال را دارم. از داندانپزشکی رفتم بانک تا برای مامانم به حساب بابک پول بفرستم. با توجه به داستان دندانپزشکی اش باید پول جداگانه ای از ماهانه اش می فرستادم. ۱۷۵۰ دلار آمریکا با احتساب کارمزد بانکی و... نزدیک ۲۴۰۰ دلار ما شد. تمام پولی که داشتم بعلاوه بخشی از پولی که باید به اعلاء پس بدهم را فرستادم و بدهی روی بدهی! اما چاره ای نیست و به قول تو خدا را هزار مرتبه شکر که امکان کمک کردن داریم و گرنه از نظر روحی به شدت داغون میشدم.

تا با حال دل بهم خوردگی برگشتم خانه ساعت ۴ شده بود و تو هم که روزهای سخت و اعصاب خرد کنی را داری با رفتن سندی ساعت ۵ عصر با پائولا رفتید کافه ای نشستید و تا تو کمی به درد و دل پائولا از کار و اخلاق غیر قابل تحمل سندی گوش بدی - جالب اینکه تو بیشتر از همه با این مشکل مواجه هستی - و بعد از اینکه برگشتی خانه تا آخر شب هیچ کار بخصوصی نکردیم. من که حالم خیلی خوش نبود و تو هم خیلی خسته بودی. با این احوال و با اینکه هیچ کار بخصوصی نکردیم تا خوابیدیم هم ساعت نزدیک ۱۲ شده بود.

الان بعد از اینکه تو را تا تلاس رساندم به آروما آمده ام و بعد از نوشتن این پست میروم ویکتوریا تا کار روی Kit Reader درسم را آغاز کنم که قرار بوده هفته ی پیش تحول دهم و احتمالا دو هفته ای دیگه تمام میشه. تو هم این سه روز را که به سلامتی تحمل کنی هفته ی بعد را خواهی داشت که جدا از دوشنبه اول آگست که تعطیل هست در کل هفته سندی نیست و از این نظر کمی کار و فضای تلاس راحتتر خواهد بود. نزدیک دو هفته ای هست که خاله فریبا و همسرش نجمی برای دیدن عزیز رفته اند ایران و تقریبا هر روز همگی آنجا دور هم هستند و فرستادن عکسها تو را خیلی سر حال میاره.
 

۱۳۹۵ مرداد ۴, دوشنبه

تجربه ی اولین کار کامل آدورنو

دوشنبه شب در حال گوش کردن به سخنرانی برنی سندرز در مجمع عمومی حزب دموکرات هستیم که قراره از هیلاری حمایت کنه. با اینکه روز پر کاری داشتیم و خصوصا تو با اخلاق و غرولند این روزهای سندی حسابی کلافه شده ای اما از عصر به بعد در کنار هم خیلی ساعات خوبی را داریم درست مثل تمام ویکند که آرام و خوش در کنار هم گذراندیم. ورزش، فیلم، کمی درس و کمی کارهای شخصی و خانه، و از همه مهمتر در دل و جان هم بودن. شنبه که تو با اوکسانا رفتی خرید مایحتاج خانه و من هم در آروما کمی درس خواندم و عصر هم با هم رفتیم ماساژ که خیلی خوب و آرامش بخش بود. یکشنبه هم صبح پس از مدتها با هم رفتیم برانچ در درک هتل خوردیم و از آنجا تو مرا به ربارتس رساندی و خودت هم آمدی خانه تا کمی به کارهای خودت و تهیه ی غذاهای اول هفته برسی. یک دسر عالی و کم شکر درست کردی با خرما و پودر کاکائو و سسمی که حسابی دلبری می کنه. شب با هم فیلم Network را از سیدنی لومت دیدیم و البته با داستانی که عمو اعلاء درباره ی علیرضا عرب بهم گفت - که بعد از سالها زندگی مشترک از قرار همسرش یک دفعه گذاشته و رفته- آخر شب گذشت و خیلی برایش ناراحت شدیم. اما چیزی که خیلی ناراحتم و ناراحتمان کرد، عکس هایی بود که مامانم از صورت و گردنش فرستاده بود که بابت جراحی دندان هایش کاملا کبود و ورم کرده بود. از اینکه چنین مسیری را تنها بروی و برگردی پس از چنین جراحی و کار سنگینی که کرده ای، با توجه به اینکه پسرت کمی آن سوتر زندگی می کنه و اساسا هیچ به روی مبارکش نمیاره، خیلی ناراحت کننده است.

اما امروز، بعد از اینکه تو را رساندم به تلاس و خودم رفتم ویکتوریا، پس از مدتها یک ضرب نشستم پای متن خوانی و برای اولین با تمام کردن یک کتاب از آدورنو Cover to Cover با حاشیه نویسی، خلاصه نویسی و یادداشت برداری را تجربه کردم. حس خوبی است. اتفاقی که باید سالها پیش می افتاد اما همین که بلاخره شد،‌ جای خوشحالی داره. برای همین تو که از سر کار بهم زنگ زدی که قصد داری سر وقت بیایی خانه گفتم که بیا تا با هم برویم ال کترین و رفتیم. کمتر از دو ساعتی آنجا بودیم و تو از کار گفتی و من از روزم و عصر خوبی را در Patio ال کترین داشتیم و تا برگشتیم خانه ساعت نزدیک ۸ بود و آفتاب در حال غروب. همتی کردیم و هر دو رفتیم پایین کمی ورزش و حالا هم مشغول دیدن CNN هستیم و باید زودتر هم برویم و بخوابیم که فردا صبح تو کلی کار در تلاس داری و من هم با کریس ساعت ۱۰ قرار دارم.   

۱۳۹۵ مرداد ۲, شنبه

غافلگیری

زندگی شاید اگر نه همیشه، اما اکثرا، اینجوری است. دیروز بعد از پستی که گذاشتم و گفتم که بابت کار بی مناسبت تو که فشار و بی نظمی اش بیش از هر کسی اول به خودت و بعد به زندگی مان می آید و خصوصا باعث دلتنگی و کمبود حضور تو در خانه می شود، رفتم ویکتوریا. تمام روز را هر دو سردرد داشتیم و خصوصا صبح سختی را پیش سر گذاشتیم. من که کاملا بعید می دانستم چنین شنبه صبح - الان - روی فرم باشم و حال و حوصله ی مناسبی داشته باشم. هنوز سه ساعت از رساندن تو به تلاس نگذشته بود که بهم تکست زدی که اگر هنوز نهار نخورده ام، داری میرسی خانه و نهار را با هم خانه بخوریم. تعجب کردم که پس چطور شد که از آن صبح کاملا متفاوت به این بعد از ظهر رسیدیم که گفتی سندی وقت دکتر داشت و بهش گفتم که از آنجا هم برو خانه و کارهایت را از خانه انجام بده. خلاصه که هر قرار شد که از خانه کار کنید.

نهار را با هم و در خانه خوردیم، چیزی که اصلا انتظارش را نداشتم و این با هم بودن بعد از مدتی آن هم به این شکل برنامه ریزی نشده خیلی بهمون چسبید. زندگی همین است دیگر. آنچه که انتظارش را نداری همواره آماده ی غافلگیر کردن توست. امیدوارم که این غافلگیری ها برای همه مان به خوب و نیک باشد.

عصر تو کمی استراحت کردی و کار و من هم کمی درس خواندم و ورزش کردم و شب هم با هم فیلمی از سینمای ترکیه دیدیم به اسم اسب وحشی - Mustang- که بد نبود. البته تو بیشتر خوشت آمد و شاید هم من بابت حالی که صبح داشتیم و ناراحتی از وضعیت کاری تو خیلی حس فیلم دیدن نداشتم. اما به هر حال فیلمی بود که به دیدنش می ارزید.

البته تمام عصر دیروز تحت تاثیر خبر تیراندازی و کشته کشتار در مونیخ بودیم که طبیعتا از گمانه زنی های این روزها سرشار بود. حالا معلوم شده که مهاجم یک جوان ایرانی-آلمانی بوده و احتمالا ارتباطی با کشتارهای اخیر نداشته. اما به هر حال از شاهد عینی که با CNN تماس گرفت و گفت که خودش یک زن مسلمان هست و دیده که مهاجمان با نقاب سیاه شعار اسلامی می دادند بگیر و موج تحلیل های آبکی تا اخبار دقیق تر، چیزی که قلب هر انسانی را به درد می آورد این سبعیت و درندگی انسان قرن بیست و یکمی است.

اما امروز شنبه! ساعت ۱۰ و نیم هست و من که به تو گفتم که با کریس قرار دارم، در آروما هستم. البته قرار داشتیم اما قرارمان را به سه شنبه تغییر دادیم. به تو گفتم قرار دارم تا تو با خیال راحت بروی و به کارهایت برسی. با اوکی قرار داری برای خرید هفته در دنفورد و بعد از آنجا هم نهاری خواهید خورد و او را می رسانی. عصر وقت در چهارفصل داریم و برای همین قرار شد که نهارمان را جداگانه بخوریم که دیر نشود. شب احتمالا فیلمی از تئو آنجلوپولوس ببینیم و فردا هم ادامه ی مقاله ی آدورنو و کمی ورزش و ... امیدوارم که بتوانم تا دوشنبه این کتاب آدورنو را تمام کنم که به هر حال برای خودم رکوردی خواهد بود.
  

۱۳۹۵ مرداد ۱, جمعه

Revanche

تو را که به تلاس رساندم و برگشتنی بنزین زدم و ماشین را خانه گذاشتم، آمده ام آروما چای بگیرم و بروم ویکتوریا. ساعت ده و ۳۳ دقیقه هست و تا اینجای کار "های لایت" روزم هم همین چای است!

پریشب که زینا از زیر کارش در رفته بود تو مانده بودی تا کارهای "فول مانتی" را بکنی و نزدیک ۸ شب آمدی خانه. دیشب اما ساعت ۹ آمدی و قرار بود امروز ظهر بروی سر کار. من هم با اینکه دیروز در کتابخانه کار نکردم و حسابی از کارهایم عقب هستم  اما وقتی گفتی امروز حدود ظهر میروی سر کار، شکایتی نکردم و گفتم با اینکه امروز هم قاعدتا دیر به کتابخانه خواهم رفت اما از آنجایی که حسابی کم دارم تو را، صبح با هم خواهیم بود. صبح که شد البته داستان - طبق معمول - دیگر گونه شد و تو گفتی سندی داره میره شرکت و باید الان بروم. خب!‌ این هم داستان زندگی ما شده. بی نظمی و بی سروشکل بودن زندگی سندی به زندگی ما هم مدتهاست که سرایت کرده، چه تو بخواهی قبول کنی و چه نه، چه خوشمان بیاید و چه نه.

من هم که نزده می رقصم، تمام روز تنها می نشینم منتظر عصر که تو بیایی و چند ساعتی با هم باشیم، به اشتباه تمام برنامه و روزم را تحت تاثیر این شیوه ی کاری تو قرار داده ام و حاصلش شده اینی که هست و نارضایتی از همه چیزم. البته خطای اصلی بیش از هر کسی از خودم هست اما به هر حال شیوه ی کار و زندگی و درسم باعث شده که تمام روز تنها بشینم منتظر همان چند ساعتی که قرار بود نظم پیدا کند و برایش برنامه ریزی کنیم. مسلما وقتی ساعت ۸ و ۹ شب میایی خانه، تا چیزکی بخوریم ساعت ۱۰ شده و تو پیشاپیش خوابی. اگر هم بخواهیم کمی با هم بنشینیم ساعت نزدیک ۱۲ شده و دوباره فردا دیر بیدار شدن تعجیل در انجام کارهای صبح که تا پیش از ۹ رسیده باشی سر کار و ... خلاصه که با این وضعیت ما نه شب و نه صبح به قول اینها quality time با هم نداریم. تو خسته از کلی کار و فشار حاشیه ی کار به خانه میایی و من هم تمام روز منتظر و بعد از دیدن این وضعیت سرخورده به امید فردا و فرداها و در واقع از دست دادن اصل زندگی! 

دیروز بعد از مدتها بلاخره مامانم لطف کرد و گوشی تلفنش را به کسی نشان داده بود - مدیر ساختمان که چند بار هم به مامانم که تکست زدم گفتم به او و یا هر کسی که آیفون داره نشان بده چون مطمئن بودم که دستش به چیزی خورده و گوشی اش زنگ نمی خورد - بهم زنگ زد. بیش از ۱۰ بار برایش پیغام گذاشته بودم چون می دانستم دکتر دندانپزشک و عمومی و ... باید برود و قرار بود بابت هزینه هایشان با هم هماهنگ کنیم. گفت که بلاخره در یکی از شهرهای اطراف دکتر خوبی پیدا کرده و رفته یک روزه سه تا از دندان هایش را جراحی کرده و کشیده. تنها توی این سن و سال، سه پسر داره که اون دوتا تکلیفشون مشخصه و من هم از راه دور تنها با تلفن جز اندکی کمک خرج کاری نمی کنم برایش. قرار شد که هزینه ی دقیق ادامه ی کار را از دکتر بپرسه و بهم بگه. با اینکه کلی بدهی اوسپ داریم و پس انداز زیر صفر و ... اما فقط من را دارد و نباید و نمی توانم پا پس بکشم.

 یکی دو روز هست که در ویکتوریا درگیر سر و صدای ریک هستم که سر و کله اش آنجا پیدا میشه پیش از ظهرها تا به قول خودش منبع برای مقاله اش پیدا کنه. آنقدر سر و صدا می کنه و یک دقعه مثل دیوانه ها توی کتابخانه میزنه زیر خنده و آنقدر صداهایی با منشاء انسانی و غیرانسانی از خودش ساطع می کنه که نه تنها همه نگاهش می کنند و ازش فاصله می گیرند که عملا کار کردن مرا هم منتفی کرده.

دیروز بعد از ظهر که برگشتم خانه و منتظر تو بودم که حدود ۶ بیایی و گفتی که فعلا درگیر کاری و نمی توانی بیایی. فیلمی دیدم به اسم Revanche از سینمای اتریش. فیلم بدی نبود، شاید هم با توجه به وضعیت همیشه منتظر من هیچ فیلمی در چنین شرایطی که منتظر آمدن "سر وقت" تو به خانه هستم، بد نباشد!