۱۳۹۵ تیر ۲۴, پنجشنبه

انقلاب در انقلاب

امروز چهاردهم ژوئیه روز باستیل نماد سمبولیک پیروزی انقلاب فرانسه و روز ملی این کشور، برای من نماد مناسبی شد بابت تغییر شیوه ی زیستن و آغاز دوره ی تازه ی زندگیمان. تصمیمی که از مدتها قبل آغازش به تاخیر افتاده بود.

برای ما هم چهاردهم جولای یاد آور روزی خاص و نشان دوره ای جدید است. امروز وارد هفتمین سال زندگیمان در اینجا شدیم. درست مثل امروز پنج شنبه ای بود که کمی بعد از صلات ظهر پا به این اقلیم و قدم بر این خاک نهادیم.

اگر برای آنها چهاردهم ژوئیه روز انقلاب و پیروزی است برای ما هم چهاردهم جولای روز به ثمر رسیدن سالها تلاش و آغاز دوره ای جدید و شروع تلاشی تازه است. 

به همین مناسبت تصمیم گرفتم که از امروز آن بد عهدی سابق را جبران کنم و دست از اهمال بردارم: اصلاح شیوه ها و انقلاب در ساختارها و بازتعریف ارزش ها، همگی نوید این آغاز دوره ی تازه مان را میدهد.

آرزومندم که در بند حرف باقی نمانم و امیدوارم که امیدم را نا امید نکنم.

چیزی جز آینده گواه و داوری بر این آروزمندی و امیدواری نخواهد بود. پس به امید خنده ای بر لب در روزی که دوباره این ایام را ورق میزنیم، سلامی دوباره به تو می کنم که عشق جاودان زندگی من، تمام دلایل هستی من، و تنها دلیل منی. 

********

امروز پس از مدتها جابجایی قرارمان بلاخره با کریس برای بازخوانی مقاله ی دوم کتاب هگل آدورنو نشستیم و هر چند خیلی نکات خاصی رد و بدل نکردیم - جز سئوالی که من طرح کردم به عنوان مسئله ای که مدتی است درگیرش هستم و به جزییات برای کریس گفتم که دنبال پیدا کردن تفاوت The Whole و Totality در آدورنو هستم و حسابی برایش جذاب و به قول خودش نکته ای بدیع و طرح نشده بود - اما در مجموع جلسه ی بدی نبود. بعد ساعت از ۱۲ گذشته بود که من برای دومین روز پیاپی راهی دانشگاه شدم و تا برگشتم خانه ساعت حدود ۴ بود. دیروز رفته بودم تا علاوه بر گرفتن چند کتاب و پس دادن کتابی که برایم از دانشگاه دیگری آورده بودند، درباره ی متنی که جودیت و ایو می خواهند روی سایت دانشکده بابت تبریک به من و گروه برای اسکالرشپ Provost حرف بزنم و امروز دوباره تمام این راه را رفتم چون دو کتابی که دیروز در کتابخانه پیدا نشد و برای کلاسم بودنشان ضروری است پیدا شده بودند و صبح ایمیلی دریافت کردم مبنی بر اینکه کتابها را برایت کنار گذاشته ایم. به بهانه ی رفتن دوباره به دانشگاه متن پایان نامه ی هریت - دختر جان و پائولین - را هم که برایم فرستاده بود پرینت گرفتم و باید یک فرصتی لابلای کارهای عقب افتاده ام بگذارم برای خواندنش.

از دوشنبه که سندی دوباره به تورنتو برگشته و از قرار حسابی هم روی اعصاب همه و بخصوص تو هست، جدای از فشار کاری کمی هم بابت مشکلات بچگانه ی سندی و تیمش خسته شده ای. می گویی و درست می گویی که جهان به شدت نازل و مبتذلی دارند و همین تو را خیلی آزار میدهد. از طرف دیگر اما کارت را در مجموع دوست داری و نمی خواهی تحت تاثیر حواشی قرار بگیری. جدا از دوشنبه شب که به اصرار من و با اینکه خیلی هم خسته بودی، بعد از اینکه آمدی خانه، پیاده رفتیم ایتون تا من یکی دو چیز برای تو از ویکتوریا بگیرم و شام بدی هم در مرکاتوی آنجا خوردیم. سه شنبه و چهارشنبه بعد از کار پیاده رفتی به کلاسی که تازه ثبت نام کرده ای برای ورزش: تی آر ایکس و پیلاتس. خیلی همت داری و واقعا لایق تشویقی اما نه توسط کسی مثل من که آخر تنبلی بود! می گویم "بود" چون از امروز و فردا چنین کسی دیگر وجود خارجی نخواهد داشت.

امروز هم به اصرار معلم دیروز پیلاتس قرار بود که علیرغم فشاری که به خودت آورده ای دوباره بروی آنجا که از قرار نه فقط بدن درد داری که تا همین الان که ساعت ۷ عصر هست سر کاری.

قرار بود و تصمیم داشتم بابت مناسبتی چنین مهم در زندگیمان و رسیدن سال هفتم، امشب شام برویم بیرون. اما تصمیم گرفتم که از این به بعد کارهای متفاوت تر و تصمیمات دیگرگونه را بیشتر تجربه کنیم. پس، بعد از اتمام این پست برای خرید مایحتاج شامی که می خواهم برای خودمان درست کنم میرویم هولفودز و می خواهم غافلگیرت کنم.

و این شاید نشانه ای باشد بر تعهدم مبنی بر آغاز سال هفتم، پس از شش روز و سال آفرینش، با رویکردی کاملا دیگرگون.  


۱۳۹۵ تیر ۲۱, دوشنبه

کادوی تولدم و قولی که داده ام

جمعه بعد از ظهر بود که تو زودتر از من برگشتی خانه و من هم که پیش از ظهر تکستی از کریس گرفتم که نوشته بود اگر امکان داره قرار فردا را به هفته ی بعد موکول کنیم، کمی در کتابخانه ویکتوریا درس و کمی هم متفرقه خوانی کرده بودم آمدم جلوی در کلی تا تو برایم کتابی بگیری و برگردیم خانه. بهت گفتم پس چرا از ایستگاه موزه نیامدی تا راحتتر به اینجا برسی که گفتی اول رفتم خانه کیفم را گذاشتم و بعد آمدم اینجا.

به خانه که آمدیم دیدم داستان از قراری دیگر هست. رفته بودی ایتون و برایم کادوی تولد گرفته بودی. کامپیوتر جدید آی مک تا آن طور که از من خواسته ای برایت تز و کتاب بنویسم. بعد از آن سفر رویایی به نیویورک این هم ادامه ی کادو و جشن تولدم بود و حالا که دارم این متن را می نویسم پشت این لپ تاپ هست و البته از جمعه تا امروز که دوشنبه نزدیک ظهر هست هنوز روشن نشده! دلیلش هم این بود که منتظر بودم تا زمانی پیش بیاید و با هم افتتاحش کنیم. تمام ویکند اما درگیر کارهای خانه و اکثرا بیرون بودیم.

شنبه برای اینکه تو برنامه هایت بهم نخوره بهت نگفتم که قرارم با کریس جابجا شده. صبح تو وقت در کلینیک پوست داشتی و بعدش هم با اوکسانا قرار داشتید تا نهار بیرون بروید و به کارهای خودتان و خرید خانه برسید. تا اوکی را رساندی خانه شان و برگشتی ساعت نزدیک ۵ عصر بود و تا شام درست کردی و فیلمی دیدیم وقت خواب بود. فیلم Eye in the sky را که قبلا دیده بودم برایت گذاشتم که می دانستم با توجه به سختی و سنگینی اش برایت جالب خواهد بود. اما بعدش باید چیزهای متفرقه می دیدیم تا کمی از سنگینی فیلم کاسته شود.

یکشنبه هم پیش از ظهر قدم زنان رفتیم Home Sense تا یکی دو تاپرور برای آشپزخانه و یک دست ملحفه بگیریم و بعد هم پیاده راهی قرارمان با بچه ها در رستوارن جک استور در خیابان فرانت شدیم تا علاوه بر نهار فوتبال یورو ۲۰۱۶ فینال بین پرتغال و فرانسه را ببینیم. بطور اتفاقی من و ریجز و مارک طرفدار پرتغال شدیم و خانمها شامل اوکی و سوزی و تو طرفدار فرانسه. بازی خسته کننده ای بود اما دیدنش دور هم بد نبود. در این جمع جز من و تنها ریجز هست که تا حدی از فوتبال سر در میاره و دنبالش می کنه، اما در مجموع برنامه ی بدی نبود و خوش گذشت. پیاده هم برگشتیم خانه و از وقتی که رسیدیم تا آخر شب که خوابیدیم درگیر کارهای خانه و تمیز کاری و آماده شدن برای هفته ی جدید بودیم.

این هفته، بعد از دو هفته که سندی نبود و البته ما هم مسافرت بودیم چند روزی، حدود یک ماهی سندی همینجاست و کار پرفشارتر و طولانی تر خواهد بود. اما قرار شده که تو حتما به برنامه ی رفتن به کلاس های مختلف ورزشی و شروع ورزش کردن ادامه دهی. من هم که بعد از دو سال تن پروری کامل که شامل درس نخواندن، روزش نکردن، تز ننوشتن، مطالعه درست منظم و سیستماتیک نکردن، رعایت نکردن و ... باید شروع به مراقبه کنم که این آخرین فرصت بازیابی است و بس.

دیروز پس از قهرمانی رونالدو گفت که از خدا متشکر است که بهش فرصت دوباره ای داد تا آرزویش را محقق کند.

من هم باید از این آخرین فرصتم استفاده کنم و به قولی که به تو دادم عمل.



۱۳۹۵ تیر ۱۸, جمعه

آغاز سال یازدهم!

این اولین صبح دهه ی دوم را با عشق و باران آغاز کردیم. تو که وقت دندانپزشکی داشتی را به مطب رساندم و بعد از نوشتن این یادداشت به کتابخانه خواهم رفت تا بخشی از متن نسبتا طولانی آدورنو را برای جلسه ی فردا با کریس بخوانم.

دیروز بعد از اینکه از کتابخانه به خانه بازگشتم تا در کنار فوتبال دیدن و نهار خوردن مقدمات برنامه ی عصر را فراهم کنم کمی با امیرحسین حرف زدم که گفت داریوش در راه است و به سلامتی بعد از سالها با اصرار و خواست امیر از راکلین به لس آنجلس میرود تا آنجا و در کنار پسرش مستقر شود. بچه ی خوبی است و تمام خواست و تلاشش در کنار خانواده بودن هست. خدا را شکر از آن حالت وابستگی و تنبلی مدتهاست که خارج شده و به سختی کار می کند و روی پای خودش ایستاده.

من هم که گل خریده بودم و خودم را آماده کرده بودم تا وقتی که تو از در آمدی تو به خودمان تبریک بگویم بابت مناسبتی چنین بزرگ و نگاهی به ده سال گذشته و نگاهی به دهه های آینده با آمدن تو به خانه و دیدن لبخند عاشقانه ات دوباره و مثل هر روز دلباخته ات شدم و کمی بعد راهی ترونی شدیم و دو سه ساعتی را در هوای آزاد و البته شرجی پشت بام و Patio رستوارن گذراندیم و گفتیم و خندیدیم و یاد لحظات سخت و شیرین ده سال پیش را گرامی داشتیم و با امید و شادی دهه ی دوم کوبیدن و ساختن و پیش رفتن را آغاز کردیم به میمنت و خوشی.

غروب که به خانه برگشتیم دیدیم که دو چک بانکی از دانشگاه برایمان آمده بابت فرم هایی که برای کنفرانس سال پیش پر کرده و فرستاده بودم. کلا یادمان رفته بود و اساسا انتظارش را نداشتیم. در این اوضاع تنگ مالی رسیدن چنین پاکت هایی را باید تنها و تنها به فال نیک می گرفتیم و گرفتیم. هدیه ای بابت آغاز دوره ی جدید و دهه ی تازه مان.

پیش از غروب برای دنی ایمیلی زدم و یادآوری ده سال پیش دقیقا چنین روزی را برایش کردم که با آریل به Rooftop آمدند و علاوه بر خوش آمدی گویی به ما و خصوصا دیدن تو که  در واقع از ایران و از طریق ایمیل به عنوان استاد راهنمایت پیگیر کارهایت بود چهار نفری به یکی از کافه های گلیب رفتیم. جایی که لئونارد و وارس به همراه لونا منتظرمان بودند. برای من که چندان زبانی نمی دانستم کار بسیار سخت بود و برای تو که زبان می دانستی فهم لهجه شان به شدت دشوار. چه ایام و چه روزها و چه تجربیاتی. چه سختی ها و شیرینی هایی که با هم و در کنار هم گذراندیم و پخته شدیم. تا زمانی که آنجا بودیم و حتی بعد از اینکه به اینجا آمدیم کسی را ندیدیم چون خودمان اینگونه همه چیز را خود خواسته از صفر شروع کند. البته که هزینه ی حالی و مالی به مراتب بیشتری از سایرین که به هر حال با کسی یا پیش کسی آمدند و در محله هایی مستقر شدند که دوست و آشنا داشته باشند پرداختیم. اما همین مسیر بود که اینگونه به گواهی همه ما را در انتخاب ها و طرح ریزی ها و برنامه هایمان متفاوت کرده است. سخت اما شیرین، تنها اما یگانه و متفاوت!

دنی هم بلافاصله جواب ایمیلم را داد و گفت که چقدر خوشحال است برای ما و گفت که برایش مثل نزدیکترین افراد خانواده اش هستیم و از تو پرسید و چند عکسی فرستاد از حیوانات و در واقع عشق های این روزهایش در مزرعه ای که اطراف سیدنی خریده است. در یکی از عکس ها از یکی از الاغ ها نوشته که گمان می کند در حال شعر گفتن است.

هر چند بودن کسانی مثل دنی بسیار دلگرم کننده و یاری رسان بود. چقدر بابت خرید های اولیه ی لوازم و اسباب و اثاث منزل کمکمان کردند مهربانانه. و البته چقدر تو در میان سختی ها و بعضا تلخی های آن روزها میان من و جامعه و زندگی تازه مان، برای جا افتادن و پیش بردن، فشار تحمل کردی، همراه و همسر و همدل من. می خواهم برای بار چندم اعتراف کنم که تو بنیان من و زندگی زیبا و عشق جاودانمان هستی. اجازه بده که فاش بگویم که این تو بودی که من را ساختی، پرداختی و بهترم کردی. این تو بودی که راه انسان تر زیستن را به من آموختی.
این تو بودی و هستی و تنها تو و جز تو چیزی نیست در این زندگی که تماما به نور تو وابسته است و بس.
مدیون و مرهون توام. 


۱۳۹۵ تیر ۱۶, چهارشنبه

نامه ی زیبای مادرم

بعد از اینکه تو را رساندم تلاس و رفتم کتابخانه متوجه شدم که برای قرار فردا با کریس متنی که پیش چشم دارم، مقاله ی اول آدورنو درباره ی هگل با اینکه یکبار بطور کامل خوانده ام و حاشیه نویسی هم کرده ام، همچنان دیریاب و سخت است. بعد از رد و بدل کردن یکی دو تکست به این نتیجه رسیدیم که قرار فردا را به شنبه موکول کنیم. البته بجای یک مقاله دو مقاله را مورد بحث قرار بدهیم. این شد که برای نهار و دیدن فوتبال نیمه نهایی بین پرتغال و ولز ساعت سه آمدم خانه و بعد از اتمامش هم حالا در آروما هستم و در حال ادامه دادن.

در بین دو نیمه با مامانم که از زمان سفر جز چند دقیقه ای با هم حرف نزده بودیم حرف زدم و از نامه ی بسیار زیبا و دلنشینش که صبح روز تولدم سر میز صبحانه در هتل تو برایم خواندی - چون خواندن متون سر هم همچنان برایم معضل است - گفتم و تاکید کردم که چقدر نامه اش به جانم نشست و چقدر تو را احساساتی کرد و اشک به چشمانت آورد. با اینکه گفت اتفاقا هیچگونه سعی و تلاشی برای نوشتن نامه ای خاص نکرده بود اما بهش گفتم که چقدر نامه اش را دوست دارم و گفتم که روزی در اتاق کارم آن را قاب کرده به دیوار میزنم. برایم کمی از بچگی خودم و اینکه چقدر همه فکر می کردند که من استثناء هستم و گفت و داستانمان مصداق دست و پای بلور سوسک به دیوار شد. آخر کار هم حرف از صحبت های دیشب مادر شد که جداگانه با مامان هم حرف زده بود و همان حرفهای نه چندان خوش آیند دیشب - هر چند تا حدی درست درباره ی دیدار بابک و مهدیس و لئو بعد از دو سال با مادر - شد و مامانم گفت که چقدر از دست مادر ناراحت شده. بعد از تلفن دوباره برایم تکستی زد و نوشت:
Thanks for being you, so unbelievably great, love. Your mom
چه چیزی بهتر از این برای یک فرزند!

دیشب جدا از تلفن به مادر و صبحت کوتاهی که با خاله آذر و آقا تهمورث کردیم برای تبریک عید فطر به آنها که عقیده دارند، یک فیلم خوب دیدیم و علیرغم موضوع و داستان ناراحت کننده، از پایان امیدوار و داستان کمتر شنیده شده ی فیلم لذت بردیم: A Perfect Day

فردا عصر هم به مناسبت هفتم جولای و اتمام دهه ی اول زندگیمان در خارج از ایران، رستوارن ترونی را رزور کرده ام. بعید می دانم تو یادت باشد که چه مناسبتی است اما برای هر دو بشدت عزیز و مهم است. اتمام دهه ی اول با تمام سختی ها و شیرینی هایش و به سلامتی آغاز دهه ی دوم که تصمیم دارم دهه ی تلاش مضاعف و برافراشتن باروی عشقمان بیش از پیش باشد. دهه ای که باید راه را برایمان قطعی و گشوده کند، به امید نور حقیقت و به امید صدای سخن عشق.
   

۱۳۹۵ تیر ۱۵, سه‌شنبه

نیویورک: هیبت هنر

بدون شک بهترین تولدی بود که تا امروز و تا به این سال داشتم. همانطور که می دانی اهل تولد نیستم اما خصوصا بعد ازپارسال که در غیاب تو که به ایران رفته بودی به شدت حس دلتنگی و تنهایی داشتم و کلا بابت ورود به ۴۲ سالگی که خیلی برایم عزیز بود، این مسافرت به بهانه ی تولد من به شدت دلنشین و به یاد ماندی شد و همه چیز تنها و تنها بخاطر تو بود که تلاش کردی تا بهترین لحظات را با هم تجربه کنیم.

داستان سفر خاطره انگیزمان به نیویورک را از صبح پنج شنبه شروع می کنم که با هم رفتیم فرودگاه بیلی بیشاپ. سفر از فرودگاه خلوت و جمع و جور مرکز شهر به فرودگاه نیوآرک نیوجرسی و برگشت از همین مسیر باعث شد تا تصمیم بگیریم که همیشه از همین شیوه در سفر به این سمت آمریکا استفاده کنیم. البته موقعی که رسیدیم به ایستگاه پنسیلوانیای نیویورک با راهنمایی اشتباه متصدی فروش بلیط کمی مسیرمان دور شد اما تا رسیدیم هتل بعد از ظهر شده بود و گفتند که اتاق را همان ساعت ۳ تحویل خواهند داد. این شد که برای نهار رفتیم بیرون و سر از یک بار و رستوران کوچک اما تمیز و با کیفیت در آوردیم. بعد از نهار تو به من پیشنهاد دادی که فوتبال جام ملتهای اروپا را ببینم و تو هم در اطراف و در خیابان پنجم قدم خواهی زد. فوتبال که خسته کننده بود اما بعد از اینکه تو برگشتی و گفتی که اتاق را تحویل گرفتی تصمیم گرفتیم که دو تایی کمی پیاده روی کنیم. اولا که محل هتلمان که درست روبه روی سنترال پارک و نزدیک میدان کلمبوس، عالی بود. دسترسی به همه چیز و همه جا با قدم زدن های طولانی و دیدن خیابانهای معروف منهتن باعث شد تا این پنج روز هر روز بالای پانزده کیلومتر راه برویم و رکورد ۲۰ کیلومتر را هم زدیم. هر چند از بس خوردیم که وزنمان بیشتر هم شده.

عصر روز اول را پیاده رفتیم تا رستورانی که تو از قبل برای شام شب تولد من میز رزرو کرده بودی. در راه پایین رفتن از خیابان پنجم از جلوی ساختمان Empire State هم که بیش از ۴۵ سال پیش محل کار مامانم بود رد شدیم و مخصوصا من خیلی بابت سرنوشت و اشتباهات و بد بیاری ها مامانم متاسفم شدم. اما از رستوارن بگویم که علیرغم عدم اشتهای من بابت زیاده روی در نهار دیر وقت، آنچنان غذای مطبوع و دسر و پیش غذای عالی داشت که تجربه ای متفاوت بود. این رستوران به همراه یک رستوران درست کنار هتلمان را دنیاناز به تو پیشنهاد کرده بود. گفته بود که رستوارن Gato تنها برای کسانی که اهل نیویورک و منهتن هستند شناخته شده هست هر چند که بیشترین ستاره و ریویو را در سایتهای مختلف داره اما از آنجایی که باید از مدتها قبل جا رزرو کنی کمتر توریستی به انجا میره مگر اینکه کاملا با شهر و چنین محیط هایی آشنا باشه. رستوارن دوم هم Sarabeth's بود که صبح یکشنبه برای برانچ رفتیم و خیلی خوب بود. اما از داستان غذاها بگذرم که خیلی خاص نبودند و ما هم البته خیلی بابت غذا وقت نگذاشتیم. موزه و تائتر و قدم زدن در خیابانهای شهر برایمان مهمترین دلیل این سفر بود و البته تولد من هم بهانه ای برای رفتن به نیویورک. شب اول که در واقع شب تولد من بود با برنامه ای که ریخته بودی بسیار به یاد ماندنی شد. پیاده از رستوران رفتیم سمت هتل که نزدیک دو ساعتی طول کشید. وقتی رسیدیم با دسته گل بی نهایت زیبایی که از هتل پلازای کنار هتل خودمان برایم گرفته بودی، کارت پستال بی نظیر و نوشته ای که به اندازه ی زیباترین نوشته هایی که خوانده ام به دلم نشست و نقش جانم شد و دو برش کیک از Lady M که در همان مجموعه ی پلازا بود و تا رسیدیم یک سر رفتیم آنجا چون از قبل آدرسش را داشتی و می دانستی که باید آنجا سری بزنیم در اتاق هتل تولد دو نفری و بی نظیری گرفتیم و حسابی کیف کردیم و لذت بردیم. در یک کلام این بی تردید بهترین ورود به آستانه ی ۴۲ سالگی و زیباترین شروع برایم بود.

جمعه اول جولای - ژوئیه - دهم تیر اولین روز از دوره ی تازه من با رفتن به موزه ی هنرهای مدرن و معاصر نیویورک MoMA آغاز شد. با اینکه تو همچنان در حال مصرف آنتی بیوتیک بابت عفونت کلیه هستی و بی حالی یکی از عوارض اولیه ی این داستان هست اما دیدن همان یک Exhibition از نقاشی و مجسمه های نیمه ی قرن ۱۹ تا نیمه ی قرن بیست به تنهایی به تمام این سفر می ارزید. خصوصا کارهای دگا که تو از علاقه مندان به کارهایش هستی و مرا هم با برخی از زوایای کارش آشنا کردی. دیدن سالن کوبیست ها - با اینکه برخی از کارها را قبلا در نمایشگاه های دیگری دیده بودیم - با دوباره دیدن اثر بی نظیر ژرژ براک "مردی با گیتار" و مواجه شدن با شاهکار پیکاسو Les Demoiselles d'Avignon دوشیزگان آوینیون در کنار چند کار بی نظیر از دگا، ماتیس، ادوارد مونک و حتی فوتوریست ها یک روز بی نظیر، یک شروع رویایی از دوره و در واقع دهه ای تازه برایم رقم زد. آنقدر مواجه با این Exhibition در از ما انرژی گرفت و حالمون را خوب کرد که نخواستیم با رفتن به طبقه ای دیگر نه این حس را عوض کنیم و نه از ابهت آنچه که دیدیم فاصله بگیریم. پس از موما به کتابخانه ی عمومی شهر رفتیم که علاوه بر نمایشگاهی که از همیلتون یکی از پدران بنیان گذار آمریکا برگزار کرده بود، دیدن خود ساختمان و برخی از سالن هایش همیشه آرزوی ما بود. و چقدر باشکوه!

چنین روز بی همتا برای ما با رفتن به اولین تائتر در بروادوی در شب و تجربه ی دیگری که تاکنون تکرار نشده بود و همیشه آرزویش را داشتیم چنان تولد و سالگرد عروسی برایمان رقم زد که بعید می دانم بتوانیم نظیرش را دوباره تجربه کنیم. دیدن تائتر The Crucible بر اساس متنی از آرتور میلر که در واقع واکنش او به دوره ی مک کارتیسم بود با داستانی به شدت تاثیرگذار و طراحی صحنه به یاد ماندنی چنان تاثیری در من و تو گذاشت که به قول تو اگر تائتر این است، پس تا به حال ما تائتر ندیده بودیم.

شنبه صبح بعد از صبحانه در هتل به سنترال پارک رفتیم که رو به روی هتل بود و تا عصر در پارک چرخیدیم. از لوکیشن های آشنای وودی آلن تا دیدن دریاچه ی وسط پارک در یک روز آفتابی و زیبا کمک کرد تا ابهت آثار هنری روز قبل را کمی هضم کنیم. ساعت ۳ به همان رستوران کوچک نزدیک هتل رفتیم تا علاوه بر نهار فوتبال ایتالیا و آلمان را ببینیم. میز کناری ما یک زوج جوان ایتالیایی بودند که خصوصا از واکنش های تو مطمئن بودند ما ایتالیایی هستیم. جالب اینکه تو خیلی هم اهل فوتبال نیستی اما بابت همراهی با من - که خودم هم خیلی دیگر اهل فوتبال نیستم - بخاطر هیجان بعضی از بازی ها اصرار می کنی که به محلی عمومی برویم تا حس و حال متفاوتی را تجربه کنیم. شب اما دیدن دومین تائتر در برادوی که در واقع تائتر اصلی و مطرح امسال در جوایز تونی بود یک تجربه ی بی نظیر دیگر برایمان رقم زد. The Human که در واقع داستان معاصر از جمع شدن اعضای یک خانواده برای شام شب عید شکرگزاری بود. پدر و مادر و مادربزرگ که آلزایمر دارد از ایالتی دیگر به آپارتمان دخترشان در نیویورک آمده اند و خواهر دیگر که درگیر مشکلات کار و عاطفی و ... هست و رو شدن مسائل بین پدر و مادر در برابر دختران و داماد احتمالی و ... با یک طراحی صحنه ی بی نظیر که جایزه ی تونی را هم برده و ... خلاصه که دیدن بهترین تائتر سال در برادوی تجربه ای بود باور نکردنی. قرار گذاشتیم که باز هم به برادوی بیاییم و خصوصا که تو به شدت از این تائتر خوشت آمده بود و لذت بردی.

یکشنبه با برانچ در رستوران بغل هتل Sarabeth's شروع شد. پس از آن پیاده به سمت ساختمان و مقر سازمان ملل رفتیم. هر چند از آنجایی که روز تعطیل بود و در واقع لانگ ویکند جدای از سالن همکف که نمایشگاهی از عکسهای پناهندگان و جنگ زدگان خاورمیانه بود و دیدن چند اثر هنری در محوطه ی سازمان موفق به دیدن چیز دیگری نشدیم اما به نوبه ی خود برنامه ی خوبی بود. هر چند عکسها و شرح عکسها نه تنها اشک به چشم که روح هر انسانی را به درد می آورد. چیزی چنان که گویی همیشه در درونت می ماند باقی و تا به ابد چنگ می کشد بر جانت. پیاده به سمت هتل برگشتیم و دوباره یک روز پر خاطره هر چند تا حدی تلخ را تجربه کردیم.

دوشنبه اما یک روز باشکوه دیگر بود. هر چند باید ساعت ۴ به سمت فرودگاه نیوجرسی حرکت می کردیم اما بلافاصله بعد از صبحانه راهی موزه ی متروپولیتن شدیم. این دومین دیدار ما به MET بود و مثل دفعه ی قبل تکان دهنده. البته تصمیم داشتیم تنها یکی دو Exhibition را بیشتر نرویم. دفعه ی قبل بخش های زیادی از سالن های اصلی را دیده بودیم و این بار نوبت نمایشگاه های موقت بود. نمایشگاه Pergamon درباره ی دوره ی هلنیستیکی در خاورنزدیک و تاثیر یونان بر دوره ی اولیه ی روم باستان بود و در یک کلام جانمان را جلا داد. خصوصا دیدن سر زئوس، تمدن شهر Pergamon و مجسمه هایی از سربازان ایرانی که با پارچه صورت و سر خود را پوشانده بودند و اکثرا سبیل داشتند برایم خیلی جالب بود. بعد از آن هم نمایشگاهی از دوره ی سلجوقیان را دیدیم که به مراتب شلوغتر از Pergamon بود و برای غربی ها احتمالا جالب تر. تمرکز اصلی بر نجوم و پزشکی در عصر Seljuqs بود و دیدن اسطرلاب خیام برایم تکان دهنده و به شدت شیرین. پیش از ترک موزه وقتی که یکی دو کتاب درباره ی تاریخ نقاشی خریدم و برای تو یک یادگاری از طریق نوتیفیکیشن روزنامه و سایت گاردین خبر درگذشت عباس کیارستمی را در موزه ی متروپولیتن شنیدم. خیلی متاسف و متاثر شدم هر چند که می دانم خدمتی که به ایران کرد و به هنر سینما جایگاهی در تاریخ این هنر خواهد داشت که اگر متروپلینتی برایش ساخته شود او هم حتما یکی از سالن ها را به خود اختصاص خواهد داد. و خدایش بیامرزد.

 ساعت حدود چهار بود که به هتل برگشتیم و چمدان را تحویل گرفتیم و با مترو و قطار راهی فرودگاه شدیم. برای اولین بار پروازی را تجربه کردیم که یک ربع هم زودتر از موعد پرید و تا رسیدیم به بیلی بیشاپ و خانه ساعت نزدیک ده شب بود.

 سفری بود احتمالا تکرار نشدنی هر چند عمیقا آرزو می کنم که بارها نظیرش تکرار شود. و این تنها و تنها به خاطر تو، به واسطه ی تو و با همت تو بود. همیشه گفته ام که مدیون و مرهون تو هستم اما واقعا نمی دانم چگونه باید قدردان بهتر و همراه همدل تری شوم. هر چند در آستانه ی این دوره ی جدید سعی بیشتر خواهم کرد. و امیدوارم که موفق شوم.

*************

امروز بعد از اینکه تو را رساندم و به سری به ربارتس زدم و در خانه هنگام نهار ویژه برنامه ای درباره ی کیارستمی دیدم تا تو که به علت نبود سندی زودتر به خانه آمدی را در آغوش بگیرم، پیش خودم فکر کردم که احتمالا من چند دهه فرصت خواهم داشت تا آنی شوم که باید و می توانم و از خویشتن خویش آن بارویی را بسازم که شایسته است. این دهه از ۳۲ که از ایران بیرون آمدیم تا امروز شامل پی افکندن بود و پی ریزی. هر چند هنوز ادامه دارد اما باید تا پایان دهه ی جدید شکل و شمایل کار کاملا مشخص شده باشد و جا افتاده باشد. احتمالا دو دهه هم برای کار و کار و کار و ساختن آنچه که باید. آنچه که شایسته ی تو و من و زندگی و عاشقانه مان باشد.

و چقدر امروز بی هیچ تناسبی به یاد آیه ی ۲۳ مزامیر داود افتادم که گفت:
خدواند شبان من است
محتاج به هیچ چیز نخواهم بود...
حتی هنگام گذشتن از دره تاریک مرگ از چیزی نمی‌ترسم
زیرا تو همراه من هستی.
      

۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

و اینک ایستاده بر آستان دوره ی جدید

از آنجایی که در مدت مسافرتمون به نیویورک نمی توانم سری به اینجا بزنم، این آخرین پست از دوره ی گذشته و قبل را می نویسم و به سلامتی از فردا شب وارد گستره و عصر جدیدی خواهم شد که از سالها منتظرش بودم. همیشه و از نوجوانی فکر می کردم چهل و دو سالگی سال و دوره ی مهمی در زندگیم خواهد بود. فردا شب در نیویورک در کنار تو و به میمنت حضور و عشق تو وارد این دوره ی سرنوشت ساز خواهم شد. نمی دانم چرا ۴۲ اما می دانم که بسیار مهم است. می دانم که لحن و گفتارم به شدت خرافاتی به نظر می آید اما اتفاقا چنین نگاهی ندارم. تنها و تنها یک حس عجیب و خواست مهم و درونی است که همواره هم بوده و منتظر رسیدن این دوره بوده ام. یادم هست که در ایامی که شاید به زحمت نوجوان حساب میشدم با خودم فکر کردم که دوست دارم چندین رشته ی دانشگاهی را بخوانم و در آنها کارشناس شوم. رشته هایی مرتبط و نامرتبط. وقتی حساب زمانی کردم دیدم که چیزی در بین ۴۲ تا ۴۴ سال خواهم داشت زمانی که آنها را تمام کنم. حالا جدا از پی بردن به خیال خام آن روزها وارد این ایام خواهم شد به امید دانستن در حوزه ای که دوستش دارم و به امید گشودن گره ای از کار جهان. چند روز پیش که با رسول حرف میزدم و از نکته ای برایش گفتم به شدت تشویقم کرد که برای استفاده ی دیگران آن را بنویسم - کاری که روزگاری شغل رسمی ام بود و امروز به اندازه ی جهانی از آن دورم. تعبیری بکار برد که به دلم نشست هر چند که در چارچوب جهان بینی خودش گنجیده بود. من با وام گرفتن از آن تعبیر آرزو می کنم که وارد دوره ای شوم که همواره منتظرش بودم: ساختن چراغ و شمعی برای دیگران به امید روشن کردن راه ولو برای چند قدم پیش تر.

فردا شب آغاز همین دوره است و اگر بخواهم که کاری کنم، این آخرین فرصت است به هیچ بیش و کم.

**************

چهارشنبه شب هست و کم کم آماده ی خواب میشویم. خانه را تمیز کردیم و منتظریم تا کار لباس ها در خشک کن تمام شود و این چمدان کوچک کابین را ببندیم و آماده ی سفر شویم. فردا صبح به نیویورک میرویم و دوشنبه شب به سلامتی باز می گردیم. جدا از دو تائتر و یکی دو موزه، قصد داریم بنا به عادت خودمون تا حد امکان در نقاطی از شهر پیاده روی کنیم. تاثیری که در سفر قبل در آن سیاه سرما و بعد از تجربه ی به شدت سردتر و سیاه تر از کنفرانس تیلوس گرفتم آنقدر خوب بود که کل آن سفر با وجود تمام آن مشکلات به خاطره ای خوش تبدیل شد. این سفر اما امیدواریم که سفری به شدت خاطره انگیز و خوب شود.

دیروز و امروز تماما درگیر سفارش بزرگی که گرفته بودی و باید صبح زود تحویل میدادی بودیم. من که دیروز بعد از اینکه تو را رساندم تا به کاستکو رفتم و بعد برای خرید به یکی دو جای دیگر، تا برگشتم خانه نزدیک عصر بود و حسابی خسته بودم. تو هم که کاملا غیر منتظره از مطب دکتر باهات تماسی گرفتند و وسط روز رفتی آنجا بهت گفتند که نتیجه ی آزمایشی که دادی نشان میده که عفونت به کلیه ات رفته و دوباره یک دوره ی طولانی تر و قویتر آنتی بیوتیک برایت تجویز کردند که علاوه بر تاثیر روی دستگاه گوارش و تغذیه ات به شدت باعث کاهش انرژی و توانت شده.

عمده ی خرج سفرمون با توجه به پس اندازی که تو کرده ای تامین شده و قرار بود که این سفر هدیه ی تولدم باشه اما امروز بهم گفتی که برایم و برایمان یک کامپیوتر خریده ای که یک ماه دیگر آماده ی تحویل میشه. با اینکه کلی هزینه داره اما خیلی خوشحالم کردی چون واقعا برای کار تدریس و تز نوشتن ضروری است. خلاصه که عجب کادویی و عجب سفری و عجب دوره ای پیش روست به خوشی و سلامت.

*************

با اینکه قرار امروز با کریس را بابت تمام نکردن متن و بی حوصله بودن برای درس خواندن به هفته ی بعد موکول کرده ام، اما به شدت نیاز به یک برنامه ریزی دقیق و از آن مهمتر نظم و دیسیپلین اجرایی کردنش دارم. امیدوارم این آخرین فرصت را به سادگی تمام فرصت های قبل از دست ندهم که دیگر بهانه و عذری برای جا زدن ندارم.

از هفته ی بعد که باز گردیم باید برنامه هایم را برای زندگی زیبا و عاشقانه مون اجرایی و پیاده کنم. از تمرکز بر ورزش و تغذیه ی مناسب خصوصا برای تو تا تلاش دو چندان برای فرهیختگی و تجربه ی لذت های جاودان زندگی: دیدن و شنیدن و خواندن ناب.

و چنین خواهم کرد در آستانه ی این دوره ی جدید.

۱۳۹۵ تیر ۷, دوشنبه

هیچ در هیچ!

پیش از سفر به نیویورک در آخر هفته و انجام نگرفتن کارهایی که "باید" سرانجام می گرفت و آغاز  نشدن کارهایی که "باید" شروع میشد، امروز دوشنبه ۲۷ ژوئن در خانه نشسته ام، درست مثل تمام روزهای گذشته، و ایام به هیچ و روزها را بطالت می گذرانم. سرانجام این آغاز اما به خوبی مشخص است: تباهی! و چه حیف و دریغ از رویاهایی که تبه گشت و گذشت.

همین که بجای روز نوشت کارم در اینجا به هفته نوشت کشیده خود عیان کننده ی داستان است و بس.

با اینکه هفته ی پیش هم به دانشگاه رفتم تا کتابی را که از دانشگاه دیگری برایم آورده بودند به مدت سه هفته به امانت بگیرم و هم هر روز بیرون رفتم و جدا از کمی مجله و مقاله ی متفرقه خوانی و دیدن تقریبا تمامی فوتبال های این دوره ی جام ملتهای اروپا و دیدن چند فیلم و رفتن به یکی از رستوران های شهر با اوکسانا و رجیز به مناسبت تولدم و ... چیزهایی بود برای نوشتن اما این ننوشتن حاکی از احوالات و روحیه ام هست که بی هیچ علتی دچار خمودگی شده و مدتهاست که بی انگیزه به گوشه ای افتاده ام. واقعا نمی دانم چه درد و مرگی دارم و چرا اینگونه علی السویه شده ام. هر چه خواستم و آرزو داشتم در این ماه های اخیر به دستم آمده و هنوز قدم از قدم بر نداشته ام. می دانم که بابت طراحی کلاس و کتاب و لکچرها و... حسابی به مشقت و زحمت خواهم افتاد اما هیچ نمی کنم که کمی از بار کار را بکاهم. می دانم که به شدت حسرت این روزها را برای اتمام پایان نامه ام خواهم خورد و پیش چشم خواهم داشت که چه کارها که نکردم و باز هم هیچ از هیچ و به قول شاملو و ما همچنان دوره می کنیم روز را و شب را...

فردا بابت سفارش بزرگ ۲۵۰ نفره ی روز چهارشنبه باید بعد از رساندن تو چند جای شهر بروم و آشکارا وقت برای خواندن و دوره کردن متن چهارشنبه که با کریس قرارش را داریم، ندارم. اما امروز هم کار نمی کنم. واقعا این اهمال و وقاحت برای خودم هم عجیب است.

جمعه به اوکسانا و ریجز که سفر کاری به سوئیس داشت و می خواستند پیش از رفتنش بابت تولد من دور هم جمع شویم رفتیم گاستو. جدا از شام که به اصرار مهمانمان کردند یک کارت زیبا با کارت خریدی از آمازون برایم هدیه آورده بودند. خیلی محبت دارند و خیلی دوستان خوبی هستند. شنبه و یکشنبه من ماندم خانه و تو جدا از خرید مواد غذایی، برای خرید چند تی شرت برای جهان و بابات رفتی به حراج بزرگی که در یکی از فروشگاههای شهر بود. البته شنبه عصر با هم کمی قدم زدیم و من یکی دو چیز کوچک از گپ برای تو خریدم که احتیاج داشتی. این دو خط کل داستان ویکند ما بود. نه چیزی بخوانیم و نه کار بخصوصی بکنیم و نه ورزشی و نه فیلمی و نه هیچ چیز دیگر. البته خرید رفتن های تو جدا از انرژی کلی وقت هم از تو برد اما وضعیت من همانست که بود: تو کار میکنی و بار زندگی را به دوش داری و من ... هیچ در هیچ!