۱۳۹۴ اسفند ۱۷, دوشنبه

از کجا تا به کجا

داشتم طور دیگری سطر اول و متن امروز را می نوشتم که تلفنم زنگ زد و با رسول دو ساعتی مشغول حرف زدن شدم. در ادامه ی حرف زدن بودم که راهی آرایشگاه شدم و در برگشت وقتی ایمیل هایم را چک کردم دیدم که از ژورنالی که برایشان مقاله ی دموکراسی رادیکال را فرستاده بودم ایمیلی دریافت کرده ام مبنی بر پذیرش مقاله با حداقل ویراستاری و چاپ آن در شماره ی بعدیشان. خب! در ظاهر خبر خوبی است و البته هم هست. اما با اینکه این ژورنال را SPT و شخص جودیت با ایمیل به همگی ما معرفی کرده اما خیلی به نظرم ژورنال طراز اولی نیست. به هر حال برای شروع شاید که باید گفت خبر خوبی است. اما قطعا خبر بی نظیر این نخواهد بود.

خبر اصلی ایمیلی است که از دفتر جو به تو زده شد و تماسی که گرفتند تا بگویند مورگج درخواستی ما توسط بانک مورد پذیرش قرار گرفته و کار برای نهایی کردن خانه تمام شده تلقی میشه.  با اینکه از قبل قول داده بودیم که از امروز که اول هفته هست بدون بهانه و شوخی به روند تغییر روش زندگیمون سرعت بدهیم و ورزش و تغذیه ی مناسبتر و ... را هر روزی کنیم اما قرار شد امشب یک جشن کوچک دو نفری بگیریم که صد البته هزاران شادی و تبریک باید نثار تو و خودمان کنیم. کمتر از شش سال پیش که آمدیم اینجا حتی در پرداخت اجاره ی خانه و تصفیه کارت اعتباری مان مشکل عدیده داشتیم، نه اینکه امروز همه چیز عالی شده و مشکلی نیست که اتفاقا پای چنین معامله ای رفتن فشار را بیشتر هم خواهد کرد اما این تو بودی که با تیز بینی و تحمل و صبر، با کار و تلاش و استمرار به من نشان دادی که تصمیمت برای جلو بردن زندگی به این شکل تنها و تنها با کار تمام مدت و سخت و آن هم خارج از احتمالات کار و تدریس در دانشگاه امکان پذیر است و در یک کلام دوباره این تو بودی و هستی که نه تنها همه چیز را جلو می بری که بارها به من درس استقامت، باریک بینی و صبوری می دهی. من به تمامه مدیون توام. وقتی بهم خبر دادی برایت نوشتم که عزیزترینم ببین که از کجا تا به کجا آمده ایم و هنوز چقدر راه صعب اما زیبا و پر محتوا پیش رو داریم به سلامتی.

البته هنوز کارهای رسمی و اداری مانده اما اصل داستان با توجه به مشکلاتی که بابت OSAP و وام بانکی داشتیم تمام شده هست و باید سزاوارنه جشن گرفت. به امید خدا بدون مشکل داستان را پیش خواهیم برد و امیدوارم که فشار جدی به زندگی و معیشتمان نیاید.

از جمعه شب تا آخر ویکند هر وقت که خانه بودیم روی مبل جدیدمان که بیش از حد انتظار خوب و راحت هست و واقعا کمر درد مرا آرام کرده بودیم و خوش گذراندیم. جمعه که مبل را آوردند بعد از اینکه خانه را جارو کردم و آتمن را جلوی مبل گذاشتم تا غروب که تو بیایی منتظر شدم و نشستم تا با هم افتتاحش کنیم.  شنبه هم با کریس بلاخره پس از یک ماه جلسه ی آدورنو خوانی را ادامه دادیم و برخلاف دفعه ی اول خیلی به نظرم عالی نبود. البته احتمالا انتظار من بیش از حد بالاست و گرنه شاید که نکاتی که طرح کردیم چندان هم میان مایه نبودند. جدا از این برنامه تمام شنبه را در کنار هم و در دل هم در خانه ی زیبایمان بودیم و خوردیم و نوشیدیم و دیدیم و گفتیم و خندیدیم. روز خیلی خوبی شد با اینکه تا اوائل بعد از ظهر من خیلی سر حال نبودم. یکشنبه - دیروز - بعد از گپ و گفتی که با تهران داشتیم برای خرید یک دست لباس مناسب دویدن برای تو - که به سلامتی از این هفته کلاس های دویدن در پارک را شروع خواهی کرد - به یورک ویل رفتیم و بعد از نهار تو که با اوکسانا قرار سونا و... داشتی رفتی به جایی به اسم حمام که خوشتان هم نیامده بود و من هم قسمت اول سه گانه ی نبرد شیلی اثر Patricio Guzmán را دیدم.

قرار بود از امروز درس خواندن و آلمانی دوره کردن را شروع کنم که نشد - طبق معمول. البته این چند روز شاید خیلی بابت درس خواندن فرصت نداشته باشم چرا که باید برگه های دانشجویانم را هر چه سریعتر تصحیح کنم و جمعه تحویل دهم. اما آلمانی را باید از فردا شروع کنم و کار روی تزم را بعد از دو سال پرسه زدن در حاشیه به شکل جدی شروع کنم.

فعلا اما خبر خوب رسیدن بهار است که با بهار زندگی ما قرین شده و با شروعی تازه به سلامتی تو و زندگی عاشقانه مان.
 

۱۳۹۴ اسفند ۱۴, جمعه

سفارش بزرگ

ساعت هنوز ۸ صبح نشده که تو را رسانده ام تلاس و برگشته ام خانه. دیشب هم تا سفارش های امروز جی بی را تمام کردی و با هم رفتیم تا تلاس تا در یخچال آنجا بگذاری و برگردیم ساعت از ۱۲ شب گذشته بود. در واقع من یک روز نسبتا شلوغ و تو یک روز طاقت فرسا را داشتی تا سفارش بزرگ امروز "هندل" بشه به سلامتی و لطف تو. صد نفر نهار و صد نفر صبحانه!

داره برف میاد و احتمالا این اخرین برف امسال خواهد بود چون از هفته ی بعد قراره که هوا بهاری و گرم بشه. اگر پیش بینی هاشون درست باشه باید گفت که امسال در کل زمستان بدی نداشتیم.

امروز با اینکه کلاس داشتم اما بابت تحویل گرفتن مبلی که خریده ایم و ۶ هفته منتظر آمدنش بودیم ماندم خانه تا تو هم به کارهای تلاس و سفارش نهارت برسی. خوشبختانه سندی این هفته نبود و از این نظر حداقل شانس آوردیم. فردا با کریس قرار جلسه آدورنو خوانی را دارم و تو هم یکشنبه با اوکسانا قرار داری.

این چند شب گذشته یکی دو فیلم دیدیم که اصطلاحا مالی نبودند. دختر دانمارکی که البته بازی های نسبتا خوبی داشت و Legend که خیلی ضعیف بود. از این هفته کلی فیلم مستند برای دیدن در لیست دارم و جدا از قطع ارتباط با زبان آلمانی و ورزش که حسابی باعث هقب افتادن و کمردردم شده، خواندن و نوشتن و جلو بردن کار برای مدت نامحدود در دستور کاریم هست.
 

۱۳۹۴ اسفند ۱۳, پنجشنبه

دریافتن خوشبختی

این دو سه روزه به هیچ کاری نرسیدم. البته همین چند روز کلی کار داشتیم اما از نظر درسی و کیفی کارم خراب بود. پنج شنبه عصر هست و تازه کیارش با دو نفر از یک moving company آمدند و مبلمان را بهش دادیم تا ببرد برای خودش. همیشه از این مبل خوشش می آمد و ما هم که به سلامتی مبلمان فردا قرار از راه برسه، این یکی را بعد از پنج سال و نیم کار دادیم بهش. امشب از آن شبهای کار بابت سفارش بزرگی هست که گرفته ای. صد نفر هم صبحانه و هم نهار و تمام امروز را درگیر خرید از کاستکو و لابلاز و قنادی بودی و شب هم قراره که ساندویچ ها را ببریم تلاس چون امکان نگه داری این حجم از سفارش را در خانه نداریم. بابت همین سفارش ها تصمیم گرفتم که کلاس فردا را تعطیل کنم. از نظر قانونی اجازه ی تعطیلی دو نوبت کلاس را در سال دارم و سعی کرده ام که هرگز این اتفاق نیفته مگر به حکم ضرورت که این بار چنین شده.

دیشب با توجه به حرفهایی که در چند روز گذشته از حال عزیز که بیمارستان هست و دلتنگی برای بابات و ... زده بودی تشویقت کردم که یک سفر بری تهران. البته داستان از آنجایی شروع شد که من تصمیم گرفتم به کنفرانس های آدورنو در اروپا نروم. نه آمستردام و نه رم و نه استانبول. خیلی هم حیف میشه اما چاره ای نیست که از نظر مالی صلاح در این هست. خصوصا کنفرانسی که سیلا بن حبیب، جی برنشتاین، سوزان باک مورس و چند نفر دیگه هستند. اما زندگی است و اولویت ما در این لحظه مخارج تابستان و خصوصا وام خانه هست. چرا که از آن طرف باید در فرستادن کمک خرج مامانم هم کم نیاورم و به هر حال تو هم  این سفر را پیش رو داری به سلامتی. خلاصه که قرار شد بجای رفتن به جایی برای تولد تو و یا رفتن من به کنفرانس و ... کمی دست به عصا برویم تا ببینیم سال آینده و سالهای آتی چه خواهد شد.

فردا به سلامتی قراره که خانه را به ناممان کنند. البته هنوز کارهای closing به شکل رسمی تمام نشده و تاریخ مقرر همان شب عید خودمان هست به سلامتی. شنبه هم که بعد از چند هفته تاخیر با کریس قرار آدورنو خوانی دارم و دیروز که بلاخره کتاب جدیدی که در حول حوش ایده و تزم چاپ شده بود را به دست آوردم و از نزدیکی استدلال نویسنده با آنچه که من در چارچوب تزم می خواهم پیش ببرم به شدت جا خوردم و حالم هم گرفته شد. چون آشر می گفت که کاری که داری می کنی خیلی یکه و خاص هست و حالا حداقل بخشی از آن نو بودن خودش را از دست خواهد داد مگر اینکه یک بازسازی جدیدی از کل ایده بدست دهم که این یکی هم جدا از دوشواری و سختیش با این نحو کار کردن من و تقریبا غیر ممکن است.

اما در این گیر و دار دیشب نشستم سر متن ها و درس های آلمانی و تو گویی دارم چینی می خوانم. آنقدر متن برایم غریب بود که خیلی تعجب کردم و ناراحت شدم. البته فکرش را که بکنی چیز عجیبی هم نیست. بعد از دو سه سال قطع ارتباط با زبانی که هنوز در آن نوآموز و تازه کار بودی چه انتظاری باید داشت. خلاصه که این هم به لیست مسائل این روزها اضافه شد. با تمام این ها اما صبح که از خواب بیدار شدم فکر کردم که چقدر خوشبختم که در کنار تو و با تو هستم. تنها کسی که با تمام وجود بهش تکیه می کنم و اعتماد دارم و عشق می ورزم. خوشبختم چون هنوز با تمام اهمال ها و قدر ناشناسی ها فرصت بازیافت دارم و خصوصا می توانم در آنچه که می خواهد و آنگونه که می پسندم زندگی کنم. خواندن و دیدن و شنیدن و فکر کردن به حوزه ها و مسائلی که به اعتقادم از بنیان های بشری است. امکان ارتقاء کیفیت و سعادت زندگی و این ها همه تنها و تنها به لطف تو و در کنار تو شدنی است.
 

۱۳۹۴ اسفند ۱۰, دوشنبه

The leap day: Make the most of it

صبح امروز با یک پیغام random از طرف فیس بوک شروع شد که اشاره ای به سال کبیسه داشت و می گفت تیا امروز که ۲۹ فوریه هست و تنها هر چهار سال چنین روزی را داریم سعی کن که بیشترین دستاورد را از آن داشته باشی: make the most of it

همین جمله ی ساده طرحی در ذهنم رقم زد که نگاهی به خودم و خودمان در چهار سال آینده کنم و ببینم که باید چه کرده باشیم و چه بکنیم و چگونه پیش برویم. امیدوارم که هر دو تزهامون را تمام کرده باشیم. تو در کارت حسابی پیشرفت کرده باشی و من در حال انجام یک فوق دکترا باشم و یا کار دانشگاهی مطمئن و خوب داشته باشم. سلامتی و ورزش و روحیه ی خوش را تقویت کنیم و کمک حال اطرافیان و خانواده هامون باشیم. امیدوارم بزرگترها سلامتی نسبی خودشان را داشته باشند و کسی را از دست ندهیم. روابط بهتر و گرمتر باشد و صد البته مامان و بابات و جهان اینجا آمده باشند و یا آنجا آن طور که دوست دارند زندگی کنند. بابک و امیر در کار و زندگی موفقتر شده باشند و مامانم در سلامتی و آنجایی که دوست دارد زندگی کند. شاید که ما خانه و خانواده مان را بزرگتر کرده باشیم و شاید می، تدی یا یدی به جمعمان اضافه شده باشند و شاید در فکر جابجایی کاشانه و شهرمان باشیم. تو پیانو نواختنت را حسابی جلو پیش برده باشی و من هم آلمانی را تکمیل کرده باشم. امیدوارم کتابم تا آن موقع چاپ شده باشد و یا حداقل چند مقاله ی خوب در کارنامه ام داشته باشم. از همه ی اینها مهمتر صد البته بعد از سلامتی و آرامش و دلخوش در چهارچوب زندگی زیبا و عاشقانه مان، دوست دارم چهار سال دیگه خصوصا اوضاع و روزگار دست تنگان و محرومان بهتر شده باشه و در این دایره بخصوص مردم آن منطقه ی زخم خورده ی جهان و در کنارش ساکنان سرزمین هایم.

راجع به چیزی نزدیک به ۱۴۶۰ روز صحبت می کنیم. امیدوارم نه تنها از امروز که از تمام این ایام بهترین ها را بسازیم. حالا که مرغ خیال به پرواز در آمده بگذار آرزو کنم که کیفیت حال و جان و چشممان را به کنیم و روح و جسممان را جلا دهیم. بهترین ها را ببینیم و بخوانیم و بشنویم. از بهترین ها بگوییم و مخاطبشان شویم، چه، اگر چنین کنیم آنگاه می توان به ده دوره ی چهار ساله ی اینگونه دلبست و امیدوار بود. چیزی که می توان و باید همت کنیم تا که اتفاق افتد.

آنچه که کم و کاست من است، همگی در این بیت متجلی شده که باید سرلوحه ی روز و روزگارم در این چهار سال و دیگر چهارسال های پیش رو باشد که سعدی فرمود:
همت بلند دار که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیده اند

۱۳۹۴ اسفند ۹, یکشنبه

آنا، اکسانا، آیدا و اسکار

یکشنبه ای آفتابی و به نسبت این موقع سال گرم و مطبوع  داریم. ساعت یک بعد از ظهر با آنا قرار داریم در کافه اسپرسو. گویا برای کنفرانسی به تورنتو آمده و امروز را به دیدار با دوستانش می گذراند. بعد از آن من و تو هم برنامه ی زیبای خودمان را داریم که رفتن به رسیتال پیانوی Sir Andras Schiff در کرنر هال هست و سه قطعه از هایدن، موتسزارت و بتهوون خواهد نواخت. کمی قدم زدن و خرید مواد لازم برای سفارش کوچک فردا و شب هم که دیدن مراسم اسکار. یک یکشنبه ی آرام، با برنامه و خوش.

دیشب هم تولد اوکسانا بود که با عده ای از دوستان روس و همکارانش و البته جمع همیشگی خودمان یعنی مارک و سوزی در یکی از رستوارن های مکزیکی محله ی جانکشن جمع شدیم. بعد از مدتها دوری از غذای بیرون دیشب تجربه ی معده درد از چیزهایی که نباید می خوردم را کردم و البته اساسا این مدت هیچگونه رعایت درستی نکرده ام. اما از فردا که هفته ی جدید و به زودی شروع ماه جدید خواهد بود قرارمون را گذاشته ایم که کلا برگردیم به روال درست و آنچه که باید باشیم. دیشب اکثرا با سوزی و مارک و رجیز حرف زدم و بیشتر هم از سیاست و فیلم و کتاب. خوب بود. به تو هم خوش گذشت خصوصا دیدن یکی دوتا از دوستان اوکسانا که حسابی به قول خودش قاطی بودند.

جمعه هم روز شلوغ تدریس را داشتم و کلی هم سر کلاس انرژی گذاشتم. اما تکه ی خوب داستان رفتن به کتابفروشی پگاه بود برای گرفتن بسته ای که آیدا لطف کرده بود و خودش بی آنکه به من بگه با هماهنگی با تو از طریق پدر آریو فرستاده بود. دو مجله و دو کتاب که خیلی به کارم خواهند آمد. شب با هم شرابی نوشیدیم و تو از شدت خستگی خیلی زود خوابت برد. اساسا وقتی آمدی خانه آنقدر خسته بودی و سردرد داشتی که به قول خودت اگه شمع ها را روشن نکرده بودم و میز و تاپاس نچیده بودم سر حال نمیشدی.

خلاصه که خبر خوبمان داستان خانه بود و تکانی که من باید به خودم برای درس و کار و برنامه های پیش رو بدهم از فردا که قرار نیست مثل هر فردای دیگری باشه و همان فرداهای کذایی که از مدتها پیش قرار بود بیاد. تا ببینیم!

۱۳۹۴ اسفند ۶, پنجشنبه

گام بلند و وفا به عهد

ظرف کمتر از ۲۴ ساعت گذشته چنان بهمون گذشت که حالا که ساعت ۱۱ پیش از ظهر هست و تو سر کاری و من هم خانه، گویی جان و توانی نداریم و به قول آقای صدیقی صفر شده ایم.

داستان از این قرار بود که، طبق معمول و روال همیشگی که هر وقت که می خواهیم کار مهم و اساسی بکنیم و اولش حسابی همه چیز به نظر خوب میاد و بعد در آخرین قدمها همه چیز بهم میریزد و... اما در نهایت و درست در آخرین لحظات که دیگه قید همه چیز را زدیم و حسابی فرسوده شدیم ناگهان دری باز میشه و کارها در نظم و ساختاری دیگر و البته پر فراز و نشیب تر اما به ظاهر درست میشه و دوباره همه چیز شکلی جدید میگیره و... خلاصه همان قصه ی همیشگی را که بابت هر کار مهم و تصمیم اساسی که تا کنون گرفته ایم دیروز دوباره چنین اتفاقی را تجربه کردیم. قصه از آنجایی شروع شد که همه بهمون می گفتند که بجای اجاره کمی همت کنید و به خودتان فشار بیاورید و با قسمی بیشتر "مورگج" بگیرید و از شر اجاره نشینی خودتان را خلاص کنید. این قصه خصوصا زمانی جدی تر شد که بورسیه ی من کمی در عمل چنین اتفاقی را محتمل تر می کرد. خصوصا در یک سال اخیر خیلی به این موضوع فکر کردیم و در چند ماه پایانی سال گذشته حتی تصمیم نهایی را گرفتیم که در ساختمانی که در حال حاضر هستیم جایی را تهیه کنیم. ریک و بانا که در واقع اینجا را برای اجاره دادن به ما خریدند هم به نظر راضی می آمدند و حتی خود ریک پیشنهاد داد که بجای بانک از او وام بگیریم و ... که در نهایت بابت مسايل قوانین مالیاتی در آمریکا و از آنجایی که هنوز شهروند اینجا نیست این کار منتفی شد.

میشل - ایجنت ریک و بانا - که نماینده و ایجنت ما هم شد خودش خیلی پیگیری کرد و در نهایت تصمیم گرفتیم همین واحد را از ریک بخریم. با ۵ درصد پول جلو باید از بانک وام می گرفتیم و "بروکر" میشل که کار ما را هم به عهده گرفت گفت به نظر همه چیز خوبه. کلی مدارک اسکن و ایمیل کردیم و کلی فرم پر کردی - مثل همیشه که تمامی این کارها به عهده ی توست و در حین تمام شلوغی کار تلاس به این کار هم در این دو روز رسیدگی می کردی - تا دیروز پیش از ظهر که قرار بود جو خبر مذاکره اش با بانک را بهت بده. تا حدود ۳ منتظر شدی و در نهایت داستان این شد که بانک مشکلی نداره اما سازمان مالیاتی مربوطه تایید نهایی را انجام نمیده. چرا؟ بخاطر بدهی به OSAP. به همون دلیل که OGS تو را هم ندادند و بخاطر وام دانشجویی.

به من چیزی نگفتی تا رسیدی خانه. من هم که روز مفیدی نداشتم تا آن موقع منتظر آمدن تو بودم که قرار بود میشل و ریک برای نهایی کردن فرمها تا پیش از ساعت ۷ بیایند خانه ی ما. البته از قرار جو به تو گفته بود که تنها راه موجود این هست که ۲۰ درصد پول جلوی خانه را بدهیم و که در واقع با توجه به وضعیت ما معنی این پیشنهاد یعنی هیچی! البته بهت گفته بود که از جایی که خیلی تحت تاثیر رزومه و تلاشی که در این چند سال اقامتمون و ... قرار گرفته خودش حاضر ۵ درصد کمک کنه و اگر ریک حاضر بشه تنها ۱۰ درصد بذاره کار عملی بشه. جو با میشل که حرف زده بود از قرار بهش گفت که بعیده با این درصد سودی که در حال حاضر در بازار میدند ریک خودش حاضر به چنین سرمایه گذاری نشه. وقتی آمدی خانه و تمام داستان را بعد از چند ساعت بهم گفتی تازه متوجه شدم چرا اینقدر بی حال و بی رنگ و رو هستی. چرا اینقدر خسته و به قول معروف چلانده هستی.

ریک پیش از ۷ آمد و تو چندان چیز خاصی بهش نگفتی و وقتی فهمید که بانک بابت بدهی دانشجویی حاضر به دادن وام نیست گفت چه بد. خب پس باید صبر کنید و وامتان را به مرور پس دهید تا اوضاع درست بشه. میشل که آمد اما داستان را برایش کامل توصیف کرد و اتفاقا خودش هم چند بار گفت این خیلی پیشنهاد خوبیه چون من هیچ جا نمی توانم چنین سودی را بابت پولی که میدهم بکنم. در واقع در آخرین لحظه کار شد! به نظر به سلامتی شرایط برد- برد برای همه هست. میشل به ما گفت با اینکه ایجنت دو طرف قرارداد هست اما می داند که داریم کار درست را می کنیم و البته خودمان هم قصد نداشتیم جدا از وام بانکی از کسی جز ریک وام بگیریم. به سلامتی و به امید خدا فرمها امضاء شد و حالا منتظر انجام کارهای دفتری و اداری هستیم که دو سه هفته ای طول میکشه.

آنها که رفتند من با گل و سکه رفتم بیرون و در زدم و تو هم با شمع آمدی و در را برایمان با هزاران امید و به تکیه به عشق و جان هم باز کردی. نور و گل و برکت در کنار سلامتی و خوشی، بهترین آرزوهایمان برای زندگی زیبا و خانه ی به ظاهر کوچک اما زیبا و مملو از گرمای مهر و نور عشق، خانه ی وسیع و استوارمان بر کرانه ی نور و امید.

دیشب هر دو بد خوابیدیم. خستگی و فشار و فشار و فشار، به قول تو حس بدی که در تمام روز کامت را تلخ کرده نگذاشت شیرینی لحظه ی آخر را تجربه و درک کنیم. نگرانی اضافه شدن مخارجمان بی آنکه چشم انداز دقیق و مطمئنی بابت کار من در آینده داشته باشیم، شاید در حال حاضر مهمترین نگرانی ماست. چیزی نزدیک به ۳۰ درصد از این به بعد باید روی اجاره بگذاریم و با توجه به تک حقوق قطعی تو تا چند سال آینده شاید خیلی حرکتی که کردیم قابل توجیه نباشه اما من و تو همیشه تصمیم های مهم را با پشتکار و امید به ادامه راه گرفته ایم و پیش برده ایم. اما قابل انکار نیست که هر دو می دانیم که چقدر کار سختی پیش رو داریم. درست که بیش از نیمی از این وام دانشجویی را برای خانواده ها و کمک به شرایط آنها گرفتیم و البته برای زندگی خودمان در زمانی که نه کاری داشتیم و نه امکان و توانی برای جا افتادن، اما به هر حال این باری است که بر دوش داریم و به زودی سر رسید آن هم به سیاهه ی مخارج اضافه خواهد شد، اما ... اما...

اما امروز وقتی تو را در برف زیبایی که می بارید تا تلاس بردم می دانستم که با اینکه صورت هر دو چنان خسته هست - که هم سندی سر کار و هم احتمالا آشر تا چند ساعت دیگر که با او قرار دارم متوجه این خستگی خواهند شد - اما در دلمان گرمای مهر و عشق و افتخار به پیمودن این راه سخت تا بدین جا، جانمان را قوت بیشتر و روحمان را استواری حقیقت می بخشد. مبارکمان باشد، نه چنین دستاورد مهمی، بلکه ساختن و برداشتن گام بلند دیگری.

تصمیم گرفته ام که همانطور که همیشه به تو گفته ام کاری کنم که موجب افتخار و آسایش و آرامش بیشتر تو شوم. بی هیچ بهانه ای تصمیم گرفته ام که آن دیگری شوم که لایق تو باشد.

برایت نوشتم پس از اینکه به خانه رسیدم که:

"خانم من، ناز دلم، مباركمون باشه به سلامتي و خوشي
عزيزم
من بهترين لحظه هاي زندگيم را تنها با تو و در كنار تو داشته ام و مي دانم كه چقدر اتفاقات نيك و روزهاي خوب پيش رويمان هست
اين همه فشار و سختي را تنها با اين عشق مي توان تحمل مرد و جلو برد
به اميد خدا و با بهترين آرزوها امسال كه به سلامتي ده سال تمام ميشه كه از ايران آمديم چنين اتفاق خاص و خوبي برامون افتاد و مي دانم كه چقدر بيشتر و زيباتر چنين اتفاقاتي برامون در آينده و روز به روز رقم مي خورد
فداي اون چشمهاي خسته ات بشم
قربونت برم
بهت گفته بودم روي من بيشتر حساب كن اما با اينكه هنوز نتونسته ام كار خاصي بكنم مي دونم كه عالي پيش ميريم به اميد حق
اي نور جاودان ديدگانم
اي گرماي وجود و تپش قلبم
اي تمام هستي و اميد و دلبستگي من
مباركمان باد"

و امروز تصمیم گرفتم تا به عهد قدیم عمل کنم!

۱۳۹۴ اسفند ۴, سه‌شنبه

اولین و نخستین قدم

سه شنبه آخر وقت هست و تو بعد از شراب نابی که خوردیم خوابت برده و من بعد از اینکه کمی کنار تو دراز کشیدم، بلند شدم تا ظروف شام را جمع و تمیز کنم و باز گردم در آغوش تو. امشب جشنی گرفتیم که تا کنون مناسبت نداشته و تجربه اش نکرده بودیم. البته هنوز کار تمام نشده اما با پیگیری تمام مدت تو و تمام زحمت و تلاشی که از روز اول کرده ای، بعد از چند روز صحبت با ریک و میشل و طرف های آنها بلاخره از قرار کار برای بستن قرارداد خرید این واحد که در آن مستاجریم در حال نهایی شدن هست.

امروز تمام مدت، جدا از کلی کار شرکت در حال تلفن حرف زدن با میشل و mortgage broker بودی و دهها صفحه فرم پر کردن. تنها مشکلی که در حال حاضر پیش روست بدهی زیادی است که به osap داریم و امیدواریم مشکلی پیش نیاورد. اگر همه چیز به خیر و خوشی پیش برود قراره که فردا تایید نهایی بانک را بگیریم - والبته امیدواریم به خیریت و امید خدا.

من هم امروز بعد از چند روز بی کاری محض، بلاخره کمی برنامه ریزی کردم و جدا از اسکن کردن برخی از فرمها و برای تو فرستادنشان، یکی از مقالات نصفه و نیمه ای که داشتم را جمع بندی کردم و برای چاپ به مجله ای فرستادم که احتمال خبر قبولی آن خیلی زیاد نیست. اما به هر حال کاری بود که باید می کردم.

امشب فیلم آپارتمان ساخته ی بیلی وایلدر در سال ۱۹۶۰ را که از دیشب نیمه تمام ماند قرار بود تمام کنیم که با دیر آمدن تو به خانه و جشن دو نفری و شرابی که نوشیدیم کار به بعد موکول شد.

به رضا و خیریت این کار امیدواریم و اگر شد، بیش از هر کس این من و تو هستیم که خوشحال خواهیم شد چرا که این اولین تجربه ی این چنینی ما در تمام طول این زندگی مشترک و زیباست. اولین و نخستین قدم که امیدوارم سرآغاز قدمهای بعد برای خودمان و اطرافیانمان باشد به امید حق.