۱۳۹۴ آذر ۱۹, پنجشنبه

زندگی در یک شوخی تلخ!

در این شرایط سنی و روحی، دارم به شکل آدمهایی که دو برابر سن امروزم را دارند زندگی می کنم. نه کاری و نه حوصله ای و نه انگیزه ای و خلاصه که خیلی وضعم خرابه و خصوصا از خودم روز به روز ناراضی تر. می دانم که احتمالا این داستان ادامه دار مدتهای اخیر من شده و می دانم که بارها قول داده ام که جبران کنم و می دانم که بارها هم نوشته ام که دیگر تمام شد و شروع می کنم و .. و می دانم که باز به اینجا رسیده کارم.

بیش از یک هفته از آخرین نوشته ام اینجا می گذرد و با اینکه تمام مدت تقریبا آزاد و خانه بوده ام چیزی ننوشته ام، نه اینکه الزما هیچ چیز نوشتنی نداشته ام، بلکه بابت اینکه انگیزه و حوصله ی حتی نوشتن این چند سطر را ندارم.

مثلا پنج شنبه شب به دیدن توکتم و اردلان در گالری آرتا رفتیم که از پاریس برای چند روزی آمده بودند تا در گوشه ای از این گالری کارهایی را که از ایران برایشان فرستاده اند به فروش بگذراند. اتفاقا با آریو که چند روزی به کانادا آمده بود هم همانجا قرار داشتیم چون آیدا بدون اینکه به من بگه برایم دو شماره از مجلات تازه منتشر شده در ایران را فرستاده بود و اتفاقا بد هم نبودند. خلاصه که زحمتی و لطفی بود که متقبل شده بودند برای خوشحال کردنم. دو ساعتی آنجا بودیم و سریع برگشتیم خانه تا تو به کار سفارش مفصل جمعه برسی. جمعه تا دیر وقت سر کار بودی و خیلی هم حال و احوالی بابت سرماخوردگی نداشتی. روحیه و حال خودم هم که مشخصه و خصوصا با خواندن یکی دو مقاله درباره ی آینده ی کاری در علوم انسانی در دانشگاههای کانادا حسابی منفعل شدم. اینکه تنها ۱۸.۶ درصد فارغ التحصیلان در بازار کار به شکل رسمی استخدام می شوند و ... تا ان اندازه بی حوصله بودم که حتی دعوتی که یادویگا به مهر و محبت بعد از چند سال برای رفتن به جشن کریستمس موسسه گوته کرده بود را بی جواب گذاشتم و نرفتیم.

شنبه و یکشنبه اما علیرغم کلی برنامه و درس که برای خودم داشتم هیچ کاری - حتی مثلا رفتن به سینما - هم نکردم اما در عوض خیلی در کنار هم و در دل هم بعد از چهار ماه مهمانداری در خانه خوش گذراندیم دو نفری. شنبه تو کمی خرید برای خانه داشتی و من هم یک سر ربارتس رفتم اما تقریبا کل روز را با هم  بودیم.

یکشنبه هم ساعت ۲ با اوکسانا و ریجز برای نهار قرار داشتیم و از آنجا رفتیم رسیتال پیانو در کرنر هال که تو چهار تا بلیط گرفته بودی بابت اجرای کم نظیر Jan Lisiecki  نابغه ی ۱۹ ساله ی کانادایی. جدا از اخلاق همیشگی اوکسانا و رجیز که وقتی می آیند - و همیشه دیرتر از قراری که داریم - معلومه حسابی پاچه ی همدیگر را گرفته اند و بعضی اوقات شدت دعوا و بگو مگویشان آنقدر زیاد بوده که کاملا فضا را تحت تاثیر قرار میده، برنامه ی خوبی بود. پیش از اینکه به سالن برویم از ما خواستند که به عنوان شاهد عقدشان پیش از مراسم عروسی در ماه می حضور داشته باشیم. جالبه که اوکسانا بیش از ۱۵ ساله که اینجاست و رجیز هم بیش از ده سال و کلی دوست مشترک و جداگانه دارند. کلا روس و برزیلی اینجا کم نیستند و اما گفتند علتی که می خواهیم شما باشید رابطه ی خاصی هست که با هم داریم. مسلما موجب خوشحالی ما هم هست و طبیعتا قبول کردیم.

بعد از رسیتال هم سریع خداحافظی کردیم و آمدیم خانه وسایلمون را برداشتیم و با اینکه تو باورت نمیشد اما برای اینکه بهت قول داده بودم و می خواستم خوشحالت کنم دو نفری رفتیم یوگا. من که کلا برای اولین بار بود می رفتم و تو هم این کلاس مخصوص را برای بار دوم بود تجربه می کردی.  Restoration yoga اما نه تو خیلی خوشت آمد و نه من اساسا ارتباطی با معلمش بر قرار کردم. البته از محیط خوشم آمد و قرار شد با معلم دیگری هم این کلاس را امتحان کنیم. چون دفعه ی قبل که تو با معلم دیگری این کلاس را تجربه کرده بودی خیلی خوشت آمده بود. جدا از این معلوم شد ثبت نامی که برای من کرده ای تا اول فوریه معتبره اما مال خودت منقضی شده. خلاصه که ویکند بسیار خوبی را داشتیم و همانطور که گفتم دلیل ننوشتنم اینجا بابت بی کاری و بی برنامه بودن نبود - بی انگیزه و حوصله بودن و از همه مهمتر گیج شدن. در میان کلی کار و در میان بسیاری امکان و تا حدی استعداد نمی توانم و نتوانسته ام منظم و با برنامه، متمرکز روی یک هدف شوم. نتوانسته ام اهداف کوتاه و میان مدت و افق کلی بلند مدت را ترسیم کنم و در جهت تحققشان روزهایم و لحظاتم را تنظیم.

از دوشنبه تا امروز که پنج شنبه صبح هست و تازه برگشته ام بالا بعد از پارک کردن ماشین و رساندن تو تمام روزها را خانه بودم به استراحت از سرماخوردگی، گلو درد و بی حالی که این چند روز داشتم و البته امروز که تقریبا خوب شده ام.

هیچ کاری نکرده ام. هیچ و نمی دانم با این وضع تکلیف باقی مانده ی عمرم چه خواهد بود. بار سنگین عذاب وجدان و دانستن اینکه می توانستم و نکردم و نمی کنم و... باعث شده حتی لذت لحظه را هم نبرم. چیزی که همواره به انجامش خرسند بودم و دیگران را به این نوع نگاه تشویق می کردم.

همه ی اینها یک طرف، بی حوصلگی برای رفتن پیش خانواده و داستانهای همیشگی و کم مایه ومیان مایه انجا یک طرف. خصوصا با قانونی که یکی دو روز پیش گذاشتند که احتمالا از سال جدید شهروندان کانادایی و ۳۷ کشور دیگر که نیاز به گرفتن ویزای آمریکا ندارند اگر متولد و یا تابع ایران و دو سه کشور دیگر که مفتخر به عنوان State sponsor از ترور و بهم زدن "نظم جهانی" هستند، باشند باید در پروسه ی جدیدی وارد شوند و از این به بعد ویزا بگیرند و ... من که دیشب به خاله آذر و امیر گفتم و در این سفر به بقیه از جمله مادر که تا زمانی که این قانون برقرار باشه قید آمدن به آمریکا را خواهم زد. به هر حال اگر کسی مثل دانلد ترامپ بین ۶۸ درصد رای دهندگان جمهوری خواه محبوبیت اول را داره و اگر به قول چامسکی تفاوت بنیادینی میان این کاندیداها نیست،‌ که نیست، به هر حال اگر ما به امثال احمدی نژاد مفتخریم آنها هم به همین افتخار منتصبند. دوره ای است و زمانه ای حقیقتا. تونی ابت، ناتانیاهو، احمدی نژاد و خامنه ای و صدام و قزافی و سارکوزی و کمرون و هارپر و بوش و ترامپ و ... یک شوخی بی مزه و تلخ با این تفاوت که هزینه اش به عهده ی ماست: مردم. (خلق قهرمان)

زندگی در یک شوخی تلخ! مثل همان داستان کوتاهی که در ایران خوانده بودم و دوستش می داشتم. افسوس از همه چیز و همه کس خصوصا خودم.

۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه

زنگ بیداری

بعد از چهار ماه امروز صبح که بیدار شدیم واقعا جای مامانت خالی بود. دیشب تا از فرودگاه راه افتادیم و رسیدیم خانه نزدیک به ۲ ساعتی را در ترافیک سنگین 401 بودیم و تازه بعد از رسیدن به خانه تو باید کار سفارش های امروز را انجام می دادی. من هم که فیلم Roger Water's the Wall را گرفته بودم باعث شد تا بخوابیم ساعت از ۱۲ گذشته باشه. این همون فیلمی بود که بابک بهم زنگ زد که حتما در سینما ببینمش و تنها برای یک روز و درست همان روز اکران داشت و نشد. البته می تونم تصور کنم در روی پرده سینما و سالن بزرگ چقدر داستان و نور و صدا تاثیر بیشتری می تونست داشته باشه اما از آنجا که ۵ سال پیش درست یک ماه و نیم بعد از اینکه از سیدنی رسیدیم و تو که از طریق برنامه ی رادیویی ژیان قمیشی خبر این کنسرت را شنیده بودی از Research Office  بلیط این کنسرت را خریدی و کلی اینجا حض کرده بودیم هر چند اجرایی محدودتر از انچه که در این فیلم دیدیم داشت اما به هر حال دیدن فیلمش لذت دوباره ی کنسرت را برایمان زنده کرد.

امروز صبح هم بعد از اینکه تو را رساندم و یک سر رفتم ربارتس آمدم خانه تا کیفم را بردارم و برم کتابخانه سر درس و نوشتن مقاله ی کوتاهی درباره مارکوزه و دیالکتیک که برای نوشتنش از طرف مجله و کنفراس سالانه ی مارکوزه دعوت شده ام که هنوز خانه هستم و ساعت از ۱۲ ظهر هم گذشته و نمی دانم برنامه ام دقیقا چیست. مثلا قرار بود که از امروز قدر عافیت بدانم و خیر سرم کارم را درست و با برنامه شروع کنم.

خبر ناراحت کننده را اما دیشب در راه برگشت از فرودگاه خاله ات زنگ زد و گفت. تازه از فرودگاه راه افتاده بودیم و بعد از دو ساعتی که با مهناز و نادر و پسرشان آریا که برای بدرقه مامانت آمده بودند فرودگاه و البته یکی دو تا چیز هم بدهند تا مامانت ببرد ایران، خلاصه در ترافیک اتوبان بودیم که خاله سوری زنگ زد تا خبر راهی شدن مامانت را بگیره و در انتهای تماس هم بهت گفت که کیارش گریه کنان بهش خبر داده که در خواست ویزای کار آنا را رد کرده اند و خیلی حالشون گرفته است. البته که حق هم دارند. هر چند کلی کار و امکان و فرصت برای تغییر در شرایطشون دارند. از داستان ازدواج گرفته تا انواع مختلف ویزا و شانس داشتن پاسپورت انگلیسی و ... اما گرفتاری اصلی در بی خیالی کیارش برای کار و شروع اساسی زندگی بود که حالا شرایط را کلی تغییر خواهد داد. شاید هم به قول تو یک زنگ بیداری خوبی برایش باشه اما می دانیم که خیلی ناراحت هستند. بهت گفتم که شاید بهتر باشه یک سری بهشون بزنیم و کمی همفکری و راهنمایی شان کنیم.

فردا شب هم با آریو که برای چند روز آمده اینجا قرار داریم که مجلاتی که آیدا لطف کرده و علیرغم اصرار من که نمی خواهم فرستاده را ازش بگیریم. از طرف دیگه توکتم و اردلان آمده اند اینجا و نمایشگاه توکتم هست و قرار شد با یک تیر دونشان بزنیم. هم همدیگر را آنجا ببینیم و هم آنها را.
 

۱۳۹۴ آذر ۱۰, سه‌شنبه

روش تازه

دیگه امروز اوج شلوغی و بدو وادو هست. به سلامتی مامانت را باید تا چند ساعت دیگه ببریم فرودگاه و به سلامتی راهی ایران خواهد شد.

اما بذار از یک جای دیگه شروع کنم. از اینکه اول ماه هست و درسته که آخرین ماه سال و درسته که شاید به یک معنا به لحاظ درسی و پروژه ای یکی از بی ثمرترین سال ها بود در این چند سال. اما دستاوردهایش خیلی هم بد نبودند. خصوصا تصمیمی که گرفته ایم راجع به سلامت و شادابتر زندگی کردن و رژیم سخت و شرایط ویژه ی غذایی اما لازم و سالم. ضمن اینکه دیروز متوجه شدم از بس که تمام روزها و فرصتهایم را به آسانی هدر داده ام، باید دوباره یک برنامه ریزی خیلی فشرده تر کنم و اینبار حتی به خودم رحم هم نکنم که به قول رسول - که البته راجع به خودش و مورد دیگری می گفت - این اگر اولویت زندگیم هست باید در همه چیز و همه جا اولویت باشد و طور دیگری زندگی کنم. خلاصه که این دو هفته تا راهی دیدار خانواده در کشور مجاور شویم باید روی مقاله ی دیگری از ابتدا به ساکن کار کنم که بابت نوشتنش دعوت به همکاری شده ام. اتفاقا امروز صبح خبر پذیرش مقاله هایی که برای کنفرانس جهانی آدورنو فرستاده بودم از طرف هر دومون آمد و خبر خوبی بود.

اما از امروز شلوغ بگم که صبح زود تو را که حسابی سرما خورده ای و مامانت را بیدار کردم تا کله سحر برویم آن سر شهر بابت خرید جوراب مخصوصی که برای خودش و بابات می خواست و برای گردش خون مناسب تر خصوصا در پروازهای طولانی هست. بعد از آن پیش از ساعت ۱۰ بود که رساندمتان به هتل چهار فصل که می خواستی مامانت را ببری ماساژ و آخرین روز و ساعت ها هم بهش حالی داده باشی. شما الان آنجا هستنید و بعد از این پست و گذاشتن چمدانهای مامانت در ماشین میام دنبالتون و بر می گردیم خانه و بعد از نهار راهی فرودگاه می شویم. برای عماد و عرفان هم یکی یک مجله گرفته ام که امیدوارم مامانت با توجه به اضافه باری که داره بتونه براشون ببره. مجله ی باشگاه بارسلون برای دومی و یک مجله ی تکنیک گیتار برای اولی.

فردا به سلامتی سفارش داری و برای همین لابلاز هم رفته ام و شب داستان سفارش های فردا را هم داریم. از فردا هم که به سلامتی باید درس و آلمانی و ورزش و هزارتا چیز دیگر را شروع کنم. اما اینبار روش و approach دیگری برخواهم گزید. آهسته، پیوسته و البته بی هیچ انتظار بزرگی تا مدتها.

خب!‌ به سلامتی این چهار ماه تمام شد و خصوصا آن کاری که می خواستی را انجام دادی. یک استراحت و تفریح و آرامش روحی برای مامانت. هم اون بنده ی خدا خیلی رعایت کرد و هم ما. به احتمال زیاد سال آینده به سلامتی مامانت باز خواهد گشت تا برای خودشان جایی را ابتیاع کنه. اما قرار شد که من بعد از این اولویت زندگی خودمان را واقعا رعایت کنیم چون خستگی و فشار کاری خودمان را حسابی مستهلک می کنه. اما ماه و سال نو در پیشه و قرارها و روشهای نو به سلامتی.

۱۳۹۴ آذر ۸, یکشنبه

امیدوار اما نه خوش بین!

این دو روز ویکند را بیشتر از هر وقت با مامانت گذراندی و سعی کردی حسابی بهش برسی. دیروز که قرار صبحانه با اوکسانا و رجیز داشتید و چهار نفری رفتید درک هتل و از آنجا تا عصر با اوکسانا برای کمک فکری کردن بهش بودید تا انتخاب بهتری برای گلهای روز عروسی اش داشته باشه. بعد از آن مامانت را تا خانه ی عفت خانم رساندی که عصر را پیش اون باشه و خداحفظی کنه و خودت آمدی خانه پیش من.

با هم نهار دیر هنگامی خوردیم و به اصرار من برای کمی قدم زدن رفتیم بیرون. هوا در حال تاریک شدن بود اما درخت های پر چراع کریستمس شهر مرکز شهر و اطراف خانه را زیبا کرده اند. کمی در یورک ویل قدم زدیم و کمی هم در کتابفروشی ایندیگو. چای خوردیم در پوستاتری و برگشتیم خانه. نیم ساعتی با امیرحسین حرف زدم - که این روزها هفته ای دو بار بهم زنگ میزنه و از داستانهای کارش و درگیری ها و پیشرفت هایش میگه - بیشتر سعی می کنم که برایش گوش شنوا باشم و اگر پیش آمد کمی کمک فکری بهش بکنم. خدا را شکر به نظر اوضاعش خوب میاد و داره کم کم زندگی اش را شکل میده.

آخر شب بعد از اینکه مامانت برگشت و کمی تلویزیون دیدیم و تو نان های رژیم غذایی مان را درست کردی و من کمی قیمت های بلیط به اروپا برای یکی از دو کنفرانس رم و آمستردام را بالا و پایین کردم تا بخوابیم ساعت از ۱۲ گذشته بود.

جمعه شب هم با اینکه هر دو خیلی خسته بودیم و هر دو یک روز پر کار داشتیم و من کلاسهای ترم اول را تمام کردم، بعد از تمیزکاری خانه و درست شدن شام که مامانت برای کیارش و آنا لازانیا و برای ما خورش درست کرده بود، در مجموع شب بدی نداشتیم. کمی با آنها گپ زدیم و کمی اخبار را دنبال کردیم و خلاصه دور هم هفته را تمام کردیم. هر چند از اینکه شنیدیم کیارش یک پیشنهاد کاری در ساختمان خودشان را به عنوان پرسونال ترینر ساختمان رد کرده به بهانه های واهی حسابی جا خوردیم. خلاصه که خدا بابا جون را حفظ کنه. عجب داستانیه با این بچه های فرصت سوز و بی خیال. هر چند به یک معنا خودم هم جزو همین دسته حساب میشم. مگر نه اینکه از آنجا و آن محیط و آن کارها و تلاش هایی که می دانستی در نهایت با تمام شایستگی در برابر روابط به هیچ نمی ارزند بیرون نزدیم که اینجا از نو بسازم و تلاش کنم، اما حالا هر کاری که بگویی می کنم جز کار اصلی. جز آنچه که باید.

امروز اما یکشنبه هست و ظهری ابری و حسابی خنک و سرد. تو یک ساعت پیش مامانت را بردی بادی بلیتز که برایش وقت ماساژ گرفته بودی و بعد هم میروید تا یکی دو خرید دارویی و بهداشتی بکنه و شب هم قراره برای اولین بار بنده خرق عادت کنم و به قولم بابت همراه تو به یوگا رفتن را امتحان کنم که می دانم داروی درد کمر هر دوی ماست.

فردا آخرین روز ماه نوامبر هست و بهتره از اینکه چگونه تمام ماه را از دست دادم و هیچ ننوشتم و هیچ چیز مرتبطی نخواندم و آلمانی را کلا در محاق برده ام و ... هیچ ننویسم که همین سر خط ها که گفتم به اندازه ی کافی گویاست.

سه شنبه اولین روز آخرین ماه سال ۲۰۱۵ هست که سال عجیبی بود. درسی نخواندم و کاری نکردم اما از اینکه هر روز عاشق تر بودم و عاشق تر شده ام خرسندم. شکرگزار این ایام هستم و باید اما قدردانش باشم با کار کردن و بهتر و انسانی تر زیستن. به سلامتی مامانت آخر شب سه شنبه راهی ایران است و درست دو هفته ی بعد ما برای کنار خانواده بودن در پایان سال راهی آمریکا. یک سفر به شدت پر خرج، نا مناسب بابت وقت و امیدوارم کم اصطحلاک! که این آخری خیلی اذیت کننده هست اگر که همه چیز مثل همیشه و به روال عادتها و خل و خوی جاری چه میان کالیفورنیایی ها و چه فلوریدایی ها باشد.

اما بگذار امیدوار باشیم و صبور. امیدوار اما نه خوش بین!

۱۳۹۴ آذر ۵, پنجشنبه

تصویر غلط

این سه روزی که به دلیل مسافرت سندی از خانه کار کردی، شد بهانه ای برای من که کتابخانه نروم و درس نخوانم. البته دیروز و خصوصا امروز تمام مدت درگیر بردن و آوردن تو به آرایشگاه و بعد مطب کریس و یکی دو جای دیگه بودم از بس که کمردرد داشتی و راه رفتن و رانندگی هم برایت آسان نبود. دیروز هم البته به کارهای مشابه ای گذشت اما امروز خصوصا خیلی کمرت اذیت می کرد. خوشبختانه از مطب کریس که آمدی خیلی بهتر شده بودی. امشب مراسم تقدیر از زنان برتر کانادا بود و سندی برای دومین سال در لیست صد زن برتر بود و دوباره مثل سال قبل اصرار داشت که تو هم همراهش در مراسم و سر میز باشی چون به حق معتقده که تو یکی از اصلی ترین دلایل پیشرفت و انتخابش هستی.

خلاصه رفتن به چنین مراسمی احتیاج به خرید لباس و کارهای جانبی داشت که یکی دو روز پیش را در کنار کلی کار دیگه به خودشون اختصاص داده بود. از دیروز هم به سلامتی مامانت شروع به جمع کردن وسایل و بستن چمدانهایش کرده که بازار شامی شده یک یک وجب جای ما. اما خوب شد که این کار را از چند روز قبل شروع کرد چون دقیقه ی آخر حتما داستانی میشه برای خودش.

فردا به سلامتی آخرین جلسه ی کلاس این ترم را خواهم داشت و بعد از تدریس دو کلاس تا ۸ ژانویه جز تصحیح برگه ها که فردا قراره تحویل بگیرم کاری دیگه ای باهاشون ندارم. داشتم فکر می کردم که اگر احیانا کار طراحی لکچرها سال بعد به من داده بشه خیلی وقت گیر و - با توجه به برنامه ام برای اسکالرشیپ سوزان مان - صعب خواهد شد. برای همین بهتره خیلی بهش فکر نکنم و بابتش برنامه ریزی. شب هم قراره کیارش و آنا برای شام بیایند که خاله اش قول داده برایشان لازانیا درست کنه. خودمون که نخواهیم خورد اما برای ما هم قراره مامانت زحمت بکشه و خورش درست کنه بابت خداحافظی. البته چند روز آینده برایش برنامه های خوبی تدارک دیده ای اما به هر حال به سلامتی سه شنبه شب اول دسامبر راهی هست. امروز با مهناز قرار داشت و از انجایی که بنده خدا نادر زده ماشینشون را له کرده با قطار آمده بود پایین و با هم رفته بودند ایتون. ویکند هم که می خواهی ماساژ و استخر و ... ببریش و خلاصه قراره بهش حسابی برسی.

ساعت یازده شب هست و مامانت هنوز طبقه ی پایینه و استخر. من هم باید پول ماهانه ی مامانم را بفرستم و بعد از اینکه با مادر حرف زدیم،‌ برگه های فردا را آماده کنم و خوب.

سر شب قبل از اینکه به مراسم امشب بروی خاله فریبا از ایران برایت پیغام گذاشته بود که ۲ هزارتای دیگه از حسابی که باهاش داریم را برایش بفرستیم. هفته ی پیش ۳ هزارتا دادیم و هنوز ۳ تای دیگه بهش بدهکاریم. خوشبختانه پول داشتیم. همان بمباردیر که می خواستیم بابت پیش قسط خانه هزینه کنیم. احتمالا داستان خانه و پول جلویش بهم خواهد خورد و باید ببینیم که قسمت خواهد شد کاری کنیم و از این هزینه ی گزاف اجاره راحت شویم و یا نه. حالا این پول که لطف و کمک خاله فریبا بود و از مدتها قبل هم مانده. اما مشکل این بود که قرار باز پرداختش اینطوری و پر فشار نبود و از ان بدتر اینکه متاسفانه خانواده هایمان بار مالی کمی روی دوشمان نگذاشته اند. با هم که حرف میزدیم هم بهت گفتم که داستان اینکه فلانی اسکالرشیپ گرفته و فلانی کار خوب و کیترینگ هم می کنه و ... تصویر غلطی بهشان داده. تنها یک قلمش بدهی نزدیک به ۱۰۰ هزارتا به اوسپ هست و دهها چیز دیگه.
      

۱۳۹۴ آذر ۲, دوشنبه

حمایت صد در صدی

یک هفته ی گذشته کم داستان نبود اما جدا از بی حوصلگی من برای نوشتن و تردیدی که مدتهاست راجع به نوع و شیوه ی نوشته هایم در اینجا پیدا کرده ام،‌ علت اصلی این غیبت یک هفته ای سر درد و بی حالی مداوم ناشی از رژیم غذایی جدیدی است که باید برای پرهیز از تقریبا همه چیز می گرفتم. با اینکه خود پرهیز از لبنیات و گندم و جو و غلات و بسیاری چیزهای دیگه خیلی سخت نبوده اما سر دردی که ناشی از نخوردن مثلا قهوه - که خودش ایرادی نداره اما شیر ممنوعه - و چیزهایی که به قول معروف در پروسه ی دی تاکس کردن قرار گرفته داره حسابی اذیت می کنه. البته کمی هم سرماخوردگی و بدتر از همه بی حوصلگی و فرار از کار و درس و ... باعث افت روحیه و انگیزه ام به شکل تصاعدی شده. جالب اینکه در واقع جز تنبلی هیچ توجیهی ندارم و از آن درد آورتر اینکه می دانم که چه موقعیت و زمانی را دارم از دست میدم.

دوشنبه ای سرد و ابری داریم. من خانه هستم و تو همراه مامانت رفته ای ایتون برای مرحله ی n ام خریدهای مامانت و البته کمی هم سوغاتی برای سفر خودمان به آمریکا. از آنجایی که امروز سندی در پرواز ۵ ساعته تا ونکوور هست، تصمیم گرفتی امروز نروی سر کار و به این کارها برسی که خودش کلی زمان گیر خواهد بود.

هفته ی گذشته تقریبا هیچ کار درسی نکردم جز کلاس جمعه هایم و البته دیدار با مدیر گروه خودمان Eve که جدا از آشنایی حضوری می خواستم هم بابت اسکالرشیپ سوزان مان در جریانش قرار بدم و هم از آن مهمتر بابت پرونده و اپلیکیشن تدریس و طراحی درس سال آینده جای کمرون که داره بازنشست میشه و این فرصت را به یکی از ما داده اند که اول اقدام کنیم. هر چند به نظر میاد که در نهایت داستان به جایی کشیده خواهد شد که روابط بر ظوابط غلبه کنه - و البته من هم واقعا نمی دانم چقدر این موقعیت به کار من میاد و بجاست - اما خیلی از ملاقاتی که داشتیم راضی بودم. گفت که از آشر بخواهم برایش نامه معرفی که قبلا برای کمرون فرستاده را بفرسته و صد در صد حمایت من را داره. بعد از اینکه رزومه ام را برای دپارتمان فرستادم، کمرون برایم ایمیلی فرستاد که اپلیکیشن و رزومه ای خیلی قوی و پر و پیمانی دارم و گفت که کاملا از من حمایت می کنه. حالا اینکه بخش رزومه ام بهتر از بقیه هست را تقریبا مطمئنم اما اینکه حمایت تام از من خواهد کرد شاید چیزی باشه که به بقیه هم همین را بگوید. به هر حال به قول تو هر چی صلاح و خیر هست امیدوارم بشه.

تو هم جدا از کار روزانه در تلاس در هفته ی گذشته بزرگترین سفارش جی بی را در یک روز داشتی و البته سه روز پشت هم بطور جداگانه سفارش های مختلف دیگه. چهارشنبه ۱۰۰ نفر صبحانه و ۱۰۰ نفر عصرانه داشتی که تمام سه شنبه را به خودش اختصاص داد. با مامانت رفتید کاستکو و بعد هم با لپ تاپت کارهایت را انجام می دادی. یکی دوبار باید میرفتید در کافه ای و استارباکسی می نشستید و کارهای شرکت را جلو می بردی و دوباره از این طرف به آن طرف شهر و از کاستکو به لابلاز و ...

سه شنبه تا دیر وقت  درگیر تدارکات کارهای سفارش چهارشنبه بودیم و چهارشنبه بعد از اینکه صبح زود با ماشینی که تا سقفش ظروف را چیده بودیم رفتیم تا تلاس. بعد از اینکه تو را رساندم به لابلاز رفتم برای خرید سفارش جداگانه ی پنج شنبه برای ۲۵ نفر و و پنج شنبه هم همین کار را برای سفارش جمعه که تنها ۱۵ نفر بود انجام دادم و بعد از اینکه تو را رساندم رفتم دانشگاه.

جمعه شب خانه ی مرجان دعوت بودیم که با یک ساعت تاخیر علی و دنیا هم آمدند و شب بدی نبود. البته بیش از هر چیز جو ترور و وحشتی که از حادثه ی پاریس در جمعه ی گذشته و کشته شدن ۱۲۹ نفر توسط افرادی منسوب به رادیکالیست های اسلامی در تمام هفته نقل رسانه ها بود،‌ موضوع حرف بود و اتفاقا سعی کردم کمتر حرف بزنم با اینکه دایم می گفتند نظرت چیست و چرا راجع بهش نمی نویسی و ...

شنبه ۲۱ بود و قصد داشتم که روز تاریخی و شروع درست و حسابی ام باشد که با توجه به سر درد و سرماخوردگی خفیف و گشادی و تنبلی شدید به محاق رفت و ماندم خانه. تو و مامانت با سوزی و اوکسانا قرار رفتن به بازار کریستمس در دیستلری را داشتید برای گشتن و حال و هوایی عوض کردن که تا حدود ۱۰ شب آنجا بودید. یکشنبه - دیروز - هم بعد از اینکه در سوز و باد تندی که می آمد شما را با ماشین تا یورک ویل و هتل چهار فصلش بردم.  می خواستی مامانت را به سونا و ماساژی مخصوص ببری که قبل از برگشتنش به ایران تجربه ای از اینجا هم داشته باشد. من هم کمی رفتم کتابخانه و کمی در آروما نشستم و با سردرد و باد سردی که خورده بودم برگشتم خانه و شب دور هم بودیم، شما کمی آشپزی و نان مخصوص درست کردن و من هم کمی جارو و کمی روزنامه خواندن و دیگر هیچ. البته شب با توجه به سردردی که داشتم خوب نخوابیدم و همین باعث شد که پیش از ظهر که من را تا ربارتس رساندی کمتر از یک ساعت بنشینم و برگردم خانه و الان هم می خواهم با رسول بعد از مدتی گپ بزنم و بعد از آن هم کمی رمان خواهم خواند و دیگر هیچ.

۱۳۹۴ آبان ۲۵, دوشنبه

از امروز برای فردا

دوشنبه ای آفتابی و هوا خنک اما مطبوع هست. با اینکه هیچ یک از کارهایی که باید از هفته ی پیش و آخر هفته و امروز صبح شروع می کردم را نکرده ام اما از آنجایی که داستان تغذیه و دکتر نچروپت و ... از پنج شنبه وارد مرحله ی جدیدی شد و از امروز کلیدش به سلامتی خورده، اوضاع و احوال روحی ام بد نیست.

پنج شنبه بعد از اینکه آمدم دنبال تو و با هم رفتیم مطب لیزا برای جواب آزمایش هایم حسابی جا خوردیم وقتی که بر خلاف انتظارمون متوجه شدیم اوضاع من و حساسیت های غذایی و از آن مهمتر وضعیت کلی شرایط بدنی ام خیلی مناسب نیست. تنها نکته ی مناسب فعلا اوضاع قندم هست که به قول تو باید حسابی مواظب باشم چون هنوز ۴۰ سالم بیشتر نیست و خیلی قرار نبوده که بدتر از این باشه. خلاصه اش کنم که تقریبا به همه چیز حساسیت دارم و ممنوع خواهد بود حداقل برای چند ماه اول. از لبنیات و جو و گندم گرفته تا تخم مرغ و تقریبا تمام آجیل ها به غیر از گردو. از لوبیا که خیلی دوست دارم تا کرفس و صدف و اسکالوپ که اساسا نمی خوردم و دوست نداشتم. خلاصه وضعیت بدی است. با اینکه اوضاع قندم خیلی نامناسب نیست اما شکلات و هر چیز دیگری که با شکر و قند درست می شود هم تا اطلاع ثانوی کم لن یکن تلقی شده. خلاصه از امروز داستان تغذیه و سلامتی ما وارد مرحله ی تازه ای شده و اتفاقا خیلی خوشحالم که تو این آگاهی را در من و زندگیمون جا انداختی.

اما خبر مهم این چند روز ایمیلی بود که از کمرون بابت دعوت به تدریس و طراحی واحد و lecture design سال آتی درس خودش گرفتم. از آنجایی که داره باز نشست میشه اصطلاحا یک teaching ticket داده شده به بعضی از TA ها و از جمله من که برای این موقعیت اقدام و آپلای کنیم. به آشر ایمیل زدم و برخلاف انتظارم خیلی هم مثبت برخورد کرد و گفت با توجه به وضعیت استخدامی در دانشگاهها این موقعیت خوبی هست البته باید حواسم به تزم باشه. چیزی که خود کمرون هم بهم گفته. با کیران در سیدنی تماس گرفتم و ازش خواستم که برایم معرفی نامه بنویسه. پنج شنبه هم به دیدن مدیر جدید گروه Eve خواهم رفت که جای مردک JJ آمده و جالبتر اینکه جودیت بهم گفت JJ از مدیریت دانشکده  علوم اجتماعی استعفا داده چون ترفیع گرفته به معاونت آموزشی کل دانشگاه. تو هم با شنیدن داستان حسابی جا خوردی. این مورد به خودی خود نشان دهنده ی روحیه ی سوء استفاده و فرصت طلبی کثیف مردک هست. در کمتر از ۳ سال از نا کجا آباد با لابی و دستمال بدستی خودش را تا چنین موقعیتی بالا کشید. مهم این نیست که چنین رشد قارچ گونه و احمقانه ای کرده چون به قول جودیت بسیاری از آکادمیک ها حوصله ی کارهای دفتر را ندارند. مهم اینه که در هر موقعیتی از تمام ابزار و امکانات و خصوصا افراد جهت رسیدن به هدف خودش سوء استفاده کرده و می کنه. به شخصه هیچکس را در این ۳ سال ندیدم که از مردک و کارهایش راضی که هیچ، زخمی به روح و دلش نخورده باشه. اما برگردم به داستان خودم که امیدوارم اگر صلاح هست اتفاق بیفته و بتونم برای آینده ی زندگیمون و آینده ی کاری ام چنین تجربه ی را بکنم. البته رقبا هم هستند و شخصا فکر می کنم کمرون ترجیح بده که بجای خودش به یکی از خانمها این موقعیت را بده اما اقدام خواهم کرد.

جمعه شب بانا و ریک مهمانمان بودند و مامانت برایشان خورش فسنجان درست کرده بود و خیلی بهشون خوش گذشت. شنبه هم تو با مامانت رفتید به رستوران لهستانی که اوکسانا و ریجیز هماهنگ کرده بودند تا دور هم جمع شویم. مارک و سوزی هم آمدند و بعد از آن رفتید خانه ی اوکسانا و تا سر شب دور هم آنجا بودید. من هم خانه ماندم به هوای درس خواندن که کاری هم نکردم. دیروز - یکشنبه - هم با توجه به وضعیت جدید تغذیه که از امروز استارت خورده پیش رو داشتیم رفتیم و آخرین برانچ این دوره را سه نفری در درک هتل خوردیم و شما من را تا ربارتس رساندید و از آنجا مامانت را بردی outlet خارج از شهر تا سوغاتی بخره. خودت هم برای آمریکایی ها که قراره یک ماه دیگه بریم دیدنشون کمی سوغاتی خریدی و خلاصه تا برگشتید سر شب شده بود. آخر شب عمو اعلا زنگ زد و خبر از اتفاق وحشتناکی که سرش آمده بود داد و اینکه بنده ی خدا مرگ را به چشمش دیده و دو نفر با تفنگ اول حسابی تهدیدش کرده اند و بعد از اینکه آن متوجه ی درگیری جلوی در پارکینگ خانه شان شده و زنگ زده پلیس حسابی با قنداق تفنگ صورتش را له کرده و خلاصه کارش به بیمارستان و جراحی و... کشیده. امروز باید به بابک زنگ بزنم و بهش خبر بدم که تماسی بگیره. به هیچکس جز من هم نگفته و حالا هم که گفت همه چیز خدا را شکر رو به راه شده. اما به قول خودش حسابی تلنگری بوده برایش و تصمیم گرفته بی خیال داستانها و اختلافاتش با مجدی بشه و موضوع را حل کنه چون می تونست امروز داستان جور دیگه ای باشه و اساسا زندگی برای همیشه نابود بشه.

اتفاقا دیروز صبح هم با خبر نقرس گرفتن جهانگیر روز را شروع کردیم که هم خودش و هم خصوصا تو و مامانت را شوکه کرد. هنوز شمال هست و نزدیک به سه ماهی هست که تنها رفته ویلا و دور از هیاهوی شهر و خانه داره روزگارش را به هیچ میده میره تا دیروز صبح که از خواب بیدار میشه و از شدت درد انگشتهای پاش میره دکتر و بهش میگن نقرس هست. جالب اینکه یک سالی هست که گیاه خوار شده بوده اما از شدت چربی و سیگار و البته فشار اعصاب کار به اینجا کشیده.

داستان صبح و شب یکشنبه خلاصه که داستانی بود. اما امروز نیمه ی نوامبر روز و هفته و دوره ی جدیدی است و قراره که حسابی از گذشته بیاموزیم و برای فردای بهتر از امروز شروع کنیم و کرده ایم به امید حقیقت.