۱۳۹۴ آبان ۲۰, چهارشنبه

Remembrance Day

از این همه تاریخ و بهانه برای شروع قرعه فال به امروز و به نام Remembrance Day خورد.

از امروز یازدهم نوامبر سنه دو هزار و پانزده پس از میلاد داستان ما و من آغاز میشه.

به نام نور
و
به نیروی عشق تو
چه بسا که این Remembrance Day روزی هم برای ما و روز Remembrance دیگری شود.
 

۱۳۹۴ آبان ۱۹, سه‌شنبه

Neither Oblivion nor Fear

این چند روز هوایی عالی به نسبت این ایام از سال داشته ایم. جمعه بعد از اینکه تو را رساندم رفتم دانشگاه و کلی انرژی گذاشتم تا مفاهیم اصلی مقاله ی انگلس را برای بچه ها جا بندازم چون مقاله ی دومی که باید قبل از تعطیلات میان ترم بنویسند راجع به این نوشته هست. شنبه صبح صبحانه ای سه نفری خوردیم در Kitchen Harvest  و من به کتابخوانه رفتم و تو و مامانت هم دنبال کارهای خودتان و شب هم فرشید و پگاه مهمون ما بودند و مامانت که دو مدل خورش براشون درست کرده بود حسابی و تو هم دسر خاص خودت را درست کرده بودی که گلابی کاراملایزد شده با بستنی بود خیلی بهشون حال دادید و خیلی هم شب خوبی شد. من اغلب شنونده حرفهای فرشید بودم که راجع به کارش و کتاب جدیدی که خوانده بود و به شدت تئوری توطئه اش را تقویت می کرد و تو و مامانت هم با پگاه گپ زدید. شب خوبی بود و به همه خوش گذشت.

یکشنبه هم من ماندم خانه و شما رفتید بادی بلیتز و عصر را با هم بودیم و فیلمی که مامانت می خواست را برایش گرفتم و شما آن را دیدید و من هم کمی اینترنت گردی کردم. پل رودخانه ی مدیسون با بازی کلینت استوود و مریل استریپ که خاله فریبا به شدت باهاش همذات پنداری کرده بود و به مامانت گفته بود چند بار دیده و حتما اون هم ببینه و البته برایم قابل حدس بود که فیلم من نیست.

دیروز دوشنبه صبح هم در راه به سمت تلاس کمی راجع به مخارج و هزینه هامون حرف زدیم و نگران شدیم و بعد از اینکه تو را رساندم خودم رفتم کافه و تقریبا تمام روز را بابت نوشتن دو تا پروپوزال کنفرانس از طرف خودم و تو گذراندم. این چند روز با امیر یکی دوبار حرف زدم که خدا را شکر روحیه اش خوبه و از کارش راضی و صاحب بیزنس بهش گفته که اختیار کامل باتوست. روحیه و صداش خیلی خوبه و امیدوارم بعد از مدتها سختی و تنهایی کارش روز به روز بهتر بشه. خودم هم فردا وقت دکتر نچروپت دارم که قراره با هم بریم و به سلامتی از پنج شنبه زندگی و روش تازه ای را رقم بزنم.

تو هم به شدت کار داری و البته از اینکه سندی یک هفته درمیان این مدت باید به ونکوور بره خیلی ناراحت نیستی چون فرصت بیشتری بهت میده تا با مامانت باشی. بنده خدا خیلی از اینکه اینجاست خوشحال و راضی است اما به هر حال جدا از سختی ها و مسايل مالی و جهان و بابات که ایران هستند، تشویقش کرده ایم که بره دنبال کارهای فروش خانه اش و بیاد اینجا جایی برای خودشان دست و پا کنه.

و اما انتخابم برای تو شعری از آنا آخماتوواست:
Oh, there is a fire which neither Oblivion or fear dare touch...Anna Akhmatova

«آتشى برپاست كه نه فراموشى نه وحشت نمى تواند خاموشش كند». آنا آخماتووا

۱۳۹۴ آبان ۱۴, پنجشنبه

بایو

دیشب بعد از اینکه آمدم خانه و تو از سر کار برگشته بودی و مامانت هم آماده بود تا بره پایین پیش یکی دو تا از دوستان و همراهان استخر دیدم که یک بسته کتاب گذاشته ای روی میزم. باز کردم و دیدم که به سلامتی کتابی که مقاله مون در آن چاپ شده آمده. دو نسخه و از آن جالب تر اینکه تو شرح مشخصات و بایوی من را به روز و آپدیت کرده بودی و خیلی بهم چسبید. از اسکالرشیپ ها نوشته بودی و از آن مهمتر توضیح راجع به تزم و تیتر بی نظیرش! اولش متوجه نشدم و فقط فکر کردم که چطور این اطلاعات را از آن موقع برایشان فرستاده بودم که بعد گفتی که داستان چیز دیگه ای هست و ایمیلی برای آپ دیت کردن آمده بوده و تو این را فرستاده بودی. برای خودت اما خیلی با تواضع و بی ادعا نوشته بودی و گفتم که باید اشاره ای دقیقتر به مقاله های قبلی ات می کردی، خصوصا وقتی مزخرفات یکی دو نفر دیگر را در لیست contributors دیدم.

اما به هر حال حس خیلی خوبی بود و خصوصا اینکه این تمام و کمال به منت و زحمت و لطف تو شده و بس. من واقعا هیچ کاری برایش نکردم و حالا دارم از امتیازش استفاده می کنم.

این شد که امروز صبح اول سه نفری رفتیم کافه ی هتل جلاتو که البته من خیلی موافق نبودم و چیز خیلی خوبی هم نخوردیم اما به هر حال تو مدتی بود که دوست داشتی پودینگش را بخوری و دیگه پرونده اش را ببندی. بعد از آن مامانت را جلوی موزه ی ROM پیاده کردیم تا با دوستش که در موزه کار می کنه و قرار داشت، موزه را ببینه. تو را رساندم سر کار و خودم هم بعد از اینکه ماشین را گذاشتم خانه و رفتم سینما بلیط فیلم Room را برای امشب گرفتم آمدم آروما و کمی به کارهای شخصی ام رسیدم و حالا میرم ربارتس و غروب هم که سه نفری قرار سینما داریم.

آیدین بعد از شش ماه تماس گرفت و کمی باهاش حرف زدم و گفت که گرفتار کارهاش و مهمانداری بوده و کمی از اینکه نمیرسه تزش را تا آخر سال تحویل بده و تازه رسیده به حرفی که بهش زده بودم و اینکه مصاحبه ی عقیدتی اش را با موافقیت گذرانده - داغ ولایت به پیشانی اش نشست - و اینکه به احتمال زیاد سال بعد راهی ایران میشن گفت و گفت آخر هفته همدیگر را ببینیم که گفتم هر زمانی که وقتمون آزاد شد بهش خبر میدم.

اما دیشب یک فیلم هم دیدیم راجع به مقطعی از زندگی دیوید فاستر والاس نویسنده ی پست مدرن و پیشروی معاصر آمریکا که در سن ۴۶ سالگی حدود ۷ سال پیش خودکشی کرد و بد نبود. فیلم نه البته اما آشنایی با روحیه و کار والاس.

فردا کلاس دارم و برگه ها و نمرات بچه ها را تحویل میدم و آخر هفته هم باید بشینم و کار کنم که خیلی خیلی عقبم. تو هم جدا از این چند ویکند که با مامانت داری و هر هفته هم قراره مهمان داشته باشیم - شنبه شب فرشید و پگاه میان - باید ورزش کنی و خصوصا به کمرت برسی که داره داستانی نگران کننده میشه هم برای من و هم تو در این سن و در چنین مقعطی که اساسا اگر درست زندگی کنیم و تحرک و ورزش داشته باشیم نباید اتفاق بیفته.
 

۱۳۹۴ آبان ۱۳, چهارشنبه

ساعت و سکه!

کلا ول شده ام. نه به معنای رها که به معنای عاطل. نمی دونم چه مرگم شده. همه چیز آماده است برای کار کردن جز خودم.

چهارشنبه پیش از ظهر هست. هوا به شکل عجیبی مطبوع و گرم و آفتابی شده. امرزو با کیارش برای دیدن فوتبال - که اصلا هم برایم مهم نیست - قرار دارم و هر کاری می کنم تا کار اصلی خودم را نکنم.

دیروز تو نرفتی سر کار. البته کلی کار داشتی و از خانه کار کردی اما چون سندی رفت ونکوور و تو هم شب قبلش تا دیر وقت کار می کردی تصمیم گرفتی بمانی خانه و ظهر هم وقت دکتر فیزوتراپ و کاریوپرکتر داشتی از آنجایی که به سلامتی تو هم دچار کمر درد شده ای و گفته اند بابت نشستن زیاد و منظم ورزش نکردن هست. خلاصه صبح به اصرار من سه نفری رفتیم صبحانه بیرون و از آنجا شما من را به کافه ی کرمای دانفور رساندید و من تا غروب آنجا بودم و تصحیح برگه های دانشجویانم را بلاخره تمام کردم و بعد از رفتن به ربارتس و سلمانی آمدم خانه. تو هم که بعد از برگشتن از مطب کریس که گفتی کلی هم احوال من را پرسیده و گفته که باید ماهی یکبار برم پیشش تا روی کمرم کار کنه، داشتی به کارهای شرکت میرسیدی و تازه ادامه دادن رمانی که برایت خریده ام را آغاز کرده بودی. قرار بود مامانت که رفته بود استخر ساعت ۸ بیاد بالا که تا آمد و دوباره رفت و دوباره برگشت و نشستیم برای شام و دیدن فیلمی که دیروز گرفته بودم به اسم The Gift ساعت از ۹ گذشته بود.

خواب عجیبی که دیشب دیدم باعث شد صبح با فکر و خیال بیدار بشم. البته باید بگم که دوباره بی خوابی و بد خوابی آمده سراغم که حتما بابت کم کاری و اهمال در انجام منظم و دقیق و پیگیری کارها و درسهایم هست. خواب دیدم که در یک راه جنگلی دو عدد ساعت مچی و مشتی سکه کنار روی زمین و برگ های ریخته شده قرار داره. ساعت ها را برداشتم و بی اعتنا به پول ها رفتم و در دلم حس می کردم که اینها حتما صاحبی دارند که همین اطراف هست و بر می گرده و شاید نباید بهشون دست بزنم. همین طور هم بود دو نفر که گویا از شنا در رودخانه ی پایین آمدند دنبال وسایلشون بودند و خواب به شکل دیگری ادامه پیدا کرد. گویا سکه نشان خوشی موقتی است و ساعت مچی نشان اینکه به زمان و نقش و برنامه های خودت وقعی نمی گذاری و متوجه ی کار اصلی ات نیستی.

یادم به حرف دنیا شنبه شب افتاد که پرسید تارگت و هدفت برای استخدام در کدام دانشگاه هست و ... و هر چند که دیگه روزگار مثل قدیم نیست که تنها بر اساس شایستگی ها و ...استخدام بشی و حتما باید شبکه ای از آدمها و روابط را بشناسی و آنها هم تو را و صد البته شانس و بخت و ... هم به شدت تعیین کننده هستند اما اصل حرف مهم و جالب بود و من را کلا خیلی به فکر فرو برد. واقعا هدفم چیست؟ تنها همین که هستم و دارم کج دار و مریز می برمش جلو و یا چیزی بود که بابتش از بسیاری از امکانات و داشته ها و انتخاب هایم چشم پوشیدم و حالا که در مسیرش هستم خسته و بی خیال و ول و علی السویه شده ام.
    


۱۳۹۴ آبان ۱۱, دوشنبه

رنگ های پاییزی

دوشنبه ای نسبتا گرم و آفتابی برای اول ماه نوامبر. بجای کلی یا ربارتس در کرمای دانفورد نشسته ام چون ویکند کارهایم را نکردم و برگه ها تصحیح نشده رو به رویم نشسته اند. تصمیم گرفتم امروز را به تمام کردن این کار بپردازم و از فردا درس و آلمانی و ورزش را منظم دنبال کنم. از فردا! وعده ی همیشگی.

ویکند را به آرامی گذراندیم و بد نبود. شنبه صبح تو و مامانت رفتید دنبال کارهای شخصی و ماساژ و من ماندم خانه تا فوتبال ببینم، شب علی و دنیا آمدند و مرجان و دور هم بودیم و شب خوبی را داشتیم. یکشنبه هم بعد از اینکه مامانت را برانچ بردیم درک هتل، کمی تا ظهر در خیابان های اطراف گشتیم تا برگ ها و رنگ های پاییزی را ببینیم و از آنجا من ربارتس رفتم و شما هم برای خریدهای مامانت رفتید فروشگاه بی. کلی اضافه بار داره و خیلی هم علاقه ای به در نظر گرفتن مشکلات و هزینه های آن نداره. اما هر چه از رنگ های پاییزی شهر بگم، کم گفته ام که بی نظیر هستند.

شب که خانه می آمدم رفتم ایندیگو چون یک کارت تخفیف ده دلاری داشتم و علاوه بر کتاب دکتر فاستوس توماس مان یک رمان جدید هم که درباره اش خوانده بودم برای تو گرفتم. Us کار دیوید نیکولز که همان چند صفحه ی آغازینش را که دیشب خواندی خیلی خوشت آمد. از شنبه عصر برای اولین بار یک کمر درد بد سراغت آمده و با اینکه امروز قرار بود بری فیزیوتراپ اما وقت نداشت و کار به فردا کشید. یکی از دلایلش نشستن زیاد و یکی هم ورزش نامنظم هست - البته به نظر کارشناسی بنده - اما فردا که بری پیش کریس معلوم میشه که باید چه بکنی.

ماه نوامبر از دیروز شروع شد و برای این وقت از سال هوا همچنان خیلی مطبوع هست. هفته و ماه جدید آغاز شده و قراره که بنده هم آدم جدیدی بشم. 

۱۳۹۴ آبان ۸, جمعه

امکان بازگشت از عالم گنگ و گیج

چند روز پر داستان را داشتیم. جمعه هست و ساعت از یک بعد از ظهر گذشته و من که تازه تو را به تلاس رساندم و مامانت را به خانه، ماشین را در پارکینگ گذاشتم و آمده ام کرما اما زود بر می گردم چون حال و توانی ندارم و اتفاقا همین نکته هم شاید مهمترین اتفاق این چند روز گذشته بود.

دیروز تو قرار بود ظهر بری سر کار و قبلش وقت داشتیم بریم آزمایشگاه تا من آزمایش های دکتر نچرو پت را بدهم. اما ناشتا ماندن بیش از ۱۵ ساعت و تازه آخرین چیزی که خورده بودم عصر روز قبل انار بود و نه شام، عصبی و بد خوابیدن بابت داستانی که تو از خاله ات و عمو مجتبی گفتی که دایم باهات تماس گرفته بودند بابت اینکه با یک بابایی در فروشگاه خط تلفن حرف بزنی و گفتم چرا به کیارش نمی گویند که این کارها را برایشان بکند، پسرشان بی کار در خانه نشسته و تو از سر کار باید دایم این کارهای گل را بکنی و همین باعث میشه کار خودت تا ساعت ۷ می ماند و دایم دیر و خسته میایی خانه و گفتی نباید این حرف را جلوی مامانم بزنی چون درست نیست و خلاصه با دلخوری خوابیدیم. به هر حال همه ی این داستانها دست به دست هم داد و صبح هم که گفتی نباید آب بخورم و از همه مهمتر زمینه ی قبلی این داستان که سال پیش باعث بد شدن حالم شده بود حسابی نگرانم کرده بود و خلاصه باز بعد از اتمام آزمایش ها حالم بد شد و ضمن اینکه مدتی از حال رفتم و حسابی تو را نگران کرده بودم بعد از اینکه به هوش آمدم حال تهوع شدید و ... خلاصه با بی حالی و درد و سر گیجه و... تمام روز را در خانه خوابیدم و تو هم ماندی و سر کار نرفتی. البته از اول هم قرار بود بمانی اما بعد گفتی بروی چند ساعت بهتره تا کارهایت را جلو بندازی که نشد. با ریک از قبل برای حرف زدن راجع به خانه قرار داشتی و بعد از اینکه امدیم خانه و من خوابیدم و مامانت هم به کارهای خودش رسید تو رفتی سر قرارت با ریک و تا برگشتی ساعت نزدیک ۴ بود. حرفهایی که زده بودید از نظری جالب بود و حالا باید راجع به پیشنهاد ریک فکر کنیم. گفته که از بانک وام نگیرید همان وام را از من بگیرید که قصدم از خرید این خانه این بود که ماهانه پولی به حسابم واریز بشه و... حالا باید ببینیم که داستان از چه قراری خواهد شد و چقدر این پیشنهاد عملی و چقدر درسته. به نظر که بد نمیاد خصوصا اینکه امکان گرفتن وام را هم حفظ می کنیم احتمالا برای بعد و شاید برای مامانت و بابات.

پیش از شب حالم بهتر شد و خلاصه روز پر استرس و پر فشاری بود. هر بار که این اتفاق میفته به شکل کاملا قابل فهم مثل دستگاهی که ناگهان شات دان میشه خیلی بهم فشار میاد و تا مدتها طول میکشه تا بدنم دوباره به وضع و انرژی سابقش برگرده. اما به هر حال اینبار باید درس بگیرم و وقتی که نتایج آزمایشم آمد و رفتیم دکتر دیگه درست و روشمند زندگی کنم.

اما از سه شنبه بگویم که بعد از اینکه تو را رساندم سر کار با کریس قرار داشتم که از مدتی قبل خصوصا آشر پیشنهاد کرده بود که ما دو نفر بیشتر با هم در تماس فکری و کاری باشیم چون می توانیم به تقویت نظر و تزمون به یکدیگر کمک کنیم. کمی دیرتر از من رسید به کافه اسپرسو و نزدیک دو ساعتی نشستیم. بیشتر با هم آشنا شدیم بعد از چند باری که اتفاقی همدیگر را دیده بودیم و از همه بیشتر در کنفرانس رم. متوجه شدم که مقاله ی چاپ کرده داره (هر چند بیشتر بابت رزومه خوب هستند تا ارزش علمی داشته باشه اما به هر حال خودم هم در همین موقعیت هستم) اسکالرشیپ ونیر گرفته که عالیست و خلاصه قرار شد از آغاز سال نو گروه مطالعاتی آدرنو را پایه گذاری و آغاز کنیم. متون را دسته بندی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که چطور پیش برویم. به نظر که هر دو خیلی اشتیاق شروع این پروژه را داریم و از اینکه آشر هم اصرار به چنین کاری برای ما داشت خوشحال شدم چون نشان میده چقدر ما و کارهایمان را جدی گرفته.

چهارشنبه بعد از اینکه کمی برگه صحیح کردم و کمی در کرما وقت گذراندم به رزومه ی کریس که نگاه دوباره ای انداختم به هزینه های پنهان مهاجرت فکر کردم و شب موضوع را با تو مطرح. هزاران مرتبه خدا را شکر می کنم و از بخت خوش و سکه ی اقبالم شاکرم اما به هر حال باعث ناراحتی است وقتی که می بینی ارزش هایت و داشته هایت تنها به واسطه ی مهاجر بودن کمتر و یا نادیده گرفته می شود و یا خودت باور و اعتماد به اندازه و ارزش آنها نداری. گفتم که امکان اقدام برای ونیر نداشتم چون وقتی آمدیم کسی را نمی شناختیم که برایم نامه معرفی بنویسد و زمان و امکانش گذشت. بمباردیر گرفتن در سال بعد یعنی امکان گرفتن ونیر را در سال قبلش هم داشتم اگر... یاد حرف معروفی افتادم که می گفت باید دوباره گواهی نامه بگیری دوباره کتابهایی را که خوانده ای بخوانی چون باید به این زبان درباره شان بگویی و ... و اینها یعنی دوباره از اول تجربه کنی برخی چیزهایی که تجربه ی دوباره شان بی ارزش است و گونه ای شکست. مثلا همین کریس به قول خودش نه آن اندازه مطالعه داشته و نه آن اندازه تجربه و اشتیاق، نه آنقدری که باید از دنیا می داند و نه بالا و پایین بخصوصی دیده است و نه و نه و نه. درست مثل آن دربان افعانی شرکت دوست داریوش که لیسانس فیزیک از آلمان داشت و آنگلیسی هم می دانست و ... و من و ما بی توجه و بی دانش و بی فلسفه آب می خوردیم و متوجه نبودیم چون بچه ی طبقه متوسط ساکن بالای شهر بودیم و تفاوتها و ... تفاوت ها و هویت ها دیده و درک نمیشد بر اساس ارزشها که تنها بر اساس داشته های بود که طبیعی می نمود.

خلاصه حالم گرفته بود اما خوشحال بودم و هستم که از این امکانات برخورداریم. هر چند که تویی که به گفته ی همه در محیط کار از سندی و لیز و تمی و ... گرفته تا دیگران سر تری و با کمالات و تحصیلات و تجربیات بالاتر و پیچیده تر و ...

اما شب که با تو طرح موضوع کردم به خوبی آرامم کردی و مثل همیشه نکاتی را بهم متذکر شدی که نه تنها درستند که درست دیدنشان مهم است. راست می گویی که هر آنچه که خواستیم کرده ایم و همواره بهترین ها برایمان رقم خورده است و مطمئنا باید امیدوار جلو برویم و با ایمان به آنچه که بوده ایم و کرده ایم و خواسته ایم و می خواهیم و بابتش پیش می رویم. و خصوصا که راست و درست می گویی که چرا وقتی کسی مثل کریس برایش مسجل است که در آینده شغلی که می خواهد را به دست خواهد آورد من اینگونه نمی بینم و همواره نگران چیزهایی هستم که حداقل در این زمان تنها باز دارنده اند و بس. درست می گویی!

باید همیشه برای بدترین وضعیت آماده بود و امید به بهترین وضعیت داشت اما این اصل با این روحیه ی من متفاوت است و ناخودآگاه خودم را آچمز و فشل کرده ام. خلاصه که حرفهایی خوبی زدیم چهارشنبه شب اما متاسفانه پنج شنبه روز سختی را پشت سر گذاشتیم و حتی هنوز امروز فشار عصبی و استرس دیروز را داریم. البته داستان آمروز هم که نزدیک به ۱۵۰ دلار برایمان آب خورد کمی باعث شد که شاکی بشیم اما سریع ازش عبور کردیم. مامانت نکرده حتی قرصهایش را به اندازه ی زمانی که اینجاست همراه خودش بیاورد و واقعا بعد از اینکه بدون لباس مناسب، عینک و بسیاری از وسایل شخصی اش راهی اینجا شده نیاوردن قرص های تیروئید واقعا قابل توجیه نیست خصوصا اینکه از ماهها قبل بلیط و برنامه ی آمدن به اینجا برای چهار ماه را داشته. اما به هر حال تصمیم گرفته ایم که دیگر تا حد امکان کمتر بابت این چیزها و خصوصا مسائل خانواده ها خودمان را فرسوده کنیم.  

اما جای شکرش باقی است که امشب یک برنامه ی ویژه داریم. بعد از اینکه بلیط اپرای la traviata را برای امشب از مدتها قبل گرفته بودم (آن موقع فکر قرار بود که مامانت دو هفته ی بعدش به سلامتی بره برای همین فکر کردم این برنامه ی خوبی خواهد شد) یک ایمیل چند شب پیش برایم آمد از اپرای تورنتو که بلیط هایتان را آپگرید کرده ایم و خلاصه از طبقه و رینگ ۵ به طبقه ارکستر (ارکسترا لول) آمده ایم که بلیطهایش بیش از ۲ برابر قیمتی است که پرداخته ام و خصوصا برای مامانت خیلی خوب خواهد بود.

فردا به سلامتی آخرین روز ماه اکتبر هست و من برگه های دانشجویانم را باید تمام کنم و تو این ویکند را به کارهای مامانت میرسی و دو تایی با هم هستید و فردا شب هم که علی و دنیا همراه با مرجان و کامران مهمانمان خواهند بود.

اکتبر رفت اما باید از اتفاق هایش خصوصا اتفاق دیروز درس بگیریم و بگیرم و بدانم که زندگی همین لحظات است که ممکن است هرگز به تو مجال بازگشتن از آن عالم گنگ و گیج دیروز را ندهد.

۱۳۹۴ آبان ۴, دوشنبه

و حالا سرماخوردگی

این چند روز گذشته به مثال روزهای قبل پیش رفت و نه فقط کار که هیچ عمل مفیدی انجام ندادم. پنج شنبه که تمام روزم به نهایی کردن فرم OGS در کتابخانه گذشت - فرمی که فکر می کردم یک ساعتی بیشتر وقت احتیاج نداره و تمام روز را به خودش اختصاص داد - و جمعه هم که کلاس و درس داشتم که بد نبود. اما ایمیل آخر وقت جودیت روز پنج شنبه که فردا در دفتر نخواهم بود حسابی برنامه و روزم را بهم ریخت. به همین دلیل امروز که دوشنبه هست عوض رفتن به کتابخانه و استفاده از تعطیلی این هفته بابت روز Co-Curriculum باید الان برم دانشگاه تا فرم و فایل OGS را تحویل مشتی بدهم. امیدوارم که بهم این اسکالرشیپ را بدهند که حداقل کمی جبران مافات کرده باشم. چنان به خودم غره شده ام که انگار وظیفه شون هست که به من OGS بدهند و تازه این را کم هم می دانم و فکر می کنم که باید اسکالرشیپ سوزان مان را بگیرم. به هر حال امیدوارم!

شنبه قرار بود مرجان با پسرش و علی و دنیا شام بیایند پیشمون. اما از انجا که مامانت مطابق معمول به حرف هیچ کس گوش نمی کنه و با اصرار می خواد آنطور که خودش فکر می کنه درسته جلو بره مثل هر باری که پیش ما چه در استرالیا و چه اینجا آمده در کنار داستان پایش و این دو ماه خانه نشینی، حالا چند روزی هست که حسابی سرما خورده و افتاده. این بود که علیرغم اصرار من جمعه شب و انکار اون که نه حالم خیلی هم خوبه مجبور شدیم ظهر شنبه به بچه ها تکست بزنیم که برنامه امشب را بابت حال مامانت منتفی کنیم. تازه بعد از این کار هم با اینکه توان بلند شدن از رختخوابش را نداشت، باز اصرار می کرد که شب خوب خواهم بود و ... خلاصه که امروز صبح از ساعت ۵ بابت سرفه های شدید و ساعتی ۴ بار دستشویی رفتنش بیداریم و البته خودش همچنان مصر هست که همه چیز خوبه! داستانیه که داریم.

به هر حال شنبه دوتایی رفتیم دنبال کارهامون و مامانت هم ماند خانه و استراحت کرد و بهتر شد. بعد از یک صبحانه ی دو نفری من رفتم ربارتس و تو هم دنبال خریدهای خانه به سن لورنس و لابلاز. شب هم برای مامانت یک فیلم ایرانی از روی اینترنت گذاشتم و کار بخصوصی نکردیم. دیروز هم من ماندم خانه و شما رفتید برای خرید سوغاتی های مامانت یکی از اوت لت های اطراف شهر و ساعت ۴ هم با اوکسانا و رجیز در ترونی قرار داشتیم تا هم کادوی تولد رجیز که یک اپل تی وی بود را بهش بدهیم و یک گپی بعد از مدتی بزنیم. بد نبود و خصوصا از گرانی وسایل و کارهای مقدماتی مراسم عروسیشان شنیدیم و جا خوریم. تا آنها را رساندیم خانه و برگشتیم ساعت نزدیک ۸ شب بود و کمی به کارهای این هفته رسیدیم و به سلامتی از امروز هفته ی آخر اکتبر را شروع کرده ایم.

برنامه ی تو که کار هست تا پنج شنبه و جمعه که قراره این دو روز از خانه کار کنی. من هم که امروز بعد از دانشگاه میرم کافه و برگه های بچه ها را تصحیح می کنم. فردا با کریس قرار دارم برای تشکیل و برنامه ریزی برای گروه مطالعاتی آدورنو. پنج شنبه هم باید آزمایش بدهم و قراره که تو همراهم بیای و جمعه هم برای مامانت که بلیط برگشت قبلیش دو هفته ی دیگه بود و حالا افتاد به یک ماه دیگه را قرار بود بابت سوپرایز ببریم اپرای la traviata و برنامه ی جمعه مون این اپراست که اوکسانا هم برای مامان و باباش که دو هفته ای از روسیه آمده بودند دیدنش بلیط گرفته بود و چون واگنر سگش جوراب نایلونی مامانه را خورده بود کارشون به دکتر و ... کشیده بود و خلاصه دو اکت اول اپرا را از دست داده بودند اما کلی از همان اکت آخر تعریف کرد و گفت رفتیم چون بلیطهایش خیلی گران بود. از رجیز پرسیدم نظر تو چی بود که گفت برای من بلیط نگرفتند چون خیلی گران بود! شنبه هم مهمان های کنسل شده ی این هفته را خواهیم داشت و یکشنبه هم که روز و ماه و هفته ی جدید پیش رویمان خواهد بود به سلامتی.