۱۳۹۴ مهر ۱۷, جمعه

به وقت صبح قیامت

با مامانت رفته ای نچروپت و من هم بعد از کلاس های روز جمعه و کمی خرید برای شام شب و کاتج که از فردا صبح به سلامتی خواهیم رفت تا این لانگ ویکند را آنجا سه نفری در کنار هم باشیم و مامانت هم پاییز ماسکوکا را ببینه. اتفاقا من و خصوصا تو هم به شدت نیاز به چنین استراحتی داریم که بعد از برگشت کلی کار برای ادامه و کلی کار بیشتر برای شروع کردن داریم.

دیشب مامانت برای شام دعوت بود خانه ی عفت خانم و آخر سر هم تصمیم گرفت که شب را آنجا بماند. صبح هم بعد از اینکه سفارش های امروز را درست کردی و من تو را به تلاس رساندم، رفتم دانشگاه تا هم کلاس هایم را برگزار کنم و هم قبلش از جودیت راجع به فرم OGS بپرسم که جودیت نیامده بود و نمیاد تا اواسط هفته ی بعد.

دیروز بابت پر کردن فرم OGS یاد سال قبل افتادم که آیدین برای چک کردن پروپوزالش نزدیک به ده بار در دو روز تماس گرفت و حالا که بیش از یک ماه هست که از ایران برگشته و علیرغم اینکه بهش قبلا ایمیل احولپرسی در ایران زده بودم و وقتی هم آمد بهش تکست دادم و قرار شد با هم قراری بگذاریم اما حالا که کاری با آدم نداره و احتمالا فکر می کنه که برخلاف  این چند سال که دایم نظر و کمک و منبع و ... می خواست دیگه کاری باهام نخواهد داشت، ازش خبری نیست. عجب! آدمها در آنچه که نمی گویند و نمی کنند و ... بیشتر خودشان را افشا می کنند تا آنچه که به زبان می آورند. هر چیزی می تواند و باید درس و تجربه و آموخته ای باشد و چقدر غم انگیز که آموخته هایت را و تجربیاتت را مکرر تکرار کنی.

اما دو شعر زیبا برای امروز ثبت می کنم. اول از حضرت سخن سعدی

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفتگوی تو خیزم به جستجوی تو باشم


و دومی از چه که سالگرد کشته شدنش هست:

می توانستم شاعری باشم
ولگردِ قمارخانه های بوینس آیرس
مَحفِل نشینِ خواب و زن و امضاء و اعتیاد.
نوحه سرایِ گذشته های مُرده
گذشته های دور
گذشته های گیج.

اما تا کی... ؟
از امروز گفتن وُ
برای مردم سرودن
دشوار است،
و ما می خواهیم
از امروز و از اندوهِ آدمی بگوییم
و غفلتی عظیم
که آزادی را از شما ربوده است.
می توانستم شاعری باشم
بی درد، پُرافاده، خودپسند،
پرده بردارِ پتیارگانی
که بر ستمدیدگانِ ترس خورده
حکومت می کنند.
می دانم!
گلوله را با کلمه می نویسند،
اما وقتی که از کلمات
شَقی ترین گلوله ها را می سازند،
چاره چریکی چون من چیست؟
کلمات
راهگشایِ آگاهیِ آدمی ست
و ما نیز
سرانجام
بر سر ِ معنایِ زندگی متحد خواهیم شد:
کلمه، کلمه نجات!
مردم
ترانه ای از این دست می طلبند.

۱۳۹۴ مهر ۱۵, چهارشنبه

برگیر و بخوان

از همین ترک عادت به نوشتن در اینجا میشه فهمید که چی شده ام. تنبل، کاهل و گیج. چهارشنبه صبح هست و آمده ام کرما. تو را رساندم تلاس و ماشین را گذاشتم خانه و آمدم اینجا. مامانت این چند روز که دوباره آمده پیش ما سرش در خانه با تلفنش و کمی هم استخر رفتن گرمه. برایش دیروز کتاب ثریا در اغماء و سمفونی مردگان را از دانشگاه گرفتم که کمی هم خارج از فیس بوک وقت بگذاره. البته شبها برایش فیلمهای خوبی انتخاب می کنم که دوست داره. اما به هر حال وقتش را خیلی بی تفاوت از دست میده. درست مثل خودم در سطح و لول دیگه ای.

یکشنبه بعد از برانچ شما با هم بودید و غروب هم رفتید یوگا برای پای مامانت. من که در کتابخانه بودم برگشتم خانه و ماشین را برداشتم و آمدم دنبال شما چون فکر کردم بعد از یک ساعت یوگا پای مامانت باید حسابی خسته شده باشه. خصوصا که این آتلی که می بنده برای بیرون رفتن هم حسابی سنگینه.

دوشنبه بعد از اینکه تو را رساندم رفتم کرمای دانفورد و کمی روی پروپوزال OGS کار کردم و ظهر هم رفتم دانشگاه تا در جلسه ی DAAD برای گرفتن اطلاعات لازم بابت تحصیل در آلمان شرکت کنم. کار پروپزالم علاوه بر دیروز به امروز هم کشیده. البته کارش را تمام کرده ام اما باید صورت نهایی بهش بدم و بفرستمش برای دیوید تا نامه ی معرفی بگیرم. آشر هم لطف کرد و بعد از یک هفته جواب ایمیلم را داد و برای هفته ی بعد نیم ساعت در کافه ی نزدیک خانه اش وقت داده تا دستخط ناخوانایش را برایم بخواند. خلاصه که خدا رحم کنه پروسه ی پیش رویم را با این استاد راهنما و استادان مشاور. یکی از یکی بی مسئولیت تر و پشت هم اندازتر.

اما بعد از چند روز گرفتگی و ناراحتی بابت رقابت در عرصه ای به شدت نابرابر و غیرمنصفانه دیروز تصمیم گرفتم که بی خیال همه چیز بشم و به قول معروف راه خودم را بروم و هزینه ی انتخابهای خودم را با همت بیشتر و دست روی زانو گذاشتن بپردازم. از کیارش و داستانهای هر هفته ی قرار ورزش گرفته تا مزخرفات دیگران تا اهمال کمیته ی رساله ام. همگی بی تاثیر و بی اهمیت هستند اگر درست و حساب شده عمل کنم. اگر خودم، قدر موقعیت و زحمات و وقتم را بدانم. باید به همان شنیده ی متحول کننده ی آگوستین قدیس رجوع کنم که در باغی از کودکی شنید که برگیر و بخوان. چرا که چه اهمیت دارند گاه اگر می رویند قارچ های غربت...

۱۳۹۴ مهر ۱۱, شنبه

سنت عاشقان

شنبه ای خنک و به شدت باد و بارانی است. مامانت در راه تورنتوست و به سلامتی هواپیمایش تا یک ساعت دیگر میرسد و ما هم کم کم در حال آماده شدن برای رفتن به فرودگاه هستیم. صبح خانه را تمیز کردیم و بعد از اینکه من کمی در کتابخانه چرخیدم و تو کمی خرید کردی برگشتیم خانه و حالا نوبت قسمت دوم مهمانداری ماست. گفتی که نمی خواهی به هیچ وجه از مامانت ایراد بگیری بابت خرید زیاد و عدم تحرک و ... تا این ۷ هفته را به خوشی بگذراند و به سلامتی برگردد سر خانه و زندگیش تا نوبت بعد.

دیروز کلاس داشتم و بطور اتفاقی آشر را در دانشگاه دیدم که هنوز جواب ایمیلم را بابت وقتی که ازش خواستم نداده. نوشته ام که یک ملاقات کوتاه بکنیم برای کامنتهایی که من و تو نتوانستیم بخوانیم اما نه جواب داد و نه دیروز به روی خودش آورد و البته من هم از دور بهش سلامی کردم و راهی کلاسم شدم. شب هم دوتایی نشستیم و کمی سریال و برنامه ی خبری دیدیم و تو که به سلامتی جلسه ی اول ترینینگ و تمرین با مربی را در تلاس داشتی خسته تر از آن بودی که بیدار بمانی و روی مبل خوابت برد. من برنامه ی این هفته ی گرم نورتون را دیدم و خاطره ای که مت دیمون از شبی که اسکار را برده بود و آخر شب تنها در خانه رو به روی مجسمه نشسته بود و خودش را در ۸۰ و ۹۰ سالگی تصور کرده بود که بعد از یک عمر تلاش به چنین خواسته ای رسیده و اسکار برده و متوجه می شود که واقعا این جایزه و عنوان نمی تواند جای عمر رفته را پر کند. خاطره ی عجیب و جالبی بود خصوصا وقتی که به مسیر عمر و انتخاب های خودت فکر کنی و ببینی که در بازی نابرابری وارد شده ای و علیرغم اینکه می دانستی چنین است اما واقعیت تو را بسیاری بیش از آنچه که تصور می کردی به ناکجا کشانده و در فضا معلق و نامیزان کرده است. حس می کنی انگیزه خیلی مهم است اما واقعیت به تو می آموزاند که یک ناتوان جسمی با هر انگیزه ای هرگز توان رقابت با مایکل فلپس ها را در رود و جریان زندگی ندارد و تنها رویاست که از دست میرود.

پنج شنبه بابک بهم زنگ زد تا تشویقم کنه که به دیدن یک فیلم مستند بروم که تنها یک روز روی اکران بود. دیوار راجر واترز علیرغم دیدن کنسرت زنده اش. چون متعقد بود فیلم چیز دیگری را نشانت میدهد که متاسفانه نشد که برویم. با بقیه هم در آمریکا حرف زدیم که همگی خوبند و بخشی را خواهیم دید به زودی. و البته تماسی که تو به خواست من با دفتر عیوضیان گرفتی و گفت که تا یک سال دیگر پرونده ی مان به نتیجه میرسد. خب! این امکانی است که اگر بخواهیم و درست تصمیم بگیریم شاید در سرنوشتمان تاثیر بگذارد. خصوصا بابت امکان ادامه ی تحصیل و کار در دانشگاه.

خلاصه اینکه هر چقدر بابت زندگی زیبا و عاشقانه مون از درون احساس سعادت و خوشی می کنم - در این مقطع و امیدوارم تنها در این مقطع باشد و بس - در حوزه ی کار و درس و آینده ی کار فکری و شغلی ام به شدت حس گیجی،‌ سردرگمی و تردید دارم. تردید در نفس خود چیز مبارک و نیکی است اما آنچه که در این روزها در سرم می گذرد و به سرم می آید بیش از تردید است و دلمشغولی جزیی. هر چند از آنجایی که تردید به ریشه ها و بنیان زندگی و عشق و این بزرگترین و باشکوهترین دستاورد زندگیمون ندارم، دل قوی خواهم داشت و امیدوار خواهم ماند که این سنت عاشقان است.
 

۱۳۹۴ مهر ۸, چهارشنبه

آخرین روز ماه

آخرین ساعات ماه عجیب و غریب سپتامبر در حال گذشتن هست و به سلامتی چشم به راه نوامبر هستم بلکه این رخوت و کاهلی ریشه داری که در جانم رخنه کرده را ریشه کن کنم یا حداقل تلاشی برای بیداری از این رخوت باستانی از خود نشان دهم.

این دو سه روز باقی مانده تا برگشت مامانت از شارلوت را علیرغم اینکه قصد داشتم و داشتیم بیشتر در جان و دل هم بگذرانیم آنچنانی نشد که باید. دیروز تحت تاثیر حرفهای نه چندان روشن آشر در طول روز حالم گرفته بود تا بعد از کمی بازخوانی از آنچه که گفت و با رسول گپی زدن و با تو که از سر کار آمدی کرما پیش من و تکرار آنچه که گفته و شنیده بودم و گرفتن تایید تو و رسول به این نتیجه رسیدم که مشتی بیشتر تاکید بر رساتر کردن صدا و رخ خود از پشت نامها بیرون کشیدن و به قول اشر ایستادن روی استدلال و دفاع کردن از حرفم که حرف من است و به گفته ی او مهم و تازه و ... خلاصه حالم بهتر شد. شب بلیط های سفر آمریکا و دیدار با خانواده را گرفتیم که علیرغم تمام تلاش و احتیاطی که کردیم باز هم گران شد و خرجمان برای این دو هفته سنگین خواهد شد. راستش اینکه بیشتر برای تو و داشتن یک استراحت مقطعی و فرار از سرمای زمستان اینجا حتی برای دو هفته حاضر به چنین هزینه ای شدم و نه رفتن پیش خانواده که هر بار اعصاب و استهلاک آن برایم غیر قابل تحمل تر میشود. آخر شب با اینکه فیلم نسبتا خوبی برای تو گرفته بودم و دیدیم اما با یکی دو شوخی و جدی بجا و نابجا کمی دوباره حالم گرفته شد و خلاصه برگشتم خانه ی اول.

امروز اما با اینکه اصلا نرفتی سر کار و قرار بود صبح به دانشگاه برویم تا هم تو دوباره اشتباه کاری FGS را درست کنی که مجددا حساب و کتابهای مالی را اشتباه کرده اند و بعد از ده بار ایمیل و تلفن و سه چهار بار رفتن در یک سال گذشته تنها برای این کار دوباره واریزی اشتباه به حسابت داشته اند و هم من به دیدن دیوید بروم که مثل مورد تو بعد از یکسال و نیم که چندین بار به دیدنش رفتم و ایمیل زدم و دهها بار قول داده که کامنت های مقاله ی سرمایه ام را بدهد،‌ هم این را دوباره - که ده باره - یاد آوریش کنم و هم درخواست نوشتن نامه ی معرفی برای OGS را. وسط راه بودیم که تو گفتی باید برگردی خانه چون کاری برای شرکت و سندی پیش آمده. خلاصه نیمه ی راه با کلی کار معوقه در دانشگاه برگشتیم و حالا فردا دوباره من باید بروم برای انجام کارهای امروز و کارهای فردا قاعدتا به یکشنبه موکول خواهد شد چون جمعه که کلاس دارم و شنبه هم مامانت به سلامتی میاد و باید برویم فرودگاه.

رفتیم کافه ی کرمای دانفورد و نزدیک به سه ساعت نشستیم تا تو ضمن انجام کارهای شرکت به من لطف کنی و کار مهم رمزگشایی از دست خط و نوشته های به شدت ناخوانا و بیمارگونه و نسخه نوشت و احمقانه و ... اشر را انجام دهی و دهیم. تقریبا در مجموع  نزدیک به کمتر از ۳۰ درصد از نوشته هایش رمزگشایی شد و دوباره برای خواندن مزخرفاتش باید به دیدنش بروم. این هم از استاد راهنمای بنده. آن دو استاد مشاور که اساسا کامنت و بازخورد نمی دهند این یکی هم کاری می کند که از اساس قید کار را بزنی. در حالی که اعصابم حسابی بهم ریخته بود و سر درد و چشم درد داشتیم به تو گفتم که واقعا این منصفانه نیست که اینگونه هزینه ی حالی و مالی و روانی بابت یک کار که در نفس خود از سختترین کارهاست به شکل مضاعف متحمل شوم.

به هر حال آنچه که دستگیرمان شد این بود که اساسا خیلی هم کامنت جدی و بنیادینی بهم نداده و البته خودش هم اشاره ای کرد که بیشتر کامنت های و نکات جنبی داده است. این هم نکته ی خوبی است در نفس خود  و راجع به این مقاله و هم بد در کل داستان. از آنجایی که هوا آفتابی بود و هنوز نه تماما پاییزی تصمیم گرفتیم که برای نهار جایی با هم برویم که از فردا داستان رعایت کردن مالی و غذایی جدی شروع خواهد شد. رفتیم رستوران مورد علاقه ی تو در های پارک و خیابان رانسس ویل. کمی قدم زدیم و بعد از نهار برگشتیم خانه. تو کمی به کارهای شرکت رسیدی و بعد برای خرید میوه و یکی دو چیز دیگر رفتیم بیرون و تازه برگشته ایم. فیلمی احمقانه خواهیم دید تا روز آفتابی و نسبتا خنک اما بهم ریخته و تا حدی اعصاب خرد کن را تمام کنیم. کارها و غرولند سندی از ونکور از یک طرف و نرفتن به دانشگاه و عقب افتادن کارهای امروز از طرف دیگر و صد البته رونمایی از مشکل جدی پیش روی من و تو یعنی جان کندن برای فهم نوشته ها و کامنت های اشر از دیگر سو، همه و همه روزمان را تحت الشعاع قرار داد اما تصمیم داریم که ماه جدید را فارغ از این داستان ها مصمم آغاز کنیم به سلامتی و صد البته که چنین نیز خواهیم کرد.
        

۱۳۹۴ مهر ۶, دوشنبه

بنیاد فاستر و جهش کروموزمی

دوشنبه ای خیس و ابری داریم و ساعت از ۶ عصر گذشته. تو از بعد از ظهر که آمدی خانه و مرا تا خانه ی آشر رساندی، رفته ای "بادی بلیتز" و من هم بعد از یک جلسه ی دو ساعته با آشر برگشتم سمت خانه. خیلی از موضوع مقاله ام تعریف کرد. گفت که دایم پیش خودش این فکر را می کرده که چرا تا کنون این موضوع یعنی رابطه ی تاریخ و دیالکتیک منفی به مثابه ی فلسفه ی تاریخ به ذهنش خطور نکرده. نه از بابت اینکه به تمام اوصاف فکر و فلسفه ی آدورنو تسلط داره اما به هر حال به عنوان کسی که بیش از ۲۰ سال هست داره آدورنو تدریس می کنه. خیلی تشویقم کرد که برای چاپش وقت بگذارم و کار کنم. کامنت و پیشنهادهای خوبی هم داده که اجرا کردنشان وقت گیر خواهد بود اما به قول او باید کار جدی و مستمر روی آن متمرکز شوم چون حرف نویی و اساسی طرح کرده ام. اما گفت که ویراستاری کار خوب نیست و دوباره باید دنبال یک ویراستار بگردم.

تو هم با اینکه تا ساعت یک بیشتر سر کار نبودی، اما روز اعصاب خرد کنی داشته ای. سندی دوباره ویرش گرفته و گیر داده به همه چیز و همه کس و تو این وسط سنگ صبور و گوش مفت مشتی هستی و به هر حال خسته شده ای. البته امروز صبح سفارش هم داشتی و از صبح زود بیدار شدی تا به این کار هم برسی.

ویکند نسبتا آرام و البته دلنشینی داشتیم. شنبه صبح برای برانچ با اوکسانا، رجیز، مارک و سوزی در لیدی مارمالاد قرار داشتیم. با اینکه زود هم رفته بودیم اما چون تعدادمون نسبتا زیاد بود خیلی منتظر شدیم تا بهمون میز بدهند. سوزی و مارک از تجربه های متفاوتشان از دوره های تمرینی در قایقرانی گفتند و اوکسانا و رجیز از سفرشان به آرژانتین. خیلی از دست اوکسانا که از زشتی و کوتاهی ملت در بوینس آیرس شاکی بود خندیدیم. سوزی از سفر پیش رویش به کرواسی گفت و کمی هم از فیلم و کتاب حرف زدیم. بعد از اینکه اوکسانا و رجیز را تا ایستگاه رساندیم، رفتیم لابی ساختمانی که دوست سارا بسته ی سفارشی ما از ایران را به امانت گذاشته بود. برای من دو مجله که جهان زحمتشان را کشیده بود و برای تو هم یک بسته توت و یک بسته هم برای کیارش.

شنبه شب اما از مدتها قبل هیجان رفتن به کنسرت دیوید فاستر را داشتیم که بلیطش را تابستان که تو ایران بودی گرفتم. اما برخلاف انتظار اصلا کنسرت خوبی نبود. چند آهنگ تکراری از مایکل بولتون و استیوی واندر و یکی دو نفر دیگه و جای بد و صندلی ناراحت و از همه مهمتر خستگی اول کار که بابت بنیاد نیکوکاری دیوید فاستر کلی برنامه از ساعتها قبل برای مهمانان ویژه - که سندی و یک عده از روسای تلاس هم دعوت بودند - به راه بود و صدای اعصاب خرد کن مجری حراج کننده. البته دیدن میلیاردرهای شهر و مملکت هم در نوع خودش جالب بود. چقدر شبیه بقیه ی میلیاردرها بودند، اکثرا جوان، تازه به دوران رسیده به شکمهای برآمده و باربی هایی در کنار دستشان و شکل هم. چیزی نظیر سندرومی جهانشمول که آدمهای گرفتار به یک نوع بیماری را بابت آن جهش کروموزمی شبیه هم می کنه. البته از انصراف نگذریم که استثناهایی هم در میانشان بود. اما به هر حال دیدنش جالب و در عین حال تاسف آور بود. مثلا پرداخت چند صد هزاردلار برای یک روز در کنار یک مامور واقعی FBI در پیست اتوموبیل رانی و هلیکوپتر پلیس و ... البته بودند کسانی کهاعلام کردند تا سقف چند میلیون دلار هم برای بنیاد فاستر و کاری که در زمینه ی کودکان بیمار می کند پرداخت خواهند کرد.

یکشنبه هم روزی آفتابی و زیبا را داشتیم که با قدم زدن و کافه نشستن و برنامه ریزی برای سفر ایام تعطیلات سال نو پیش خانواده شروع شد و بعد از آن رفتن من به کتابخانه و تو به دنبال خریدهای لازم بابت سفارش امروز. عصر خانه را تمیز کردیم و شب هم در کنار هم نشستیم و فیلمی معمولی اما نه چندان بد به اسم Elsa & Fred را دیدیم. ویکند خوبی بود و سعی کردیم از آن حسابی استفاده کنیم که از ویکند بعد به سلامتی برای نزدیک به دو ماه دوباره مهماندار خواهیم بود و به سلامتی مامانت از شارلوت بر میگرده که گویا ایام خوشی هم آنجا داشته.

این هفته قرار شد که کمی زودتر به خانه بیاییم و کمی بیشتر با هم وقت بگذاریم. من باید روی پروپزال OGS و اسکالرشیپ Susan Mann کار کنم و بعد از آن هم روی این مقاله که به نظر آشر مثل سنگ مرمری که طرح و خطوط اصلی مجسمه را هم داره و باید برجسته و صیقل خورده تر شود کار کنم. تو هم که در غیاب و سفر سندی جدا از کارهای شرکت باید بالاخره وقتی بگذاری و روی MRP ات که راجع به آرنت هست کار نهایی را انجام دهی و تا قبل از آمدن مامانت کارش را یکسره کنی که به سلامتی پس از آن قدم امتحان جامع را برداری.
 

۱۳۹۴ مهر ۲, پنجشنبه

True Story

با یک تجربه عجیب که برای اولین بار اتفاق می افتاد امروز پنج شنبه ۲۴ سپتامبر را شروع کردم. بعد از یک شب بد خوابی با اینکه دیشب نسبتا خوب خوابیدم - البته تمام مدت خواب می دیدم و فکرم در خواب مشغول بود - صبح که بیدار شدیم انگار در چیزی خمیری ماننده فرو رفته بودم و نمی توانستم تکان بخورم. به شدت خوابم می آمد و گویی که اساسا چند روزی است که نخوابیده ام. حس کشمش هایی را داشتم که در یک کیک فرو رفته اند و تو تنها می توانی ردشان را به عمق ببینی و نه خودشان را. وقتی بعد از چندین بار تلاش بلاخره موفق شدم که کاملا بیدار شوم، بهم گفتی که چنین حس و حالی را بارها تجربه کرده ای. به هر حال چون کار داشتی و باید زود میرفتی، سریع دوشم را گرفتم و رساندمت تلاس و از آنجا رفتم خرید سفارشهای فردایت را کردم و تا رسیدم خانه حدود ساعت ۱۰ صبح بود.

الان هم آمده ام آروما تا این پست را بگذارم و کمی اخبار بخوانم و به کتابخانه ویکتوریا بروم، بلکه آرام آرام تشویق به کار و درس شوم. بیست و یکم هم آمد و من منتظر بهانه هنوز دست و دلم به کار نمیره. تنبلی و تنبلی و تنبلی. البته پریروز در رفرنس نشسته بودم که ایمیل آشر آمد مبنی بر اینکه فرصتی کرده و مقاله ام را خوانده. خیلی مثبت نوشته بود در یک خط: "یک عالمه مطلب جالب و چند ایده ی خیلی خوب در مقاله ات هست که باید راجع بهش حرف بزنیم." اعتراف می کنم که خیلی بهم چسبید چون مطمئن نیستم که کاری که تحویلش داده ام صورت نهایی استدلالم هست یا نه و بهش هم گفته بودم اما به نظر که خیلی راضی میاد. با اینکه معلومه تا حد زیادی قبولم داره - از حرفهای ویکتوریا و خودش و سایرین و یکی دوبار اشاره هایی که در جمع کلاس بهم کرده - اما کلا آدمی نیست که چنین هیجان زده بهت ایمیل بزنه. البته دوشنبه بعد از جلسه ی  دو ساعته ای که نوشته لازمه داشته باشیم احتمالا این برداشت من صیقل می خوره و متوجه میشم که چقدر ایمیلش جدی است. جالب اینکه عوض جدی تر شدن روحیه و پشتکارم برای شروع کار جدیتر هنوز نشسته ام و در خواب پنبه دانه لف میزنم!

این دو سه روز اتفاق خاصی نداشتیم جز یکی دوباری که با هم عصرها بعد از اینکه از سر کار آمدی رفتیم در کویینز پارک و قدم زدیم تا از آخرین روزهای هوای مناسب سال استفاده کنیم. یک فیلم متوسط هم دیشب دیدیم که بر اساس داستان واقعی یک بابایی ساخته شده بود که یک خبرنگار نیویورک تایمز را سر داستان کشتن خانواده اش مدتها سر کار میذاره به اسم True Story

فردا جلسه ی اول تدریس جدی را در کلاسهایم خواهم داشت و از این هفته به قول اینها داستان ما میشه Back to our business. اما شاید جالبترین داستان این چند روز اتفاقی بود که دیشب افتاد. مدتی بود که قرار داشتیم با ناصر و بیتا اسکایپ کنیم و فرصت مناسب برای دو طرف پیش نمی آمد. هفته ی پیش در جواب ایمیلم یکی از این جوابهای اتوماتیک آمد که فلانی تا ۲۸ سپتامبر در دفترش نیست و دوباره برایش ایمیل زدم که وقتی برگشتی بهم خبر بده قراری بگذاریم. خصوصا که تو خیلی بابت بیتا نگران و ناراحت بودی. تا اینکه دیشب مامانت بهت زنگ زد که عکسهای ناصر و بیتا را در سفری که در آلمان هستند در فیس بوک دیده. تو که از اکانت خودت و بعد من رفتی در صفحه ی مشتی دیدی که ما را برای دیدن آن عکسها بلاک کرده اما حواسش نبوده که با مامانت هم دوسته. عکسهای خوبی بود. اما از اینکه ما و خصوصا تو را این همه مدت نگران گذاشته و داستانهایی گفته که احتمالا درست هم هست اما نه همه ی حقیقت و نه مربوط به ما و حالا هم چنین مخفی کاریی که باز نه به ما ربط داره و نه تنها دانستنش موجب رفع نگرانی ما که باعث خوشحالیمون هم خواهد شد - با اینکه حدس میزنم پیش خودش خجالت کشیده که چطور رفتارش را توجیه کنه - خلاصه درسی شد برای ما و خصوصا تو که بیش از حد برای آدمهایی که خودشان هم خودشان را نمی شناسند و جدی نمی گیرند و ... و یا اصالت رفتار و گفتار ندارند، وقت و انرژی و جان و روانت را نگذاری. میان مایگی خصلت اغلب ما در دوران معاصر است و آنچنان که وبر گفت شاید بنیان مردمان زمانه ی ما. بگذریم که میانمایگی خود در این ایام نکته ی برجسته ای است در برابر دون مایگان.

چقدر نتیجه ی تجربه و دیدار آن جوان آلمانی از ایران و ایرانی های معاصر نزدیک به این حقیقت هست که برای ما ایرانی ها ثروت مهمتر از آزادی است. ما رهبری در قفس را با بالهایی از طلا به پرواز آزاد در آسمان عریان آبی ترجیح میدهیم. این هم  True Story زمانه ی ماست!

۱۳۹۴ شهریور ۳۰, دوشنبه

آزادی را انتخاب کردیم

یک هفته ی شلوغ، پرفشار، پر داستان و البته با تصمیم گیر مناسب و درک موقعیت جدید داشتیم. از دوشنبه ی قبل تا این دوشنبه هر وقت خواستم یک روزنوشتی اینجا به یادگار بگذارم گفتم باشه تا فردا که تکلیف مشخص بشه. البته شنبه تکلیف را مشخص کردیم و قید گرفتن یک واحد دو اتاق خوابه را زدیم و چون پولمان نمیرسه تصمیم گرفتیم همینجا و یا در همین ساختمان یک آپارتمانی با همین اندازه تهیه کنیم.

خلاصه که مهمترین داستان هفته حول و حوش گرفتن یک واحد در ساختمان خودمان گشت. میشل ایجنت ریک و بانا که به تو معرفی شده بود یک واحد خیلی خوب دو اتاق خوابه را در طبقه بیست و چندم بهمون نشان داد که خیلی سرپا و خوب بود. با اینکه قیمتش هم کم نبود اما فکر کردیم شاید ارزش این ریسک را داشته باشه که کمی فشار بیاریم و چند سالی سختی به جان بخریم اما برویم پای چنین معامله ای. تو سریع با بابا و مامانت صبحت کردی - کاری که من اولش مخالف بودم اما به هر حال چاره ای هم نداشتیم - بعد هم با بروکر فرشید حرف زدی و خلاصه تقریبا هر روزمون درگیر این داستان بود. اما در نهایتش متوجه شدیم با اینکه وامی که بهمون خواهند داد برای این کار کافی است اما پس دادنش و شرایط درسی و کاری من اجازه ی چنین ریسکی را نمیده. هزینه های معمول خودمان، کمک خرج و داستانهای خانواده هامون و عدم مشخص بودن وضعیت کاری من پس از اتمام دانشگاه همه و همه ما را در وضعیت نامطمئنی قرار میده که ریسک داستان را خیلی بالا میبره. از آن بدتر اینکه متوجه شدیم دانشگاه بی آنکه کسی را در جریان بگذاره امکان گرفتن OGS در سال آخر را برداشته و من تنها سال آینده را وقت دارم که یا برای بورسیه ی سوزان مان و یا او جی اس اقدام کنم آن هم تحت یک شرایط خاص: اتمام و دفاع از تزم در کمتر از یک سال!

هفته ی گذشته داستان پیگیری بورسیه ی سال بعد هم به جریان خانه اضافه شد و تا جمعه که رفتم و با جودیت حرف زدم خیلی تصویر دقیق و روشنی نداشتیم. جمعه روز اول تدریس در سال جدید تحصیلی بود و دو کلاسی که دارم به نظر بد نیامدند. البته تعداد بچه های سال ۳ بیش از سال اولی هاست اما در مجموع به نظرم در مجموع شاگردان مناسبی بودند. البته داستان تغییر کلاس و اشتباه در برنامه ریزی دپارتمان را داشتیم که باعث شد با کمی تداخل کار را پیش ببرم اما امیدوارم از این هفته همه چیز رو به راه بشه.

تو هم این هفته پس از مدتی که سندی یا مسافرت کاری بود و یا مسافرت تفریحی، هفته ی شلوغی پیش رو خواهی داشت. بیست و یکم هست و قرار داریم که از امروز ورزش و رعایت غذایی و مطالعه ی جانبی را دوباره راه بندازیم. مامانت دو هفته ی دیگه از شارلوت برای ۶ هفته برمیگرده اینجا و باید تغییرات برنامه ای را تا پیش از آمدنش جا انداخته باشیم که هم برای اون خیلی سخت نباشه و هم برای ما.

شنبه با تلفنی که به بابات کردی تا بهش بگویی که سهام کمتری بفروشه و ما دقیقا کی پولی را که قرار بود ازش برای پیش خرید خانه قرض بگیریم، بهش پس میدهیم - در طول هفته ی گذشته وقتی که حرفش پیش آمد قرار شد که تا آخر ماه برامون ۴۰ تا بفرسته و ما اردیبشهت بهش پس بدهیم یعنی زمانی که آخرین چک بمباردیر من آمد - که بهمون گفت که اساسا از فروش سهامش جلوگیری کرده اند و داستان منتفی است. در واقع وضعیتی که این چند سال بوده همچنان به همان شکل برقرار هست و اتفاقا همین وضعیت هم باعث بهم ریختگی اوضاع مالی خودش شده. بهت گفتم شاید جدا از قسمت و این داستانها، یک تلنگری به ما باشه که بی خود پای قصه ای نرویم که نه تنها برامون خیلی چارچوبش روشن نیست که اساسا باعث تغییر شیوه، اسلوب و روش زندگی و life style خواهد شد. ضمن اینکه اگر واقعا شرایط مالی در ایران و دست بابات اینقدر که فکر می کنه باز هست برای انجام کارهای ضروری ازش بخواه که به زندگی خودش و مامانت و جهان بیشتر برسه. به قول تو هزینه ی سفرت به ایران بیش از ۵ هزارتا شد و با اینکه دیدن خانواده خیلی خوب بود اما الان و در این شرایط برای ما کار بسیار پر هزینه ای بود. یا آمدن مامانت و داستانی که برای پا و هزینه های جانبی نچروپت و ... را داره و به هر حال داره بهون فشار میاره. اما به هر حال ما نتیجه ی خوبی از داستان گرفتیم. کاری را می کنیم که توان جلو بردنش را به واسطه ی قدرت و داشته های خودمان داریم و از آن مهمتر شیوه و روش زندگیمون را دچار تغییر بنیادین نمی کنیم، که اگر می خواستیم چنین کنیم لابد الان در ایران جایی در تهران و یا مثلا شیراز خانه ی بزرگ و ... داشتیم و البته در عوضش امکان پرورش استعدادها، دنبال کردن خواسته ها و تحقق آزادی های مرسوم زندگی مدرن را نداشتیم.

خلاصه با اینکه هفته ی پر فشار و سختی را داشتیم با کلی فکر و کار و بالا و پایین کردن ها اما نتیجه اش خوب بود. بازخوانی شرایط و بازبینی امکانات واقعی مان.

ویکند را در خانه ماندیم و استراحت کردیم. تو تصمیم گرفتی که بجای رفتن پیش خاله و مامانت به شهر شارلوت دوتایی با هم خانه بمانیم و کمی قدم بزنیم، کمی کتاب بخوانیم، موسیقی گوش کنیم، شرابی بنوشیم و فیلمی ببینیم و البته لیلی دوست دوران دبیرستان و پس از آن را که بیش از ده سال پیش آخرین بار دیده بودی با همسرش برای اولین بار دیدیم که با بیش از یک ساعت تاخیر برای برانچ به درک هتل آمدند. قرار شد، اگر همه چیز جور شد برای بهار سال بعد یک سر برویم واشنگتن دیدنشان.

خب! ۲۱ سپتامبر را با این امید شروع می کنیم که درست و دقیق برنامه هامون را پیش ببریم. از سلامتی و پرورش جان و جسم تا تلاش برای رسیدن به افق های روشنتر و دلنشین تر. دو سال سخت پیش روست و باید در این ایام چنان کار کنیم و کنم که دیگر چنین دچار سردرگمی که در هفت روز گذشته شدیم، نشویم.