۱۳۹۴ مرداد ۱۹, دوشنبه

انتباه

دوشنبه دهم آگست صبح پس از رساندن تو به تلاس و رفتن به کلی برای گرفتن جای مورد علاقه ام در آروما هستم تا چای بگیرم و برگردم سر کار نوشتن.

اما دلیل اصلی نوشتن این پست تنها و تنها این نکته است که می خواهم ثبت کنم که باید و خواهم شروع کردن را از امروز و حالا. درس منظم، نوشتن منظم، خواندن با برنامه، خوانش متون خارج از درس مثل رمانهایی که نخوانده ام و نیمه تمامند و آغاز نشده اند، آلمانی، مقالات روز که مدتهاست دپو شده و شاید از ارزش هم خارج، ورزش و نظم و کار و زندگی.

دهم آگست هست و بی هیچ بیش و کم آغاز کرده و خواهم کرد.

ویکند را هم نسبتا شلوغ و خوب گذراندیم. شنبه صبح رفتیم درک هتل و از آنجا من به ربارتس و تو و مامانت به خرید برای مهمانی شب که مارک و اوکسانا و رجیز آمدند و به شدت از خورش های ایرانی و دست پخت مامانت لذت بردند. گل زیبا و شراب خوبی که اوکسانا و رجیز آوردند و مهر و محبتی که در کلام و رفتارشان بود و البته مارک که با دستی به پس و پیش - مطابق معمول - آمد و شب خوبی را داشتیم. یکشنبه از قبل قرار بود که با ریک و بانا به موزه ی آقا خان برویم اما چون کار من پیش نمیرود و حرکت لاکپشتی نوشتنم کاملا قفل شده من به کتابخانه رفتم و شما چهارنفر به موزه که خوش هم گذشته بود.

غروب که آمدم خانه با اینکه همگی خسته بودیم اما به خواست تو رفتیم و چرخی در محله ی های پارک زدیم تا مامانت خانه های آن اطراف را ببیند و شامی در یکی از پیتزایی های ایتالیایی رانسس ویل خوردیم و تا رسیدیم خانه ساعت از ده گذشته بود که تو در جریان چندین ایمیل عجیب کاری قرار گرفتی و با توجه به داستانهایی که روز جمعه در ونکوور اتفاق افتاده بود حدس زدی که احتمالا مدیرعامل تلاس استعفاء داده. امروز که رسیدی سر کار بهم زنگ زدی که سندی از شدت گریه و ناراحتی بابت استعفاء جو ناتالی در ویکند هنوز چشمانش قرمز هست و البته تو هم کلی ناراحت شدی. نه بابت اینکه همکار نزدیک جو هستید و رابطه ی خوبی در محیط کار برقرار است که بابت بازگشت رئیس قبلی "درن" که علاوه بر بی نظمی اساسا آدم به شدت خودخواه و بی فکری است خصوصا برای کارمندان تورنتو چون هرگز توجه ای به اختلاف ساعت و امکانات و... نداره. در اینترنت که نگاه کردم دیدم که درآمد جو و درن طی سالهای گذشته از سالی ۶ میلیون به بیش از ۱۲ رسیده و می توان حدس زد که بخشی از داستان اینجا پنهان شده. اما جدا از خوبی و بدی آدمها که اساسا بی ربط به موضوع هست، کلا نمی توانم درک کنم که چطور حقوق کسی سالانه در چنین میزانی تعریف شده و خیلی هم عادی نسبت به موضوع حرف زده میشه. نه در گوشه و کنار دنیا که در گوشه و کنار هر محله ای کنار چشم خودت نیازمندانی می بینی که بعضا بسیار از تو شایسته ترند و البته تنها نقطه ی اشتراک و عمومی بودنتان در بدهی های دولت است.

جدا از این داستان که تاثیرش را به زودی در روند زندگی ما هم خواهد گذاشت اما می خواهم از امروز بگویم که روز آغاز انتباه تن است برای بیداری روح. روز دهم آگست که امیدوارم روز حقیقی آغاز تازه ام باشد.
  
 

۱۳۹۴ مرداد ۱۶, جمعه

Amused to Death

بعد از کرما آمده ام آروما تا چای نعناع بگیرم و برگردم کلی سر مقاله ی آدورنو که داره به یک جاهایی میرسه. البته هنوز کار داره و به قول معروف نسخه ی اول هست اما بلاخره بعد از چند ماه به یک جایی خواهد رسید.

این چند روز کارم همین بوده و تو که در نبود سندی کمی ساعت کارت کمتر شده هم بجز سفارشی که دیروز داشتی و بابتش زود رفتیم و تا حدود ۵ هم سر کار بودی چهارشنبه و امروز که جمعه هست را مانده ای از خانه کار کنی. البته خیلی هم حال و وضعیت مزاجی ات مناسب نیست و من خیلی نگران داستان جواب آزمایشی هستم که ایران دادی و گفته اند کیست هایی در کبدت تشخیص داده اند و با اینکه احتمالا چیز خیلی مشکوکی نباشه - امیدوارم که نباشه  اما به هر حال خیلی نگرانم.

خلاصه امروز با مامانت که کارش در این نزدیک به دو هفته تنها دیدن سریال ترکی از طریق اینترنت و شبها رفتن به استخر شده قراره که بروید کاستکو تا خریدهایی که می خواد را بکنه. امشب با کیارش که هنوز خیلی مطمئن نیستم اینکاره هست یا نه در جیم قرار دارم و فردا شب هم اوکسانا با رجیز و مارک مهمانمان هستند.

مدتی است که خیلی خبر دقیقی از خاله فرح ندارم و آخرین بار چند روز پیش مامانم گفت که خیلی حال و اوضاعی نداره و دوباره برای یک هفته بیمارستان بستری بود و بیچاره مامان هم باید هر روز این راه را میرفت و بر میگشت که برای خودش هم با این سن و سال کار راحتی نیست.

دیروز اما یک مقاله خواندم که بر اساس تحقیقی در آمریکای شمالی نوشته بود بیش از ۸۸ درصد مقالات در نشریات علمی - پژوهشی حتی یکبار هم خوانده نمی شوند. تکان دهنده بود. وقتی دونلد ترامپ بالاتر از تمام رقبای جمهوری خواهش قرار گرفته، هارپر هنوز شانس برای انتخاب یک دوره ی چهارساله ی دیگه داره، عده ای که تعدادشان کم هم نیست از کار بزرگ و پیروزی جمهوری اسلامی و شخص خامنه ای در توافق هسته ای می گویند، تونی ابت در استرالیا خدایی می کنه و در صف محکوم کردن حمله به شارلی ابدو باید با ناتانیاهو همقدم شوی، وقتی وقاحت سرقت از همه نوعش از مالی تا ادبی تبدیل به فضیلت و زرنگی میشه، وقتی دیگران انتظار دارند بلاهتشون را تواضع و فریادشون را قدرت استدلال و حقانیتشون بدونی و وقتی همگی "دور همی" amused to death شده ایم در حقیقت همگی داریم دور همی فرو میرویم.

۱۳۹۴ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

حسادت

سه شنبه صبح هست و آمده ام آروما تا چای بگیرم و برگردم کلی و دنباله ی عرق ریزان روح را به قول مارکز بگیرم که حسابی مغاکی شده و خیلی آرام جلو میره. اولش فکر می کردم خیلی زود مقاله ی آدورنو و هگل راجع به تاریخ را تمام می کنم اما هنوز به نیمه هم نرسیده ام، تنها نکته ی مثبتش اینه که بلاخره دارم پس از مدتها هر چند آرام و هر چند با تنبلی تمام کار می کنم.

لانگ ویکندی که داشتیم هم بد نبود. من خیلی کوتاه هر روزش رفتم ربارتس و عصرها برگشتم خانه پیش شما. جمعه عصر بعد از اولین جلسه ی نسبتا رسمی که با کیارش داشتم با تو و مامانت و آنا دور هم برای شام بودیم و شب بدی نبود. شنبه صبح رفتیم پورتلند برای صبحانه اما قبل از اینکه غذا را بیاورند تو با جهانگیر اسکایپ و تلفنی تماس گرفتی و گوشی را دادی دست من که یک ساعتی بیشتر طول کشید راجع به الین ها که ما را ساخته اند و ... بشنوم و خلاصه ناراحت شدم از اینکه برخلاف خواسته ام که بارها بهت گفته ام وقتی در چنین موقعیتی هستیم کمی مهلت بده و حداقل بگذار از صبح و صبحانه و حرفهایی که می توانیم دور هم بزنیم با گوشی تلفن تاخت نزنیم و حرفهایی که می توان ده دقیقه تا ده سال بعد هم راجع بهش گفت. به هر حال، ناراحت و با حال گرفته رفتم کتابخانه و البته چیزی به روی خودم نیاوردم اما از اینکه در این مورد کمتر توجه ای به خواست و شرایط آدم می کنی - خصوصا بعد از اینکه تمام این چند ماه زندگی ما شده همین قصه ها و ... ناراحت شده بودم.

عصر که برگشتم خانه، تو مامانت را برده بودی کلینیک پوست و بعدش هم برای شب که مهمان داشتیم خرید کرده بودی و شب شلوغ اما خوبی را با مهناز و خانواده اش، عفت خانم و ادا اطوارهایش و مهری خانم از دوستان مامانت داشتیم. آریا بزرگ شده بود و مودب اما متاسفانه تحت تاثیر بلند حرف زدن و تقریبا فریاد کشیدن های مامان و باباش خیلی جیغی و فریادی شده بود.

یکشنبه من رفتم ربارتس و چند ساعتی آنجا نشستم و عصر که برگشتم خانه با شما که تازه از سن لورنس مارکت برگشته بودید نهار دیر هنگام خوردیم و مامانت که پاهایش کمی درد می کرد را با چند برنامه ی تلوزیونی سرگرم کردم و روز آرامی را گذراندیم. البته مامانت شبها با گوشی تلفنش ادامه ی سریالهای ترکی که تمام روز از روی یوتویوب با تلوزیون می بینه را دنبال می کنه و همین باعث میشه که صبحها هم سخت بیدار بشه. دیروز دوشنبه بردمتون کرمای دانفورد و کمی آن اطراف را گشتیم و تو هم از مامانت خواستی که از فرصت استفاده کنه و روی زبانش کار کنه چون فرصت دیدن این مزخرفات که هرگز هم تمام نمیشه همیشه و همه جا هست. بعد از کرما شما من را تا ربارتس رساندید و خودتان رفتید تا کمی در های پارک و آن اطراف بگردید. با اینکه هوا خیلی خوب بود این چند روز اما متاسفانه فرصتی نشد که شما به استخر سرباز بروید و احتمالا هفته ی بعد. اما مامانت و تو هم به اصرار من رفتید و کفش ورزشی خردید تا این مدت همگی ورزش کردن را شروع کنیم.

عصر که در ربارتس بودم فرشید تکست فرستاد که شب دور هم جمع شویم. من هم با توجه به رفتار زننده ی دفعه ی آخر که دیدیمشان و هم بابت نحوه ی دعوت کردنش و از آن طرف نیامدن خانه ی ما بخاطر اینکه نمی توانند سیگار بکشند خیلی میلی به رفتن نداشتم اما تو و مامانت دوست داشتید برویم و با اینکه من خیلی از کار و نوشتن عقب افتاده ام گفتم خصوصا برای مامانت که دوست داره انها و خانه شان را ببینه تا ایده ای از هر دو داشته باشه سختگیری نکنم و برویم. گویا تو خودت راجع به آخرین بار به مامانت گفته بودی و من هم کمی از برداشت خودم راجع به اخلاق فرشید. از مهربانی و البته حماقت و علاقه اش به دهن به دهن گذاشتن علیرغم اینکه اساسا ممکن از موضوع هیچ چیزی نداند، از اینکه بچه ی با معرفتی است و اهل خوش گذرانی اما در نهایت روحیه هایمان بهم نمی خورد چون به احتمال زیاد من هم مورد خوش گذرون و اهل حال آنها نیستم و حق با آنهاست.

با اینکه تمام مدت متوجه بودم اساسا حرفی راجع به چیزی پیش نیاید که بخواهد بحث و یک به دو کند با اصرار و بی آنکه اساسا زمینه ای برایش باشد حرف از ایران و توافق اتمی و ... پیش آورد و دایم می خواست بگوید این چند نفری که معتقدند که توافق خوبی است و از دوستان فیس بوکی تو هستند غلط کرده اند چنین گفته اند و عده ی دیگری درست می گویند مثل فلانی که بهش گفتم برادر من این فلانی هم از دوستان من هست و سالها در ایران همکار هم بوده ایم. خلاصه وقتی دید که من نه خیلی مخالفتی با نظرش دارم - چون واقعا هم ندارم - و نه اهل یک به دو کردن هستم شروع کرد که عجیب است با آن دسته از آدمها هم دوستی و ... که گفتم برادر اینها نظر شخصی یک عده از همکاران و دوستان در حد فیس بوکی هست و من که کلا در فیس بوک فعال نیستم و نظر خودم را جداگانه و هفته های پیش در جاهای مختلف گفته و نوشته و چاپ کرده ام. خلاصه آخر شب اصرار داشت که اوقات همه را تلخ کند که نشد. اما در راه که بر می گشتیم مامانت که اساسا آدمی نیست که راجع به کسی پشت سرش حرف بزند و از جمله معدود آدمهایی است که این خصوصیت نیک را دارد، اشاره کرد که خیلی پسر مهربان و خوبی است اما فلانی به تو حسادت می کنه و این را من در نحوه ی حرف و رفتارش در تمام طول شب دیدم.

جالب اینکه تو این مورد را درباره ی کسان دیگری مثل آیدین و خودم در مورد سام متوجه شده بودم اما فرشید برایم جالب بود. تو هم متعقد بودی مامانت درست میگه و خیلی متاسف شدم از اینکه چقدر احمقانه. برادر من تو در حوزه های دیگری حرف برای گفتن داری و اتفاقا من همیشه به نظرت در آن مورد ها رجوع کرده ام و خواهم کرد اما چرا اینقدر خود کم بینی. نمی دانم شاید به قول مامانت داستان ریشه در چیزهای دیگری هم داشته باشه. در مورد امیر برادر بزرگتر فرشید این نکته ای کاملا واقعی بود از نوجوانی و جوانی ما و امیر درباره ی همه اهل حسادت و تخریب بود اما هرگز فکر نمی کردم این مورد درباره ی فرشید هم صدق کنه. خلاصه که بعد از هشت ماه دیدن همدیگر باز هم به این نتیجه رسیدم که دوری و دوستی.

امروز صبح هم تو دیرتر رفتی سر کار چون سندی برای یکی دو هفته یا ونکور هست و یا تعطیلات. فرصت خوبی برای توست که مقاله ی آرنت را تمام کنی و بفرستی برای تری و روی پروپوزال و امتحان جامع متمرکز شوی که به امید خدا امسال شر این کار را از سر خودت کم کنی و با خیال راحت فرصت ادامه ی درس را در حین کار برای خودت فراهم کنی. خلاصه که مثل همیشه با کلی کار عقب افتاده در خدمتیم. ورزش و آلمانی هم به این جمع اضافه شده اند و باید از این یک ماه باقی مانده در تابستان استفاده کنم تا کمتر در آینده حسرت این روزها را بخورم. سال گذشته همین ماه آگست بود که مقاله های درسی را تمام کردم  و استارت پروپوزال و امتحان جامع را زدم. امسال هم باید در این ماه یک مقاله برای چاپ آماده کنم تا حداقل این تابستان و در واقع امسال مفت از دست نرود.

۱۳۹۴ مرداد ۹, جمعه

تابستان کم محصول

صبح جمعه آخرین روز ماه جولای هست. ماهی که قرار بود خیلی کارها را در آن یا مجددا شروع کنم و یا برای اولین بار تجربه. اما هیچ نکردم و هیچ امیدی هم به درست شدنم نیست.

در کرما هستم و تازه تو را رساندم و در کلی میزم را گرفتم و آمدم اینجا و بعد از قهوه صبح میرم تا ببینم این چاه ویلی که به اسم مقاله برای خودم کندم مرا با خودش می برد تا من آن را به جای میرسانم. به خودم تا آخر این ویکند وقت دادم و اگر نشد بهتره که اساسا قیدش را بزنم که بهانه ی کار نکردنم در دو ماه گذشته شده.

چهارشنبه صبح با تو و دنی رفتیم کافه سم جیمز و تو را نزدیک خانه رساندم تا بری سر کار و خودم هم دنی را بردم فرودگاه. در کافه از داستان اعتراضاتی که به کنفرانس حقوق بشرش در بانکوک و موج انتقاداتی که بهش از هر طرف شده بود گفت و در نهایت به شخصه به معترضان بیشتر حق دادم تا به دنی و تصمیمی که بابت خوش آمد ارتش سری لانکا گرفته بود. در راه فرودگاه راجع به چارچوب اولیه ی کتابمون حرف زدیم و خیلی اصرار کرد که توجه داشته باشم که این خصوصا پروژه ی من هست و ما در یک اندازه ایم. من پس زمینه ی تئوریک قویتری در این زمینه دارم و اون ارتباطات اساسی در این پروژه را دارد. به هر حال لطفی است که تصمیم گرفته به من بکنه چون نتیجه ی کار - که امیدوارم به نتیجه ی خوبی برسه - به شرایط من احتمالا بیشتر کمک خواهد کرد. قرار شد پروپوزال اولیه ای بنویسم و اسم کسانی که فکر می کنم برای مقالات مناسب هستند را پیشنهاد بدهم و از این دست کارهای مقدماتی.

سفر دنی به هر حال سفر خیلی خوب و خاطره انگیزی بود. جدا از داستان کتاب، دیدن مامانت و شب آخر با لورابت و همسرش رایان رفتن به ترونی هم برای اون و هم برای ما لحظات خوبی را بوجود آورد. آشنایی با رایان که ستاره شناس دانشگاه تورنتو هست در نوع خودش جالب بود. کمی سرد و بسته به نظر می آمد اما بعد از یک ساعت یخش باز شد و گفتیم و خندیدیم. از مامانش گفت که چقدر بین اون و برادر درس نخوانش فرق گذاشته بوده در جوانی و امروز به واسطه ی زنانی که دارند و از استرالیا گفتیم و سئوالی که مدتها بود دوست داشتم از یک متخصص بپرسم را طرح کردم و خیلی خوشش آمد و پاسخ ابتدایی داد و گفت این سئوال می تواند برای کسی که علاقه و دانش آن حوزه را داشته باشد پروژه ای تحقیقاتی شود. اینکه اگر یونان در نیمکره ی جنوبی بود چقدر در کیهان شناسی بطلمیوسی - ارسطویی امکان تفاوت داشتیم و ...

اما پنج شنبه عصر با آیدا و برادر و مادر و خانواده اش و مازیار و مامانش و بقیه ی خانواده اش در ال کترین قرار داشتیم تا هم آنها را ببینیم و تولد پری و موگه را تبریک بگیم و هم مامانت ال کترین و دیستلری را ببینه. اما خیلی شب خوبی نبود به چند دلیل اول اینکه اساسا نفهمیدم چرا "باید" ما آیدین را دوباره به خانه مان دعوت کنیم که حالا بجایش دنبال جا رزور کردن و کلی دردسر هماهنگی باشیم. خصوصا اینکه در این جمع ۱۲ نفره دیشب تنها کسانی که کار می کنند من و تو هستیم و مازیار که به شکل نیم وقت شاغل هست. بقیه بی کارند و در تعطیلات و سفر اما این تو هستی که با این بایدهای بی دلیل دایم داری و داریم سرویس می دهیم و بدتر از همه اینکه بلاهت دیگران را هم باید تحمل کنیم. طبق معمول با تاخیر یک ساعته سر و کله ی جماعت پیدا شد و جدا از اینکه اساسا نمی دانند تفاوت رستوران مکزیکی با مک دونالد چیست و حرفهای احمقانه و دایم با ماسماسکی به اسم آیفون هاشون ور رفتن و هیچ چیزی برای گفتن نداشتن و شوخی های بی مزه و بعضا توهین آمیز با دختران و پسران گارسون و ...

خلاصه که از صبحش بهت گفته بودم و امروز هم که در راه با هم تا تلاس می رفتیم دوباره تاکید کردم که به قول خدا بیامرز آقای هسته ای که گفت شانم عجل این حرفهاست، و یا قائد که می گوید همه ی ما بطرز غم انگیزی ایرانی هستیم و بعضی بیشتر، شانم بیش از این حرفهاست که مزخرفات آیدین و رفتار "پتاتیک" آریو و گالفسی مازیار را تحمل کنم و به معنای واقعی تحمل کنم. 

اما امروز حدود ظهر بر میگردی خانه تا مامانت را ببری سن لورنس مارکت و عصر هم کیارش و آنا میایند تا هم کمی وضعیت ورزش من مشخص بشه و هم دیدن خاله اش بیاد و دور هم باشیم. دوشنبه هم تعطیله و قراره کمی به مامانت برسی. نکته خوب ماه آگست که باید ماهی باشد پر کار و نتیجه برایم: اتمام مقاله ی نیمه کاره ی آدورنو و هگل، اتمام مطالعات مقدماتی برای مقاله ی اتوپیا و نوشتن پروپوزال کتاب، استارت دوباره آلمانی که باید حتما تا دیرتر از این نشده و تا بیشتر از این همه چیز یادم نرفته فکری به حالش کنم و در نهایت ورزش مداوم. تنها یک ماه تا شروع دانشگاه و درس و کار و تدریس مانده. باید حسابی به فکر باشم. تو هم تصمیم داری از دو هفته ای که سندی در این ماه نیست کمال استفاده را بکنی و مقاله ی آرنت را نهایی کنی و بفرستی برای تری و آماده ی امتحان جامع شوی. امیدوارم خبر خوبی هم از مقاله ای که تحت ریویو دارم در این ماه بشنوم و کمی بابت این تابستان کم محصول دلخوش شوم.
 

۱۳۹۴ مرداد ۶, سه‌شنبه

از آمدن مامان فری تا نوشتن کتاب با دنی

این چند روز اینقدر سرمون شلوغ بوده که حتی فرصت نکردم یک نوشته کوتاه اینجا به یادگار بگذارم. خدا را شکر اتفاقات خیلی خوبی افتاد و با اینکه مهمون بازی شده و در عین حال کلی هم کار داشتیم اما همه چیز عالی پیش رفته.

از مهمترینش شروع کنم و بعد به ترتیب روزها بیام تا امروز که سه شنبه هست و ظهر و من در کتابخانه. مامانت دیروز ظهر به سلامتی بعد از چهار سال که ندیده بودمش رسید و خیلی خوشحال شدیم. قراره به سلامتی نزدیک چهار ماه اینجا باشه و البته سه هفته ای هم میره شارلوت پیش خاله ات. اما دوست دارم خیلی بهش خوش بگذره. بهت گفتم که خیلی حال و روحیه اش بهتر از آن چیزی بود که فکر می کردم و از این بابت کلی خوشحالم. با اینکه در طول این دو سال از هر طریقی که شد برای من مجلاتم را فرستاده بود اما خودش از این بابت دست خالی آمد چون مجله ای از بعد از برگشت تو چاپ نشده. اما کلی زحمت به جهانگیر و مامانت دادم و برایم دی وی دی های سخنرانی چند نفری که می خواستم را آورده و یک کتاب که همشون خیلی بهم چسبیدند.

اما از جمعه شب شروع کنم که رفتیم خانه ی اوکسانا و رجیز که بابت آمدن یکی از دوستانشان به کانادا برای اقامت دایم مهمانی گرفته بودند. الکس و الکس که زوج جوان با دو پسر بچه ی بسیار مودب و مهربان آمده اند تا زندگی تازه ای را تجربه کنند. چند زوج دیگه هم بودند و علاوه بر آن سوزی و مارک هم بعد از مدتها دیدیم. اتاق مهمانی و پارتی روم را گرفته بودند و بیرون نشستیم و شب خوبی بود. با الکس پدر کلی راجع به پوتین و روسیه حرف زدم و تو هم سر میز با سوزی و مهمان های دیگه مشغول گپ و گفت بودی.

شنبه کمی درس خواندم و تو که کلی کار بابت سفارش امروز جی بی داشتی بعد از رفتن به کاستکو تا دیر وقت مشغول تدارک دیدن سفارش و البته مهمان هایی که در راه داشتیم بودی. آخر شب خانه را تمیز کردیم و صبح یکشنبه بود که دنی آمد. دیدن دنی بعد از پنج سال خیلی چسبید. برایش اتاق مهمان را گرفته ایم و با اینکه کمی گران شد اما همه چیز عالی پیش رفته و خوش گذشته. خصوصا به خود دنی که دوست دیگرش لورابت - یکی دوبار هم در همان گروه جامعه شناسی و خانه دنی دیده بودیمش- هم اینجاست و روزها با اون سرگرمه. خلاصه یکشنبه دنی را بردیم نیاگارا. بابت مسابقات پن ام آنقدر جاده و مسیر رفت و برگشت شلوغ بود که کل روزمان رفت. اما دنی خیلی بهش خوش گذشت خصوصا دیدن آبشار خیلی برایش پر ابهت و لذت بخش بود. در راه برگشت تو که میگرن و سردردت اذیت می کرد بیشتر ساکت بودی و من با دنی که جلو نشسته بود راجع به پروژه ام حرف زدم و گفت که خیلی برایش جالبه و از مقاله ای که در زمینه ای متفاوت اما با اتکا به نگاه بنیامین نوشته گفت و خیلی بابت استدلالهایم که برپایه کارهای بنیامین، لویناس و مخصوصا آدورنو برایش آوردم خوشحال شد و در راه برگشت بعد از مدتها با یکی کلی حرفهای آکادمیک در زمینه ی پروژه ام  زدم که ادامه اش صبح دوشنبه به یک جای جدید کشید.

دوشنبه صبح بعد از اینکه با دنی رفتم کرما و تا قبل از اینکه برم فرودگاه دنبال مامانت و اون هم بره کلاس یوگا و بعدش هم سر قرارش با لورابت،  در نیم ساعتی که داشتیم برای گپ زدن بهش گفتم که صبح بطور اتفاقی داشتم به این فکر می کردم که با توجه به فرصت مطالعاتی که تو داری و کمی وقت آزاد و زمینه ی مشترک کاری چرا یک مجموعه را با هم به شکل ادیتوری چاپ نکنیم. از یک عده متخصص دعوت می کنیم که راجع به پروژه بنویسند و هر کدام ما هم یک فصل در حوزه ی خودمان می نویسیم. بهش گفتم که با توجه به امکانات و روابطی که تو داری برای من چنین چیزی یعنی یک جهش بسیار بلند و موثر همانطور که خودت می دانی و کمک بسیار بزرگی به من و زندگی ما خواهد بود. سریع گفت که اتفاقا خودش به همین موضوع شب قبل فکر کرده و خیلی خوشحال به نظر می آمد هر چند که اساسا احتیاجی به این داستان نداره و این موقعیتی بی نظیر برای من خواهد بود اگر که به فرجام برسه.

بعد از اینکه قرار گذاشتیم در این یکی دو روز باقی مانده بیشتر در اینباره حرف بزنیم و پیاده تا جلوی ساختمان کلاس یوگا رساندمش برگشتم خانه تا ماشین را بردارم و اول به دانشگاه بروم تا گزارش سالانه بورس شرک را بدهم و بعد هم بروم فرودگاه که دیدم تو هنوز خانه ای و خیلی هم دیرت شده. اول تو را رساندم و با خوشحالی تمام در راه برایت از حرفهای مقدماتی که با دنی زدیم گفتم. تو را که رساندم، رفتم دانشگاه و یکی دو ساعتی آنجا بودم و تا رسیدم فرودگاه ظهر بود و یک ساعتی منتظر شدم تا مامانت آمد و اتفاقا با اینکه حسابی برخلاف اول کار خلوت شده بود مامانت من را زودتر پیدا کرد. کلی فشارش دادم و بغلش کردم و بهش خوش آمد گفتم که واقعا دلم برایش تنگ شده بود. به خانه که رسیدیم نهاری که تو صبح درست کرده بودی خوردیم و برایش از طریق اپل تی وی سریال ترکی که می خواست را پیدا کردم و گذاشتم و رفتم دنبال خرید سفارش امروز که بزرگترین سفارش جی بی بود تا به اینجا: ۵۰ نفر صبحانه و نهار با کلی تنوع چون اساسا دو نفر جداگانه سفارش داده بودند و هر کدام از هر چیز که در لیست بود می خواستند.

تا برگشتم خانه نزدیک ۵ شده بود و تو هم همان موقع رسیدی و شروع کردی به کار و من هم آمدم کتابخانه اما تلفن با رسول دقیقا دو ساعت وقتم را گرفت (و اکثرا حرفهایی که خیلی هم ارزش آن وقت را نداشت اما به هر حال تنهاست و باید رسم رفاقت را بجا آورد). تا دوباره بی آنکه کار خاصی کنم برگشتم خانه و کمی ورزش کردم، تو و دنی کلی از کارهای سفارش را انجام داده بودید. 

تا آخر شب که دنی رفت پایین توی اتاق خودش کمی راجع به امکان کار مشترک و چاپ کتاب و خوشحالی من گفتیم و همین حرفها و البته عقب افتادن کارهای این ماه و تابستانم در مجموع و صد البته کمر دردی که بابت ساعتها رانندگی روز قبل و چمدانها داشتم دیشب را تقریبا نخوابیدم. ساعت ۱۲ خسته رفتیم که بخوابیم و تقریبا هر نیم ساعت یا از کمر درد یا نگرانی از کارهای عقب افتاده و یا خوشحالی و صد البته نگرانی بابت حجم و کاری که با دنی قراره انجام بدم بیدار میشدم تا اینکه کلا ساعت ۴ پاشدم و یک ساعت بعد هم تو بیدار شدی تا کارهای سفارش امروز را انجام دهی. مامانت هم که دیشب زودتر خوابش برده بود سر صبح بیدار شد و خیلی هم کمک کرد. تو را که رساندم بعد از نیم ساعتی که جلوی شرکت منتظر ماندم تا تو در چند نوبت بیایی و سینی ها را ببری بالا، برگشتم خانه. دنی با مامانت داشت قهوه می خورد و یکی دو تلفن از گوشی من کرد و راهی کلاس یوگا و قرارش با لورابت شد که قراره بعد از یوگا با هم بروند استخر ساختمان ما و غروب هم ساعت ۷ ما لورابت و همسرش را که هر دو استاد دانشگاه تورنتو هستند همراه دنی و مامانت شام بیرون می بریم.

دنی به سلامتی فردا ظهر راهی نیویورک خواهد شد و احتمالا در راه فرصت بیشتری برای گپ زدن و دقیقتر کردن حرفهایمان راجع به پروژه و کتابی که قراره چاپ کنیم - که امیدوارم به چنین جایی برسیم - خواهیم داشت. دیشب بعد از اینکه دنی رفت بهم گفتی که خودش از حرفهامون بهت گفته و گفته که خیلی مشتاقه این کار هست و کلی هم از زاویه ی ورود من به بحث و ساختار این پروژه که برایش تعریف کرده ام خوشش آمده و بهت گفته که از ابتدا هم نسبت به من و توان آکادمیک و دانشگاهی ام مطمئن بوده. در عین حال چیزی که به خودم هم سربسته صبح گفت را به تو گفته که دقیقا همان حرف آشر هست: اینقدر کمال گرا نباش و سعی کن راحتتر بگیری و بیشتر تولید کنی!

می فهمم چه می گوید اما نمی توانم و حداقل در حال حاضر نمی خواهم اینگونه باشم.
 

۱۳۹۴ مرداد ۲, جمعه

رفت و آمد

دیروز هم درسی نخواندم. نیم نگاهی به یادداشتهایم برای مقاله ای که قصد نوشتنش را دارم (قصد کرده ام مثل نیت کردن از عمل اما فعلا هیچ خبری نیست) انداختم و دیدم خیلی بیشتر از آنچیزی که فکر می کردم کار خواهد برد. الان هم که جمعه ظهر هست و تازه از رساندن تو و روغنکاری ماشین و کافه رسیده ام کتابخانه ی مرجع و بعید می دانم امروز هم کاری از پیش ببرم. شب خانه ی اوکسانا و رجیز دعوت هستیم و مارک هم میاد. در واقع یکی از دوستان اوکسانا با خانواده اش آمده اند اینجا برای اقامت و فعلا برای اینکه خیلی اول کار خرج نکنند چهار نفر آدم با ۹ چمدان به همراه اوکسانا، رجیز و واگنر که خودش دو تا آدم انرژی می بره در یک واحد ۷۰ متری سه تا مهمان هم دعوت کرده اند و شبی خواهد شد.

فردا شب هم قراره با آیدا و خانواده اش که آیدین و آریو هم از ایران رسیده اند جایی دور هم جمع شویم و از یکشنبه هم دنی مهمانمان خواهد بود تا چهارشنبه و قراره که یکشنبه ببریمش نایاگرا آند لیک و از دوشنبه هم به سلامتی مامانت برای چند ماه مهمانمون خواهد بود و کلی رفت و آمد پیش رو خواهیم داشت. اتفاقا بهت گفتم شاید خیلی هم بد نباشه برای من که با هر بهانه ای سر ظهر بجای کار کردن و نشستن در کتابخانه راهی خانه نشوم.

از آمریکا هم خبری خاصی نیست. بابک برایم دو روز پیش چندتا از عکسهای خودمون از اولین سفرش به ایران را تکست کرد که جالب بود و امیرحسین هم دنبال کار هست و مصاحبه اش بد پیش نرفته اما طرف بهش گفته که تجربه ی مدیریت در رستورانی که بار هم داشته باشه خیلی ضروریست. خانه آذر و همسرش برای یک ماه رفته اند ایران و مادر و مامانم هم بد نیستند. رسول قراره برای سه هفته بره ترکیه و خانواده اش هم از ایران میروند آنجا که دور هم باشند و خلاصه همه چیز به نظر آرام میاد. البته جز احوال درونی من که به قول لورکا خاطرم در آتش است.

هر چند جز خوشحالی و شاکر بودن از آنچه که داریم و دارم نباید لحظه ای تردید به خودم راه دهم که می دانم همه چیز بابت رفتن در مسیری که خودم انتخابش کردم آماده است جز خودم و کسی هم نمی تواند کاری کند جز خودم.

از سر کار تو هم خبر خاص این بود که بالخره جو تصمیم گرفته که سوزان را در طی روزهای آتی کله پا کنه و از تو خواسته اند تا پیدا کردن فرد جدیدی برای آن پست جنیفر و دستیار سوزان را سوپروایزری کنی. گفتم کارهای خودت کم بود حالا داستانهای جو هم اضافه شد. اون هم درست موقعی که قراره کمی بابت آمدن مامانت وقتت را آزادتر کنی.

۱۳۹۴ تیر ۳۱, چهارشنبه

۵ سال دیگر در چنین روزی

تمام سعی و تلاشت را داری می کنی که کمی خیال من را بابت آینده راحت تر کنی و در واقع امروزم را آسوده تر. هیچ چیزی ندارم بگویم جز اینکه از جمله بندگان سعادتمند خداوند بوده ام که چنین همراه و همدل و یاری دارم.

ملاقات یک ساعته ام با آشر دیروز در خانه اش اتفاقا بیش از اینکه موجب آسودگی خیال باشه بابت چیزهایی که از آینده کار و امکان استخدام و تاثیر و تدریس و ... گفت قاعدتا باید نگران کننده تر باشه اما شاید احتیاج به چنین حرفهایی داشتم. گفت که در چند سال گذشته تقریبا هیچ یک از شاگردانش کار و پیشنهاد کاری مناسبی پس از پایان تحصیلشون دریافت نکرده اند. گفت بهترین شاگردش بعد از یکی دو سال منتظر بودن برای گرفتن پذیرش مقطع فوق دکترا در نهایت یک کار "تنور" در دانشگاه سنگاپور گرفت و با اینکه اساسا دوست نداشت بره اما چون چاره ای نبود در نهایت راهی آن سر دنیا شد. از چند نفر دیگه هم گفت که اوضاعشان به مراتب بدتر بود و در همین حیص و بیص پسرش از خانه آمد بیرون تا سگشان مارلی را ببره قدم زنی و سوژه ی ادامه ی بحث ما شد که در ایوان جلویی نشسته بودیم. چهار سال هست که دکترای ریاضی اش را گرفته و بی کار منتظره هر پیشنهادی است و هر از گاهی در رایرسون برای چند هفته حق التدریسی با حقوقی که آشر گفت عنوان دقیقش در قرارداد Poor income هست خانه ی پدرش روزگار می گذرانه. مهمترین نکته ای که گفت این بود که اگر کسی برای ۴ تا ۶ سال پس از فارغ التحصیلی اش آماده ی زندگی سخت و بله گفتن به هر کار مزخرفی در حوزه ی دانشگاه نباشه اساسا نباید در رشته هایی از این دست ادامه تحصیل بده و گفت که تازه به نظرش حتی این هم تضمینی برای آینده ی بهتری پس از ۶ سال نیست. اتفاقا از آیدین پرسید و گفت که تصمیمش را درک نمی کنه و بهش گفتم بخش عمده ی داستان در همین وضعیتی است که توصیف کردی. با این حال به قول خودش مورد با مورد متفاوت هست و قانونی برای این اتفاقا وجود نداره. به هر حال شانس بزرگی که داریم و دارم این هست که تو با تلاش و افق دید بالایی که داشتی و داری تصمیم گرفتی که زندگیمون را به عنوان یک زوج مهاجر با پس انداز صفر و بدهی بالای اوسپ برای خودمون و خانواده هامون از چرخه ی ریسک و چه کنم های مرسوم تا حد امکان بیرون بکشی و با تمام توان داری خرج یک زندگی چند نفره را میدهی. زندگی چند نفره می گویم چون جدا از خودمون دو نفر خانواده ها هم هستند و البته شیوه ی زندگی خودمان که خیلی دانشجویی نیست و نباید هم در این شرایط و سن و سال باشه!

بعد از خانه ی آشر با هم رفتیم ترونی و در بالکن و پتیوی دلنشین آنجا نشستیم و سالگرد ۵ سالگی اینجا بودن را جشن گرفتیم و تو پیشنهاد دادی سعی کنیم ۵ سال دیگه در همین تاریخ ۲۱ جولای اینجا جامها را بهم بزنیم و جشن موفقیت های بزرگتر و تلاش بیشترمون را بگیریم و خدا را چه دیدی که شاید خانواده ی کوچکمون عضو تازه ای هم پیدا کرده باشه.

شب خوبی بود و کمی آرامم کرد هر چند لحظه ی آخر نمی دانم چطور نتوانستم خودم را کنترل کنم و از انفجار در جمع جوانان سوسیالیست ترکیه گفتم که در حال رفتن به سمت کوبانی بودند برای بازسازی آنجا و نشان دادن عکس سلفی دست جمعی شون لحظاتی قبل از انفجار انتحاری زنی وابسته به داعش و کشته شدن همگی و اشک را از چشمان تو جاری کردم. نمی دانم چه مرگم شده! انگار در حال از دست دادن توان و کنترل کردن خودم شده ام.  هر چند که به قول ولادمیر هولان شاعر:
بس نیک می دانی که رنج
در قیاس با رنج بزرگتر، کمتر نمی شود.

به هر حال تصویری که از آشر و حالم این روزها و این اخبار (علیرغم کمی امید برای مردم ایران پس از مدتها بابت این توافق) همه و همه بیش از پیش باعث بهم ریختگی ام شده. شاید بدتر از همه داستان و تاثیر کار نکردنم باشد.

شب سر راه برگشت رفتیم لابلاز چون تو یادت آمده بود که یک سفارش سه نفری کوچک برای امروز داری و تا به کارهایت رسیدی و من با امیرحسین که از شدت خوشحالی و ذوقی که بابت مصاحبه ی تلفنی کاری که کرده بود سریع بهم زنگ زد و خیلی خوشحال بود و کمی با هم حرف زدیم - قرار شد امروز بعد از مصاحبه حضوری سریع بهم خبر بده و امیدوارم کاری که دوست داره را بگیره که واقعا بهش نیاز داره و اعتماد به نفس و روحیه اش را بهبود می بخشه - خلاصه تا خوابیدیم ساعت از ۱۲ گذشته بود.

صبح تو را با سفارش های جی بی رساندم و بعد آمدم کرما و پس از این پست هم راهی کلی خواهم شد تا آرام آرام آن مسیر ۶ ساله را هموار کنم. آخر هفته دنی را که برای چند روز پیش ما خواهد بود می بینیم و دوشنبه هم به سلامتی مامانت میاد که قراره من برم دنبالش و هفته ی پیش رو هفته ی مهمان بازی است. دنی که به سلامتی چهارشنبه بر می گرده و مامانت هم قراره که به سلامتی نزدیک ۴ ماه کانادا باشه.