۱۳۹۴ تیر ۱۶, سه‌شنبه

باران آوردی

از بس فرودگاه شلوغ بود و بابت پروازهای زیاد خصوصا برای مسابقات پنم حدود دو ساعتی طول کشید تا از بیای بیرون. اما از شوق و ذوق نمی تونستم بشینم. در این مدت یک پیرمرد و پیرزن هندی که نه می توانستند حرف بزنند و نه کسی دنبالشان آمده بود را - بعد از اینکه متوجه شدم می خواهد با شماره ای تماس بگیرد- کمک کردم تا بلاخره نوه شون رسید و مشتی حاضر نبود از ماشینش پیاده بشه و از من خواست که تا یکی از درها خروجی بیارمشون بیرون تا شازده افتخار بدن و پدر بزرگ و مادر بزرگش را ببره. من هم صبح بعد از اینکه رفتم کرما و برای شب فیلمی گرفتم که اگه تونستیم ببینیم آمدم فرودگاه و دل توی دلم نبود که بلاخره بعد از ده یازده روز در آغوش بکشم تو را. به محض اینکه به سلامتی آمدی بیرون و از پارکینگ فرودگاه زدیم بیرون تا همین الان که ساعت ۶ عصر هست یک بند باران شدیدی در حال بارش هست و قدم  و جود تو برای ما و این شهر پر برکت بوده.

یک ساعتی هست که بعد از سالادی که از بلور مارکت برای نهار گرفته بودم و کمی از ایران و خانواده و دوستان گفتی دیگه توان نشستن نداشتی و کمی خوابیده ای. من هم در این فاصله رفتم نان و شیر خریدم برای شام که قراره حاضری مربای مامان پختی که آورده ای را بخوریم. دو تا چمدان کابینی کوچکی که همراه برده بودی پر از سوغاتی است. کمی برای دوستان و همکاران که پسته آورده ای و کمی برای خودمان و از همه مهمتر کتابها، مجلات و سی دی هایی که می خواستم. اما گفتم اول این پست را بگذارم و شکر این لحظه و روز را ثبت بکنم بعد برم سراغ بسته ی فرهنگی حسابی که برایم آورده ای. خلاصه که خوش آمدی همراه و همدل و همسرم.

ممنون و مدیون محبت ها و شیرینی ها و لطفت هستم. الهه ی عشق همه ی عاشقان را در پناه خود جاودان کند.

۱۳۹۴ تیر ۱۵, دوشنبه

داستان ۷ جولای

ساعت ۲ و نیم صبح هست و دیگه دارم از خستگی غش می کنم. به سلامتی تازه رسیده ای به فرودگاه فرانکفورت و امیدواریم فرانک بتونه با پرواز دو ساعت دیگه تو را بفرسته خونه. البته گویا پرواز شلوغه و ممکنه درست مثل داستان رفت به ایران سناریوهای دیگه ای عملی بشه. از پرواز دوم به تورنتو تا رفتن به شهر دیگه ای و بعد پرواز داخلی که امیدوارم اینطوری نشه.

من هم امروز بعد از اینکه کمی در کتابخانه مرجع تورنتو برای خودم وقت تلف کردم یک دسته گل گرفتم و آمدم خانه را تمیز کردم و دیگه دل توی دلم نیست که به سلامتی فردا بعد از ده روز دوری سخت دوباره بچسبیم بهم و قدر عافیت بدونیم. البته این یکی دو روز گذشته هم تو در ایران خیلی سرت شلوغ بود و کارهای زیادی داشتی برای انجام و هم من در کمال خونسردی و با  وجود کلی کار عقب افتاده کلا روزها و ایام را به هیچ دادم رفت. شنبه برنامه ام این بود که برانچی بخورم و برم ربارتس تا عصر و کمی کار کنم. بعد از اینکه بهم گفتی که احتمالا وقت دکتر برای جهانگیر به بعد از سفر برگشت تو بیفته خیلی بهم ریختم. با اینکه می دانستم و به خودت هم می گفتم که از دست تو کاری بیش از این برنمیاد اما به هر حال از اینکه چنین سفری با چنین سختی و فشار حالی و مالی را متقبل بشیم و مهمترین کار انجام نشه خیلی ناراحت بودم. خصوصا اینکه بهت گفتم دلت را به این موضوع خوش نکن که حال جهان خیلی بهتر شده چون به محض اینکه برگردی دوباره همان داستان تکرار خواهد شد. طبیعی هم هست چون شرایط که تغییر نمی کنه و متاسفانه نه در خانه و نه در محیط اطراف و نه در جامعه که همه چیزش خودآگاه و ناخودآگاه در گرو نتیجه مذاکرات هستی است و متوقف شرایط اگر پسرفت نکنه بهتر از این در کوتاه مدت نخواهد شد.

به هر حال شنبه به رفتن شما برای آزمایش های جهانگیر به کلینک و خانه ی رضا و شبنم گذشت. بهم گفتی که دکتر برای تو هم آزمایش چک آپ نوشته و وقتی که بهم از جوابش گفتی کمی نگرانم کرد. حالا قراره که به محض اینکه برگردی به سلامتی اینجا داستان را پیگیری کنی. گویا مقداری کیست در کبدت تشخیص داده اند که امیدواریم همانطور که طرف گفته چیز خاصی نباشه.

یکشنبه هم من کمی کتابخانه بودم و کمی خانه و خلاصه جز بطالت کار موثری نکردم. نمی دانم چرا اینطوری شده ام. خودم حسابی مشکل پیدا کرده ام و توان و حوصله ی متمرکز شدن را ندارم. می خواهم و دوست دارم کار کنم،‌ درس و آلمانی بخوانم و... اما به محض اینکه پای یکی از اینها می نشینم بلافاصله بی حوصله می شوم و نامتمرکز.

امیرحسین بهم زنگ زد که به سلامتی کار جدیدی که دنبالش بوده را گرفته و از دو هفته ی دیگه در یک فروشگاه با سمت مدیر مشغول خواهد شد. به مامانم هم بعد از یک هفته که وسط حرف زدن شروع به پرت و پلا گفتن کرد و گوشی را گذاشت و حتی برای تولدم در این هفته ای که تنها بودم یک زنگ نزد تا احوالی بپرسه - البته کلا در طول سال شاید بیش از یکی دوبار زنگ نزنه و همیشه منم که به همه شون زنگ میزنم و سعی می کنم هر کمکی از دستم بر میاد بکنم و آخرش هم میشه اینطوری و به این نتیجه میرسم که کاری که بابک باهاشون می کنه درسته اما باز هم دلم نمیاد و ... - خلاصه زنگ زدم و بعد از اینکه فهمیدم برخلاف تاکیدی که کرده بودم راجع به قبض تلفن و کیبل و ... که ماه پیش نزدیک ۳۰۰ دلار برای پلن جدیدش داده بودم و قرار بود خودم پیگیری کار را بکنم که دوباره اشتباه شارژش نکنند خودش بی آنکه قبضی بیاد زنگ زده و دوبرابر آنچه که با شرکتش توافق کرده بودم پرداخته و ... واقعا دیگه توان تحمل این همه داستان ناتوانی و بی فکری را ندارم.

بگذریم. اما از چیزهای خوب بنویسم که بهترینش در حال انجامه. تو در راهی تا بیای در دل من و سر خونه و زندگی زیبامون. باید قول قرارهایی که با هم داشتیم را عملی کنیم. باید به روح و جسم و حال و بالمون برسیم و اولویت های خودمون را باز تعریف کنیم. بسه دیگه از این همه دیگرخواهی خسته شده ام وقتی که داره اصل زندگی و روح و روان خودمان را آزرده میکنه.

خلاصه که ساعت با اینکه نزدیک ۳ بامداد هست و اگر به سلامتی همه چیز خوب پیش بره قراره که ۸ تا ۹ ساعت دیگه به امید خدا برسی اما طاقت صبر کردن بیشتز از این را ندارم. تنها نکته ای که دوست داشتم اینجا هم بنویسم این بود که بهت گفتم که ۷ جولای روز خاصی برای ماست. در این تاریخ رسیدیم سیدنی و فصل تازه ای از زندگیمون را آغاز کردیم. در همین تاریخ بعد از چند سال استرالیا را ترک کردیم و به سلامتی داری دوباره در همین تاریخ بر می گردی در آغوش من تا در کنار هم زندگی عاشقانه مون را در خانه ی کوچک اما زیبا،‌ باشکوه همیشگی اش وارد فصل تازه ای کنیم. به سلامتی!

۱۳۹۴ تیر ۱۲, جمعه

سفر کوتاه اما موثر

با اینکه شبها تا حدود ساعت ۲ نمیرم در رختخواب و صبح ها هم ۸ بیدارم، با اینکه هر روز تصمیم می گیرم که از فردا درس بخوانم و در واقع بنویسم اما در غیاب تو دل و دماغ هیچ کاری را ندارم. امروز همتی کردم و رفتم کلی تا کمی روی باز نویسی بخش اول مقاله ام کار کنم تا بتوانم بعد از اینکه تمامش کردم و احتمالا نظر آشر را درباره اش گرفتم و ... بفرستمش جایی برای چاپ. اما کمی از نشستن و کار کردنم نگذشت که دیدم بهتر بیام بیرون و کمی راه برم و خلاصه الان در کرما هستم و هر کاری می کنم جز کار اصلی و اساسی.

دیروز با شکستن شاخ غول بعد از ماهها و شاید دقیقترش بعد از سالها باشد که نگاهی به کتابها و جزوات زبان آلمانی ام کردم و تقریبا با ناامیدی کامل متوجه شدم خیلی عقب تر از آنچیزی که انتظارش را داشته ام قرار دارم. تقریبا چیزی از آلمانی ام باقی نمانده. باید برای این یکی هم یک فکری کنم و خلاصه که باید برای همه چیز و همه کارهایم فکری کنم. این است که می گویم داستان از جزییات گذشته و باید فکر اساسی کرد.

شما هم به سلامتی در جاده چالوس هستید و راهی تهران. حدود ساعت ۷ عصر راه افتاده اید به امید اینکه بتوانید فردا به کارهای بسیاری که دارید برسید. تو که باید اول از همه بری اداره گذرنامه و بعد هم دکتر برای جهان را پیگیری کنی و البته خرده فرمایشات بنده برای خرید کتاب. با اینکه این یک روز و نیم شمال رفتن خیلی کوتاه بود اما تصویر بهتری از اوضاع ایران و خصوصا خانواده ات بهت داده. گفتی که بابات خیلی تغییر کرده، حرف نمیزنه خیلی و با خودش و در خودش می گذراند و هنوز از شوک فوت مامان بزرگت در نیامده. مامانت هم با توجه با بالا رفتن وزنش مجبوره صبحها عصا دست بگیره و از راه رفتن و خصوصا پله بالا رفتن گریز داره و ناتوانه. جهان هم گفتی که روحیه اش خیلی بهتر شده و حالا دیگه شبانه روز با لپ تاپی که برایش خریده ای مشغوله.  با این حال تاکید کردم که هرطور شده باید ببریش دکتر چون وقتی برگردی دوباره همان آش و کاسه خواهد بود. به هر روی تا دوشنبه شب به سلامتی آنجایی و کلی کار داری و البته حضورت خیلی هم موثر بوده. گفتی که عزیز هم بیمارستان رفته و بابت آب آوردن ریه اش فعلا در CCU بستری است.

من هم بعد از نوشتن این پست دوباره به کتابخانه خواهم رفت و نهاری از بلور مارکت می گیرم و عصر ورزش و کمی آلمانی و شب هم یک فیلم! اگر پروسه ی نوشتنم را درست پیش ببرم و آلمانی بخوانم اوضاع خوب خواهد بود اما اگر نه هر روز بیشتر پس و فرو میروم.

دیروز نفری یک چک ۷۵۰ تایی از کیوپی برایمان آمد که بابت کنفرانس ایتالیا بود. توی این اوضاع به قول تو خیلی به موقع بود. دیشب هم فیلم king of comedy اسکورسیزی را دیدم که در زمان خودش حتما فیلم بهتری بوده اما به هر حال از کارهای این کارگردان معدود فیلم هایی که ندیده ام را خواهم دید تا نگاه بهتری از دنیای او دستگیرم شود. دو هفته ی بعد اما فیلم مستند Salt of the Earth  خواهد آمد که خیلی منتظرش هستم.
 

۱۳۹۴ تیر ۱۱, پنجشنبه

My life is my own creation

دیروز روز تولدم بود و در تنهایی تمام به سر بردم. با اینکه کمی درس خواندم، شب فیلمی دیدم، کتابخانه رفتم و کافه و بعد از مدتها ورزشی کردم،‌ اما مهمترین اتفاقی که برایم افتاد تجربه کردن حسی بود عمیق که تا پیش از این هرگز و به این شدت تجربه اش نکرده بودم:  تنهایی!

جز بابک که برایم پیغام تلفنی گذاشته بود زمانی که پایین ورزش می کردم و هیچ تماسی نداشتم. نه اینکه از این موضوع ناراحت یا دلگیر شده باشم که در واقع خودم آگاهانه روابطم را محدود کرده ام تقریبا با همه و از آنجایی که اهل تولد هم نبوده و نیستم کسی هم خبری از این داستان ندارد. اما ناراحتی ام بیش از هر چیز به خانواده ام برگشت که تنها وقتی گره ای در کارشان هست و احیانا پولی احتیاج دارند و ... تو را یاد می کنند. جالب اینکه نه در آمد خاصی دارم و نه کاری که بتوان خیلی روی آن حساب کرد. هنوز دانشجو هستم و هر چه هست حقوق ناچیز تدریس است و وام دانشجویی اما برای آنها گویا خیلی فرق نمی کند. بگذریم! نکته ام حتی این هم نیست. این حس تنهایی خیلی عجیب،‌ عمیق و آزار دهنده بود. به عنوان کسی که همیشه فعال و پر جنب و جوش و در نتیجه در کانون کارها بودم گویی در حال ورود به مرحله ی تازه ای هستم که می تواند به کل متفاوت باشد. البته انکار نمی کنم که خودم امور را اینگونه شکل داده ام. آنچه که مرا بسیار نگران کرد اما نبود تو بود و هست. بی تو ناتوان ترینم، نابود و ناموجودم.

تو هم یک روز طولانی را داشتی دیروز. تا بعد از ظهر درگیر کار تسریع در تمدید گذرنامه ات بودی و در ساختمان مرکزی اداره گذرنامه تمام روز را به معنای واقعی تلف کردی و سر آخر هم نتیجه این شد که دوباره شنبه بروی برای یک کار به این سادگی! واقعا نمی دانم چطور مردم تحمل این روند و همراه شدن با این مصیبت و ندیدن چنین مرگ تدریجی را به جان خود خریده اند. شب هم با مامان و بابات و جهان راهی شمال شدید که ساعت ۳ صبح رسیدید و کمی پیشتر با هم گپی زدیم و گفتید که تا بعد از ظهر هنوز بیدار نشده بودید. به سلامتی فردا شب به سمت تهران باز خواهید گشت تا شنبه هم به کارهای دکتر جهانگیر برسید و هم دنبال کار تمدید گذرنامه ات بروی.

خلاصه که تجربه ای بود برای تو آنجا و برای من اینجا. اما باید از این تجربه استفاده درست ببریم. خصوصا من که می خواهم این چند سال را درخشان و تاریخی کنم برای آینده و زندگی خودمان. یادم باشد که تو همه چیز و همه کس منی. روح و جان و نفسم. معنای هستی و فراخ حیاتم. و باید برای تو و خوشبختی زندگیمان تلاش کنم. کاری که تاکنون نکرده ام: تلاش!

در تقویم دیواری که برای امسال گرفته ای و هر از گاهی و در یکی از خانه های روزانه اش چیزکی چاپ کرده در روز تولدم احتمالا زیباترین جمله ی کل سال را نوشته است و یادم باشد که چقدر این نکته دقیق و درست است:
 My life is my own creation

۱۳۹۴ تیر ۹, سه‌شنبه

آخرین شب

به سلامتی دو روز تمام هست که ایرانی و دو روز تمام هست که دنبال کار تمدید گذرنامه ات که درست در آخرین لحظات در فرودگاه تورنتو متوجه شدی که سه ماهی هست که از تاریخ اعتبارش گذشته و بعد از کمی پرس و جو و در اینترنت خواندن متوجه شدیم که مشکلی بابت ورود به کشور نخواهی داشت اما داستان برای خروج جدی خواهد شد. خلاصه دیروز ساعت ۱۱ با جهان رفته بودید که گفتند افسر رفته و کار به امروز صبح زود کشید و بعد از نزدیک به ۵ ساعت معطلی و از این باجه به آن و از این طرف به بانک و ... بهت گفته اند سه چهار هفته دیگه آماده میشه و اگر زودتر نیازش داری باید بری مرکز اصلی در پاتریس لومومبا که در واقع روز سوم از سفر ۹ روزه ات هم به همین یک کار خواهد گذشت - ایران است و ایران و ایران و به قول قائد همه ی ما به طرز غم انگیزی ایرانی هستیم.

از هوای به شدت آلوده و ترافیک و رانندگی متمدنانه به شدت ذوق زده شده ای برای همین هر روز را با میگرن و سردرد داری سپری می کنی. اما طرف خوش داستان دیدن خانواده هست و خوشحالی آنها. دیروز که مامان و بابات را برده بودی مشاور و دکتر خیلی بهشون راهنمایی های خوبی کرده از قرار. گفتی که هم خودت و هم آنها راضی هستند. منتظر وقت دکتر جدید برای جهان هستی و میگی که انگیزه داره تا روی خودش کار کنه وبه شرایط همگی کمک. امشب هم از عزیز و حاج آقا تا دایی ها با بچه هاشون و چندتایی از دوستان خانوادگی آمده بودند خانه تان دیدن تو و حسابی بهت خوش گذشته. فردا شب هم با شبنم و رضا قرار داری و خیلی دلت برای دیدن پریا تنگ شده. گفتی از آنجایی که رضا هم هست با جهان میری تا او هم کمی حال و هواش عوض بشه.

پنج شنبه هم به سلامتی برای دو روز شمال خواهید رفت تا هم کمی چهارنفری با هم خلوت کنید و هم مامان و بابات که خیلی ذوق دارند تا ویلا را که حسابی مرتب کرده اند و دستی به سر و گوشش کشیده اند نشانت دهند. هفته ی بعد هم که به سلامتی راهی خانه و ور دل بنده هستی.

اما من! هیچ کاری نکردم جز اتلاف وقت و پر خوری و افسوس بابت کارهای عقب افتاده - عوض دریافتن همین لحظه. کمی کتابخانه گردی کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که مقاله ی ننوشته ام را زمانی که نوشتم به تیلوس ندهم. تو هم به شدت موافقی. خیلی مجله دست راستی مزخرفی شده. حیف از آن سنتی که پایه گذاشت و بهش پای بند نماند. مقاله ام در ایران هم برغم طولانی و تخصصی بودنش و به قول سردبیر علیرغم سنگینی آن برای مخاطب اما به گفته ی خودش به شدت مورد استقبال قرار گرفته. جالب بود که مقاله ای ۶۰ صفحه ای این چنین دیده شود در حالی که شرایط این روزها و ایام نشان از حاشیه ای شدن جریان بحث و تفکر در ایران دارد. شاید بر خلاف برنامه ی درسی ام دوباره چیزکی برای چاپ در ایران بنویسم و یا ترجمه کنم.

امروز یکی دو تا فیلم گرفتم و عصر قبل از دیدن یک دفعه ویرم گرفت که پاشم و بابت شب تولدم و خصوصا سالگرد شب عروسیمون که شب قشنگی بود و وسط تابستان یک دفعه باران گرفت و خیلی بهمون چسبید و البته در همان هفته راهی سیدنی شدیم و زندگی را رنگ و شکل تازه ای دادیم، خلاصه ویرم گرفت که خانه را تمیز کنم. جارو کردم و نشستم پشت لپ تاپ تا این پست را در شب تولدم که البته هنوز هوا روشن هست بگذارم و بگویم که با خودم عهد کرده ام. اما نخواهم نوشت و گفت تا مگر به مرور و با ثبت روزها و کارها تغییراتم دیده شود. صد البته درس و ورزش و آلمانی و مطالعه چند کتاب که سالهاست نیمه تمام مانده مثل کتاب مقدس و اودیسه و ... شعرخوانی دوباره ام و دیدن و شنیدن درست و توجه به کیفیت تغذیه ی جسم و جان از موسیقی و فیلم و یا از مجله و رمان تا رعایت رژیم غذایی همه و همه را بارها گفته ام و به خودم قول داده ام و امید بسته ام بارها توبه شکسته ام. نه! این بار در آستانه ی آخرین شب از ۴۰ سالگی و اولین شب از دوره ی جدید و دهه ی تازه ی پنجم در زندگی ام، نمی خواهم بگویم و عمل نکنم. اینبار نمی گویم و سعی در عمل کردن به ناگفته ها اما دانسته هایم می کنم. یادم باشد که بسیار کارهاست که باید انجام دهم و بسیار تغییرات که باید خطر کنم و تجربه شان. و یادم باشد که
ز چشم خویش گرفتم قیاس کار جهان
که نقش مردم حق بین همیشه بر آب است

۱۳۹۴ تیر ۷, یکشنبه

سفر کافکایی

بعد از دو روز خسته کننده که تمام وقت و انرژیمون را بابت سوار شدن تو در فرودگاه گرفت به سلامتی الان رسیدی آلمان. کلا سفر خیلی پر فشار و پر هزینه ای بود و هر دومون هم خیلی راضی به این همه فشار در این اوضاع نبودیم اما به هر حال تصمیم داشتی که برای کمک به وضعیت جهانگیر بروی که به هر حال الان در نیمه ی راه هستی به سلامتی.

از دیروز ظهر چنان باد و بارانی گرفته که بعد از رسیدن به خانه حوصله ی بیرون رفتن را ندارم اما تحمل نشستن تمام روز در خانه ی خالی از تو در روز یکشنبه از هوای بیرون سختتر هست. داستان را از پنج شنبه شب شروع می کنم که به دعوت خاله ات رفتیم ال کترین. تو بعد از کار قصد داشتی بری آرایشگاه که پگاه بهت گفته بود وقت نداره و نشد. اول آمدم دنبال تو و بعد هم رفتیم در خانه کیارش تا آنها را هم برداریم و رفتیم ال کترین. کمی گفتیم و گپ زدیم و خلاصه تا آنها را رساندیم و برگشتیم خانه دیر وقت شده بود. جمعه صبح هنوز خورده کاری داشتیم. با هم رفتیم کرما و از آنجا تو فروشگاه بی تا برای مامانت چندتا چیز که خواسته بود بگیری و تا آمدی دیگه به کار بانکیمون نرسیدیم. قرار بود بریم و حسابی مشترک با پول بمباردیر برای Down payment باز کنیم که شاید روزی بتوانیم با کمی پس انداز بتوانیم وام بانکی بگیریم که نشد. بهت گفتم دلیل نرسیدن به چنین کار مهمی عدم اولویت بندی درست کارهاست. هر روز به کار دیگران رسیدن - که بعضی اوقات کارهایی بی اهمیت هم هستند - باعث میشه کارهای اساسی خودمان معطل بماند که ماند. اما به هر حال چیز خیلی مهمی نبود و گذاشتیم برای بعد از برگشتنت به سلامتی.

قبل از اینکه راهی فرودگاه بشویم با ریک قرار داشتی که بهت گفت سی تی اسکن برای جهانگیر لازم نیست اما قرص ها را باید بخوره و خیلی خوب میشه. ضمن اینکه گفت بخشی از مشکل می تونه ژنتیکی باشه و خلاصه گفت مسئله ی به شدت رایجی است و قرص ها هم جواب میده. برو و قانعش کن که قرصش را برای مدتی بخوره و ببینه چقدر بهتر میشه.

ساعت ۲ رسیدیم فرودگاه. تا من جای پارک پیدا کنم تو چمدانهایت را تحویل داده بودی. البته یک چمدان داری و یک کابینی که جز یکی دو تا لباس راحتی برای خودت بقیه اش یا سوغاتی است یا چیزهایی که برای این و اون داری می بری. از آیدا و خاله ات گرفته تا مرجان همه بهت بسته داده بودند. خلاصه خیلی سریع رفتی داخل و من ماندم این طرف تا ببینیم به پرواز ساعت ۵ میرسی یا باید تا ۱۰ صبر کنیم. پرواز اول که نشد. با اینکه مسئول گیت Max به گفته ی تو خیلی هم تلاش کرد اما پرواز خیلی پر بود و تا یک نفر قبل از تو هم سوار شد و بلیط تو و اولویت کمتری که به عنوان کارمند در لیست داشتی نگذاشت پرواز کنی. برگشتی بیرون و با هم دو ساعتی نشستیم و شامی خوردیم و کمی گپ زدیم و قرار شد که بعد از اینکه برگشتی به سلامتی زن دیگر شده باشی و توجه اصلی ات زندگی و اولویت های خودمان باشد و بعد دیگران و من هم قرار شد که مرد دیگر تو بشم. خداحافظی کردیم و تو رفتی سمت گیت. دوباره داستان تکرار شد. Max که تا قبلا برای سفر ایتالیا خیلی بهمون کمک کرده بود و تو هم بهش آشنایی داده بودی تمام تلاشش را کرد و باز هم نشد. ساعت ۱۱ شب دوباره برگشتی بیرون اما اینبار با یک نره خری که درست هم بهم توضیح نداده بودی کیه و اینطور متوجه شدم که این بابا را به خواسته ی مکس داریم می بریم تا جایی برسونیم که بعد معلوم شد نه یارو دنبال تو راه افتاده و گفته حالا که ماشین داری من را هم تا جایی ببرید. خلاصه برخلاف آنچه که گفت و قرار بود وسط راه پیاده بشه ما را برد یک جای پرت وسط اتوبیکو و جالب اینکه بعد از کلی پیج واپیچ یکجا گفت که کوچه را رد کردی. دنده عقب گرفتم رفتم داخل کوچه هنوز ماشین صاف نشده بود که گفت من همینجا پیاده میشم. یعنی خانه اش سر نبش بود اما نکرد همانجا پیاده بشه و دو قدم پیاده بره - واقعا دو تا پنج قدم نه بیشتر. خلاصه یارو رفت و من که کف کرده بودم گفتم این دیگه چه داستانی بود و اتفاقا بهت گفتم این کابوس را خودمان برای خودمان بوجود آورده ایم چون دایم احساسی و بی منطق تصمیم می گیریم و نتیجه اش هم همینه. از ساعت یک که راهی فرودگاه شدیم تا برگشتیم خانه ساعت یک نصف شب شده بود و من به شدت کمر درد داشتم چون تقریبا تمام مدت سر پا بودم و تو هم به شدت خسته. اما باید صبر می کردیم تا به وقت ایران زمان مناسب برای جابجایی بلیط فرانکفورت به تهرانت بشه. بعد از پرداخت بیش از ۲۰۰ دلار جریمه و پیگیری های مامانت همان بلیط برای روز بعدش خریداری شد.

صبح زود دوباره بیدار شدیم تا داستان روز قبل را تکرار کنیم. شب قبل چمدانهایت را برخلاف گفته ی من در فرودگاه گذاشتی و مکس تحویل بار داده بود. فرانک صبح زود تماس گرفت و گفت امروز اوضاع پیچیده تر و شلوغتر از دیروزه و بهتره که به اتاوا بروی و از آنجا که خلوت تر هست بیای. بنابراین صبحانه نخورده سر راه رفتیم یکی یک قهوه از سم جمیز گرفتیم و رفتیم فرودگاه. یک ساعتی معطل شدیم تا بار را تحویل بگیریم و بریم قسمت پروازهای داخلی. در این مدت مسئول بخش بار فرودگاه یک آقای هندی بود که سر صحبت را باز کرد و گفت سالها ایران در لوفتهانزا کار کرده بوده پیش و پس از انقلاب و بعد آمده کانادا و پس فردا هم بازنشست میشه و کمی فارسی بلد بود و از زندگیش گفت و اینکه همسرش که کانادایی - فرانسوی است سر آشپز رستوارن خودشون هست که غذای تایلندی داره و گفت که عاشق غذای ایرانی هستند و بیزنس منه و خلاصه زندگی خیلی جالبی داشت و داره و اصرار کرد که وقتی برگشتی با هم بریم رستورانشون و البته خیلی هم کمک کرد تا بلاخره بارت را تجویل گرفتی. وقت زیادی نداشتیم و بدو بدو رفتیم در صف پرواز داخلی و لحظه ی آخر بلاخره به پرواز رسیدی.

با توجه به باران و طوفان شدیدی که می آمد و ترافیک سنگینی که ظهر روز تعطیل در اتوبان بود تو زودتر از من رسیدی. تو رسیده بودی اتاوا و من هنوز در راه خانه بودم. گفتی خیلی پرواز بدی داشتی بابت تکانهای شدیدی که هواپیما از طوفان می خورد و حالت خوب نبود. با هم کلی صبحت کرده بودیم اما دوباره تکرار کردیم که اساسا ارزش این همه سختی را نداره وقتی درست و حساب شده عمل نمی کنیم. بیش از آن تخفیف کذایی روی بلیطت خرج کردیم، دو روز تمام در فرودگاه تورنتو و اتاوا گیر کردیم، یک روز در فرانکفورت - که جای شکرش باقی است که حداقل فرانک آنجاست و اتفاقا بعد از اینکه رسیدی و اون هم سر کار بود رفتید خانه ی مادرش و کمی استراحت کردی و نهاری خوردی و با مادر و پدر فرانک یاد خاطرات گذشته و مامان و بابات را کردی و معطلی سختی نبود اما به هر حال برای یک سفر ده روزه سه روز در فرودگاه و سفر بودن بی معنی و بیجاست. خلاصه به من قول دادی و بهم قول دادیم که درست زندگی کنیم. خسته شدیم از این همه سرویس و انجام کارهای بیجا و بی ثمر که اتفاقا این آخری آدم را داغون می کنه.

اتفاقا بعد از اینکه مسئول گیت پرواز اتاوا به فرانکفورت که یک خانمی بود کمی اذیت کرده بود که چرا تی شرت پوشیدی و کفش جلو باز و ... که از قرار چنین بلیطی چون مال کارمندهاست مقررات دیگه ای داره با اینکه در بیزنس جا داشته بهت ته هواپیما درست آخرین صندلی جا داده بود اما چون خانمی دیابت داشته و احتیاج به اینکه نزدیک دستشویی بشینه جایت را با اون عوض کردی و رفتی وسط هواپیما و خلاصه به سلامتی رسیدی فرانکفورت.

من هم بعد از اینکه بهم خبر دادی که فرانک را در فرودگاه دیدی و ساعت از ۲ گذشته بود خوابیدم تا یک ساعت پیش که بهم خبر دادی که داری بر میگردی فرودگاه تا به سلامت سوار و راهی تهران بشی. یک سفر خسته کننده و خستگی بی دلیل وقتی که داری چند هزار دلار سوعاتی و لپ تاپ و ... خرج می کنی و بلیط درست و کامل برای خودت نمی گیری و نمی توانی بگیری.

از آن طرف و آن یکی خانواده هم داستان همینه و همین بوده. مامانم شب زنگ زد که جای خالی نباشه تو را بهم بگه که گفت حالا اصلا این پیشنهاد کی بود که نازنین بره ایران و دوباره assumption های غلط و این شد که حرفم شد باهاش و اوقاتم را تلخ کرد حسابی بعد از دو روز خسته کننده. اتفاقا از مامانم خودخواه تر در زندگیم کمتر دیده ام - با اینکه خودش اساسا این موضوع را درک نمی کنه.  ادمی که همیشه زندگیش سرش را در برف کرده به هوای اینکه مشکلاتش حل بشه و همیشه با هزینه ی دیگری و سختی برای خودش و دیگران از مشکلاتش فرار کرده به معنای دقیق کلمه. جدا از این ۵۰ هزار دلاری که ظرف این سه سال برایش از هر جا که شده زدم و فرستادم و خودمان را تا خرخره در وام و قرض و بدهی برده ام، نکته ای که ناراحت کننده است اینه که حداقل اگر برای خانواده ی تو کاری می کنیم - که  تقریبا نصف آن مبلغ بوده - حداقل زمانی که توانسته اند برای ما کرده اند و در رسیدنمون به اینجا و این مرحله خیلی موثر بوده اند، حداقل اندازه و حد خودشان را رعایت کرده اند. واقعا که مهمترین اندازه و سایزی که هر آدم باید بدونه سایز دهنشه! خلاصه که به قول اینها از دست مامانم fed up شده ام. زن بدی نیست، حتی گاهی مهربونه اما به شدت به شدت کوته فکر و نادان و این خیلی برای من که تنها کسی هستم که باهاش در ارتباطم آزار دهنده است. بقیه که قیدش را زده اند و بابک و امیرحسین هم که سالهاست خیری به مادرشون نرسانده اند و نمی خواهند برسانند. اما با اینکه می دانم خیلی هم سعی می کنه که رعایت کنه اما هر از گاهی بی ربط گویی هایش که نشان از کوتاه بینی و نادانی اش داره خیلی خیلی دلم را به درد میاره و آزارم میده.

خلاصه که اوقاتم تلخه. اما بیش از هر چیز نبودن تو پیش من خیلی اذیت کننده است. به سلامتی به امید خدا بروی و کارهایی که می خواهی را بکنی و خیالت برای جهانگیر راحت بشه و برگردی سر زندگی خودت و خودمان و زندگی درستتر و بهتری را برای خودمان بسازیم. به امید چنین روزها و تغییراتی.
    

۱۳۹۴ تیر ۴, پنجشنبه

Wilde

تقریبا تازه از یک روز کاری عیر درسی برگشته ام خانه و تو هم که با خاله سوری و کیارش بعد از کارت در ایتون سنتر قرار داشتی تا آنها با تخفیفت از تلاس از اپل خرید بکنند. از آنجا رفته ای آرایشگاه تا به سلامتی فردا شب که راهی ایران می شوی کمی به کارهایت رسیده باشی و بعد هم من حدود ساعت ۸ میام دنبال تو و بعد هم خاله ات و کیارش تا شام برویم بیرون و با خاله ات هم خداحافظی کنی چون وقتی که به سلامتی بر می گردی خاله ات رفته شهر خودش. دیشب هم که اینجا بودند بهشون خوش گذشت و آخر شب که رساندمشان خیلی سر حال به نظر می آمدند.

امروز صبح بعد از اینکه تو را رساندم شرکت رفتم کاستکو تا خریدهای و سفارش های رسیده از ایران را تهیه کنم که البته خیلی نبودند اما به هر حال رفتن به کاستکو خودش یک پروژه تمام هست. ضمن اینکه قبلش هم باید دانشگاه می رفتم تا کتابهایی را که کسی درخواست داده بود تحویل دهم. کمی هم خاله ات خرید داشت و قرص ادویل هم برای فرانک می خواستی که فرانکفورت بهش بدی و خلاصه تا برگشتم ساعت از ۳ گذشته بود.

از طرف آن سایت فارسی برایم ایمیلی آمده و خواسته اند تا آخرین تغییرات را اگر که لازم دانستم اعمال کنم که به زودی قراره مقاله را چاپ کنند. دوباره کلی تشکر از ارزشمندی مقاله و ... در این وانفسای مالی و حالی برای مردمی که چشم انتظار نتیجه مذاکرات اتمی در سوئیس هستند و گرفتار نان شب از دموکراسی گفتن احتمالا یعنی کشک.

فردا به سلامتی صبح باید یکی دوتا کارهامون را بکنیم قبل از اینکه حدود ظهر راهی فرودگاه شویم. چون بلیطت قطعی نیست فرانک پیشنهاد داده که اول پرواز ۵ را امتحان کنیم و بعد پرواز آخر شب را. امیدوارم که بی نگرانی به سلامت بروی و برگردی. نمی خواهم به این ۱۱ روز فکر کنم که می دانم حسابی اذیتم می کنه و می دانم که با اینکه سرت شلوغ خواهد بود تو هم راحت نیستی. اما کار مهمی است هر چند که خیلی از جدی بودن خود جهان و بابات در پیگیری مطمئن نیستم. البته کمی هم تصویر بزرگتر از اندازه اش به ما نشان داده شده اما به هر حال آنقدر جدی هست که از همه چیزمون بزنیم و ببینیم که چه کاری از دستمان ساخته است.

با اینکه خیلی هم خرید نکرده ای اما تمام چمدانی که داری می بری سوغاتی دیگران هست. جدا از لباس و کمی وسائل از کاستکو برای خانواده ات برای جهانگیر داری لپ تاپ می بری و برای بچه های دایی هایت و سارا و لیلا لباس و البته برای پسرها CD  کلاسیک و پینک فلوید. پریا و کیمیا هم البته در این دایره گنجانده شده اند. رضا که قرار بود یک سفر بیاد اینجا و منتفی شد اما احتمالا ببینیشون. به سلامتی نزدیک ده دوازده ساعتی در فرانکفورت توقف داری و خوبه که فرانک هست که کمی سرت گرم بشه. خلاصه که نمی خوام خیلی راجع به این موضوع بنویسم که می دانی چقدر برایم سخت و طاقت فرساست همین چند روز دوری.

برنامه ی من هم اینه که به سلامتی و تغذیه و آلمانی و درسم برسم - مثل همیشه اما واقعا قبل از پایان ۴۰ سالگی که کمتر از یک هفته ی دیگه سر خواهد رسید.  

 اما جمله ی زیبایی که امروزم را به خودش اختصاص داد از  اسکار وایلد بوده:
Every saint has a past and every sinner has a future