۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

کوچه های فلورانس

صبح روز اول در فلورانس هست. دیروز حدود غروب بود که از میلان رسیدیم اینجا. استفانو که اتاقی در خانه شان برای دو شب گرفتیم لطف کرده بود و آمد ایستگاه قطار دنبالمون. بعد از اینکه رسیدیم و با بتی همسرش و گربه هایشان آشنا شدیم برای دیدن رودخانه و کلیسای جامع و کوچه های مرکز شهر با اتوبوس راهی یکی از عجیب ترین، تا حدودی غم انگیز اما با شکوه ترین قسمت های تاریخ شدیم. زیبا و به قول تو رویایی! خصوصا با نوای موسیقی زنده که از گوشه و کناری نواخته میشد. کلیسای جامع که گویی به کارت پستال شبیه بود و اما کوچه های سنگی با ساختمان های بلند قرون میانه و برج های رنسانسی که کاملا احاطه شده بود. پر از مجسمه های شخصیتهای معروف از دانته و ماکیاولی گرفته تا داود نبی و ...

تا بسیار دیر وقت راه رفتیم و آنقدر نشستیم به موسیقی نوازند های مختلف که در گوشه ای بساط کرده بودند گوش دادیم که زمان مناسب برای شام را از دست دادیم و این شد که با خستگی تمام - تو پا درد و من کمر درد - بعد از کلی پیاده روی رسیدیم به جایی که تاکسی بود و از آنجایی که دیگر توانی نداشتیم با تاکسی راهی خانه شدیم که دور از مرکز شهر است. الان هم ساعت ۹ صبحه و من حمام کرده ام و منتظرم تا تو بیدار شوی و بعد از صبحانه بزنیم بیرون.

اما خود شهر و اهالی اش به نسبت میلان خیلی فرسوده تر و زار و نزارتر هستند. میلان را شهری بسیار زیبا و دلچسب دیدیم. البته احتمالا گرانتر و قطعا شلوغ تر و بزرگتر. پریروز که تنها روز کاملی بود که آنجا داشتیم به کلیسای جامع رفتیم و بعد از حدود دو ساعت در صف ایستادن بلیط گرفتیم و از داخل کلیسای بسیار باشکوه میلان، موزه اش و اطراف آن و خصوصا از روی بام شهر را دیدیم. در خیابان های اطراف چرخیدیم و تو عینکی که همیشه در نظر داشتی را پیدا کردی و خریدیم. تا آخر وقت در مرکز شهر راه رفتیم و از محله هایی که همکارانت بهت پیشنهاد داده بودند دیدن کردیم. از فروشگاه کم نظیر پک که بیشتر به بوتیک می مانست تا محله ی بررا که فوق العاده بود. شب در رستورانی که اساسا اسمش موزارلا بود تو یک بشقاب پنیر با ریحون و روغن زیتون گرفتی و من یک پیتزا و تا برگشتیم خانه و خوابیدیم ساعت نزدیک یک بامداد بود.

فردایش که دیروز باشه رفتیم به خیابان دیگری که بهمون گفته بودند حتی با اینکه اهل خرید و فشن و مد نیستید بروید چون میلان است و مد و دیزاین رفتیم به مونت ناپولی و هر چند به قول تو کلا مردم شهر خوش تیپ و با کاراکتر هستند اما آن خیابان چیز دیگری بود. تمام خانه های آن مختص به مارک ها و دیزاینرهای معروف بود و فروشگاه ها که در واقع خانه بودند و نه بوتیک. خلاصه بعد از کلی قدم زدن دوباره به منطقه ی مرکزی شهر برگشتیم قهوه ای خوردیم و کمی غذا گرفتیم برای دو ساعتی که در قطار هستیم و به سمت فلورانس برای نهار.

کلید خانه را طبق قراری که با ریتا داشتیم همان ساعت ۲ که آمد بهش تحویل دادیم و خودش از تمیزی و عدم استفاده از بسیاری از چیزها جا خورده بود. با اتوبوس راهی ایستگاه مرکزی شهر که ایستگاه قطار بود شدیم و آمدیم فلورانس. امروز اما بعد از اینکه تو از خواب بیدار شدی - واقعا خسته ایم چون دیروز طبق دستبندی که داری نزدیک به ۱۴ کیلومتر فقط راه رفتیم و تازه کلی کار دیگه هم کردیم - قرار هست به قسمت مرکزی شهر برویم. البته برخلاف میلان کسی در اینجا انگلیسی بلد نیست و کارمان کمی سخت است. نکته ناراحت کننده اما اینکه از قرار برای رفتن به موزه ی اصلی که آثار میکل آنجلو را داره مثل موزه ی داوینچی در میلان و احتمالا موزه های اصلی در رم باید از ماه قبل بلیط می گرفتیم و گرنه رفتن به داخل موزه امکان پذیر نیست. به قول تو حیف می شود که این همه راه را بیایی و دیدن این موزه ها امکان پذیر نباشه.

امروز که بخاطر دوشنبه بودن اکثر موزه ها و خصوصا گالری فوتزی uffizi gallery بسته هست. احتمالا همان کلیسای جامع Dumo برویم و از آن بالا هم شهر را با سقف های سفالی اش ببینیم. کمی در بازارش قدم بزنیم و احتمالا به خانه ی میکل آنجلو سری بزنیم تا فردا که ببنیم می توان به موزه رفت یا نه.
  

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۲, شنبه

Galleria Vittorio Emanuele II

بعد از ۱۲ ساعت پرواز و رسیدن در یک عصر به شدت بارانی به میلان امروز را با آفتاب شروع کرده ایم و البته از آنجایی که تمام ساعات پرواز و حتی شب قبلش را نتوانسته بودیم کامل و درست بخوابیم الان که در واقع تنها روز کامل ما در میلان هست را تا ظهر از دست دادیم اما به قول تو لازم بود چون من دیشب بابت سرمای هوا و پرواز حالت نیمه سرماخورده داشتم و با این خواب نزدیک به ۱۰ ساعت احیاء شدیم.

از تورنتو که راه افتادیم به تو بلیط قسمت بیزنس دادند و جای راحتتری داشتی و همین باعث شد به اندازه من خسته نباشی که خوش شانسی بود که آوردیم چون تا رسیدیم فرانکفورت با توجه به تعمیر بخش هایی از فرودگاه و شلوغی همیشگی اش به احتمال زیاد پرواز به میلان را از دست می دادیم. کمتر از نیم ساعت وقت داشتیم و بدو بدو خودمان را به قسمت های مختلف رساندیم. در قسمت بازبینی چمدانها اوکلن نیمه پر من را گرفتند و بعد هم ده دقیقه ای معطل چک کردن کیندل تو شدیم اما چون گفتی که داریم پرواز را از دست می دهیم با نشان دادن راه میان بر کمی جلو افتادیم.

بعد از رسیدن به میلان تا با اتوبوس به شهر رسیدیم یک ساعتی کار داشتیم و هنوز باریدن آغاز نشده بود. اما تا از ایستگاه مرکز شهر به این آپارتمان کوچک اما تمیزی که از طریق "اربی اند بی" گرفته بودی برسیم و تا از هر ۵ ایتالیایی کارمند مترو یک نفر دست و پا شکسته جوابمان را بدهد باران گرفت و خلاصه ما که قرار بود در هوای ۲۵ تا ۳۰ درجه این ده روز را سر کنیم دیروز را به ۱۱ درجه و باران و لباس های نه چندان مناسب گذراندیم و همین شد که حسابی خستگی و سرما در جانمان رخنه کرد و امروز را تا بعد از ظهر از دست دادیم.

پس از کمی استراحت با این حال دیشب رفتیم جلوی کلیسای جامع و مرکزی میلان و از ابهت دیدنش در شب لذت بردیم. شامی در فروشگاه کنار کلیسا Galleria Vittorio Emanuele II خوردیم که جدا از زیبایی این ساختمان های بلند و با ابهت رنسانسی شام دلپذیری بود و پاستای اصیل ایتالیایی. ریتا صاحب آپارتمان هم زمانی که داشت کلید اینجا را تحویلمان می داد از یک پیتزا فروشی نزدیک گفت و پیشنهاد داد امتحانش کنیم.

اما امروز قرار هست که به جاهایی که دو تا از همکاران تو که از اهالی میلان هستند پیشنهاد داده اند برویم. تا اینجا که هر چه در باران و از شیشه ی اتوبوس و ترم شهری دیدیم بسیار دل انگیز و زیبا بود. با اینکه چنین قضاوتی نمی تواند دقیق باشد - چون نه پاریس را کامل دیده ایم و نه از اینجا هنوز چیزی - اما از یک نظرهایی مرکز میلان را جذاب تر یافتیم. کوچه های بسیار باریک و تنگ با کف سنگی و پیاده روهای بلندتر از سطح خیابان. یادم به چیزهایی که سالها پیش درباره ی معماری رم خوانده بودم و با یکی از بچه های دوره ی زمین شناسی که شناخت معماری از این فضاها داشت گپ زده بودیم.

خب! بریم و کمی کشف کنیم و لذت ببریم و صد البته خدا را شکر کنیم بابت این امکان ناب. مقاله ی کنفرانسم را هم تمام کرده ام اما باید ادیتش کنم و تازه شروع به خواندنش.
 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

انضمام تصویر انتزاعی

صبح زود بیدار شدیم تا تو کارهای سفارش امروز را بکنی و پیش از ۷ و نیم تحویل دهی و راهی دانشگاه شوی. بعد از اینکه تو را رساندم تا تلاس با سفارش امرزو با ماشین برگشتم خانه و الان کرما هستم و از اینجا راهی کلی میشوم تا بلکه چیزی برای کنفرانس بنویسم. مواد اولیه را دیروز که بیرون کشیدم متوجه شدم کلی کار برای نتظیمشان دارم و خلاصه مثل همیشه از کارهایم عقبم و پیش خودم آرزوی داشتن یکی دو روز وقت بیشتر را دارم - گو اینکه اگر هم داشتم دوباره به همین نقطه میرسیدم چون مشکل جای دیگری است: خودم و بی نظمی ام.

اما دیشب تا ساعت ۱۲ داشتی پای تلفن یک کار ساده ایمیلی را برای سندی و شوهر مثلا متخصص کامپیوترش توضیح می دادی- اینکه چطور برای گروهی از افراد مورد نظر ایمیل جمعی با ضمیمه و... بفرستند - خلاصه با اینکه خودت ساعت ۹ و نیم رسیدی خانه تا ۱۲ گیر بودیم و همین باعث شد که کلا امروز را شارپ و چابک نباشیم.

از دانشگاه و وقت ملاقاتت با دلقک گروه JJ و چند تا کار آموزشی دیگه دنبال یکی دوتا کار غیر دانشگاهی در شهر خواهی شد و بعد به سلامتی خانه خواهی آمد تا عصر راهی فرودگاه شویم. امیدوارم این چند روز خصوصا تو کمی استرحت کنی و دیدن خاله ات هم کلی بهت مزه بده. برای خودم هم کنفرانس خوبی آرزو می کنم و دوست دارم جدا از ارائه یک مقاله ی خوب مقالات و نکات بدیع و عالی بشنوم. دیدن شهرها هم که البته جای خود.

دیشب با مامانم تماس گرفتم و وقتی بهش گفتم برایت کمی پول بفرستم پیش از مسافرتمان معلوم بود که کلی دستش تنگه. هزارتای ما شد ۸۰۰ تا برای اون که باید سعی کند بابت دو ماه کمک خرجش شود. متاسفانه در تمام طول زندگی اش هرگز عقل معاش و کمی آینده نگری نداشته و همین باعث آسیب های جدی به زندگی اش شده. خدا را شکر می کنم که می توانیم کمی کمک دست خانواده هامون و خصوصا مامانم باشیم.

خب! باید راهی کتابخانه شوم و کمی کار کنم تا حداقل یک بخش از مقاله ام را تا پیش از سفر نهایی کنم. قبل از آن باید یک آدابپتور برای تو بگیرم تا به سلامتی آنجا به مشکلی بر نخوریم. امیدوارم از همه چیز مهمتر جدا از سلامتی و خوشی، مشکل پیدا کردن بلیط و سوار شدن برای تو پیش نیاد که داستان نیویورک هنوز برایم کابوسه.

پیش به سوی سرزمینی که سالیان سال درباره اش فکر کردم، خواندم، دنبالش کردم تا امروز که قرار است تصویر انتزاعیش را انضمامی کنم.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

قرار با جان در رم

ساعت نزدیک ۹ شب هست و من از دیدن دومین فیلم امروزم فارغ شدم و تو هم که بعد از کار به کلینیک پوست در یورک ویل رفته ای هنوز به خانه برنگشتی. تازه بعد از اینکه به سلامتی آمدی برای تو هم یک فیلم گرفته ام که آخر شب با هم ببینیم. یکی نداند فکر خواهد کرد که یا من منتقد سینمایی هستم یا فیلمنامه نویس و دست اندرکار تولید فیلم و ...

هفته ی بعد این موقع به سلامتی از فلورانس به رم خواهیم رفت برای کنفرانس و باید ایمیل امروز جان را دوباره خوانی کنم که برایم در جواب اینکه نوشته بودم چقدر من و تو از دیدن آنها خوشحال خواهیم شد، جدا از چیزهای مشابه و اظهار خوشحالی بابت دیدن هفته ی آینده پس از پنج سال،‌ نوشته بود که به شدت مشغول کار روی مقاله اش هست. استاد من این چنین کنفرانس را جدی گرفته و من در حال دیدن فیلم و خواندن چیزهای بی ربط و اتلاف وقت هستم.

فقط فردا را دارم و کمی از پس فردا تا ببینم چه کاری از دستم ساخته است و چه خاکی بر سرم باید بکنم! ایده هایی دارم اما به هر حال تا روی کاغذ نیایند و از آن مهمتر دوباره و چندباره نوشته نشوند یعنی کشک!

دیشب فیلمی از سینمای گرجستان دیدیم که بد نبود اما خیلی کمتر از آنچه که درباره اش به به و چه چه کرده بودند و چنان "ریتی" بهش داده بودند به نظرمان رسید. اما به هر حال In Bloom بد فیلمی نبود. امروز هم بعد از اینکه یکی دو ساعتی در کتابخانه بودم برای دیدن CitizenFour به خانه آمدم و این یکی هم کمتر از انتظارم بود با اینکه در مجموع از دیدنش راضی بودم.

با امیرحسین حرف زدم پس از مدتها که گفت به شدت مشغول کار هست و از سفرش پیش داریوش کمی گفت و اینکه چقدر پیر و تکیده شده. کمی هم از بسکتبال گفتیم و خانواده. مامانت هم به سلامتی بلیط سفرش به اینجا را خریده و به مدت دو ماه پیش ما و یک ماه هم به شهر شارلوت خواهد رفت و یک ماه هم پیش خاله فریبا در راه برگشت خواهد ماند. برنامه ی بدی نشده و امیدوارم همه چیز خوب پیش بره و بهش خوش بگذره.

فردا بعد از اینکه تو را برسانم برای سفارش پنج شنبه به لابلاز خواهم رفت و با اینکه پنج شنبه را مرخصی گرفته ای اما گفتی که بهتر است این سفارش را قبول کنیم. پس از آن باید به دانشگاه بروی برای دیدن JJ و راجع به امتحان جامع و پروپوزال باهاش حرف بزنی و بعد هم که کمی به کارهایت خواهی رسید تا به سلامتی راهی فرودگاه شویم.

من هم باید یک فکری در این کمتر از دو روز برای آماده کردن چیزی به اسم مقاله بکنم که طبق معمول می دانم پس از کنفرانس افسوس کم کاری هایم را خواهم خورد. 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۷, دوشنبه

داستان تمام داستان ها

دوشنبه پیش از ظهر در آروما نشسته ام و بجای اینکه در این دقیقا سه روز باقی مانده چیزی بنویسم و طرحی بریزم برای مقاله ام در کنفرانس رم دارم خاطرات و نوشته های بی ربط و مقالات جالب اما مناسب برای موقع بی کاری و خواب می خوانم.

جمه بعد از مطب دکتر و رساندن تو سر کار و کمی در ربارتس وقت گذراندن، پیش از ساعت ۳ آمدم دنبالت و با هم رفتیم سینما فیلم While we're young که نیمه ی اولش بهتر بود و انتظار داستان بهتری داشتیم. اما در مجموع رفتن به سینما پس از مدتها و خصوصا در یک روز کاری - که به مناسبت نبودن سندی و کار کمتری که داشتی میسر شده بود - خیلی چسبید.

ویکندمون هم در مجموع بد نبود. تو که کلی کار کردی. شنبه برای اولین بار کسی را بابت تمیزکاری اساسی خانه خبر کردی و بیش از ده ساعت مشغول بودید. من کلی بودم و پراکنده کاری می کردم و تو با خانمی که برای آیدا کار میکنه و آمده بود خانه داشتی به زیر و رو کردن کمدها و تمیزکاری خانه می رسیدی. با اینکه همیشه جارو و تی کشیدن با من بوده اما اینبار موضوع در واقع خانه تکانی بود. شب با هم یکی دو قسمت از سریال True Detectives را دیدیم و با خستگی تمام خوابیدیم.

یکشنبه اما با ایمیل رابین از OD روز را شروع کردم که کلی از مقاله ام تشکر و تعریف کرده و آدرس پست شدنش را داده بود. با اینکه این یکی را پس از مدتها جزو کارهای بهترم ارزیابی می کنم اما کلا استقبال از مقاله و اخبار و ... روز به روز کمتر و کمتر میشه. به قول مقاله ای که دیروز در جایی خواندم اینترنت و آپ بازی و ... باعث شده حافظه ی روزمره ی ما توان تمرکز و تحمل برای خواندن متون جدیتر و رمان و ... را به مرور از دست بده.

صبحانه با هم رفتیم بیرون و بعد تو مرا رساندی خانه و خودت رفتی تا یکی دو تا کفش و لباس با کارت و هزینه ی تلاس که بهت داده برای سفرمون بگیری که خصوصا لباس های من خیلی زهوار در رفته شده و تو هم که باید بیشتر به خودت برسی احتیاج به این چند تکه برای سر کار داشتی.

چند تا مقاله ی دانشجویانم تازه به دستم رسیده بود و بعد از صحیح کردنشان و کمی اینترنت بازی و برگشتن تو به خانه، عصر و شب آرام و خوبی داشتیم و دیدن این مینی سریال True Detectives را تمام کردیم که به نظرم قسمت آخر و خصوصا پایانش قوت لازم را نداشت. اما جملات پایانی اش را دوست داشتم وقتی که راست به مارتی میگه درسته که حجم سیاهی در آسمان شب بیشتره اما در نهایت نور ستارههاست که دیده و ثبت و پیروز میشه و این داستان تمام داستان هاست: تضاد نور و تاریکی.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۴, جمعه

Life is easy whit eyes closed

جالبه علیرغم اینکه کمتر از یک هفته ی دیگه به مسافرتمون زمان باقی مانده من هنوز هیچ کاری برای مقاله ام نکرده ام و هنوز نمی دانم می خواهم چه بگویم و ارائه دهم. چند روز گذشته جدا از بیماری و بی حالی تنها کار مفیدی که کردم نوشتن چیزکی برای آن مجله ی ایتالیایی بود که فرستادم برای جاکومو تا ترجمه و چاپش کنه و البته هنوز خبری بهم نداده. اما از دل آن یادداشتها مقاله ی نسبتا بلندی برای اپن دموکراسی در آوردم و به نظر چیز بدی نشد و دیشب فرستادمش برای رابین اما هنوز خبری بهم نداده و احتمالا چون جمعه هست پیگیری اش میفته برای هفته ی بعد.

ظهر جمعه هست و هوای دوباره سرد شده باعث شد که تو سرما روی سرمای قبلی بخوری و خلاصه کار به آنجا کشید که امروز صبح رفتیم دکتر و بهت آنتی بیوتیک داد و راجع به من هم بهت گفت از آنجایی که حالم بهتر شده دیگه احتیاجی به دارو ندارم هر چند یک ماهی هر دومون را انداخت. داستان بدتر شدن تو هم بخصوص به چهارشنبه بر می گرده که صبح بعد از برانچ من رفتم کتابخانه و تو هم با بیژی قرار داشتی برای رسیدگی به حساب هامون بابت پرداخت مالیات. برخلاف سالهای قبل که چیزکی هم تهش برامون باقی می ماند امسال باید نزدیک به دو هزارتا بدهی چون به سلامتی درآمد تو باعث شده از زیر خط فقر دربیاییم!

بعد از دفتر بیژی هم رفتی به *اوت لت* که با هزینه ای که تلاس از این به بعد و بابت ارتقاء به تو میده می توانی سالانه کمی لباس البته به حساب شرکت بگیری. یکی دو تا پیراهن برای من گرفته بودی و یکی دو تا تکه هم برای خودت و خلاصه کمی نو نوار شدیم. اما چون هوا سرد بود و تو هم لباست مناسب نبود دوباره سرماخوردی و این شد که با وجود مسافرت این هفته ای سندی و کمی وقت آزاد که داشتی نتوانستی حالت را بهتر کنی و دوباره افتادی تا امروز که رفتیم دکتر و بعدش تو را رساندم شرکت و الان هم در ربارتس هستم و پیگیر کارهای دانشجویانم برای نمراتشون قبل از امتحان پایانی که دیروز کمرون بهم ایمیل زد که احتمالا در طول مسافرتمون امتحان برگزار میشه!

امروز عصر قرار شد که برویم سینما چون تو دوست داری فیلم While We're Young را ببینی. فردا هم کمی خانه تکانی داریم و یکشنبه هم قراره که استراحت کنی و من هم این ۵ روز باقی مانده را باید متمرکز روی نوشتن مقاله ام برای کنفرانس بشم.

در این چند شب گذشته یکی دو فیلم دیدیم از سینمای اروپا که بهتر از چیزهایی بود که اخیرا دیده ایم. دو روز یک شب با بازی عالی مارین کوتیار و یک فیلم اسپانیایی با داستانی ساده اما جذاب به اسم Life is easy whit eyes closed که داستان یک معلم عشق بیتلز بود با حوادثی که در راه برای رفتن به لوکیشنی که جان لنون در جنوب اسپانیا در حال فیلمبرداری داشت برایش میفته.

جز اینها و دیدن فوتبال های این هفته ی جام باشگاه های اروپا و درس نخواندن و بی حالی و مریضی هر دو کار دیگه ای نداشتیم و نکردیم.
  

۱۳۹۴ فروردین ۳۱, دوشنبه

The Ages of Love

همین که اشاره کنم تمام ویکند را بست خانه نشستیم و لپ تاپم را روشن نکردم نشان از اوضاع و احوالمون خواهد داد. آنچنان این دو روز - و همچنان در ادامه امروز و احتمالا چند روز آینده را - مریض بودی که تنها کاری که می توانستیم بکنیم و باید می کردیم استراحت مطلق بود. دوباره سرماخوردگی سراغت آمده و البته من هم در ادامه ی روال دو هفته ی گذشته با اینکه حالم خیلی بهتر شده اما هنوز سرفه و کم حالی و ... دامن گیرم هست.

خلاصه که جمعه شب خانه ی مرجان و شنبه شب خانه ی اوکسانا را منتفی کردیم و سعی کردم با کمی رسیدگی بهت و آب میوه و سوپ که از بیرون گرفتم و ... و تشویقت به ساعتها خواب کمی در بهبود حالت موثر واقع بشم. خدا را شکر امروز بهتر بودی و در باران شدیدی که صبح می آمد با ماشین تا شرکت رساندمت و از آنجایی که سندی ونکوور هست دیرتر رفتی و قرار است که زودتر هم برگردی.

من هم تازه از ربارتس برگشته ام تا نهاری بخورم و چیزکی برای مجله ی جاکومو بنویسم که خودش ترجمه کند به ایتالیایی و از فردا هم کمی روی مقاله ی هنوز فکر نشده و طبیعتا ننوشته ام برای کنفرانس رم ممرکز شوم. روزها و زمان را از دست می دهم و به سرعت میان سالگی را پشت سر خواهم گذاشت و در رویا آنچنان مستغرقم که نگو و چنان فرصت سوزی می کنم که مپرس.

تنها کاری که کردم جدا از گذراندن این دوره ی طولانی نقاهت و کمی هم رسیدگی به تو خواندن یک مقاله ی نسبتا خوب از سید جواد طباطبایی بود و دیدن یک فیلم خیلی متوسط ایتالیایی که البته با توجه به حال ما چندان هم بد نبود: The Ages of Love

خلاصه که تنها ده روزی به سلامتی تا سفر داریم و باید هم از نظر جسمی احیاء شویم و هم از نظر علمی کاری کنیم.