۱۳۹۴ فروردین ۲۶, چهارشنبه

روز دفاع

صبح چهارشنبه هست و تو داری کارهایت را می کنی تا به شرکت بروی و از آنجایی که به سلامتی عصر اولین جلسه آشنایی با شنن را در دانشگاه داری قرار شده با ماشین بری سر کار تا عصر هم زودتر به دانشگاه برسی. من هم ساعت ۱۱ به سلامتی جلسه ی دفاع از پروپوزالم را دارم. اول قرار بود آیدین بیاد دنبالم که در راه کمی درباره ی تزش برام حرف بزنه و آماده بشه اما وقتی گفت ساعت ۸ می خواد بیاد گفتم با توجه به حال من و اینکه تا عصر هم معطلم گفتم خودم جداگانه و یک ساعت دیرتر با قطار و اتوبوس خواهم رفت. بعید می دانم خیلی خبری باشه و خیلی مشکلی پیش بیاد. به هر حال گروه و کمیته ی من که مطلقا کمکی نکرد، مانده ام خودم و نحوه ی پیش بردن داستان.

چند روز گذشته خبری نبود جز ماندن در خانه و خوابیدن و سرفه و سردرد. مریضی کوفتی بود و هست اما گوش شیطان کر داره بهتر میشه. با این وضعیتی که دارم و بدن ناآماده و درس نخوانده و روزهای از دست رفته و ... خلاصه حسابی موضوع تراژدی دارم میشم.

تو هم این هفته - مثل هرهفته دیگه که فکر می کنیم فقط آن هفته است و بس- خیلی کار داشتی و دیشب که آمدی خانه دیگه توان ایستادن نداشتی. تازه یک سفارش هم دیروز داشتی برای تحویل که من روز قبلش با هر زحمت و سختی بود رفتم لابلاز و خرید کردم و دیروز رساندمت و تو هم با تمام خستگی و کار، اما سفارش ها را می رسانی. خلاصه که در این زندگی مشترک تو سهم آن نفر اصلی که زحمت کش و بی منت و آینده ساز هست را داشتی و داری.

خب! بریم و ببینیم که امروز و چه خواهد شد. روزها و کارها باید به جاهای بهتری برسه. این تمام نکته ی داستان هست.
    

۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

دیدن جان و پائولین

یکشنبه عصر هست و تو با آیدا و بچه هاش رفته ای یورک ویل که کمی به بچه ها خوش بگذره و کمی در این هوای عالی آفتابی بازی کنند. من اما چنان درگیر سرماخوردگی و مریضی کوفتی که گرفته ام هستم که باید کلی اصرار به تو می کردم که لااقل این برنامه را کنسل نکن که از ویکندت چیزی بفهمی.

خیلی حالم نامیزون هست. مثل اینکه مریضی جدیدی است و علیرغم اینکه تمام زمستان را به خیر پشت سر گذاشتیم سر بهار اینطوری زمین گیرم کرده. سرما و لرز و سرفه امانم را بریده و با اینکه سعی کردم کلاس جبرانی فردا دوشنبه را هر طور شده برگزار کنم اما امکانش نیست. همین که جمعه رفتم کلی هنر کردم. البته کلاس دومی که کلا ۳ نفر آمده بودند از جمله آن دختر متقلب چینی که حالا اصرار داره بهش کلی هم نمره بدم.

بگذریم! خیلی توان توضیح ندارم. فقط همین چند سطر را می نویسم که خیلی سر رشته ی روزها از دستم نره که فعلا کارهای من خوابیدن در تخت هست و بس.

جمعه شب بعد از کلاس هایم رفتیم خانه ی کلی و گاری که به سلامتی ازدواج کرده اند و در خانه ی مشترک زندگی جدیدشان را شروع کرده اند. شب بدی نبود جز بی حالی و مریضی من. کلی کمی از درس و تزش گفت که حسابی هم عقبه اما روحیه اش خیلی خوب بود و گفت با اینکه نصف تزش را هنوز بیشتر تمام نکرده و آخر سال ۶ هست و هنوز هیچ چیزی چاپ نکرده و از آن عجیب تر هنوز کمیته اش هیچ فصلی از کارش را نخوانده اما گفت سعی داره تا سپتامبر تمامش کنه.

از کنفرانس رم هم برنامه و schedule فرستادند که تو بهم زنگ زدی و گفتی که جان و پائولین هم در کنفرانس هستند و خیلی خیلی خوشحال بودی. دیدن جان بعد از ۵ سال جالب خواهد بود. جالبتر اینکه به قول تو انگار که فقط من و تو جوجه های این کنفرانس هستیم. از پیتر دیوس و دبرا کوک گرفته تا خود استفانو و آندرو فنبرگ تا جان و پائولین خلاصه اسمهای اساسی در این حوزه همگی هستند. دست تری درد نکنه. واقعا آدم خوبیه و خصوصا برای تو خوشحالم که واقعا نقش حمایت کننده داره. برخلاف آشر و حتی دیوید در این دست موارد. خلاصه با اینکه این روزها هیچ درسی نخواندم اما دیدن اسم جان بیشتر ته دلم را خالی کرد که حتما در این دو هفته ی باقی مانده چیزکی بنویسم در خور. کلی که آن شب خیلی از مقاله ام در تیلوس تعریف کرد و گفت که چقدر نگاه ویژه ای داری که می خواهی موضوع Beyond را در مارکس پیدا کنی. شاید روی همین موضوع با تلفیق نگاه آدورنو کار کنم. اما تو که حسابی از دیدن جان و پائولین که خیلی هم دوستشان داری خوشحالی و من از ذوق تو بیشتر خوشحال شدم.

از طرف دیگه جاکومو برایم ایمیل زده - درست زمانی که من می خواستم بهش خبر بدم ببینم در یکی از این شهرهایی که می رویم ساکن هست یا نه و خلاصه گفت که وسط راهه و می تونیم یک بعد از ظهر دور هم جمع بشیم. حالا البته به بقیه ی برنامه مون بستگی داره. اما خواسته بود برایش یک وقت گفتگوی کتبی بدم تا سئوالاتش را بفرسته و بعد برای مجله شون ترجمه کنه.

کلاس ها هم وضعیتی بدی پیدا کرده اکثرا تصمیم گرفته اند که Assessed Grade  بگیرند و بی خیال امتحان پایانی بشوند که کار درستی هم هست اما بلاخره هنوز ده نفری از هر کلاس هستند و یک وضعیت نمیداری شده.

دیشب هم با توجه به اینکه دو تا کنسرت هفته ی پیش را یکی بابت سفارش تو و یکی هم بابت مریضی من نرفتیم به اصرار خودم چون می دانستم که چقدر دوست داشتی که من کنسرت Max Rabee و پلاتز ارکسترا را دوباره بروم گفتم هر طور شده باید حالا که بلیط گرفته ای و اتفاقا در لیست تلاس هم نبود و تو از مدتها قبل سفارش داده بودی و گرفته بودی برویم. به خوبی سه سال پیش نبود. تو هم معتقد بودی دفعه ی قبل که بلیط گوته را من بردم و رفتیم خیلی بیشتر خوش گذشت خصوصا که کاملا اتفاقی بود و بهت زنگ زدم و تو که در کتابخانه ی ترینتی بودی با کوله پشتی آمدی و من هم از گوته و خلاصه خوش گذشت. دیشب هم خوب بود اما حال من و سختی نفس کشیدن و خود اجرا کمی باعث پایین آمدن کیفیت حظ و لذتی که دوست داشتیم ببریم شد.

گفتم لذت و یادم به یک داستان در هفته ی گذشته افتاد درباره ی ماندانا و امیر که دو سه ماهی هست رفته اند ونکوور و ماندانا کار پیدا کرده و امیر نه و همین باعث شده طرف قاطی کنه و مدتی زندگی را به ماندانا زهر کنه - اینجور که خودش بهت گفته- و اصرار به طلاق داشته باشه و رفته باشه یکی دو هفته ای در هتل و... حالا پشیمان برگشته و اصرار که من رو ببخش. ماندانا هم بهت گفته که این داستان ها را در ایران هم یکی دوبار داشتند اما اینجا در یک مملکت غریب و در چنین وضعیت بی کسی. خلاصه حالا گویا حال و روزشان بهتره اما به هر حال داستانی است که جای زخمش تا مدتها باقی می ماند.

آخرین قصه ی چند روز گذشته هم خبر ممنوع الخروجی بابات بابت بدهی های بانکی اش در دبی بود که فعلا قراره دنبال چاره برایش باشند اما احتمالا اگر حتی بتونه تابستان یک سفر بیاد اولش همراه مامانت نخواهد بود- که کلی حالگیری شد چون دوست داشتیم کاتج ببریمشون و کبک که حالا باید ببینیم چطور میشه.

دیشب نتونستم درست بخوابم چون سخت نفس می کشم و بدنم خیلی درد می کنه و شاید یک پنجم انرژی معمولم را هم نداشته باشم. امیدوارم اما هفته ی خوبی شروع بشه و خصوصا چهارشنبه همه چیز خوب پیش بره که روز دفاعم هست برای پروپزال. جالب اینکه بعد از یک ماه و نیم دوباره آیدین امروز بهم زنگ زده بود تا طبق معمول راجع به پروپزالش وچاپ مقاله در مجلات ایران سئوال کنه. داستانی که خصوصا تو را مدتی است خیلی اذیت می کنه چون - و البته به حق - داری بهم نشون میدی که چطور ملت تنها می خواهد از آدم استفاده ی ابزاری کنند و دیروز هم بهم گفتی که نه به خاطر اینکه همسرم هستی بلکه کاملا با نگاه بیرونی معتقدی سطحم از این اطرافیانم بابت کار و تحلیل و کلاس و ... بالاتر هست اما همیشه حرص تو را در می آورم چون خودم را پایین می کشم مبادا دیگران احساس بدی کنند. گفتی نمونه اش کلی و راست هم می گفتی.

۱۳۹۴ فروردین ۱۹, چهارشنبه

Gilberto Gil

انگار این سرما قصد رفتن نداره. بعد از یک زمستان حسابی سرد و طولانی هنوز رنگ بهار را ندیده ایم و دایم به خودمان دلخوشی آمدنش را میدیم. داره برف و باران با هم میاد و جدا از سرما و باد مریضی و سرماخوردگی هم من را خانه نشین کرده. دیروز کتابخانه بودم و البته درسی نمی خواندم و داشتم اکونومیست این هفته را نگاهی می انداختم که بهم زنگ زدی که برای امروز سفارش گرفته ای و این شد که برگشتم خانه و با ماشین رفتم خرید. برای شب هم بلیط کنسرت گابریل جیل برزیلی را داشتیم که با توجه به کار فشرده ی تو در این ایام که سندی و تیمش ارتقاء گرفته اند و همگی تا دیر وقت درگیر هستید و سفارش امروز تصمیم گرفتیم که نرویم اما تونستیم که بلیط ها را با رجیز و اکسانا بدهیم که حداقل رجیز از خواننده ی هموطنش لذت ببره که این طور هم شد و اکسانا کلی از فضای آهنگ های سامبا و برزیلی جیل گفت و گفت که رجیز کلی کیف کرده.

بعد از نوشتن این پست می خواهد بروم سراغ چند جلد مجله ای که مامانت برایم از طریق آیدا فرستاده و هنوز سراغشان نرفتم چون کمی نگرانم می کنه که خیلی درگیرشان شوم. تو هم وقت دندانپزشک داشتی و الان که ساعت ۱ بعد از ظهر هست پس از اینکه سفارش نهارت را تحویل دادی مرخصی ساعتی گرفته ای و رفته ای مطب دکتر و بعد هم دوباره بر می گردی تلاس.

جمعه اولین روز از چهار جلسه ی جبرانی کلاس هایم هست که بابت اعتصاب تعطیل شده بودند و دوشنبه جلسه ی دوم برگزار خواهد شد. من که خودم قراره تدریس کنم حسابی از فضا بیرون آمده ام چه برسه به دانشجویان. اتفاقا تا اینجای کار ده نفر تصمیم گرفته اند نمره ی نهایی شان را پیش از امتحان و بر اساس آنچه که تا کنون داشته اند و انجام داده اند بگیرند که در نهایت هم به نفع خودشان بود و هم من از تصحیح برگه های آنها معاف شدم.

دیشب با مادر و مامانم حرف زدم و جدا از خاله فرح که به هر حال کج دار و مریز داره پیش میره کمی نگران اوضاع و احوال مامانم هستم که به نظرم خیلی بی حوصله و تا اندازه ای فراموشکار شده. مادر هم که کلا خیلی فراموشی پیدا کرده و جدا از بالا رفتن سن فکر کنم عدم تحرک بدنی و روحی تاثیر زیادی روش گذاشته.

خلاصه که در نام با بهار داریم میریم جلو اما در حال هنوز نه.
 

۱۳۹۴ فروردین ۱۷, دوشنبه

Dorset

دوشنبه ای عالی است نه فقط بخاطر اینکه لانگ ویکند خوبی در کاتج با اوکسانا و رجیز و سگشان واگنر داشتیم - هر چند که واگنر بابت توجه بیش از اندازه و لوس شدن زیاد کمی اذیت کرد اما در مجموع خوش گذشت و با بچه ها کلی حرف زدیم از برزیل و روسیه گرفته تا تاریخ اسلام و فوتبال و رژیم غذایی و ... خلاصه که زوج خوبی هستند برای معاشرت- اما این دوشنبه خصوصا علیرغم عقب ماندن از کلی کار و درس و شروع نکردن آلمانی و ورزش نکردن و ... روز خیلی خوشی است چون تو بنا به پیشنهاد سندی ماندی خانه و من هم کتابخانه نرفتم تا با هم بعد از کمی خرید از بلور مارکت و کندین تایر کمی استراحت کنیم و در دل هم باشیم.

البته برنامه ی عصر و شب کمی متفاوت هست. تو کمی دیرتر به سلمانی میروی و بعد از آن من پیتزا می گیرم و با هم به شیرینی فروشی میرویم تا یک کیک کوچک بگیریم و بریم خانه ی آیدا که دیشب با بچه هایش از سفر عید به تهران برگشته تا هم کمی حال و احوال بچه ها و خودش را بهتر کنیم و هم دور هم باشیم و هم صد البته من مجلات مرحمتی که مامانت برایم فرستاده تحویل بگیرم. هر چند که طی روزهای آینده قاعدتا نباید وقتی برای مجلات بگذارم چون برای نوشتن مقاله ی کنفرانس رم هنوز هیچ کاری نکرده ام.

چند تایی کنسرت کلاسیک در این ماه پیش رو داریم و چند جایی باید برویم از جمله جمعه شب بعد از کلاس و درس دادن به خانه ی کلی و گاری میرویم برای تبریک عروسی و اصطلاحا خانه مبارکی. جدا از این داستان ها اما قرارمون اینه که متمرکز روی سلامت و برنامه های غذایی و ورزشی مون شویم. یکی از نکات خوبی که با رجیز و اوکسانا دیدیم تاثیر ورزش مرتب روی خصوصا اوکسانا بود که کلی روی فرم آمده بود. با رجیز هم در مورد برزیل و سیاست و ... حرف زدم که خوب بود و بهم کمی ایده داد برای کار تحقیقاتی خودم. اوکسانا هم که اساسا از روسیه بریده و هیچ امتیاز مثبتی به کشور و مردمش نمیده. اما جدا از هر چیز دیگری این دو شب و سه روز با آنها که کلا بچه های موبادی آداب هستند خوش گذشت و با اینکه کمی کار با واگنر سخت بود اما دور هم جمع شدن و لانگ ویکند خوبی بود.

فعلا بیشترین کاری که دارم اعلام نمرات بچه های کلاسهایم هست چون خیلی ها تصمیم گرفته اند که از امتحان پایانی - بابت تاخیری که در نتیجه ی اعتصاب پیش آمد - صرف نظر کنند و نمره نهایی شان را الان بگیرند. کمی باعث سردر گمی همه شده اما در مجموع کار خیلی سختی نیست و به احتمال زیاد حدود ۱۰ نفر از مجموع دو کلاس از دور خارج خواهند شد.

در آخر هم اینکه با رسول حرف زدم و برایم از داود میرزایی گفت و گفت که ۷ سال زندان کشیدنش از سن ۱۸ سالگی در سال ۶۰ تا ۶۷ چقدر باعث تغییر روحیه و نگاهش به دم غنیمت است شده بود هر چند که اصالت دوستی و نجابت رفتار و نگاهش را هرگز از دست نداد و همین باعث پیوند عمیق دوستی شان شده بود. برایم از چندین خاطره ای گفت که من هم با آنها بودم و یادم رفته بود و اتفاقا بیش از پیش دلم را محزون کرد چون گفت که چقدر دست خانواده اش تنگ است و چقدر تنهایند.

دریاچه ی سراسر یخزده در کاتج Dorset هر چند زیبا بود و لانگ ویکند خوبی داشتیم اما ته وجودم غمگین کسانی است که از هر چیز گذشتند و از شرافتشان نه و البته که خیر هم ندیدند.
   

۱۳۹۴ فروردین ۱۳, پنجشنبه

روز نو، دوران نو و دیگرگون شدن

سیزده بدری بود امروز!

صبح با خواندن یادداشت رسول در فراغ داود میرزایی دوست نزدیکش شروع شد که برایم باور نکردنی بود. هر چند خیلی با هم آشنا نبودیم اما دیدن چند باره و صبحت های همیشگی رسول درباره اش که علیرغم هزار فرسخ فاصله با هم دوستی نزدیکی داشتند همیشه داود را برایم آدم جالبی می کرد. باور کردنی نبود با چنان اشتیاقی به زندگی و با تلاشی زیاد برای ساختن آنچه که ساخت از هیچ. و خدایش بیامرزد.

ظهر هم با خبر توافق اتمی ایران با ۱+۵ روز وارد مرحله و شاید دوره ای تازه شد. خوشبین نیستم اما قطعا از دیگر گزینه های مطروحه اگر نه دلپذیر اما شاید کم هزینه تر باشد - هر چند واقعا نمی دانم در دوره ای دیگر که این روزها را بازخوانی خواهیم کرد صحنه ی سیاست و جغرافیای خاک ها و مرزهای ایدئولوژیک کشورها همین گونه مانده باشد و یا نه. به هر حال شاید بعنوان مسکن اگر نه درمان این مرض طاعونی به جان مردم برای ایامی هر چند کوتاه کمی امید به خاکستری نگاهها ببخشد. بعید است که فشار از درون و به درون چندان که پیش بینی می شود قابل تمشیت و مهار بماند و بعید می دانم که روزهای خوش به واقع از راه برسند،‌ آنچنان که مردم خسته ی آن گوشه ی عالم طلبش می کنند.

به هر حال روزی بود این روز سیزده، که بدر شد.

عصر که تو از سر کار برگشتی با من که تقریبا تمام روز را پس از رساندن تو به شرکت دنبال خرید و رسیدگی به ماشین برای مسافرت کوتاه آخر هفته به همراه اوکسانا و رجیز و واگنر پشمالو به کاتج خواهیم رفت بودم و تا رسیدم خانه از ظهر گذشته بود. بعد از اینکه آمدی با هم به کوئینز پارک رفتیم و سبزه ی هفت سین زیبا و کوچکمان را کنار درخت مورد علاقه ی تو گذاشتیم گره زده به امید باز شدن گره ها از حال و روز همه.

در چند روز گذشته هم هیچ نکردم جز کمی ورزش و کمی فکر برای اینکه چگونه و چطور باید قدم بردارم که همانطور که دیشب که با هم به پیشنهاد من به ترونی رفتیم برای شادباش ارتقاء کاری تو و تیم سندی، با تاکید به این که نه شانس دوباره که آخرین گزینه و شانس و فرصتم هست، گفتم که باید شمرده و سنجیده از این پس قدم بردارم. متمرکز به سمت هدفم که شاید اساسا از ابتدا هدف گذاری درستی نکرده بودم و شاید باید که به دنبال مسیر دیگری می رفتم و هر چه و هر چه اما به هر حال کنون چنین هستم که باید و آنجایی باید بروم که خودم خواستم و تعیین کردم و حالا دیگر تقدیرم بیش از هر چیز به خودم و بازنگری آخرین و نهایی به رفتار و کردار و گامهایم بستگی دارد. گفتم که می خواهم دیگرگون شوم و باشد که خواهم شد.

 

۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه

گفت در آستانه ی سال نو که غم سر آید!

بعد از دو هفته، بعد از تحویل سال قدیم و آغاز ۱۳۹۴ و بعد از مدتها تردید دوباره تصمیم گرفتم که اینجا بنویسم. نه مسافرتی بودیم و نه جایی رفتیم و نه کاری کردیم که چنین وقفه ای حاصل شود جز چند روزی که اینترنت چندان در دسترس نبود و من هم چندان اشتیاقی به نوشتن کارهای نکرده و دوباره و ده باره و هزا ر باره اعلام پشیمانی و ملال از تعویق و تعلیق و ... کارهایی که باید می کردم و هنوز نکرده ام نداشتم.

کوتاه خواهم نوشت و تنها به این بسنده می کنم که بهار ۴۰ سالگی را چنان آغاز خواهم کرد که باید و نه "چنان که آغاز کرده ای خواهی ماند."

این دو هفته مصادف شد با سرماخوردگی من و بهتر شدنم و بعد از آن سرماخوردگی سخت تو آنگونه که برنامه ی دور هم جمع شدن دوستان و مهمانی سال نو را که شنبه ۲۱ مارچ بود منتفی کردیم. قرار بود اوکسانا و رجیز، کلی و گاری، کربی و دوست پسرش و مارک بیایند که مریضی خصوصا تو مانع شد و حالا بعد از دو هفته خدا را شکر هر دو خیلی بهتریم.

اما از شب چهارشنبه سوری که در آخرین لحظات با هر حالی که بود به رسم خودمان دوتا از روی شمع در خانه پریدیم و کمی رقصیدیم و خندیدیم بگیر تا رفتن به دو تا کنسرت خیلی خوب کلاسیک به اتفاق اکسانا و رجیز که مهمانشان کرده بودیم و خصوصا دومی که جمعه شب گذشته بود خیلی خوب بود و کاری کم نظیر از شوبرت، باخ و بتهوون با تک نوازی و دو نوازی پیانو و ویلن بود بگیر تا این ویکند در خانه استراحت کردن و البته خرید دیروز تو از کاستکو برای دو سفارش فردا و پس فردا در کنار یک هفته ی بسیار شلوغ و پر سفارش در دو هفته ی گذشته تا تلفن های تهران که از عید و سال نو مبارکی تا دعواهای بی مناسبت و اعصاب خورد کن بین مامانت و جهانگیر تا دیدن چند فیلم بی خود و حالا به پیشنهاد تو آغاز دیدن سریال House of Cards تا تماس با ناصر و بیتا که به سلامتی دارند خانه می خرند در سیدنی و تا حال خاله فرح که بین خانه و بیمارستان تنظیم می شود تا هنوز سرد و کمی برفی ماندن هوا در بهار نیامده ی اینجا تا پایان اعتصاب دانشگاه امروز صبح که البته هنوز کار رای گیری مانده و یک آوریل پر فشار کاری را برایمان رقم زده و عقب افتادن جلسه ی دفاع از پروپوزال به اصرار آیدین برای زیر پا نگذاشتن اعتصاب و اعتراض یکی دو نفر که کارشان در مرحله ی دانشگاهی به جاهای سختی خورده و... و... و بگیر تا امروز که "ظاهرا" آخرین روز جلسه گفتگو برای رسیدن به یک توافق جامع درباره ی برنامه ی اتمی ایران هست بگیر تا بی حالی و با حالی من و تو و اینکه ورزش کردن را شروع کرده ایم و البته کارهای اصلی دیگر مثل درس و رمان و زبان و ... را نه هنوز و البته کار پرفشار تو که به ارتقاء رتبه و "پروموت" شدن دستمزد و البته مسئولیت های جدیدت منجر شده و حالا در کنار سندی و تمی، تو هم به پله ای بسیار بالاتر از قبل رسیده ای و موجب افتخار بیشتر همه ی ما شده ای تا بسیاری از چیزها و کارها و برنامه های دیگر همه و همه در این دو هفته رخ داد و من همچنان مطمئن نبودم که آیا باید دوباره به روال سابق چیزهایی اینجا درج کنم که تنها ترجیع بندش خسران و اتلاف وقت و استعداد و حس دائمی گناه است.

نه اینکه حالا تصمیم گرفته ام که چنین کنم و چنان. نه! تنها تصمیم گرفته ام که واقعیت را بپذیرم و بدانم که هر روز آفتاب خودش را دارد اما این امتداد آفتاب هاست که زندگی است. باید که خط زندگی را ترسیم و تغییر دهم.

از رفتن به تظاهرات اعتراضی در اولین روز سال نو - شنبه ۲۱ مارچ - در کنار دیوید و برخی دیگر از بچه ها در میدان داندس بگیر تا بیرون کشیدن کتابهای زبان آلمانی، از فکر کردن به اینکه باید کاری کرد تا بازگشت هر چند کوچک و آهسته اما دوباره به مسیر سلامت و ورزش همه و همه را آنچنان خواهم و خواهیم کرد که در بی حالی و کسالت از سرماخوردگی در آخرین لحظه ها و درست ۶ ثانیه مانده به تحویل سال در روز جمعه ۲۰ مارچ ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه ای که تو بابت بی حالی توان رفتن به شرکت را نداشتی و ماندی خانه و در آخرین لحظه خانه را تمیز و با چراغ و شمعهای روشن و خودمان را با لبخند و هزارن آرزو راهی سال جدید کردیم و رساندیم همه چیز را به موقع سر لحظه ی تحویل و تحویل کردیم و چه فالی آمد برایمان که خواجه ی شیراز در جواب درخواست من، منت بر سرمان گذاشت و سالمان را که می دانم سالی نکوست با کلام دلنشینش شیرین کرد و گفت که گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید!

که از ته دل و با همه ی جان آرزو کردیم برای همه و همه و همه و البته خودمان.

رهی دیگر خواهیم زد و راهی دیگر خواهیم پیمود با افتخار به آنچه که تا اینجا بوده ایم و رسانده ایم و ساخته ایم چون عشق ما جاودان و است مستدام.

سال نو مبارک که چه فرخنده سال و سحری است.


۱۳۹۳ اسفند ۲۵, دوشنبه

Robert Durst

به کمک اسپریی که برایم از داروخانه خریده بودی دیشب را راحتتر خوابیدم هر چند که امروز هنوز داستان عطسه های به قول مادر رعیتی من سر جا باقی مونده. سر کار هستی و من هم تقریبا با ظهر طول کشید که با خریدهایی که باید برای سفارش فردایت می کردم بعد از اینکه رساندمت سر کار برگشتم خانه.

سر کار هستی و ساعت از ۳ گذشته و من هم خیلی بی حال و انرژی روزم را جلوی تلویزیون اینترنت سپری خواهم کرد. اما یک اتفاق جالب که باعث نوشتن این پست شد: دیشب وقتی داشتی کارهای خودت و آمادگی برای سفارش های سنگین این سه روز پیش رو را انجام میدادی نشستم و یک فیلم دیدم با بازی رایان گاسلینگ به اسم All good things که راجع به فردی بود که تمام شواهد حاکی از کشتن همسرش و یکی دو نفر دیگر به دست شخصیتی بود که گاسلینگ نقشش را به اسم دیوید ماکز بازی می کرد فیلم بخصوصی نبود اما چون بر اساس داستان واقعی بود گفتم کمی درباره ی طرف و همسرش و ... بخوانم که با کمی جستجو متوجه شدم اسم اصلی کاراکتر فیلم Robert Durst هست اما از آن جالبتر این بود که دیشب مشتی در حین یک گفتگو ناگهان بطور اتفاقی اعتراف کرده که I killed them all و درست چند ساعت پیش اف بی آی یارو را گرفته. بهت زنگ زدم و وقتی گفتم تو هم خیلی جا خوردی چون دیشب وقتی فیلم تمام شد و آخرش نوشت که مشتی در فلوریدا مشغول بیزنس خانوادگی شون یعنی خرید و فروش ملک هست خیلی جا خوردیم چون در سال ۲۰۰۳ تقریبا تمام شواهد بر این داستان اتفاق داشتند که طرف همسرش را در سال ۱۹۸۲ کشته و بعد هم دیگران را اما توانسته بودند با وکلای قوی نظر هیات منصفه را تغییر دهند.

خلاصه که داستانی بود و عجیبتر از آن این که درست دیشب در حین دیدن فیلم و بعد از آن قصه ی واقعی شکل نهایی اش را پیدا کرد.