۱۳۹۳ دی ۱۶, سه‌شنبه

تامپا، سال نو و درس تازه

اولین روز کاری من در سال جدید آغاز شده در حالی که در کرمای دانفورد هستم و بعد از اینکه تو را به تلاس بردم تا روز دوم هفته و کاری ات را به سلامت در سال جدید شروع کنی بجای رفتن به کلاس آشر آمدم اینجا تا کمی برگه های دانشجویانم را تصحیح کنم - کاری که باید سال قبل می کردم و نشد- و بعد هم به قرار خودم با آشر برسم که ساعت یک در یکی از کافه های نزدیک خانه اش هست. قراره تا درباره ی پروپوزالم با هم صحبت کنیم که در مجموع گفت که خوبه و جز یکی دو پیشنهاد برای ارتقاء طرح خیلی صحبتی با من نداره.

اما از چند روز آخر سفرمون در آمریکا که به تامپا و خانه ی عمو اعلاء رفتیم اول بگویم که بابت عدم دسترسی به اینترنت روی لپ تاپم بدون سر زدن به اینجا گذشت و بعد به داستان این چند روز که برگشته ایم.

آخرین روز اقامتمون در آل ای روز خوبی بود و البته دلتنگی برای مادر و امیرحسین از پیش از رفتن آغاز شد. صبح امیر آمد دنبال مادر و بعد از اینکه چهار نفری صبحانه ای خوردیم با نان سنگکی که روز قبلش من و تو پیاده بیش از یک ساعت راه رفتیم تا به مغازه اش رسیدیم، مادر را به خانه اش برد و من و تو خانه ی خاله را مرتب کردیم و بعد از اینکه امیر آمد دنبالمون اول رفتیم به فروشگاه و مالی که اصرار داشت برای خرید کفش برای من - که دیگر کفشهایم سوراخ شده بود- مناسب هست و واقعا هم درست می گفت. خودش به اصرار برای من یک جفت کفش خرید که بیش از ۱۰۰ دلار شد و با اینکه راضی نبودم اما خواستم که آنچه که دلش می خواهد انجام دهد. یک جفت هم به انتخاب تو و امیر برای هوای پاییزی و بهاری گرفتم و تو هم کلی خرید کردی و البته سوغاتی برای آیدا هم گرفتی. خیلی قیمتهایش مناسب بود و خلاصه با چندین جفت کفش راهی شدیم. چون حس می کردم امیر دوست داره تا سه نفری برای نهار جایی برویم رفتیم پیتزایی که مامان و خودش دوست داشتند و نزدیک بود. به قول مامانم پیتزای برادران در کلبسس که بد نبود. اما زمانی که با هم گذرانیدیم بیش از هر چیزی بهمون چسبید.

غروب بود که رسیدیم خانه ی مادر و چند ساعتی دور هم بودیم و آخر سر هم امیر لطف کرد و ما را تا فرودگاه رساند که راهی تامپا شویم. آخرین تصویری که از مادر در خاطرم ماند و امیدوارم که با دیدنش از این تصویر غم انگیز عبور کنم صورت ناراحتش بود لای در موقع دور شدن به سمت آسانسور.

سفر به کالیفرنیا هر چند آنطور که می خواستیم - بابت فوت مهدی خان - پیش نرفت اما دیدن دو روزه ی مامان و چند روزه ی مادر و امیر و به قول تهمورث دور هم جمع شدنشان به واسطه ی ما سفر خوبی بود.

پرواز در طول شب به تامپا اما خیلی اذیتمان کرد و تاخیر نزدیک دو ساعت در فرودگاه هم مزید بر علت شد که وقتی رسیدیم خیلی خسته بودیم. اما خانه ی عمو اعلاء در کنار امکانات و خانواده ی مهربانی که داشت سفرمون را خوش به پایان رساند. البته دلخوری و مسايلی که با مجدی و بابت کار و اختلافات مالی داشت کمی خودش را تلخ و به واسطه ی آن کلا فضا را در این سالها برای خانواده اش و دیگران تنگ و ترش کرده بود اما باز هم به گفته ی خودش که هم به من و هم به تو جداگانه گفته بود آمدن ما باعث گرمتر شدن رابطه اش با مجدی و دیدنش بعد از سالها در خانه اش شد و روز دوم که با قایقش به دریا رفتیم مجدی هم که می خواست ما را برای شام به خانه اش ببرد همراهمان آمد و روز خوبی بود. شب هم رفتیم خانه ی مجدی که فضا و دکور و ... نسبت به خانه ی اعلا بسیار آشفته و درهم و نامناسب بود. جالب اینکه فیروزه مثلا طراح دکور داخلی است. برعکس خانه ی اعلاء - با اینکه خانه ی هر کدام چندین میلیون دلار قیمت داره- به مراتب حس خانه و آرامش به ما می داد. دیدن خانواده ی اعلاء هم بعد از این همه سال خوب بود. اتفاقا چند باری که اعلاء تعارفی کرد که برویم شهرهای اطراف را ببینیم گفتم که ما ترجیح می دهیم با خانواده ی شما آشنا شویم و خصوصا دیدن اینکه چقدر یاسی و ان دختر و همسرش با تو نزدیک شده اند برایم دلنشین بود.

سه شنبه را به رفتن به مغازه ی اعلاء و بعد کمی در شهر با مجدی چرخیدن گذراندم و تو هم برایشان شب حلیم بار گذاشتی که درخواست بچه ها خصوصا مژگان برای صبحانه ی چهارشنبه بود و البته کرکر معروف خودت را درست کردی و شیرینی بادومی که برای همگی در آن خانه و خصوصا همسر شیرین - اوان - که همگی مثل خودت باید از خوردن گولتن پرهیز کنند خیلی شب خاصی درست کرد. نهار هم که به محله کوبایی ها رفته بودیم با خانواده ی عمو و چندتا سیگار برای فرشید سوغاتی گرفته بودم- باعث شد اعلاء هم سیگار کوبایی بگیره وقتی که متوجه شد من تا حالا تجربه اش نکردم و شب بعد از آمدن اوان و مجدی و فرزاد، اعلاء باربکیو درست کرد و دور هم شب خوبی شد خصوصا که هر دو متوجه شدیم چقدر حال و روحیه ی مجدی و اعلاء خوب شده. به قول بابک که چند شب قبلش بهم گفت مجدی قصد نابودی بیزنس و اعلاء گویی قصد نابودی مجدی را کرده بود اما با رفتن ما اوضاع خیلی بهتر شد.

چهارشنبه با آمدن مژی برای صبحانه و بعد رفتن من و تو همراه عمو برای دیدن فروشگاه و شهر تا عصر در تامپا گذشت و برای نهاری که بیشتر به شام نزدیک شد رفتیم در یکی از شهرهای اطراف - همراه یاسی و ان - تا هم شهر یونانی نشین آنجا را ببینیم و هم تو اتفاقی سوغاتی مناسب را برای کیمبرلی و سندی پیدا کنی: اسفنج طبیعی! تا برگشتیم خانه شب شده بود و پنج نفری با حضور همیشگی تیگان - سگ خانگی یاسی - آماده ی تحویل سال نو شدیم. البته یاسمین به دلیل شرایط جسمی و ذهنی که داره زودتر رفت خوابید و تو و ان هم دو ساعتی با هم حرف زدید و من و اعلاء هم کمی تلویزیون دیدیم و کمی اون چرت زد تا نزدیک سال تحویل که نزدیک استخر نشسته بودم و مشغول آرزو کردن های سال نو بودم و اعلاء هم بهم پیوست و مطابق چند روز گذشته دایم بهش اصرار کردم که از این تنهایی و خمودگی و دلمردگی در بیاد و بی خیال دعواهای عبث سر کمی مال دنیا با برادرش شود که پرنده ای کنارمون نشست و بعد از آرزوهای من پرید رفت. اعلاء گفت در طی این ده سال در این خانه ی کاخ مانندش کنار آب چنین پرنده ای را ندیده بود و چنین صحنه ای. گفتم به فال نیک بگیریم و خلاصه سال را چهار نفری به همراه تیگان نو کردیم و وقتی که رفتیم برای خواب در اتاقی که برایمان در نظر گرفته بودند تو گفتی که چقدر ان و خصوصا یاسی از بی فکری و بی مبالاتی خصوصا سعیده در این ماه های گذشته که برای ۸ ماه آنجا بوده اذیت شده اند. ان زن خوبی بود و خصوصا مادری بی نظیر و همسری فداکار. اما یک نمونه ی تیپیکال آمریکایی. زنی که زندگی اش در بچه هایش، سرویس به خانواده و کلیسا خلاصه شده و البته هیچ از دنیا نمی داند جز آنچه که رسانه های مسلط تصویر می کنند. در مجموع اما خصوصا تو سفر خوب و روزهای ریلکسی داشتی. برای من هم بد نبود اما در کنار مسايل خانواده که همیشه هست و همیشه هم فهم آدم را نازل می کنه بابت کوچکی و ابتذالشان به هر حال سایه ی سنگین خودش را هم داشت. اما از اینکه دیدم چقدر همه تو را دوست دارند و چقدر با تو راحتتند و دیدن اشک های یاسی موقع رفتن که شدید بود و بارها قول گرفتن از ما که خیلی زود برگردیم و دیدن اینکه چه بچه های مجدی و چه خصوصا بچه های اعلاء بارها از اینکه چقدر خوشحالند که با ما هم آشنا شدند و چقدر متاسف که اینقدر دیر - و اینکه چقدر با دیگر اقوام به نظرشان متفاوتیم و ... و چقدر دوست دارند که با هم در تماس باشیم و خلاصه قس الی هذا- همه و همه باعث سبکی خاطر شد.

پنج شنبه شب - با بلیطی که در آخرین لحظه برای تو تایید شد و اتفاقا در قسمت بیزنس - راهی کانادا و خانه شدیم. جمعه را استراحت کردیم و برخلاف برنامه هایمان که تصحیح برگه ها بود و رسیدن به کارهای خانه شنبه را با دیدن دو فیلم  نظریه ای برای همه چیز که زندگی استیون هاوکینگز بود و بعد هم  foxcatcher  که زندگی دیوید شولتز بود گذراندیم و خلاصه تمام روزمان رفت. یکشنبه خانه ماندیم و به کارهای خانه رسیدیم. نه درسی و نه ورزشی و نه رعایت غذایی!

اما مهمترین اتفاق دیروز افتاد که باعث شد تقریبا هیچ کدام با اینکه خصوصا من سعی کردم نشان دهم اتفاقی است که افتاده و به هر حال با اینکه مهم بود اما هر چه بود تمام شده تا صبح درست نخوابیم. داستان از این قرار بود که در آمریکا ایمیلی از جودیت گرفتی که پرونده ی شرک و اسکالرشیپت دچار مشکل شده خلاصه بعد از کلی پیگیری معلوم شد که باید ریز نمرات جدید و مربوط به امسال را بگیری اما مشکل آنجا آغاز شد که فهمیدیم بابت مسايل مالی کلا از انجام کارهای اداری و آموزشی ممنوع شده ای. گویا اوسپ بابت تفاوت مالی که در پرونده اش داشتی و آنچه که در فرم تکست اعلام کرده بودی نه تنها فایلت را بلاک کرده که از همه مهمتر OGS ات را برگشت زده و به دانشگاه گفته که اسکالرشیپی که خصوصا به قول تو من کلی برایش تلاش کرده بودم را ملغی کرده است. مسئول پرونده ی شرک در دانشگاه بهت گفته بود که دوشنبه اول سال بیا و این داستان را درست کن. دیروز بعد از اینکه صبح به تلاس رساندمت و تا ظهر سر کار بودی رفتی دانشگاه به هوای اینکه یک مشکل فرمالیته و جزیی است که زهی خیال باطل. متاسفانه داستان به چند ماه پیش و نامه ای از اوسپ بر میگشت که هر چقدر من اصرار کردم داستان را جدی بگیر و تنها به یک تلفن ختمش نکن نشد و نکردی و این شد چنان که نباید میشد. ۱۰ هزار دلار اسکالرشیپی که خیلی برایش در زندگی مون امسال برنامه داشتیم و کمک خرج سفر به کنفرانس رم و خرج تابستان مون بود از دست رفت تنها و تنها بخاطر اینکه وقت پیگیری نداشتی و نمونه ای شد از داستانی که هر زمان بهت گفتم با بی حوصلگی و پیچیدن به خودت بهم نشان دادی که حتی حرفش را هم نزنم: داستان درس و دانشگاه و...

با اینکه فکر می کنم قابل توضیح و درست کردن باشد و احتمالا به امید خدا OGS ات بر می گرده و حداقل اگر هم درست نشد اوسپ بابت کم کردن بدهی هامون بهش که کمر شکن هست کم خواهد کرد، با اینکه واقعا از موضوع گذشته ام و همان دیروز بعد از اینکه بهم گفتی اساسا چیزی نگفتم و شب هم با اینکه خیلی ناراحت بودی خیلی سعی کردم قانع ات کنم که کاری بود که نباید میشد و میشد به راحتی ازش جلوگیری کرد اما به هر حال شده و ایستادن روی این نقطه دردی را دوا نمی کنه و باید هوش و حواسمان به آینده باشه اما تو خصوصا بابت اینکه می گفتی این تماما حاصل زحمت و برنامه ریزی های من برای تو بود که اینگونه از دست رفت و... خلاصه که خیلی ناراحتت کرده موضوع و البته ناراحت کننده هم هست. اما در این لابه لا دیروز خانمی که باهات در تماس بود بهت خبر خوب قرار گرفتن فایلت در گروه الف شرک را داده بود که خیلی خبر خوبی است. هر چند که همانطور که چند ماه پیش بهت گفته بودم از اینکه اساسا دیدم تو هیچ توجهی و کار جدی روی فایلت نکردی هم شوکه شدم و هم خیلی دلسرد از اینکه موضوع برایت مهم نیست- خلاصه دیشب بهت گفتم امیدوارم که شرک را بگیری اما اگر نشد هم مهم نیست و باید از این داستان گذر کنیم. به هر حال این موضوعی است که من سر داستان شرک تو بهش رسیدم: تو هیچ ایده ای بابت کار درس و دانشگاهت نداری چون اساسا وقتش را نداری. اما آنچه که مرا آن موقع بسیار ناراحت کرد و به همین دلیل دیروز شوکه و ناراحت نکرد پی بردن به این موضوع بود که آنقدر که برای تو تلاس و حتی GB  مهم هست OGS و شرک که به مراتب اتفاقات مهمتر و کمک بزرگتری هست و اتفاقا برای تو کم کارتر - چون من تقریبا همه چیزش را پیگیری می کنم - برایت حائز اهمیت نیست. اتفاق دیروز همانطور که خودت هم می دانی به راحتی قابل جلوگیری بود اگر که فقط ۱۰ درصد از زمان و فکری که برای GB در طی ماههای گذشته گذاشته بودی برایش می گذاشتی. به هر حال کاری است که نباید میشد و شد و امیدوارم که قابل حل باشد. اما از نفس داستان چیزی کم نمی کند: اینکه تو به درست یا غلط کلا بی خیال دانشگاه و مسائلش شده ای. اتفاقا برخلاف آنچه که تو فکر می کنی این نکته برای من مهم نیست چون احترام و اعتقادی که من به تو و کار و تصمیم هایت دارم بسیار عمیقتر و اساسی تر از مدرک و ... هست اما اینکه تلکیف خودت و من را با این داستان مشخص نمی کنی آزارم می دهد.

به هر حال سال را با این درس بزرگ شروع کردیم و تا اینجای کار این هزینه ی گزاف اما خدا را شکر که زندگی مان بابت تلاش های تو بر چنان پایه هایی استوار شده که علیرغم این فشارها و شوک ها سرفراز جلو خواهد رفت: در نهایت همه چیزم از توست و ممنون و مدیون توام. تنها ناراحتیم نارحت دیدن توست. اتفاقی که باید به فال نیک بگیریم و از آن درس برای سال جدید و خوشبین باشیم و امیدوار به برداشتن گامهای استوارتر و دقیق تر.

سلام به سال جدید: سالی که قرار است نیک زندگی کنیم. سلامت جان و جسم و روح و آبیاری درخت تنومند عشق مان.
      

۱۳۹۳ دی ۶, شنبه

دلتنگ مادری

حدود نیم ساعت دیگه به سلامتی راهی فرودگاه می شویم. خیلی دلم برای مادر هنوز نرفته تنگ شده است. از صمیم قلب آرزو می کنم که فرصت دیدار و دیدارهای مجدد با مادر در سلامت و خوشی داشته باشیم. دیشب امیر تا آمد خیلی دیر وقت بود اما با اینکه کوتاه بود و دیر خوش گذشت. البته مادر نصف شب خیلی سرفه کرد و نیم ساعتی ماساژش دادم تا آرام شد. صبح بعد از اینکه امیر آمد و چهار نفری صبحانه خوردیم مادر را به خانه اش برد و من و تو خانه ی خاله را تمیز کردیم و با امیر که دوباره برگشت رفتیم یک مال بزرگ و من یک کفش به انتخاب امیر خریدم و یک کفش هم خودش به اصرار برایم خرید. تو هم چند جفت کفش کاری خریدی و بعد هم چون امیرحسین دوست داشت با هم نهاری بخوریم رفتیم به پیتزایی مورد علاقه اش که مامانم هم بارها تعریفش را کرده بود.

تا رسیدیم خانه ی مادر نزدیک ۶ عصر بود و الان نزدیک ۸ و داریم راهی فرودگاه میشویم. خب! این هم از سفر لس آنجلس. سفر خوبی بود و البته اصل کار که دیدن مادر و امیر بود نسبتا به خوبی گذشت و جز در کنار خانواده بودن کاری نکردیم. دلم نرفته خیلی برای مادر داره تنگ میشه اما امیدوارم زودتر دیدارمون به سلامت تازه بشه.

صبح سحر به فلوریدا میرسیم تا آخرین ایستگاه سفر به آمریکا را هم در کنار خانواده ی پدری تجربه کنیم. به امید خوشی و سلامتی و البته به امید سال و راه به مراتب روشن تر و بهتر.

۱۳۹۳ دی ۵, جمعه

بسیار و نادرست

تمام امروز را ماندم خانه پیش مادر که از صبح زود بیدار شده بود. البته یک پیاده روی یک ساعته پیش از صبحانه با هم رفتیم تا یک سوپر ایرانی برای خرید نان سنگک صبحانه. وقتی برگشتیم مادر بیدار شده بود. دیشب هم تا دیر وقت با امیرحسین و مادر و من و تو خانه ی خاله آذر چهارنفری نشستیم و ما سه تا کمی آبجو خوردیم و کمی گپ زدیم و البته بیش از هر چیز از اینکه اینقدر خانواده ی من درباره ی همه قضاوت می کنند و بی ربط می گویند در این سفر دلخور شده ام. یاد شعر شاملو افتادم بارها که گفت شرمسار نام و رسم خانواده و قبیله اش است و ... خلاصه که متاسفانه با اینکه آدمهای بدی نیستند اما این روحیه و اخلاقشان آزار دهنده است. و چه بسیار! و چه نادرست!

امروز دو اسکایپ برای مادر داشتیم اول با فرشید که در ماشین بود و کنار زد و نیم ساعتی گپ زد با عمه اش و بعد هم با خاله فریبا که بیش از یک ساعت طول کشید و مادر خیلی از دیدن هر دو خوشحال شد. تو هم ظهر رفتی کمی خرید و بعد از اینکه برگشتی یک خورش حسابی بادمجان درست کردی که خصوصا به قصد امیر بود چون دیشب که زرشک پلو را خورد خیلی بهش چسبید و گفت که مدتها بود غذای ایرانی نخورده بوده.

فردا به سلامتی مادر را به خانه اش می بریم و بعد هم احیانا شاید برای خرید با امیر بیرون برویم و به هر حال امیر گفت که شب ما را به فرودگاه خواهد برد. ۵ ساعت پرواز و رسیدن در ساعت ۷ صبح یکشنبه به تامپا. به سلامتی پنج شنبه شب هم راهی خانه خواهیم شد تا اولین شب سال نو را در خانه ی خودمان باشیم.

امروز مراسم مهدی خان هم به خوبی برگزار شد و خاله آذر برای تو و مادر گفت که چه مراسم مناسب و چه جای خوبی بوده که برای خودش تدارک دیده بود و همه چیز همانطور که چیده بوده پیش رفته. خدا بیامرزد تمامی رفتگان را و دست گیری کند از ماندگان و یاری رساند به زندگان.
 

۱۳۹۳ دی ۴, پنجشنبه

مادری

داری موهایت را خشک می کنی و مادر از ظهر تا حالا که دیگه هوا تاریک شده روی مبل خانه ی خاله آذر خوابه. امروز پنج شنبه روز کریستمس هست و ساعت نزدیک ۶ عصر. خاله و تهمورث پیش از ظهر راهی اوریندا شدند تا برای مراسم خاکسپاری مهدی خان که فرداست آنجا باشند. من و تو هم تا شنبه شب اینجاییم و بعد برای ۴ روز راهی تامپا میشیم.

تا اینجای کار سفر خیلی آرام و یکنواختی داشتیم که البته خیلی هم خارج از شرایط موجود نبود و نمی توانستیم کار بخصوصی کنیم. بعد از چند روز پیش مامان بودن و منتفی شدن سفر مامان به لس آنجلس بابت مراسم فردا، دوشنبه عصر به اینجا آمدیم تقریبا جز سه شنبه که بابت خرید لباس های مناسب محل کار برای تو و یکی دو چیز هم برای من به شهری در اطراف اینجا رفتیم و دیروز - چهارشنبه- که تو همراه خاله رفتید و کفش آیدا را برایش از بورلی هیلز گرفتید و همزمان من و امیرحسین مادر را آوردیم اینجا تا با دو ماشین همگی برای شام به رستوارن و دور هم بودن بعدش در خانه ی خاله باشیم کار بخصوصی نکردیم. هر چند اصل کار برای من همین بود یعنی دیدن مادر و امیر در اینجا که هر دو خدا را شکر خوبند با توجه به شرایط کاری امیر و اوضاع حالی مادر. این دو روز باقی مانده را هم خانه خاله - که با مهربانی اصرار کردند که اینجا بمانیم و دور هم باشیم که در اتاق مادر جای کافی نبود - خواهیم بود تا شنبه شب.

اما خیلی کوتاه از اوریندا بنویسم که جمعه به دیدن خاله فرح نزدیک غروب که ار بیمارستان برگشته بود گذشت و کمی با نیلوفر و رضا و آریا حرف زدن. خدا را شکر جا و محل زندگی مامان خیلی خیالمون را راحت کرد هر چند خودش خیلی رو به راه نبود. هم بابت چند ماه بستری شدن خاله و هم سن و شرایط حالی خودش. اما شنبه به اصرار من و تو بلاخره راضی شد و بردیمش یک آرایشگاه خوب که علیرغم شلوغی وقتی داد و موهای مامان را درست کرد تا شب که باید به سن خوزه میرفتیم برای دیدن بابک و مهدیس کمی رو به راه باشه. خانه ی بابک هم شب خوبی بود و به قول مامان برای اولین بار بود که گویی مهدیس از بودن در کنار اعضای خانواده همسرش ناراحتی نکرد. شام به رستورانی رفتیم که رزور کرده بودند و علیرغم گرانی اساسا غذای جالبی نداشت و برای چای دوباره به خانه ی بابک و مهدیس برگشتیم و کمی گفتیم و خندیدیم و کمی یخ روابط به ظاهر آب شد - هر چند من هنوز بابت مسایل گذشته به شدت دلگیر و غمگینم اما برای روحیه مامان کلا در این مدت چیزی به روی خودم نیاوردم. یکشنبه نهار به سانفرانسیسکو رفتیم تا کمی شهر را دور بزنیم و نهاری در پیتزایی که جو ناتالی به تو معرفی کرده بود بخوریم. با خرید شیرینی و گل عصر به خانه ی خاله فرح رفتیم که هم شب تولدش بود و هم شب یلدا و با جمع خانواده اش دور هم بودیم و بابک و مهدیس هم که دوباره با لئو آمده بودند را دیدیم و به قول فرنگی ها  family reunion داشتیم.

مامان بعد از اینکه از خانه خاله آمدیم گفت که بهتره که بجای اینکه با ما برای چند روز به لس آنجلس بیاد و سریع برگرده برای مراسم کلا برنامه هامون را منتفی کنیم و بمانه همان جا و بعدا همراه خاله آذر بیاد و تنها از بلیط برگشتش استفاده کنه. خلاصه که تاخیر یازده روزه در خاکسپاری مهدی خان برنامه ی همه را بهم ریخت و به هر حال کاری هم نمیشه کرد. این شد که مامان نیامد و تمام داستان لس آنجلس ما بهم خورد.

اما مهمترین کار دیدن مادر بود که خدا را شکر حالش بنا به وضع موجود بد نیست اما خیلی خیلی افت کرده. متاسفانه خودش هم حوصله و دل برای کمی نرمش و پیاده روی و ... را نداره و همین باعث شده خوراکش خیلی کم و توانش کمتر هم بشه.

امروز با اینکه امیرحسین تعطیل بود هنوز نیامده و احتمالا دو ساعت دیگه میاد. قراره اگر شد با گلوریا یک سر بیاد تا هم مادر را ببینه و هم ما با اون آشنا بشیم.

خب! مادر بیدار شده و بهتره فرصت را غنمیت بشمرم و برم ور دلش. تنها موند داستان فال قهوه ای که دیشب تهمورث برای تو گرفت و از دو تا بچه گفت و نیتی که تو آخر شب بهم گفتی برای کار و پیدا کردن کرسی تدریس من در تورنتو کرده بودی که واقعا جالب گفت و با اینکه بهش گفته بودم حتی برای *فان* هم از این کار خوشم نمیاد اما این یکی را جالب گفت. خدا را شکر همانطور که خاله گفت با آمدن ما کمی دلخوری های بین امیر و مادر از یک طرف با تهورث برطرف شد و بعد از مدتها در کنار هم چند ساعتی بودیم و خصوصا به مادر خیلی خوش گذشته.

۱۳۹۳ آذر ۲۸, جمعه

مهدی خان و خاله فرح

با سه ساعت تاخیر تا ماشین گرفتیم و به خانه ی مامانم رسیدیم ساعت نزدیک ۳ صبح بود. الان هم ۶ عصر است و تمام روز را در آپارتمان زیبا و دلنشین مامانم که خیلی برایش خوشحالم که چنین جایی دارد سر کردیم و حالا هم داریم به خانه ی خاله فرح می رویم که به سلامتی امروز از بیمارستان پس از ماهها مرخص شده. اما افسوس که دیروز پیش از اینکه ما برسیم مهدی خان که چقدر چشم به راه آمدن همسرش از بیمارستان بود و البته دیدن ما خرقه اش را تهی کرد.

خدا بیامرزد تمامی رفتگان را در این سال. و سلامتی و آرامش دهد باقی ماندگان را.

اینترنت نداریم و تنها کار مهم و اساسی که امروز کردیم یک ساعت تلفنی حرف زدن تو با کمپانی مربوطه بود برای گرفتن اینترنت و کانالهای مورد علاقه مامانم با قیمت خوب.

فردا به دیدن بابک می رویم و پس فردا هم اینترنت خواهیم داشت طبق قرار.

۱۳۹۳ آذر ۲۷, پنجشنبه

در جمع خانواده!

از هفته ای یکبار اینجا نوشتن فکر کنم کاملا معلوم باشه که این مدت از هیچ نظر روی نظم و برنامه ی دلخواهم پیش نمیرم. پنج شنبه هست و منتظرم تا تو به سلامتی از تلاس بیای سمت خانه و بعد از اینکه یکبار دیگه همه چیز را چک کردیم به سلامتی راهی فرودگاه شویم که پروازمان ساعت ۸ شب هست به سمت سانفرانسیسکو و البته چون ساعت شلوغ و پر ترافیکی خواهد بود و خصوصا چون تو هنوز صندلی ات قطعی نشده باید زودتر راه بیفتیم.

این هفت روز گذشته کار بخصوصی نکردم و منتظرم تا مگان پروپزالم را بفرسته تا پیش از کریستمس برای اعضاء کمیته ام بفرستم. پیش از این بنا داشتم که مقاله ی آرنت تو را بنویسم که فقط تا مقدمه اش جلو رفتم و روزها یا به کتابخانه نرفتم و یا زودتر برگشتم خانه. از باز نویسی مقاله ی آدورنوی خودم هم که هیچ نگویم بهتره که افتاد به اول سال آینده. گفتم سال آینده و این آخرین پست امسال را از خانه مان می نویسم به امید اینکه سال آینده سالی باشد آنچنانی. سالی که من نشان دهم به خودم و ثابت کنم که واقعا وارد مرحله ی تازه ای شده ام. از درس و خواندن و نوشتن گرفته تا ورزش و سلامتی و ...

با هم قرار گذاشته ایم که چنین بکنیم: ورزش، مطالعه و درس، تفریح و البته به کار و کمک دیگران آمدن بیش از پیش. این آخر سالی کلی حرف پاییز را زده ایم و اینکه شاید بچه دار شویم. شاید! اما هیچ چیز جور نیست. با این حال شاید...

از این چند روز گذشته که روزهای شلوغی هم بودند همین بس که مهمان داشتیم (ماندانا و امیر که از ایران آمده اند و بچه های با برنامه و پر کاری به نظر می رسند)، سینما رفتیم (فیلم مرد پرنده که خیلی خوشمان نیامد و کمی از این کار ایناریتو جا خوردیم)، کمی درس و کمی گپ و گفت با ناصر که به ایران رفت و امروز هم کتابش با چند سطری که صفحه ی اولش نوشته برایمان رسید و با رسول (که هر دو اصرار دارند چیزکی که می گویم را راجع به سخنرانی صدا کرده ی اباذری در دانشگاه تهران بنویسم) تو سفارش داشتی و کلی کار و امروز که از صبح دویده ایم تا حالا. از دکتر دندانپزشک تا کتابخانه و بانک و خشکشویی و خرید سوغاتی و جمع کردن چمدانها از دیشب و کار و کار و کار گرفته تا حالا که تو به سلامتی بیایی و کمی بعد به امید خدا بعد از دو سال راهی سفر شویم همراه هم برای دیدن خانواده. سه روز سانفرانسیسکو برای دیدن مامان و بابک و خاله فرح که خدا را شکر خیلی بهتر شده و بعد همراه مامان ۵ روز به لس آنجلس برای دیدن مادر و خاله آذر و امیرحسین و از آنجا هم ۵ روز به تامپا برای دیدن عموها. امیدوارم سفر خوبی باشد و خصوصا به تو که اینقدر دوست داری در جمع خانواده باشی چنین ایامی را خوش بگذرد. (در مورد خودم خیلی مطمئن نیستم چون اساسا خیلی در جمع خانواده ام خوش نمی گذرد).

اما مهمترین آرزوها را برای تو در درجه ی اول و بعد اطرافیان و دوستان دارم و بهترین آروزهایم را برای تو و مردم. خصوصا اما امیدوارم امسال سالی باشد "به" برای آنها که این ایام و ایام ها را در سختی و انتظارند و صد البته به امید. سالی موفقیت آمیز برای همه و ما از نظر کار و درس و سلامت.

سالی یکه و یگانه در این خانه و بیرون از آن و برای ما و همه.
به امید "به" ترین ایام.
به امید طولانی ترین سالهای زیبا پیش رو و صد البته انسانی و آرمانی زیستن.

۱۳۹۳ آذر ۲۰, پنجشنبه

مردودی

بلاخره نسخه اول پروپوزالم را تمام کردم. ظهر پنج شنبه هست و در کلی نشسته ام و از دیشب برفی می بارد که نگو و نپرس. تو که دیروز سفارش دو هفته یکبار چهارشنبه هایت را داشتی و علاوه بر آن یک سفارش کوچک که باعث شد هم برای جمعه و هم برای سه شنبه بعد بهت سفارش بدهند. با توجه به سفرمون به آمریکا و رفتن به چند شهر این سفارش ها خیلی می تونه کمک خرجمون باشه و واقعا که دست مریزاد. سایت GB هم بلاخره راه افتاد و با اینکه هنوز کار زیاد داره اما برای شروع خیلی خوبه.

از اوضاع و احوال درسی که هیچی نگویم بهتره. همین که پروپوزالم که قرار بود دو هفته ی پیش تمام بشه و هنوز یک روز دیگر کار داره جای خود اما از اوضاع جسمی و روحی اگر بخواهم بگویم خیلی فرقی با بقیه ی چیزهایم نداره. بجای اینکه ورزش کنم و سیستم تغذیه و خصوصا شکری که می خورم را کنترل کنم بدتر هم شده ام. نمی دانم چرا آخر سالی اینگونه بی خیال شده ام و خلاصه اصلا از هیچ چیز خودم راضی نیستم. با اینکه مثلا سه شنبه رفتم کاستکو تا خرید سفارش دیروزت را انجام دهم و یا دیروز که توسط مدیر FGS برای جشن دانشجویانی که اسکالرشیپ گرفته اند دعوت شدم و رفتم - البته مطابق معمول و طبق حدسی که میزدم تنها به تلف کردن وقتم انجامید - و با اینکه این مدت سعی کرده ام کمی متمرکز باشم و ... اما دریغ از رضایت از پیشروی در یکی از کارها و برنامه ها. نه ورزش و نه آلمانی و نه پراکنده خوانی مفید و نه دیدن فیلم خوب و خلاصه که نمره ی مردودی گرفته ام این آخر سالی. بهتره فکری اساسی کنم.

این چند روز به همین منوال کتابخانه برای پروپوزال و تو هم که کار و سفارش و ... گذشت. دیشب که تا رسیدم خانه و کمی هم با رسول و آمریکا حرف زدم دیر وقت شده بود که تو از مهمانی کریستمس تلاس برگشتی. امشب هم که باید کار سفارش فردا را انجام دهی و فردا شب هم مهمانی خانه ی همکارت تمی دعوتی و با اینکه اولش من هم دعوت شده بودم اما زدم زیرش و گفتم حوصله ی آمدن ندارم قرار شد اساسا با حضور خانم ها برگزار بشه و شوهر خودش و همسر سندی هم نیایند. شنبه شب دوست تازه واردت به کانادا که هفته ی پیش رفتی فرودگاه دنبالشان یعنی ماندانا و همسرش مهمانمان هستند و یکشنبه هم احتمالا به سینما برویم تا فیلمی که مدتی است می خواهیم ببینیم را از دست ندهیم. نظریه برای همه چیز که درباره ی زندگی استیون هاوکینگ هست.

خلاصه نگاه که می کنی جز خوشی بابت انجام برنامه ها و کارهایت و شکر بخاطر چنین امکاناتی نباید گله داشته باشی. اما وقتی از خودت ناراضی هستی داستان درد بی دردی میشه و نمره ات مردودی.

جناب فکری کن برای خودت که داره وقت بیرون رفتن از میکده ات می شود.