۱۳۹۳ آذر ۲۷, پنجشنبه

در جمع خانواده!

از هفته ای یکبار اینجا نوشتن فکر کنم کاملا معلوم باشه که این مدت از هیچ نظر روی نظم و برنامه ی دلخواهم پیش نمیرم. پنج شنبه هست و منتظرم تا تو به سلامتی از تلاس بیای سمت خانه و بعد از اینکه یکبار دیگه همه چیز را چک کردیم به سلامتی راهی فرودگاه شویم که پروازمان ساعت ۸ شب هست به سمت سانفرانسیسکو و البته چون ساعت شلوغ و پر ترافیکی خواهد بود و خصوصا چون تو هنوز صندلی ات قطعی نشده باید زودتر راه بیفتیم.

این هفت روز گذشته کار بخصوصی نکردم و منتظرم تا مگان پروپزالم را بفرسته تا پیش از کریستمس برای اعضاء کمیته ام بفرستم. پیش از این بنا داشتم که مقاله ی آرنت تو را بنویسم که فقط تا مقدمه اش جلو رفتم و روزها یا به کتابخانه نرفتم و یا زودتر برگشتم خانه. از باز نویسی مقاله ی آدورنوی خودم هم که هیچ نگویم بهتره که افتاد به اول سال آینده. گفتم سال آینده و این آخرین پست امسال را از خانه مان می نویسم به امید اینکه سال آینده سالی باشد آنچنانی. سالی که من نشان دهم به خودم و ثابت کنم که واقعا وارد مرحله ی تازه ای شده ام. از درس و خواندن و نوشتن گرفته تا ورزش و سلامتی و ...

با هم قرار گذاشته ایم که چنین بکنیم: ورزش، مطالعه و درس، تفریح و البته به کار و کمک دیگران آمدن بیش از پیش. این آخر سالی کلی حرف پاییز را زده ایم و اینکه شاید بچه دار شویم. شاید! اما هیچ چیز جور نیست. با این حال شاید...

از این چند روز گذشته که روزهای شلوغی هم بودند همین بس که مهمان داشتیم (ماندانا و امیر که از ایران آمده اند و بچه های با برنامه و پر کاری به نظر می رسند)، سینما رفتیم (فیلم مرد پرنده که خیلی خوشمان نیامد و کمی از این کار ایناریتو جا خوردیم)، کمی درس و کمی گپ و گفت با ناصر که به ایران رفت و امروز هم کتابش با چند سطری که صفحه ی اولش نوشته برایمان رسید و با رسول (که هر دو اصرار دارند چیزکی که می گویم را راجع به سخنرانی صدا کرده ی اباذری در دانشگاه تهران بنویسم) تو سفارش داشتی و کلی کار و امروز که از صبح دویده ایم تا حالا. از دکتر دندانپزشک تا کتابخانه و بانک و خشکشویی و خرید سوغاتی و جمع کردن چمدانها از دیشب و کار و کار و کار گرفته تا حالا که تو به سلامتی بیایی و کمی بعد به امید خدا بعد از دو سال راهی سفر شویم همراه هم برای دیدن خانواده. سه روز سانفرانسیسکو برای دیدن مامان و بابک و خاله فرح که خدا را شکر خیلی بهتر شده و بعد همراه مامان ۵ روز به لس آنجلس برای دیدن مادر و خاله آذر و امیرحسین و از آنجا هم ۵ روز به تامپا برای دیدن عموها. امیدوارم سفر خوبی باشد و خصوصا به تو که اینقدر دوست داری در جمع خانواده باشی چنین ایامی را خوش بگذرد. (در مورد خودم خیلی مطمئن نیستم چون اساسا خیلی در جمع خانواده ام خوش نمی گذرد).

اما مهمترین آرزوها را برای تو در درجه ی اول و بعد اطرافیان و دوستان دارم و بهترین آروزهایم را برای تو و مردم. خصوصا اما امیدوارم امسال سالی باشد "به" برای آنها که این ایام و ایام ها را در سختی و انتظارند و صد البته به امید. سالی موفقیت آمیز برای همه و ما از نظر کار و درس و سلامت.

سالی یکه و یگانه در این خانه و بیرون از آن و برای ما و همه.
به امید "به" ترین ایام.
به امید طولانی ترین سالهای زیبا پیش رو و صد البته انسانی و آرمانی زیستن.

۱۳۹۳ آذر ۲۰, پنجشنبه

مردودی

بلاخره نسخه اول پروپوزالم را تمام کردم. ظهر پنج شنبه هست و در کلی نشسته ام و از دیشب برفی می بارد که نگو و نپرس. تو که دیروز سفارش دو هفته یکبار چهارشنبه هایت را داشتی و علاوه بر آن یک سفارش کوچک که باعث شد هم برای جمعه و هم برای سه شنبه بعد بهت سفارش بدهند. با توجه به سفرمون به آمریکا و رفتن به چند شهر این سفارش ها خیلی می تونه کمک خرجمون باشه و واقعا که دست مریزاد. سایت GB هم بلاخره راه افتاد و با اینکه هنوز کار زیاد داره اما برای شروع خیلی خوبه.

از اوضاع و احوال درسی که هیچی نگویم بهتره. همین که پروپوزالم که قرار بود دو هفته ی پیش تمام بشه و هنوز یک روز دیگر کار داره جای خود اما از اوضاع جسمی و روحی اگر بخواهم بگویم خیلی فرقی با بقیه ی چیزهایم نداره. بجای اینکه ورزش کنم و سیستم تغذیه و خصوصا شکری که می خورم را کنترل کنم بدتر هم شده ام. نمی دانم چرا آخر سالی اینگونه بی خیال شده ام و خلاصه اصلا از هیچ چیز خودم راضی نیستم. با اینکه مثلا سه شنبه رفتم کاستکو تا خرید سفارش دیروزت را انجام دهم و یا دیروز که توسط مدیر FGS برای جشن دانشجویانی که اسکالرشیپ گرفته اند دعوت شدم و رفتم - البته مطابق معمول و طبق حدسی که میزدم تنها به تلف کردن وقتم انجامید - و با اینکه این مدت سعی کرده ام کمی متمرکز باشم و ... اما دریغ از رضایت از پیشروی در یکی از کارها و برنامه ها. نه ورزش و نه آلمانی و نه پراکنده خوانی مفید و نه دیدن فیلم خوب و خلاصه که نمره ی مردودی گرفته ام این آخر سالی. بهتره فکری اساسی کنم.

این چند روز به همین منوال کتابخانه برای پروپوزال و تو هم که کار و سفارش و ... گذشت. دیشب که تا رسیدم خانه و کمی هم با رسول و آمریکا حرف زدم دیر وقت شده بود که تو از مهمانی کریستمس تلاس برگشتی. امشب هم که باید کار سفارش فردا را انجام دهی و فردا شب هم مهمانی خانه ی همکارت تمی دعوتی و با اینکه اولش من هم دعوت شده بودم اما زدم زیرش و گفتم حوصله ی آمدن ندارم قرار شد اساسا با حضور خانم ها برگزار بشه و شوهر خودش و همسر سندی هم نیایند. شنبه شب دوست تازه واردت به کانادا که هفته ی پیش رفتی فرودگاه دنبالشان یعنی ماندانا و همسرش مهمانمان هستند و یکشنبه هم احتمالا به سینما برویم تا فیلمی که مدتی است می خواهیم ببینیم را از دست ندهیم. نظریه برای همه چیز که درباره ی زندگی استیون هاوکینگ هست.

خلاصه نگاه که می کنی جز خوشی بابت انجام برنامه ها و کارهایت و شکر بخاطر چنین امکاناتی نباید گله داشته باشی. اما وقتی از خودت ناراضی هستی داستان درد بی دردی میشه و نمره ات مردودی.

جناب فکری کن برای خودت که داره وقت بیرون رفتن از میکده ات می شود.

۱۳۹۳ آذر ۱۵, شنبه

انسان های بزرگ و آدم های کوچک

با اینکه تصمیم داشتم صبح زود بریم برانچ و من حدود ده کتابخانه باشم تا کار روی پروپزالم را جلو ببرم اما از آنجایی که کلا برنامه هایم را تغییر دادم قرار بر این شد که امروز را بمانم خانه و چند ساعتی را که تو هم خانه هستی بعد از یک هفته ی طولانی کار تا دیر وقت در کتابخانه و تلاس با هم باشیم چون کلا این چند روز هم حسابی سرمون شلوغ خواهد بود و خلاصه بجای کتابخانه الان که از اینسومنیا برگشتیم تو مرا تا خانه رساندی و رفتی تا به قرار دکترت برسی و برگردی. عصر هم که می خواهی به فرودگاه بروی برای استقبال از دوست دوره ی مدرسه ات ماندانا که با شوهرش از ایران برای اولین بار می آیند و حسابی هم استرس دارند.

سه شنبه آخرین کلاس ترم آشر را رفتم که درباره ی مقاله ی تاریخ طبیعی آدورنو بود و نسبتا کلاس خوبی هم بود. از چهارشنبه رفتم کتابخانه تا شروع به نوشتن و طرح ریزی برای پروپوزالم بکنم. با اینکه فکر می کردم برخلاف حرف آشر بیش از یکی دو روز لازم دارم اما کار بیش از اینها طول کشید و خواهد کشید. البته می توانم همین ویکند تمامش کنم چون بیش از نیمی از کار را نوشته ام اما می خواهم وقتی تحویل گروهم می دهم دیگر خیلی نیاز به باز بینی نداشته باشه. برای همین تمام این چند روز را صرف نوشتنش خواهم کرد. تو هم که تا دیر وقت تلاس بودی و آخر سال هست و کلی کار دارید.

پنج شنبه شب از آنجایی که چهارتا بلیط برای یک اجرای خاص که کاری بود با تم موسیقی عربی و البته اپرای کلاسیک از کرنر هال گرفته بودی از پیش با آیدین و سحر قرار داشتیم که شام برویم رستوران آکادمی بدفورد و از آنجا هم به سالن موسیقی. یک ساعتی دور هم بودیم و از چیزهای مختلف گفتیم تا حرف از پویان شد و آیدین گفت که تقریبا کار استخدامش در دانشگاه بهشتی نهایی شده و ماندنی خواهد بود. پرونده ی سحر رد شده و احتمال می دهند برای این است که هنوز درسش تمام نشده و آیدین هم گفت که اصلا وارد پروسه نشده. وقتی بهش گفتم که خیلی روی این داستان حساب نکنه خصوصا برای رشته های انسانی و... در یک لحظه تا متوجه شد که سحر داره با تو حرف میزنه و حواسش نیست گفت که خیلی هم دوست نداره برگرده اگر اینجا امکانی داشته باشه و خلاصه با زبان بی زبانی اشاره کرد که این تصمیم سحر هست و ... به هر حال از حرفهای دفعه ی قبل و کلا چندباری که حرف پیش آمده بود متوجه شده بودیم که مشکل تعصب غیر قابل بحث سحر هست تا آیدین و خب تا حدی هم قابل فهمه چون هردو به قول آیدا خواهرشون اونجا خیلی خوش می گذرونند و البته وابستگی زیاد خانوادگی هم دارند. اما وقتی که آیدین متوجه شد که من امتحان جامع ام را داده ام - چیزی که نمی خواستم بهش آن شب بگم چون برایم قابل حدس بود که حالش خیلی گرفته میشه و باز هم تا حدی قابل فهم هست چون نگاه می کنه و می بینه که با اینکه سال بالاتری محسوب میشه اما از نظر عملی عقب تر افتاده و... - کاملا جا خورد. به هر سحر از تو پرسیده بود و تو هم بهش گفته بودی و خلاصه در جریان قرار گرفت و هر دو متوجه شدیم که حالش هم کمی گرفته شد. موسیقی هم بد نبود اما خیلی هم آش دهن سوزی و تجربه ی نابی نشد. به هر حال بد از مدتها دیدن بچه ها و ... شب خوبی را رقم زد.

جمعه شب - دیشب - هم خانه ی مرجان دعوت بودیم که قرار بود علی و دنیا هم بیایند. چهار ساعتی دور هم بودیم و علی خصوصا از کارش و سر و کله زدن با همکاران هندی اش گفت که درست کار نمی کنند و زیرآبش را میزنند. دنیا هم گفت علی هر شب میگه آخه با این طرز رفتار چطور فلانی - یعنی من - میگه آدم نباید برخورد و قضاوت نژادی بکنه و ... من هم بهش گفتم برادر مشکل آنجایی پیش میاد که داستان را از فرد به فرهنگ و نژاد ربط میدهی. دیدن این بچه ها و فامیل هم بعد از ماهها بد نبود. دنیا گفت که خواهرش آوا هم رفته ایران چون شوهر پولدار کرده و طرف هم دوست نداره بیاد اینجا چون کلی ملک و دارایی داره و بی آنکه نیازی به کار داشته باشه نشسته و داره خرج می کنه و چه چیزی بهتر از این برای خواهرش. واقعا نمی دونم چطور آدمها راضی میشن تا آرامش و شرافت نفسشون را با کمی پول به راحتی تاخت بزنن. هر چند کار کردن و درست کار کردن هم پیزی می خواد. چیزی که اکثر ماها یا نداریم یا کم داریم.

آخر شب هم بعد از اینکه از خانه ی مرجان برگشتیم رفتیم جلوی خانه ی آیدا تا بلیط های کنسرت امروز ساعت دو را که اول می خواستیم خودمان برویم اما بعد از اینکه من در اینترنت کمی جستجو کردم و متوجه شدیم که شاید بیشتر به درد آندیا بخوره - تو هم که کلا دوست داشتی کاری برای این بچه ها بکنی - بهش بدهیم. خلاصه که برنامه ی امروز از این قرار شد: برانچ و درس در خانه برای من و تو هم که بعد از صبحانه دکتر رفته ای و غروب هم فرودگاه میروی تا مسافران تازه وارد را کمک کنی تا هم به خانه ای که اجاره کرده اند بروند و هم بدانند  که چه کارهایی را اول باید ظرف چند روز پیش رو انجام دهند - والبته مامانت که طبق معمول زحمت کشیده و مجلات من و یک جلد کتابی که می خواستم را داده بهشون و جالب اینکه بطور اتفاقی همسایه در آمدند با چند خانه فاصله در همان کامیار. فردا هم باید صبح به کاستکو برویم تا من هم روی کارت تو عضویت بگیرم چون سه شنبه باید خرید کنم برای سفارش چهارشنبه ات.

اما مهمترین داستان هفته را در آخر می گویم. بعد از اینکه رفتن به کنفرانس تیلوس را متنفی کردم - کاری که نباید می کردم و خیلی هم دوست داشتم که بروم چون به هر حال تیلوس بود و هست - بخاطر شرایط مالی تا برای رفتن به کنفراس رم کمی پس انداز کنیم فعلا تصمیم بر این شده تا تو چند روزی مرخصی بگیریم و یک هفته ای رم و میلان را ببینیم و دو شب هم پیش پونه و اورنگ برویم. از آنجا اگر بتوانیم و برایمان قابل تحمل باشد در حد حرف و برنامه می خواهم یک ماهی به گوته ی فرانکفورت بروم و موقع برگشت تو چند روزی بیایی آنجا و احتمالا یکی دو شهر را بگردیم و دوباره به امید خدا برگردیم سر کار و درس. چنین برنامه ای با توجه به کلی هزینه و ... اگر عملی بشه - با اینکه کل OGS را خواهد بلعید- اما روی کاغذ سفر خوبی خواهد شد و رزومه ای نتایج تاثیرگزاری خواهد داشت. تا ببینیم و تعریف کنیم.
 و اما جمله ی نابی که این هفته خواندم و حیفم آمد که اینجا ثبتش نکنم: آدم های بزرگ به خودشان سخت می گیرند و آدم های کوچک به دیگران.

۱۳۹۳ آذر ۱۰, دوشنبه

از R&B تا Zukerman

اولین روز آخرین ماه سال هست. تقریبا تازه رسیده ای سر کار و من هم بعد از اینکه ایمیل های دانشجویانم را جواب دادم مبنی بر اینکه مقالاتتون را تحویل گرفتم می خواهم به کرما بروم و بعد هم کتابخانه و کمی درباره ی مقاله ی آدورنو به اسم ایده تاریخ طبیعی بخوانم که متن کلاس فردای آشر هست. خود مقاله را ویکند در کتابخانه خواندم اما به هر حال مثل هر متن اصیل دیگری احتیاج به چند بار خوانی و چندین و چند بار فکر کردن بهش داره. اما از این چند روز آخر ماه نوامبر بگم و به امید بهترین روزها در ماه دسامبر و سال آینده و سالهای آینده باشیم.

جمعه آخرین روز کلاس در ترم اول بود. بچه ها متن را نخوانده بودند و کار سختی بود کلاس داری به هر حال مقالاتشون را تحویل دادند و گفته بودم که ایمیل کنند برایم بهتره اما همه این کار را نکرده بودند. به هر حال با اینکه قرار بود جمعه شب برای شنیدن پیانو به کرنر هال برویم اما سردرد من و خستگی تو مزیدی بر علت شد تا ترجیح بدهیم خانه بمانیم و خلاصه شب آرام و بدون برنامه ی خاصی داشتیم.

شنبه صبح رفتیم درک هتل. تو تمام روز کار داشتی. از قرار با دوستانت برای ماساژ فیزوتراپی و قهوه در یورک ویل تا آخر شب که می خواستیم به کرنر هال برای شنیدن موسیقی R & B  از یک خواننده ی جاماییکایی به اسم دو خیابان تورنتو یعنی جارویس چرچ. من رفتم ربارتس و تا عصر آنجا بودم تا بعد از اینکه تو پس از رفتن به خانه ی سندی - که رفته بودی تا لپتابش رو بهش بدی- آمدی دنبالم و شب هم در کرنر هال موسیقی نسبتا متفاوت و بدی نبود.

اما یکشنبه قرار بود که تو پیش از ظهر بری لباس آیدا را بهش پس بدی که برای مراسم پنج شنبه گرفته بودی و ظهر هم با سندی قرار بود به یورک ویل بروید برای کمی فیزوتراپی روی پاهاتون و ساعت ۳ هم که برای شنیدن کار گروه Zukerman  رفتیم به کرنر هال که دو قطعه از شوبرت و برامس نواختند. پس از مدتی شنیدن کار کلاسیک خیلی مزه داد.

قبل از برگشت به آپارتمان چون از کنسیژ ایمیل داشتیم که بسته ای دارید داستان تازه ای پیش آمد. چند روز پیش یک نامه ای از پست داشتیم که بسته ای آمده به اسم سهیل یاری که رفتم و خلاصه گفتم که چنین کسی را نداریم و کارت شناسایی خواستند و خلاصه گذشت. دیشب دیدم که باز یک بسته ای به همان شکل که چون بخشی از اسمش تشابه با تو داشت پایین تحویل گرفته بودند اما نگهبان ساختمان در نهایت گفت که این که اسم شما نیست و ... خلاصه داستانی از طرف نسیم برای ما رقم خورده که شان کم و میانمایگی بیش از حدش را نشان میده. طرف دایم بدونی که به خود ما بگه به اسمهای متفاوت برای ۲۰ دلار ارزانتر بودن دایم شیر خشک سفارش میده اون هم درجایی که کیف و کفش چند صد دلاری بابت اینکه جلوی دوستانش کم نیاره می گیره. مشکل من اما داستان درست شدن برای ماست با مدیریت ساختمان و ... آخر شب آیدا بهت تلفن زد که همین داستان را سر اون هم آورده و خلاصه که از آن پدر و مادری که ما دیدیم خیلی هم جای تعجب نداره.
 
اما دسامبر ماه مهمی برایمان خواهد بود اگر که کارهایی که تصمیمش را گرفته ایم انجام دهیم. از ورزش و تغذیه درست گرفته تا نوشتن پروپزال و مقاله ی آدورنو و نوشتن MRP تو که امیدوارم بتونم انجامشون بدم و بتونم به عنوان هدیه ی مناسبی برای سال نو بهت بدم.
 

۱۳۹۳ آذر ۶, پنجشنبه

طفلک بیتا

به قول مادر: عجب کوفتی شدم. هیچ کاری که نمی کنم در طول روز یک طرف اینکه حتی در هفته یکبار هم اینجا چیزی نمی نویسم یک طرف دیگه. البته دلیل اصلیش همین بی کاری و تنبلی و از همه مهمتر از دست دادن انگیزه است که کلا نه کار و نه درس و نه تفریح. از همه بدتر تعطیل شدن مطالعه از هر رقم و فکر کردن. خلاصه که می دانم اگر فرصتی شد و بعدها این اراجیف را که قرار بود گزارشی از یک زندگی عاشقانه و پر تلاش باشه- چیزی که در مورد تو هر دوش صادقه و در مورد من تنها دومی - بخونم خواهم دید که هر روز تبدیل به بی کاری و بطالت و هر هفته که اینجا چیزی نوشته ام تنها نق و غر و قول که درستش می کنم.

بگذریم و از این یکی دو روز گذشته بگم. اما قبلش اینکه در حال حاضر تو همراه سندی که به اصرار خواسته که در چنین شبی در کنارش باشی در مراسم زنان تاثیرگذار کانادا هستی و بابت این مراسم با اینکه باید لباس و کفش مناسب می گرفتی اما آیدا به کمکت آمد و چیزهایی داشت که به کار امشب خیلی آمد. بعد از نهاری که با مارک و لیلی از دوستان دوره ی کپریت داشتی و کلی هم از رفتارهای تام و اینکه از وقتی که جنیفر تصمیم گرفته بهش سرویس های لیز را بده همه چیز برایش خوب شده رفتی پیش پگاه تا برای امشب آماده باشی و الان هم آنجایی و حدودا ساعت ۱۰ شب میای. این هفته دو سفارش بزرگ داشتی. خصوصا صبح دوشنبه که برای صد نفر بود و تمام یکشنبه ات را گرفت اما همه چیز طبق معمول عالی پیش رفت و طبق معمول قرار شده اگر به برنامه ی تو و آنها خورد سفارش بعدی را بگیری. دومین سفارش هم دیروز بود که صبح زود پیش از ۷ تو را به تلاس رساندم تا از آنجا بیتا را به فرودگاه ببرم. بله! بیتا برای یک روز - سه شنبه- آمد پیش ما. ناصر کنفراس در واشنگتن داشت و بیتا برای دیدن اینجا و یکی دوتا از دوستانش و ما همتی کرد و سری هم به ما زد. تو سه شنبه را مرخصی گرفتی و رفتی بیتا را از خانه ی دوستش که یک ساعتی بیرون از تورنتو بود و شب قبلش به آنجا رسیده بود برداشتی و تمام روز با هم بودید. من هم که از کلاس آشر یک وقت رفع اشکال با یکی از دانشجویانم داشتم و بعد از ظهر رسیدم کتابخانه ی ویکتوریا و چیزکی خواندم و شب سه نفری رفتیم شام بیرون. اول رفتیم ال کترین که چون برقهای محوطه رفته بود رزورمون بی فایده شد و از آنجا رفتیم ترونی که خیلی خصوصا به بیتا خوش گذشت. البته تمام مدت جای ناصر را خالی کردیم و بیتا گفت که چقدر بابت فوت پدرش اذیت شده و نمی خواهد کمی به خودش و زندگیشون برگرده و همین باعث شده که *طفلک بیتا* که البته اینبار واقعا طفلک بیتا اذیت بشه.

خلاصه که دیروز و امروز که قرار بود شروع کنم به پروپوزال نویسی - که یک ماهه قراره این کار را بکنم- با انجام هیچ کاری به پایان رسید و جز خوردن و تلف کردن وقت و پرسه در اینترنت هیچ کاری نکردم.

فردا اما آخرین جلسه ی تدریسم در این ترم خواهد بود و بعد با کلی برگه به خانه باز خواهم گشت و البته شب رسیتال پیانو در کرنر هال داریم و هر دو روز ویکند هم در کرنر هال تو برامون بلیط موسیقی کلاسیک گرفته ای از طریق تلاس و جالب اینکه این مدت کلی بلیط گرفته ای و قراره که هفته ی بعد هم با دعوت ما یک شب با آیدین و سحر برای شنیدن موسیقی برزیلی به کرنرهال برویم.

۱۳۹۳ آذر ۱, شنبه

ماشین

هوا تقریبا تاریک شده و سرمایی که این چند روز داشتیم از فردا کمتر خواهد شد برای یکی دو روز آینده. تو بعد از اینکه پیش از ظهر از اینسومنیا راهی قرارت با تری شدی و من هم ربارتس برای خرید لباسی که مناسب پنج شنبه شب که مراسم انتخاب تاثیرگذارترین زن سال هست و به اصرار سندی قراره که همراهش باشی به بی رفتی و حالا هم بعد از پایان ماساژ فیزیوتراپ قراره بیام دنبالت که در این سرما و مه پیاده تا خانه نیایی.

دیروز که تمام روز به تدریس فروید برای دو کلاسی که دارم گذشت و به نظرم در نهایت چیزکی دستگیر بچه ها شد. البته خیلی هم تلاش کردم و جدا از مثال و کار گروهی و تفسیر کارتون و ... سعی کردیم به سطحی از استدلال موجود در تمدن و ناخرسندی های آن برسیم که بد نشد. بعد از کلاس قرار سینما داشتیم و رفتیم آخرین ساخته ی کرستوفر نولان را دیدیم Interstellar که در مجموع خیلی به دل من و تو نشست شاید از آنجایی که خیلی اهل داستانهای علمی تخیلی نیستیم.

اما پنج شنبه شب ماشینمون را آوردند و تحویل دادند. تو که تا ساعت ۸ و نیم خانه نرسیده بودی بهم زنگ زدی که طرف پایین ساختمان هست و منتظر تا ماشین ها را جابجا کنیم. با اینکه به ظاهر تنها یک مدل فرق می کنه اما از آنجایی که طراحی مجدد شده اساسا به نظر میاد چیز دیگری است. دیشب بهت گفتم منی که هرگز اهل ماشین و ماشین بازی نبودم حالا می فهمم چرا بعضی ها اینقدر درگیر چنین موضوعی هستند. واقعا ماشین خوب و متفاوتی به نظر میرسه و از همه مهمتر داستان کمر درد من را احتمالا تخفیف خواهد داد. خلاصه که آرزو می کنم سالهای سال به سلامتی و خوشی ازش استفاده کنیم و لذت با هم بودن را بیش از پیش ببریم.

فردا یکشنبه تقریبا تمام روز درگیر سفارش دوشنبه صبح خواهی بود که برای اولین بار چنین حجم بالایی را سفارش گرفته ای: صد نفر! خدا حفظت کنه که نمی دانم چطور به این همه کار و برنامه میرسی. البته از اینکه داستان درس و دانشگاه کلا به محاق رفته هر دو ناراحتیم اما اینجا هماجایی است که من باید کمک بیشتری کنم. هر چند نکته ی دیگری هم هست که اتفاقا باعث شد پنج شنبه شب که قرار بود بعد از مدتها دو نفری کنار هم لبی تر کنیم و جشنی بگیریم با شکایت و نگرانی من از دیر آمدن تو و شدت خستگی ات تقریبا منتفی شد. نه اینکه شکایت از بهم خوردن برنامه مون کرده باشم که نکردم چون برنامه ای هم نداشتیم. از اینکه از وقتی که در رسیدی تا زمانی که روی مبل خوابت برد نزدیک به یک ساعت هم نشده بود. از اینکه چقدر با تمام محاسن سندی و کار در تلاس و ... تمام انرژی و توانت حتی ناخواسته اما بخاطر کم کاری و اهمال دیگران و اعتیاد سندی به کار بی جا و زیاد از دست میرود و به هیچ چیز دیگری برای ارتقاء روحیه و کیفیت زندگی و سلامتی خودت نمیرسی.

دیشب با اینکه برای بار چندم بود اما گفتی که تصمیم گرفته ای هرطور شده این روند را درست کنی. چه سندی آنطور که خودش می گوید و معترف است همراهی و همکاری برای درست کردن حجم و زمان کاری تو و خودش بکند و چه نه.

بعد از ملاقات درسی که با تری در کافه اسپرسو داشتی و من در ربارتس بودم بهم تکست کوتاهی زدی که چقدر از جلسه ی امتحان جامع من تعریف کرده و چقدر از رضایت  دیوید و آشر و خودش گفته از تسلط و پروژه ی کاری من. البته چندان جای تعجبی نداره چون سالهاست که دارم به این چیزها فکر می کنم اتفاقا بیشتر باید از خودم گله کنم که چرا اینقدر کم کاری می کنم. مثلا همین امروز که ربارتس رفتم برای شروع کردن پروپوزال نویسی  حتی یک مقاله را هم تمام نکردم و با بی حوصلگی برگشتم خانه. به هر حال برنامه ام در این چند روز باقی مانده از ماه نوامبر همین اتمام پروپوزال خودم و نوشتن MRP  تو هست که البته خبر نداری. شاید کادوی خوبی برای سال نو باشه کمی از نگرانی و دغدغه ی کارهای رسمی و فرمال دانشگاهی کم شود هر چند می دانم که چقدر خودت مشتاق مطالعه و درس خواندن هستی اما چه کنیم که تمام روز و انرژی ات بابت کار تمام وقت و کلی مسئولیت جانبی و البته GB که به سلامتی داره کم کم پا میگیره از دست میرود.

امشب اما قراره بعد از یک سال - تقریبا یکسال از زمانی که کمر درد امانم را برید و دیگر ورزش دایم نکردم - برای شروع مجدد به طبقه ی دوم بروم و بعد از کنار هم بنشینیم و جشن ماشینمون را بگیریم و فیلمی ببینیم. پس امشب شبی دیگر و زمان عشق است.

۱۳۹۳ آبان ۲۹, پنجشنبه

COMPS

تقریبا همیشه اینطوری بوده که روزهایی که من کار خیلی مهمی پیش رو داشته ام یک مشکل و گره ای در مقدمات خورده و البته درنهایت هم همه چیز خوب تمام شده. دیروز که روز امتحان جامع و COMPS من بود از جمله ی همین روزها در آمد.

شب قبلش که تو چهار نفر از همکارانت را برای شام دعوت کرده بودی و خودم هم بهت گفته بودم حتما این کار را بکن چون من هم تا دیر وقت در کتابخانه خواهم نشست و روی متن امتحانم کار خواهم کرد. خلاصه که ساعت ۱۱ شب برگشتم خانه و تو هم که دوستانت تازه رفته بودند روز شلوغ اما نه چندان کاری خودت را تمام کرده بودی. سه شنبه برای لیلا همکار اهل مالت که باردار هست مهمانی کوچکی سر کار گرفته بودی و از آیدا خواسته بودی که برای این مراسم کیک درست کند که خیلی کیک قشنگی هم شده بود. یک جفت کفش کتانی سورمه ای روی کیکی آبی و با روبان سفید. گفتی که همه هم آنقدر خوششان آمده بود که به احتمال زیاد دوباره به آیدا در آینده سفارش خواهند داد. ضمن اینکه نزدیک به چهار برابر قیمتی که آیدا گرفته بود ـ خودش می گفت ۵۰ دلار کافیه و تو بهش صد تا دادی - حدس زده بودند. خودت هم برای عصر یک سفارش کوچک میوه داشتی که ظهر از سن لورنس مارکت خرید کرده بودی و تحویل دادی. شب هم که مهمان و خلاصه کلی کار.

من هم تمام سه شنبه را نشستم پای درست کردن متن و دو تا چارت و جدول که برایم پرینت رنگی گرفتی و اتفاقا دیروز خیلی هم مورد عنایت آشر و دیوید و تری قرار گرفت.

اما دیروز چهارشنبه تو از قبل تصمیم گرفته بودی که بابت سفارشی که برای صبحانه ی امروز داشتی و تحویل ماشین بمانی خانه و از اینجا کار کنی. سندی هم که مسافرت بود و همه چیز خوب پیش رفت. رفتی کاستکو و قبلش کارهای شرکت را انجام دادی و خلاصه ساعت نزدیک ۳ و نیم بود که راه افتادیم تا مرا به خانه ی تری برسانی که امتحان ساعت ۴ بود. در کمتر از ده دقیقه چنان توفان برف و بورانی در گرفت که خیابانها کاملا از حرکت افتادند و ماشین ها به زنجیره ی اتاقک های ثابت تبدیل شدند. نگاهی که به ساعت کردم و مدتی که نقشه ی گوگل پیش بینی می کرد این بود که بعد از ۵ خواهیم رسید. این شد که در توفان پیاده شدم و سر بالایی را دویدم تا خانه ی تری. پیش از آن تو برای تلفنش پیغام گذاشتی و من ایمیل زدم که گیر کرده ام و ... خلاصه تا رسیدم و نزدیک ۴ و بیست دقیقه شده بود و همگی منتظرم بودند. خانه ی قشنگ و محیط گرم و خوبی بود و اساسا من که انتظار امتحان و فضای رسمی هم نداشتم از اسم امتحان هیچگونه احساس جدی و خشک و پر تنش نداشتم. تا آخر هم کار خیلی خوب پیش رفت. من از ایده هایم گفتم و اینکه چگونه این آدمها و آن نظریات را بهم ربط خواهم داد و ... چند سئوال خوب و یکی دو پیشنهاد بجا و یکی دو شوخی از من در مقدمه ی یکی دو سئوال سخت همه و همه عصر خوب و گرمی را رقم زد هر چند بدن نا آماده و ورزش نکرده در آن سربالایی و در برف و دویدن حسابی توانم را بریده بود.

از اینکه چند جایی از گفتن چند متن و نظریه موجب حیرت جمع شدم آگاه بودم چون می دانستم که از نظر آنها - که بارها خود آشر و تری هم اشاره کرده بودند بیش از یک دانشجوی دکتری معمول خوانده ام و تسلط نسبی و نیم داری به حوزه ی کاریم دارم- پیگیر و جدی هستم کار بجایی رسید که بعد از انکه مثلا آشر گفت از فیخته و ایده ی summons و یا face چیزی نمی داند چند متنی را هم پیشنهاد دادم. کار به ویتگنشتاین که رسید موضوع جدی تر هم شد. به هر حال هر کدام یک سئوال خوب کردند و فکر می کنم پاسخی که دادم هم مناسب و راضی کننده بود چون بعد از اینکه از من خواستند تا اتاق را به رسم شور و پر کردن فرم و نوشتن گزارش ترک کنم - که تازه آن موقع فهمیدم که موضوع کمی جدی تر از آنچیزی است که من انتظارش را داشتم - نمره ممتاز بهم داده بودند و گفتند که چون بیش از سه سطر جا برای نوشتن در فرم نداشتند نتوانستند آنطور که باید نتیجه امتحان و میزان رضایتشان را انعکاس دهند. وقتی به اتاق برگشتم هر سه بلند شدند و دست دادند و تبریک گفتند که به نظرم کار احمقانه ای بود در مجموع. نه اینکه متوجه احترام و محبتشان نشده باشم بلکه این قواعد بورکراسی موجود که خودش را همه جا به ما تحمیل کرده و در واقع ما را از آن خود کرده به نظرم احمقانه آمد. به هر حال با تشکر از تری خانه را ترک کردیم. دیوید گفت حالا که برف قطع شده کمی پیاده روی خواهد کرد و آشر هم مرا تا ایستگاه رساند. به تو که زنگ زدم گفتی تقریبا تازه به خانه رسیده ای و این شد که تصمیم گرفتیم از رفتن به رستوران ترونی که تو از قبل برای شب رزرو کرده بودی صرف نظر کنیم و با گرفتن یک بطر شراب آمدم خانه و در کنار هم شامی خوردیم و تو که گرانالوهای صبحانه سفارشی امروز را درست کرده بودی کار زیادی نداشتی و فیلم عشق هانکه را که مدتها بود قصد داشتیم دوباره ببینیم دیدیم و با اینکه برای تو اتفاق مهمی بود- شاید هم به قول دیوید که موقع خداحافظی گفت یک قدم مهم به سمت دکترا برداشتی- واقعا هم مهم باشد. برای من هیچ حس خاصی را نداره چون مدتهاست که عنوان و مدرک دکترا برایم علی السویه شده و مثلا وقتی آشر در نهایت از من پرسید که مخاطب تزت که خواهد بود و برای چه کسانی می نویسی گفتم اگر دیالکتیک را درست فهمیده باشم در واقع برای خودم. چون قرار است در نهایت به قول گادامر نه تنها ابژه ی فهم که خود پروسه و در نهایت فهم خودم از خودم (خود- فهمی) تغییر کند.

به هر حال گامی بود که باید برداشته میشد و حالا نوبت توست و با تمام توانم باید برای این کار انرژی بگذارم چون تو با این حجم کار و گرفتاری - یک نمونه اش اینکه از وقتی که پائولا برگشته تا هفته ی بعد ۴ سفارش گرفته ای و تنها یک نوبتش برای ۱۰۰ نفر هست - که داری اساسا به کار درس و دانشگاهت نخواهی رسید.

اما برای من شاید خوشحالی تو و مامانم قشنگتر از هر اتفاقی بود که دیروز با شنیدن خبر گذراندن COMPS  افتاد. آنچه که مرا جدای از تو و خوشحالی و سلامتت و راحتی مامانم خوشحال می کنه احتمالا پیدا کردن جای درست و افق مناسبی است که باید برای پروژه فکری ام تعریف کنم، صد البته که با این همت ضعیف و انگیزه کم و شدت تنبلی هیچ اتفاق نخواهد افتاد. پس بهتر آن است که جدی بگیرم زمان و زندگی و کارم را.

به هر حال کاری بود که باید انجام میشد و شد. تا گام بعدی.