۱۳۹۳ آبان ۱۹, دوشنبه

تغییر ارتفاع

بهم ریختگی کارها و برنامه هایم از همین یک هفته وقفه در نوشتن روزها و کارها معلوم است. با اینکه درس نخواندم و به پراکنده کاری و پراکنده خوانی گذراندم اما امروز دوشنبه دهم ماه نوامبر که روزی است ابری و زمینی باران خورده و هوای سرد اما در مجموع خوب روزی است که باید طبق قولی که به خودم دادم تکانی به شرایط و وضعیتم بدهم.

با تمام اوصافی که ذکرش ذکر مصیبت است و تنها از بطالت و بی نظمی حاکی است بگذریم خصوصا آخر هفته ی خیلی خوبی داشتیم. اما از هفته ی قبل که بخواهم شروع کنم باید گفت که بعد از رفتن خاله آذر به سانفرانسیسکو و تماس با تو که حال خاله فرح خدا را شکر خیلی بهتره و گفته که دوست داره ما را ببیند دوباره بلیط های سفر به آمریکا را تغییر دادیم و بجای لس آنجلس اول قرار شد که دو سه روزی به سانفرانسیسکو برویم بابت دیدن خاله و بعد همراه مامانم برویم پیش مادر. همین جابجایی برنامه حداقل نزدیک به هزار دلاری برایمان آب خواهد خورد و احتمالا دستمان را در تابستان حسابی خواهد بست. اما به هر حال کاری است که باید انجام شود.

خبر پذیرش دوباره ی مقاله مان در کنفرانس تیلوس نیویورک که سال گذشته بابت بی پولی از دستش داده بودیم خبر خوشحال کننده ای بود اما حالا که گفته اند ثبت نام نفری ۴۰۰ دلار است برق از سرمان پرانده و نمی دانم اساسا امکان رفتنش را در فوریه خواهیم داشت یا نه. در کنفرانس MPSA هم پذیرفته شده ایم درست مثل چند سال گذشته و می خواهیم امسال هر طور شده برویم. هم فال است و هم تماشا.

اما از ویکند بگویم که جالب بود. شنبه قرار بود تا اوک ویل برویم برای قراری که تو بابت امتحان کردن هوندای CRV گذاشته بودی. طرف که دوست شان - محافظ ساختمانمان - بود پای تلفن بهت گفته بود با تفاوت ماهی ۵۰ تا ۶۰ دلار می توانیم ماشینمان را به این ماشین تغییر دهیم. رفتیم و از همه چیز راضی بودیم و وقتی که از تفاوت گفت شد تو به اشتباه فکر کردی که می گوید ماهی ۸۹ دلار خواهد شد. البته فرشید هم تلفنی با طرف حرف زد و خلاصه می دانستیم که تمام تلاشش را کرده تا بهترین قیمت ممکن برای ما حاصل شود. وقتی که دوباره رفت تا با مدیرش صحبت کند بهت گفتم که داری اشتباه می کنی و این از تفاوت ۸۹ دلاری برای هر دو هفته By weekly می گوید و نه ماهانه که تو تازه متوجه داستان شدی و معلوم شد که امکانش برایمان نیست و یا خیلی خیلی سخت خواهد شد. اما آنچنان دلت برای ماشین رفته بود و البته ایراد کوتاه بودن ارتفاع صندلی های ماشین خودمان که باعث کمر درد من میشود همواره گزینه ی تعویض ماشین را پیش می کشید تا اینکه تو گفتی که تو هم همیشه کمرت درد می گیرد اما چیزی نمی گفتی چون نمی خواستی که فشار بیشتر به من بیاد بابت عوض کردن جای راننده و مسافر. خلاصه وقتی که دیدم تو می گویی حتی موقع رانندگی هم خیلی راحت نیستی و گودی صندلی کمرت را اذیت می کند گفتیم پس هر طور شده باید روی تغییر ماشین به نتیجه برسیم. تنها گزینه ای که داشتیم پایین آوردن مدل سال ماشین بود که در نهایت به جایی هم نمی رسید چون هم امکاناتی که نیاز داشتیم را مدل سال ۲۰۱۴ نداشت و هم ماشینی که داشتند ماشین test drive بود و خلاصه به دلمان نبود. خلاصه که بعد از ۶ ساعت نشستن و حرف زدن و بالا و پایین کردن تمام گزینه ها ماشینمان را به مدل سال جدید تغییر دادیم و با اینکه قرار بود نهایتا تا ۸۰ دلار ماهانه اضافه شدن را قبول کنیم کار به ۲۲۰ دلار اضافه کردن کشید. البته ماشین بسیار خوبی است و خصوصا مشکل کمردرد ما را اضافه نمی کند. اما هر چه باشد از آنچه که تصمیم داشتیم بسیار بالاتر رفت و حالا دوباره باید خیلی دست به عصا حرکت کنیم. با اضافه شدن حقوق تو البته مشکلی برای امروز و این روزها به نظر نداریم اما نگرانی من بعد از پایان درسم خواهد بود و دوره ای که باید دنبال کار بگردم و خلاصه از حالا باید خیلی جدی تر به فکر باشم اما با این وضعیتی که برای خودم ایجاد کرده ام و با از بین بردن استعداد و اتلاف وقت اگر این گونه باشم که چشم اندازی آنچنانی پیش رویم نخواهد بود.

دیروز هم بعد از اینکه یک ساعتی با بابات حرف زدیم که داشت از جهانگیر و البته به درست گلایه می کرد که تا عصر می خوابد و آبرویش را در شرکت برده و یک هفته است که سر کار نمی آید و اگر نمی خواهد بیاید بهتر است رک بگوید چون کارها خوابیده است و دیگران را الاف خود کرده و ... صبحانه مان را در درک هتل خوردیم و تو مرا به ربارتس رساندی و خودت هم به خانه برگشتی تا عصر که با آیدا و مامانش و بچه هایش در یورک ویل قرار داشتی و چند ساعتی را باهاشون بودی. من هم در کتابخانه کمی مجله خواندم و دوباره از امروز بابت اینکه چگونه باید برنامه هایم را تغییر دهم گیج و بهم ریخته شده ام.

چهارشنبه ی هفته بعد امتحان جامع ام هست و شاید این مهمترین گام امسال باشد به لحاظ درسی. خلاصه که باید تمام تلاشم را بکنم که خیلی از وضعیت متوسط عقب نیفتم. منی که فکر می کردم و احتمالا خیلی هم اشتباه نبود که استعدادهایم بسیار بیش از شرایط متوسط کنونی است.

اما جمله ای خواندم از آگوست کنت که دوست دارم نوشته ام را با آن تمام کنم که گفت: مردگان بر زندگان حکومت می کنند...

۱۳۹۳ آبان ۱۲, دوشنبه

زندگی کوبریک

شنبه شب تا از فرودگاه برگشتیم و کمی توی دل هم نشستیم و شامی خوردیم ساعت نزدیک یک شده بود که خوابیدیم. تمام یکشنبه را هم جدا از کمی پیاده روی که من تا بی ام وی رفتم، البته بعد از صبحانه ی بسیار دلنشینی که با یک ساعت انتظار در درک هتل خوردیم و خریدی که سر راه برگشت در لابلاز کردیم، در خانه کنار هم بودیم و به مرتب کردن آشپزخانه و کتابخانه گذراندیم و برای هفته ی جدید آماده شدیم. هر چند امروز کمی پس از تو که رفتی سر کار صبح از خانه بیرون آمدم اما کار به درس و کتابخانه نکشید و از ظهر برگشتم خانه به مرتب کردن مجلات و ... که در واقع بهانه ای بود برای درس نخواندنم. نمی دانم چرا دوباره از درس و کار فاصله گرفته ام.

الان هم منتظرم که تو به سلامتی برگردی خانه و ساعت از ۷ گذشته و هوا تاریک شده. قرار بود ورزش کردن را شروع کنیم که با توجه به فیلم مستند دو ساعته ای که امشب می خواهیم ببینیم - زندگی کوبریک - بعید می دانم ورزش را همچنان در برنامه داشته باشیم. قصد دارم فردا شروع به تمرین دوباره ی صبح زود بیدار شدن بکنم و البته آلمانی خواندن. ضمن اینکه به هر حال باید به کتابخانه بروم و کار پروپوزالم را آغاز کنم که خودش کلی کار است و تازه می خواهم در کنارش برای پروپزال تو هم یادداشت هایی برداری کنم.

امروز از انتشاراتی دانشگاه نیویورک هم با تو تماس گرفته بودند برای فرستادن Bio هامون بابت فصلی که در کتابشان داریم. ویراستار بهت گفته که فصل ما - در واقع تو و نه من - بی اغراق بهترین فصل کتاب شده. واقعا که دستت درد نکنه و حالا نوبت من است که کاری در این حد برای تو بکنم.

امشب در ضمن باید بلیط های سفر آمریکا را هم بگیریم که هم کمیاب شده و هم گران. سفر گرانی خواهد شد با اینکه هزینه ی اقامت نخواهیم داشت - خونه ی خاله و عمو - اما به هر حال در این شرایط کم فشار هم نخواهد بود. ضمن آنکه باید بلیط برای مامانم هم بگیرم تا از سانفرانسیسکو به ال ای بیاید.


۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه

طاق شدن صبر

دیگه دل توی دلم نیست. داری به سلامتی میرسی و من هم بعد از این پست اول میرم از بلور یک دسته گل می گیرم و میام فرودگاه. با اینکه دیشب ساعت از ۳ صبح گذشته بود که خوابیدم و صبح هم نسبتا زود بیدار شدم اما از ذوق آمدن عشقم از اصلا احساس خستگی نمی کنم. واقعا که عشق زیباترین پدیده ی عالم موجود هست.

امروز هیچ کاری نکردم جز رفتن به آرایشگاه و بعد لابلاز برای خرید بابت شام امشب. تمام بعد از ظهر را هم با رسول تلفنی حرف زدم که بد نبود و بعد از مدتها کمی گپ مفصل زدیم. واحد آپارتمانی جدیدش را بهش تحویل داده اند و دیروز اسباب کشی کرده بود و می گفت بعد از دوسال انگار که از قزل برگشته و آزاد شده. با اینکه خیلی اهل دراماتیک کردن و به کار بردن چنین تعابیری هست - البته اصلا اهل بزرگنمایی و غرولند نیست - اما به هر حال می دانم که خصوصا بابت شرایط روحی و جسمی اش چقدر از داشتن یک واحد درست و حسابی با آشپزخانه خوشحال و با روحیه شده.

تو هم سفر خوبی داشتی و امیدوارم که امشب و فردا به خوبی استراحت کنیم که به سلامتی از دوشنبه ماه جدید و را با انرژی و برنامه پیش ببریم.

خب!‌ تا دیر نشده بلند بشم و بیام سمت فرودگاه که دیگه طاقت ماندن در خانه را ندارم.

بی تو نه نوری در چشمانم هست و نه امید زیر این سقف و نه جانی در دلم.

تو همه چیز منی. همه چیز.

۱۳۹۳ آبان ۹, جمعه

به انتظار

ماه اکتبر در حالی تمام شد که برخلاف تمام برنامه هایم هیچ کاری را درست پیش نبردم خصوصا از نیمه ی ماه که برایم قطعی شد از امتحان جامع در این ماه خبری نیست انگار که موتورم از کار افتاد. ماه اکتبر در حالی تمام شد که تنهایم و تو پیش مادر هستی. و خلاصه کلی چیزهای دیگه که می توان به عنوان کاستی و کمبود ازشون یاد کرد.

اما تصمیم دیگری دارم. تصمیم دارم از ماه نوامبر که دقایقی هست شروع شده اینگونه یاد کنم که ماهی است که تو در اولین روزش بر می گردی در آغوش و دل من. فردا شنبه - که نیم ساعتی هست رسما شروع شده - با اینکه برنامه های درسی و جانبی را شروع نخواهم کرد اما روز مهمی خواهد بود چون منتظر تو هستم. آرایشگاه می روم، گل می خرم و خانه را مرتب می کنم و به فرودگاه می آیم تا این دوری چند روزه که باعث شد حتی کلامی درس که هیچ حتی مجله و کتاب هم نخوانم را به اتمام برسانم.

چهارشنبه بجای اینکه در ربارتس بمانم زود برگشتم خانه و به بطالت در اینترنت گذراندم. اتفاقی متوجه شدم سام - کسی که احتمالا بیشترین محبت را در سختترین شرایط زندگی خودش و تا حدی خودم برای سالها بهش کردم از خانه و پناه گرفته تا کار و کمک خرج و شهریه دانشگاه و شاید از همه مهمتر نجاتش از اطرافیان کوته فکر و سنگ صبور بودن و ... و ... طوری که همه می گفتند طرف نه تنها لیاقت نداره که اساسا چشم دیدن موفقیت هیچ کس دیگر را نداره حتی خود تو را - احمقی در قامت دوست و ابلهی کمتر از شان و شعور محبت و دوستی خلاصه از اینکه دیدم تا کجا بابت کینه و ناراحتی سعی در زخم زدن کرده و دارد خیلی مکدر شدم.

پنج شنبه - دیروز- در حالی که حالم خوب بود و رو به راه تا قصد داشتم که از ربارتس بیرون زده بودم تا کمی در هوای خنک اما مطبوع قدم بزنم و بطور اتفاقی در آسانسور متوجه شدم کسی نگاهم می کند اما قصد دارد توجهم را جلب نکند. با کمی تامل متوجه شدم سایه میثمی مترجم و استاد زبان فلسفی در دانشگاه بود که یکشب در صف سالن چارسو وقتی با همسرش آن انتهای صف ایستاده بودند به تو گفتم که فردا اگر قصد داشتم امتحان دانشگاه را شرکت کنم امتحان کلاس او بود و خلاصه صدایشان کردیم و چون جلوی صف بودیم به همراه خودمان زودتر از قاعده داخل سالن شدند و جز یک باری که در کلاس دیده بودمش و آن شب در تئاتر شهر که مربوط به بیش از ده سال قبل میشد آن هم با روسری و مقنعه تشخیصش سخت بود اما شناختمش. او هم احتمالا من را شناخت و یا حدس زده بود که شاید جایی همدیگر را دیده ایم. به هر حال با کمی جستجو در اینترنت متوجه شدم در حال گذراندن دکترای دیگری در دانشگاه تورنتو و در رشته ی ادیان هست. نگاهی به رزومه اش کردم و واقعا از اینکه ملت چنین رزومه سازی می کنند خنده ام گرفت. هر چند همانطور که امروز به تو گفتم بسیار قابل تقدیر هست این همه سعی و کوشش. خصوصا در کشوری که نه تنها فلسفه از اساس بی اهمیت است که به قول افلاطون در باب هنرمند می گفت آنجا زن بودن دو مرتبه از ساحت حقیقت به دور است.

خلاصه تا از ربارتس بیرون آمدم و به کرما رسیدم بهم زنگ زدی که بلت برایت ایمیل زده که نامه ای که برای شرک نوشته بوده اشتباه است و بیا یک نامه ی دیگر نوشته ام. با اینکه بعید می دانستم امکان جابجایی نامه ها در فایلت باشه اما چون جودیت منتظر فرم تایید شده و تصحیح شده ی شرک تو بود با ماشین رفتم اول نامه را از دفتر مردک بی فکر گرفتم و بعد راهی دانشگاه شدم که متاسفانه جودیت از بعد از نهار بابت یک جلسه کار رفته بود و پشت درش نوشته بود فردا بر می گرده. روی پاکت بزرگتری یک شرح ماوقع نوشتم و نامه ات را داخل آن گذاشتم و از زیر در فرستادم داخل اتاق. امروز در جواب ایمیلت نوشته بود که مشکلی نیست و عوضشان می کند. داستانی شد خلاصه این داستان شرک تو.

تا رسیدم خانه عصر شده بود و نهار و شام را یکی کردم و با دیدن فیلم The Shining کوبریک که ندیده بودم روز بی فایده از نظر کاری اما مفید بابت کار تو را تمام کردم. تو هم با دوستت نوا قرار داشته بودی و روز خوبی را داشتی.

امروز هم در یک روز بارانی و سرد با سردرد آغاز کردم و بی حوصلگی تا عصر که بعد از نهار حالم کمی بهتر شد. اسکایپ با تو و مادر در این چند روز خصوصا باعث شد که کمی دل تنگی ام برای مادر جبران شود. با مامانم حرف زدم که خوب بود و الان هم که ساعت نزدیک یک بامداد و آنجا ۱۰ شب هست تو و مادر خانه ی خاله آذر هستید و خدا را شکر این سفر خصوصا باعث شده که خاله آذر با تو بهتر از قبل و در موقعیت مناسبتر آشنا بشه و خلاصه هم برای من و هم برای مامانم گفت که چقدر ما مناسب هم هستیم و ... تو هم گفتی که خیلی با خاله بهت خوش گذشته و همه چیز خوب بوده. البته متاسفانه مشکل اساسی خاله و مامانم *مودی* بودنشان هست و به هر حال آدم هرگز نمی تونه روی یک رفتار قبل پیش بینی حساب کنه. امیرحسین هم که بلاخره یک سری به تو و مادر زده امروز و تمام مدت منتظر بوده که یک زمانی بیاد که خاله آذر نباشه. از بس کم بهش محبت کرده اند و البته طرف همیشه طلبکار از همه هست. اما جای شکرش باقی است که دیگه روی پای خودش ایستاده هر چند انتظار داره همه بابت این کار در ۲۶ سالگی اش روزی سه مرتبه پیش از غذا ازش تشکر رسمی کنند.

بگذریم. از فردا و در واقع امروز بگویم که روز و ماه جدید پیش روست و قراره که به سلامتی کلی کار تازه و مهم در آن بکنیم. من که می خواهم COMPS  را بدهم برود پی کارش و از آن مهمتر پروپوزال خودم و تو را بنویسم. احتمالا MRP تو را بنویسم و شاید هم تلاشی برای کارهای اولیه ویرایش مقاله ی آدورنو برای چاپ بکنم. تو هم که کار و سفارش داری و رژیم غذایی ات وارد مرحله ی دیگری میشه. در کنار اینها ورزش باید بکنیم و من هم باید رژیم غذایی بهتری آغاز کنم. آلمانی هم که دیگه اگر بعد از بیش از دو سال درست و مرتب به شکل روزانه پیگیری نشود بهتره که کلا قیدش را بزنم.

اما از همه چیز مهمتر تمام شدن این چند روز فراغ و دوری است که مثل جهنم به بطالت و افسردگی برایم گذشت در نبود تو.

به همین دلیل نوامبر را خیلی دوست دارم و خواهم داشت.

۱۳۹۳ آبان ۶, سه‌شنبه

ال ای

صبح حدود ۵ بود که بیدار شدم و کمی بعد هم تو تا کارهامون را بکنیم و به فرودگاه برویم. تا از خانه راه افتادیم نیم ساعت دیرتر از برنامه ی اولیه زدیم بیرون و بارانی بودن هوا هم از طرف دیگر مزید بر علت شد تا تو که بار هم نداشتی از پرواز ۸ صبح جا بمانی. البته وقتی رسیدیم فرودگاه هنوز احتمالا اگر سریع رفته بودی داخل و از قبل هم می دانستیم که بهتر است بدون فوت وقت به  قسمت پاسپورت چک بروی پرواز اول را از دست نمی دادی. به هر حال با هم که خداحافظی کردیم و من راهی دانشگاه شدم هنوز وارد اتوبان نشده بودم که بهم زنگ زدی و داستان را گفتی اما از آنجایی که با امکانی که فرانک بابت کارمند بودن در ایرکانادا برایت ایجاد کرده بدون جریمه و با همان بلیط ارزان قیمت قرار شد که با پرواز ساعت ۱۱ بروی. هنوز در راهی و البته به سلامتی در حال رسیدنی و من هم خاله آذر را در جریان گذاشتم تا زودتر به فرودگاه نرود.

از کلاس آشر که برگشتم اول رفتم بی ام وی و کمی خرید کردم و سر راه یک سر به کرما هم زدم اما با اینکه این موقع روز همواره یا در کتابخانه و یا خانه تنها هستم از آنجایی که می دانم به سلامتی چند شبی پیش هم نیستیم خیلی دلم برایت پیشاپیش تنگ شده و می دانم که تو هم در همین وضعیتی. البته واقعیت اینه که به دلیل اینکه نمی توانستیم هزینه ی سفر دو نفری را الان بکنیم و به هر حال برای کریستمس برنامه ی رفتن یک هفته ای داریم تو واقعا از کار و برنامه هایت زدی تا به دیدن مادر بروی تا هم کمتر متوجه ی غیبت خاله فرح بشه و هم دلتنگی هر دوتون کمی مرتفع.

پیش از برگشتن به خانه به دفتر جودیت هم سری زدم تا ببینم که تری نامه ی شرک تو را دیروز داده یا نه و گفت که باید یکی دو صفحه ی دیگه از پرونده ات را دوباره پرینت بگیری و گفت که به خودت هم ایمیل زده و تو هم در جریانی. اما وقتی گفت امسال تنها ۹ نفر شرکت کرده اند و ۳ نفر را برای FGS می فرستند و تازه لیست B هم نزدیک ۴ نفر جا داره خیلی دلم سوخت. مطمئنم که اگر همه چیز را درست انجام داده بودی حداقل از طرف FGS بالا می رفتی. به هر حال با اینکه هنوز هم نا امید نیستم اما خیلی ناراحتم.

بگذریم و حرفهای خوب بزنیم.

همین الان برایم تکست زدی که هواپیما در حال نشستن هست و بلافاصله به خاله زنگ میزنی. امیدوارم سفر خوب و تا حد امکان مفرحی داشته باشی هر چند که کوتاه هست و می دانم بدون همدیگر چندان اعتباری برای تفریح و آرامش نیست.

خب! امیدوارم سفر خوشی داشته باشی و خیلی زود برگردی تو دلم که بی تو هیچم. هیچ مطلق.


۱۳۹۳ آبان ۵, دوشنبه

غمگین

به سلامتی بزرگترین سفارش GB را که برای ۵۰ نفر صبحانه و نهار بود تازه تحویل دادی و من هم برگشتم خانه. البته نهار هنوز مانده و جالب اینکه تقریبا سودی هم دستت را بابت این سفارش نمی گیره. دلیل قبولش اما این بوده که می خواستی برای خودت بازاریابی کنی و یک حالی هم به ونسا بدهی که با بودجه ی کم می خواست از تو سفارش بگیره. خلاصه که تمام دیروز تقریبا به این کار گذشت. بعد از صبحانه من را به ربارتس رساندی و رفتی کاستکو. من که این ایام دوباره فیل ام یاد هندوستان کرده بجای درس خواندن کمی مجله ورق زدم و بعد از یکی دو ساعت برگشتم خانه. امروز هم اهل درس نیستم و قصد دارم از فردا که به سلامتی صبح زود تو را به فرودگاه رساندم که برای چند روز راهی آمریکا شوی تا مادر را ببینی - سفری که قرار بود با هم برویم اما هم از نظر مالی و هم از نظر درسی من شرایطش را نداشتم و به همین دلیل بهتره که واقعا هم درس بخوانم - بعد از رفتن به کلاس آشر از بعد از ظهر استارت نوشتن پروپوزالم را بزنم که کلی بابت همه چیز تاخیر دارم.

اما از داستان چند روز گذشته و اینکه چرا ننوشتم بگویم که داستان ناراحت کننده ای بود. پنج شنبه ظهر بعد از اینکه رفتم و نامه ی پروفسور بلت را برای اپلیکیشن شرک تو گرفتم و عصر تو به قصد تمام کردن کارهای شرک به خانه آمدی همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه تو آنقدر در انجام کار شرک تاخیر کردی که ساعت از ۱۰ شب گذشته بود. من دایم سعی کردم که همه چیز آرام جلو برود تا اینکه بعد از خواندن پروپوزال شرک که آخر وقت گفتی نگاهی بهش بیندازم متوجه شدم عملا کار نکرده ای و در واقع چند سطر بیهوده به همان یک صفحه پروپوزال OGS سال پیش اضافه کرده ای. سعی کردم کمی با چند پیشنهاد بهترش کنم که تو دایم خمیازه کشیدی و بی حوصلگی کردی و ... که دیگه از کوره در رفتم. شاکی شدم شدید و البته حق داشتم. یکسال تمام با هر طرفه الحیلی از خواهش و التماس گرفته تا اصرار و یادآوری دایم و دایم ازت خواسته بودم که برای این پروپوزال وقت بگذاری و نکردی. یک سال و شاید هم کمی بیشتر. این آخرین فرصت شرک بود که از دست دادی و این خیلی ناراحتم می کرد نه به دلیل اینکه فکر می کردم که قطعی است و حتما بورسیه را می گیریم بلکه به این دلیل که نه تنها نخواستی و نکردی و وقت نگذاشتی که حتی به من هم این فرصت را ندادی که حداقل مثل OGS خودم عمل کنم و نتیجه اش را برای زندگی مون بگیریم.

ناراحتیم از این بود و هست که آنقدر که بابت سایت و بزک دوزک GB وقت گذاشته ای - که نه تنها لازم نبوده و حتی هنوز هم بعد از دو ماه درگیری فکری هر روز و هر هفته راه نیافتاده - و آنقدر که بابت کیارش و خاله جون و دوست و فامیل و آشنا و غریبه و سندی و تلاس و ... که اگر بخواهم بشمارم حالا حالاها باید نوشت وقت و فکر و انرژی گذاشتی که برای چنین کار مهمی که تاثیر بی نظیر در زندگی مون داره حتی یک صدم وقت و دلمشغولی و فکر نگذاشتی. شاید بیش از هر چیز از این جا خوردم که علیرغم اینکه می دانستی چقدر این داستان مهم هست و چقدر برای من اهمیت داره کمترین اهمیتی بهش ندادی، تنها و تنها به این دلیل که علاقه ای نداشتی و صد مرتبه جای تاسف که حتی مرا هم در تاریکی و بی خبری گذاشته بودی چون خودت هم فکر نمی کردی که این کار خودش کاری است. بهت گفتم که GB در تمام دو سه سال آینده شاید نیمی از پول شرک را هم در نیاره و از آن مهمتر - که پول که اساسا موضوع اصلی بحث من نبود - اینکه تو راهت را از درس و آینده دانشگاهی جدا کرده ای که اشکالی نداره و شاید اساسا تصمیم درست و بجا اتفاقا این باشه چون معلوم نیست دو دکترای بیکار در آینده ای نزدیک چگونه می توانند روزگار بگذرانند اما از اینکه جدا کردن راهت با کمترین بهاء به خواست من و شکل زندگی مان در این مرحله و ... خلاصه که هنوز هم که راجع بهش می نویسم به شدت ناراحت می شوم.

خلاصه که پنج شنبه شبی شد تاریخی. تا صبح هیچ کدام نتوانستیم درست بخوابیم و جمعه را بدتر هم پیش بردیم وقتی که تو صبح گفتی که خودت به دانشگاه می آیی تا پرونده ات را به جودیت تحویل دهی و وقتی که برخلاف این همه اصرار و تقریبا هفته ای دو سه مرتبه یادآوری دیدم که اصلا نه بیبلیوگرافی داری و نه رفرنس که تا پنج صفحه جا داری اضافه کنی داده ای و آنچه که من از فایل خودم برایت قبلا فرستاده ام را دست نخورده ضمیمه کرده ای. چیزهایی که کمترین ربطی به پروژه ات ندارد - مثل سید قطب - و چیزهایی که باید باشد حتی در حد یک کتاب و رفرنس هم وجود ندارد مثل موف و آرنت و ... خلاصه سر کار بودی و من قبل از رفتن به دانشگاه برای کلاسهایم و تحویل پرونده ی تو کمی رفرنس ها را درست کردم اما فرصتی نبود که بتوانم آنگونه که می خواهم درستش کنم. نه یک رفرنس از جنبش های فمینیستی و نه یک خط از تئوری های مرتبط و خلاصه در یک کلام هیچ اندر هیچ بعد از یکسال هر هفته و هر بار با عزیزم و جانم و ... و این نتیجه اش. بدتر اینکه فرصت را از من هم گرفتی.

خلاصه که جمعه شب بعد از کلاس با اینکه اول قرار بود با سمیه و جمیز بیرون برویم و اما از آنجایی که حالش را نداشتیم و البته آنها هم جایی را رزرو نکرده بودند و تنها گفته بودند برویم بیرون و ما هم در شرایطی نبودیم که دو ساعت در صف منتظر شویم به قیمت شاکی شدن سمیه و البته شاکی شدن بی مورد چون تو هم بهش گفته بودی که اگر کسی بخواهد قرار بگذارد برای جمعه شب و یا ویکند باید از چند روز قبل به فکر گرفتن جا باشد برنامه را که در واقع برنامه ای هم نبود بهم زدیم و خانه نشستیم و بهت گفتم که این یکی از غم انگیزترین روزهای زندگی ام بود. فهمیدن اینکه اساسا تو آنچه را که برایت مهم یا دلخواه نباشد انجام نمی دهی ولو به قیمت اهمیتش برای زندگی مون و یا اهمیتش برای من در فضای زندگی آکادمیک.

جمعه و شنبه را با فشاری که پنج شنبه شب و جمعه صبح داشتیم سر کردیم و سعی کردیم کمی بازیابی و ریکاور کنیم. دو فیلم دیدیم که در واقع بخش میانی و پایانی تریلوژی آپارتمان اسپانیایی بود به اسم عروسک روسی و پازل چینی که در مجموع خوب بودند و خصوصا قسمت اول و سوم که در نهایت سه گانه را خوب تمام کرده بود. دیروز هم که تو به کاستکو و کارهای سفارش امروز گذراندی و من هم کمی مجله خواندم و حیرت دوباره ای کردم و تاسف مکرری خوردم از فضای فکری و فرهنگی رسمی در کشور. سرمقاله های مهرنامه و اندیشه پویا و ... خلاصه که به نظرم - اگر دچار همان داستان همیشگی و تاریخی اذهان نسل های قبل نسبت به نسل جوان تر و یا دوری از فضا نشده باشم که بعید می دانم چنین باشد - می توان گفت که اساسا بنیادها در حال اضمحلال اند و پایه ها و زمینه ها در حال از دست رفتن.

اما فردا که روز دیگری است و به سلامت تو راهی سفر تا شنبه شب هستی و من هم قصد دارم پروپوزال خودم و تو را تمام کنم. ورزش و آلمانی و درس و خواندن و موسیقی و فیلم و ... خدا را شکر که خوشبختیم و امکان خوشبختی را داریم.
 

۱۳۹۳ مهر ۳۰, چهارشنبه

مهمتر از متن درس

از ظهر برگشتم خانه و عوض اینکه مجلاتی که تازه به دستم رسیده را ورقی بزنم به اتلاف وقت در اینترنت گذراندم. تو هم امشب شام با کیمبرلی قرار داری که بعد از کار با هم میروید رستوران یازده روبروی تلاس.

مدتی است که از شدت و حدت درس خواندن که تازه شروع شده بود افتاده ام. یکی از دلایلش البته عدم همکاری اشر بود برای برگزاری جلسه امتحان جامع. دیروز رفتم دانشگاه کلاس اشر که اتفاقا کلاس خوبی شد چون در آخر وقتی که اعتراض به شرح اشر از نگاه آدورنو به کارکرد موسیقی جدی یا هنر متعالی کردم که می گفت آدرنو معتقده که این هنر توسط توده قابل درک نیست و به چند نمونه از نوشته های خودش ارجاع دادم که اتفاقا تاکید می کنه دلیل روگردانی و انزجار توده از کارهای امثال شوئنبرگ و وبرن نه تنها این نیست که قابل درک نیستند که دقیقا برعکس چون قابل درکند و ما را به واقعیت خودمان - یا در مثال بکت و کافکا با حس ترسی که از کرده ی خود داریم - مواجهه و روبرو می کنند هست برای اولین بار بعد از چندین سال تجربه و درس آموزی سر کلاس های اشر دیدم که به کسی گفت حق با توست و من اشتباهم را باید تصحیح کنم و ... خیلی برایم جالب بود. نه اینکه کار من درست است و یا حتی حرف من را قبول کرد و اینکه اینگونه یک استاد با خضوع کامل نه تنها خودش را تصحیح می کند که با شاگردانش یاد می دهد که چگونه باید همواره آماده ی یادگیری و همواره نقد پذیر بود.

بعد از کلاس به دیدن JJ رفتم برای انجام کارهای مقدماتی امتحان جامع. توصیه های خوبی بهم کرد و با اینکه کلا آدمی نیست که به دل و چشم دانشجویان و از جمله من بنشیند - خصوصا بعد از اینکه با گرفتن پست ریاست دپارتمان علوم اجتماعی هم علاوه بر انجام یک عمل غیر قانونی که همزمان دو پست را نگه داشته نشان داد که هدفش از آمدن به SPT تنها و تنها نردبان کردن این گروه برای موفقیت خودش بوده- اما در مجموع ملاقات خوبی بود. شب هم با هم رفتیم فیلم The Judge  که بر خلاف فیلم Gone Girl  که یکشنبه شب رفتیم خیلی فیلم دلنشین تر و خوش ساخت تری بود. انتظارم از آخرین ساخته ی دیوید فینچر خیلی بیش از اینها بود. تو خیلی از  Gone Girl سرخورده نشدی اما از نظر من یکی از ضعیفترین کارهای فینچر بود. هر چند The Judge فیلم خوبی بود و هر دو دوست داشتیم.

قرار داشتم با خودم که از دیروز که بیست و یکم بود ورزش و آلمانی را شروع کنم. اوضاعم خرابه و هر روز هم به بهانه ای کارها را به فردا موکول می کنم. اما به هر حال از همین امروز و فردا باید آرام آرام کارهایم را نظم ببخشم و شروع کنم. فردا به سلامتی آخرین روز دوره ی مطالعاتی برای لیست COMPS خواهد بود - هر چند این دو هفته ی اخیر اساسا چیزی هم نخواندم - اما در مجموع فردا با خواندن مقدمه ی بیش از ۱۰۰ صفحه ای The Road to Political Democracy خواندن ها را تمام می کنم و از ویکند شروع به نوشتن پروپزال خواهم کرد که هم بخش عمده ی کار تو و هم کل کار خودم را بازتاب بده.

دیروز و امروز با تلفن هم کلی حرف زدم و وقتم را بابت حرف با آمریکا و پاریس و تهران گذاشتم که خدا را شکر حال همگی خوب بود و خاله فرح هم بهبود خیلی کمی پیدا کرده اما راه بسیار طولانی پیش رو داره باهاش یک دقیقه ای تلفنی حرف زدم هر چند که نمی توانست حرفی بزند و فقط به احتمال زیاد حرفهای ما را می شنید و بهش گفتم که امیدوارم حالش آنقدر زود بهبود پیدا کند که بتوانیم کریستمس دور هم جمع شویم و به دیدنش برویم.