۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

ثقل سرد

در طول تمام یک هفته ی گذشته که اینجا چیزی ننوشتم روال عادی این روزها در جریان بود و البته دل و دماغی برای نوشتن نداشتم.

تو تمام مدت داری کار می کنی و بسیار پر فشار. نمونه اش همین الان که ساعت ۶ و نیم صبح هست و با تاکسی رفتی هتل برای آماده کردن شرایط اتاق کنفرانس بابت سخنرانی سندی که یک ساعت دیگه هست. شبها هم دیر و خسته بر می گردی خانه و خلاصه این مدت حتی روزهای تعطیل ویکند هم برای تلاس وقت گذاشته ای. از رفتن به کاستکو بابت روز اول و دوم کنفرانس گرفته تا این روزها که پیش از ۷ صبح سر کاری.

من هم تمام مدت کتابخانه بوده ام و دارم سخت تلاش می کنم تا زودتر کارهای COMPS را تمام کنم. دیشب لیست کتابها را نهایی کردم و برای آشر و تری و دیوید که اتفاقا دو نفر اول را دیروز در دانشگاه دیدم فرستادم اما خیلی بعید می دونم بتوانم طبق برنامه ام در اواخر همین ماه کار را تمام کنم چون دیوید هنوز هیچ کدام از نمراتم را نفرستاده و حتی مطمئن نیستم که مقالات را هنوز خوانده باشه. به هر حال باید تلاشم را بکنم و از نوامبر روی کتابهای کانت متمرکز شوم تا زمان امتحان و ... برسه.

حال خاله فرح هم گویا کمی بهتره اما هنوز در کمای کامل هست و می گویند یکی دو بار بطور خیلی خفیف به درد واکنش نشان داده که احتمالا خبر خوبی است.

اما اتفاق جالب هفته شنبه شب افتاد که با آیدین و سحر بعد از ماهها قراری گذاشتیم و رفتیم رستوران دوک یورک. جدای از اینکه ظرف چهار پنج ماه گذشته که آنها ایران رفتند و برگشتند و خبری ازشون نبود و خصوصا در دوره غزه آب شده بودند و ... حرفهایی که آن شب با گوشهایمان شنیدیم باور نکردنی بود. از اینکه برای استخدام در دانشگاه های تهران اقدام کرده اند بگیر -  که البته نکته اش این بود که آیدین می گفت برای دانشگاه تهران و علامه اقدام کرده و وقتی بهش گفتم که طبق قانون اولا که میان رشته ای بودن برای استخدام در گروه فلسفه شانس خیلی کمی داره و در ثانی باید فوق و دکترا پیوسته و لیسانس مرتبط باشه و البته اینها تنها ظاهر داستان هست و رابطه هاست که تعیین کننده اند - تا عصبی شدن سحر در بحث با آیدین که موقعیت تدریس در دانشگاه تورنتو و یورک در برابر دانشگاه های تهران هیچ ارزشی نداره و اینکه آنجا همه مشتاقند و اینجا همه غافل و بی ربط و ... خلاصه اینکه دوباره به یاد این داستان افتادم که جمهوری اسلامی در هیچ کاری به اندازه ی انحراف در فهم و درک واقعیت در نسل های جوان موفق نبود. اما شاه بیت داستان آنجایی بود که آیدین گفت من اگر دو ماه ارسطو بخوانم خیلی بهتر از استادان فلسفه دانشگاهی در تهران موضوع را فهم کرده و درس خواهم داد و از من پرسید که اینطور نیست که دیدم بهتره کمی حداقل اینبار و اینجا و فقط بخاطر کمک به خودش و بابت نه بیداری که اشاره به این توهم خطرناکش بکنم و گفتم که نه اینطور نیست. گفتم نه اینکه آنها همگی با سواد و در جایگاه خودشان باشند اما حداقل هستند افرادی که از من و تو فلسفه ی کلاسیک را بهتر تدریس می کنند و البته نتوانستم صریح بهش بگویم که مشتی تو که فلسفه و تاریخ فلسفه ای نخوانده ای که چنین ادعایی داشته باشی. همین که می گویی دو ماه افلاطون و ارسطو بخوانم نشانه ی همین مدعاست. به هر حال شبی بود که با حیرت از آنها پیاده به خانه برگشتیم و البته آیدین یکی دوباری از دهانش پرید که اگر اینجا موقعیت کار داشت و داشته باشد اینجا را ترجیح میدهد اما سحر تقریبا چمدانهای فکریش را کاملا بسته بود و صد البته شانس کار و تدریسش هم در ایران به واسطه ی رشته اش کم نیست اما نگرانیش این بود که اگر اسمش را در گوگول جستجو کنند عکس بدون حجابش در دانشگاه وسترن دیده خواهد شد و به همین واسطه نگران بود.

دیروز بعد از مدتی وقت شد و با رسول تلفنی بیش از یک ساعت حرف زدم. اولش خیلی خیلی شاکی بود از به گفته ی خودش پروپاگاندایی که بابت داستان کردها راه افتاده و می گفت که فضا را تماما به نفع خودشان و ارزش های ناسیونالیستی کرده اند و ضمن اینکه نکاتی درست و نغز در حرفهایش داشت خیلی با کلیت بحث و حرفش موافق نبودم اما آنقدر عصبی و شاکی بود بابت داستان هایی که آنجا داشته که چیزی نگفتم و حرف زد و زد تا آرام شد. اما در نهایت حرف به جاهای خوبی رفت و به قول خودش زیبا تمام شد. حرف از گفته های سپانلو شد از روز مراسم فروغ در جهت تکذیب حرفهای کیمیایی و برایش تعریف کردم که گفته آنقدر آدم بی ربط آمده بود که اکثرا سعی بلیغی می کردند که در همه ی عکسها باشند تا حدی که مادر فروغ می گفت خدایا این جوانها را نکشتی و فروغ مرا کشتی بگیر تا دوباره یادی و از نوشته ی نادر ابراهیمی درباره ی مهرداد صمدی که سالها پیش برای رسول خوانده بودم و خلاصه حالمان را خوب کرد. اینکه نابغه ای بود که به تقریب هیچ خلق نکرد و به قول ابراهیمی بابت دانش زیاد ثقل سرد کرد و اینکه به همه چیز و تقریبا همه چیز نه گفت و رفت و شاید به همین واسطه هرگز نماند تا کسی جز او و احمدرضا احمدی و ... گواهی نبوغش را نکنند.

متاسفانه اما مشکل ما این است که امثال جواد آیار - متوهمی که در دوره ی لیسانس خودش را نابغه فلسفه می خواند و به همه می گفت که افلاطونی است و نیچه ای که بزودی همه به کمالاتش پی خواهند برد- خیلی خیلی بیش از امثال عارف دانیالی و مجید کمالی هستند و البته کسی که از شدت نبوغ ثقل سرد کند را ندیده ایم اما ادعاهای زیادی شنیده ایم و آدمهایی که از شدت توهم سرد خود شاید سرنوشت یکسانی پیدا کنند. با تمام وجود آرزو می کنم که دچار چنین توهماتی نشوم.


۱۳۹۳ مهر ۹, چهارشنبه

خاله فرح

جدا از هر روز سر کار رفتن تو و کتابخانه رفتن من، جدا از روال عادی زندگی که شاید و به یقین مهمترین نشانه ی زندگی ماست خبر خاصی نبود تا دیروز که مامانم زنگ زد و خواست که برای خاله فرح که بی حال است و گفت که در ICU است دعا کنیم و البته گفت که خیلی حالش بهتره و... اما دیشب که زنگ زدیم تا با خودش احوال پرسی کنیم خاله آذر تازه ما را در جریان گذاشت. امیدوارم حالش بهبود یابد چون هنوز سنی نداره و هزاران امید و آرزو برای بچه ها و نوه هایش. خیلی وضعیت بغرنج تر از آنچیزی است که مامانم روز قبل بی آنکه بخواهد ما را آشفته کند بهمون گفت. در کماست و تقریبا کارآیی بدنش بطور کامل از دست رفته. طفلک مهدی خان هم که برگشته خانه بعد از دیدن وضعیت و تماس با اورژانس خودش هم سکته کرده اما نکته ی غم انگیز داستان اینه که خاله خودش در دقایق اول که اوضاع بهم می خورد و با اینکه تنها خانه بوده توان تماس با ۹۱۱ را داشته اما تحمل کرده مبادا که مهدی خان که بر می گرده با دیدن آمبولانس و پلیس و... دم در سکته نکنه و این میشه که وضعیتش خیلی بدتر شده. گویا کبد کلا از کار افتاده و دکترها امید چندانی ندارند. حالا نمی دانیم که چطور داستان را از مادر مخفی کنیم.

ساعت ۴ بود که دیگه نتوانستم در تخت بمانم و این شد که بلند شدم. تو هم که پیش از خواب و در خواب و ... کلی گریه کردی و می دانم که چقدر خاله فرح را دوست داری و می دانم که نگران مادر هستی و می دانم که نگران سایر پا به سن گذاشته های فامیلی. دیروز سر کار که بودی و من که رفته بودم کلاس آشر گفتی که از طریق سارا با عزیز و مامانت و پدربزرگت اسکایپ کرده بودی برای چند دقیقه ای و خیلی خوشحال بودی. اما شب این داستان همه چیز را مسلما بهم ریخت.

من هم کلاس نسبتا خوبی با آشر داشتم و یکی از مقلاتی که از هورکهایمر نخوانده بودم را روز قبل تمام کردم و یکبار دیگر هم مقاله ی نظریه سنتی و انتقادی اش را باز خوانی و رفتم سر کلاس. بعد از کلاس چند دقیقه ای باهاش حرف زدم و گفت که MRP خوبی نوشته ام اما احتیاج به ویرایش گرامری و زبانی داره و وقتی گفتم که برای پروفرید - مگان- فرستاده ام و بابتش هم کم هزینه نمی کنم پرسید پروفریدت ایرانی است و معلوم شد چقدر طرف از کارش میزنه و چقدر تاثیر منفی در ذهن خواننده که آشر و دیوید هستند گذاشته. راجع به امتحان جامع باهاش حرف زدم و کمی راهنمایی ام کرد. سه ساعتی هم بعد از کلاسم منتظر ماندم تا با تری که بعد از ظهر کلاس داشت حرف بزنم که فرصت چندانی نشد. امروز هم باید یکبار دیگر تا دانشگاه بروم تا دیوید را ببینم و ازش بخواهم زودتر نمراتم را بده تا بتوانم با JJ که حالا هم مدیر گروه Social Science و هم SPT همزمان شده - کاری البته نه چندان قانونی - و به همین واسطه اصلا وقت نداره هماهنگ کنم برای امتحان COMP.

خدا همه ی مریض ها را شفاء و آسایش بده و عزیزانشان را صبر و امید بده. هرگز فکر نمی کردم که نوشته و پست ۱۲۲۱ اینگونه شود. این است زندگی که بیش و پیش از همه تو را غافل می کند. امیدوارم که به خوب و نیک به سرعت همه را و واقعا همه را از کوبانی گرفته تا هنگ کنگ از سوریه و ایران گرفته تا آمریکا همه را به امید روزهای بهتر غافلگیر کند.
 

۱۳۹۳ مهر ۶, یکشنبه

حقیقت جهان ما

تازه از کلی برگشته ام خانه. تمام روز ربارتس و کلی بودم و تو هم صبح بعد از اینکه مرا تا کتابخانه رساندی رفتی کاستکو تا هم کارت خودت هم کارت مهناز را که همراهت آمده بود تمدید کنی - که البته نشد و باید دوباره با مدارک GB بروی - و بعدش هم از ساعت ۱۲ تا ۵ با سندی در استارباکس قرار داشتید و کارهای تلاس را که عقب افتاده بود انجام دادید و البته قرار بود که تو هم کمی راهنمایی اش کنی راجع به اوضاع و احوال کل تیم که دارند دایم اشتباه می کنند. گفتی که خیلی راضی بود و خیلی ازت تشکر کرد و گفته بهت که تو را دستیار و معاون خودش می داند و همه هم همین برداشت را دارند. قرار شد که فردا نصفه روز کار کنی - چون خود سندی هم میره ونکور برای کار - و به همین دلیل فردا ظهر میری تا کار کاستکو را راه بندازی.

گفتی که مهناز کلی گریه کرده و بهت گفته که یک هفته است با نادر حرف نمیزنه بابت دخالت های مادر و خواهر شوهرهایش و داستان های همیشگی اما از اینکه کسی را نداره تا باهاش در و دل کنه خیلی ناراحت شدی. ضمن اینکه در حال کار با سندی در کافه که بودی تام آمده و با اینکه تو متوجه اش شدی اما به روی خودت نیاوردی و اون هم با اینکه به نظر قصد نشستن نداشته چند دقیقه ای نشسته و دایم بهت نگاه کرده و سندی هم بهت گفته که خیلی آدم چیپ و * پتاتیکی* به نظر میاد.

حالا هم که آندیا و آنالیا اینجا هستند چون آیدا با آریو رفته اند کنسرت بینش پژوه و کسی نبوده که بچه ها را نگه داره و وقتی به نسیم گفته مثل اینکه نسیم هم بهانه آورده و خلاصه تو بهش گفته بودی که بچه ها را بیاره اینجا. البته واقعا بچه های مودب و خوبی داره.

من هم به بابک برای تولدش زنگ زدم و نیم ساعتی حرف زدیم و بعد از مدتها خوب تجربه ای بود. گفت که دماغش را عمل کرده و حالا راحتتر نفس می کشه و خیلی از شرایط راضی بود. سگش لئو را برده بود دکتر و خلاصه فرصت داشت تا حرف بزنیم. گفتم که ما به احتمال زیاد برای تولد مامان، کریستمس، به لس آنجلس میرویم و خیلی خوب میشه اگر آنها هم یک سر بیایند تا مادر و مامان همه را ببینند. بلافاصله بعد از تلفن بابک داشتم بر می گشتم به داخل ساختمان کتابخانه که عمو اعلاء زنگ زد و چند دقیقه ای هم با اون گپ زدم و گفت شاید یک سر بیاد اینجا و خیلی هم اصرار کرد که ما برویم و گفتم که احتمالا همان تعطیلات سال نو یک سر هم می رویم پیش آنها.

دیروز هم به کتابخانه گذشت و شب هم با بچه های گوته در رستوران ایرانی قرار داشتیم. شب خوبی بود جز قسمت پایانی که مارک شروع کرد به بحث بی جهت با من بابت داستان Trolley Dilemma  که در کلاس برای بچه ها گفته بودم و جواب تکان دهنده ی یکی از دانشجویانم که اول از همه پرسید آیا آن چهارتا بچه سرخ پوستند و ... که کسانا به اصرار شروع کرد از همه پرسیدن که تو در این شرایط چه می کنی. مارک هم خواست خیلی جواب فیلسوفانه ای بده که شروع کرد مجادله با من که من شرایط را تغییر می دهم و وارد بازی دیگری نمی شوم و ... که گفتم به هر حال این یک تجربه ی فکری است و داستان چیز دیگری است و وقتی بهش یادآوری کردم که نیم ساعت قبلش در توصیف اینکه نیمی از دوستانش مسلمانان مالزیایی هستند و چند تایی هم دوست یهودی داره و در جریان جنگ اخیر در غزه نمی خواسته طرف کسی را بگیره و ... گفتم که تصمیم به بی طرفی در نفس خود در یک طرف ایستادن هست و غیر سیاسی شدن خودش یک تصمیم سیاسی است و ... خلاصه فضا را کمی تلخ کردیم. اما در مجموع شب خوب و غذای مطبوعی بود. درس مهمش برای من درک عمیق تری از این نکته ی تلخ بود که چقدر انسانها با افتخار، دانسته و نادانسته نسبت به جریانات سازنده ی جهان امروز بی تفاوت، نا آگاه و بی نسبت هستند. تو همواره به من می گویی که انتظار بی جهت از مردم دارم که مثلا کسی مثل مارک که هم آدم خوبی است و هم دایم در سفر کاری و هم به واسطه ی کارش که معلم زبان دانشجویان خارجی در مراکز دانشگاهی است برای گذراندن دوره ی زبانشان و اتفاقا باید بیشتر از هر کسی با اطراف و اکناف آشنا باشه، نه تنها چنین نیست که از شرایط سیاسی اجتماعی همین شهر بی خبر و به مراتب غافل از کل دنیاست. خلاصه که از امثال اوکسانا و مهناز و نادر که انتظار ندارم. اما وقتی علی و مازیار و نسیم، سمیه و پگاه و علی فارسانی و دنیا و ... کلا بی خبرانند و بعد می بینی که مثلا آیدین و سحر و هستی و پویان و ... علی رغم ادعاها و بی ادعایی از هفت دولت آزادند و ... و وقتی می بینی که تنها یکی دو نفر مثل ریک و سوزان آن هم در حد دنبال کردن جریان غالب و مسلط خبری و Mass Media  دنیا را رصد می کنند - که خدا هزار مرتبه پدر و مادرشان را بیامرزد - واقعا از جهانی این چنین سرخورده و متاسف می شوی.

بگذریم! در حال درس خواندنم و از درس خواندنم لذت می برم. خدا را شکر که تو هم از کار و برنامه ها و خصوصا رژیم غذایی ات خیلی راضی هستی و می دانی که چقدر همه ی ما از سندی و مامان و بابات گرفته تا خصوصا من به وجود بی نظیرت نیازمند و مفتخریم.

۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

کلی و تلاس تا آخر شب!

از ایستگاه موزه که آمدی به سمت خانه به من که در کلی بودم زنگ زدی و همین الان با هم آمده ایم خانه. ساعت ۸ شب هست و روز طولانی و پر کاری را داشته ایم. تو که این چند شب تقریبا هر شب بعد از ساعت ۸ آمدی خانه و دو شب قبل هم که ساعت نزدیک ۹ و نیم بود که رسیدی خانه. متاسفانه تیم سندی درست کار نمی کنند و خصوصا کیمبرلی که اتفاقا خیلی هم رابطه ی خوبی با تو داره - البته همه با تو رابطه ی خیلی خوبی دارند و خصوصا خود سندی - توان ارتقاء خودشان را به پست جدید سندی ندارند و خلاصه تمام کارهایشان نصفه و نیمه به سندی و تو میرسه و برای همین شما باید جور کارهای نکرده آنها را هم بکشید. البته خودت هم می دانی که اینطور جلو نخواهد رفت. سندی هم دایم نق میزنه و همین را میگه اما به هر حال باید کاری اساسی کرد. به همین علت قرار شده که این یکشنبه همدیگر را در کافه ای ببینید و راجع به داستان تیم و کار گروهی و ... تصمیم گیری کنید.

البته سندی بهت گفته که حتما زمان قرارداد بستن به طور دایم با تو این کارها و تلاش های اضافه ای که می کنی را لحاظ می کنه و اساسا به قول خودش تو خیلی بیشتر از یک دستیار و مدیر دفتر برایش هستی. اما نگرانی من از اینه که تو خیلی خیلی بیش از حد لازم توان می گذاری و الان که با توجه به رژیم غذایی ات خیلی نمی توانی پروتئین کافی را دریافت کنی - مثلا صبحانه ات به یک چای نعناع و هراز گاهی یک انجیر تقلیل پیدا کرده - خدای ناکرده آسیب جدی به خودت بزنی. به هر حال فعلا چیزی نمی گویم و می دانم خودت هم متوجه ی فشار بی مورد کارت هستی اما باید فکری به حال این وضعیت کرد.

امروز کلاس هایم بد نبودند. دانشجویانم امسال بهتر از سالهای قبل هستند و بیشتر از کلاس های پیشین اهل درس به نظر می رسند. پیش از شروع کلاس به دفتر جودیت رفتم تا ببینم چطور مقدمات لازم برای امتحان جامع را فراهم کنم. دیشب بعد از دیدن فیلم مستند  The unknown known که درباره ی دان رامسفلد بود تو که از شدت خستگی وسطش خوابت برده بود را فرستادم توی تخت و خودم نشستم کمی به خواندن شرایط امتحان جامع و تحویل پروپوزال از روی سایت دانشگاه مشغول شدم و متوجه شدم احتمالا امکان عملی کردنش ظرف یک ماه دیگه بابت کارهای احمقانه ی اداری نیست. خلاصه رفتم دفتر جودیت که بهم گفت همین الان تری بهش زنگ زده و ازش خواسته که ببینه آیا من تا حالا از کسی نمره ی +A گرفته ام یا نه و بهش گفته که تقریبا تمام نمرات من +A هست. خلاصه بهش گفته که برای اولین بار بعد از ۱۰ سال تدریس دارم به یک نفر +A میدهم. خب! واقعیتش اینه که مقاله ی وبر و دیالکتیک روشنگری ام در نهایت مقاله ی خوبی شد اما با توجه به اینکه تری مقالاتی که برای تو نوشته بودم و پیشاپیش از آشر بابتشون +A گرفته بودم را به تو A داده بود و بهت هم گفته بود که تا حالا به کسی +A نداده انتظاری بابت این نمره نداشتم. مسلما خوشحالم کرد اما دیگه گویی چون پرونده ی این مرحله را بسته ام خیلی برایم هیجان انگیز نبود.

اما این ویکند دوباره کتابخانه و درس هست و تو هم کاستکو میروی و قرار با مهناز و سندی داری و کلی کار خانه. البته فردا شب قراره با بچه های سابق کلاس آلمانی دور هم جمع شویم در رستوارن شهرزاد برای معرفی غذای ایرانی به اوکسانای روس، رجیز برزیلی- ژاپنی، مارک کانادایی ـ آلمانی و سوزی تمام کانادایی.

۱۳۹۳ مهر ۱, سه‌شنبه

بی خبر آمدن و رفتن

اول ماه مهر هست و جزو اولین ماه مهرهایی که نسبتا از شرایط درسی ام راضی ام البته اگر قرار باشه نسبت به تمام فرصت ها و کارهای از دست رفته و نکرده فکر نکنم. برای نهار از کتابخانه برگشته ام خانه و گفتم قبل از رفتن دوباره به کلی یک پست کوتاه اینجا بگذارم. تو سر کار هستی و این دو روز خیلی فشار کاری و بد وادو زیاد داشته ای. من هم دیروز نسبتا با کمر درد شدید روز را در کلی سر کردم و البته درس هم خواندم و امروز که اوضاعم بهتره با اینکه قصد داشتم برای کلاس آشر به دانشگاه بروم ماندم کتابخانه و درس خواندم که خیلی هم چیزی عایدم نشد.

عصر با علی برادر نسیم قرار دارم که می خواهد بابت یکی از درس هایش درباره ی تاریخ دوره ی ملکه ویکتوریا مشورت بگیره و البته من هم باهاش بابت موبایلم کار دارم. تو هم که بعد از برگشتن خانه می خواهی به ورزش بروی و شب هم باید یک فیلم مستند به اسم Watermark ببینیم.

قرار بود این چند شماره مجله ای که مامانت زحمت کشیده و خریده را بدهند بابای کیارش بیاره و از شهر خودشان پست داخلی کنند که بی آنکه به مامان و بابات زنگ بزنه - مثل وقتی که میره ایران - سرش را انداخته پایین و راهی اینجا شده. پرسیدم تو از کجا فهمیدی گفتی که بهت زنگ زده که من الان در فلان قسمت فرودگاه هستم لطفا زنگ بزن و به سارا بگو. گفتم چرا از کیارش نمی خواهند کارهایشان را انجام بده - مثل تمام کار پرونده ی کانادا که تو از استرالیا دنبال کردی در حالی که آقازاده شون در لندن داشت علف میزد یا تمام پیگیری هایی که هر بار ده مرتبه باید برای بلیط هاشون بکنی و یکبار که به کیارش گفتی گفت من حوصله ندارم - خلاصه که این هم از این.

آیدا که قرار شده با بچه هایش بماند اینجا و احتمالا مامانش یکی دو ماه دیگه میاد و آن وقت شاید بشه که زحمت آوردن مجلات را به پری خانم داد. داستان آیدا و آریو هم به جاهای نامناسب کشیده و فعلا اینطوری از هم جدا شده اند تا ببیند که چطور داستان پیش میره.

خلاصه که روزها به کار در تلاس و کتابخانه و شب ها هم به در کنار هم فیلم مستند و یا گپ زدن می گذرد و خدا را شکر همه چیز خوبه فقط مانده اضافه کردن ورزش روزانه برای هر دومون و تغذیه ی سالمتر برای من و البته زبان آلمانی.
 

۱۳۹۳ شهریور ۳۰, یکشنبه

رایحه ی پا و قدرت فک بانا در دل پادشاه فصل ها

تقریبا دو ساعتی هست که از کاتج برگشته ایم. ساعت ۹ و نیم یکشنبه شب هست و تو داری برای فردا غذا درست می کنی و من هم تازه از جارو و تی زدن فارغ شده ام.

جمعه بعد از اینکه از دانشگاه و کلاس و درس برگشتم با تو در بلور مارکت قرار داشتم و خریدهایی که برای کاتج کرده بودی را آوردیم خانه و بعد من رفتم کلی تا ادامه ی مقاله ای که شروع کرده بودم را به جایی برسانم. ساعت ۷ که برگشتم خانه رفتیم از انباری چمدان های لباس را آوردیم تا تو لباس های زمستانی را با بهاری و تابستانی عوض کنی و خلاصه تا خوابیدیم ساعت نزدیک ۱۲ بود.

شنبه صبح پیش از ده با ریک و بانا از خانه راه افتادیم و رفتیم جلوی خانه ی سمیه و جمیز و آنها هم که آماده بودند سریع زدیم به راه. در تمام مدت راه بانا یکضرب بدون کوچکترین وقفه ای حرف زد و داستان در تمام این دو روز به همین شکل دنبال شد طوری که همگی از دستش فراری و عاصی بودیم. البته من بیش از سایرین باهاش می نشستم و به حرفها و اکثرا پرت و پلاهایش گوش می کردم اما به هر حال طوری بود که بیچاره جیمز خصوصا پدرش در آمده بود. مخصوصا وقتی که همان اول کار به جیمز گفت که من از انگلیسی ها بدم میاد! امروز هم که حسابی تو را عصبی کرده بود چون وقتی که شماها رفتید شهر دورست تا کمی خرید کنید مطابق معمول راه رفت و برگشت در ماشین ما پایش را گذاشته بود وسط دو نفر جلو و امروز حسابی رایحه ی دل انگیز پاهایش باعث سر درد همگی شده بود طوری که سمیه هم بهش گفته بود که پاهات بو میده اما گفته بود راستی! خب امروز حمام نکرده ام. تمام طول راه برگشت هم من در حال رانندگی از بوی غربت پاهای بانا سر به فرمان می کوبیدم.

اما با تمام این احوال خوش گذشت و با اینکه تقریبا تمام مدت بارانی بود و در کاتج بودیم اما بد نبود و خلاصه با جیمز و سمیه و ریک جمع خوبی شد و البته بانا زمانی که کلا مست کرده بود و از حال رفته بود. اما به هر حال جایزه ی فک استیل بی برو برگرد به بانا خواهد رسید که با اختلاف فیدل کاسترو را گرفته و پشت سر گذاشته است.

به سلامتی از فردا داستان درس و ورزش و زبان وارد مرحله ی تازه تر و فشرده تری خواهد شد. هفته ی پر کاری پیش روست اما با اینکه کمی بانا همه را عصبی کرده بود از دیدن مه و جنگل و دریاچه و رنگ های بی نظیر درختان در پادشاه فصل ها پاییز حسابی مست و سر خوشیم.


۱۳۹۳ شهریور ۲۷, پنجشنبه

کارها زیاد اما روی روال

پس از مدتها با لپی آمده ام کرما. گفتم تا کارم راه بیفته و برگردم دوباره به کتابخانه یک پست اینجا بگذارم و از این چند روز بگم که روزهای مفید و شلوغی بود. دوشنبه شب بعد از اینکه من رفته بودم و روغن ماشین را عوض کرده بودم و برای سفارش GB سه شنبه صبح تو از نان فروشی نزدیک بی ام وی دو جعبه اسکون هایی که می خواستی را گرفتم و تو هم از سر کار به لابلاز رفته بودی برای خرید نان های ساندویچ آمدم دنبالت و از وقتی رسیدیم خانه تا حدود ۱۲ شب سر پا بودی و داشتی ساندویچ ها و میوه ها را درست می کردی. سه شنبه صبح زود هم بیدار شدیم و کارها را انجام دادیم و تا من ظرف ها را در ماشین چیدم و تو آمدی و راهی تلاس شدیم ساعت هنوز ۸ نشده بود. بعد از اینکه تو رفتی تا سریع صبحانه را تحویل بدهی و من برگشتم کتابخانه تا بعد از ظهر که از غذاها آنقدر تعریف کرده بودند و همگی حسابی راضی بودند خستگی در تن هر دو بود. تا اینجا که هر کسی که سفارش داده - با اینکه تو اساسا نه تبلیغ کرده ای و نه فعلا به دنبال افزایش کار هستی - خیلی راضی بوده و گفته که باز هم می خواهد در مراسم بعدی تو به GB سفارش بدهند.

دیروز چهارشنبه هم پیش از ظهر آمدم دنبالت و با هم رفتیم دانشگاه تا زیر فرم ساعت تدریس را که کمرون یادش رفته بود هفته ی پیش بیاره امضاء کنیم. تا رفتیم و تو را دوباره به شرکت رساندم و خودم برگشتم کتابخانه ۴ ساعت مفیدم را از دست داده بودم. همین شد که دیروز هم مثل چند روز گذشته نزدیک به ۹ ساعت روزانه در کتابخانه هستم. با اینکه نه قصد دارم اینگونه ادامه دهم و نه می توانم چون ورزش و آلمانی خواندنم را به محاق برده اما این مدت که موتورم روشن شده نمی خواهم تنبلی کنم.

امروز صبح هم مگان مقاله وبر را فرستاده بود و از صبح که رفتم کتابخانه تا یک ساعت پیش داشتم تصحیحش می کردم. کار بدی نشده. به توصیه ی تو بجای اینکه امروز بروم دوباره دانشگاه تا برسونمش دست تری تصمیم گرفتم بهش ایمیل بزنم و ببینم اگر امکانش باشه امشب یا فردا همین حوالی باهاش قرار بگذارم و تحویل بدهم. از آنجایی که ویکند را به سلامتی راهی کاتج هستیم با سمیه و جمیز که خودشون میایند و بانا و ریک که با ما خواهند آمد باید هر طور شده فردا مقاله را به دست تری برسونم.

اما دلیل اصلی که اینجا هستم بجای کلی در این لحظه بردن ماشین به کارواش بود که گفت یک ساعتی طول میکشه. در طی این مدت گفتم بیام و یک قهوه ای بزنم و جشنی بابت اتمام برگه هایم بگیرم و برگردم به کتابخانه که دارم به شدت برای امتحان جامع منبع های لازم را شناسایی می کنم. با اینکه مثلا کارم به ریکور و گادامر و فروید خیلی ربطی پیدا نمی کنه اما درباره ی اینها هم دارم می خوانم تا زمانی که لیست تو را می خواهیم تنظیم کنیم دستمان بازتر باشه.

تو هم امروز با سندی جلسه ی مفصلی برای تنظیم کارها و حجم وحشتناکی که پیدا کرده اند داری و عصر هم برای پوستت می روی کلینیک. وضعیت مزاجی و کلا جسمی ات از زمانی که این رژیم جدید که بخشی از آن دایمی خواهد بود را گرفته ای خیلی بهتر شده اما نگرانی من از اینه که کلا حجم مواد مفیدی که بدنت خصوصا در آغاز زمستان سخت اینجا نیاز داره کم شده. خصوصا زمستان امسال که از حالا که نیمه ی سپتامبر هست هوا را به ۱۵ و کمتر از آن رسانده است.

فردا به دانشگاه برای تدریس کلاسهایمان خواهم رفت و تو هم بعد از کار می خواهی وسائل و بار سفر کوتاه آخر هفته را ببندی.