۱۳۹۳ شهریور ۲۳, یکشنبه

شال چینی در رستوارن ویتنامی با بچه های کلاس آلمانی

تمام این دو روز ویکند را به کتابخانه رفتم و برای COMP خواندم. تو هم درگیر کارهای سفارش روز سه شنبه ات بودی و دیروز را با کیارش و آنا و سمیه به کاستکو رفتی برای خرید و آنها هم آمدند برای خریدهای خودشان چون تنها تو کارت عضویت داری و امروز هم به درست کردن سالاد و گرانولا گذراندی و البته ساعت یک با اوکسانا قرار داشتی تا به یوگا بروی. رفتی و گفتی که خیلی خوب بود و هم از معلمش و هم از این شعبه ای که رفته بودید خیلی راضی بودی.

من هم که به فیخته و شلینگ خوانی گذراندم و همین.

جمعه شب اما با بچه های گوته قرار در رستوارنی ویتنامی داشتیم. تا دیر وقت نشستیم و شب خیلی خوبی بود. همه از همه چیز گفتیم و خندیدیم و خلاصه شب خوشی بود. از آنجایی که مارک سه هفته ی دیگه راهی آلمان هست برای چند ماه قرار شد دوباره تا پیش از رفتنش دور هم جمع بشیم و احتمالا این دفعه به شهرزاد خواهیم رفت. مارک سوغاتی هایی که از چین آورده بود را بهمون داد که سوپرایز بود و خصوصا تو و سوزی شال های ابریشمی که آورده بود را خیلی دوست داشتید. من هم به احتمال زیاد میدمش به کسی که این چیزها را دوست داشته باشه. اما خیلی شب خوبی را در کنار هم داشتیم.

جمعه بعد از اینکه کلاس درسم تمام شد ایمیلی از جودیت گرفتم که برای همه فرستاده بود و خلاصه اش این بود که شاید داستان دیر رسیدن نمرات من مسئله ساز بشه. البته امیدوارم که اینطوری نشه اما تصمیم گرفتم اساسا موضوع را پیگیری و در نتیجه مورد توجه JJ  و سایرین قرار ندهم تا خودش ظرف دو سه هفته ی آینده بعد از اینکه مگان مقاله ی وبر را فرستاد و تحویل تری دادم رفع و رجوع شود.

هفته ی پیش رو هفته ی کار است و سفارش برای تو و البته چهارشنبه دوباره با هم به دانشگاه رفتن تنها برای امضاء فرمی که جناب کمرون یادش رفته بود بیاره. من هم که تمام هفته را در کتابخانه و دانشگاه خواهم گذراند. فردا و سه شنبه در کلی می مانم و چهارشنبه، پنج شنبه در صورتی که مگان مقاله را به موقع بفرسته برای تحویلش به تری و جمعه هم که کلاس های تدریس صرف دانشگاه رفتن و کتابخانه برگشتن خواهد شد.
 

۱۳۹۳ شهریور ۲۱, جمعه

اولین روز تدریس

تازه همین حالا از یورک و روز اول تدریس برگشتم خانه. تو هنوز سر کاری و من هم قصد داشتم بعد از اینکه کلاسهایم تمام شد برگردم کلی که از صبح تا پیش از ظهر رفته بودم و مقاله ای درباره ی فیخته می خواندم. وسائلم هم آنجا بود اما بعد از اینکه برگشتم کتابخانه دیدم خیلی خسته تر از آنچیزی هستم که بتوانم بنشینم. هم بابت چهار ساعت ممتد کلاس و تدریس هم بابت کم خوابی که هنوز گریبانم را رها نکرده. تو را هم این بد خوابی و کم خوابی من اذیت کرده و نمی توانی راحت استراحت کنی.

ساعت ۷ اما با بچه های سابق گوته قرار شام در رستوارن ویتنامی داریم با اینکه خیلی مطمئن نیستم که تو چقدر دستت برای انتخاب غذا باز باشد. مارک،‌ سوزی، اکسانا با رجیز و من و تو بعد از مدتها دوباره جایی دور هم جمع می شویم. با اینکه هر دو خیلی خسته ایم و البته سایرین هم از سر کار می آیند اما احتمالا گزینه ی خوبی خواهد بود برای تمام کردن هفته ی مهم اول سال تحصیلی.

کلاس را دوست داشتم و بچه های هر دو کلاس- که در واقع در یک کلاس برگزار خواهد شد- را هم در مجموع مثبت دیدم. کلاس اولی که در حقیقت کلاس توست به جز دو نفر همگی سال اولند و این هم خوبه و هم می تونه سخت باشه. کلاس دوم هم که کم تعدادتر هست کلاس زنده ای به نظرم رسید. امیدوارم سال خوبی برای همه ی ما پیش رو باشه.

دیروز کلاسی که می خواستم آدیت کنم را هم رفتم. برایان پولکا درباره ی کانت و هگل و با اینکه از نوامبر تا آوریل می خواهم متمرکز همین دو نفر را بخوانم و با اینکه به نظر کلاس خوبی هم می آید اما بعد از کلی فکر و کلنجار دیدم که بهتره از یک روز اضافه این راه را رفتن و یک روز هم برای این کلاس که تنها نیمی از متونش مورد نظر من هست و در مجموع از دست دادن اکثر روزهای هفته پرهیز کنم. چون کلاس آشر را که خواهم رفت و یک روز هم باید برایش بخوانم. جمعه ها هم که عملا روز تدریس هست و ویکند هم یک روز تمام و یک روز کمتر از نصف به مطالعه اختصاص داره و خلاصه شدنی نیست. تازه از ترم بعد که گوته هم به داستان اضافه میشه.

این ویکند صرف کتابخانه خواهد شد و تو هم درگیر سفارش GB برای سه شنبه هستی که هم صبح هست و هم ظهر و کلی کار خواهی داشت به سلامتی. خلاصه که همه چیز به نظر خوب داره پیش میره فقط امیدوارم که بتوانیم از نظر کیفی هم به این کمیت اضافه کنیم.

۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

خاطرات شازده کمرون

ساعت از پنج صبح گذشته و من بعد از کمی ورزش کمرم باید بنشینم و به درسهای عقب افتاده از دیروز برسم. دیروز صبح با هم رفتیم دانشگاه. تا رسیدیم من سریع به دفتر دیوید رفتم تا مقالات هگل و مارکس را تحویلش بدهم که نبود و با کیف سنگین تا کالج مک لاگن بدو بدو رفتم تا قبل از کلاسش بهش برسم که می دانستم اگر کلاس شروع شود عملا امکان تحویل را ندارم. خوشبختانه دم در کلاس بود که دیدمش و بعد از یک احوالپرسی کوتاه و تحویل مقالات گفت که به زودی بازتاب و کامنت هایی که روی دو مقاله ی *بی نظیری* که بهش دو هفته ی پیش دادم را خواهد داد. البته در استفاده از کلمه بی نظیر یک جور تعارفی هم به گوش می خورد.

تو هم همزمان به دیدن جودیت رفتی و تخته ی پنیری که با اول اسم خودش نقش بسته بود را به عنوان هدیه و برای تشکر بهش دادی و درباره ی شرک هم که ازش پرسیده بودی گفته بود که امسال تنها یک نفر از گروه موفق به گرفتنش شده. بعد از اینکه من هم کتابهای کتابخانه را تحویل دادم و یکی دو کتاب گرفته بودم با هم به مرکز اوسپ رفتیم تا کارهای فرم سالانه را انجام دهیم و از آنجا راهی جلسه ی بی فایده و مزخرف معارفه TA های درس کمرون شدیم. مشتی اساسا گویی که هنوز از یکسال تعطیلات سبتیکالش برنگشته بود. نه فرم های لازم را آورده بود و نه اساسا نکته ای مفید گفت و نه یادش بود که احتمالا سئوالات TA های تازه کار چیست. این شد که عملا من و یک نفر دیگه دایم به عنوان سئوال نکات را یادآوری شازده می کردیم. شازده هم دایم از خاطرات عنفوان جوانیش می گقت و خلاصه از آنجایی که تا شروع لکچر بعدی دو ساعت تمام وقت داشت. دو ساعت تمام مزخرف گفت و آخر سر هم گفت برای پر کردن فرمهای لازمه هفته بعد همین ساعت همین جا. تو هم که دیگر نمی توانی و نمی خواهی مرخصی بگیری ازش پرسیدی ممکنه من به جای تو این کار را بکنم که گفت نه. خلاصه قرار شد که هفته ی بعد وسط روز از سر کار بیای و برگردی.

من هم که تصمیم دارم به شدت و متمرکز درس بخوانم و دارم سعی هم می کنم از اینکه تمام روزم را اینطوری شازده به خود اختصاص داد حسابی شاکی بودم. بعد از اینکه سالادهامون را که از خانه آورده بودیم در محوطه ی زشت دانشگاه خوردیم تو می خواستی به دیدن نسیم و قراری که با علی داشتی برسی و من هم می خواستم برگردم کتابخانه ربارتس و درس بخوانم. اول رفتیم تواضع تا تو کمی خرید کنی چون گزینه هایی که برای خوردن داری به شدت کم شده اند و از آنجایی که شکر و هیچ چیزی که اینگونه شیرین باشد نباید بخوری رفتیم تا کمی توت و انجیر خشک بگیری. یک سر هم به شیرینی بی بی زدیم تا تو یک جعبه شیرینی بگیری و بعد از اینکه من را تا ایستگاه رساندی راهی خانه ی آیدا و از آنجا نسیم شدی. یک ساعتی پیش آیدا بودی که گویا خیلی باهات درد و دل کرده بود و از اینکه می خواهد هر طور شده جدا شود و بیاید اینجا بهت گفته بود و بعد هم گفتی یک جلسه ی دو ساعته ی مشاوره برای نسیم داشتی که حسابی بهم ریخته و افسردگی پس از زایمان هم گریبانش را گرفته و ... علی هم یکی دو کاری که برای سایت داشتی را برایت انجام داد و خلاصه راهی خانه که شده بودی چون شدت باران زیاد بود و من هم در ربارتس مانده بودم برای درس خواندن تا آمدی دنبالم با اینکه درسم هنوز تمام نشده بود اما خیلی دیر وقت بود و تا رسیدیم خانه ساعت از ۱۰ شب گذشته بود.

امروز هم تو که به روال معمول به سلامتی کار و شرکت را پیش رو داری و من هم ساعت ۲ باید دانشگاه باشم برای آدیت کردن یکی از درسها تا ببینم که چطوره. البته هر چه فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که بهتره روزم را با اینکه کلاس مرتبطی است بابت رفتن به دانشگاه و سه ساعت سر کلاس نشستن و عملا ۶ ساعت پنج شنبه ها را از دست دادن با چنین تصمیمی خراب نکنم. اما امروز را به هر حال میروم و سر و گوشی آب خواهم داد.

فردا هم که جلسه ی اول تدریس کلاسهای خودم و توست و با اینکه جلسه ی اول به معارفه و خوش و بش می گذرد رفتن به دانشگاه و ۴ ساعت سر کلاس بودن یعنی روزت تمام. شب هم البته با مارک و سوزی و اوکسانا و رجیز برای شام در یک رستوران ویتنامی به پیشنهاد مارک قرار داریم. تا ببینیم که چه خواهد شد. تصمیم گرفته ام کار COMP را یک ماه جلو بندازم تا کمی وقت بیشتری برای تزم داشته باشم. همین داستان باعث شده این مدت را خیلی فشرده کار کنم و باید خیلی متمرکز روی وقتم باشم. کاری که از همین الان با خواندن مقاله ای درباره ی نقد سوم کانت آغاز خواهد شد.

راستی یازده سپتامبر است. روزی که جهان ما شکل جدیدی به خود گرفت. من هم می خواهم شکل جدیدی به جهان خودم بدهم. از دیروز به فکر دوره ی فوق تخصص و پست داک افتاده ام و خلاصه باید جدی تر از همیشه و منظم تر از هر وقت کار کنم.


۱۳۹۳ شهریور ۱۸, سه‌شنبه

دیر کرد پیش از شروع!

دیروز دوشنبه اولین روز رسمی دانشگاه بود. با اینکه از اتمام مقالاتم خیلی خوشحال بودم و قاعدتا بعد از مدتها باید راحت می خوابیدم اینطور نشد و از ساعت ۴ صبح بیدار شدم. بیداری نیمه شب علاوه بر فشاری که در طول روز بهم میاورد باعث بد خوابی و کم خوابی تو هم شده و خلاصه همین شد که هر دو تمام روز را خسته بودیم. تو سر کار روز شلوغی داشتی و من هم صبح رفتم دانشگاه تا گزارش بمباردیر را به دفتر آموزش تحویل بدهم همراه با نوشته ی آشر. با اینکه هنوز اول ترم هست و کتابخانه ها خلوت اما صبح اول وقت رفتم کلی میز دلخواهم را گرفتم و بعد راهی دانشگاه یورک شدم. کارم سریع تمام شد اما گرفتن یکی دو کتاب از کتابخانه ی دانشگاه و بعد رفتن به بی ام وی سر راه برگشت باعث شد وقتی رسیدم کلی دیگه توش و توانی نداشتم. علاوه بر خستگی زیاد و فشار کار شدید در یکی دو هفته ی قبل و خصوصا ویکند، راه طولانی و پیچ واپیچ با اتوبوس و قطار و کلی هم پیاده روی باعث سرگیجه و خستگی مفرط شده بود و خلاصه دو ساعتی بیشتر در کلی دوام نیاوردم و ساعت حدود ۲ بود که برگشتم خانه.

تمام روزم را از دست داده بودم. البته از اینکه کارم را تمام کردم و می توانستم کمی استراحت کنم خوشحال بودم اما وقتی هم آمدم خانه نه استراحتی کردم و نه کار مفیدی. خلاصه جز رفتن به آرایشگاه هیچ کار بخصوصی نکردم تا تو هم خسته از سر کار برگشتی. شب اما یک فیلم خوب دیدیم. استخوان و زنگار با بازی هنرپیشه مورد علاقه تو کوتیار. مدتی بود که می خواستم این فیلم را بگیرم و نشده بود.

امروز اما بعد از اینکه با هم صبحانه خوردیم - تو که رژیم خیلی مخصوصی داری و تقریبا هیچ چیزی نمی تونی بخوری برای چند ماه و پس از آن هم لبنیات و گلوتن ممنوع و گوشت و الکل و شکر و بعضی از میوه جات و ... هم خیلی محدود - تو رفتی سر کار و من هم آماده رفتن به کلی بودم که دیدم مگان مقاله ی سرمایه را فرستاده. تصحیح مقاله در کلی تا ظهر وقت گرفت و بعد از اینکه خواستم بشینم پای مقاله خوانی برای امتحان جامع متوجه شدم کمرم داره سیگنال بدی میده. از همان دست سیگنالها که پیش از آن درد و گرفتاری جهنمی دو ماه در انتهای سال قبل و ابتدای آن داشتم. خلاصه که حسابی فکرم را بهم ریخت. نتونستم درس بخوانم و بعد از اینکه دیدم داره جدی میشه برگشتم خانه و کمی نرمش مخصوص کردم اما می دانم که باید داستان را جدی بگیرم اول سال درسی جدید که دوباره گرفتارم نکنه.

ساعت ۷ عصر هست و تو هنوز سر کاری. دلیلش هم کار زیاد این چند وقت و البته جلسه آخر وقتی است که با سندی داری چون فردا را مرخصی گرفته ای برای اینکه با هم به جلسه ی TA ها برویم که به هر حال باید خودی در آنجا نشان دهی. عصر هم تو می روی خانه ی نسیم و مازیار که البته با علی برای سایت GB قرار داری. من هم بعید می دانم همراهت بیام چون این دو روز را اساسا درس نخواندم و شروع نشده از برنامه ام عقبم.

با تمام این داستان ها باید بگویم که روحیه ی من و به واسطه اش روحیه ی تو خیلی خوبه. خوشحالم که با یک انرژی فراتر از توانم و یا غیر معمول در تاریخ شخصی ام توانستم کار مقالات را یکسره کنم و امیدوارم بتوانم در چند سال آینده همینطور پیش بروم و بار داستان دانشگاه هر دو را به خوبی تحمل کنم.

منتظرم تا بیایی سمت خانه که قرار هست برویم و برای جودیت یک کادوی کوچکی جهت تشکر بابت کاری که در تابستان برایت کرد و بی آنکه دانشگاه بروی GA ات را گرفتی تهیه کنیم. اما هنوز سر کاری و سخت مشغول تلاش برای ساختن این زندگی زیبا که تماما به وجود تو استوار است و بس.

تمام شد

یکشنبه شب هست و هر دو خسته. گفتم اما قبل از خواب و به سلامتی شروع هفته ی جدید و البته سال تحصیلی نو حتما این پست را بنویسم که بلاخره بعد از ساعت های طولانی در کتابخانه نشستن در این چند هفته ی گذشته مقالات دوره ی دکتری را تمام کردم. امروز آخرین مقاله را که درباره ی وبر و دیالکتیک روشنگری بود بعد از اینکه صبح از اینسومینا به کتابخانه رفتم و تو هم با آنا قرار داشتی و چند ساعتی را با هم قدم زده بودید و با اینکه هنوز جت لگ داشت اما از اینکه آمده بود پیش تو و برایت تعریف کرده بود آمده و قراره که حداقل یک سالی بمانه و دوره کاری ببینه و ... خلاصه خوشحال بود. من مثل دیروز از ساعت ۹ تا ۷ در ربارتس یکضرب نشستم و بلاخره تصمیمی که داشتم را عملی کردم.

حالا مقالاتم تمام شده و دوره ی کاری ام برای COMP و پروپوزال پیش روست. وقتی شب که برگشتم خانه بهت گفتم که خیلی از اینکه اینقدر به من فضا دادی و کمک کردی و با تمام مدت- حتی در ویکند- در کتابخانه بودنم ساختی ممنونم اما کارم را تمام کردم خیلی خوشحال شدی.

خسته ام. بهتره که تنها بهترین آرزوها را برای شروع این سال تحصیلی جدید برای تو و خودم همه ی *دانش جویان* در هر مقطع و سنی بکنم و شرح جزئیات را بگذارم برای بعد.

فردا باید بروم دانشگاه برای تحویل فرم گزارش سالانه بمباردیر و چهارشنبه با هم خواهیم رفت برای جلسه ی معارفه ی TA ها و جزییات تدریس و ... پنج شنبه می خواهم یک کلاس که احتمال داره برایم مفید باشه را امتحان کنم و به عنوان مهمان جلسه اول را حاضر بشم و جمعه هم که باید تدریس سالانه ام را شروع کنم. تو هم تمام هفته جز چهارشنبه که با هم دانشگاه خواهیم رفت به سلامتی میری تلاس و البته برای هفته ی بعد هم که GB سفارش داره و باید کارهای مقدماتی اش را بکنی.

تنها نکته ی مهم اینکه جمعه بعد از کار رفتی دکتر دستگاه گوارش که جواب آزمایش هایت را بگیری. یک رژیم خیلی سخت حداقل برای ۶ ماه خواهی داشت و البته گلوتن و محصولات لبنی و یکی دو چیز دیگر برای همیشه از وعده های غذایی ات حذف شدند- به سلامتی اما امیدواریم که نتیجه ی کار را به زودی و به خوبی ببینی. خلاصه که کار تغذیه ی تو و به طبعش من کمی پیچیده شده اما می دانم که تو از پس همه ی این داستان ها به خوبی بر میای و من هم تازه به تو تکیه می کنم.

خب! تا تو کاملا خوابت نبرده من جمع کنم و بیام پیشت که می خواهم هفته و فصل و سال بی نظیری را شروع کنیم به امید نور حق.
 

۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

سفارش سریع

پنج شنبه ای شلوغ بود. در واقع داستان از دیروز عصر شروع شد که تو قبل از آمدن به خانه به من که تازه از کتابخانه که بسته شده بود رفته بودم کافه تا درسم را ادامه بدم زنگ زدی که یک سفارش کار گرفته ای برای امروز و دلیلش هم اینه که این گروه جلسات زیادی در ماه دارند و می خواهی هر طور شده خودت و GB را بهشون نشان بدی. البته قرار بود که زیر ۴۸ ساعت سفارشی قبول نکنی اما پائولا بهت گفت که بهتره این را قبول کنی و خودت هم موافق بودی. این شد که من بعد از اینکه تو از شرکت راه افتادی سمت لابلاز رفتم خانه و ماشین را برداشتم و آمدم آنجا تا با هم خریدها را بیاریم خانه.

از وقتی که رسیدی که حدود ۸ شب بود جز چند دقیقه ای که برای شام نشستی، سر پا بودی تا حدود ۱۱ شب به درست کردن سالاد و ساندویچ ها برای ۱۸ نفر. خیلی زحمت کشیدی و من هم درسم را ادامه دادم به این امید که از امروز شروع به نوشتن کنم. کاری که خیلی خوب پیش نرفت. صبح بعد از اینکه تو و غذاها را رساندم شرکت برگشتم خانه ماشین را پارک کردم و رفتم کلی. تقریبا یک ضرب کار کردم اما فعلا از نتیجه راضی نیستم. البته می توانم خیلی راحت یک چیز سر هم بندی کنم و تحویل مشتی بدم که به هر حال هر کاری هم بهش بدی فرقی نمی کنه چون خودش هم خیلی توی باغ نیست. اما دیشب هم بهت گفتم که دستم به کار سبک نمیره و به همین دلیل کلی چیز خوانده ام و هنوز هم با اینکه مقدمه را نوشته ام اما می دانم که در هر حال کاری نخواهد شد که خیلی بهش تکیه کنم. البته این حسن را داشت که ارتباط عقلانیت در وبر را با کتب فرانکفورتی ها نسبتا خوب متوجه شدم.

اما فردا که آخرین روز هفته هست و تو بعد از کار وقت دکتر تغذیه داری تا بروی و جواب آزمایش ها و به سلامتی رژیم غذایی ات را بگیری. به احتمال زیاد از خوردن خیلی چیزها با توجه به وضعیت دستگاه گوارش و پیچیدگی بیش از اندازه ی روده هات منع خواهی شد. اما به هر حال امیدواریم که نتیجه بخش باشه. بعد از آن هم با پائولا قرار داریم که داره به سلامتی برای همیشه بر می گردد مکزیک. خلاصه که قراره تو باهاش خداحافظی کنی و من هم آشنا بشم تا بعدها که شاید همدیگر را دوباره ببینیم.

شنبه هم داستان پیاده روی ۳۰ کیلومتری تو برای جمع آوری پول جهت بیماران و تحقیقات سرطانی است. شب هم خانه نسیم و مازیار دعوتیم برای خداحافظی آیدا. باید علاوه بر چیزهایی که برای مامان و بابات خریده ای دو هزار دلار هم بدی بهش تا برسونه دستشون. البته اوضاعشون این مدت بهتر شده به واسطه ی فروش کمی سهام اما به هر حال هنوز خیلی راه دارند تا به وضعیت قبل برگردند و به همین دلیل قرار شد نصف پول OGS را که در چک اول آمده بفرستی برای مامانت.

داستان من هم که مشخصه. شب ها کم و بد خوابی - مثل دیشب که ساعت ۱۲ خوابیدیم و قبل از ۵ دوباره با هزار فکر و خیال و تپش قلب بیدار شدم که چی؟ خیر سرم دارم درس می خوانم. خواندنش یک گرفتاریه نخواندنش یک گرفتاری دیگه. خلاصه که باید تمام تلاشم را بکنم که ظرف این چند روز باقی مانده به شروع دانشگاه و درس و تدریس مقاله ی آخرم را هم تمام کنم و بلافاصله استارت COMP را بزنم.

۱۳۹۳ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

با چهار موتور روشن

همین حالا به سلامتی رفتی سر کار تا هفته و ماه جدید را شروع کنی. ماه مهمی خواهد بود چون قراره علاوه بر دهها کار جدید و برنامه هایی که در سر داریم GB هم نشانی از وجودش بده و خلاصه قدمهای اول را برداره.

سه شنبه هست و دیروز که به مناسبت روز کارگر تعطیل بود را تمام مدت خانه ماندیم. دلیلش هم نخوابیدن یکشنبه شب من بود. فکر کنم زیاده روی کردن در خوردن و آشامیدن و مدتها خستگی و کم خوابی دست به دست هم داد تا وقتی که حدود ساعت یک بامداد همسایه ی بی شعورمان پنجره ی واحدش را کوبید تا ببندد از خواب با تپش بیدار شوم و تا حدود پنج صبح پای لپی بنشینم و برنامه ریزی برای امتحان جامع کنم. و همین باعث شد تا تمام دوشنبه را با خستگی و البته نیاز به استراحت بابت اتمام مقالات دیوید و گرفتن انرژی برای مقاله ی وبر از امروز بگذرانم.

تو هم جدا از اینکه نیاز به استراحت داشتی کمی به کارهای خودت رسیدی و کمی هم به آشپزی گذراندی و البته با ایران اسکایپ کردیم و من برای اولین بار پس از سه سال مامان و بابات را دیدم و خوب بود. خود تو هم دومین یا شاید سومین باری بود که موفق به اسکایپ شده بودی و خیلی در روحیه ی دو طرف تاثیر داشت.

هر دو شب فیلمهای هالیوودی خیلی سبک اما خوش ساخت دیدیم که مناسب این شبها هم بود. یکی از نکات مهم دیروز البته برنامه ای بود که برای هفته هامون ریختیم که تقریبا سعی کردیم همه چیز را در آن لحاظ کنیم. از کارهای فرهنگی و هنری گرفته تا ورزش و تفریح و مطالعه. از هفته ی بعد که به سلامتی سال تحصیلی جدید شروع میشه باید روی برنامه پیش برویم.

خلاصه که نرفتن به کاتج کمی حالگیری بود اما این استراحت همانطور که بهت صبح گفتم باعث شد تا توش و توان استارت زدن یک هفته ی پر کار پیش رو - و به امید خدا یک ماه و فصل و سال جدید - را از صبح امروز داشته باشیم.

خب! ساعت ۸ و نیم هست و وقت رفتن به کتابخانه.