۱۳۹۳ فروردین ۲, شنبه

نمونه ناب توهم توطئه

شنبه بعد از ظهر هست و داری با ریتا اسکایپ می کنی که بعد از مدتها موفق شدید همدیگر را ببینید و با هم گپ بزنید. از صبح خواستم بروم بیرون و متن ترجمه ام را بلاخره نهایی کنم و بفرستمش برای چاپ اما نشستم پای اینترنت و کمی هم با ریتا احوالپرسی کردم و البته قبلش هم با شیراز و تبریک عید و خلاصه تا الان که ساعت نزدیک ۴ عصر هست نشسته ایم بی عار و معطل و باید بعد از این پست کاری کنم که کمی روزم مفید شود. البته دیروز بعد از اینکه صبح تو رفتی دکتر و بعد با هم رفتیم دانشگاه تا تو با جودیت برای TA تابستان خودت مشورت کنی و من هم رفتم کلاسهایم و کمی توجه بچه ها را به موضوع Discrimination of Silence که بخشی از درس بود و اینکه همه ی ما گرفتار تعصبات و موثر در شکل دادن به اوضاع امروز جهان هستیم. خلاصه گذشت تا تو که برگشتی بودی خانه، آمدی دنبال من که بعد از دانشگاه رفته بودم ایستگاه شپرد و منتظر تو بودم تا بیایی و با هم برویم خانه ی مازیار و نسیم برای دیدن پدر نسیم. تا ساعت ۱۲ آنجا بودیم و شب خوبی بود. علی و یکی از اقوامشان سالار که یکی دو بار دیگر دیده بودیمش هم بودند و البته اگر پدر نسیم که نمونه ی ناب توهم توطئه و البته چکیده ی خصوصیت کلی ما که اظهار نظر در تمام امور بود اجازه میداد کمی درباره ی موضوعات متفاوت هم حرف زدیم و شب بدی نبود.

تا برگشتیم و خوابیدیم ساعت نزدیک ۲ بود و همین باعث شد که صبح هم دیرتر بیدار شویم و خلاصه روز آرام و بدون اتفاق خاصی را داشتیم تا اینجا. قرار هست که برای دیدن یک فیلم از سینمای ژاپن به اسم مانند پدر و مثل پسر به سینمای تیف برویم اما شاید قیدش را بزنیم و خانه بمانیم و در کنار هم خوش باشیم.

یکی دو تلفن دیگر هم باید بزنیم به ایران تا دیر نشده و احتمالا شب اگر سینما نرفتیم فیلمی ببینیم و خودمان کمی از دور و اطراف بگوییم. فردا صبح هم برای برانچ با جی و کایلا قرار داریم که بعدش راهی شهرشان اتاوا می شوند و بیش از یکسالی هست که ندیدیمشان. برنامه ی دیگری نداریم اما هفته ی پیش رو شروع رسمی کار و درس و شلوغی خواهد بود به سلامتی.

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

هلال عید در ابروی یار باید دید

به سلامتی سال را در کنار شمع و دیوان حافظ و سفره ی زیبای هفت سین و شیرینی های قشنگ عید که تو صبح درست کردی تحویل کردیم. آهنگ های رادیو و تلویزیون لحظه های شادی را برامون رقم زد. و البته چه فال کم نظیری برای سال نو آمد. اول یک فال کلی برای همه گرفتیم و خصوصا خانواده هامون که مصرع اول مطلعش این بود:
معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
و بعد هم یک فال جداگانه برای خودمان گرفتیم که این آمد:
جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
هلال عید در ابروی یار باید دید

خلاصه که عجب سالی بشه امسال به امید خدا. جز با مامانم نتونسته ایم هنوز با کسی و جایی حرف بزنیم کلا خطهای تلفنی تعطیل شده اند. اما تا آخر شب حتما باید با ایران و آمریکا و اروپا حرف بزنیم. دیروز به دوستان ایمیل و پیغام داده ام و اکثرا هم جواب داده اند. از بچه های اینجا گرفته تا استرالیا خدا را شکر همه خوب هستند.

اما امشب بانا و ریک مهمان سال نو ما خواهند بود و برای دیدن هفت سین میایند پیشمون. امروز که رفتم بلور مارکت تا گل و شراب بگیرم گل مناسبی پیدا نکردم بعد از اینکه برگشتم با اینکه هوا سرد و ابری و باد شدیدی میاد رفتم ربا و یک گلدان سنبل سفید خیلی قشنگ گرفتم که تنها سنبلی بود که داشت و خیلی به فال نیک گرفتیم.

از دیشب بگویم که شب خیلی خوبی بود. اول اینکه قبل از رسیدن تو از سر کار تمام خانه را جارو کردم و تی زدم تا برای امروز آماده باشد. بعد هم با اینکه قرار بود تو برای بردن کارتون کتابها به انباری زودتر بیای خانه نشد و خودم بردمشان پایین. تو که رسیدی کارهامون را سریع کردیم و رفتیم روی تامسون هال برای برنامه ی ارکستر فیلارمونیک لس آنجلس با رهبری گوستاو دودامل که یک قطعه از چایکوفسکی- سمفونی ۵- و یک کار معاصر داشت که عالی بود. خیلی من و تو لذت بردیم. جای خوبی داشتیم در پشت ارکستر که چون سازهای کوبه ای زیادی به کار می رفت عالی بود و مسلط بودیم و اجرا بی نظیر. آخر شب هم چهار نفری رفتیم و یک شام سبک در جک استور خوردیم و آنها ما را به خانه رساندند تا فردا شب که برای دیدن پدر نسیم بعد از کلاسهایم من از دانشگاه خواهم امد و تو هم از خانه. 

خدا را شکر می کنیم برای این همه زیبایی و آروز می کنیم بهترین روزها و سالها را پیش رو داشته باشیم.

تصمیم های مهمی گرفته ایم و گرفته ام. قرار شده که تو پیانوی خودت را شروع کنی و من هم درس و نوشتن را. کمک به سایرین و خودمان و ساختن زندگی مون به امید خدا در این سال جدید و از این سال تازه.
  

آرزوهای بزرگ در آستانه ورود لحظه نو


به سلامتی کمتر از یک ساعت دیگه سال تحویل خواهد شد و سال خیلی عزیز و مهم ۹۳ شروع خواهد شد. اینجا دو دقیقه مانده به یک ظهر ساعت تحویل میشه. با هم هفت سین زیبا و قشنگمون را چیدیم و من رفتم برای سفر سنبل گرفتم و سرکه و تو هم صبح شیرینی عید درست کردی.

برای همه سال خیر و پر مهری را آرزو می کنم. برای مردم ایران و سوریه و هر جای دیگر، همینجا و آنجا. سالی با کمترین مشکلات و با حل گرفتاری ها. اول از همه سلامتی و بعد آرامش، سعادت و دل خوش و البته زنده ماندن بارقه امید و پرنگ تر شدن آن. شفای بیماران و رسیدن مسافران و باز شدن گره ها. رنگ و امید و خنده و سعادت و انسانیت برای همه و البته عزیزانمان و خودمان آرزو می کنم.

تصمیم های مهمی گرفته ایم. اول از همه باید بابت دستاوردهای امسال که سال سخت و تلخ و سازنده و مهمی بود یاد بگیریم و حفاظت کنیم. سالی بود که آرزو می کردیم تو کار بهتر و مناسبتری پیدا کنی که کردی و البته آرزو می کنیم که بهتر و مفیدتر و آینده دار تر هم شود امسال. گرفتن اسکالرشیپی که آرزویش را داشتم و با اینکه درس و تحصیل درستی نکردم امسال اما باید یاد بگیرم که کارم را درست تر و دقیق تر و بهتر جلو ببرم. خواندن و فکر کردن و نوشتن و نقد کردن و نقد شدن و قدمی برای حفظ دستاوردهایی که شاید در حال از بین رفتن از تاریخ انسانیت هستند. بهتر کردن و بهتر شدن جهان، شاعرانه تر زیستن و انسان تر شدن.

البته سلامتی و آرامش و دل خوش برای همه و همه و همه و خودمان. آرزو می کنم گره از کار خانواده ها و خانواده هامون، عزیزان و عزیزانمون باز شود. حال خوش شود و احسن گردد.

امسال سال مهمی خواهد بود. به سلامتی سی پنج سالگی تو که برای من خیلی مهم هست و آرزو می کنم دهه ها ی بسیار بیش با تو با خوشی و سلامتی و خنده و دستگیری برای دیگران بگذرانم. سالی که به سلامتی چهل ساله خواهم شد و باید در این نیمه ی دوم عمر بسیار بیش بکوشم برای آنچه که باید به آن برسم و بسازم زمینه ای که استحقاقش را دارم.

سال سنگین، سخت، پر امید و تلخ ۹۲ تو را بدورد می گویم و امید که سالی بی نظیر و یکی از بهترین ها را پیش رو داشته باشیم و باشند همه و همه. بزرگترها و برادران مون عزیزان و همراهان مون و امید که بتوانیم خنده و آینده ی پر مهر را برای مردم ببینیم و به ارمغان بیاوریم. آرزو می کنم مامان ها و بابا حالشان خیلی خوب باشد.
و
تو برای من و من برای تو که همه ی دنیای منی و مایی.
عزیزم سال نو مبارک مان باشد

۱۳۹۲ اسفند ۲۸, چهارشنبه

گوستاو دودامل

این دو روز گذشته را با سرماخوردگی و کمی بی حالی گذارندی. با اینکه بهت اصرار کردم که یکشنبه صبح پیش از رفتن به برانچ با بچه های گوته حمام نکنی که هوا خیلی سرد هست اما رفتی و در نتیجه خوردی. به هر حال امروز حالت بهتره اما کارها در تلاس خیلی زیاد شده.

دیروز و امروز مطابق این ایام صبح بعد از اینکه تو را رساندم به شرکت خودم آمدم کرمای دانفورد و بلاخره این ترجمه را دیروز تمام کردم. البته یک موخره جداگانه هم داره در حد یک صفحه که فکر کردم امروز بعد از این پست آن را هم ترجمه کنم با اینکه اصل داستان در خود متن آمده. اما خوانش دوباره ی متن و احتمالا دست بردن در برخی جملات مستلزم کار و زمان طولانی دیگری است که به مرور انجامش خواهم داد. دیروز بعد از اینکه اینجا را به قصد خانه ترک کردم و سر راه پرتغال گرفتم تا کمی آب میوه بخوری رفتم خانه و تمام کتابها را کارتون بندی کردم و با کمک تو سه کارتون را پایین بردم و امروز هم ۵ کارتون دیگر و تمام. خدا را شکر می خواستم قبل از سال نو این کار را تمام کنم که شد.

بعد از آن به سلمانی رفتم و تو هم با خاله فریبا تا ساعت ۹ شب داشتی اسکایپ می کردی و اون هم که بی خواب شده بود شرابی باز کرده بود و بعد از برگشتن من و حمام گرفتن و ... ما این طرف و او آن طرف Cheers کنان سال خوبی را برای همه آرزو کردیم و بعد از شام هم من و تو از روی شمع بزرگی که از آیکیا خریده بودیم پریدیم و چهارشنبه سوری هم بپا شد.

با مامانم و مادر و مامانت حرف زدیم که همگی خوب بودند. البته مشکلات سر جای خودشان هست اما فعلا نمی توان کاری بیش از این کرد خصوصا بابت مشکل مالی مامان و بابات که به همین دلیل هم با خاله فریبا حرف میزدی تا کمی بهت آرامش بده.

اما امروز که بارانی و هوا بعد از مدتها بالای صفر هست چهارشنبه ۱۹ مارسه و بعد از کمی کار ترجمه در اینجا به خانه خواهم رفت و کمی تمیزکاری می کنم تا برای فردا به سلامتی آماده باشیم. ساعت سال تحویل ظهر هست و تو مرخصی گرفته ای. جمعه هم چون وقت دکتر داری و باید به دانشگاه بروی و با جودیت درباره ی GA تابستان صحبت کنی. امیدوارم راهی پیدا شود که من بتوانم جای تو کار کنم و کمی درآمدمان را برای تابستان بهتر کنیم که خیلی خیلی اوضاع خرابه. الان که دارم اینها را می نویسم روی هم کمتر از ۱۰۰ دلار داریم و کلی کار و خرج پیش رو و در آمدی هم به آن صورت نخواهیم داشت جز همانکه می آید و اکثرش هم برای آمریکا و بدهی تو بابت ایران میرود. خصوصا اگر بتوانیم این کار را کنیم دستمان برای خرید بلیط برای مامان و بابات بازتر میشود.

اما حرفهای خوب! امشب با مازیار و نسیم چهارنفری به اجرای ارکستر فلارمونیک لس آنجلس در روی تامسون هال خواهیم رفت که مازیار همیشه از رهبر ارکسترش یعنی گوستاو دودامل Gustavo Dudamel تعریف می کرد. بلیطش را دو ماه قبل که می دانستم این روزها احتمالا پولی نداریم- اما نه در این حد- خریدم. خلاصه که برنامه ی شب سال نو ما این برنامه ی بی نظیر خواهد بود. فردا هم که کلی تلفن داریم به چهارگوشه ی جهان برای تبریک سال نو به سلامتی. شب هم که بانا و ریک مهمانمان خواهند بود و جمعه شب هم که بعد از کلاسهای من خانه ی مازیار و نسیم میرویم برای دیدن پدر نسیم که از ایران آمده. خلاصه که به سلامتی شلوغ است.

فردا پیش از سال نو هم می خواهم یک برنامه ریزی خوب با ثبت در اینجا داشته باشم و با هم به سلامتی سال کهنه که سال سخت و خیلی پرفشار البته مهمی بود را تحویل دهیم و به سلامتی سالی که در آن چهل و سی پنج ساله خواهیم شد را تحویل بگیریم به امید خدا.

۱۳۹۲ اسفند ۲۶, دوشنبه

هتل بوداپست

دوشنبه ساعت ۱۰ صبح هست و من در کرمای دانفورد هستم. تو را رساندم شرکت و خودم آمدم اینجا عوض اینکه به کلی بروم و درس هایم را شروع به خواندن کنم و مقالاتم را به نوشتن. درست مثل هفته ی پیش. فعلا ترجمه ی این مقاله ی مارکوزه درباره ی هایدگر شده دغدغه و شاید هم بهانه ی روز. به هر حال اینطور که پیش میره این هفته هم درسم را شروع نخواهم کرد. چون به سلامتی پنج شنبه که تو مرخصی گرفته ای تا روز سال نو و لحظه ی سال تحویل را با هم باشیم و جمعه هم دانشگاه و بنابراین به این هفته کاری نخواهد رسید جز کمی روی این ترجمه کار کردن و خانه را مرتب کردن چون هنوز کتابهایی که از ایران رسیده وسط خانه و کنار کتابخانه ها روی زمین مانده.

اما از ویکند نسبتا شلوغ بگویم که خیلی خوب شروع شد- جدا از مسئله آی پد و حاشیه های مالی داستان و با نگرانی از همین مسئله به اتمام رسید. شنبه صبح بعد از برانچ در اینسومنیا برای خرید چراغ و شمع به مناسبت سال نو رفتیم آیکیا. با اینکه تنها پولی که داشتیم حدود ۳۰۰ دلار بود اما تقریبا تمام پولمان در آیکیا و خریدی که از هول فودز کردیم تمام شد. بعد از آیکیا در حالی که با جهانگیر تلفنی حرف میزدیم تو را به قرار با سرجیو رساندم که مدتها به تعویقش انداخته بودی و باید زودتر بابت کار کردن روی گردنت پیشش میرفتی. خلاصه گفتی که نیم ساعت بیشتر نخواهد بود. من رفتم ربارتس کتابی که باید پس می دادم را تحویل دادم و آمدم دنبال تو بعد از اینکه قرص هایی که باید از هول فودز می گرفتیم را گرفتیم برگشتیم خانه و شب هم که قرار بود برویم فیلم هتل بزرگ بوداپست را ببینیم که با شلوغترین سالنی که تا حالا دیده بودیم مواجه شدیم. حتی وقتی برگشتیم و صف جلوی سالن را دیدیم برای سانس بعد خیلی جا خوردیم. فیلم خوبی بود. کاملا سینمای سرگرم کننده و البته خوش ساخت و جذاب. بر عکس فیلمی که دیروز به اصرار من بعد از برنامه ی صبحانه ای که با بچه های گوته داشتیم یعنی مارک و سوزی و اوکسانا و رجیز که به مناسبت آمدن تونی از سوئیس دور هم برای صبحانه در همان ساختمان منولایف جمع شدیم در رستوارنی که هرگز در طی این چند سال برای صبحانه نرفته بودیم و صبحانه ی خوبی داشتیم خصوصا چند ساعت گپ و گفت با بچه ها حسابی چسبید. از اوکراین و روسیه گفتیم تا فیلم و زبان آلمانی و واگنر سگ اوکسانا که هم پدر آن بنده خدا و هم رجیز را در آورده با دیوانه بازی هایش. از ۱۱ که قرار داشتیم تا ۲ و نیم دور هم بودیم و بعد از خداحافظی من گفتم بیا این فیلم دشمن که از کارگردان کانادایی Denis Villeneuve هست را ببینیم که چند فیلم قبلی اش را دوست داشتیم. و البته از این یکی خوشمان نیامد. فیلم به نسبت کارهای قبلی اش خیلی کندتر بود و با اینکه می توان تصویر بهتری از آن در قیاس با دو فیلم دیگرش به عنوان یک سه گانه به دست داد اما در مجموع از رفتن به سینما خیلی راضی نبودیم. به هر حال تا اینجای داستان بد نبود تا اینکه از سینما که بیرون آمدیم کیارش زنگ زد و گفت که از پدرش پول خواسته و آقا مجتبی گفته دست تو پول دارد و از تو بگیرد. در واقع همان قرضی که بابت رفتن به ایران و خرید بلیط ازش کردی حدود ۱۵۰۰ دلار و قرار بود تابستان که بر میگرده بهش بدی.

خب! اوضاع که خوب نبود اما الان خیلی درام شده. کلا هیچی نداریم و تازه حقوقی که می گیری باید بابت اجاره و بیمه و ماشین برود و من هم که باید پول ماهانه آمریکا را بدهم و در یک کلام الان که من اینجا و تو در تلاس نشسته ای روی هم ۱۰۰ دلار داریم و جالب اینکه نفری ۶ هزار تا به بانک بدهکاری کردیت داریم و نفری ۵۰ هزارتا به اوسپ. یعنی در یک کلام صد و خورده ای هم زیر صفریم. از اینکه حالا باید هر طور شده این پول را جور کنیم و به کیارش بدهیم خیلی جا نخوردیم. اما از اینکه نه تنها کمک خرج فرستادن ها به آمریکا و ایران داره کمرمان را می شکند و از اینکه خودمان هم همین چندرغاز را مدیریت درست نمی کنیم خیلی ناراحت شدیم. تو با گفتن اینکه نگران نباش سعی داشتی موضوع را تعقیب نکنم. اما گفتم بهتره بشینیم و ببینیم داستان مون چیست. بهت گفتم که اتفاقا عدم برنامه ریزی و مدیریت هزینه کار را خرابتر هم کرده. مثلا ۷ نفر را برای شنبه گفتیم که به خانه مان بیایند و حداقل ۳۰۰ دلار خرج خواهد بود. کسانی که یا رنگ خانه شان را تا کنون بعد از چند بار مهمان شدن ندیده ایم و یا وقتی پیششان می رویم تقریبا به کمترین خرج ممکن شب را برگزار می کنند- که اتفاقا کار درست و اساسی همین است- کسانی که هر ماه کاتج و هر سال مسافرت خارجی و ... به راه دارند و من و تو در ظاهر بیش از آنها در آمد داریم اما چون باید حواسمان به خانواده هامون باشه و کلی هم بدهی قبلی داریم هرگز نتوانسته ایم با کمی آرامش کارهای مالی را پیش ببریم.

داستان البته آنجایی خیلی بد شد که بهم گفتی که بابات گفته که به احتمال زیاد برای تابستان نمی توانند بیایند اینجا- بعد از دو سال که قرار بوده بیایند و من می دانم چقدر خودت دلت براشون تنگ شده و چقدر آنها با این همه فشار احتیاج به یک استراحت هر چند کوتاه دارند- گفتی که بهت گفته که امکان خرید بلیط را ندارند. خلاصه که از دیشب دارم هزارتا فکر می کنم که چطور می توانیم براشون بلیط تهیه کنیم. خدا بزرگ است و حتما راهی پیدا می کنیم. چک بمباردیر هست. با اینکه کلی بدهی بانکی داریم، تابستان من درس نمی دهم و در آمدمان کمتر می شود و البته خرج مامانم هم هست. اما حتما راهی هست.

به هر حال تمام این داستانها باعث ناراحتی و نگرانی مان شده. اما چه می توان کرد جز اینکه امیدوار باشیم و کار را جلو ببریم. امیدواریم که بتوان کاری بابت تابستان در دانشگاه پیدا کرد. به هر حال باید هر طور شده کمک خانواده هامون کنیم.
   

۱۳۹۲ اسفند ۲۴, شنبه

آی پد خیلی کوچک

دیشب بعد از اینکه تو آمدی دنبالم و رسیدیم خانه ی سمیه و جیمز تا حدود ساعت ۱۱ شب آنجا بودیم. جیمز پیتزا درست کرده بود و بعنوان پیتزای خانگی خیلی خوب بود. البته جز همین پیتزا و سالادی که در کنارش بود چیز دیگری- برخلاف زمانی که تو مهمان داری- وجود نداشت. خوشبختانه ویفری که در کنار شراب برایشان بردیم بعد از غذا کمکی کرد. نکته ام همانطور که به تو گفتم مسلما غذا و پذیرایی به خودی خود نیست و بیش از آن نحوه و آداب آن است که جدا از جیمز قاعدتا از سمیه با روابطی که همواره با تو داشته انتظار بیشتری می رفت. مثلا نبود نمک و فلفل یا دستمال سر میز و چیزهای بسیار کوچکی که آن گفته ی حکیمانه را دقیقتر می کند که گفت: رفتن به رستوارن همواره چیزی بیش از خوردن غذاست. با اینکه می دانم به نظر ممکن است داستان به همان رویه ی عمومی نق زدن بعد از هر مهمانی که متاسفانه خصوصا در فرهنگ ما خیلی رایج است تنزل پیدا کند اما نکته ام همانگونه که تو هم قبول داشتی چیز دیگری بود. جدا از این داستان در مجموع شب خوبی بود. بعد از غذا اصرار داشتند که حتما یک قسمت از آن سریال های به شدت بی روح و تا حدی احمقانه ی انگلیسی را ببینیم که برای خصوصا من جذابیتی نداشت چون کافی است کمی بطور جدی اخبار را دنبال کنی و ببینی آنچه که تو را به خنده و تعجب وا میدارد اتفاقا همان چیزی است که هر روز به شکلی بسیار جدی و بی واسطه بر سرت میاید و متوجه نمی شوی که اتفاقا داری خودت و روزگارت را می بینی هر چند که تاریخ ساخت سریال به سال ۱۹۸۱ باز می گردد. به هر حال شب بدی نبود. اما اتفاق اصلی پس از آن رخ داد.

وقتی برگشتیم خانه با اینکه از دانشگاه بهت زنگ زدم که بسته ای از پست آورده اند و به نگهبانی ساختمان تحویل داده اند و چون منتظر هیچ چیز دیگری نیستیم جز سشوار تو حتما تحویلش بگیر گفتی که یادت رفته و شب که برگردیم تحویل می گیریم. ساعت نزدیک ۱۲ شب بود که رسیدیم و بسته را تحویل گرفتیم. در آسانسور بهت گفتم که چقدر کوچکتر از آنچیزی است که تصور می کردم و هیچ نگفتی تا از در آپارتمان آمدیم داخل و بهم گفتی این کادویی است که تو برای تشکر از من بابت مقاله ی درسی و پیگیری کار OGS کرده ام. همان موقع گفتم که می دانی که قرارمان این بوده که دیگر تا مدتی چیزی برای هم نگیریم هر چند کوچک چون از نظر مالی اوضاع خیلی خرابه. گفتی به مامانت امروز گفته ای که اگر ببینم که برایم کادویی گرفته ای قبول نمی کنم و ... خلاصه قرار شد دلت را آزار ندهم و قبولش کنم- قراری که تو با مامانت گذاشته بودی از طرف من!

با اینکه می دانستم این روزها صحبت از کتاب خاصی نکرده ام و با اینکه ابعادش به کتاب می خورد اما سنگینی اش چنین نبود اما باور نمی کردم چیز دیگری باشد. و البته بود! یک مینی آی پد با تمام مشخصات و سرویس هایی که از ارزانترین حالت به گرانترین تبدیلش می کرد. پشتش هم برایم سفارش داده ای و چند سطری نوشته اند که بسیار زیبا است و روی کادو هم کارت تشکر بود. واقعا قصد نداشتم که قبولش کنم چون اساسا بر خلاف اصرار هربار آیدین به این نتیجه رسیده بودم که الان زمانش نیست و الان نه به چنین چیزی احتیاج دارم و نه می خواهم که خودم را با مصرف گرایی تا حدی بی مورد عذاب دهم. اما خواهشی که در صدا و نگاهت بود گونه ای جلوی رد و سرسختی ام را گرفت که نمی دانستم علیرغم اینکه واقعا چنین هدیه ای را در این زمان دوست نداشتم چه بکنم.

اول از همه مشکل شدید مالی که پیش رو داریم و در حال تحمل فشارهایش هستیم و بعد هم عدم کارآیی کامل چنین وسيله ای در حال حاضر- شاید و به احتمال زیاد حتما وقتی که کمی باهاش کار کنم مثل تلفنی که سه سال پیش گرفتم متوجه ی کارآیی و توانایی هایش خواهم شد چنان که آیدین آنقدر هر بار گفت که تو می گفتی باید یکی هم تو بگیری- خلاصه خیلی بهم فشار آورد که چیزی نگویم و مسلما با اینکه بسیار از اینکه چنین به فکر من هستی مثل هر روز و هر لحظه غرق در شادی شوم.

خلاصه که مینی آی پد وارد صحنه شد و با اینکه از دیشب تا الان که ساعت ۶ عصر هست هنوز جز باز کردن جعبه اش کاری باهاش نکردم و طول هم خواهد کشید که باهاش اخت شوم اما می دانم که چقدر دوست داشتی که من از دیدنش لذت ببرم و مسلما خواهم برد. البته تمام دیشب تا صبح در خواب خیلی ناخود آگاه دندان هایم را بهم فشار دادم و خواب های بی ربط دیدم. دوست داشتم این پول را هزینه ی زندگی خودمان و یا شب عید فرستادن به ایران و یا کار مهم و اساسی دیگری می کردیم. اما می دانم که چقدر برای تو مهم بود و هست که من را اینگونه خوشحال کنی- و واقعا هم کرده ای با کاری که کردی و نه با وسیله ای که گرفتی و خواهی کرد در ادامه با آشنایی که به آن پیدا می کنم. به هر حال مهمترین نکته ام این بود و هست- و به خودت چند بار گفتم- که در واقع نوشتن آن مقاله تنها تلاشی بود جهت کمک به زندگی مان و در اصل تشکر از زحمات بی دریغ و غیر قابل جبران تو. اگر تا پیش از این هم من برای تو کادویی گرفته بودم هرگز در چنین سطح و اندازه ای نبوده و دوباره احساس کردم و می کنم که چقدر بابت هر قدمی که برای تشکر از تو بر می دارم عقب می افتم و چه باید بکنم؟ به خودت هم گفتم و می گویم که من هرگز نمی توانم ذره ای از محبت ها و تلاش های تو را قدردانی کنم و آن وقت چنین چیزهایی حتی آن قدمهای کوچک را هم نا ممکن تر می کند.

تنها نکته ای که دارم این است. خوشبختم و خدا را شاکر. خوشبختم و سر افراز و به احتمال زیاد با اینکه همیشه به تو گفته ام و می گویم که *ترین* وجود ندارد اما به قوت می توان گفت که اگر خوشبخترین نباشم یکی از معدود خوشبخت های ویژه ی عالمم و نمی دانم چگونه شکر نعمت کنم. از خدا می خواهم به تو و من سلامت و طول عمر دهد که لااقل کمی بتوانم تکیه گاهت شوم.

همسرم سپاسگذارتم.

۱۳۹۲ اسفند ۲۳, جمعه

دریغ از کافه



روز در مجموع خسته کننده ای بود تا بدین جا. جز یکی دو نفر در هر کلاس هیچکس متن امروز را نخوانده بود و خصوصا کلاس اول که با وجود تمام تلاشی که کردم در کل ساکت و بی انگیزه بود. تو هم روز پر کاری را داشتی و البته هنوز همدیگر را ندیده ایم تا درباره اش بیشتر حرف بزنیم.

بعد از کلاس با اتوبوس ۱۹۶ بی به ایستگاه شپرد آمدم و بعد از کلی گشتن در این اطراف متوجه شدم که محله ی کره ای ها و ایرانی های عزیز از داشتن کافه و جایی برای نشستن و کمی کار کردن و یا گپ زدن جز فود کورت و بار خالی است. به هر حال در یکی از همین فوت کورتها نشستم و کمتر از یک صفحه ترجمه کردم و خستگی بر من غالب شد و حالا منتظرم که تو از راه برسی و مرا همراه خودت به خانه ی سمیه و جیمز ببری.