۱۳۹۲ اسفند ۱۷, شنبه

همذات پنداری با نبراسکا


شنبه صبح زود هست. یک ساعتی هست که بیدار شده ام و کنی نرمش برای کمرم کردم و تو که خواب و بیداری هم هنوز از تخت بلند نشده ای. یکی از مزایا یا معایب کار تو همین بیدار شدن ساعت ۷ صبح در روزهای ویکند است چون شب قبلش به هر حال زود خوابت برده است. هوا ابری است و برخلاف دو روز گذشته که آفتابی و آسمان خوش رنگ بود امروز از آن دست خاکستری هایی است که خیلی دلچسب و خاطره انگیز نیست.

هم دیشب و هم پنج شنبه شب فیلم دیدیم که خصوصا از فیلم نبراسکا خوشمان آمد و با توجه به وضعیت تا حدی مشابه خودمان با خانواده هایمان خیلی باهاش ارتباط برقرار کردیم. هنوز نه درس و نه آلمانی و نه ورزش و نه خواندن قوانین مهاجرت کانادا را شروع کرده ام و اوضاعم از روز قبل روز به روز بدتر میشود. موهای سفید بیشتر اما عقل و درایت کمتر!

دیروز در راه برگشت از کلاسهایم- که هفته به هفته تعداد دانشجویانی که درس می خوانند کمتر میشود و می گویند در سال اول و کلاسهای ۹ واحدی طبیعی است- دیدم که از رابل برایم ایمیلی آمده و مطلبم را با تعریف و تمجید چاپ کرده اند. انتقاد از دولت هارپر قبل از اینکه شهروندش شوی از جمله جملاتی بود که یکی دوتا از دوستان و اطرفیان گفتند اما به هر حال فکر می کنم که باید جدا از این دست معیارها به اعتراض و نقد دست زد. همیشه از اینکه در جمع خودمانی و دوستان از پایین و بالای یک مملکت و فرهنگ و مردمش بد بگویی و در فضا و عرصه ی عمومی خاموش باشی بدم آمده. اگر قرار است حرفی بزنی آنجایی بزن که پای هزینه هایش حداقل تا جایی که می توانی بشینی. اگر نه که در همان جمع خودمانی هم سکوت کن.

امشب خانه ی مارک با جمعی از دوستان کلاس آلمانی دعوتیم. اوکسانا همراه با رجیز و سوزان هم که جداگانه خواهند آمد و دور هم خواهیم بود در روز زن.

این چند روز با مامانم که حرف زدم با اینکه از شدت و حجم کارها خسته شده اما خیلی از وضعیتش راضی است. هنوز تلویزیون و رادیو و .. نداره اما میگه فعلا هم نمی خواد و شبها کتاب می خواند. قراره امروز با نیلوفر به آیکیا برود و یکی دو چیز دیگه که لازم داره بگیره. گفتم چرا آن روز که با بابک رفتید نگرفتید که گفت از بس که بابک خسته بود و من هم راحت نبودم بیش از این وقتشان را بگیرم. مادر هم که هر روز بهش زنگ زده ام بد نیست اما خیلی هم سر حال نیست که به هر حال بخشی از موضوع بابت سن و سال است. اما رفتن مامانم با تمام درد سرهایی که برای هم داشتند او را حسابی تنها کرده چون خاله ام که کلا خیلی وقت و حوصله ی هر روز سر زدن را ندارد. مامانم گفت چند صد دلاری برای امیرحسین فرستاده چون بهش گفته من پول کابل و اینترنت و ... را ندارم و نمیدهم. این در حالی است که قبل از رفتنش به آنجا پولش را گرفته بود و چون سرویس ها را قطع نکرده هنوز به نامش هست و خلاصه اگر پولش را ندهد برای او و به اسم او تمام خواهد شد. یک باجگیری تمام عیار.

تو هم بعد از چند روز بلاخره دیروز با مامان و بابات حرف زده بودی که خیلی حالی نداشتند. بابات روز قبل از شدت خونریزی از دماغ که قطع نمی شده حسابی مامانت را نگران کرده بوده و خودش هم خیلی حال و اعصاب از دست کارها و اوضاع مالی و ... نداشته. حالا امروز باید دوباره دو تایی باهاشون حرف بزنیم و کمی دلشان را به آینده گرم کنیم و تشویقشان کنیم برای آمدن و یک سری به ما زدن. خیلی دوست دارم که تابستان بیایند و یک مسافرت خوب همین دور و برها ببریمشان. خصوصا دیشب که تو گفتی که متوجه شده ای که چه تخفیف های خوبی از بعضی از هتلها بابت کار در تلاس داری.

۱۳۹۲ اسفند ۱۵, پنجشنبه

ترجمه


از شدت کار در این چند روز گذشته دیشب که رسیدی خانه شام نخورده روی مبل چنان خوابت برد که انگار نه انگار که کمتر از یک ساعت هست که به خانه آمده ای و ساعت هنوز ۹ شب نشده. اما سردرد و چشم دردی که داشتی باعث شد که حال من هم حسابی گرفته شود و خلاصه بعد از شستن ظرفها بیدارت کردم که برویم و با هم بخوابیم. صبح که رساندمت سر کار ساعت نزدیک ۹ بود و چون سندی رفته با خیال راحت و بدون عجله راهی شرکت شدیم. بعد از اینکه تو را رساندم رفتم دانفورد تا کمی مجلات و یک مقاله ای که تازگی درباره ی هایدگر و آدورنو چاپ شده را بخوانم. به مجلات که دست نزدم اما مقاله را که خواندم فکر کردم شاید بد نباشه که به فارسی ترجمه اش کنم. شروعش کردم تنها برای دستگرمی بعد از یکی دو کاری که قبلا در این زمینه کرده بودم اما خیلی سختتر از آنچه که فکر می کردم جلو رفت. به هر حال تصمیم دارم این کار را در کنار ادامه دهم و خصوصا با فضای فارسی در حوزه ی اندیشه بیشتر از قبل به مراوده و گفتگو بپردازم.

از آنجایی که خیلی خسته بودی و سردرد هم داشتی قرار شد ساعت ۳ بیام دنبالت و این شد که تا بعد از ظهر در کرما ماندم و بعد از اینکه آمدم دنبالت رفتیم از لابلاز کمی خرید کردیم و قرار شد شام مناسبی درست کنیم و شب هم فیلم نبراسکا که از جمله فیلمهای مطرح امسال بود را ببینیم. آمدنت خانه در چنین ساعتی در طول هفته امری تقریبا تجربه نشده بود و از این نظر خیلی بهم مزه داد.

ساعت نزدیک ۷ هست و بعد از یک تلفن به آمریکا و احوالپرسی از مامانم به کارهای خودمان خواهیم رسید و امشب برخلاف این چند شب گذشته کمی با هم وقت خواهم گذارند. مامانم هم بد نیست و خدا را شکر از موقعیتش راضی به نظر میرسه. با مادر هم حرف زدم که خیلی دلم برایش تنگ شده و خصوصا بعد از اینکه گفت که بدان که همیشه حتی از آن دنیا همواره برایت دعا می کنم دلم گرفت از اینکه نتوانستم بیش از دو سال است که به دیدنش بروم. درسته که از نظر مالی امکانش را نداشتیم اما من هم باید برنامه ریزی و پس انداز درستی می کردم تا این اتفاق بیفته. بهم گفت که امیرحسین هم دایم به مامانم زنگ میزنه که برایم پول بفرست. باورم نمیشه که در این حد داستان غم انگیز باشه.

فردا کلاس هایم را دارم و تو هم که میروی سرکار. برای ویکند هم جز شنبه شب که خانه ی مارک دعوتیم برنامه ی خاصی نگذاشته ایم و قرار است با هم و در دل هم بگذرانیم.
 

۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه

تحویل فایل OGS


دیشب حدود ساعت ۸ و نیم بود که آمدی خانه و امشب هم احتمالا همین حدود خواهی آمد. خیلی کار و مسئولیتت زیاد شده و جالب اینکه داری کارهایی را انجام میدهی که اساسا وظیفه ی تو نیست و کارهای مثلا کیمبرلی است که برای ده روز رفته تعطیلات و همه چیز را نصفه و نیمه گذاشته و رفته. به هر حال حسابی به زحمت افتاده ای و خیلی از این بابت ناراحت شرایط و اوضاعی که در آن گرفتاری هستم. البته روحیه ات خدا را شکر خوبه و خصوصا اینکه از فردا سندی هم دو هفته ای به مسافرت میرود و تو کمی با حجم کاری کمتر روبه رو هستی خبر خوشی است.

امروز به دانشگاه رفتم برای کار OGS تو که دیشب در آخرین ساعت تری ایمیلی بهت زد و یکی دو نکته برای بهتر شدن پروپوزالت گفت و یکبار دیگه پرینت گرفتی و صبح پاکت مدارک را بعد از اینکه تو رفتی سر کار من بردم دانشگاه. کمی با جودیت گپ زدم و بهش گفتم که اگر امکان داشته باشد برای GA تو در تابستان همان مرکز گروه ادبیات انگلیسی را کنار بگذارد که گفت نمی تواند قول دهد اما اگر شد خبرمون می کنه. اگر این اتفاق بیفته شاید من بتوانم به اسم اینکه تو کمی گرفتاری کار را جلو ببرم و از کاهش شدید در آمدمون در تابستان تا حدی جلو گیری کنم خصوصا اینکه به احتمال زیاد مامان و بابات هم قراره که بیایند و نمی خواهم دستمان خالی باشد.

بعد از اینکه مدارک را به جودیت دادم آیدین را دیدم که آمده بود برای همین کار و یک ساعتی حرف زدیم درباره ی لویناس و مسایل دانشگاه و ... وقتی راهی کتابخانه و بعد اتوبوس ها شدم دوباره بهم زنگ زد که اگر هنوز در اطراف هستم و می توانم یک نگاهی به پروپوزالش بندازم. دوباره برگشتم و چند نکته ای بهش پیشنهاد دادم که همگی را قبول کرد و قرار شد بازبینی کند. هم یکی دو نکته ی فرمال و هم یکی دو نکته محتوایی. تا برگشتم و در راه با رسول حرف زدم و کمی هم در خانه ادامه یافت ساعت ۳ بود که نهار خوردم و از آن به بعد هم هیچ تا الان که ۶ و نیم هست.

شب احتمالا بعد از اینکه برگشتی شام سبکی بخوریم و کمی شراب بنوشیم به سلامتی و امید برای OGS تو که اساسا تنها سعی کردیم تا تلاشی برای امسال کنیم و در واقع تجربه ای. باید با آمریکا حرف بزنم و خصوصا با مادر. با مامانم دیروز که حرف زدم خوشحال و راضی دنبال کارهایش بود. گفت خودش به بانک میرود و سوال وسترن یونیون را می پرسد. گفت که بابک برایش تخت و مبل گرفته و از آپارتمان و شهرش که خیلی دوستش دارد راضی و هیجان زده است. این مدت و احتمالا شاید برای همیشه باید سعی کنم که حداقل یک روز درمیان و البته اگر شد هر روز یک زنگی بهش بزنم چون تنهاست و دلخوشی اش ما.

از فردا به امید خدا می خواهم ورزش و رعایت غذایی و آلمانی را شروع کنم و از دوشنبه درس شدید. تو هم که باید به هر حال در کنار کار شدیدی که می کنی برای MRP و بعد هم امتحان جامع متونی را که انتخاب کرده ای بخوانی و به سلامتی در طی تابستان خودت را اماده کنی.

۱۳۹۲ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

نوشته می شود و تاثیر نمی کند


قرار بود امروز به دانشگاه بروم تا مدارک اسکالرشیپ تو را تحویل جودیت بدهم و فایل OGS را به سلامتی تسلیم کنم. اما از آنجایی که تری هنوز نه جواب بازخوانی پروپوزالت را که بعد از ده بار ایمیل و تکست قرار شد دیروز عصر بهت بده داده و نه خبری از نامه ی خودش به عنوان سوپر وایزرت به جودیت هست. نمی دانم چه حکمتی است که تجربه ی تو با سوپروایزرهایت اینقدر بد میشه. اون از کاترین- نسرین به تلفظ ممد ممدوحی- و این هم از این که واقعا اسمش برازنده ی رفتار آکادمیکش هست. خلاصه که نرسید و من هم امروز دانشگاه نرفتم و کارها به فردا افتاد و این یعنی یک روز دیگر از درس خواندن عقب افتادن که البته بهانه ای است بابت کمک کاری و تنبلی که دوباره داره سر برمیاره.

صبح تو را به شرکت رساندم در هوایی که این روزها به منفی بیست و چند درجه میرسه و خودم رفتم کرمای دانفورد اما از آنجایی که کمی سرماخورده ام ظهر راهی خانه شدم و تا کمی استراحت کنم بلکه خستگی و سردردم بهتر شود که شده.

داره برف میاد و تو سر کارهست و ساعت نزدیک ۶ و احتمالا مثل دیروز که نزدیک ۷ و نیم آمدی امروز و فردا هم چنین خواهد بود چون سندی داره برای دو هفته میره تعطیلات و کلی کار عقب افتاده داره که باید با هم دیگه اوضاع را به سامان کنید.

دیروز هم تو به شدت کار کردی و من بطالت. بعد از کرما به خانه آمدم و فیلم دیدم و پرسه در اینترنت و حتی یک مطلب هم از مجلاتی که از یکشنبه دستم رسیده نخواندم. شاید تنها کار مفیدم این بود که رفتم دپارتمان سابق تو در دانشگاه تورنتو و نامه ی بلت را که برای اسکالرشیپ تو نوشته گرفتم و برگشتم خانه. عصر با امیرحسین کمی تکست رد و بدل کردم و شب هم به مامانم زنگ زدم که با بابک و مهدیس در آیکیای سانفرانسیسکو بودند و مشغول دیدن وسایل لازم. به بابک گفتم که مامان را به یک وسترن یونیون ببرد و شهرش را هم بهم بگوید تا زنگ بزنیم و فرم را تصحیح کنیم که هنوز بعد از بیست و چهار ساعت خبری نشده و من بعد از چهار روز پول فرستادن و منتظر مامانم بودن که برود و تحویل بگیرد و یک روز منتظر بابک بودن بابت یک کار ساده یعنی اسم شهری که می خواهند پول را از این به بعد ازش دریافت کنند هنوز منتظرم. واقعا که حال آدم از این همه بی خیالی و بی مسئولیتی و بی فکری بهم می خورد.

بعد از این نوشته باید کمی خودم را مشغول خواندن کنم که حسابی این چند روزه مفت از دستم رفته. شب هم که تو بعد از دو روز سخت و فردای سختتر و پر فشارتر باید فرم OGS را تکمیل کنی تا من فردا به دانشگاه ببرم.

اما از نوشته ام بگویم که روزنامه ها اینجا به احترام جواب ایمیلم را دادند که فعلا جا برای کار کردنش ندارند. بخشی از دلیل را البته می توان درک کرد که اوضاع از هفته ی پیش که من این یادداشت کوتاه را نوشتم و یک هفته دست تو و جنیفر ماند تا پروفرید شود تغییر کرده. روسیه بخشی از خاک اوکراین را اشغال کرده و کریمه فعلا در محاصره ی روسهاست و تنش و جنگ لفظی و زبان تهدید بین غرب و شرق بالا گرفته و مسلما نگاهها به این بزرگترین بحران سال است. اما بخش دیگر داستان عدم تحمل و بردباری از انتقاد بنیادین است که ویژگی هر فرهنگ و ملتی است. کمی بیشتر و کمی کمتر همواره و همه جا تصلب و تعصب که الزاما به خشونت خواهد کشید پاسخی است به در برابر واقعیت عریان و نقد ریشه ای. این خشونت از رد و حذف زبانی آغاز می شود و به گولاک ها و آشویتس ها و اوین ها می کشد. به هر حال در این بین ساعتی پیش از ربل خبر گرفتم که با اشتیاق دوست دارند تا این متن را منتشر کنند. احتمالا یکی دو سایت دیگر هم چنین خواهند کرد و این همان مرز کوچک میان اینجا و آنجاست. آنجا هرگز و اگر هم شد سر از ناکجا آباد در خواهی آورد. متنی که نوشته می شود و در آن شرایط کمی خوانده خواهد شد و کمتر هم تاثیر خواهد داشت. در اینطرف اما در سایتها چاپ می شود کمی خوانده خواهد شد و هیچ تاثیری نخواهد داشت. این است داستان غم انگیز نقد در عصر ابتر ما.
 

۱۳۹۲ اسفند ۱۲, دوشنبه

دیدنشان در ظلمت


بدون اینکه واقعا خیلی دنبال بهانه باشم امروز دوشنبه صبح را بی آنکه چنین قصدی کرده بودم بدون شروع کارهای اصلی و برنامه هایم آغاز کردم و نه از درس خبری خواهد بود و نه از زبان و نه چیزهای اساسی دیگر که قرار بود باشد. صبح است و در کرمای دانفورد هستم. تو را به شرکت رساندم و بعد با ماشین آمدم اینجا. از اینجا به دانشگاه تورنتو خواهم رفت تا هم از کتابخانه کتابی بگیرم و هم نامه ی OGS تو را از دفتر پرفسور بلت. فردا هم که به یورک خواهم رفت برای به سلامتی تحویل مدارک OGS تو که امیدوارم و امیدواریم که بتوانی این اسکالرشیپ را بگیری هم برای رزومه ات و هم بابت کمک مالی به شرایط خودمان و اطرافیان.

اما اینکه چرا بی حوصله و مستهلک شده ام بیش از هر چیز به دیروز بر می گردد که روز خسته کننده و ناراحت کننده ای داشتم. بعد از اینکه صبح به اینسومنیا رفتیم و با بچه ها- آیدین و سحر و هستی و دوستش که همراهمان کاتج هم آمده بود مریم- دو ساعتی را گپ زدیم- من و آیدین درباره ی لویناس و دیالکتیک و ... که فعلا آیدین به طرف لویناس چرخیده بابت خواندن Otherwise than Being و شما خانمها هم با هم حرف میزدید- تو دنبال سمیه رفتی تا با هم به کاستکو بروید و من هم به ایندیگو رفتم تا کتابی که سفارش داده بودم را بگیرم و به مجلاتی را که مامانت به واسطه ی آیدین فرستاده بود نگاهی بیندازم به خانه برگشتم و اول چهار کارتون کتابی که دم در برای مدتی داشتیم را به آرامی بلند کردم و خلاصه با اینکه خیلی ترس و لرز بابت کمرم داشتم اما خدا را شکر به خوبی کار را پیش بردم و در انبار جایشان دادم. بعد هم علیرغم اینکه به تو قول داده بودم جارو نکنم وقتی دیدم که کمرم داره همراهی می کنه جارو هم کردم و گفتم حالا وقتش هست که به ایران زنگ بزنم و با مامان و بابات حرف بزنم و ازشان تشکر کنم. نزدیک به دو ساعتی پای تلفن با آنها گذراندم و بعد هم به مامانم که در مسیر و سوار بر قطار بود زنگ زدم و یک ساعتی هم با او حرف زدم و برایم گفت که نتوانسته که رختخواب و ظرفهایش را همراه خودش ببرد بابت اشتباهی که مسئول ایستگاه قطار کرده و حالا که سوار قطار شده متوجه شده که می توانسته آن چند کارتون را همراهش ببرد. گویا طرف بهش گفته بوده که جایی در راه باید قطارش را عوض کند و خلاصه با این جعبه ها کارش خیلی سخت خواهد شد و بهتر است از بردنشان صرف نظر کند. امیرحسین کارتون ها را به خانه برگردانده و حالا که وسط راه از مسئول قطار راجع به این عوض کردن قطار پرسیده طرف گفته که چنین چیزی نیست و قطار مستقیم به شهرش خواهد رفت. خلاصه که حالا جدا از تلویزیون و فرش و همان چند تکه اساس قابل توجه ای که داشت و نتوانست ببرد رختخواب و ظرف هم نداره.

تنها همین ده سال گذشته نمونه ی کاملی است از اینکه چرا هرگز صاحب زندگی نشده. از ایران به راکلین هر چه که داشت را به ارزانترین شکل ممکن تازه با پیگیری من به پول تبدیل کرد و همراه داریوش و امیرحسین به راکلین رفتند. بعد از چند سال زندگی و بلاخره خرید و ساخت زندگی راهی لس آنجلس شد با دست خالی و خانه را گذاشت و آمد. حتی نکرد چهارتا گردنبند و عطر و ... را بیاورد. همه چیز دوباره از صفر با کمک مالی دیگران. حالا دوباره همه چیز را گذاشته اینبار بجای داریوش برای امیرحسین و با دست خالی راهی این شهر جدید شده و دوباره با کمک مالی اطرافیان که در واقع کسی هم کمکی نمی کند جز من و تو قراره چهارتا چیز به مرور بگیرد و... با همه ی این اوصاف از این جابجایی خوشحالیم و امیدوار به آینده. بهش روحیه دادم و اون هم از دست تنهایی و خوشحالی و ... گفت. قرار شد وقتی که رسید بهم خبر بده که نداد! شب که با مادر حرف زدم بهم گفت که رسیده و خاله فرح و نیلوفر رفته اند دنبالش و ...

اما جدا از این چند ساعت تلفن و در غیاب تو که هنوز نرسیده بودی و یکی دوبار کوتاه با هم حرف زدیم و گفتی که سوپر ایرانی که قصد داشتی ازش گوشت بگیری کلا بسته شده و داری بر می گردی خانه. با فرشید هم نیم ساعتی حرف زدم اما تلفن اعصاب خورد کن دیروز هیچکدام از اینها نبود- ضمن اینکه تو می دانی که اساسا من اهل تلفن حرف زدن نیستم و دیروز با ده نفر و ده جا ساعتهای حرف زده بودم- تلفنی بود که به امیرحسین کردم تا علاوه بر اینکه حالش را بپرسم و جای مامان را خالی نباشه بهش بگم کار کشید به گله کردنش که البته مامان بهم گفته بود که امیر بهش گفته فلانی یک زنگ بهم نزده که ببینه برنامه ی من چیه. با تعجب بهش گفتم دوبار دقیقا با همین موضوع بهش تکست زدم که با هم حرف بزنیم و جوابی نداد. اما تا خودش این حرف مفت را زد دیگر تحملم تمام شد و بی آنکه البته چیز خاصی بگویم دو ساعتی نصیحتش کردم که بزرگ شود. گفتم کمی از سرنوشت مادر و پدرت یاد بگیر که هرگز هیچ کس را برای خودشان نگه نداشتند و البته همیشه هم علاوه بر طلب کاری از همه برای کسی هرگز قدمی بر نداشتند و البته که بارشان هم بر دوش دیگران بوده است. هیچ دوستی ندارند و هیچگاه اهل پذیرش مسئولیت و خطای خود نبوده اند و این شده که امروزشان این است که می بینی. و صد البته با هزاران تاسف باید بگویم که عمیقا بابت خود امیرحسین نگرانتر و ناراحت تر هستم چون ده مرتبه بدتر و خودخواه تر از مادر و پدرش و صد مرتبه طلبکارتر از همه است. بهش گفتم دو ماه است که کمر درد دارم، مادر بزرگم فوت کرده ده بار برایت پیغام گذاشته ام و ... و یکبار تماسی با من نگرفته ای. هر ماه اجاره ی خانه ات را سر وقت میدهم و همیشه دارم حالت را می پرسم و برایت عکس های کودکی خودت را می فرستم و... یکبار جز I'm good, u؟ جوابی به تکستهای من نمیدهی و تازه گله به اشتباه و طلب هم می کنی؟ البته از اون انتظاری ندارم این مادرم و پدرش بوده اند که اینگونه بارش آورده اند و خودشان هم همین بوده اند. کمی بی تعارف باهاش حرف زدم و بهش گفتم تو حال دیگران را پرسیده ای. تو برای آنها کاری کرده ای. تو قدمی، کلامی،‌ محبتی به خانواده ات از مادربزرگ تا خاله و مادر و برادرانت برداشته ای و گفته ای و کرده ای که همیشه حرفت این است که من از کسی انتظاری ندارم- که البته و صد البته جز این است که همین بس که اجاره ی خانه ات را دیگری می دهد و وسیله ی کار و خرج کامپیوتر و ... را سایرین و همیشه هم طلبکاری و بی ادب نسبت- به همه چیزهایی که باید بهش می گفتم و نگفتم چون فکر کردم حالا زمانش نیست. اما بهش گفتم که اگر قرار باشد که از دیگران گله کنی پس ظرفیت شنیدن گله ی دیگران را هم داشته باش! و مطمئن باش که تا جایی که من می دانم سایرین همواره برای تو کرده اند و چشم پوش به خطاهایت بوده اند و گذشته اند در حالی که تو تنها و تنها خودت و خواسته هایت را دیده ای. حالا شاید فرصت دیگری شود و روزی نه چندان دور بهش بگویم که نه از بابت رابطه ات با من که با خانواده ات باید و بهتر است که دست از این یک جانبه گرایی و خودخواهی صرف و تنها خودم و گور پدر بقیه و... و اینکه بقیه نسبت به من وظیفه دارند و همین بر داری و ...

خلاصه که همین مزخرفات و ... شب و اعصابم را طوری بهم ریخت که تو که خسته از خرید برگشته بودی و من هم تمام روز بعد از کمی کار خانه پای تلفن و ... تو روی مبل خوابت برده بود و من هم تمایل و رغبتی به هیچ کاری نداشتم. نه مراسم اسکار که ده بار مامانم تاکید کرد که ببین را دیدیم و نه هیچ کار دیگر. تا صبح هم با سردرد و اعصاب متشنج خوابیدم.

چقدر بلاهت، کوته بینی و حماقت آزار دهنده است. من هم درجات قابل توجه ای از این صفات را دارم اما آنچه که آزارم می دهد این است که خانواده ام با اینکه آدمهای خوش قلبی هستند اما خیلی خیلی از نظر فکری و افق نگاه کوته بین و خام اندیش اند. خیلی اذیت کننده است اینکه ببینی خانواده ات چقدر دور از تو و تو دور از آنها به افقهای متضاد می نگرید و شاید هم اساسا به چیزی نمی نگرید. چقدر دیدن انسان در نور لذت بخش و دیدنش در ظلمت سخت است کار من شاید نیست، شاید باید شاعرانه تر زیست تا بتوان تحمل کرد.

۱۳۹۲ اسفند ۱۱, یکشنبه

مسی هال


صبح سحر یکشنبه ای است کاملا برفی و با کلی برف روی زمین که از دیشب شروع به بارش کرده بود. تو هنوز خوابی و البته تا رفتن به اینسمومنیا و قبلش به دیویدز تی برای خرید کادوی تولد آیدین هنوز دو ساعتی وقت داریم. ضمن اینکه دیشب هم دیر خوابیدیم و ساعت از یک بامداد گذشته بود که رفتیم توی رختخواب. از کنسرت بی نظیر و خیلی لذت بخش مت اندرسون که بیرون آمدیم متوجه شدیم از شدت برف روی زمین نمی شود راحت قدم برداشت.جالب بود چون ساعت ۸ شب که رفتیم به مسی هال جز سرما نشان دیگری از زمستان نداشتیم و وقتی ساعت ۱۱ شب آمدیم بیرون برف تا مچ پا روی زمین بود و داشت به شدت هم میبارید. شب خیلی خوبی بود و شاید بهتره بگویم روز و شروع ماه خیلی عالی. البته من درسی در کتابخانه آنگونه که باید و شاید نخواندم چون سه ساعت بیشتر نشستم و بعد از اینکه از کرما تو مرا به کلی رساندی خیلی کارم آنجا جلو نرفت.

زودتر برگشتم خانه و چه خوب هم شد چون تو پروپوزالت را تمام کرده بودی و منتظر بودی تا من بیام و نگاهی بهش بندازم. به نظرم ایده ی کلی احتمال گرفتن اسکالرشیپ را دارد اما آنگونه که تو نوشته بودی هیچگونه ضرب و درخشندگی بهش نداده بود. به همین دلیل موضوع تقریبا یکسان ماند- چیزی که ظرف این یکی دو هفته راجع بهش با هم خیلی حرف زده بودیم و به این نتیجه رسیدیم- اما فرم کار کلا عوض شد. تقریبا یکبار دیگر بطور کلی باز نویسی شد و خیلی بهتر. این پروپوزال حتی نه اگر امسال اما سال آتی ظرفیت گرفتن اسکالرشیپ را دارد هر چند که همه چیز دست خود کاندیدا نیست.

خلاصه آمدم خانه و با هم روی پروپزالت کار کردیم و نهار خیلی دیر وقت مان را خوردیم و به همراهش ویدیویی که تو نشان کرده بودی از زندگی و عکسهای دو ساله ی یک خانواده ی کانادایی در ایران- به همین اسم- که از روی عکسهایی که دویچه وله گذاشته بود پیدا کردیم دیدیم و با ایران ۴۰ سال پیش و زندگی مردم و حرفهای راوی پاستای لذیذی که درست کرده بودی را همراه کردیم و بعدش زدیم به راه برای کنسرت.

همانطور که گفتم خیلی خوب بود. قبل از مت یک خواننده ی جوان دیگری روی صحنه آمد به اسم دیوید میلز و نیم ساعتی با اجرا و حرفهای خنده دارش- که تقریبا من نصفی از گفته هایش را نمی فهمیدم- مردم حال کردند و بعد هم که مت آمد و آن صدای پر طنین و با ابهت. سالن که بخصوص خیلی به دل تو نشسته بود یکی از قدیمیترین سالن های تورنتو است و خیلی جالب بود. البته صندلی های طبقه ی سوم که ما بودیم چوبی و تنگ بود و همین باعث شده بود که من چند باری برای فرار از کمر درد بلند شوم و راه بروم اما در مجموع به قول تو از اینکه جز کانادایی سفید در سالن کسی را نمی دیدی حس خاصی داشتی که گویی آمده ای در بطن آن رویداد هنری و جریان فرهنگی که هنوز برای خودشان خیلی دست نخورده مانده. اجرای یک نفره و تک نوازی گیتار مت اندرسون و آهنگ های زیبایی که خواند همه و همه شب خیلی خوبی را برایمان ساخت.

امروز و تا دو ساعت دیگه به سلامتی مامانم راهی شهر و زندگی جدیدش میشه. خیلی خسته اما هیجان زده است و حق هم داره. دیروز که باهاش حرف میزدم گفت که پول ما را دریافت کرده و خاله آذر هم هزار دلار دم راهی بهش داده و کادوی خانه ی جدید که خب پول خوبی است. ما هم که هزارتای دیگر برایش فرستادیم و وقتی بهش گفتم قبول نمی کرد اما به هر حال ظرف چند روز آینده حتما به وسترن یونیون خواهد رفت و گرفت چون کلی خرج و خرید برای زندگی اش به سلامتی داره. به احتمال زیاد هم باید تلوزیون جدید بگیره چون این یکی را که نتوانست پست کنه و امیرحسین هم کمکش نکرد تا بتواند چیزهایش را ببرد. جالب اینکه تمام وسایل خانه ماند برای مفت خور اعظم که عربده هم میکشه و طلبکار هم هست. وقتی پرسیدم که ماشینی که داشتی چه شد و کجاست- چون امیرحسین از راکلین آورده بودش آنجا- گفت نمی دانم و بهم نگفت که چه کارش کرد فقط وقتی دیدم نیست و پرسیدم گفت که بانک طلب داشت و بردش. به هر حال به قول مادر داره میره که راحت بشه و می دانیم و به خودش هم دیروز گفتم که هر چند که یکی دو ماه اول شاید سخت باشد تا جا بیفته اما مطمنم که صلاح و خیر و آینده ی بهترش در این مسیر و این زندگی تازه هست. خدا را هزاران مرتبه شکر می کنم و خوشحالم که به سلامتی آنجایی رفت و آن چیزی شد که منتظرش بود.

امروز هم بعد از قرار صبحانه با بچه ها تو میروی دنبال سمیه تا با هم به کاستکو بروید و او را هم با آنجا آشنا کنی. از محله ی ایرانی ها خرید داری و بعد از اینکه سمیه را برسانی به سلامتی بر می گردی خانه. من هم بدون اینکه بخواهم به کمرم فشار بیاورم اما قصد دارم تا خانه را جارو کنم و ببینم که کمرم که خدا را شکر خیلی بهتر شده چه واکنشی داره. کمی به کارهای خانه میرسم و سر راه برگشت کتابی که به ایندیگو سفارش داده بودم تا از شعبه ی دیگرش بیاورد و آمده را خواهم گرفت تا ببینم آخرین کار ژیژک به اسم رخداد چگونه چیزی است. شاید اگر توانستم یکی دو کارتون کتاب هم به انبار ببرم اما نمی خواهم کمرم را طوری اذیت کنم که دوباره یک هفته درد از فردا شروع شود.

شب هم که مراسم اسکار هست و خلاصه این ویکند را به سلامتی به اتمام می رسانیم تا هفته ی بعد که مهمترین کارمان تحویل پرونده ی اسکالرشیپ توست و درس من و کار تو و شروع مرحله ی جدیدی از برنامه هامون که ورزش و مطالعه ی غیر درسی برای تو رمان و برای من مجلات تازه رسیده و آلمانی را به همراه خواهد داشت به امید خدا.
   

۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

یک شروع خوب


با اینکه هوا ابری و سرد هست اما صبح عالی و زیبایی را با هم شروع کردیم. الان هم ساعت ۱۱ هست و در کرمای دانفورد هستیم. کمتر از یک ساعت اینجا می مانیم و بعد من به کلی و تو هم خانه میروی تا به سلامتی پروپزالت را بنویسی. عصر با هم ورزش می کنیم و شب هم که کنسرت مت اندرسون را خواهیم رفت. فردا با آیدین و سحر و پویان و هستی امینسومنیا می رویم و به پیشنهاد تو برای تولد آیدین از *دیویدز تی* یک ترموست چای کادو خواهیم گرفت.

الان با بابات حرف زدیم که به سلامتی حالش خوب بود و رفته بود شرکت. فردا هم با مامانت حرف میزنیم بعد از اینکه مجلات را بعد از ده روز از آیدین بگیرم. فردا صبح زود هم به سلامتی مامانم راهی شهر و خانه ی جدیدش میشود و امیدوارم ماه به همین زیبایی و پر انرژی و مفید جلو برود.

تو داری روزنامه می خوانی و من نمی خواهم خیلی وقت پای اینترنت بگذارم. با هم به سلامتی قراره زیباترین روزها را رقم یزنیم علیرغم تمام مشکلات و بالا و پایین ها.

دیشب تو که خوابت برد اما من تا انتهای فیلم به شدت متوسط آبی گرمترین رنگ را دیدم و چیز خیلی خاصی برای گفتنش ندارم. متوجه ی جسارت و تا حدی ایده ی فیلم هستم اما نمی توانم جز یک تصمیم غیر هنری دلیل دیگری بابت نخل طلایش پیدا کنم. واقعا که گذشته حیف شد.

خب! بلند شویم و برویم. تو پای پروپوزال و من هم دیالکتیک به سلامتی!