۱۳۹۲ بهمن ۱۶, چهارشنبه

آهسته و پیوسته


چهارشنبه شب تلویزیون داره فیلم مرشد را با بازی بی نظیر فلیپ سیمور هافمن نشان میده که دو روز پیش از دست رفت. تو روی مبل دراز کشیده ای و من هم قبل از اینکه بریم بخوابیم کمی اینترنت گردی کردم و پست اینجا را خواهم گذاشت و همین.

این دو روز گذشته کلی برف آمده اما در برابر آنچه که ایران و خصوصا شمال باریده هیچه! نزدیک دو متر آنجا برف آمده و حتی گفته میشه که چند نفر هم از دست رفته اند.

این دو روز گذشته تو که تا حدود ساعت ۷ و نیم سر کار بودی و من هم کمی بعد از تو از کتابخانه به خانه برگشتم. با اینکه این چند روزه کاملا دارم متمرکز کار می کنم و با اینکه شبها اصلا خوب نمی خوابم و با اینکه امید داشتم تا فردا کار تمام بشه اما نه! خیلی کند جلو میره هر چند نسبتا حاصل کار بد نشده. البته مطمئنم که تری خودش خیلی بیشتر از تو از این مقاله یاد خواهد گرفت مردک بی سواد!

دیشب قبل از خواب با مادر حرف زدیم که بعد از مدتها دوباره کلی نق و غر از مامانم و دوباره موقع خواب حسابی اعصابم را له کرد.همین شد که امشب که تلفن از آمریکا بود حال برداشتن و جواب دادن را نداشتم.

فردا احتمالا تو سر کار نخواهی رفت و کمی استراحت می کنی و به خودت و کارهای عقب افتاده ات میرسی و از آنجایی که بهت اصرار کردم که بروی و یکی دو دست لباس برای سر کار در این ایام حراج بگیری احتمالا یک سر به ایتون سنتر میزنی. اما قراره که فردا نهار با هم در رستورانی که تو در لیست وینتر لیشز رزور کرده ای برویم. من از کتابخانه خواهم آمد و با اینکه عقب خواهم افتاد اما با هم بعد از مدتها در طول هفته یک روز نهار خواهیم بود.

۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

دوبار کرما

این دومین مرتبه هست که امروز به کرما آمده ام. صبح بعد از اینکه تو به سلامتی رفتی سر کار و من قبل از رفتن به کتابخانه آمدم و نیم ساعتی نشستم و الان که ساعت درست ۵ و نیم هست و بعد از کلی زور زدن در کلی و کمی کار را پیش بردن از شدت خستگی و کمی هم کمر درد تصمیم گرفتم بیایم و در این هوای منفی ۵ درجه که با زمستانی که تا اینجا داشته ایم باید گفت عالی است کمی راه بروم و یک قهوه دیگه به کموم بزنم!

با اینکه دیشب همه چیز خوب و خوش پیش رفت و من هم حسابی خسته بودم و البته ناراحت از اینکه تو به حق احساس دور افتادن از کارهای فکری و درس هایت داری از نیمه ی شب با تپش شدید بیدار شدم و دو سه ساعتی به قول مادر با عزارئیل کلنجار رفتم. این بود که صبح بعد از اینکه تو بیدار شدی و دیدی حالی بهم نمونده خیلی ناراحت رفتی سر کار. با اینکه سعی کردم که کمی از نگرانی ات کم کنم اما بی فایده بود و خیلی بابت شرایط جسمی و روحی من فکرت درگیر شده. خواستی که بجای عقب انداختن وقت دکتر زودتر بروم و آزمایش های جدید را بدهم و با اینکه گله ای نکردی اما کاملا حق داری اگر که از بی توجهی من اذیت شده باشی.

اما از سر کار که خیلی گرفتار بودی تنها یکی دوبار با هم تماس داشتیم و چون سر هر دومون خیلی شلوغ بود از فاز صبح گذشتیم. هنوز در میانه ی نوشتن درباره ی مفهوم Agonistic Public Sphere موف هستم و احتمالا از فردا باید روی هژمونی و چهارشنبه هم کمی روی مفهوم Dislocation لاکلائو کار کنم. به هر حال تا جمعه باید این مقاله تمام بشه چون تازه چند روز هم کار ویرایش و تصحیحش طول میکشه- با اینکه اساسا بعید می دانم تری که اتفاقا دیشب همراه همسرش و چند نفر دیگه در سالن سینما بود سر وقت به تو نمره ات را بده!

 

۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه

زیبایی بزرگ


یکشنبه آخر شب هست و داریم آماده ی خواب میشویم. تازه از سینما برگشته ایم و از دیدن فیلم بسیار معمولی و حتی کمتر از متوسط زیبایی بزرگ از سینمای ایتالیا که به احتمال فروان اسکار بخش خارجی را هم خواهد برد. این دو روز برای درس به کتابخانه رفتم و البته هم جلسه ی HM دیروز و هم شام با سمیه و جیمز را داشتم و هم امروز صبح دو تایی با هم رفتیم صبحانه بیرون و یک جای جدید که از محیطش بیش از غذاش لذت بردیم.

دیروز صبح در ادامه ی حرفهای ناراحت کننده ی شب قبل که هنگام دیدن فیلم Fill the Void که از سینمای اسرايیل بود پیش آمد راجع به مرگ و این داستانها و خصوصا حرف تو که حرف بدی هم نبود اما من را که خیلی نسبت به این موضوع حساسم ناراحت کرد با بد خوابیدن و عصبی بودن بیدار شدیم و من احساس قلب درد داشتم. بهت گفتم که هر دو مدتی است که ناخواسته داریم با حرفهامون همدیگر را ناراحت می کنیم و این نشانه ی خوبی نیست. اما بعد از اینکه در برف با ماشین تا کرمای دانفورد رفتیم و کمی به واسطه ی محیط آنجا و کمی هم با حرفهایی که زدیم فضا را عوض کردیم اوضاع بهتر شد. البته تصمیم گرفتیم که هر طور شده در همین ماه یک برنامه ی یکی دو روز بیرون از شهر بگذاریم چون هر دو به شدت خسته ایم.

بعد از کرما من با قطار به دانشگاه تورنتو رفتم برای جلسه با بچه های کنفرانس که تا ساعت ۲ طول کشید و تو هم علاوه بر قرار برای پوست برای خرید می رفتی نورت یورک. خلاصه چند ساعتی در کتابخانه بعد از جلسه درس خواندم و کمی نوشتن مقاله را ادامه دادم تا ساعت ۷ که تو بعد از خرید رفته بودی یوگا و آمدی دنبال من و با هم رفتیم رستورانی که با سمیه و جیمز قرار داشتیم. انها نیم ساعتی دیرتر آمدند و با توجه به اینکه من خیلی خسته بودم و کلا با جیمز خیلی ارتباط برقرار نمی کنم انتظار شب بخصوصی نداشتم اما در مجموع بهتر از آن چیزی شد که فکر می کردیم. البته سمیه خیلی اصرار داشت که شما به ما گفته اید که با هم می رویم کاتج و باید برنامه ریزی کنید و دو هفته ی دیگه برویم. این شد که تصمیم گرفتیم به سحر و آیدین بگیم و ببینیم که آنها می آیند یا نه که اگر نیامدند به اینها هم بگوییم که برای خودشان برنامه بگذارند.

امروز صبح بعد از اینکه صبحانه در یک کافه رستوران جدید خوردیم و با ایران حرف زدیم و بعدش هم با مجتبی پسر عمو مهدی که می خواهد برای ادامه تحصیل بیاید اینجا تو من را به کتابخانه رساندی که اتفاقی سحر و آیدین را دیدم و گفتند که احتمالا بیایند و بتوانیم برای کاتج برنامه ریزی کنیم. تا ساعت ۶ و نیم کتابخانه نشستم و کمتر از آنچیزی که انتظار داشتم کار را جلو بردم تا تو آمدی دنبالم و رفتیم سینما.

در کتابخانه که بودم خبر درگذشت فلیپ سیمور هافمن را شنیدم و خیلی متاثر شدم. هنرپیشه ی توانایی بود و مورد علاقه ی هر دوی ما. واقعا حیف شد و می توانستیم تا سالها از خلق شخصیت های کم نظیری که مهمان چشمانمان می کرد لذت ببریم و صد البته او خودش را بیش از پیش بالفعل. حیف! زندگی و آن منطق پوچش. باید درس گرفت و آسانتر و انسانی تر زیست.

اما این هفته هفته ی مهم و پر کاری برای خصوصا من خواهد بود. باید مقاله ای که دارم برای تو می نویسم را تا اواسط هفته تمام کنم بلکه بتوانیم در زمان مقرر برای OGS اقدام کنیم. جدا از آن البته خود اتمام این پروژه کمی باعث آسودگی خاطر هر دوی ما و خصوصا تو خواهد شد که باید در ماه مارچ گزارش سالانه ات را به گروه بدهی. خیلی هنوز کار مانده اما خوشبینم و فکر می کنم تا اینجای کار بد نشده باشد. تو هم که به سلامتی کار پر فشار تلاس را داری که خدا را شکر با اینکه خسته ات می کند اما استهلاک اعصابش خیلی کم است. از تو خواسته ام که یک روز برای کمک به کارهای من برای HM مرخصی بگیری که البته دلیل اصلیش ویرایش مقاله ی دموکراسی است و اعمال سلیقه ی خودت قبل از تسلیم به تری که خودت هنوز در جریانش نیستی.

تا ببینیم چه می شود!
 
 

۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

شروع بد و پایان نیک


خب به سلامتی ماه ژانویه هم رو به اتمام است. اولین ماه سال ۲۰ ۱۴ که قراره سال مهمی باشه! ماه با کمر درد من شروع شد و اضافه وزن و نرفتن به کلاس این ترم آلمانی اما در روزهای آخر با رفتن منظم به کتابخانه و آغاز نیم بند درس خواندن و نوشتن همراه شد که بعد از یک سال نوید خوبی است و اگر ادامه یابد عالی خواهد بود.

برای تو هم کار و جلو بردن پروژه ی آف سایت که امشب آخرین روزش بود و وقتی آمدی خانه گفتی که چقدر همه راضی و خوشحال بودند از دستاورد کار و گفتی که به احتمال زیاد میخ کار دایم را در تلاس کوبیده ای به سلامتی.

از طرف دیگه ماهی بود که هر دو خلاء مادر بزرگهای پدریمون را احساس کردیم و برایشان طلب مغفرت و آمرزش که هر دو بانوانی قانع و صبور و خصوصا محترم بودند.

از فردا که ماه جدید آغاز میشود کلی کار خواهیم داشت. درس و ورزش و کار و کار و البته تفریح موثر و مفرح.

امروز کلاسهایم خوب بودند. متن پایان کار اثر جرمی ریفکین را خواندیم که خیلی خوب بود. با اینکه دقیقا ۲۰ سال از زمان نگارش متن می گذرد اما گویی که حرف امروز ماست و کتابی در حوزه ی اقتصاد سیاسی کمتر چنین ویژگی دوران سازی را دارد. جالبتر اما برایم این بود که کتاب حدود ۱۴ سال پیش در ایران با ترجمه ی حسن مرتضوی به بازار آمده اما در کوران سیاست های نو لیبرالی دولتهای خاتمی و احمدی نژاد نباید فضا و برد رسانه ای می گرفته- و نگرفته. انتشاراتی ناشناخته و به قول رسول توزیعی بد! این است عاقبت تمام رستگاران برادر. علیرغم اشتباهات و اختلاف سلیقه هایی که با متن و رساله ی بلند اباذری در مهرنامه داشتم هنوز که هنوزه به احترام ایستادگی و فریادش در برابر جریان مسلط در رسانه های ایران که تنها بر طبل سیاست های تند اقتصادی راستگرا می کوبند بلند خواهم شد و نمونه ی انتخاب و کار ارزنده ی مرتضوی که ناشناخته مانده و باید هم می ماند تذکری است به من و ما برای آینده ای که باید برای خود و آیندگانمان در خفا و خفت باقی بگذاریم.

هر چند ماه به خوبی آغاز نشد و ادامه نیافت اما نسبتا امیدوار کننده و نیک به پایان رسید و امید است که در بر همین پاشنه بچرخد در تمام طول سال.

فردا ظهر جلسه ی HM دارم و تو هم وقت برای تمیزکاری پوست و عصر هم یوگا و شب هم با سمیه و جمیز و آنا و کیارش به وورست خواهیم رفت. اما اگر بتوانم و برسم می خواهم بخش هابرماس مقاله ی دموکراسی رادیکال را بعد از جلسه ی HM تمام کنم که کار کمی جلو برود.
 

۱۳۹۲ بهمن ۱۰, پنجشنبه

اضافه کاری


ساعت ۸ شب هست و تازه از کتابخانه برگشته ام خانه و تو هم کمی پیش از من رسیده ای. بعد از کار رفته بودی خرید و دومین روز پر کار و پر فشار آف سایت را خیلی خوب پشت سر گذاشته ای. امروز عکس میز نهاری که چیده بودی را برایم فرستادی و خیلی عالی بود. با اینکه خیلی بابت این اضافه کاری دستگیرت نمی شود اما تجربه اش و خصوصا اعتماد به نفسی که به خودت و سندی داده خیلی ارزش داره. گفتی که امروز سندی بهت گفته که تقریبا تمام مدیران و کسانی که بابت این نشست آمده اند بهش راجع به تو و توانایی هایت گفته اند و خلاصه اینطور که جنیفر بهت گفته سندی بابت داشتن مدیر دفتری مثل تو بارها اظهار خوش شانسی کرده و گفته باید هر طور شده شرایط کار دایمی را در تلاس برای تو مهیا کند.

من هم بعد از اینکه صبح به کرما رفتم و نیم ساعتی نشستم سریع به کتابخانه رفتم و از پیش از ۱۰ تا الان آنجا بودم. با اینکه کار نوشتن خیلی کند پیش میره اما راضیم. درست خواهد شد اگر ممارست کنم. تنها مشکل اینه که شبها دوباره نمی توانم درست بخوابم.

امرزو تو با بچه های عمو مهدی از طریق وایبر تماس گرفتی و کمی از آنها گفتی و گفتی که کلی سلام به من رسانده اند. بچه های با محبتی هست و امیدوارم بتوانم خصوصا مجتبی و اگر شد راضیه را کمک کنم برای دکترا خارج از ایران.

دیشب تو شام شرکت دعوت بودی و دیر آمدی. من هم که کمی ورزش کرده بودم مستندی از بی بی سی راجع به هایک دیدم که خیلی چنگی به دل نمیزد. امشب هم می خواهیم در کنار شام یک فیلم هالیوودی ببینیم و خلاصه مغزمون را باد بدیم. فردا آخرین روز آف سایت برای تو و روز کامل تدریس برای من است.


۱۳۹۲ بهمن ۹, چهارشنبه

آف سایت


باید صبح زود میرفتی سر کار چون از امروز به سلامتی نشست آف سایت برگزار میشه و این چند روز حسابی درگیر مقدمات کار بودی مثل دیروز که با جنیفر رفته بودی کاستکو و دیشب که سالاد درست کردی و گفتی اینطوری هم صرفه جویی میشه و هم تو کمی هزینه زایی می کنی.

خلاصه که صبح زود من را به کرمای نزدیک خانه رساندی و رفتی. الان هم که ساعت ۸ و چند دقیقه هست گفتم پست امروز و دیروز را بنویسم و بعد بروم ربارتس سر کار و درس.

دیروز هم صبح من را همینجا رساندی و رفتی سر کار و من هم بعد از یک ساعت رفتم دانشگاه تورنتو تا سر قرار با بچه های HM بروم. ملاقات کوتاهی بود و اصل داستان از شنبه شروع میشود که چکیده مقالات را باید بخوانیم و انتخاب کنیم. بعد از ملاقات هم رفتم ربارتس و تا حدود ساعت ۴ آنجا بودم و نسبت به یکی دو روز قبل بهتر درس خواندم و کمی در نوشتن مقاله جلو رفتم. اما هنوز سرعت و دقت کافی برای اینکه کار را اساسی جلو ببرم خیلی ناچیزه و تا موتور فکری و جریان ذهنی ام راه بیفته زمان خواهد برد خصوصا اینکه دارم بعد از یکسال کمی درس می خوانم و خیلی از فضای خوانش و نوشتن منظم دور شده ام.

امروز صبح هم از بابک ایمیلی گرفتم که نوشته بود تازه از فوت مادربزرگ خبردار شده. نوشته بود که چقدر بهم علاقه داشتند و چقدر ناراحت شده اما بیش از آن من از این نکته ناراحت شدم که با وجود کلی خاطره مشترک بین خودش و همسرش و مادربزرگ طی چند سالی که با هم در یک شهر زندگی می کردند چنان از همه چیز و همه کس خودش را دور کرده- با برنامه ریزی و خواست همسرش- که حالا برای جبران خیلی چیزها دیگه زیادی دیره! به هر حال برایش کمی از اوضاع و احوال شیراز نوشتم و گفتم که چندتایی هم عکس خواهم فرستاد.

امروز و فردا باید کمر این مقاله را بشکنم تا بتوانم در هفته ی آینده تمامش کنم. البته بعدش به ویرایش تو و احتمالا کسی مثل مگان نیازه و بابت این کار هم وقتی نداریم. به هر حال تلاشم را می کنم و امیدوارم که بابت اقدام برای OGS تو همه چیز سر وقت برسه. هر چند که اصلا به نظم و قول های تری مالی اعتقادی ندارم.

خب! بهتره بلند شوم و برم کتابخانه. البته همین دو ایستگاه را باید با قطار بروم از آنجایی که هوا نزدیک به منفی ۲۰ درجه هست و گفته اند که آنچه که احساس میشه نزدیک به منفی ۳۵ درجه خواهد بود! زمستانی شد دیدنی. هر چند جای شکرش باقی است که آفتاب داریم.

تو هم که به سلامتی تازه رسیدی سر کار و کلی سرت شلوغه. امشب هم با اعضای گروه که از سراسر کشور آمده اند باید شام بروی بیرون و من هم که درست ۷ کیلو اضافه وزن نسبت به دو ماه پیش و دوره ی ورزش کردن منظمم پیدا کرده ام باید شروع کنم از امشب به ورزش. اگر درس همینطور که آرام اما منظم داره جلو میره همراه با ورزش بشه و کمی بعدتر هم بتوانم آلمانی را مجددا شروع کنم سال خوبی پیش رو خواهد بود. تو هم که علاوه بر کار باید ورزش و بعد پیانو و صد البته مطالعات درسی و متفرقه ات را دوباره آغاز کنی. خلاصه که ببینیم میشه این موتورها را در هوای منفی ۳۰ درجه بعد از ماهها خاموشی روشن و گرم کرد.

۱۳۹۲ بهمن ۷, دوشنبه

در جستجوی فضای از دست رفته


صبح بعد از اینکه تو را رساندم رفتم کرما در دانفورد و برخلاف تمام روزهای گذشته لپ تاپم به اینترنت وصل شد اما بیشتر سعی کردم که درس بخوانم و کمی نوشتن مقاله ی دموکراسی رادیکال را جلو ببرم که به نسبت بد نبود. تا ساعت ۴ آنجا بودم و از بعدش که آمدم خانه تا الان که ۹ شب هست کار بخصوص دیگه ای نکردم.

تو هم که روز خیلی خیلی سنگین و هفته ی حسابی شلوغی پیش رو داری. جلسه ی مدیران زیر دست سندی از تمام شهرها به اسم آف سایت از چهارشنبه تا جمعه در تورنتو هست و کلی کار و هماهنگی و بدو وا دو پیش رو داری.

امروز عکسهایی که راضیه از مراسم مادربزرگ فرستاده بود را دیدم و متاثر شدم. البته مراسم خیلی خوب و مناسبی بوده اما به هر حال از دست دادن بزرگترها همیشه از دست دادن بخشی از هویت و هستی ماست که هرگز جبران پذیر نخواهد بود. با مامانت در تهران حرف زدم که برای تسلیت بهم زنگ زده بود و بعدش هم با مامانم در آمریکا. امیرحسین رفته سکرومنتو و مامانم هم پیش مادر بود و هر دو خیلی حال نداشتند. مامانم خسته و کلافه و مادر هم مریض.

فردا صبح زود تو باید شرکت باشی و من هم ساعت ۹ جلسه ی HM با سونیا و ربکا در دانشگاه تورنتو دارم. با اینکه حوصله ی ادامه ی کار در HM را ندارم و خیلی هم برایم جذابیتی نداره اما فکر می کنم برای کمک به گروه لازم هست که ادامه دهم.

در میان مطالب مجلاتی که از ایران برایم رسیده چندتایی درباره ی فیلم گذشته هست که قصد دارم در اولین فرصت بخوانم اما فکر نمی کنم حالا حالاها چنین فرصتی پیدا بشه از بس کار عقب افتاده دارم. اما مصاحبه با بهرام بیضایی با اینکه هنوز تمام نشده فرصت مغتنمی بود برای زنده کردن خاطراتم از دوره ای که تقریبا اکثر کارهایش را می خواندم و لذت می بردم. باید چنین فضایی را دوباره برای خودم احیاء کنم.