۱۳۹۲ بهمن ۶, یکشنبه

ترسیم فاصله ها به شکل واقعی


با اینکه دوست ندارم یکشنبه عصر سینما بروم چون تا بیایم خانه دیر شده و احساس می کنم وقت اصلی که باید با تو میگذراندم از دست رفته و ویکند از این نظر برایم کافی نبوده اما چون این هفته تو جلسه ی سالانه ی تیم سندی را پیش رو داری و حسابی گرفتاری و امکان دیدن آخرین اثر فرهادی که تازه روی پرده آمده یعنی گذشته را نداری رفتیم سینما. فیلم که خصوصا با تو خیلی ارتباط برقرار کرد. من هم دوستش داشتم اما می توانم درک کنم که چرا از نظر بازار سینمای آمریکای شمالی واکنش در سطح جدایی را نداشت. از فیلم که بگذریم باید بگویم که ویکند سنگینی بود. خصوصا بابت دیشب که من بعد از اتمام کنسرت پروکوفیف که خیلی خوب بود- خصوصا از قطعه ی گابریل نوه ی پروکوفیف خوشمان آمد- به اصرار مازیار و نسیم با تمامی اعضاء گروه موسیقی و دیوید رهبر ارکستر و استاد مازیار برای شام به رستوارن دوک یورک رفتیم و من خیلی شب بدی را گذراندم. البته بیش از هر چیز از اینکه علیرغم دانستن اینکه نباید بروم و رفتم ناراحت شدم. در واقع شب خودمان را خراب کردیم چون به اصرار آنها- و خصوصا نسیم که نمی خواست در جمع آنها تنها باشد- رفتیم و سر یک میز که باید ۵ نفر بنشینند ۱۰ نفری نشستیم و من کمر درد گرفتم و جا برای تکان خوردن نداشتم و حتی نتوانستم غذایی سفراش دهم و از همه بدتر اینکه عین یک وصله ی تماما ناجور در جمع موسیقی دان هایی بودیم که با خودشان مشغول بودند و حرفی برای زدن نداشتیم و نسیم که سرش را کرده بود توی بشقابش- و البته وقتی پروکوفیف نوه پرسید که آیا شما هم موسیقی دان هستید گفت بله و وقتی طرف ادامه داد که چه کار می کنید به سمت مازیار اشاره کرد که البته همسرم کار اصلی را می کند اما من هم می توانم نت بخوانم و طرف فکر کرد با جمع تعطیل ها سر یک میز نشسته. مازیار هم که یک کلمه حرف نمیزد و تازه نسیم دایم می گفت ما اینجا بشینیم- علیرغم اینکه من و تو زودتر از بقیه رسیده بودیم و یک میز کوچک برای خودمان گرفته بودیم در کنار سایر میزها که در طبقه ی دوم برای کل اعضاء کنسرت بود و به اصرار مازیار رفتیم پایین تا سر میز دیوید و پروکوفیف بشینیم و هر دو طرف فکر می دانستیم که جای ما اینجا نیست. خلاصه از اینکه شان و منزلت خودمان و خودم را بابت حماقت دیگری تنزل داده بودم خیلی ناراحت و عصبانی بود. قبل از اینکه به آنجا برویم هم به تو گفتم که دوست ندارم برویم و چنین شود که گفتی نه ما جدا می نشینیم با نسیم و نهایتا مازیار کمی با ماست و کمی هم با استاد و همکارانش غافل از اینکه ما به زور خودمان را به خواست مازیار به آنها تحمیل کردیم و بعد از مدتی آنها هم رفتند طبقه ی بالا و ما ماندیم بدون میز و صندلی.

آنقدر ناراحت شدم که تمام شب را بد خوابیدم و از قبل از خواب هم کلی خودم را لعن کردم و دایم به تو گفتم که گفته بودم نباید چنین کنیم و خلاصه حال خودم که حسابی گرفته شده بود و حال تو را هم گرفتم. البته هنوز هم که فکر میکنم از اینکه چنین خودم را مضحکه ی خود کردم ناراحتم. و البته این درست نمی شود مگر با تجدید نظر در نحوه ی رفتار و زندگی و کارم و صد البته مهمتر با کمی جدیت. نباید آن کاری را که دوست نداریم انجام دهیم و این نکته ای بود که امروز صبح که برای صبحانه بعد از یک شب بد خوابیدن داشتیم به تو گفتم. و البته اینکه باید حرفمان را هم درست به هم و به دیگران بزنیم. بی تعارف و ملاحظه ی بیجا و بی مورد.

خلاصه که بگذریم! درست نمی شود اگر درستش نکنیم و نکنم. درست نمی شود اگر با کار کردن و جدیت و نظم سلوک جدیدی را طرح نیندازم.

اما این هفته هفته ی درس است برای من و کار است برای تو. باید کلی کار کنیم. من که می خواهم مقاله ی اول دموکراسی تو را هر طور که شده تمام کنم و تو هم که کلی کار داری. و البته باید با تلفن جدیدی که بهت داده اند درست مثل این دو روز گذشته سر و کله بزنی و برای پیدا کردن امکاناتش وقت بگذاری اما نکته ی مثبتش این است که خیلی ازش راضی هستی. مدل جدیدی از گلکسی است که کارهای شرکت را هم برای خیلی راحت تر کرده.

نمی توانم این پست را تمام کنم مگر با تاکید بر اینکه هنوز ناراحت و از دست خودم عصبانیم. واقعیتش این هست که ترجیح می دهم حتی به قیمت کمی سردی و یا سنگینی در روابطم با سایرین خودم و اولویت های خودمان را در صدر قرار دهم و مرزهایم را با اطرافیان باز تعریف کنم. نه بی ادبی و نه از تکبر اما ترسیم فاصله ها به شکل واقعی.
   

۱۳۹۲ بهمن ۵, شنبه

تذکار تکان دهنده ات!


شنبه شب هست و داریم آماده ی رفتن به کنسرت موسیقی کلاسیک که در دانشگاه تورنتو برگزار خواهد شد و مازیار هم پیانویش را خواهد نواخت می شویم. بلیط هایش را دیروز در باد و سرمای شدیدی که امسال زمستان را بی نظیر کرده دیروز پیاده تا کرنر هال رفتم و گرفتم. امروز صبح بعد از اینکه با هم رفتیم یک جای جدید برای صبحانه تو مرا به کتابخانه رساندی و خودت هم بعد از کمی خرید رفتی محله ی ایرانی ها برای آخرین جلسه ی لیزر. بعد از آنجا آمدی دنبال من که چند ساعتی را در کتابخانه بعد از مدتها و برای اولین بار با کمی همت متمرکز نشستم و درس خوانده بودم و حالا هم کم کم باید برویم.

دیروز کلاس ها بد نبود و بچه ها کمی سعی کردند تا موضوع اصلی متن اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری را بفهمند. قبل از رفتن به دانشگاه در کرما بودم که آیدین برایم پیغام داد که شب بیایید خانه ی ما. به تو که گفتم استقبال کردی و با اینکه خودم کمی بی حوصله و البته با توجه به داستان قلبم کمی بی انرژی هستم اما از آنجایی که پیشاپیش دعوت به مهمانی کلی و گاری را رد کرده بودم گفتم برویم. رفتیم و شب خوبی هم بود. خودمان بودیم و یکی از دوستان آیدین و سحر که قبلا هم تو یکبار دیده بودیش و البته من چندین بار در کلاسهای گوته، سحرناز که آخر شب هم تا خانه اش رساندیمش. کمی از لویناس و هایدگر و ایران و اوضاع و احوال خودمان گفتیم اما از آنجایی که هم تو و هم سحر خیلی خسته بودید خیلی تا دیر وقت نشستیم.

امروز در مسیر کتابخانه بودیم که تو ناگهان بغضت ترکید و اشکهایت جاری شد بابت نگرانی هایت برای من. و البته نه فقط بابت نگرانی های جسمی که بیش از آن روحی و خصوصا اینکه من آنچنان از نظر تو در اتلاف و به کار نابودی خود نشسته ام که گفتی تنها و تنها غصه می خوری و من متوجه نمی شوم که چقدر با تمام توانایی ها و استعدادها و امکانات و تفاوتهایم از همه چیز و هر اتفاق فکری مناسب و مسیر درستی در حال عقب نشینی و از آن بدتر اضمحلال و سکون و رکودم. جا خوردم چون تماما درست می گویی و خیلی ناراحت شدم چون تو را اینقدر آزار داده و می دهم. از اینکه به گفته ی سابق خودم و امروز تو افق و بلندای پرواز و آرزوهایم را گم کرده ام و در واقع تن به روزمرگی محض و بطالت صرف داده ام در حالیکه که به قول تو بسیار بلقوه ها و عملی نشده ها را هنوز هم می توان بلفعل و محقق کرد- هر چند که شاید بسا بیش را نتوان اما هنوز بسیاری را توان و توشه هست. خیلی تکان خوردم. خیلی!

درست می گویی و سپاسگزار و مدیون توام که هربار به درست تذکری می دهی و افسوس که فراموشی بیماری انسان میان مایه ی قرن حاضر است و من هم یکی در این میان.

۱۳۹۲ بهمن ۳, پنجشنبه

خالی شدن زندگی: مادربزرگ


صبح قبل از اینکه خانه را ترک کنیم تا من تو را به شرکت برسانم و خودم هم بروم کرما و نوشتن مقاله را شروع کنم- و از آنجایی که لپ تاپ من به اینترنت کافه وصل نمیشه در حالی که همگی وصل هستند- تصمیم گرفتم نگاهی به اخبار روز بکنم و بعد برویم. خلاصه که همان صبح متوجه شدم مادربزرگم در شیراز به رحمت خدا رفته و بعد از یک دوره ی کوتاه مریضی و بستری شدن پس از عمل بدنش تحمل نکرده و از کما خارج نشده و عمرش به پایان آمده. با اینکه خیلی خاطرات مشترک و زیادی با هم نداشتیم- به نسبت مادر که سلامت و زنده باشه- اما از احترام و علاقه ی دو طرفه ای رابطمون برخوردار بود خصوصا بعد از ازدواج من با تو که خیلی تاثیر مناسبتری در روابط من با خانواده ی پدریم داشت.

تو خیلی ناراحت شدی چون از علاقه اش به خودت خبر داشتی و با کمی دلداری راهی سر کار شدی. بعد از اینکه در سرمای وحشتناک این روزهای تورنتو تو را به تلاس رساندم به کرما رفتم و وقتی که خواستم پول پارکینگ را بدهم متوجه شدم که کیف پولم را بابت همین خبر صبح از خاطر برده ام و دوباره برگشتم خانه. دوباره برگشتن به خانه و رفتن به کرما نیم ساعتی وقت گرفت اما در کرما کمی کار کردم- خیلی کم اما برای شروع شاید بد نبود- و از آن مهمتر زنگ زدم شیراز و با همگی حرف زدم. می دانستیم که برای مریم خانم احتمالا از همه سختتره و با اینکه عروس بود اما از هر دختری نزدیکتر محسوب میشد. خلاصه که عمه ها و عموها از آمریکا به شیراز آمده بودند و در کنار بقیه کارهای روز اول انجام داده بودند و گفتند که فردا مراسم خواهد بود.

خدا بیامرزد همه ی رفتگان و صد البته مادر بزرگم را که زن محترم و سرد و گرم چشیده ای بود و البته حسابی هم بابت دوری و تبعیدهای همسرش سختی کشیده. به قول عمه ام حالا نزد پسرش که همیشه داغدارش بود هست. خدا همه ی رفتگان را بیامرزد و صد البته پدرم را.

بعد از چند ساعتی که در کرما بودم راهی خانه شدم. پیش از آن به بانک رفتم و چک اسکالرشیپ را به حساب گذاشتم تا پولش را سریعتر به آقا مجتبی بدهیم که زحمت کشیده بود و در ایران ماه پیش این پول را به مامان و بابات داده بود.

تازه آمده ام خانه و ساعت نزدیک ۴ عصر هست. فردا شب با اینکه خانه ی گاری و کلی بابت خانه مبارکی به همراه عده ای دیگر دعوت بودیم اما دیشب بهت گفتم که مدتی است حال و حوصله ندارم و فعلا کمی کم انرژی شده ام و البته حس انزوا دارم. بیش از هر چیز با تو بودن را ترجیح میدهم و با اینکه می دانم که تو دوست داشتی برویم اما قبول کردی و تشویقم کردی که کمی به خودمان و روحیه مان برسیم.

دیروز بابات هم از ایران یک پیغام برایم گذاشته بود که حس کردم نگران است. امروز فهمیدم که بهشون داستان قلبم را گفته ای و نگرانشان کرده ای. با اینکه مسئله ی کوچکی نیست اما نباید نگرانشان می کردی. البته شاید خودم هم درست حرف دکتر را متوجه نشدم چون اینطور که تو می گویی گفته که حجم بزرگ شدگی در یکی از رگهای اصلی نزدیک به ۴۰ میلیمتر است- که بعید می دانم دقیق باشد و احتمالا تو از شدت نگرانی و استرس اشتباه متوجه شده ای. به هر حال که مسئله ی کوچکی نیست اما باید با آرامش با مسئله برخورد کرد.

فردا  جمعه هست و روز کلاس و درس و البته آخرین روز هفته که خصوصا برای تو معنای خاصی داره بعد از یک هفته کار سنگین. امیدوارم همه چیز برای خانواده های داغدار پدری هر دومون به خوبی پیش برود و کمی هم ما در ویکند استراحت کنیم و خودمان را احیاء. هر چند که من باید حسابی درس بخوانم که زمان نوشتن و اتمام مقاله ی تو به سرعت رو به پایان است.

۱۳۹۲ بهمن ۲, چهارشنبه

پر کردن زندگی


چهارشنبه بعد از ظهر هست و تقریبا به حالت یخ زده از کرمای دانفورد به خانه برگشتم. دیروز و امروز هوا به کمتر از بیست و چند درجه زیر صفر رسیده و خلاصه شدت برودت زمستان امسال را از این چند سال گذشته حسابی جدا کرد. دوشنبه بعد از اینکه تو را سر کار رساندم رفتم کرمای دانفورد و کار بخصوصی نکردم جز خواندن چند مقاله ی بی ربط در مجلات تازه به دست رسیده از ایران. دیروز هم باید دانشگاه میرفتم برای جلسه ی TA کلاسی که تدریس می کنیم. کل روز تقریبا رفت بابت هیچ. کمی با رسول حرف زدن و شب با آمریکا کل کار دیروز من بود. اما تو به شدت پر کار بودی و خوش خبر. هم دیشب و هم پریشب ساعت از ۷ گذشته بود که آمدی خانه اما وقتی که از داستان عصبانیت سندی از اعضای گروهش بابت کم کاری و بی نظمی گفتی و از اینکه با تو مفصل صبحت کرده که برنامه ی آینده اش چیست و قراره که ظرف یکی دو سال آینده CEO تلاس در تورنتو بشه و احتیاج به تیمی منظم داره تا بتواند از پس چنین کاری بربیاد و از اینکه همین الان بیش از ۱۲ هزار کارمند زیر دستش داره و در نهایت این خبر خوش که به تو گفته که می خواهد تو در کنارش باشی و خیلی از کار و پیگیری و صد البته مدیریت تو راضی است بسیار حس خوبی داشتم. بهت افتخار می کنم و به خودت هم بارها گفتم. دختری که از آن سر دنیا بیاد و اینطور و در چنین موقعیتی جا بیفته واقعا که نمونه است.

از دیروز تصمیم داشتم که نوشتن مقاله ی موکراسی رادیکال برای تو را شروع کنم و قرار شد صبح بعد از اینکه تو را سر کار رساندم بروم کرما و ببینم میشه که کمی آنجا کار کنم که نشد. البته صبح هم نتوانستم تو را ببرم سر کار چون یک احمق با ماشینش کوبیده بود به در پارکینگ و خلاصه همه را امروز مچل کرده بود. جداگانه با قطار رفتیم و بعد از اینکه در چنین سرمای به کرما رسیدم دیدم که هم بابت صدای بلند موسیقی و هم سرما امکان و حوصله ی کار کردن را ندارم. اما بعد از کمی بالا و پایین کردن متوجه شدم که باید دقیقا چه طرحی را برای نوشتن این مقاله که قراره به تری تحویل شود دنبال کنم. از امروز عصر هم قصد داریم هر دو ورزش کردن را دوباره به شکل منظم دنبال کنیم. من هنوز درد در کمرم دارم و این نکته خیلی باعث نگرانی و عدم اعتماد به نفسم شده. اما به هر حال درس، ورزش و زبان آلمانی به فاکتور مهمی است که باید به برنامه ی روزانه ام تبدیل شود و هر روزی که از دست میرود یک دریغ بی بازگشت خواهد بود. هر چند که طول عمر آدمی در قرن اخیر روز به روز بابت مراقبت های پزشکی و بهداشتی بیشتر شده اما الزاما سعادتمندی و رضایت از *پری* و معنای زیستن ملازم این طول مدت نشده. کاری که باید بکنم اتفاقا پر کردن این خالی بی معناست.

این دو شب گذشته مستندهایی درباره ی فلسطین و اسرائیل دیدیم که بد نبودند اما خیلی هم چیز جدیدی نداشتند. روایت ادوارد سعید از جستجویش بابت سرزمین از دست رفته اش با ساخت بی بی سی شاید تنها بخاطر نام روای پر طمطراق به نظر میرسید اما چیز دندانگیری نبود. ریک و بانا هم که برای ده روز راهی آمریکای مرکزی شده اند مجموعه ی تاریخ ناگفته ی ایالات متحده را که با معرفی من خریدند و دیدند به ما داده اند تا تو در این مدت ببینی و البته برای من هم لذت بخش خواهد بود دوباره دیدنش.

آخرین خبر روز هم اینکه بلاخره چک دوم بمباردیر رسید فردا که هوا به منفی ۱۵ درجه خواهد رسید به بانک خواهم رفت تا به حساب بگذارم و بعد از یک هفته که نقد شد باید برای خرج بیمارستان خدا بیامرز مادربزرگت بفرستیمش ایران. فعلا که داستان اینجوری است: از لس آنجلس تا تهران.
 

۱۳۹۲ دی ۲۹, یکشنبه

آنچه که ناراحتم می کند


یک روز تمام به دنبال چراغ مناسب برای اتاق کار سندی گذشت. این تمام داستان یکشنبه ی ما بود. اما در مجموع ویکند خوبی بود هر چند الان که نشسته ام و دارم این یکی دو روز را ثبت می کنم کمر درد دوباره سراغم آمده و خیلی نگرانم کرده.

از جمعه صبح شروع می کنم که ساعت ۶ مثل احمقها بیدار شدم و بجای اینکه بشینم پای آلمانی خواندن و یا درس نشستم و دربی تهران را دیدم که تنها یک جمله برای توصیفش حجت است: هیچ بزرگ! و البته حماقت بزرگتر امثال من. به هر حال تا تمام شد و تو به سلامتی رفتی سر کار من هم کارهای کلاسهایم را کردم و راهی دانشگاه شدم. کلاسها بد نبود و کمی به کودنهای کلاس تفهیم موضوع شد. جمعه شب را با هم با دیدن فیلمی بدتر و مزخرفتر از شهرآورد صبح گذراندیم و شنبه صبح بعد از اینکه با هم رفتیم کرمای دانفورد تو که با کیارش و آنا که دوباره از انگلیس آمده تا آخر فوریه اینجا قرار داشتی رفتید کاستکو. البته صبح زود که بیدار شدم یادم افتاد DVD های مستند که از دانشگاه گرفته بودم را تمدید نکردم و اما هر چه تلاش کردم نشد و حساب کاربری کتابخانه ام هم بسته شد. تو زحمت کشیدی و اول رفتی دانشگاه فیلمها را دادی و سه شنبه که بابت جلسه ی TA ها باید دانشگاه بروم کلی هم باید وقت برای این چند ساعت تاخیر بگذارم! تازه اگر اساسا قبول کنند.

خلاصه تقریبا تا تو از کاستکو برگشتی و من از کرما یک ساعتی را با تهران حرف زدم و از آنجا به ربارتس رفتم و از شدت سردرد راهی خانه شدم شده بود ۴ عصر و ما هم برای شام منزل اوکسانا و رجیز قرار داشتیم. تو برای خانه مبارکی یک ظرف زیبا گرفته بودی و یک بطر شراب و یک دسته گل هم با هم خریدیم و رفتیم. بعد از بیش از یک سال سوزی را دیدیم و مارک هم کمی دیرتر آمد و شب خوبی بود. اما آنچه که حسابی باعث تعجب و در حقیقت حیرت ما چهارنفر شد برخورد و رفتار تحقیرآمیز اوکسانا با رجیز در تمام موارد و هر موضوعی بود. آنقدر بد بود که در مسیر کوتاهی که از آسانسور تا دم در داشتیم هر چهار نفر با حیرت در اینباره حرف زدیم. خلاصه که با انجام یک کار بی مورد در آخر شب، یعنی رساندن سوزی تا خانه اش- کاری که نه اون انتظار داشت و نه اساسا مسیر ما بود- تا رسیدیم خانه و خوابیدیم حدود یک بامداد بود.

امروز صبح هم تو که قصد داشتی برای خرید چراغ اتاق سندی تا یک گوشه ی شهر بروی و قرار بود که کلا یکی دو ساعت بابت این کار وقت بگذاری همراه من ساعت ۱۰ از خانه خارج شدیم و وقتی برگشتیم ۶ عصر شده بود. یک منطقه ی خیلی دور و کلی ترافیک بابت کنده کاری و برف. آخر سر هم اگر همراهت نیامده بودم باز برای سومین مرتبه چراغ نامناسبی خریده بودی و دوباره روز از نو. بعد از خرید چراغ و کمی در آن حوالی دور زدن راهی آیکیا شدیم تا برای خودمان و تاریکی خانه مان در شبها چراغی بگیریم چون آنجا که برای سندی رفته بودیم خیلی گران بود. از آیکیا راهی تلاس شدیم چون می دانستم که مثل دفعه ی قبل که چراغ از *هوم دیپو* گرفتی و خودت برده بودی بالا تا سه روز دست و مچ درد داشتی و خیلی اذیت شدی. با هم رفتیم و کلی در ترافیک جلوی ساختمان که همیشگی و همواره و دایمی است معطل شدیم تا وارد پارکینگ ارزانتر ساختمان روبروی شدیم و از آنجا راهی تلاس. سنگینی چراغ و ضربه ای که بابت بسته شدن یکی از درهای چرخان ورودی به کمر من خورد خیلی اذیت کننده بود. اما آنچه که از درد کمر و گیر کردن در ترافیک نیم ساعته در پارکینگ و یک ساعته جلوی ساختمان و از دست رفتن تمام روز و از دست رفتن چند باره ی روزها بابت داستان چراغ ناراحت کننده و آزار دهنده بود این نکته است که این کارها وظیفه ی تو نیست و اساسا نه سندی و نه هیچ کس دیگری هم چنین انتظار و خواسته ای از تو ندارد. شرکت به آن عظمت باید سفارش دهی بیاورند و خانم نخواست ببرند. این روزها و زندگی و سلامتی ماست که به هیچ و بابت کولی دادن بی وجه از دست میرود. گفتم اینها را بهت و البته می دانستی که درست می گویم و چیزی نگفتی. این بار اول نیست و با اینکه گفتی متوجه شدی و دیگر چنین نمی کنی اما می دانم که بار آخر هم نیست. بهت گفتم که می دانم باید بیش از دیگران تلاش کنی تا دیده شوی اما این بسیار فراتر از آن حد و این انتظارهاست. بهت تنها در پایان یک جمله گفتم اینکه برای تام هم از این کارها زیاد کردی! اتفاقا چند روز پیش که جنیفر همکار سابق و جانشین حاضر خودت را در کپریت برای نهار دیدی و طرف بهت گفت که تام بیمار و به شدت حرامزاده هست تازه متوجه شدیم که از چه مخمصه ای نجات پیدا کردی و مردک چقدر متعفن و حقیر است. وقتی که جنیفر بهت گفت که بابت هر چیزی سر آدم داد و بیداد می کنه و بعد علنا و عملا همه را تنها چون ابزار در جهت مقاصد خودش می بینه. با اینکه اساسا مقایسه ی او با سندی جفا در حق دومی است اما کاری که تو می کنی و از زمان و سلامتی و زندگی خودمان بابت کاری که گونه ای دیگر باید انجام شود میزنی تفاوتی در این مقایسه ایجاد نمی کند.

به هر حال آمدیم خانه و با شیراز حرف زدیم و متوجه شدم که حال مادربزرگم خیلی وخیم است. عمو اعلاء به ایران رفته و خلاصه خیلی همگی نگرانش هستند. خداوند همه ی بیماران را شفا بدهد. نه تنها درد و رنجشان را بکاهد که از آن مهمتر عزت و کرامتشان را حفظ کند. خلاصه که گویی حال و توانی برایش نمانده.

و اما فردا و هفته ی جدید و هفته ای که باید درست و اساسی به کارها و برنامه هایم برسم. صبح به سلامتی تو را به شرکت می رسانم و بعد باید دنبال کار روغن ماشین بروم که معلوم نیست علیرغم اینکه تو هفته ی پیش برده و تعویضش کرده ای چرا هنوز مسئله دارد و بعد هم احتمالا کمی متفرقه خوانی و البته نهایی کردن برنامه هایم برای شروع از سه شنبه که اولین بیست و یکم سال جدید است که امیدوارم به امید و میمنت و نور به درستی و راستی گره بخورد.
   

۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

قلب کمی بزرگ


ساعت نزدیک ۶ عصر هست و تازه برگشته ام خانه از کرمای دانفورد. تو هم هنوز سر کاری چون امروز صبح با هم وقت دکتر داشتیم و تا رفتی سر کار ساعت ۱۲ و نیم شده بود. رفتیم دکتر تا ببینیم جواب آزمایش هامون چی شده که گفت آزمایشات خون که سامل قند و کلسترول و سایر چیزهاست خیلی خوبه. البته من باید شروع به احتیاط برای قند کنم چون سابقه ی بیماری دیابت در خانواده دارم. خدا را شکر تو هم مشکلی بابت کم کاری تیروئید نداری و خیالمون راحت شد. آزمایشات قلب من هم در مجموع خوبه و البته بهتره که برم پیش یک متخصص بابت کمی بزرگ شدگی در دهلیز سمت راست. با اینکه تو را نگران کرد اما به قول دکتر این مورد خیلی پیچیده ای نیست و خیلی ها ممکنه چنین مسئله ای داشته باشند. ازش درباره ی امکان بچه دار شدن- با اینکه واقعا نه بابت شرایط مالی و نه شرایط کاری امکانش را نداریم- پرسیدیم که گفت بهتره تا سال آینده تصمیم جدی را بگیرید که دیگه داره خیلی دیر میشه. خودش هم وسط توضیحاتش مثل دفعه ی پیش دوباره یاد سوپروایزر ایرانی اش در دوره ی دانشجویی افتاد و نه تنها دوباره رفت به خاطرات به احتمال زیاد عشقی و عاطفی با طرف که اینبار حتی اشک هم در چشمانش جمع شد و نتونست برای چند دقیقه به شرایط اولیه اش برگرده و دایم عذر خواهی می کرد. دفعه ی قبل گفت که اسمش اشکان بود و خلاصه که دایم لبخند و متمرکز شدن نگاه بر یک نقطه و به فکر رفتن را داشت اینبار اما احساساتی تر شد و گریه اش هم گرفت که به سختی خودش را کنترل کرد.

بعد از مطب دکتر که خدا را شکر با خیال راحت آمدیم بیرون رفتیم و نهاری در لیبرتو در همان دانفور خوردیم و بعد من تو را رساندم سر کار که کلی هم کارهایت عقب افتاده بود و برگشتم کرما تا کمی مجله بخوانم و چیزهای متفرقه. هنوز شروع به کار نکرده ام و نمی دانم چرا اینقدر تنبل و بی حوصله شده ام. جالب اینکه قید همه چیز را به راحتی زده ام. نه تنها قید کسی شدن و کاری کردن که اساسا قید درست زیستن را.

دیشب قبل از خواب با آمریکا حرف زدیم. مامانم بعد از ماهها یک کارت تلفن گرفته بود و اون به ما زنگ زد. گفت که بلاخره این مغازه ی نزدیک خانه اش کارت ۱۰ دلاری آورد و او هم خریده و برای زنگ زدن به ما. گفت که همیشه کارت ۲۵ دلاری داشت اما آن همه ساعت که به دردش نمی خورد. می دانم که دلیلش البته همان ۱۵ دلار اضافه و گرانتر بودن داستان هست. و گرنه آن موقع که بابت کمر درد ازش گله کردم که چرا یکبار احوالپرسی نمی کنه چیزی نگفت. خیلی ناراحت وضعیتش هستم و از این ناراحتتر که با رسیدن به ۴۰ سالگی هنوز هم نمی توانم طوری که دلم می خواهد برایش کاری کنم. هم من و هم تو برای خانواده هامون. با اینکه کسی انتظار ندارد و با اینکه به عنوان دو نفر که در ۳۲ و ۲۷ سالگی از کشور خارج شدیم و از صفر و زیر صفر شروع کردیم به نسبت مثلا برادران غیورم که از بچگی در آمریکا بوده اند و تو گویی که هیچ! یک هیچ بزرگ و مطلق اند. اما مشکل من همانطور که به تو گفتم مقایسه نبود و نیست. حتی حرفهای تو که در موقع ناراحتی کلا بازگویی شان به خودت هم چاره ساز نیست کمکی نکرد و صبح را که به شب قبل و بد خوابی و بی خوابی گره خورده بود خوب و با انرژی شروع نکردم تا زمانی که رفتیم دکتر و اوضاع و روحیه ام کمی بهتر شد. باید کار کنم تا بهتر شوم. می دانم مرگ و دردم چیست و می دانم درمانش کدام است و می دانم که باید چه کنم و چگونه و چه مقدار، جالب اینکه امکانات و توانش  را هم دارم اما انگیزه اش را ...
شاید به همین می گویند درد بی دردی!

فردا جمعه است و روز درس و کلاس و اخرین روز کار در هفته برای تو. شنبه شب خانه ی اوکسانا دعوتیم و البته صبح من با بچه های HM قرار دارم. برای یکشنبه می خواهم برنامه ای بگذارم با هم و در دل هم تا با انرژی و انگیزه از دوشنبه کار کردن را شروع کنم. به امید نور و روشنایی.
 

۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

برادران غیورم!


این دو روز اول هفته را پس از اینکه صبح تو را سر کار رساندم رفتم کافه کرما در دانفورد. خب! نگفته پیداست که هنوز درس و مشق را شروع نکرده ام و اوضاع به منوال قبل و انداختن کارها به فرداهای نامعلوم پیش میره و هر روز یک روز کمتر از آنچه که وقت دارم زمان باقی می ماند و رسالت اتلاف و بطالت همچنان در کار است.

دیروز تا پیش از ظهر ماندم در کرما و بعد از اینکه برگشتم خانه هم تنها به اینترنت بازی گذشت تا شب. خور و خواب و اضافه کردن بر حجم چربی ها، اضافه کردن بر حجم جهالتم کار دیروزم بود به تمامه. امروز کمی روزنامه و مجله و از این دست چیزها در کافه خواندم که وضع را تقریبا تا حدی از آن وخامت در آورد اما هنوز نشانی از تغییر به چشم نمی خورد. بعد از ظهر هم چون ماشین داشتم رفتم تا مجلات را از علی بگیرم. تا بالا راندم و چند دقیقه ای نشستم و توجیهات علی را شنیدم که بیش از هر چیز عدم هماهنگی از طرف جهان و سایرین بود. به هر حال مجلات را گرفتم و مازیار را که می خواست تا دانشگاه بیاید آوردم پایین و از زمانی که برگشتم خانه تا الان که نزدیک به ۴ ساعت می گذرد هنوز دست به مجلات نزدم از بس که حاشیه هایش اذیتمان کرد.

دیشب به خاطر اینکه خیلی خسته بودی خیلی زود رفتیم در تخت و صبح هم نسبتا دیر بیدار شدیم. این دو روز خیلی کار کردی و هنوز هم که ساعت ۷ هست سر کاری و برنگشته ای خانه چون سندی خانم به هر کسی بی انکه با تو هماهنگ کند قول ملاقات داده و حالا تو دایم سعی می کنی که برنامه هایش را تنظیم کنی که نمی شود. البته جای خوشبختی است که از فردا تا آخر هفته به مسافرت می رود و عصرها احتمالا می توانی سر وقت برگردی. فردا شب که وقت ماساژ داری و پنج شنبه هم صبح باید با هم به دکتر برویم. جواب آزمایش ها آمده و باید برویم به سلامتی تا تو خیالت راحت شود.

دیشب که با مادر حرف میزدم از درد شدید کاسه های زانویش گفت و اینکه چقدر گوشه ی آن اتاق کوچک حوصله اش سر رفته و دوست دارد زودتر آذر برگردد تا یک بار ببردش بیرون کمی هواخوری. یادم به برادران غیوریم افتاد که یکی با هزینه ی ما ماشین روزانه کرایه کرده و تا عصر خواب است و یک قدم برای کسی بر نمی دارد. و آن دیگری هم که در شهری همان نزدیکی است سالهاست که به دیدن مادر و مادربزرگی که از جانش هم برای او می گذشت نرفته و نمیرود.

برادران غیورم! نفرین خدایان زنجیرهای ابدی ما خواهند بود اگر که لحظه ای و تنها لحظه ای آهی از درون بر غیرت ما روانه کنند مادرانمان. ای غیور برادرانم.