۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه

داستان این مجلات لعنتی!


ویکند نسبتا آرامی را داشتیم و البته کمی هم داستان رساندن مجلات به علی برادر نسیم در ایران که امروز به تورنتو رسیده اعصابمان را بهم ریخت. مثل اینکه کلا خیلی جهان و بخصوص بابات را سر کار گذاشته و معطل کرده روز آخر هم که بابات خودش رفته در خانه شان تا مجلات را به مامان نسیم بده مادره خیلی متلک بار بابات و جهانگیر کرده و بابات هم کلی شاکی بود و حق هم داشت. دو ساعتی دیروز تلفنی باهاش حرف زدم و خلاصه جدا از سایر حرفها بابت این داستان مجلات خیلی ناراحت شدم. باید آبونمان بشم و کلا شر داستان را از سر همه کم کنم.

دیروز تا عصر خانه بودیم و ساعت ۶ بعد از اینکه تو از جلسه ی اول کلاس یوگا که راضی هم بودی برگشتی رفتیم تا با سمیه و جیمز دو ساعتی را جایی بنشینیم و آنها که تازه وارد هستند را دلگرم کنیم. بچه های خوبی هستند هر چند خیلی حرفی برای گفتن بین من با آن دو نیست. امروز صبح هم برای صبحانه با نسیم و مازیار قرار داشتیم و اتفاقا این داستان مجلات را دوست داشتم وقتی صحبتش به میان آمد طوری مطرح کنم که در واقع بود. به تو هم گفتم که بیش از داستانهای علی و مامانش من از مازیار توقع داشتم. در واقع من از او خواسته بودم و او بود که دایم بهم می گفت که چه مجله ای می خواهی تا برایت بخرم و بیاورم. شب آخر بهش گفتم که مجله را خریده اند اگر ممکنه شما فقط زحمت آوردنش را بکش که اساسا تو گویی که چنین حرفهایی بین ما رد و بدل نشده بود. به هر حال درسی شد.

امروز هم دو ساعتی با رسول حرف زدم که بهم راجع به کمرم خیلی هشدار داد و گفت که اگر کار را ریشه ای درست نکنم روی تمام وجوه زندگیم تاثیر خواهد گذاشت. مطمئنم که درست هم میگه. خصوصا وقتی که امروز که از قبل برنامه ام بود تا کتابهای اضافه ی اینجا را جمع کنم و کارتونها را با کمک هم پایین ببریم و متوجه شدم اوضاع کمر خرابتر از این حرفهاست که حالا حالاها بتوانم چنین کاری کنم خیلی توی روحیه ام تاثیر منفی داشت. جالب اینکه از امروز هم تمرین آخرین روز زندگی را شروع کرده بودم. اینکه صبحها بیدار شوی و فکر کنی این اخرین فرصت و آخرین روز تو می تواند باشد پس آسان تر، راحتتر و البته صمیمی تر با خودت و اطرافیانت زندگی کنی. اولین شوک زمانی بود که رفتم پس از بیش از یک ماه روی وزنه و دیدم که نسبت به دو ماه قبل بیش از ۶ کیلو اضافه شدم یعنی به ۸۶ رسیدم. تنها کاری که در سال گذشته کرده بودم به شهادت همین نوشته ها ورزش بود و کمی روی فرم آمدن و حالا آن هم از دست رفت و دومین داستان روز هم کمرم که با ناراحتی و شرمندگی داستان مجلات کلا ویکند را نا مناسب کرد. اما باید همه چیز آماده شود برای فردا که از فردا درس- شروع خواندن برای مقاله ی دموکراسی تو- و ورزش و آلمانی را به امید خدا شروع می کنم.

تو هم که به سلامتی کار جدی و شلوغ را از فردا برای کل سال پیش رو داری و باید حسابی جسمی و روحی اماده شوی. تازه از ورزش پایین برگشته ای و دوشی گرفته ای و داریم برای گذراندن شب آرام و دلنشینی در کنار هم آماده میشویم تا به سلامتی هفته ی بی نظیری را آغاز کنیم. 

۱۳۹۲ دی ۲۰, جمعه

اولین روز کلاس


جمعه صبح ۱۰ ژانویه هست و برف کمی در حال بارش و هوا هم سرد. تو در یک حرکت انقلابی تصمیم گرفتی که امروز را به سر کار نروی و ماندی خانه تا کمی به کارهای عقب افتاده و درسهایت برسی. البته لپ تاپ شرکت را آورده ای و در خانه کار خواهی کرد اما همینکه سر کار نمی روی خودش خیلی خوبه.

من هم به سلامتی اولین روز تدریس و کاری را در سال جدید شروع خواهم کرد و بعد از این نوشته اول به کرما میروم و بعد هم سمت دانشگاه. تو که خیلی اصرار داشتی مرا برسانی اما گفتم حالا که مانده ای خانه نمیشه و باید کمی به کارهای خودت برسی. برگه ها را تصحیح کردم و نمرات ترم اول بچه ها را با گشاده دستی داده ام و احتمالا روز خیلی شلوغی را نخواهم داشت. اما به هر حال بعد از یک ماه و نیم دوباره کلاس و درس و ... هم هیجان انگیزه و هم البته در ابتدا نه چندان شوق آور.

دیشب کیارش برای شام آمد پیشمون. شب بدی نبود و کمی گپ زدیم و حالش و روحیه اش بهتره چون آنا داره هفته ی دیگه برای حدود یک ماه میاد پیشش. تو هم دیروز زود از سر کار بلند شدی- البته این هفته استثناء بود چون همه ی تیم سندی مسافرت بودند- تا به قرارت با سمیه و جیمز برسی که آمده بودند اطراف شرکت تو و مرکز شهر. گفتی که تصمیم دارند خانه بخرند و تو بهشون پیشنهاد دادی که بروند و در محلاتی که خوششان آمده راه بروند و اطراف را درست ببیند. خلاصه که به عنوان تازه از راه رسیده خیلی به چنین دست از پیشنهادهایی و مزایای و معایب مناطق شهری نیاز دارند. احتمالا در این آخر هفته قرار شده دوباره جایی دور هم جمع شویم.

دیروز حقوق تو که آمد متوجه شدی ۵۰۰ دلار بیشتر بابت هدیه ی سال نو بهت داده اند که در این شرایط مالی عالی بود. با اینکه الان پول کلاس آلمانی را دارم اما باز هم بابت بی پولی پیش رو و هیچی نداشتن در هفته های آینده تصمیم گرفتم قید این ترم را بزنم. اما خبر خوب دیگه این بود که بهم گفتی شنیده ای که زمانی که دفترچه اداره ی مهاجرت می آید نزدیک به ۹ ماه بعد نوبت امتحانش هست و مرحله ی بعدیش هم کمتر از ۴ ماه طول میکشه.  

۱۳۹۲ دی ۱۸, چهارشنبه

فرم ها و شایعات


بعد از کلی حساب و کتاب احتمال میدهیم که امکان رفتن به کنفرانس تیلوس در فوریه و از آنجا به لس آنجلس برای دیدن مادر را نداریم چون حداقل بین ۴ تا ۵ هزارتایی برامون آب میخوره!

امروز تصحیح برگه ها را تمام کردم. چند سوپرایز داشتم از دانشجویانی که انتظار نداشتم برگه های خوبی بهم تحویل دهند. به یکی دو برگه هم به شدت مشکوکم اما گفتم که خیلی مته به خشخاش نگذارم. تو هم بعد از کار با پگاه برای کوتاه کردن موهایت قرار داشتی و بعد از اینکه برگشتی خانه و نان و پنیری خوردیم من کمی مجله خواندم و تو هم با اصرار من پیگیری و تماس با دانشگاه سیدنی داشتی برای درخواست ارسال ریز نمراتت. دیروز بسته ای هم از اداره ی مهاجرت اینجا آمد مبنی بر رسید فرمها و برگه های ما که طبق معمول تو با صبر و حوصله ساعتها وقت گذاشتی و ماه پیش پر کردی و فرستادی. خب! به سلامتی این قدم رو به جلویی است که در ابتدای سال بر داشته شد.  خصوصا اینکه طبق معمول کلی شایعه پیرامون این کار به گوشمون رسید مبنی بر اینکه فلان چیز را قبول نمی کنند و بهمان فرم را ایراد خواهند گرفت و ... اما در نهایت هیچ مشکلی تا اینجا پیش نیامد.

امروز در ادامه ی فکرهایی که بابت کم پولی و عقب افتادگی از درس و کار دارم به این نتیجه رسیدم که بهتره بجای هزینه کردن ۶۰۰ دلاری برای این ترم کلاس گوته خودم آستین همت بالا بزنم و کمی شخصی موضوع را دنبال کنم تا ترم بعد. مهم به روز نگه داشتن خودم هست کاری که در یک سال گذشته در مورد زبانم انجام نداده ام علیرغم ثبت نام ها و یک خط در میان رفتن ها به کلاس.


۱۳۹۲ دی ۱۷, سه‌شنبه

تصحیح برگه ها


امروز هوایی را تجربه کردیم کم نظیر! تقریبا نزدیک به منفی ۴۰ با بادی که میوزید. خلاصه که در حد مرگ سرد بود. اما از آنجایی که سندی و کل تیم تا آخر هفته رفته اند ونکور تونستیم صبح تا حدود ۹ و نیم با هم باشیم. با هم از در رفتیم بیرون. من رفتم کرما و تو هم سر کار تا حدود ساعت چهار که برگشتی خانه. شب را در حالی داریم می گذرانیم که برنامه ای از پرگار بی بی سی دیدیم که بیشتر خنده دار بود تا تامل برانگیز. به اصرار من داری برای گرفتن ریز نمراتت از دانشگاه سیدنی اقدام می کنی.

این دو روز را به تصحیح برگه های دانشجویان گذراندم که در مجموع بهتر از نوبت اولشان بود. امیدوارم فردا بتوانم تمامشان کنم که کلی کار دیگه دارم از جمله شروع کردن دوباره آلمانی و صد البته نوشتن مقاله ی دموکراسی برای تو- بدون اینکه خودت بدانی البته- حالا این وسط ریک هم آمده بود دم در که ببینه آیا کتابش را برایش خوانده ام و حاشیه نویسی کرده ام یا نه.

دیروز هم بعد از اینکه از سر کار برگشتی رفته بودی روغن ماشین را عوض کردی و شب با هم شرابی نوشیدیم و فیلم مزخرفی دیدیم و کلی خندیدیم تا خوابیدیم. خلاصه که این دو روز بیش از هر چیز به برگه ها گذشته و شروع کار برای تو. البته این را هم باید اضافه کنم که تصمیم گرفتم ادامه ی کلاس لویناس را در این ترم دنبال نکنم بلکه بتونم متمرکزتر به کار درسی و مطالعاتی ام که هنوز شروع نشده برسم. نکته ی دیگه هم برگشتن نسیم و مازیار از سفر دو سه هفته ای از ایران هست که تو که امروز با نسیم حرف زدی بهت گفته بود که چقدر از فضا و شرایط دلزده شده اند و خصوصا گویا مازیار توان و تحمل ماندن نداشته. بهت گفته بود هر چه که تو بهش گفته بودی را ده برابر بدتر تجربه کرده و خلاصه چقدر خوشحال هست که آنجا نیستند.

فردا- چهارشنبه- به سلامتی تو کمی دیرتر سر کار خواهی رفت و کمی زودتر بلند میشی. من هم مثل این دو روز وقتم را روی تصحیح برگه ها خواهم گذاشت و با اینکه بعید هست که فردا تمام بشه اما اگر بتوانم این کار را بکنم یک روز برای شروع روی برگه های تو جلو هستم.

۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

از آینده آمده ام برای ساختن گذشته ام!


یکشنبه شب با برف سنگین! گفته اند امسال زمستان بارش و سرمای تقریبا کم نظیری خواهیم داشت. تو بعد از خرید از کاستکو و چراغ برای سندی و کارتون برای کتابها از *هوم دیپو* و کلی کار آشپزخانه الان داری کمی نرمش می کنی و من هم گفتم بعد از یک ایمیل مفصل برای عارف در پاسخ به حرفهای طرح شده در جلسه ی پیش دفاع تزش توسط دکتر رشیدیان و مرادخانی گفتم که تا دیر نشده راجع به این ویکند و در واقع از جمعه شب تا الان را بنویسم که اتفاقا روزهای خیلی خیلی خوبی بود.

جمعه شب با هم رفتیم فیلم گرگ وال استریت که نه تنها خیلی طولانی بود که خیلی افراط در تاکید بر مناسبات غیر اخلاقی و شعارزدگی داشت . فیلم خوبی نبود در یک کلام. شنبه اما روز خوبی شد. با برنامه ای که داشتیم و بلیط هایی که تو گرفته بودی رفتیم موزه ROM برای دیدن نمایشگاه تمدن بین النهرین. خیلی خوب بود. خصوصا تاریخ خط و مهر و ثبت در سومر و آشور و بعد بابل. داستان لوح های حمورابی و فرمان عدالت الهه ی نور مبنی بر چشم در برابر چشم و گوش در برابر گوش،‌ کتبیه های آموزشی در زمینه های مختلف پزشکی، سیاست نجوم و حسابداری و ... خلاصه خیلی خوب بود. خصوصا جایی که در نینوا و دوره ی آشوری متوجه شدیم که دست های بریده رسمی اسطوره ای بوده آنجا و در بابل زمانی که ایده ی تک خدایی از قوم یهود به چهارده خدای بابلی معرفی می شود و آنها روی یکی از کتیبه ها چهارده خدا را یک طرف و مردوخ را در سمت دیگری نوشته بودند. خلاصه که اسطوره که به قول آدورنو و هورکهایمر قرار بود و هست که روشنگر هم باشد خط مسقیمی را تا اسطوره های عاشورا و تشیع ترسیم می کرد. موزه و نمایشگاه خیلی خوبی بود و واقعا لذت بردیم. بعد از ROM رفتیم دوک یورک و نهاری با هم خوردیم و با اینکه قرار بود من به خانه برگردم و تو برای ماساژ بروی پیش سرجیو اما با هم قدم زنان در هوای نسبتا سرد به مرکز درمانی یورک ویل رفتیم و تو ماساژ گرفتی و من هم یک ساعتی نشستم تا کارت تمام شود و کمی خرید کردیم و با هم برگشتیم خانه.

شب فیلمی دیدیم که برخلاف انتظار موضوع جالبی داشت و باعث شد امروز صبح کلی به فکر فرو بروم و نتیجه ی خیلی خوبی در نهایت از اوضاع خودم گرفتم. About Time داستان امکانی بود که پدر و پسری داشتند که به گذشته بروند و تصمیماتی که گرفته اند را تغییر دهند. صبح که در تخت بیدار شده بودم و داشتم فکر می کردم با خودم گفتم که اگر قرار بود به گذشته بروم به کجا و چه دوره ای میرفتم و چه می کردم. به دوره ی دانشجویی فلسفه در ایران، یا روزنامه نگاری، یا زمین شناسی،‌ در نهایت کار به دوره ی دبیرستان و آلمان رفتنم کشید و گفتم آن باید از فرصت استفاده می کردم و زبان در همان مدت کوتاه می خواندم و اتفاقا برمی گشتم. بعد بجای رشته های مختلف از همان اول به فلسفه می رفتم. بعد البته روزنامه نگاری را دنبال می کردم با چند تصمیم متفاوت کوچک اما سریعا متوجه شدم که در هر صورت نتیجه کار آنقدر متفاوت میشد که قطعا اگر هم بهم می رسیدیم شکل زندگیمان با آنچه که اینجا و اکنون هست بکل متفاوت میشد. نه! مسلما نه! تحت هیچ شرایطی نمی خواهم از اینکه اینجا و اکنون با تو هستم متفاوت باشم. سریع متوجه شدم، البته که تصمیمات اشتباه کم نگرفته ام اما تصمیم سرنوشت ساز بد خدا را شکر در خاطرم ندارم که بخواهم با تغییرش امروزم را آنچنان متفاوت کنم که اینی که هستم نباشم. خیلی کار دارم و خیلی کارها باید بکنم و خیلی در حق خودم و تو کم گذاشته ام اما نمی خواهم متفاوت باشم. به این نتیجه رسیدم از این که هستم راضی و خرسندم و باید برای بهتر شدن تلاش کنم و نه تغییر بنیادین.

وقتی برای صبحانه با هم رفتیم بیرون و بهت داستان را گفتم حرفهای جالبی زدیم، اینکه این خیلی مهم است که از مجموع خودت راضی باشی و البته شرایط را برای بهتر شدن تغییر دهی. گفتم که در نهایت پیش خودم فکر کردم این لحظه و امروز اتفاقا یکی از همان لحظاتی است که از آینده به گذشته آمده ام تا تصمیمات درستتر و بهتری بگیرم. اینگونه می خواهم شرایط را بهتر کنم. من از آینده آمده ام و شانس این را دارم که دوباره گذشته ام را بسازم.   

۱۳۹۲ دی ۱۳, جمعه

سرما، سینما و موزه


این دو روز یعنی پنج شنبه و امروز که جمعه هست هوای تقریبا منفی ۲۵ درجه را داریم تحمل می کنیم. البته امروز هوا آفتابی هست و خودش امیدی است در این سرما. قرار بود که از امروز شروع به تصحیح برگه ها کنم که افتاد برای ویکند. کار بخصوصی هم نکردم اما کتابها را که با کمک و زخمت تو آورده بودیم بالا دسته بندی کردم و بخش اندکی را اینجا نگه می دارم و بعد از اینکه کارتونهای مناسب خریدیم بقیه را می بریم در انبار. آمدن کتابهای شعر و پیدا کردن جایی مناسب براشون خیلی دلچسب بود.

دیروز نزدیک به ۲ ساعت با رسول حرف زدم که روحیه ای نداشت و علاوه بر مشکلات جسمی و حالی روحیه اش بابت تمامی مسائل خیلی بد شده بود. بعد از دو ساعت حرف زدن اوضاع کمی بهتر شد و دوباره حرفهای پر شوری که غالبا بهشون ایمان هم داره رو آمد و اوضاع تا حدودی بهتر شد. هر چند با خیلی از تحلیل هایش موافقتی ندارم اما در به عنوان یک دوست و انسان برایم آدم بسیار محترمی است.

تو هم برخلاف روزهای معمولی کاری چون هنوز تعداد زیادی برنگشته بودند سر کار اولین روز کاریت را به سلامتی با کار و فشار کمتر شروع کردی. از امروز البته همه چیز به مدار معمول خودش برگشته اما به قول خودت اساسا اوضاع با کپریت و دفتر تام بی همه کس قابل مقایسه نیست. اتفاقا چهارشنبه که یک سر کوتاه رفته بودی دیدن لیز و مادرش،‌ لیز بهت گفته بود که تام از دست این جنیفر که خود لیز هم به شدت ازش متنفر هست سرویس شده و تو هم گفته بودی حقشه و اون هم کاملا با تو موافق بود. به هر حال هر چند سال سختی بود سال قبل اما رفتن به تلاس و کار با سندی با اینکه فعلا موقت هست اما خیلی دلنشین و مناسبتر هست.

واقعیتش اینه که هنوز ما برای خودمان یک جشن دو نفری و تغییر روحیه بابت سال جدید را شروع نکرده ایم. چهارشنبه عصر هم بعد از اینکه از خانه ی ریک و بانا آمدیم هم تو نزدیک به چند ساعت با سوئد اسکایپ کردی و فرصتی نشده تا خودمان را دریابیم. دیروز هم با اینکه زودتر آمدی خانه اما خیلی حال و حوصله ای نداشتیم. هم تو نگران اوضاع تهران هستی و هم من کلافه ی کارها و کتابها و برنامه هایم بودم.

امروز صبح تو مرا رساندی به کرمای بلور و یانگ- نزدیک خانه- چون خیلی سرد بود و از انجا رفتی سر کار. من هم دو سه ساعتی را نشستم و بعد از اینکه کمی مطابق معمول برنامه ریزی کردم- البته با یک تغییر بنیادی و آن اینکه تصمیم گرفتم اول مقالات تو را برای درس دموکراسی بنویسم با اینکه خودت احتمالا اصلا موافق نباشی اما فکر کردم اینطوری شانسی برای اقدام برای OGS امسال هم خواهی یافت- و کمی مجله خواندم و بعد هم با تصمیمی که پای تلفن گرفتیم قرار شد امشب برویم سینما دیدن اخرین ساخته ی اسکورسیزی به اسم گرگ وال استریت. فردا هم تو عصر وقت ماساژ داری اما چون آخرین روز موزه  ROM برای نمایشگاه مصر باستان هست با اینکه پول آنچنانی هم نداریم و ۵۰ دلار کم مبلغی در این زمان نیست اما بلیطش را گرفتیم چون می خواستیم حتما این نمایشگاه را ببینیم.

خب! به نظر میرسه که داریم کم کم سال را آنچنان که باید شروع می کنیم. مانده درس و زبان و صد البته ورزش که باید آنها هم به زودی آغاز شوند. کار باید کرد درست و البته کار درست- این است برنامه ی اصلی ما در سال جدید.
 

۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه

آغازی شیرین با درس هایی بزرگ


سال جدید روان شد! ساعت از ۶ عصر گذشته و در حال گذراندن اولین روز سال ۲۰۱۴ هستیم. تو داری با سوئد اسکایپ می کنی و قرار هست شب در کنار هم شرابی بنوشیم و فیلمی ببینیم و خوش باشیم. امروز به عنوان اولین روز سال هر چند تصمیم داشتیم که حتما بیرون برویم اما با رفتن به خانه ی ریک و بانا برای برانچ آنقدر خوش گذشت که تصمیم گرفتیم که بقیه ی روز را در خانه ی خودمان باشیم و استراحت کنیم که به سلامتی از فردا سال و زندگی جدید شروع میشود.

دیشب برای دور هم بودن در لحظه ی سال نو مهمان خانه ی فرشید و پگاه بودیم. رفتیم و بد هم نبود. نیم ساعتی نشسته بودیم تو با پگاه حرف میزدی و من با فرشید درباره ی عکسی که برایش از جعبه های کتاب پیدا کرده بودم و بردم. عکسی از حدود ۲۰ سال پیش در جاده ی شمال و وقتی که دید خیلی خاطرات برایش زنده شد و کمی راجع به بابک حرف زدیم و آن موقع ها که *علی آقا* آمد. دوست فرشید که سال پیش در اولین و آخرین باری که دیدیمش درست در چنین شبی که سمیه و جیمز هم مهمان ما بودند حال همه را با حماقت هایش گرفت. دیشب اوضاعش خیلی بهتر بود. هر چند یکضرب حرف زدنش حتی زمانی که برای سیگار کشیدن به اتاق مجاور میرفت و در هر زمینه ی مثلا سرمای هوا که فرشید داشت با تو درباره اش حرف میزد، داد زنان نظر میداد خلاصه به هر حال تصویری به من داد که دست کم از رفتار خودم در برخی جمع ها که دایم حرف میزنم نداشت. هر چند بی انصافی است اگر که سطح گفته های خودم و او را در یک حد ارزیابی کنم. به هر حال شروع خوبی بود بابت تصمیمی که پیشاپیش گرفته بودم برای کمتر حرف زدن- هر چند با تفاوت ماهوی کیفی- و درک این نکته که آدمها عموما قرار نیست که نظراتشان را عوض کنند حتی اگر شاهدی بر خلاف مدعایشان بیاوری. در مجموع شب بدی نبود جز اینکه تو بعد از کلی گریه که پگاه بابت فوت پدرش برایت کرده بود دلشوره گرفتی و به ایران زنگ زدی و از پدرت خواستی که به مسافرت گرگان نرود و کلی گریه کرده بودی و وقتی برگشتی چشمهایت حسابی حال مرا گرفت. اما می دانستیم که باید امسال را با امید و ایمان به تغییر و بهبود شروع کنیم.

این شد که قرار ساعت ۱۱ صبح برای برانچ در منزل بانا و ریک به دور هم جمع شدن بسیار دلنشینی تبدیل شد. بانا از کتاب آشپزی ایرانی که تو سال قبل برایشان هدیه گرفته بودی کبابی به اسم شاهنامه درست کرده بود با یک غذای کوچک فرانسوی و غذایی آمریکایی که تنها شامل یک کفگیر کوچک برنج شفته و یک پیاله لوبیای چیتی روی سرش بود که اتفاقا خوشمزه هم شده بود و گفتند که این غذا نشانه ی شانس و اقبال است در فرهنگشان. خوش گذشت و کلی حرفهای خوب زدیم. بعد از اینکه برای ریک راجع به فیلم مستند تاریخ ناگفته ی ایالات متحده گفتم چنان به هیجان آمد که نیم ساعت پیش در زد که رفته یک دستگاه دی وی دی *بلو ری* گرفته چون تنها ورژن موجود از این کار الیور استون روی بلو ری هست تا امشب شروع به دیدنش کند. کمی او از خانواده و تاریخچه ی خانواده اش برایم گفت و تو و بانا هم در آشپزخانه مشغول بودید به گپ زدن تا وقت غذا شد و نشستیم دور میز و هر کسی از روایتش درباره ی سال ۲۰۱۳ گفت. نوبت من که شد بعد از گفتن تقریبا چیزهای مشابه ای که با هم پیشا پیش گفته بودیم و یا چیزهایی که آن دو به خوبی می دانستند گفتم از این نظر سال دردآور و خزن انگیزی بود که متوجه شدم آنچه که شاید پیشاپیش بطور ناخودآگاه با آن بیگانه هم نبودم، اینکه من توان تبدیل شدن به یک متفکر در معنای درست کلمه را ندارم. گفتم که متوجه شدم بخشی از داستان- و شاید بخش بزرگی از علت- به کاهلی و رخوت و بی نظمی خودم بر می گردد اما بخش غیر قابل انکاری هم هست که به نگاه و فرهنگ و پس زمینه ی ما باز می گردد به عنوان آدمی از جهان سوم. گفتم که می دانم در معنای دقیقش جهان سوم و اول و ... بازی قدرت است و بسیاری چیزهای دیگر که خود می توانم ساعتها در نفی و نقدش خطابه دهم چرا که به هر حال کار و زمینه ی تحقیق و مطالعه ام بوده اما بخشی در دل داستان هست،‌ بخشی دردناک که قابل نفی نیست و این همان حقیقتی است که من و مای آنجایی هنوز ابزار چارچوب و عبارت بندی نظریه ای جهانشمول را نداریم چون در آغاز راهیم. نه اینکه اوی غربی تواناست و من نه و این تقدیر تاریخی ماست و ... نه تنها و تنها اینکه ما هنوز خاک توانا و بستر مناسب این بذر را که باید به درختی تنومند بدل شود به حد کافی نداریم. گفتم می دانم که ایده های غربی هم به آن معنا که ادعا کرده اند جهانشمول نیستند اما حداقل مبنای برای روشنگری به دست داده اند و به همین سان هم عصر روشنگری را می توان با امید به فراگیری بیشتر همچنان تورق کرد.

ریک در پاسخم گفت که در دوره ای که درباره ی فرهنگ چینی را در دانشگاه می خوانده متوجه شده که برای چینی ها از کنفسیوس به بعد ایده ها ادعای جهانشولی داشته اند اما چین در مرکز این جهان است و همان داستانی که برای حتی سقراط هم به عینه اتفاق میفتد. سقراطی که حاضر نمیشود آتن را ترک کند چون احتمالا آن ایده های جهانشمولش بیرون از فرهنگ آتنی آن زمان چندان یافت نمی شوند. و البته درباره ی دوره ی روشنگری می توان سایه های امید به تغییر را دید اما به هر روی با من مخالفتی نداشت.

اما پاسخ بانا خیلی دلنشین بود. هر چند همانطور که خودش به صراحت گفت به شدت مکدر شده بود از گفته های من. گفت که وقتی کسی چون خودش و ریک می گویند که من و تو برایشان امید به آینده ایم و وقتی که می گوید که امیدی به تغییر از درون فرهنگ غربی ندارد و این احتمالا وظیفه ی همان فرهنگ بیشتر انسانی مانده ی جهان سوم است که بشریت را نجات دهد، در این گفته ها جدی است. گفت که خیلی مکدر شده از اینکه من اعتراف به ناتوانی کرده ام اما گفت که می داند هر چند که در دوره ی حیاتش احتمالا به موفقیت دست نخواهد یافت اما باید تلاش کرد و امیدوار بود به نسلهای بعد. باید که زمینه را مساعد بروز و ظهور استعدادها کرد و برای تغییر بستری را که نیازمند ظهور و رشد آن است تا حد امکان ساخت. گفت که این امید را به من و ما  دارد خصوصا با اقبالی که من در همراهی با تو دارم و به واسطه ی حضور بی کم و کاست تو در معنای واقعی یک همسر و زن که چرخ اصلی این زندگی است.

گفت که احتمالا این تلخ ترین چیزی بوده که در طی سالها شنیده و گفت که احتمالا من نیاز به کمی استرحت دارم و یک بازبینی و شروع دوباره و پر توان. گفت که باید کوشید و باید امیدوار بود و باید تلاش کرد حتی اگر ایمان داشته باشی که به عمرت ثمر ندهد.

بسیار دل نشین بود و انگیزه دهنده. خیلی امیدوار کننده بود حرفهایش و بسیار شیرین. مرا به یاد این گفته ی چه گوارا انداخت که گفت: تنها آن کسی شکست می خورد که از میدان نبرد بگریزد.

عجب شروع زیبایی بود در آستانه ی یک سال مهم. به فال نیک گرفتیم و آمدیم خانه.