۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

دوری


نه طبیعیه که نمیشه خوابید!

ساعت تازه از یک صبح گذشته و من از نیم ساعت پیش با کلافگی دیگه از جا بلند شدم. تو هم بیداری و دلگیر اما به هر حال باید ساعت ۸ صبح سر کار باشی. مسلمه که برای تو داستان دیگه ای است. چقدر من اما ضعیف و ناتوان شده ام. چقدر بد شده ام.

سخته! دوری اگر فقط برای من و تو یک اشکال داشته باشه، تنها و تنها همینه.

حال پدر و مادرهامون، حال پدر بزرگ و مادربزرگ هامون خیلی روبه راه نیست. خداوند عاقبت همگی را بخیر کنه. و البته صبر و صبر و صبر که دوری اگر تنها یک ایراد داشته باشه همینه، همین!

بزرگترین اسرار


تمام روز را در کرما نشستم به امید اینکه برگه های دو کلاس را کامل تصحیح کنم اما به یک کلاس نرسیده بودم که با تو حرف زدم و گفتی که پیش از من مامانت از تهران زنگ زده و گفته که شاید بهتر باشه یک سفر کوتاه و سریع بری ایران که مامان بزرگت متاسفانه بعد از شکستگی پایش و احتمالا عفونت داخلی که کرده بوده در کما رفته و احتمالا خیلی فرصتی نمانده.

اوضاع بد نیست. البته برای بلیط باید احتمالا پول قرض کنیم تا حقوق ماهانه ات را بگیری. مهمتر از هر چیز بحث روحیه هست که اتفاقا تو داری بهم روحیه میدی. جالب اینکه خیلی با صلابت و با آرامش با قضیه داری برخورد می کنی. هر چند که به قول خودت هنوز شاید آن لحظه نرسیده که بغضت بشکنه و گریه کنی اما من با اینکه تنها دو سال با مامان بزرگت خانه ی پدرت زندگی کردم اما خیلی خاطره ی خوش ازش دارم و برایش احترام قائلم. چقدر بابت خرید هر روز عصر شیرینی سر به سرش می گذاشتم. به قول تو اما نکته ی مهم اینه که خوب و با عزت زندگی کرد و سالهای زیادی از زندگی اش را با عشق به همسر و خانواده اش گذراند. خداوند حفظ کند تمامی بزرگترها را و عزت و احترامشان را حفظ کند.

واقعا که راست گفته اند که بزرگترین اسرار مرگ است. حالا قرار شد که فردا آخرین پیگیری های پزشکی را به تو بگویند و احتمالا برای جمعه شب به سلامتی برای چهار روز راهی تهران شوی.


۱۳۹۲ آبان ۱۴, سه‌شنبه

صدای مهیب هیچ!


تقریبا تازه از دانشگاه برگشته ام خانه. البته رفتن به بی ام وی و بعد هم کتابخانه و حدود یک ساعتی با رسول حرف زدن هم باعث شد تا الان که تازه نهارم را خورده ام ساعت از ۵ گذشته باشه و کلی هم خسته شده باشم. تو هم که هنوز خانه نرسیده ای قرار بود امروز تقریبا سر وقت کارت را تمام کنی و بیای که هنوز چنین نشده. اتفاقا همین نکته هم باعث بحث و کمی دلخوری دیشب من و تو شد. با اینکه به قول خودت امکان نداشت که از کپریت بیایی خانه و نا و توان هیچ کاری داشته باشی از بس که اعصاب و روانت مستهلک شده بود اما مثلا دیروز بعد از کار رفته بودی لابلاس و بعد هم که رسیدی خانه رفتی ورزش و کلی هم انرژی داشتی سر شب و به قول خودت روحیه ات اساسا قابل قیاس با دوره ی کار برای تام نبود. اما از آنجایی که قرار گذاشته بودیم که طبق حرفی که سندی بهت زده و گفته بود که دیگه ۵ کار روزانه ات را تمام کن و برو خانه و تو هم گفته بودی که باید از اول این داستان را سفت بگیری و عملی کنی و ... و اینکه خلاصه بعد از دو هفته که از کار جدیدت به سلامتی می گذره حتی یک روز هم ساعت ۵ کار را تمام نکردی و این نکته باعث شد که بهت بگم داری دوباره زیاد از حد از خودت مایه می گذاری و تو هم گفتی که به هر حال نفس کار همین هست و چاره ای نیست و ... و خلاصه که حرفهامون به جایی نرسید جز اینکه تو گفتی حالا با این حرفهایم باعث خواهم شد که نسبت به این کار هم حساس شوی و شرایط خوبی که داری را نادیده بگیری.

من که تمام دیروز برای اولین بار بعد از ماهها با همتی که کردم نشستم در کتابخانه و درس خوانده بودم و بعد از برگشت به خانه کمی ورزش هم کرده بودم مثل خودت که تمام روز را کار سنگین کرده بودی با خستگی شب کردیم و البته بیش از خستگی همین داستان که نه تو مفهوم کلی حرف من را گرفتی و نه من شرایط تو را دقیقا متوجه شدم. این شد که شب را خوب نخوابیدم و صبح هم با اینکه بعد از مدتها مدید که سنت ساعت ۵ بیدار شدن برای درس را ترک کرده بودم به روال برگشتم و بیدار شدم و آن موقع صبح زور میزدم تا لویناس جا کنم الان که اینجا نشسته ام خیلی خسته باشم و البته کمی هم سرماخورده.

صبح بعد از لویناس خوانی و صبحانه خوری و البته گفتن و خندیدن با همدیگه تو راهی کار شدی و من هم کمی دیرتر دانشگاه. کلاس خیلی خوبی نبود و شاید اگر کلا بجای رفتن به دانشگاه می ماندم و کتاب را ادامه می دادم دستاورد بهتری داشتم برای امشب.

فردا را با لویناس پیش خواهم برد و تو هم با کار. پنج شنبه اما تمام روز باید به تصحیح برگه های امتحانی بچه ها بگذرانم برای جمعه که کلاس دارم و البته شب که به تائتر خواهیم رفت. شنبه مهمان منزل فرشید هستیم و کلی کارهای ریز و درشت دیگه داریم که باید بهشون برسیم.

داشت موتور درس خواندنم بعد از قرنی دیروز استارت می خورد اما آنقدر زنگار گرفته و چرخ دنده هایش روغن کاری لازم داره که صدایی که می داد شبیه تنوره ی دیو بود توی کتابخانه. به قول رسول اگر تا سن و سالی که مناسب و درست هست چیزی شدی که شدی و ادامه خواهی داد اگر نه  در بهترین حالت همیشه همان آدم mediocre هیچی نشده خواهی ماند. خلاصه که چنین صدای مهیبی میداد. صدای هیچ!

۱۳۹۲ آبان ۱۲, یکشنبه

صبحانه با انا


تو و انا تقریبا تازه از خواب بیدار شده اید و تو داری آب پرتغال برای همگی می گیری و انا رفته حمام و من هم کمی به کارهایی که دیروز در جلسه ی HM موظف به انجامش شدم دارم رسیدگی می کنم. قراره برای صبحانه برویم بیرون و بعد از آنجا احتمالا انا راهی اتاوا میشه و تو می خواهی امروز روی متن ترجمه ی فرانسوی که باید برای تری انجامش بدهی کار کنی و من هم که هنوز درست و حسابی آماده ی درس خواندن نشده ام کمی با لویناس و متنش باید کشتی بگیرم.

دیروز تو به خرید از کاستکو و لباس برای محیط کار از یورک دیل گذراندی، انا به کنفرانس دانشگاه یورک رفت که تو تا آنجا رسانده بودیش و من هم بعد از جلسه ی HM کمی در ربارتس درس خواندم و سر شب با شامی که تو درست کرده بودی نشستیم و کلی گپ زدیم. ویکند خوبی بوده تا اینجا و با کمی درس که قراره امروز بهش اضافه شود خیلی بهتر هم خواهد شد.

۱۳۹۲ آبان ۱۰, جمعه

بون جووی


منتظر انا هستیم که از کنفرانسی که در دانشگاه یورک بوده و بخاطرش این جمعه و شنبه را به تورنتو آمده به خانه برسه و کمی دور هم بشینیم و گپ بزنیم و برای فردا که اون به ادامه ی کنفرانسش میره و تو به کلاس پیانو و من هم به جلسه ی HM زود بخوابیم.

امروز تو را به شرکت که رساندم قرار شد از دوشنبه که تکلیف جای پارکینگت معلوم میشه به سلامتی خودت دیگه با ماشین بری. من برای صبحانه رفتم کرمای دنفورد و بعدش یک سر به بی ام وی زدم و بعد کمی خرید برای امشب و فردا شب کردم که مهمان داریم و تا رسیدم خانه ساعت از ۳ گذشته بود. جز چند صفحه ای از لویناس هیچ کاسبی درست و حسابی امروز نکردم و این خیلی خبر بدی است برای آن شروعی که باید آنچنان باشد که با خودم وعده کرده ام.

تو هم روز کاری نسبتا سبکی داشتی و گفتی که موقع آمدن به خانه صف مشتاقان و بلیط به دستان برای کنسرت جان بون جووی که درست در ساختمان بغلی تلاس برگزار میشد تو را یاد خاطره ای انداخت که نزدیک به شانزده هفده سال پیش برایت پیش آمد. بسیج و ایست بازرسی در راه برگشت به خانه از دانشگاه وقتی ضبط ماشین را روشن کرده بودند گفته بودند می دونی داشتن چنین نوارهایی باعث توقیف ماشین میشه. خلاصه که گوش کردن به امثال بون جووی برای مشتاقانش در همه جا گویا هزینه های خاص خودش را داره.

فعلا که داریم رادیوی گیتار کلاسیک گوش میدیم و با نور شمعهای مشتعل به زور باتری لابلای کتابهای کتابخانه شب قشنگ اول ماه نوامبر را با هم خوش می گذرانیم.
 

۱۳۹۲ آبان ۹, پنجشنبه

رفتن به اعماق


پنج شنبه ای به شدت بارانی داریم و من در کافه کرما هستم. تو را صبح رساندم سر کار و بعد خودم آمدم اینجا. هنوز هم نمی دانم که چقدر اینجا بمانم. دیروز که خیلی بعد از مدتها آمدن اینجا و قهوه ی صبحگاهی چسبید اما مشکل اساسی جای پارک ماشین و البته هزینه اش هست. نمی دانم شاید همینجا ماندم و لویناس خواندم و شاید هم رفتم کتابخانه. البته اول باید برم ماشین را خانه بگذارم. خلاصه اش اینکه این آخرین روزها و در واقع آخرین هفته ای است که تصمیم گرفته ام به سان سابق در جهالت و اتلاف وقت و زندگی ادامه ی حیات دهم. ببینیم بعد از صد بار شکستن قول و قرار با خود- که بدترین خیانت و گناه هست- اینبار چه کار خواهم کرد.

آخرین روز اکتبر که مثل تمام ایام این سال با بطالت اما با خبرهای خوب همراه بود چنان خواهد گذشت که باور کردنش برای کسی در آستانه ی ۴۰ سالگی باور کردنی نیست. کلی کارهای نکرده و عقب افتاده دارم. کلی برنامه های مهم از سلامتی جسم و روح تا تقویت بنیان های فکری و کاری و در یک کلام به راه انداختن و درست حرکت کردن چرخ زندگی درسی و کاری خودم و تو. با کمک هم باید که میزان خطاها را کم و کمتر کنیم و به امید آینده راهمان را بسازیم.

کتابها، رمانها، شعرهای ناخوانده. بحثهای نکرده، حرفهای نشنیده و نزده، تجربه های تازه و رنگهای ندیده،‌ آثار هنری منتظر که باید برای درونی کردنشان بکوشیم. باید از میزان این تنبلی و اتلاف کاست و به عمق رفت- البته اگر به قول نیچه اساسا چنان عمقی وجود داشته باشد. رفتن به اعماق! در یک کلام این خواهد بود تمرین این ماه پیش رو برای ماهها و سالهای بهتر آتی.

دیدن مصاحبه ی Hardtalk بی بی سی دیروز با راجرز واتر از آن دست لذتهایی بود که مدتی است گم کرده بودم. تکرار بی بدیل این یادگیری. این است آنچه که باید در مسیرش حرکت کنیم.

به امید لبخند زدن به این ایام به خوش و با اطمینان از راهی که طی کرده ایم در آینده ای دور و با هم وقتی که این سطور را دوباره و دوباره خواهیم خواند.

بدرود گذشته با تمام ناتمامی هایت و سلام به آینده!


۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه

رضایت از محیط جدید


چهارشنبه صبح زود هست و تو داری نهار من را درست می کنی و تازه صبحانه خورده ای تا بعدش مثل این دو روز گذشته ببرمت تلاس. هنوز تکلیف پارکینگ آنجا معلوم نشده اما قرار شد که امروز نهاییش کنی و از فردا دیگه به سلامتی خودت با ماشین بروی. با ماشین بردن تو و بعدش کمی به کتابخانه و کافه رفتن برای من شد بهانه ای که درسهایم را هنوز شروع نکرده باشم. دایم برنامه ریزی و عمل البته هیچ. دوشنبه شب بعد از اینکه کار روز اول که البته کلی هم دیرتر از موعد تمام شد بهم زنگ زدی در آروما بودم و تو هم آمدی آنجا و برایم از محیط کار و امکانات و جای خوبی که میزت داره و کل تشکیلات گفتی و اینکه کیمبرلی یکی از کسانی که روز اول با تو مصاحبه کرده بود و تو دو نفری هستید که به سندی گزارش میدهید و گفتی که چقدر به نظرت کیمبرلی و سندی از حضور تو و از اینکه اینقدر زود همه چیز را در دست گرفته ای خوشحال شده اند. گویا نیکول- زنی که فعلا تو بجایش برای یکسال رفته ای- این آخری خیلی خرابکار می کرده. گفتی که بهت گفته اند که کسی که وارد تلاس میشه دیگه جایی نمیره و اگر کارش درست باشه دایم همینجا ارتقاء پیدا میکنه. نوشته بودم و می نویسم که چقدر بهت افتخار می کنم. از آن سر دنیا بعد از پشت سر گذاشتن تاثیرگذارترین سالهای آموزش با یک زبان دیگه بیایی و اینطور پیشرفت کنی. واقعا که افتخار من هستی.

دیشب با اینکه کلاس گوته داشتم اما دوباره نرفتم و هنوز خیلی انرژتیک نیستم و البته بیش از آن سر در گم و بی حوصله هستم و همین باعث شده که بی خیالی مفرطی دامنم را بگیره. تنها خبر خیلی خوب رضایت تو از محیط کاری و شرایط جدیدت هست که خدا را شکر خیلی خبر عالی و دلچسبی هست. خصوصا بعد از آن تقریبا یک سال برزخی در کپریت.

بعد از اینکه تو را رساندم به کرما خواهم رفت و قهوه ای و احتمالا درسهایم را با کم اهمیت ترین بخش در حال حاضر با توجه به زمانبندی که دارم آغاز خواهم کرد که خودش نشان دهنده ی گیجی من هست. با Totality and Infnity بجای مارکس!