۱۳۹۲ مرداد ۱۷, پنجشنبه

۱۳ سال پیش در چنین روزی


پنج شنبه شب هست و در حال دیدن جدیدترین فیلم ترنس مالیک To the Wonder  بودیم که تو از خستگی خوابت برد. ساعت هنوز ۱۰ نشده اما بهت گفتم که برو و بخواب تا کمی استراحت درست و حسابی بکنی از بس که در طول روز فشار و استرس کاری داری. اما امروز برای من هم روز نسبتا خاطره انگیزی بود. نه به دلیل جلسه ی HM که با بچه ها داشتیم و اتفاقا برخلاف دفعه ی قبل نسبتا خوب پیش رفتیم و من هم از نقشی که داشتم راضی بودم. بلکه بیشتر بابت اتفاقی که درست ۱۳ سال پیش در چنین روزی در تهران افتاد و شاید به نوعی سرنوشت من و امکانات بعدی که در زندگیمون تا به اینجا پیش آمد را در شرایط متفاوتی رقم زد.

با اینکه روزهای خیلی سختی بود و یک پای من در بازداشتگاه و دادگاه و دنبال کارهای داریوش دویدن بود و پای دیگرم کار در رسانه و عصرها هم دلداری به مامان و امیرحسین دادن و صبح تا آخر شب هم دنبال شاکی و متهم و چک و سفته ی این و اون دویدن اما ناگهان برنده شدن و قلم بلورین گرفتن در چنین روزی همه ی داستان را تحت تاثیر خودش قرار داد و اسم و رسمی برایم رقم زد که هر چند نه در همان حوزه اما اعتماد به نفسی برای کارهای تئوریک بعدی برایم فراهم کرد.

فکر کردم چه نیک اگر که طوری حرکت کنم که ۱۳ سال دیگر چنان تکانی به اوضاع و وضعیت کاری و فکری و آتی خودم و زندگی مون بدهم. برای این غایت راهی نیست جز کار کردن و متعهد و دلسوزانه و البته سختگیرانه کار کردن. شیوه ای که گویا اساسا فراموشش کرده ام و شاید هم هرگز تجربه اش نکرده ام.

خلاصه که ۱۳ سال پیش آنجا و در تالار وحدت و امروز اینجا و در میان عده ای جوان آینده دار در حوزه ی آکادمیک برای شکل دادن به اتفاقات مهم و شاید تاثیرگذرا.

به امید ۱۳ سال آتی که من و تو بر بام جهان خودمان سر فراز قدم زنیم.
  

۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

یاسمین آبی


دوشنبه بعد از چند جایی که رفتیم تا بساط پیک نیک را به پا کنیم و مناسب نبود بلاخره با پیشنهاد آیدین و سحر جایی نسبتا نزدیک پیدا کردیم و دور هم تا غروب بودیم. آنها یکی از دوستانشان را هم که از ایران آمده بود آورده بودند به اسم آذر و فرشید و هم با کامران آمده بود و ما هم دنبال کیارش و آننا رفته بودیم و خلاصه ۹ نفری شدیم. البته دوباره با توجه به اینکه کیارش چیزی جز یک بسته آبجو که جز من خودش و آننا مصرفش کردند و فرشید هم جز منقل کباب و ذغال چیزی نیاورده بودند و دوباره بار تمام پذیرایی به عهده ی آیدین و سحر و ما بود. سهم آنها البته بیشتر از ما و به نظرم صورت خوشی نداشت که دوباره این اتفاق بیفته. شب بهت گفتم که با کیارش نباید تعارف کنی و خودش هم نشان داده که خیلی این مسائل حالیش نیست.

اما روز خوبی بود. بدمینتون بازی کردن تو و فوتبال من هنوز هم آثار بدن دردش وجود داره اما در مجموع خوش گذشت و قرار شد دوباره قبل از شروع ترم جدید دور هم جمع شویم.

دیروز صبح هم بعد از اینکه تصمیم گرفتم تو را سر کار برسانم و به دانشگاه بروم برای گرفتن چند کتاب که باید تا حالا طبق برنامه خوانده شده بود و هنوز ورق هم نخورده تو را رساندم و رفتم دانشگاه که بخاطر برگزاری مسابقات تنیس جام راجرز جای پارکینگ پیدا کردن بیش از نیم ساعت وقتم را گرفت. خلاصه که همانطور که بهت گفته بود آدم از با ماشین دانشگاه رفتن پشیمان میشه. کارم که تمام شد برگشتم خانه و یکی دو ساعت بعد دوباره باید دنبال تو می آمدم. با اینکه گفتم بهتره سینما رفتن را به شب دیگه ای موکول کنیم اما تو گفتی نه بهتره امشب برویم و همین شد که بعد از اینکه آمدم دنبالت رفتیم سینما فیلم جدید وودی آلن یاسمین آبی. بد نبود. بازی کیت بلانشت و یکی دو نفر دیگه در فیلم خوب بود و داستانش هم البته به عنوان سینما صنعت سرگرمی جذابیت دو ساعته اش را داشت.

امروز هم با رفتن تو سر کار که کمتر از ده دقیقه ی پیش اتفاق افتاد به سلامتی شروع شده. امروز اعضای بورد آنجا جمع می شوند و تو کلی کار داری. از هفته ی بعد هم که قراره همکار جدیدت بیاد و ببینیم که چه خواهد شد. من هم که دنبال بهانه ام برای درس نخواندن. زبان و رمان و همه ی کارهای مفید دیگر هم تعصیله تا اطلاع بعدی.
همین!

۱۳۹۲ مرداد ۱۴, دوشنبه

لانگ ویکند


تقریبا تمام شنبه را رانندگی کردیم. صندلی های ماشین- شاید به دلیل مدلش که به عنوان اسپورت شناخته میشه- کمی برای من بیش از حد پایین و کوتاهه اما ماشین خوبی است و خصوصا اینکه تو باهاش خیلی راحتی و در واقع از آنجایی که ماشین توست مهم هم همینه. خلاصه تا رسیدیم بالزام لیک ساعت از ۳ بعد از ظهر گذشته بود. بیش از سه ساعتی نشستیم و از آنجایی که هوا داشت خنک میشد و تو هم لباس گرم نداشتی زدیم به راه و برگشتیم. با اینکه تمام روز رانندگی کردیم اما دیدن شرایط و امکانات کمپینگ که ملت را به آنجا کشیده بود برای چند روزی با تجهیزات این کار کمی ایده بهمون داد و حداقل به همین یک دلیل هم ارزش رفتن این راه طولانی را داشت. شب موقع رسیدن به شهر به مرجان و بعد کیارش زنگ زدیم که اگر می خواهند برویم دنبالشون و جایی بشینیم. اما مرجان گفت که خیلی خسته است و تمام روز با کامران بیرون بوده و کیارش هم گفت در حال خوردن شام هستند و این شد که خودمان دو تا رفتیم و باری نشستیم و تا برگشتیم خانه دیگه خیلی دیر وقت شده بود.

در راه با مادر و مامان حرف زدیم و خدا را شکر حال مادر خیلی بهتر بود و خصوصا اینکه خاله فرح و نیلوفر و سایرین رفته بودند دیدندش سر حالتر شده بود. مامانم خیلی خوشحال شد بابت ماشین و خلاصه کمی خیالش برامون راحت.

دیروز یکشنبه هم صبح به خواست من با اینکه قرار بود شب شام با ریک و بانا برویم بیرون رفتیم برای صبحانه یک جای جدید که بد نبود. سمت درک هتل یکی دوباری خواسته بودیم که برویم و نشده بود. از آنجا هم راهی ربارتس شدیم که تو من را کتابخانه پیاده کنی و برگردی خانه و کمی به کارهایت برسی. در راه با مامانت تلفنی حرف میزدیم که تلفن تو بارها قطع شد و مامانت تلفن من را گرفت و گفت که می خواهد راجع به فوق لیسانس رفتن در رشته ی حسابداری- رشته ی مورد علاقه اش- با ما مشورت کنه. من که به دلایل بسیار معتقد بودم و هستم گزینه ی فوق به دلیل علاقه ای که داره و فضایی که برایش آنجا ایجاد می کنه خیلی خوبه اما تنها در رشته ای مرتبط با زبان تا وقتی که اینجا آمدند راحتتر و جلوتر باشه. با اینکه خودم بهش گفتم که تمام این مشورتها یک طرف و در نهایت عشق و خواست شماست که باید در نظر گرفته بشه و علاقه ای که دارید یک طرف اما هزار دلیل ضعیف در دفاع از رفتن به آن رشته آورد. تو من را دم کتابفروشی بی ام وی پیاده کردی و رفتی خانه و تا من یک ساعت بعد رسیدم خانه هنوز داشتم با مامانت حرف میزدم. به هر حال بهش گفتم که باعث افتخار ماست که مادرمون در این سن و شرایط به فکر ادامه ی تحصیلش هست و چه چیزی از این زیباتر. سعی کردم کلی بهش بابت هر انتخابی که می کنه روحیه بدم. اون هم لطف کرده بود و بهترین قیمت برای پست کتابهایم را گرفته بود که اگر بخواهم همه اش را به اینجا بفرستم بیش از ۲ هزار دلار خواهد شد و مسلما نه تنها اینجا جا و امکانش را ندارم و احتیاج به همه ی کتابهایم، که اساسا دوست دارم بیش از نصف آنها را به کتابخانه ی عمومی و یا باشگاه ادبیات هدیه کنم اما متاسفانه برای اینکار نیازمند کسانی هستم که انجا وقت و حوصله و امکان کمک کردنش را داشته باشند.

خلاصه بعد از ظهر بود که تمیز کردن خانه تمام شد و کمی ورزش کردیم و با ریک و بانا رفتیم رستوارن ایتالیایی مورد علاقه ی تو که واقعا هم خوب هست. بی آنکه از قبل قرارش باشد اما بانا به مناسبت تولد من دعوتمون کرد و مهمان او بودیم و شب خوبی هم بود. کلی حرف زدیم و خلاصه لانگ ویکند خوبی بود تا به اینجا.

امروز هم که آخرین روز تعطیلات هست- و چقدر تو در صورت و وجودت آرامش و انرژی بعد از این همه کار دیده می شود خدا را شکر- قراره که با بچه ها به یکی از پارکهای اطرف شهر برای پیک نیک برویم. الان ساعت ۸ صبح هست. قراره ساعت ۱۱ نزدیک خانه ی فرشید باشیم. چون کامران همراه فرشید میاد پگاه نخواهد آمد و نسیم و مازیار و علی هم بابت کاری که نسیم پیدا کرده و استخدام شده رفته اند مونتریال. ما دنبال کیارش و آننا می رویم و آیدین و سحر هم با یکی از دوستانشان قراره بیایند.

گفتیم جایی نزدیک برویم که شب زودتر برگردیم و تو کمی استراحت کنی تا فردا به سلامتی راهی کار شوی که به احتمال زیاد آخرین هفته ی کاریت به تنهایی خواهد بود و امیدواریم که همکار جدیدت که قراره از هفته ی بعد بیاد بتونه زود کار را یاد بگیره و کمکت باشه.

من هم که قراره خیر سرم کمی جدیت در درس و کار و زبان به خرج بدهم و این یک ماه باقی مانده تا شروع سال جدید تحصیلی را که قرار بود با تمام کردن تمام چهار مقاله ام تابستان مفیدی بسازم و نشد حداقل با نوشتن یکی از این چهارتا به جایی برسانم.
تا ببینیم چه خواهد شد.
     

۱۳۹۲ مرداد ۱۲, شنبه

لنرد


شنبه صبح هست و داریم آماده میشیم که به سلامتی به اولین پیک نیک و اطراف شهر گردی با ماشینمون بریم. دیروز با اینکه تو در یک حرکت انقلابی گفتی که خسته ای و حالا که تام هم دوباره به مسافرت و تفریح رفته و کار هم به آن طورت نیست به شرکت نرفتی که این اولین بار بود بعد از ماهها که این کار را گرفته ای که تصمیم گرفتی کمی استراحت کنی. قرار شد برویم صبحانه ای بیرون با هم بخوریم و من کتابخانه بروم و تو بری سن لورنس مارکت کمی میوه بخری و بعد بیایی خانه و تو هم درس بخوانی. شب هم که قرار بود لنرد را که از استرالیا برای دو روز و یک شب آمده تورنتو برای کنفرانس کاری ببینیم و ببریم شام بیرون.

اما از صبح که بیدار شدم کمی بی حوصله بودم و یکی دو بی توجهی تو در رانندگی و از همه بدتر زنی که مسئول میز صبحانه مون بود در درک هتل خلاصه همه چیز عصبی ام کرد. اما خیلی اوضاع بد نبود بخصوص وقتی که رفتم کتابخانه. قرار شد تا با هم در تماس باشیم و من تا عصر درس بخوانم و بعد کمی ورزش و بعد هم ساعت ۷ دنبال لنرد برویم. اما یک ساعتی را رفتن تو نگذشته بود که بهت زنگ زدم ببینم در چه حالی و با ماشین راحت باشی. جواب ندادی. بعد تکست زدم و بعد پیغام گذاشتم و خلاصه در طول سه ساعت هر کاری کردم هیچ پاسخی نیامد. نگران شده بودم و با اینکه احتمال می دادم یا گوشی ات را فراموش کرده ای همراه خودت ببری یا باطریش تمام شده و ... ولی چون روز کاری بود و می دانستم که تلفنهای دفترت را هم انداختی روی گوشی خیلی بعید می دانستم که سه ساعت در اولین روز که با ماشین دنبال کارهای خودت رفتی یک تماس هم نگیری. این شد که نگران آمدم خانه و منتظر نشستم تا بعد از نیم ساعت در باز شد و از همه جا بی خبر آمدی داخل و من را دیدی و گفتی چطور خانه ام. وقتی داستان را گفتم و تلفنت را چک کردی دیدی که شبکه اش قطع شده بوده اما از اینکه به نظرت اساسا خیلی چیز مهمی نبود و اینکه بعد از سه ساعت یک زنگ خودت بهم نزدی خیلی ناراحت کننده بود. با اینکه عذرخواهی کردی اما متوجه ی داستان و نگرانی من نشدی. خلاصه که تمام عصر با این عصبیتی که از صبح داشتم همراه شد. نه درس و نه ورزش و نه هیچ کار مفید دیگری.

جالب اینکه روز قبل یعنی پنج شنبه بعد از اینکه تو صبح رفتی سر کار و من هم ظهر با بچه های HM قرار داشتیم تا اولین جلسه ی مقدمات کنفرانس را بگذاریم و جلسه ی بسیار خوبی بود- از آنجایی که شب به تو کامل گفتم که چقدر تحت تاثیر جدیت و همه جانبه نگری اعضاء شدم. نکاتی که اساسا به فکر کسی مثل من که از آن سر دنیا و بی تجربه آمده خیلی جالب و آموزنده بود هر چند که دو نکته ی بسیار مهم را هم من متذکر شدم و اتفاقا تمام داستان بابت پیشنهادی که من در آخر دادم و گفتم که بستن و فیکس کردن تمام چارچوب و موضوعات در این جلسه که چند نفری غایب هستند کار دموکراتیکی نیست و باید رای دیگران و سایر اعضاء را هم داشته باشیم و همین نکته باعث شد دو جلسه دیگر تا آخر ماه اضافه کنیم با حضور سایرین. و با اینکه متوجه شدم که حضور در این کمیته در خواست و آرزوی خیلی ها بوده و هست و خیلی دانشجویان مدتهاست که می خواهند در چنین کمیته ای حضور داشته باشند و چقدر برای رزومه ی من ما مهم هست که چنین چیزی را بهش اضافه کنیم و اینکه چقدر اعضای اصلی و استادان سختگیرانه برای این ده حوزه هر کدام یک دانشجو را انتخاب کرده اند و من توسط دیوید که عضو اصلی است و برای فلسفه سیاسی و نظریه انتقادی دعوت شده ام و خلاصه همه و همه باعث خوشحالی است،‌ اما جدی بودن و همیت و جدیت سایر دانشجوها برایم شگفت انگیز بود. ضمن اینکه متوجه شدم سطح زبانم از هر چه بوده نزدیک به نصف تقلیل پیدا کرده ووو- خلاصه کلی داستانهای دیگر روز پنج شنبه که زنگ خطری بود برایم و تصمیم داشتم جمعه را درست شروع کنم. درس و زبان آلمانی و ورزش و آخر شب هم تفریح. همه و همه با توجه به بی توجهی تو و عصبیت بی جای من تبدیل به هیچ شد.

اما آخر شب خوب بود. رفتیم در باران شدیدی که می آمد دنبال لنرد که بعد از سه سال از استرالیا آمدن به اینجا او را می دیدیم. هر چند که آرزو داشتیم دنی هم بود اما تلفی وقتی در رستوارن شهرزاد نشستیم با او هم حرف زدیم و قرار شد خیلی زود به سفر نیویورک و اینجا بیاید. لنرد گفت که دنی یک بودجه ی نجومی از اروپا گرفته تا روی موضوع شکنجه در آسیای جنوب شرقی کار کنه. این دومین بودجه ی میلیونی است که گرفته. اولی را ما انجا بودیم که بابت موضوع حقوق بشر گرفت و لنرد گفت که کارش تمام شده و تمام پروژه را تنظیم کرده و تحویل داده- همانی که بابت معرفی ستایش به او توسط تو ستایش و حالا حسین هم فوق لیسانشان را دارند می گیرند با اسکالرشیپ.

خلاصه شب خوبی بود. لنرد از آریل و ساشا دختر دنی و پسر خودش و چند داستانی که زندگی مشترک هر چهار نفر در آن خانه ی بزرگ جدیدی که دارند گفت و از اینکه این دو چند ماه پیش برای یک هفته استراحت رفته بودند مسافرت که آن دو بچه با دعوت از ۲۰۰ نفر برای پارتی موجب مشکلاتی شدند که نصف شب بهشون از پلیس استرالیا زنگ میزنند و این دو از وسط جنگل در اندونزی بر می گردند و خلاصه ساشا بیمارستان بوده و کلی دزدی از خانه و جواهرات خانوادگی دنی شده بوده و... چندباری لنرد در حین حرف زدن از خودشان و از ما اشک در چشمهایش جمع شد و ما هم از داستانهایمان گفتیم و شب خیلی خوبی بود. در بارانی که می بارید لنرد را تا هتلش رساندیم و راهی خانه شدیم. بهت گفتم حس خوبی بود که توانستیم ما میزبان لنرد و در آینده دنی باشیم که اینقدر بهمون لطف کرده اند. و حالا که ماشین هم داریم واقعا خیلی دوست دارم که مامان و بابات و مامان خودم هم وقتی آمدند را کمی بگردانیم و بهشون حالی بدهیم.

خب! امروز. تو داری چای و میوه را برای پیک نیک آماده می کنی و بعدش هم سر راه من یک قهوه از سن جیمز خواهم گرفت و به امید خدا راهی خواهیم شد. در روزی که برای اولین بار بعد از این سالها دیگر احمدی نژاد نماینده ی غیر/قانونی رسمی/غیر رسمی و ... ایران نیست. هر چند که به آینده ی کوتاه مدت ایران خیلی خوشبین نیستم، اما به هر حال این روز هم روزی است تاریخی.

به امید ساختن روزهای تاریخی نیک در زندگی خودمان و تاثیر گذاری های مثبت در زندگی اطرافیانمان.
به راه خواهیم زد!

۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

اتول


با اینکه سعی کردم تا دیروز آخرین پست ماه را بگذارم و بنویسم که به سلامتی رفتیم و ماشین را تحویل گرفتیم اما نشد چون کلی کار داشتیم و نرسیدم تا آخر وقت که از خانه ی فرشید و پگاه برگشتیم که ساعت از ۱۲ گذشته بود.

اما امروز در یک صبح بارانی، آفتابی زیبا در حال حاضر در کرما نشسته ام و تو من را با ماشین رساندی و به سلامتی رفتی سر کار و تازه زنگ زدی که ماشین را در پارکینگ انتهای کوچه پارک کرده ای و داری میری شرکت. بهترین آرزوها و دعاها را برایت و برای خودمان کردم و کردیم تا به امید خدا همیشه با تنی سالم و لب خندان و دلی شاد و قلبی پر از آرامش و روحی با امید و البته دستی دستگیر سالهای سال در کنار هم روزگار را به خوشی و شادی و سازندگی بگذرانیم و حالا که بعد از سالها و برای اولین بار خارج از ایران ماشین دار شدیم بتوانیم هم لذتش را ببریم و هم به آرامش و خوشی در کنار دیگران زندگی طولانی و پر مهر و افتخاری را رقم بزنیم. به هر حال گام بلندی برای ما بوده و با اینکه کلی فشار مالی خواهد داشت اما لازم بود.

اتفاقا دیروز صبح بعد از اینکه از قبل گفته بودی که سر کار نخواهی رفت تا بریم و ماشین را تحویل بگیریم اول آمدیم کرما و چای و قهوه ای نوشیدیم و جن هم که تقریبا با ما بیدار شده بود گفت که قصد دارد برود در شهر قدم بزند و کارهایش را بکند تا سر شب که قرار بود راهی ادامه ی سفرش شود دل نگران جمع و جور کردن وسایلش نباشد. وقتی به کرما آمدیم با توجه به اینکه شب قبلش بهم گفته بودی که برای ماشین مجبور شدی تا از عمو مجتبی ۱۳۰۰ دلار قرض بگیری چون باید پول جلویی که می دادیم را بالاتر می بردیم کمی فکرم درگیر بدهی هایمان در این چند وقت اخیر شد که جز این مورد آخر همگی بابت پولهایی بوده که ایران فرستاده ایم و باید تا یک ماه دیگه تسویه کنیم. همین حرفها باعث شد در کرما دایم حساب و کتاب کنم و نگران باشم و تو که گفتی درست میشه و نگران نباش گفتم جای نگرانی هست و خلاصه بعد از کمی که از کیفت یک قرص مسکن ادویل در آوردی و خوردی گفتم مگر سرت درد گرفت گفتی تقریبا هر روز با سر درد کار می کنی و روزی یکی دو قرص می خوری. این شد که خیلی حالم بد شد و در مسیر رفتن و توی قطار بهت گفتم که چه این همکاری که قراره از دو هفته ی دیگه بیاد خوب باشه و چه نه، چه همه چیز عالی بشه سر کار و چه همینطوری بماند تو تا آخر سپتامبر وقت داری که آنجا باشی. اگر کاری پیدا کردی که کردی اگر نه با چک اول بمباردیر یکی دو ماهی وقت داری تا کمی استراحت کنی و سر فرصت دنبال کار بهتر حتی با حقوق کمتر باشی. خلاصه که این آخر خط این کار هست.

رفتیم به ایستگاه فینچ و نیل پری مردی که از نمایندگی هوندا آمده بود با ماشینی مثل ماشین ما و به همان رنگ که در واقع ماشین خودش بود با یکی از همکارانش رفتیم به یکی از فروشگاه های بزرگ اطراف تا کارهای انتقال سند و سایر کاغذ بازی های لازمه را انجام دهیم. بعد از اینکه کارها تمام شد و آنها رفتند ما ماشین را تحویل گرفته و اولین جایی که رفتیم چون خیلی نزدیک بود تواضع بود برای خرید کمی شیرینی و آجیل بابت تبریک به یکدیگر.  آی کیا و بعد کاستکو مسیرهای بعدی بودند و گفتم که این اولین بار هست که به آی کیا میرویم و البته با ماشین خودمان و البته هیچ چیز هم نخریدیم. قبل از رفتن به کاستکو سر از کندین تایر در آوردیم و دو تا صندلی مسافرتی خریدیم. امروز صبح تو می گفتی ما خیلی باحالیم. تا ماشین گرفتیم اولین چیزی که خریدیم دو تا صندلی مسافرتی بود برای رفتن به اطراف شهر در این چند هفته ی باقی مانده از تابستان تا قبل از سرد شدن.

کمی خرید از کاستکو- با اینکه پولی نداریم و واقعا هیچی نداریم طوری که من دیشب نتوانستم ۵۰ دلار اضافه هزینه ی وکیل را برای جریمه ای که شدم به فرشید بدهم- اما چون یک چک ۱۱۸ دلاری بابت خرید یک سال از کاستکو برایمان رسیده بود رفتیم و درست هم به همان اندازه خرید کردیم که شامل یک کیک هم شد چون وقتی که به فرشید زنگ زدم که بهش بگم ماشین را گرفتیم چون می دانستم منتظره و کلی هم خوشحال میشه اصرار کرد که شب بیاید خانه ی ما تا با پگاه و کامران که هست و می خواهم کباب درست کنم دور هم باشیم.

خلاصه که با باران زیبایی که می بارید رسیدیم خانه و بهت گفتم امروز پیش بینی باران را هواشناسی نکرده بود اما از آنجایی که من و تو تمام کارهای مهم زندگی مان با بارش باران همراه شده- مثل شب عروسی در چله ی تیرماه تهران که یک دفعه برای چند دقیقه باران گرفت و هوا کاملا بهاری شد- این هم نشانه ی نیک و خیر این اتفاق هست.

رسیدیم خانه و کمی بعد جن از بیرون آمد و بعد از دو ساعتی که دور هم بودیم او راهی ایستگاه اتوبوس شد که ده دقیقه ای اینجاست و ما هم راهی خانه ی فرشید و پگاه. شب خیلی خوبی بود فرشید از کارهای خوبی که در یکی از گرانترین مناطق شهر گرفته گفت که با شانس زیاد و البته پشتکار به قول خودش جک پات برده و یکی از شرکتهای بزرگ بیمه فرشید را به چندین و چند خانه برای تعمیر کولرهایشان که از سیل چند وقت پیش آسیب دیده فرستاده و این کار کلی هم به لحاظ روحی و هم مالی فرشید را احیا کرده.

آخر شب بود که رسیدیم خانه. با اینکه دیروز هم به آمریکا زنگ زدم اما موفق نشدم باهاشون حرف بزنم و احتمالا امروز وقتی خبرش را به مامانم و مادر بدم خیلی خوشحال خواهند شد. البته عکسهایش را برای مامان و بابات فرستادم و آنها خیلی خوشحال شده اند.

اما امروز روز اول ماه که باید با درس خواندن در حال حاضر و زبان آلمانی در صبح سحر آغاز میشد به نشستن در کرما و پست نوشتن گذشته. دلیلش البته علاوه بر تنبلی و پشت گوش انداختن که احتمالا آخرین روزهایش خواهد بود جلسه ای است که با سایر اعضای بورد کنفرانس HM ماتریالیسم تاریخی در دانشگاه رایرسون سر ظهر دارم و باید کمی برای جلسه ی امروز آماده بشم.

خلاصه که روز و ماه عالی را برای همه و تو و خودمان آرزو می کنم و ماههای زیبای پیش رو را منتظرم. راستی دیروز که آخرین روز ماه جولای بود و ماشین دار شدیم و کلی کارها کردیم از خرید و مهمانی رفتن تا بدرقه ی مهمان و رانندگی و ... یک سر هم بی ام وی رفتم که کلی کتاب از هابرماس آورده بود و چندتایی را خریدم. این هم شاید موخره ی خوبی برای این پست باشه که قراره شروع جدیدی را نوید بده- درس و کار و درس و تفریح برای من و تو.

۱۳۹۲ مرداد ۸, سه‌شنبه

تحویل ماشین


آخرین روز کاری در تابستان دانشگاه را با رفتن به دیستلری به همراه جن که از آریشگاه و پیش پگاه برگشته بود و من که از آن طرف شهر آمدم به محل کار تو سه نفری رفتیم و جشن گرفتیم. جن اصرار داشت که ما را مهمان کند و تشکر از این هفته.

موقع آمدن از دانشگاه کورتنی معلم پا به سن گذاشته ی مرکز ESL که من در انجا کار می کردم یک بسته چای مخصوص بابت تشکر از همکاریم برایم گرفته بود که کلا خیلی سوپرایزم کرد چون نه تنها چنین روحیه ای از سراغ نداشتم و کلا او با هیچکس آنجا خوب نبود و هیچ یک از همکارانش هم با او رابطه ای نداشتند- با اینکه من خیلی باهاش سعی کردم راحت برخورد کنم و کلی راجع به هنر و سینما و ادبیات با هم حرف زده بودیم- به هر حال لطف کرد و کار قشنگی بود.

موقع خداحافظی هم رفتم تا از مدیر اداری آنجا- جیم- خداحافظی کنم که کلا آدم نچسبی بود اما بی آزار بعد از اینکه خیلی از مدت همکاریمان تعریف کرد پرسید آیا برای ترم بعد هم می خواهم آنجا کار کنم که گفتم بمباردیر گرفتم و درگیر درس و پروژه ام خواهم بود- یا باید باشم هر چند که نیستم- که کلی جا خورد و گفت هنوز هیچ کس در دپارتمان زبان بمباردیر نگرفته و بعد از کلی تبریک گفت که یادت باشه به کسی تا حد امکان نگویی چون موضوع حسادت و زیر آب زدن خواهی شد.

در راه برگشت با مادر و مامان حرف زدم که خوب بودند و حال مادر بهتر بود.

اما فردا عصر جن به سلامتی راهی ادامه ی سفرش خواهد شد که بعد از سه ماه هنوز یک ماه دیگر پیش رو داره. تو هم قراره که بعد از کلی کار که امروز کردی فردا مرخصی بگیری و به سلامتی برویم ایستگاه فینچ و ماشینمون را تحویل بگیریم. بیش از هر چیز برای تو خوشحالم که دیگه راحت میشی خصوصا در زمستان. خودم هنوز خیلی حس خاصی ندارم اما مطمئنم که به سلامتی خوب خواهد بود و خوش خواهد گذشت.

چند دقیقه قبل هم تو بهم یک بسته دادی به عنوان کادو که باز کردم و دیدم که یک سی دی برایم سفارش دادی از جو دسان- خواننده ای که مدتی است کلی بهش گوش میدم- و گفتی این را برای گوش کردن در ماشین برایم گرفته ای. خیلی خوب بود.

خب! تا فردا که آخرین روز ماه هست و به سلامتی و به امید خدا قراره ماشین را تحویل بگیریم و احتمالا آخرین پست ماه را خواهم نوشت. اما آخرین چیزی که بهم دقایقی قبل گفتی این بود که چون این ماشین گرانتر از آن مدلی بود که می خواستیم و نبود مجبور شدیم که ۱۳۰۰ دلار دیگر هم بپردازیم که پرسیدم از کجا آوردی و گفتی از عمو مجتبی قرض کردی. خلاصه اوسپ این دفعه کلا بابت بدهی به الا و دیگران خواهد رفت. اما خوشحالم که تو که خیلی دوست داشتی در تابستان و تا فرصت هست کمی ویکندها را بریم و بگردیم بلاخره موفق شدی که ماشین را تهیه کنی.

مبارکمون باشه.

۱۳۹۲ مرداد ۷, دوشنبه

آخرین روز کاری تابستان در دانشگاه


دوشنبه شب هست و داریم آماده ی خواب میشیم. امروز تو که سر کار بودی و من هم کمی در کتابخانه مجله و یکی دوتا مصاحبه خواندم و وقتی تلف کردم و خلاصه روزم رفت. دیروز هم صبح سه نفری رفتیم کرمای دانفورد و از آنجا شما دو نفر به خانه برگشتید و من هم رفتم کتابخانه. از آنجایی که تو خسته بودی با جن به محله ی بیچز نرفتی و جن با قرار قبلی که با مارک داشتیم رفت و دو سه ساعتی چرخید و برگشت.

من و تو هم کمی خانه را تمیز کردیم و غذایی خوردیم و استراحتی کردیم و البته اسکایپی که با مادر و بعد هم خاله فریبا کردیم کمی حالمون را خوب کرد.

فردا شب بعد از اینکه اخرین روز کاری تابستانی در دانشگاه را به سلامتی به پایان ببرم قرار هست که بابت این موضوع و البته شب آخری که جن اینجاست به دیستلری دیستریکت برویم و شامی بخوریم و خلاصه این هفته ی مهمانداری را تمام کنیم تا چهارشنبه غروب که جن راهی آمریکا می شود.