۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

همواره مدیون توام


سه شنبه صبح هست و تو سر کار رسیدی و من هم دارم میرم به سلامتی کتابخانه تا شروع کار و تز کنم.

از یکشنبه شروع کنم که بعد از اینکه با مازیار و نسیم برای برانچ قرار داشتیم و بابت اسکالرشیپ من مهمانشون کرده بودیم تو آمدی خانه تا به قرارت با مرجان برسی که باید می رفتید دنبال چوب پرده برای اتاق خواب و من هم پیاده کمی قدم زدم و سری به کتابفروشی ها زدم و آمدم خانه. تو و مرجان که برگشتید یک چوب پرده ای گرفته بودید که بهتون گفتم این مناسب نیست اما به هر حال قرار شد امتحانش کنیم. هنی دوست مرجان که قرار بود با دریل و وسایلش ساعت ۵ برای کار نصب بیاد حدود ۷ آمد در حالیکه زن و بچه اش هم پایین در پارک راه می رفتند. خلاصه تا ۱۰ شب کار طول کشید و با اینکه زن و بچه ی هنی هم آمده بودند بالا اما از شدت خاکی که کل خانه- کل خانه بدون اغراق- را گرفته بود نمیشد نفس کشید. کار نصب چوب پرده ی سالن که پرده ی اصلی بود بابت سوراخ کردن سقف خیلی خاک بلند کرد و ما هم تجربه ی کنترل خاک را نداشتیم. شاید باید همزمان جاروبرقی را کنار دریل می گرفتیم و یا کاری که آخر سر کردیم یعنی پارچه ی خیس کنارش می گرفتیم. به هر حال کل خانه تمام کتابها و همه جا را خاک گرفته بود. پرده ی اتاق خواب هم با اینکه خیلی وقت گرفت آخر سر نصب نشد و همان مشکلی که بهتون گفته بودم نگذاشت کار تمام شود. دوباره پرده ی قبلی را با چوبش و کل سیستم کرکره ای نصب کردیم و وقتی هنی و زن و بچه اش رفتند از خستگی داشتیم وا می رفتیم. خلاصه این شد که تمام دیروز را بجای اینکه برم کتابخانه و درس را شروع کنم ماندم خانه و خانه را از سر تا ته سه بار جارو زدم و گردگیری و خاک برداری کردم و سه مرتبه هم تی زدم. از ساعت ۷ شروع کردم و تا ساعت ۶ و نیم که با سنتی در رستوارن Duke of York قرار داشتیم داشتم تمیزکاری می کردم.

اما در نهایت وقتی تو آمدی خانه پرده ها نصب شده بود و سالن خیلی جلوه پیدا کرده بود. خلاصه که هنوز بابت ورزش نکردن و آماده نبودن فیزیکی بدن درد شدیدی دارم. اما به هر حال تصمیم گرفته ام ظرف همین یکی دو هفته سر و ته MRP را هم بیارم و از آنجایی که دوباره آلمانی خواندنم عقب افتاده و کار تابستانی دانشگاهیم از هفته ی بعد شروع خواهد شد و وقتم حسابی تنگ خواهد شد MRP را تمام کنم برود.

امروز هم تو باید ساعت ۸ سر کار می بودی و به همین دلیل زودتر رفتی و من هم الان که نزدیک ۸ و نیمه دارم آماده ی رفتن میشم. از دیدار با سنتی هم باید بگم که بد نبود و گفت که از سپتامبر بابت کاری که در همان حوزه ی مشورت و مدیریت بچه های بزهکار در کلیسا گرفته به میلواکی آمریکا خواهد رفت و احتمالا تا مدتی نتونیم ببینمش. البته دیروز متوجه شدیم که علیرغم اینکه محل زندگیمون هم خیلی از هم دور نیست و این مدت ایمیلی با هم در تماس بودیم اما آخرین بار ۷ ماه پیش بود که همدیگر را دیده ایم. خلاصه که تبریک بمباردیر را گفت و کمی از اوضاع احوالمون با هم حرف زدیم و قرار شد تا قبل از رفتنش و لابه لای سفرهای تابستانیش باز هم همدیگر را ببینیم.

از واکنش انا به خبر بمباردیر اما بیش از همه ی دوستان جا خوردیم. آنقدر خوشحال شده بود و آنقدر تبریک گفت و در فیس بوک خودش عکس ما را گذاشته بود به عنوان بهترین زوجی که تا کنون دیده و حتی به خانواده اش که دورآدور ما را میشناسند گفته بود که نگو و خلاصه خیلی محبت کرد. نوشته که تو شایسته ترین کسی بودی که می توانستم تصور کنم بابت آشنایی ات به حوزه ی درس و کار و فکر و عمل به آرمانها و آروزهایت. اینکه نه تنها در حیطه ی درس و کتاب بلکه دغدغه ی واقعی ات دیده شدن و حل مشکلات مردم خصوصا در آن نقطه ی دنیاست و ... خلاصه خیلی بهم روحیه داد. ضمن اینکه چون در طول دو سال گذشته نماینده ی دانشجویان در سنای دانشگاه بود کاملا با این اسکالرشیپ و تاثیرش برای خودم و گروه آشناست و بهم گفت که من اولین نفری بودم که این جایزه را برای SPT گرفته ام و اگر اشتباه نکنم اولین ایرانی یورک.

از واکنش نسیم و مازیار هم که همیشه محبت دارند و دوستان خوبی هستند نباید بگذرم. خصوصا وقتی که من گفتم دوست دارم در حضور شمایی که ما دو نفر و رابطه مون را میشناسید از تو تشکر کنم و بگویم که چقدر مدیون تمام محبتها، تلاشها، روحیه دادن ها و از همه مهمتر کمکهای بی دریغ تو چه در ایران و چه استرالیا و چه اینجا هستم. نسیم گریه اش گرفته بود اما می خواستم بدانند که خصوصا آن اوائلی که رفته بودیم سیدنی چون من سرعت تایپ نداشتم تا ۲ و ۳ صبح در دفترم می نوشتم و تو سحر بیدار میشدی و برایم تایپ می کردی تا من بتوانم ساعت ۹ مقاله ام را تحویل دهم. از کمک به زبانم هیچ نمی گویم. همین بس که برای کسی که تقریبا هیچ آشنایی با زبان بیش از حد متعارف مدرسه ای و دانشگاهی در ایران با زبان ندارد چگونه پروسه ی یکساله را در مدرسه ی زبان دانشگاه سیدنی در کمتر از ۶ ماه گذراندم. و این مسلما نمیشد جز با کمک و حمایت صد در صدی تو. دیگه از کار و خرج و برج زندگی چیزی نمی گویم و از اینکه چگونه همیشه این تو بودی که بار زندگی را به شهادت نوشته های همینجا بر شانه های نازک و زیبای اما استوارت کشیده ای. از کمک ها و ساختن هایت در ایران و همه جا و همه جا و از اینکه *من همیشه و همواره مدیون توام*.
با تمام وجود شکر و تشکرت می کنم بانوی زیبای من.
 
   

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

تن ندادن به دیده شدن


برنامه ی دیروزمون این بود که ماشین بگیریم و بریم دنبال خرید پرده برای خانه که از شدت نور آفتاب عصرها خیلی اذیت میشیم. البته پرده ی آفیسی داره اما خوب از این مدل بعد از چهار سال در سیدنی و نزدیک به سه سال در اینجا داشتن خسته شدیم ضمن اینکه روح و رنگ خانه را هم نداره. اول به اصرار من رفتیم کلینیک تا تو که سرفه هایت شدیدتر شده را دکتر معاینه کنه. اما بلاخره با پافشاری تو بعد از کمی نشستن در نوبت دکتر پاشدیم و رفتیم دنبال کرایه ی ماشین و کارهامون.

رفتیم پی یر وان و برای اتاق پرده گرفتیم اما از سه تکه ای که می خواستیم تنها دو تکه داشت. آدرس شعبه ی دیگه شون را داد و رفتیم تا آنجا. اکثرا تو رانندگی می کردی چون ماشینی که گرفته ایم فولکس قورباغه ای سال هست و با اینکه خیلی باحاله اما برای من خیلی راحت نیست. خلاصه رفتیم آنجا و بعد از اینکه خواستیم پرده برای سالن بگیریم داستان به شکل برعکس تکرار شد. اینجا دو تکه داشت و برای گرفتن تکه ی سوم باید برمی گشتیم همان شعبه ی اول. در راه مامانم زنگ زد و کلی بابت هدیه ای که برای روز مادر برایش سفارش داده بودیم و رسیده یود دستش تشکر کرد و خوشحال بود. یک عطر از میسیس برایش اینترنتی فرستادیم با کارتی که تبریک روز مادر را می گفت.

بعد از خرید پرده ها رفتیم تا چوب پرده و وسایلش را بگیریم و در هوم دیپو بودیم که بهمون گفتند دیگر آن مدلی که ما لازم داریم و در خانه ی مرجان دیده بودیم که از اینجا گرفته بود را ندارند. به مرجان زنگ زدیم که گفت اتفاقا همان اطراف است و میاد تا هم ما را ببیند و هم کمکمان کند. آمد و وقتی دیدیم این شعبه آن گیره و بست را نداره که بشه چوب پرده را به سقف زد رفتیم آن سر شهر که شعبه ی دیگه ی هوم دیپو بود. وقتی مرجان آمد گفت که امروز خیلی بی حوصله بوده و کامران را فرستاده پیش فرشید و داشت توی خیابانها می چرخید. تو که بهش گفتی فامیلتون چنین اسکالرشیپی را برنده شده آنقدر خوشحال شد که نگو و اصرار کرد بریم جایی بشینیم و قهوه ای بخوریم و حرف بزنیم. من و تو که کار بخصوصی نداشتیم. با اینکه خسته شده بودیم از صبح دایم از این طرف شهر به آن طرف اما فکر کردیم که حالا که مرجان نیاز داره کمی سرش گرم باشه بریم و با هم جایی بشینیم. خلاصه رفتیم یکی از کافه های نزدیک خانه ی خودش که محله ی شلوغ و حسابی و البته تفریحی بود. دو ساعتی نشستیم تا حدود ۹ و نیم شب و من از داستان بمباردیر برایش گفتم و اون هم واقعا خوشحال بود و شد و مرجان هم از داستان اینکه بلاخره بعد از مدتی کش و قوس از کار اخراج شده اما پکیج خوبی گرفته مبنی برا ۵ ماه حقوق کامل و بعد هم یک سال حقوق نصف که گفت خیلی خوبه چون می تونه اگر خواست بیمه ی بیکاری هم بگیره اما هم از محیط و هم از خود کارش خسته شده بوده و گفت دیگه بعد از این همه سال توان کار روی بیماران رو به مرگ سرطانی که هیچ امیدی به زنده ماندن ندارند را نداشته و اتفاقا با این پکیج تصمیم گرفته که بشینه و درس بخوانه برای امتحان پزشکی اینجا تا مدارک ایرانش را به روز کنه. خلاصه گفت که در مورد کارش خیلی خوشحاله و به نظر هم اینطور می آمد.

خلاصه که این داستان دیروز. تا رسیدیم خانه ساعت نزدیک ۱۰ شب بود و کلی خسته بودیم. هر دو حسابی همچنان سرماخوردگی و بی حالی را داریم. امروز قراره مازیار و نسیم را به برانچ مهمان کنم چون دوست داشتم به آنها که به نظر من و تو زوج نزدیک به ما هستند این سور را بدهم. خصوصا که می دانم چقدر مازیار و نسیم هم ما را دوست دارند و اتفاقا بنا به روحیه ی نسیم و کار مازیار شاید با صدها ایرانی در این شهر رفت و آمد دارند اما مازیار همواره اصرار داره که تنها با ما برنامه دیدار و بیرون از شهر رفتن را داشته باشه. البته من هم از مصاحبت با مازیار لذت می برم چون همیشه از موسیقی و دانستن چارچوبهای ارکستر و آشنایی بیشتر با دوره های موسیقی کلاسیک و آهنگسازانش لذت می برم. بعد هم که قراره تو و مرجان بروید دنبال پیدا کردن یکی از چوب پرده ها و عصر هم اگر که همه چیز درست شد کسی که قراره بیاد چوب پرده ها را نصب کنه بیاد و کارش را بکنه.

از فردا هم باید بکوب و واقعا بکوب بشینم پای تزم و اتفاقا باید سر هم بندیش کنم چون تازه خبردار شدم که از هفته ی بعد باید بابت کار تابستانی در دانشگاه برم مرکز آموزش زبان انگلیسی برای دانشجویان خارجی و این تابستان آنجا کار کنم تا حقوق تابستانی ام را بگیرم. خلاصه که کلا وقتم خیلی تنگه و به همین دلیل تصمیم گرفتم MRP  را سخت نگیرم و کش ندهم. امیدوارم که مشکلی هم پیش نیاد.

نکته ی آخر اینکه دیشب مرجان حرفی را زد که رسول دو روز پیش زد و خودم هم می دانم که درسته و در واقع آگاهانه اینگونه رفتار می کنم. رسول گفت دلیل موفقیت تو-تا اینجا البته- این هست که تن به دیده شدن در این سطح نمیدهی. ایران را مثال میزد و اینکه چگونه وقتی جایزه ی سال را گرفتم مصاحبه نکردم و حتی مصاحبه ای که در نشریه ی خودمان هم به اصرار صدیقی و قندی شده بود را سر به نیست کردم تاچاپ نشود. چند مثال دیگه هم داشت و البته چیزهایی که اون نمی داند و خودم در سالهای قبل تر از آن دوره ازشون خبر دارم. مثل رد اصرار مرحوم سمندریان برای بازی و اینکه گفتم من تنها آمده ام تا با این حوزه همسایگی کنم و در واقع کارگردانی را یاد بگیرم با اینکه می دانستم از پس کار بازی حداقل در آن سطح بر می آیم و می توان کار مناسبی ارایه دهم. نمونه های دیگر هم بود و هست. خلاصه رسول می گفت اگر بتوانی واقعا کار کنی و درست کار کنی و اگر همچنان هوش و حواست باشد که تن به دیده شدن در چنین سطح اولیه و ابتدایی ندهی- مثل زمانی که دعوت شدم تا در دانشگاه تورنتو میزگرد و سخنرانی بگذرام و رد کردم- خلاصه که اگر درست ادامه دهی و اجازه ندهی که مخاطب سطحت را نازل کند بعدا هماجایی و توسط همان کسانی که می خواهی دیده میشوی. می گفت تو می خواهی و می توانی توسط خواص دیده شوی و میشوی. البته اگر که کار کنم. و این شرطی است که تا این لحظه عملی نشده و با تنبلی ازش در رفته ام. اما باید کار کنم. باید! مرجان هم از اکهارت مثال می آورد و می گفت که تو هیچ نگو اما به ما بگو چون برای ما افتخاره!

واقعا احساس می کنم مسئولیتم سنگین شده و به قول جودیت حالا خیلی چشمها در دانشگاه نگاهم می کنه. باید کار کنم. بايد!
      

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳, جمعه

اولین در تاریخ گروه


بعد از دو شب نخوابیدن بلاخره دیشب را بهتر خوابیدیم. تو که هنوز خیلی سرفه می کنی و من هم همچنان سرماخوردگی را با خودم بعد از دو هفته دارم. دیروز صبح بعد از اینکه با هم از در رفتیم بیرون تو رفتی سر کار و من هم با اشر در خانه اش قرار داشتم. اول یک لحظه دم در ایستاد و گفت فرمی چیزی باید امضاء کنم و وقتی که دید می خواهم کمی حرف بزنم گفت بشینیم بیرون تا خودش هم سیگاری بکشه. بهش گفته بودم چند دقیقه باهاش کار دارم اما بیش از ۴۰ دقیقه ای حرفهایمان طول کشید. گفت اصلا تاکنون اسم این اسکالرشیپ را نشنیده بوده و وقتی نامه را دید بعد از اینکه کلی خوشحال شد- البته هرگز خیلی احساسات بروز نمیده- گفت که تاکنون هیچ یک از شاگردهایش چنین حدی از اسکالرشیپ را در طول ۳۰ سالی که داره درس میده نگرفته اند. خوشحال شد، خیلی و به معنای واقعی کلمه. با خنده گفت بلاخره رسید زمانی که ما- من و تو- می توانیم چیزی بخوریم. بهش گفتم که با توجه به کار تمام وقت و سنگینی که تو می کنی از نظر مالی در حال حاضر خیلی وضعیت بهتری از دو سال گذشته خصوصا در تابستان داریم اما حمایت از خانوادههامون حالا خیلی راحتتر خواهد بود. خلاصه کلی ازش تشکر کردم و گفت بس کن که شرمنده شدم. به هر حال قبول کرده بود که نمره ی مقاله ی لویناس را پیشاپیش برایم رد کنه تا بعد من مقاله را بهش برسانم. جدا از این دو نمره ی برگه های آدورنو را بدون این مسخره بازیهایی که هست بهم +A داد و گفت از نظر من مقاله ات خیلی از دانشجوی سال سه دکتری هم بالاتره ضمن آنکه آن موقع من سال دو فوق بودم. کمی هم از درس و برنامه ی تدریسش در سال آینده حرف شد و وقتی بهش گفتم می تواند از بودجه ی گروه ما برای تدریس مکتب فرانکفورت در دو سال آینده استفاده کنه- بابت اینکه اساسا چیزی در این مورد نمی دانست- خیلی خیلی خوشحال شد و گفت عالی شد که بهم گفتی و باید بهش فکر کنم و با JJ -که اتفاقا شاگرد خودش بوده- موضوع را در میان بگذارم.

بعد از آنجا رفتم دانشگاه تا هم یک سر برم FGS و درباره ی کارهای اسکالرشیپم بپرسم و هم با JJ حرف بزنم- وای هنوز هم باورم نمیشه که گرفتمش! هنوز درونی نشده و صبح که بیدار شدم بهت به شوخی گفتم یک خواب قشنگ دیدم که بمباردیر و نه فقط شرک را گرفته ام- خلاصه در FGS متوجه شدم که در سه قسط سالانه برای سه سال این مبلغ را بهم می دهند و متوجه شدم که من اولین نفری هستم که این اسکالرشیپ را برای گروه خودمان گرفته ام و از آن مهمتر اولین ایرانی در این رشته در تاریخ کانادا! بهم گفتند که برای تدریس و چارچوب قراردادهایش باید با گروه خودمان حرف بزنم. بعد از اینکه رفتم دفتر جودیت و دوباره کلی تبریک و خوشحالی ازش شنیدم بهم گفت که باید تمام فایل بمباردیر را در این زمینه در اولین فرصت بخواند تا کلا هم با این داستان آشنا بشه و هم جواب سئوال من را پیدا کنه. گفت که تاکنون کسی این را نگرفته بوده و به همین دلیل چیزی در این مورد نمی داند و خلاصه تا اواخر ماه جوابم را خواهد داد. در مورد OGS برای آیدین خواستم ازش بپرسم که گفت خودش زنگ زده و جوابها هفته ی بعد اعلام میشه. امیدوارم که بگیره و شانسش را هم خیلی بالا می دانم. به هر حال هم کمک مالی ارزنده ای هست و هم به هر صورت اسکالرشیپه. (بذار دوباره اینجا بگم که چقدر خوشحالم که چنین شانس و بختی داشتم و خداوند کمک کرد تا چنین اسکالرشیپ بی نظیر واقعا بی نظیری بگیرم و حالا حسابی وقت دارم تا بی دغدغه تزم و بعد مقالات درسیم را سر فرصت تا تابستان و بعد از آن بنویسم اگرOGS گرفته بودم تمام این داستانها به لحاظ زمانی بهم می ریخت. یادم نمیره که گفته بودم امسال تنها برای OGS سعی خواهم کرد تا برای شرک سال بعد کمی تجربه پیدا کنم! وای وای خدا را شکر).

خلاصه در حال گپ و گفت بودیم که JJ هم آمد رفتم در دفترش و با اینکه گزی که گرفته بودم آنجا بود اساسا چیزی به روی خودش نیاورد. کلا آدم سرد و البته به قول بچه ها بی شعوری هست. اما بعد از اینکه ازش تشکر کردم و گفتم که به هر حال وقتی که تو و کمیته ی انتخاب گروه برای من و ما گذاشتید مهمترین بخش کار بوده و ...- البته کاری که داره بابتش حقوق میگیره و باید بکنه اما به هر حال معنیش این نیست که ازش تشکر نمی کردم- خلاصه کمی یخها باز شد. یادم به حرف اشر افتاد که صبحش بهم گفت با این اسکالرشیپ اعتبار و کردیت JJ در دانشگاه خیلی بالا میره و از حالا به بعد میشه گفت که کمتر دردسر از ظرفش خواهی داشت. خلاصه گفتم که تزم در حال تمام شدن هست و به زودی از اشر خبرش را میگیری. تزی که هنوز خوانشهای مقدماتیش هم شروع نشده البته و البته که باید تا دو هفته ی دیگه تمامش کنم. بهش گفتم از خانه ی اشر میایم و اشر گفته که تا دو هفته ی آینده وقت برای هیچ کاری نداره چون فکر می کنم داره کتابش را تمام می کنه. خلاصه در آخر ضمن تشکر از من بلند شد و دست داد و گفت که خوشحاله که گروه چنین اسکالرشیپی را گرفته.

از دانشگاه راهی خانه شدم و می دانستم که به کلاس آلمانی نخواهم رفت چون از شدت خستگی نای راه رفتن هم نداشتم. بعد از اینکه برگشتم و کمی استراحت کردم تو آمدی و با اینکه خیلی روحیه ی خوبی بابت این داستان داشتی اما از برخوردها و اشکال تراشی های بی مورد تام خیلی خسته و کلافه شده بودی. از اینکه به قول و لیز داری حداقل جای دو نفر کار می کنی و نه تنها دیده نمیشه بلکه تا کوچکترین مسئله ای پیش میاد که بعضی اوقات هم اساسا ربطی به تو نداره تام شروع به داد و قال و ایراد گیری و بعضا هم پرت و پلا گویی می کنه. مثلا دیروز طرف با لهجه ی شدید هندی بهت گفته اگلینتون و تو فکر کردی داره میگه ادمونتون که یک شهر دیگه هست و البته تو اشتباه کرده ای اما تام گفته که تو اصلا متوجه ی تلفنها نمیشی و ... جالب اینکه داری بیش از یک ماه تمام کارها را هندل می کنی و این خیلی بی انصافی است و اتفاقا تو هم بهش گفتی مورد دیگرش چه بوده؟ و طرف هم البته حرفی نداشته و تنها بهانه می گرفته. اما یکی از چیزهای که دیروز خیلی تاثیر گذاشته بود اخراج لورل دوستت بود که سعی کرده بودی بهش بفهمانی که بهتره دنبال کار باشه. خلاصه خیلی ناراحت بودی و گفتی که تجربه ات از داستان لورل و سارا نشان میده که هر آن می تونن اخراجت کنند بی آنکه واقعا قدر کارت را بدانند. قرار شد حالا که با لطف خدا امکان مالی بهتری با این اسکالرشیپ برامون پیش آمده به فکر کار سبکتر و البته در محیط مرتبطتر به حوزه ی درس و دانشگاه با فشار کمتر و البته درآمد کمتر و وقت بیشتر برای درس و دانشگاهت باشی. یکی از دلایلی که واقعا باید خیلی شاکر باشم این امکان مالی مهمی است که تنها و تنها چنین اسکالرشیپی می تونست بهمون بده.

شب با مادر حرف زدیم و کلی خوشحال شد و گفت که می دانسته و می داند که ما موفق میشویم و خلاصه گفت که به مامانت هم بگو و بهش یادآوری کن که به گوش تهمورث نرسه. نکته ای که اتفاقا مامان همیشه بهش حساسه. صبح قبل از رفتن هم مامان و بابات از جاده ی شمال زنگ زدند که در راه عروسی پسرعمه ات بودند تا دوباره بهمون تبریک بگویند.

اما آخرین داستان دیروز ایمیل محبت آمیز انا از تایوان بود و تاکید بر اینکه از نظر اون من شایسته ترین آدمی بودم که اون در دانشگاه در این دو سال دیده بود برای چنین اسکالرشیپی بابت علاقه و مطالعه و درگیری های فکری و پس زمینه های سیاسی و اجتماعی کارها و خودم. سنتی هم که تکست زد که باید همین روزها همدیگر را برای یک جشن کوچک جایی ببینیم. قبل از خواب اما ایمیلی از پتی یکی از بچه هایی که مثل ما TA درس کامرون بود گرفتیم که اگر دوست داشته باشیم همان درس را امسال با او که ارایه میشه تدریس کنیم. با اینکه ممکنه من بابت این اسکالرشیپ دیگه اجازه ی تدریس تمام وقت نداشته باشم چون به قول جودیت گفت دولت این بورس را میده تا طرف بشینه و متمرکز روی تزش کار کنه،‌ اما تا جوابش مشخص بشه و از آنجایی که من باید جای تو هم درس بدهم برایش ایمیل زدیم که ما هستیم و خلاصه فعلا کلاسهای جمعه پیش و بعد از ظهر را گرفتیم. تا ببینیم که چه میشه.

خب! با اینکه قرار بود شروع به کار کنم از امروز اما فعلا که طرف ظهر شده و من اینجا نشستم و تازه می خواهم برم بیرون و کمی راه برم. شب قراره با هم دوتایی بریم شام بیرون و جشن کوچکی بگیریم. شنبه باید بریم دنبال خرید و انتخاب پرده که کلی نور آفتاب بعد از ظهر در این واحد جدید تنده و مستقیم و یکشنبه هم قرار شده به نسیم و مازیار برانچ بدم بابت این موفقیت. هفته ی آینده هفته ی کار و درس و آلمانی است و باید دانشگاه برم برای قرار داد کاری ام در تابستان- که کاش نبود و میشد با این همه درسی که دارم به تعویقش انداخت که البته نمیشه- و البته رفتن به گوته بعد از دو هفته.

خلاصه  که حالا باید کاملا برنامه ی مدقنی به عنوان برنامه ی کاری-درسی کوتاه و میان و بلند مدت بریزم و البته بهش عمل کنم که به قول جودیت و اشر که گفتند حالا همه ی چشمها در دانشکده به تو و روند کاری توست. به امید حق!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

اینک! موسم بیداری و سکوت


عجب حکایتی شده ها! تا دیشب از نگرانی و هیجان و انتظار جواب اسکالرشیپ خوابم نمی برد و به خواب هم موقعیت امروز را نمی دیدم. امشب از شدت هیجانی که تمام روز داشتم و حالا هجوم بی وقفه ی افکار و برنامه های آینده به ذهنم امشب خوابم نمیبره.

ساعت از دو صبح گذشته و بعد از یک ساعتی کلنجار رفتن و این دست اون دست شدن بلاخره بلند شدم. بابت بدو وادو ی دیروز قلبم سنگین شده و درد داره و مدتی است دوباره کمی احساس ناخوشی در قفسه ی سینه ام -البته هر از گاهی- می کنم اما به روی خودم نمی آورم و نمی خواهم تو متوجه شوی که نگرانی هایت چند برابر خواهد شد. اما احتمال زیاد با رو به روال شدن اوضاع حالم هم رو به راه میشود.

خب! حالا ادامه ی داستان اسکالرشیپ دیروز را می نویسم. خلاصه بعد از ترک دفتر تو از طرف فینچ رفتم دانشگاه تا در راه برای جودیت و جی جی یکی یک بسته گز بگیرم. تا رسیدم دانشگاه خیلی دیر شده بود و جی جی رفته بود اما خوشبختانه به جودیت رسیدم. در راه کوتاه با مامانم حرف زدم و بهش گفتم ممنونم از تمام دعاهایی که برایم کرده ای. با اینکه کوتاه بود اما خیلی خوشحال شد خصوصا وقتی بهش توضیح دادم که این چه اسکالرشیپی است و چقدر از آنکه انتظارش را داشتم بالاتر و مهمتره. بهم گفت که صدایم خیلی هیجان زده هست که احتمالا درست می گفت با اینکه خودم اینطور فکر نمی کردم. بعدش هم مامان و بابات از ایران زنگ زدند که در راه برگشت باهاشون حرف زدم و بیش از دو ساعتی طول کشید. ساعت نزدیک ۲ بامدادشون بود اما از خوشحالی کاملا بیدار و سرحال بودند. خیلی ازشون تشکر کردم و گفتم که چقدر مدیون محبتها، حمایتها و باورهاشون به خودمون هستم و هستیم. بابات هم که حسابی شارژ شده بود یک ساعتی را حرف زد که با اینکه کلی خسته بودم و در ایستگاه قطار منتظر نشسته بودم تا یک موقع بابت رفتن به پایین ارتباطمون قطع نشه اما خودم هم کلی از این کیفی که داشتند می کردند روحیه گرفتم.

اما جودیت! وقتی رفتم دفترش و ازش راجع به نتایج OGS - اسکالرشیپی که می گفتیم اگر امسال بگیریم چقدر خوب میشه و البته بعد با توجه به اینکه دوباره باید سال آینده برایش اقدام می کردم و احتمالا با توجه به عقب افتادگیم از مقالات دیوید کار تقریبا نشدنی بود جدا از اینکه بمباردیر تقریبا ارزش ده برابری مالی و غیر قابل قیاس اعتباری داره- پرسیدم گفت که باید از طریق دانشکده اعلام بشه. وقتی بهش گفتم که شرک نگرفتم بلکه بمباردیر را گرفته ام گفت بمباردیر کدامه؟ نکنه منظورت آنچیزی است که قبلا بهش می گفتند سوپر شرک. نامه را که دید با آن هیکل و اضافه وزن زیادی که داره پشت صندلیش شروع کرد به رقصیدن و بارها اشک در چشمانش جمع شد خصوصا وقتی که فهمید من تمام آن راه را آمده ام تا از اون و حمایتهایش تشکر کنم. خلاصه بهم گفت که کاندید OGS هم هستم اما دیگه الان این مثل یک جوک بی مزه است در برابر بمباردیر. با اینکه می خواست خودش را از تک و تا نندازه و گفت قبلا هم احتمالا کسی از گروه - در طی این ۲۵ سالی که اون در دفتر گروه کار می کنه- بمباردیر را گرفته بعد از خواندن نامه گفت که اولین بار هست که کسی از ما این را می گیره.

بلافاصله به خانه ی جی جی زنگ زد تا اون را هم خبر کنه. برایم جالب بود اما گفت که جی جی خیلی نگران نتایج شرک هست چون به هر حال این سال اول ریاست اون بر گروه محسوب میشه و برای اعتبارش خیلی اهمیت داره. گفت که با این بمباردیر نه تنها اون که گروه برای سالهای آینده اعتبار و برای شرک احتمالا یک سهمیه ی بیشتر از دولت خواهند گرفت و خب معلوم شد که چرا اینقدر در خبر دادن به جی جی عجله داشت. با اینکه جی جی هنوز به خانه اش نرسیده بود و جواب تلفن را نداد گفت که نمی تونه تا فردا صبر کنه و بهش ایمیل میزنه.

خلاصه در نهایت از من خواست که در جلسه ی سپتامبر آینده که دانشگده برای دانشجویانی که می خواهند آپلای کنند بر پا خواهد کرد به عنوان سخنران افتخاری صحبت کنم و از تجربه ی امسالم برای آنها بگویم. می دانست اما دوباره وقتی برایش گفتم که این اولین سالی بوده که من آپلای کردم و گفتم که برخلاف حرفهایی که زده میشه مبنی بر اینکه احتمالا بالای ۳۰۰ ساعت کار روی پروپوزال در طول دو سه سال لازمه و حداقل نزدیک به ۳۰ تا ۴۰ نفر باید متن را بخوانند و ... من تنها دو ساعت در کافه نشستم و نوشتم و هیچ کسی هم بهم فیدبک نداد جز یوناس از دانشگاه تورنتو که باهاش در گوته آشنا شده بودم و بهم گفت که عمرا به تو با این تزی که داری هل پوک هم نمیدهند- البته کامتهای خوبی بهم داد با اینکه خیلی زبانش تند و حتی جاهایی تحقیرآمیز بود- و گفتم که هیچ یک از کارهایی که گفتید را نکردم و مسیر خودم را رفتم اما کاملا به پروژه و حرفهایم، به پروپوزال و برنامه ی درسی و تحقیقی ام و البته نمرات و نامه های اساتیدم باور داشتم نگاه عمیقی بهم کرد و گفت یادش به یک روزی افتاد که در حال نهار خوردن در اتاق عمومی گروه بوده و من و یک نفر دیگه که یادش نمی آمد کی بود راجع به کتاب یکی از فیلسوفان که باز هم یادش نمی آمد کی بود حرف میزدیم و طرف گفته که من فلان کتابش را خوانده ام و فلسفه اش اینه و من در جوابش به چندین کتاب دیگه اش ارجاع دادم و گفته ام که درکش کامل نیست و خلاصه بعد از اینکه من رفته ام طرف رو به جودیت کرده و گفته فلانی از استادش در فلان درس بیشتر تسلط و آشنایی با فلسفه ی این فیلسوف داره و اگر کسی می آمد و نمی دانست که من دانشجویم احتمالا فکر می کرده که از اساتید گروه هستم. اتفاقا می خواهم همین باور به خود و پروژه و ایمان به لغات را به بچه بگویم. آنچه که این روزها کمتر و کمتر دیده و شنیده می شود.

خلاصه بعد از اینکه با بابا و مامانت خداحافظی کردم تو بهم زنگ زدی که کجایی و گفتم. گفتی که نمی خواهی خانه بروی اما صدایت هم خیلی خسته و سرماخورده بود بهت گفتم بیا ایستگاه رزدیل. آمدی و من هم که کمی زودتر از تو رسیده بودم بیرون ایستگاه روی یکی از صندلی های پارک نشسته بودم و بتهوون گوش می کردم تا تو رسیدی و قدم زنان رفتیم تا کافه ای که به عنوان اولین جایی که در تورنتو رفتیم و خوشمان آمد و در همان چند روز اول کشفش کردیم نشستیم و چای و شیرینی گرفتیم. گفتی که مامانم بهت زنگ زده و تبریک گفته و تو بهش تبریک گفتی و من از حرفهایم با جودیت و تهران گفتم. راجع به این گفتیم که با این پول جدا از کارهایی که قرار دارم بکنم مثل پول کلاس فرانسه برای رسول و کمی کمک به داریوش و کمی کمک به ایران و البته آوردن بخشی از کتابهایم با زحمتی که مامانت خواهد کشید- خصوصا حالا که پروپوزالم چنین واکنشی را گرفته دیگر دیوانگی است که به فکر نوشتن تز متفاوتی در دوره ی دکتری باشم چون به قول تو این اسکالرشیپ و چنین تزی یعنی کار آکادمیک در یکی از دانشگاههای معتبر اینجا- اما مهمترین کار به امید خدا پایه ای برای ساختن زندگی مون در اینجا و تلاش برای خرید خانه در آینده ای امکان پذیر و محتمل هست.

خلاصه که کلی حرفهای خوب و البته اصرار تو به درست که قدر خودت را بدان و بدان که این اسکالرشیپ یعنی استخدام بودن و هر روز کار کردن بی وقفه در ایام هفته. (وای باروم نمیشه که گرفتم و الان که ساعت ۳ صبح هست دارم این حروف را و این داستان را تایپ می کنم. دایم فکر میکنم این هم خوابی است که صبح ازش بیدار خواهم شد). به هر حال همانطور که پیش خود عهد کرده ام باید مردی دیگر شوم و دیگر هرگز این چنین به بطالت ایام را سر نکنم و عمر را از سر نگذرانم.

درس و کار و کار و درس و زبان و تفریح و ورزش و سلامتی و مطالعه و خواندن و نوشتن و گوش کردن و فکر کردن خواندن و خواندن رمان و کتاب و مقاله و درونی کردن. اساسا دوره ی پیش رو دوره ی تقریبا ده ساله ی درونی کردن تا پیش از بر خواستن است. تحمل و شکیبایی و سکوت به امید ساختن درست مثل کار و کارگر که اول ماه می روز جهانیش هست و من این خبر نیک را در چنین روز فرخنده ای گرفتم.

آخر شب بود که آیدین بهم تکست زد که شرک را نگرفته و آیا از OGS خبر دارم یا نه. بهش گفتم که ظرفیت گروه طبق گفته ی جودیت یک نفر بالا رفته و بعد پرسید آیا من گرفته ام. گفتم که بمباردیر را گرفته ام. احتمالا دوباره جا خورده باشه. حتی بعد از اینکه نوشت خیلی پکر و خدا کنه که OGS را بگیره و گفتم که مطمئنم که می گیری و کمی بهش روحیه دادم تلفنی که حرف زدیم نتوانست دوباره خودش را کنترل کند -مثل آن شب خانه شان که خیلی بابت رفتار و تعجبش از اینکه من هم از طرف دانشگاه انتخاب شده ام برای شرک جا خوردم- گفت که به نظرش پروپوزال من خیلی کلی و ادعاهای بزرگ داشت -که در فحوای کلام بی ربط منظورش بود- و نمی دونه که بلاخره معیار چیه. بهش گفتم ناراحت نباش و انشاا... OGS را خواهی گرفت مثل دو سال گذشته که واقعا کار کمی هم نبوده و نیست. اما با اینکه خودش می گفت که شرک امسالش تنها در صورت موفقیت ۲۰ هزارتا میشد و خیلی با OGS فرقی نداشت جز پرستیژش که این ملی و آن استانی است اما به هر حال خیلی به قول خودش پکر شده بود. بهش گفتم البته همه چیز پروپوزال نیست و گفت آره حتما نمراتت خیلی تاثیر داشته. به هر حال سعی کردم بهش روحیه بدم و واقعا هم باور دارم که OGS را خواهد گرفت. امیدوار بودم که شرک را بگیره چون می دانستم خیلی برایش بابت پرستیژ و رزومه اش مهمه و البته کاملا هم حق داره. خلاصه که کمی با نیش و کنایه و کمی هم از روی صداقت حرف زد اما کلا هم از موضوع خودش پکر بود و هم از داستان من جا خورده بود که همانطور که سنتی و انا یکبار بهش در لفافه گفتند نباید تنها اون که هیچ کس خودش را با کسی دیگر اینگونه مقایسه کنه. به هر حال حالا باید به قول تو و جودیت سعی کنم افتخاری برای دانشکده و چه بسا دانشگاه شوم. شب موقع برگشتن به خانه چند دقیقه ای رفتیم منزل ریک و بانا تا آنها را هم که می دانستیم چقدر خوشحال خواهند شد خبردار کنیم و واقعا هم خوشحال شدند. بانا برای بار چندم گفت که از ما ممنون است چون در درونشان امید به آینده را زنده نگه داشته ایم. خیلی مسئولیتم سنگین شده و باید با تمام وجود تلاش کنم تا بتوانم از پس انتظارات تا حد امکان بر آیم.

و این نمی شود جز اینکه:

باید سکوت کنم و فکر مثل محمد و موسی و هر هنرمند و متفکر و اندیشمندی که الگوی راه است. باید برخیزم که گاه گاه رفتن و موسم موسم ساختن فرداهاست.

خداوندا کمکم کن و کمکمان کن که تنها تویی نور آسمانها و زمین. و خالق رمز آفرینش که جز عشق نیست.

از تو ممنونم همسر یکتای من که نور و هستی و عشق زندگی و لحظات من هستی.

خلاصه که از همین سطور معلومه که حسابی قاطی کرده ام. اما حالم خوبه. صبح باید برم خانه ی اشر تا در جریانش بگذارم که می دانم خیلی خوشحال خواهد شد. دیوید که اروپاست و برایش ایمیل زدم و ازش تشکر مبسوطی کردم. بعد احتمالا باید دوباره به دانشگاه بروم تا با امور مالی و بخش Awards دانشکده در این مورد حرف بزنم و نمی دانم که بعد از سه جلسه غیبت به کلاس گوته می رسم یا نه اما مهم نیست چون باید آلمانی بخوانم و حالا دیگر تابستان بعد توان مالی رفتن به گوته در آلمان را هم داریم.

وای هنوز باورم نمیشه!!!

بیدار شو پسر. بیدار شو وقت بیداریست.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

ژوزف بمباردیر


آخر شب چهارشنبه اول می هست. ماه می، می ناب. تقریبا تازه آمده ایم خانه. بذار بجای اینکه حاشیه برم اصل داستان را بگم. جواب شرک آمد و من برای اولین بار در تاریخ اس پی تی که یک نفر اسکالرشیپ ژوزف آرمند بمباردیر را گرفته این اسکالرشیپ را گرفته ام. جدا از مبلغش که مثلا خیلی برامون اهمیت داره پرستیژ و اسمش خیلی برام مهمه.

اما اگر بخوام خیلی کوتاه داستان را بگم این طوری شد که بعد از اینکه از کرما برگشتم- و کمی از مقاله ی آدورنو را خوانده بودم و خواستم بیام خانه و ادامه اش بدم- با اینکه هیچ انتظاری به آمدن نامه ی از وزارت علوم در اتاوا نداشتم و قبل از رفتن هم حدود ظهر صندوق پستی را چک کرده بودم باز رفتم پایین و اینبار نامه آمده بود. حسابی هیجان زده بودم اما نامه را باز نکردم تا آمدم بالا و پرتغالهایی که خریده بودم را در آشپزخانه گذاشتم و کارهایم را  کردم و بعد نشستم نامه را که حس عجیب و اساسا غیرقابل پیش بینی بهش داشتم باز کردم.

چشمهایم خطوط را نمیدید. نمی تونستم بخوانم و ببینم که بلاخره گرفته ام یا نه. هیچ جا نشانی از تبریک و ... نبود اما صفحه ی دوم اسم جایزه که بمباردیر و مبلغش درج شده بود دیگه از شدت تپش قلب توان نشستن نداشتم. نمی دانم چگونه شد اما سر از مسیر ایستگاه مترو به سمت شرکت تو در آوردم و تازه در قطار در حالی که اصلا باورم نمیشد چی می خوانم یکبار دیگر نصفه و نیمه تنها دو صفحه ی اول از چهار صفحه را خواندم.

تقریبا دوان دوان- به یاد زمانی که برای دومین مرتبه اسمم در کنکور در آمده بود و روزنامه به دست می دویدم- به دفتر کار تو رسیدم و وقتی منشی بهت خبر داد که من آمده ام و تو آمدی به استقبالم و رفتیم در دفترت بهت گفتم که شرک نگرفتم بمباردیر گرفته ام که سه برابر شرک هست. هیچ کدام درست نمی فهمیدیم که چه می گذرد. تنها از تو خواستم که برایم یک لیوان آب بیاوری و دیدم که داری می دوی. همان موقع لیز که داشت رد میشد آمد تو و پرسید چی شده چون تو اشک در چشمانت بود و به محض دیدن نامه بعد از کلی تبریک با خنده بهت گفت خب حالا دیگه می تونی بی خیال این کار بشی. تام در دفترش بود و البته جلسه داشت و بعد از اینکه من رفتم تو بهش گفته بودی و کلی تبریک بهمون گفته بود و به تو گفته بود برو خانه و جشن بگیر.

من هم از دفتر کار تو راهی دانشگاه شدم تا این خبر خوب را برای جودیت ببرم. کلی داستان دیگه هم پیش آمد که فردا صبح ادامه اش را خواهم نوشت قبل از رفتن به خانه ی اشر. الان دیگه خیلی دیره. تنها نکته اینکه خدا را شکر. باورمون نمیشه و حالا دیگه باید طور دیگری زیستن را تمرین کنم.

اینک آن دیگر من رسیده.
خدا را شکر.

فرا رسیدن روزهای مهم


ماه نو رسیده و اولین ساعات ماه بهاری می هست. آفتابی است و تو با تمام بیحالی و سرماخوردگی که داشتی رفتی سر کار و من هم که تمام دیشب را با کلنجار و بی خوابی سر کرده بودم بعد از این نوشته و یک دوش آب گرم برای آغاز درس خواندن از خانه بیرون خواهم زد و رفت.

یکشنبه بابت بی حالی هر دو و سرماخوردگی خانه ی ویکتوریا نرفتیم و تمام دوشنبه و سه شنبه را تو کار کردی و من بطالت. دیروز هم با اینکه باید گوته می رفتم و نرفتم و باید درس می خواندم و نخواندم کار مهم و موثری نکردم و مثل تمام این مدت. تنها با رسول کمی حرف زدم که برایم از مصاحبه اش گفت و فایل صوتی اش را هم فرستاد و تنها باعث تاسف بیشتر و عمیقترم شد. عجب قدرتی دارد ایدئولوژی و عجب میلی داریم به کوری.

امروز و با آمدن این ماه قرار داشتم که کار کنم و البته خواهم کرد. اما فکر می کردم بهتر از این شروع می کنم. مثل قدیم زود بیدار می شوم و آلمانی می خوانم و بعد کتابخانه می روم و بعد ورزش می کنم و بعد رمان می خوانم و بعد ... هر چند تنبلی و کمی هم مریضی دست به دست هم داده اما باید شروع کنم.

می باید ماه مهمی باشد و امیدوارم بشود و بتوانم که تو را و خودم را سرفراز کنم. من منتظر این ماه بودم و حالا اینجاست و من کمی در رسیدن سر قرار تاخیر کرده ام اما هنوز خیلی دیر نشده و باید دوید و رسید. امیدوارم به شرک و تز و کار و کار و کار.

تنها یادگار خوب این یکی دو روز گذشته ام شاید خواندن شعر بچه های این دوران شیمبورسکا بود که خیلی دوستش داشتم. باید که آدم دوران خودم شوم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۸, یکشنبه

پروپوزال کلی


یکشنبه صبح هست و تو هنوز بیدار نشده ای. حالا تو سرماخورده ای و ویکند را با بی حالی و مریضی باید سر کنی. من هم کاملا خوب نشده ام اما خیلی بهترم. از این چند روز که اتفاقا روزهای شلوغی هم بود خیلی چیزی برای تاکید کردن ندارم جز انجام دادن هیچ برای خودم و البته کار و کار و کار برای تو. اما به هر حال هیچ کدام درس نخواندیم و مشق نکردیم و خلاصه از این نظر اوضاع خوب نبود.

جمعه رفتم دانشگاه تا هم برگه های بچه ها را تحویل دهم و هم بابت کار تابستانی در دانشگاه که مجبوری باید انجام بدم برم دفتر جودیت که بهم ایمیل زده بود. در برنامه ریزی تابستانی یادم به این مقوله نبود و لحاظ نشده بود و حالا اگر شرک نگیرم خیلی خیلی اوضاع وقت و درسم در تابستان بهم میریزد و همه چیز را باید خیلی فشرده انجام بدم. احتمالا باید برای لرنینگ سنتر کار کنم که بیش از یک ماه کامل خواهد بود. خلاصه داستان جمعه این بود تا شب که با هم دو تایی نشستیم و فیلم A Royal Affair از سینمای دانمارک را دیدیم که بد نبود اما خیلی هم چنگی به دل نمیزد. در واقع پنج شنبه شب با دیدن فیلم Incendies که از سینمای بخش فرانسوی کانادا بود را دیدیم باید گفت که یک فیلم واقعا خوب دیدیم.

اما دیروز شنبه تقریبا تمام وقتمان به تدارک و آماده شدن برای مهمانی عصر گذشت. این ماه قرار بود که بچه های دانشگاه و چند نفری دیگر از دوستان آیدین که دفعه ی پیش در خانه خودش که برای نقد مقاله ی لویناسش دور هم جمع شده بودیم باهاشون آشنا شدیم اینجا جمع شوند. دیروز قرار بود پروپوزال کلی را که هفته ی پیش فرستاده بود بخوانیم و درباره اش حرف بزنیم. حدود ده دوازده نفری بودیم و خوش گذشت. دو سه ساعتی درباره ی مقاله حرف زدیم و بعد از اون با آمدن سحر و آندریا و آملیا همانطور که قرار بود بیشتر حالت مهمانی گرفت و تا حدود ۱۲ شب هم اکثرا ماندند. حالا البته منتظرم که تو بیدار شوی و دوباره جارو و پارو را راه بندازم. تنها چیزی که باعث تاسفم شد این بود که دیشب احتمالا از باد کولر سرماخوردی.

امشب هم البته خانه ی ویکتوریا دعوتیم که دوباره آیدین و سحر و فرزاد را خواهیم دید. من خیلی تمایلی به رفتن نداشتم اما تو مشتاق بودی که برویم که خب بد هم نیست. نکته ی جالب دیروز اما این بود که بعد از پایان کار اصلی یعنی نقد و حرف درباره ی پروپوزال گفتیم که دفعه بعد چه کسی متن و مطلب می فرستد که فرزاد اعلام تمایل کرد تا مقاله اش درباره ی هگل و کوتسی را بخوانیم. بعد آیدین و تو گفتید خب کجا دور هم جمع شویم و صدایی از جمع در نیامد. با توجه به اینکه دفعه ی اول خانه ی آیدین بودیم و دیروز هم اینجا و با توجه به اینکه فیاض و آندریا خانه ی بزرگ مناسبی دارند و یا جاناتان و آملیا و حتی کلی هیچکدام به روی مبارک نیاوردند. خلاصه آیدین به من گفت میشه دوباره ماه آینده اینجا جمع شویم و ماه بعدی که ما اسباب کشی کردیم آنجا چون گویا هیچکس تمایل به دعوت کردن نداره. خلاصه که دوباره ماه بعد اینجا خواهیم بود.