ماه نو رسیده و اولین ساعات ماه بهاری می هست. آفتابی است و تو با تمام بیحالی و سرماخوردگی که داشتی رفتی سر کار و من هم که تمام دیشب را با کلنجار و بی خوابی سر کرده بودم بعد از این نوشته و یک دوش آب گرم برای آغاز درس خواندن از خانه بیرون خواهم زد و رفت.
یکشنبه بابت بی حالی هر دو و سرماخوردگی خانه ی ویکتوریا نرفتیم و تمام دوشنبه و سه شنبه را تو کار کردی و من بطالت. دیروز هم با اینکه باید گوته می رفتم و نرفتم و باید درس می خواندم و نخواندم کار مهم و موثری نکردم و مثل تمام این مدت. تنها با رسول کمی حرف زدم که برایم از مصاحبه اش گفت و فایل صوتی اش را هم فرستاد و تنها باعث تاسف بیشتر و عمیقترم شد. عجب قدرتی دارد ایدئولوژی و عجب میلی داریم به کوری.
امروز و با آمدن این ماه قرار داشتم که کار کنم و البته خواهم کرد. اما فکر می کردم بهتر از این شروع می کنم. مثل قدیم زود بیدار می شوم و آلمانی می خوانم و بعد کتابخانه می روم و بعد ورزش می کنم و بعد رمان می خوانم و بعد ... هر چند تنبلی و کمی هم مریضی دست به دست هم داده اما باید شروع کنم.
می باید ماه مهمی باشد و امیدوارم بشود و بتوانم که تو را و خودم را سرفراز کنم. من منتظر این ماه بودم و حالا اینجاست و من کمی در رسیدن سر قرار تاخیر کرده ام اما هنوز خیلی دیر نشده و باید دوید و رسید. امیدوارم به شرک و تز و کار و کار و کار.
تنها یادگار خوب این یکی دو روز گذشته ام شاید خواندن شعر بچه های این دوران شیمبورسکا بود که خیلی دوستش داشتم. باید که آدم دوران خودم شوم.