۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

شاید وقتی دیگر


تمام دیروز عصر و شب با دندان و فک دردی که بعد از کار سنگین دندانپزشکی روی صورتم مانده بود گذراندم تا آخر شب که بهتر شده بود و خوابیدیم. پیش از اینکه بیایی خانه اصرار داشتی که بریم و فیلم NO را ببینیم اما از آنجایی که باد شدیدی می وزید و نمی خواستم خصوصا تو دوباره سرمابخوری گفتم باشه برای ویکند. خلاصه که مجوزی شد برای تو که یک ساعت دیرتر بیایی خانه. این مدت فشار کاری زیادی را داری تحمل می کنی چون هم خودت داری جا میفتی و هم باید بزودی کسی را استخدام کنی و آموزش دهی به عنوان منشی خودت.

امروز صبح که اینجا سیزده بدر هست قبل از اینکه بری سرکار رفتیم و سبزه مون را در محوطه ی سبز کلیسای روبرو انداختیم و برای همگی آرزوی سلامتی و آرامش کردیم.  من هم که باید از امروز می رفتم کتابخانه برای نوشتن تزم با حجم زیاد درسهای کلاس آلمانی مواجه شدم و تا الان مانده ام خانه و دارم کمی آلمانی می خوانم. بعدش کرما خواهم رفت و بعد از اینکه برگشتم خانه کمی روی MRP کار می کنم و عصر هم که باید برم گوته.

دیشب با مامانت و جهانگیر که در دبی بودند اسکایپ کردیم و خدا را شکر حالشون خوب بود اما اوضاع مالیشون نه. باز خوبه که به اصرار من به عنوان هدیه ی تولد برای جهانگیر ۵۰۰ دلار فرستادی تا قبل از برگشتش به ایران کمی برای خودش لباس بخرد که مدتهاست بی پول شده. اما آنقدر وضعیت نا به سامان هست که تقریبا تمام پول رفته بابت بدهی ها و قبوض و به تو گفته بود که اگر این پول نرسیده بود الان با مامان در بی برقی به سر می بردیم. جالبه که بابات هنوز هم اصرار داره که جهانگیر بماند در دبی و بلاخره برایش پول جور خواهد کرد. با این اوضاع و اخباری که از ایران می رسد و می شنویم نمی دانم داره روی چی حساب می کنه. وقتی بانک مرکزی که پایین ترین رقم ممکنه را گزارش می کنه و همیشه بخش عمده ای از وقایع را مسکوت می گذاره دیروز اعلام کرده نرخ رسمی تورم به حدود ۴۰ درصد رسیده دیگه نمی دونم کی و به چه افق کاری و مالی می توان امید داشت.

دیروز تنها کار مفیدی که کردم این بود: خوانش بخش هایی کوتاه از کتاب سایه. نکات جالبی خواندم اما الان وقتش نیست و به همین دلیل رفت در نوبت خوانش که معلوم نیست کی زمانش برسه.

۱۳۹۲ فروردین ۱۲, دوشنبه

کتاب سایه


دوشنبه اول ماه آوریل آفتابی اما دوباره سرد و پر باد. تازه از تحویل ماشین برگشته ام خانه. با اینکه دیروز به کارهامون رسیدیم و برنامه ها انجام شد اما از آنجایی که گلگیر و در عقب ماشین را سابیدم و خط افتاد تمام روز را دلخور و ناراحت از خودم بودم. در واقع پیش از خروج از پارکینگ و به علت جای بسیار بدی که ماشین داشت و بزرگی خود ماشین به شکل ناگزیری ماشین به پایه ی دستگاه ورود و خروج سابیده شد و خلاصه خط نه چندان کوچکی بهش افتاد. با اینکه بیمه هم گرفته بودم- اتفاقا خودم هم مصمم بودم که حتما بیمه بگیریم- و مشکلی نبود اما از نظر اخلاقی به هر حال ناراحت بودم. خلاصه بعد از این داستان راهی محل کار تو شدیم تا گلدانها و قابهایی که برای دفتر کارت خریده بودی را بگذاریم و بریم خانه ی مرجان. تا رسیدیم آنجا حدود ساعت ۲ بود. پلو و خورش قورمه شبزی که درست کرده بودی را بردیم تا او هم که مسافر تازه از راه رسیده بود غذای خوبی داشته باشه. با اینکه می خواستم زودتر برگردیم اما تا ۶ نشستیم و اون از ایران گفت و داستانهایش و البته بادمجانهایی که مامانت به همراه کمی نقل و برگ آلو فرستاده بود را گرفتیم و صد البته کتاب پیرپرنیان اندیش سایه و شماره ی آخر مجله ی اندیشه ی پویا که می دانستم خیلی مطالب جذابی برایم نخواهد داشت بر خلاف کتاب.

از آنجایی که می خواستم برای دیوید و اشر گز ایرانی بگیرم بعد از خانه ی مرجان راهی شیرینی فروشی بی بی شدیم. از قبل قرار بود دم خانه ی نسیم و مازیار لحظه ای توقف کنیم و تو چمدانی که آیدا از وسایلش برای بردن به ایران پیش تو گذاشته بود که برایش ببری را تحویل نسیم دهی که احتمال زیاد با دوستان و مسافران زیادی که دور و برش هست به ایران بفرسته. نسیم گفت مازیار اصرار داره که برای یک چای بیایید بالا. با اینکه من خسته بودم و تمام روز بعد از داستان ماشین کمی سردرد داشتم و می دانستم که مازیار هم امتحان داره اما رفتیم بالا چون علی هم قرار بود یک مقاله ی درسی را که استادش مچ گیری کرده بود و فهمیده بود که شخص دیگری برایش نوشته دوباره نویسی کنه و من نگاهی بهش بیندازم.

رفتیم و یک ساعتی هم آنجا بودیم. مقاله ی علی که چیزی در حد فاجعه بود. کلی ایرادات گرامری و ساختاری و از همه مهمتر بی ربط بودن به موضوع داشت. تا جایی که شد کمی رفع و رجوعش کردیم و بعد از کمی گپ و گفت با بچه ها برگشتیم خانه که تا رسیدیم شده بود ۹ شب.

دیروز بعد از مدتها با عموعلاء حرف زدیم که اصرار داشت یک سر برویم پیشش و یا او به دیدنمون بیاد. شب هم با مادر و امیرحسین کمی حرف زدیم و تا خوابیدیم نزدیک ۱۲ بود. بعد از یک خواب نه چندان راحت صبح از شدت سرما و بادی که می آمد بهت اصرار کردم که بگذار قبل از تحویل ماشین اول تو را برسانم. رفتیم و اتفاقا خیلی هم زودتر به مقصد رسیدیم و از آنجایی هم که باید روزنامه های وال استریت ژورنال و نیویورک تایمز را برای تام سر راه می گرفتی خیلی بهتر شد که با ماشین رفتیم. تو را که رساندم متوجه شدم که واقعا باید برای زمستان بعد به فکر تهیه ی یک ماشین باشیم. امیدوارم به لحاظ مالی تمکن و توانش را داشته باشیم. شاید اگر اسکالرشیپ را بگیرم کارمون خیلی راحتتر بشه. با اینکه درآمد تو خدا را شکر به قول مرجان و بقیه خیلی عالی است- در این حدی که الان هستیم- اما چون داستان کمک به آمریکا و ایران را داریم احتمالا خرید قسطی ماشین خیلی عملی نباشه. تا ببینیم چه می شود و چه بر سر خواهد آمد- که امیدواریم نیک و خیر باشد و نه جز این.

گفتی سر کار هم همگی یک داستانی را به عنوان دروغ اول آوریل- April Fools' Day- برای بن ساخته و پرداخته کرده بودند به این مضمون که قراره امروز اخراج بشه و همه ی مدارک و مراحل اخراجش را روی میز گذاشته بودند و خلاصه طرف شوکه شده بوده.

۱۳۹۲ فروردین ۱۱, یکشنبه

Sugar Man


امروز آخرین روز تعطیلی سه روزه ی این هفته هست. دو روز گذشته را تنها به خودمان و با خودمان بودیم و رسیدیم. جمعه جز برای صبحانه ای که اینسومنیا رفتیم و از خانه بیرون زدیم کاری نکردیم و ماندیم خانه و با هم حرف زدیم و البته کلی هم با تلفن از این سر دنیا تا آن سرش. شب هم شرابی نوشیدیم و فیلم مستند برنده ی اسکار امسال را دیدیم: Searching for Sugar Man که عالی بود اما شاید برای من ۵ دوربین شکسته ام درباره ی مقاومت فلسطین بیشتر استحقاقش را داشت. به هر حال فیلم مستند خیلی خوبی بود وکارگردان به خوبی از عناصر دراماتیک زندگی رودریگو استفاده کرده بود. به هر حال انتخاب خوبی بود برای دیدن چون تو می خواستی هر طور شده با هم بریم سینما تا من فیلم NO از شیلی را ببینم که گفتم عجله نکنیم و با آرامش با هم شب خوبی را بگذرانیم. وقت برای دیدن آن فیلم هم خواهد بود.

دیروز هم با پیگیری های تو بلاخره موفق شدیم از یک جای نسبتا دور و پرت ماشین برای کرایه پیدا کنیم. برای دو روز باید کرایه می کردیم و این شد که امروز هم تحت تاثیر ماشین برنامه هایمان تغییر خواهند کرد. دیروز که تمام به خرید از کاستکو که مدتها بود نرفته بودیم و تقریبا دیگه چیزی در خانه نداشتیم گذشت. البته IKEA هم رفتیم تا تو یکی دوتا قاب و گلدان برای دفتر کارت بگیری که به سلامتی گرفتی و امروز قراره ببریم گل ارکیده و گلدانهایت را آنجا بگذاریم. بعد از دفتر نهاری که تو درست کرده ای را می بریم خانه ی مرجان که دیروز بعد از مدتها گرفتار شدن در ایران بابت تمام شدن مهلت پاسپورت و گیر کردن کارهای اداریش در ایام تعطیلات عید و از همه بدتر نبود سرویس پست از اینجا به ایران و ... باعث شد سفر یک هفته ای به یک ماهه تبدیل بشه. خلاصه قراره بریم آنجا تا هم اون غذا داشته باشه و هم تو یکی دو بسته ای که مامانت فرستاده را بگیری و هم من کتابی که از مرجان خواسته بودم برایم تهیه کنه و بیاره را بگیرم. با اینکه اصلا وقت حتی نیم نگاهی انداختن را هم بهش ندارم اما باید سعی کنم این نزدیک به هزار و پانصد صفحه را لابلای روزهای تابستان تورقی کنم. پیر پرنیان اندیش که خاطرات دوجلدی سایه هست و علیرغم قیمت گرانش در مدت کوتاهی در ایران به چاپ سوم رسیده که خبر خوشحال کننده ای است.

فردا هم هفته از نو آغاز میشود و روز اول ماه مهم آوریل هست. ماهی که به سلامتی تو استارت کار جدیدت را خواهی زد و در آن جا خواهی افتاد. ماهی که کلاسهای درس تمام میشود و من باید تزم را از صفر آغاز کنم و تمام. ماهی که باید آلمانی را به سر خط و روال درستش بیندازم. ماهی که باید ورزش کنیم و مطالعه و تفریح و کار و شاید به نوعی از همه ی اینها برای من و ما مهمتر ماهی که امیدوارم خبرهای خوب از اطراف و اکناف بشنویم و شاید خبرهای عالی از پرونده ی اسکالرشیپ من- به امید خدا.

این آخرین روز ماه مارس سال ۱۳ را که ماهی بی نظیر و عالی بود با تمامی خاطرات و خطراتش به یاد خواهیم سپرد و امید به ایام به مراتب بهتر برای همه و خودمان در طول این سال مهم و شاید سرنوشت ساز داریم. یادم باشد که مثل فیلم Sugar Man ممکن از در اینطرف  Zero  باشی و در آن سر دنیا Hero .


۱۳۹۲ فروردین ۸, پنجشنبه

Pedantic JJ


ساعت ۱۱ هست و تازه آمده ام کرما برای اینکه ببینم چه کاری باید بابت MRP و نوشتن تزم بکنم. داستان از اینجا شروع شد که سه شنبه شب بعد از اینکه از کلاس گوته برگشتم خانه که کلاس خوبی بود و به نظرم باید خیلی موضوع را از همین اول جدی بگیرم دیدم جودیت ایمیل زده که از تزت چه خبر. دیروز تمام روز را باید میرفتم دانشگاه اول کلاس دیوید بود که بابت تجمعی که قرار بود در دانشگاه بابت اعتراض به سیاستهای نژاد پرستانه ی اسرائیل برگزار بشه کلاس یک ساعتی زودتر برگزار میشد و از آن طرف هم باید تا ساعت ۹ شب می ماندم تا برگه های بچه ها را بعد از لکچر کامرون برای تصحیح تحویل می گرفتم. این شد که یک روز طولانی و خسته کننده را پیش بینی می کردم اما رفتن پیش جودیت و از آن مهمتر دیدن JJ به عنوان مدیرگروه برای اولین بار در این خصوص کلا فضای روز را عصبی کرد.

با اینکه کاملا می توانم بفهمم چرا JJ خیلی روی خوشی بابت عقب افتادگی تزم نشان نداد و حق هم بهش میدم اما جدای از آن آنچه که باعث جاخوردنم شد همانطور که تو قبلا بهم گفته بودی برخورد خیلی از بالا و مغرورانه ای بود که واقعا اینجا کمتر کسی خصوصا در چنین جایگاهی از خودش نشان میده- بخصوص وقتی که می دانی این پست را تنها تا دو سال دیگه خواهی داشت. به هر حال کمی ناراحت کننده بود. بیشتر از هر چیز البته حماقتی که در توصیه هایش داشت آدم را متعجب می کرد. بعد از اینکه اسم هگل و مارکس و آدورنو و دیالکتیک را شنید و اینکه گفتم می خواهم تابستان یک درس درمورد وبر بردارم و بسته به تایید اوست گفت که فکر می کنه که شاید خیلی هم مناسب نباشه که من از حوزههای دیگه در فلسفه چیزی در حد کلیات ندانم. ضمن اینکه این توصیه در هر حالتی و برای هر کسی می تونه صادق باشه اما در شرایط خاص مسلما تغییراتی بهش وارد میشه. اما بدتر از هر چیز این بود که به طرف بگی که من هم در ایران و هم در استرالیا فلسفه خوانده ام. از فلسفه ی تحلیلی و علم گرفته تا پدیدارشناسی و جریانهای متاخرتر مثل هرمنوتیک و موج سوم فمینیسم و ... از آرنت و فوکو تا توکویل و گادامر، از افلاطون و فلوطین تا هیوم و راسل و ... از اینکه بخشی از پایان نامه ام درباره ی هایدگر و بخشی درباره ی لوکاچ بوده، از اینکه ۱۲ واحد در فلسفه ی علم گذرانده ام و ... خلاصه که اگر کمی باهوش باشی نباید چنین گافی بدی و بعد هم اصرار داشته باشی به توصیه ات. خصوصا اگر واقعا اینکاره باشی بعد از اینکه می بینی که دارم روی یک مفهوم خاص در هگل، مارکس، هایدگر، بنیامین، آدورنو، لویناس و بدیو کار می کنم باید متوجه باشی که خیلی هم دامنه ی کارم محدود نیست. به هر حال آنچه که دستگیرم شد این بود که بیشتر از هر چیز طرف داره از ساختار قدرتی که اون را در چنین جایگاهی و امثال من را در اینجا- ولو بطور موقت- قرار میده لذت میبره و آن را تمرین می کنه.

به هر حال نکته ی آخر این شد که تا آخر ترم باید تزم را تحویل بدم و گرنه اوضاع خوب نخواهد بود. البته شاید هم بد نباشه که برنامه ی کاری و درسی هنوز اجرا نشده ام را از این مسیر اصلاح کنم و خیلی سریع داستان این MRP را به جایی برسانم. خلاصه که این دلیل اصلی آمدنم به کرما شد تا کمی در فایلها و نت هایی که برای مقالات قبلیم داشتم نگاهی کنم و تا نیمه ی آپریل تزی که هنوز یک سطرش هم نوشته نشده تمام کنم و بفرستم برای اشر چون آنطور که JJ گفت هیچ فرمی را برایم امضاء نمی کنه مگر اینکه اول این تز را تمام کنم.

تو هم دیروز روز خیلی خیلی شلوغی داشتی و صبحها که ۸ از خانه میری بیرون و این چند شب هم ۷ به بعد از شرکت برمیگردی. امروز هم دوباره داستان بانک و مسائل مالی را خواهی داشت که هم به قول لیز حساسه و هم اعصاب خورد کن. به هر حال آنچه که مهم هست در حال حاضر آرامش تو برای جا افتادن هر چه بهتر و سریعتر در این پست هست و البته بعد از آن پیدا کردن راهی برای پیش بردن درسهایت.

اتفاقا الان هم که داشتم این یادداشت را می نوشتم آدین زنگ زد که برایش چکیده ی مقاله اش را بخوانم که می خواهد در کنفرانس دانشگاه خودمان شرکتش بده. راجع به JJ حرف زدیم که اون باهاش بیشتر آشنایی داره و بهم گفت که متاسفانه برداشتم از رفتار و برخوردش کاملا درسته و خیلی نگاه از بالا و مدافعانه ای نسبت به قوانین FGS داره.

خب! با اینکه امشب کلاس گوته را دارم اما احتمالا نمی روم و با هم قراره اگر شد بریم سینما تا بلاخره این فیلم برزیلی Neighboring Sounds  را که شب آخر اکرانش هست ببینیم. البته این بهانه ای برای آلمانی نخواندنم نخواهد بود و تصمیم دارم که حتما جبران مافات کنم (برای بار هزارم البته). اما مهمترین کار امروزم برنامه ی MRP را معین کردن هست که نوشتن و تحویلش به مگان و تحویل نسخه ی اول به اشر و ... همه و همه باید ظرف دو تا سه هفته آینده تمام بشه.

با اینکه این هفته لانگ ویکند هست و فردا جمعه ی پاک و تعطیل اما جدا از اینکه کلی کار دارم و درس باید قدر موقعیت بدانم و با تو عزیز دل که بجای ایران اینجا پیش من مانده ای حسابی آخر هفته ی آرام و دلنشینی بسازم. درس و ورزش و آلمانی و پیانو و سینما و فیلم و ... و نوشتن.

راستی تنها برای ثبت بگویم که به نظرم زیباترین بخش از مجموعه ی ده فرمان کیشلوفسکی فرمان ۴ و ۱۰ بود. شاید بعدها نظرم تغییر کنه اما فعلا این دوتا خیلی خوب بودند. ۹ هم شاید مدال برنز بگیره اما خیلی مطمئن نیستم.


۱۳۹۲ فروردین ۶, سه‌شنبه

و حالا در کنار تام


از صبح تا حالا حتی دو دقیقه هم نتونستی بهم زنگ بزنی. با هم از در رفتیم بیرون. تو رفتی سر کار و من هم کرما. بعد از اینکه رسیدی و بهم خبر دادی که روزی خواهی داشت پر سروصدا و داستان- بخاطر اشتباهات پیاپی بانکی در حساب تام که دامنش شما را هم در دفتر میگیره- نادیا را بعد از مدتها دیدم که گفت تازه از کنفرانسی که برای مسايل سرخپوستان در تاندر بی داشته اند برگشته و دو ماهی بود که از هم خبری نداشتیم. البته طبق معمول شروع کرد به اینکه خیلی دوست دارم یک برنامه ای بگذاریم و حتما شما دوتا را ببینم و ... که گفتم باشه هر زمان که فرصت شد قرارش را میگذاریم. این هم داستانش شده عین داستان علی و دنیا که هر وقت کاری براشون پیش میاد یک پیغام میدند که آقا مدتی از هم بی خبریم و همدیگر را ببینیم و...

اتفاقا پگاه برای تو تعریف کرده بود که علی یکی دو روز قبل به فرشید زنگ زده و بعد از این حرفهای صدمن یک غاز گفته که چطور می تونم اعلام ورشکستگی کنم و از پرداخت بدهی کردیتم خلاص بشم. خیلی ناراحت شدیم. این بچه- به تمام معنا بچه- هنوز هیچی نشده داره کار دست خودش میده.

به هر حال اینها دلیل نوشتن و گذاشتن این پست در اینجا درست در زمانی که باید از خانه برم به سمت گوته و بعد از مدتها آلمانی را از سر بگیرم نیست. دلیلش اتفاق مهمی است که گفتم حتما همین الان باید ثبتش کنم و باید بنویسم که چقدر بهت افتخار می کنم. به تویی که از روزی که رفتیم سیدنی سعی کردی بار اصلی زندگی را به دوش بگیری و علیرغم درس و حتی حمایتهای مالی دو سال اول بابات دوست داشتی هر چه زودتر استقلالمان را پیدا کنیم. رفتی و رفتیم آپن اما در این میان بسیار کارهای دیگری هم کردی. از کال سنتر دانشگاه و منشی مرکز روانشناسی دانشگاه سیدنی گرفته تا خود دفتر پژوهشها که تا پیش از این بهترین کاری بود که داشتی. هم از نظر درآمد و هم پرستیژ اما اینجا هم خیلی کارها کردی. در کنار درس و تدریس، کار برای آن مردک کلاهبردار چینی که بعدا معلوم شد داره از خلاء قانونی به نفع شرکت های بیمه سواستفاده می کنه تا کار برای برندا به عنوان دستیار پژوهش در حوزه ای که واقعا سخت و تخصصی بود. بعد هم پس از کلی مصاحبه دادن و پر کردن و ارسال فرم، کار در کپریت در قسمت فرانسه و بعد ارتقاء و معاون لیز و حالا هم در این لحظه- درست دقایقی پیش- معاون و منشی شخصی تام.

بهت افتخار می کنم. و مطمئنم نه فقط من که تمام خانواده بهت افتخار می کنند. یکی یک دونه ای! بی تعارف و بی هیچ کم و کاست. خدا حفظت کنه عزیز دلم.
مبارکمون باشه این کار و پست جدید و البته پر دردسر و حساس. اما هر دو می دانیم که از پسش بخوبی بر خواهی آمد.
 

۱۳۹۲ فروردین ۵, دوشنبه

سه فرمان


تازه رسیده ای خانه و البته داری با سارا و لیلا تلفنی حرف میزنی. من هم از خرید خانه برگشته ام. امشب می خواهم سه قسمت پایانی ده فرمان کیشلوفسکی را ببینیم برای همین رفتم و شراب گرفتم. امروز روز سختی داشتی و تام به تو و سارا خیلی بابت یکی دوتا اشتباه سهوی و البته نه اصلا مهم پریده. داستان هم طبق معمول بابت سردرگمی وظایف تو و ساراست که هنوز اخراج نشده و قراره تا آخر این هفته عذرش را بخواهند.

من هم دو تا دندانهایم را خالی کرده ام و تراشیده ام برای روکش گذاری و آن یکی هم که هفته ی پیش شروع کرده بود امروز تمام کرد. کمی درد و سنگینی در صورت و فکم بهانه ی خوبی بود برای درس نخواندن. فردا هم که ترم جدید گوته شروع میشه و باید با جدیت جبران مافات کنم. یکسال می خوانم و بعد اگر شد یک سفر آلمان میروم برای دوره ی تکمیلی تا بعدش ببینیم چه میشود.

دیروز هم با فرشید و پگاه رفتیم صبحانه و بد نبود و البته خیلی هم نمی توان انتظار خوش گذشتن داشت. به هر حال اساسا با اینکه بچه های خوبی هستند مدل فکری و روحیشان به ما نمی خورد. البته محور حرفهای دیروز بیش از هر چیز درباره ی کار جدید تو بود که هنوز شروع نشده.

بعد از صبحانه آنها تو را تا ایتون سنتر رساندند که قرار بود چند دستی لباس برای کارت بگیری. و من را هم تا چهارراه بترست رساندند که می خواستم کمی قدم زنان تا خانه بروم و سر راه یک نگاهی هم به کتابهای بی ام وی بندازم. آخر شب فیلمی دیدیم و کمی هم زودتر خوابیدیم. این بود کل داستان تا اینجا.
 

۱۳۹۲ فروردین ۴, یکشنبه

بخاطر چند سطر کمتر


دوباره نمی دونم چرا دوره ی بی خوابی ها شروع شده. ساعت ۴ صبح هست و امروز هم یکشنبه. روزی که قاعدتا باید استراحت کنیم برای هفته ی پیش رو. با بیدار شدنم متاسفانه تو را هم بیدار می کنم و مسلما اذیت.

دیروز تقریبا تمام روز را خانه بودم. تو با پگاه قرار داشتی که کارت چند ساعتی طول کشید و بعد برگشتی خانه. برخلاف برنامه ی قبلی که داشتیم و می خواستیم سینما برویم کار پر کردن فرم OGS من خیلی طول کشید و ماندنی شدیم. تمام روز به کوتاه کردن پروپوزال و پر کردن فرمها گذشت که خصوصا همان نیم صفحه کم کردن پروپوزال از آنچه که برای شرک فرستاده بودم به یک صفحه ی OGS کار سختی بود. تو که متن کم شده را دیدی گفتی امکان نداشت بهتر از این از داستان میزدی.

دیدن برنامه ی تماشا که گفتگوی بهنود با سایه بود تنها کار مفید غیر درسی دیروز ما شد و البته کمی هم تلفنی با ایران و آمریکا حرف زدن. دیروز البته طرح یک موضوعی هم باعث شد که فکرم حسابی مشغول بشه و البته حالا حالاها هم درگیر خواهد ماند. موضوع کار سنگین تو و پیدا کردن راهی برای کمک کردن من به تو بابت امتحان جامع و حتی نوشتن تز و دفاع. کمی از داستان را می توان بر اساس نزدیک کردن حوزه ی پژوهشهایمان حل کرد اما کلا باید راه و روش دقیقتر و البته مفیدتری پیدا کنم.

امروز هم قراره که برانچ با فرشید و پگاه برویم درک هتل که مدتی حرفش بود و برنامه اش جابجا شد. بعد هم تو باید بروی و یکی دوتا لباس مناسب برای این پوزیشن جدید کاری بگیری و من هم می خواهم به سلامتی شروع به درس خواندن کنم. آلمانی را هم باید در مدار قرار دهم که از سه شنبه کلاسهایش برای منی که ماههاست از موضوع دور افتاده ام سنگین شروع خواهد شد.