۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

۹۰۰- آخرین روز کلاس؟ شاید!

تمام دوشنبه را در خانه از شدت بیحالی و بدن درد ماندم. با اینکه علائم سرماخوردگی داشتم می دانستم که کلا به دلیل فشار عصبی به این روز افتاده ام. بعد از اینکه تو از سر کار نزدیکترین شعبه ی وسترن یونیون را برای مامانم پیدا کردی بهش زنگ زدم و آدرس دادم و موقعی که ۵۰۰ دلارش را گرفت بهم زنگ زد و به قول خودش می گفت که نمی داند چگونه تشکر کند. بهش گفتم بیش از اینکه از دست امیرحسین ناراحت باشم از اینکه زنی در این سن و سال توان تمشیت امور خودش را نداره ناراحتم می کنه. گفتم که اصلا فکر کنید که کیفتان گم شد یا هزار مورد دیگر پیش آمد نباید حداقل ۱۰۰ دلار جایی پس انداز داشته باشید برای چنین روزی. خلاصه با سکوت تمام گوش می کرد و بهش گفتم بخشی از این پول را در یک حساب بانکی جدید بی آنکه به کسی بگوید- البته منظورم امیرحسین بود- و بی آنکه کارت ATM برایش بگیرد پس انداز کند که گفت الان همین روبرو می روم و در این بانک این کار را می کنم.

جالبتر اینکه وسترن یونیونی که تو پیدا کرده بودی درست همانجایی بود که استارباکس نزدیک خانه شان بود که سال گذشته که رفته بودیم LA چون اینترنت نداشتند از آنجا پست گذاشتم. یعنی کمتر از ۱۰ دقیقه پیاده روی. اما با امیرحسین نیم ساعت با ماشین می رفتند تا به یک شعبه ی دیگه بروند و نمی دانستند که نزدیک خانه شان هم هست. این موضوع بیش از اینکه باعث تاسف برای مامانم بشه برای امیرحسین آدم را متاسف می کنه که اینقدر کوته بین هست و بی عرضه.

سه شنبه هم با اینکه کاملا حالم خوب شده بود اما به اصرار تو ماندم خانه و جز اتلاف وقت کاری نکردم. دوشنبه شب تا رسیدی خانه ساعت از ۸ شب گذشته بود و این موضوع بخصوص با توجه به حال بد من خیلی ناراحتت کرده بود. اما برایم کمی غذا درست کردی و کمی بهم رسیدی و خلاصه بعد از گذراندن این فشار عصبی سه شنبه خیلی بهتر شده بودم به حدی که عصر که رفتم کرما منتظر تو ماندم تا از سر کار آمدی آنجا و نیم ساعتی با هم نشستیم و تو هم قهوه ای نوشیدی و برگشتیم خانه.

اما دوباره بی خوابی و کمی هم کمردرد که به دلیل عدم تحرک در این دو روز گذشته بوده باعث شد که از ساعت ۴ صبح بیدار بشم. الان هم ساعت از ۵ گذشته و تو را هم بد خواب کرده ام. امروز کلاس دیوید را دارم و قبل از آن هم با یکی دوتا از دانشجویانم قرار دارم تا برای نوشتن مقالات عقب افتاده شان کمک و راهنماییشان کنم. درست چیزی که خودم برای نوشتن تزم نیاز دارم. خلاصه که باید ۹ بروم دانشگاه و تو هم که از سر کار می آیی تا در آخرین کلاس تری شرکت کنی. هنوز چند هفته ای به اتمام ترم مانده اما چون به سلامتی راهی ایران هستی قصد نداری هفته ی آتی را به دانشگاه بروی. اگر داستان نوشتن MRP بجای دو درس باقی مانده ات درست بشه- که مشکلی به نظر نمیرسه داشته باشی- شاید امروز آخرین روزی باشه که کلا به کلاس درس می روی. آخرین روز بعد از دوره ای که از کلاس اول دبستان شروع شده. چون به سلامتی بعد از این مرحله تنها نوشتن تز و امتحان جامع و پروپوزال و دفاع و ... را پیش رو خواهی داشت و البته به سلامتی درس دادن که اساس کار خواهد بود.

در ضمن این نهصدمین پست اینجاست!

۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه

گرفتار در برزخ ابلهان


واقعیتش اینه که دیشب در حال نوشتن پست قبلی بودم که مامانم زنگ زد و از داستان درگیری و دعوای اینباره اش با امیرحسین گفت که قرار بوده مامان و مادر را ببره خانه ی خاله و وقتی مامان بهش گفته حالا که رفتی تمام پول ماهانه ام را از حساب برداشتی و کلا خالیش کردی لااقل حالا که پول حقوقت را گرفته ای ۲۰ دلار بهم بده تا برای آذر که گفته سر راه که میایی وسایل سالاد بگیر بخرم. آقا هم گفته نمیدم و می خواهم بستکبال ببینم و اصلا نه تو را و نه مادر را می برم. خلاصه در اتوبوس بود و هنوز یک ساعتی راه داشت و یکی دو خط دیگه هم باید عوض می کرد تا برسه آنجا البته با دست خالی.

خسته شده ام. واقعا خسته. بهشون گفته بودم که واقعا بابک کار درست را با تمام نادرستی اش کرده و از همه بریده و به زندگی خودش میرسه. مگر همینجا اکثر دوستان و بچه ها همین کار را نکرده اند. فرشید و پگاه و علی و ... که می گویند شرایط برای همه سخته و همین که سالی ماهی یکبار با خانواده هامون حرف میزنیم خیلی هم زحمت داره. از یکطرف با بچه ای روبرو هستی که باج گیر و به تمام معنا خود خواه و فرو مایه هست و از طرفی با مادر که در ۶۵ سالگیش به اندازه ی یک بچه ی ۱۰ ساله هم جرات و جسارت نداره و از آینده بینی کاملا خالی است. بهش گفته بودم برای بار صدم که شماره ی پین کارت بانکی ات را عوض کن و حالا که برای هزارمین بار این اتفاق افتاده می گوید چطوری میشه و می گویم صد بار بهت توضیح داده ام. می گوید حالا گفتم من که دیگه قراره تا ماه آینده آپارتمانم درست بشه گفتم باشه تا بعد. می گویم مگه خبر تازه ای داده اند می گوید نه می گویم اگر تا ۶ ماه دیگر نشد چه مثل تمام یک سال گذشته که باید از خیلی پیشتر درست میشد و هنوز نشده؟ اگر تا یکسال دیگر نشد چه و هزار چه و اگر دیگر که مسلما از یک ذهن ناتوان جوابی جز سکوت بر نمیاید.

خسته شده ام. واقعا دیگه بریده ام از همشون. از تمام این حماقتها که تمامی هم نداره. در حالیکه این بچه بازی ها در کنار مشکلات واقعی مردم مسخره و هیچ هم نیست. خسته شده ام. تا صبح نتونستم درست بخوابم. دوباره تمام پولی را که داشتم را برایش فرستادم. در ۶۵ سالگی حتی ۲۰ دلار هم نداشته باشی و به بچه ی باجگیر، تن پرورت و سربارت هم که دست پدرش را از پشت بسته نتوانی حرفی بزنی. تازه با خنده به من بگویی که آره دیگه حروم لقمه است. خجالت بر تو. و خستگی و سرافکندگی برای من.

مثلا قرار بود بعد از داستان خانه ی آیدین و آن جلسه ی نقد کذایی شروع کنم به احیای خودم و واقعا بازبینی در رفتارم و از آن مهمتر کار کردنم. دوباره مثل چرخ پنچر از کار و راه آغاز نشده باز افتاده ام. فشارهای ایران و دبی و خانواده ی تو برای خودت کم نیست که حالا دوباره داستانهای این طرفی ها شروع شده. گیر کرده ایم در برزخ نادانها. گیر کرده ایم و دل و وجدان کندنش را نداریم چون خانواده اند و البته قصابان روح و جسممان. با سوهان بلاهتی که در دست دارند.

خسته ام از این تکرار ناتمام
گرفتار
در برزخ ابلهان

خسته از تمامی این تکرار ناتمام این تمام شده
که تمام نمیشود گویی تا تمامم نکند در این دور باطل تکرار

گرفتار در اعماق این بلاهت
در کنار این سوهان زنندگان بر جسم و جان

و ناتوان و ناتوان و ناتوانم از کندن
ناتوانم از دست این تقدیر پای بند

از این به پا دارندگان آتش دوزخ
این کلید دارن درگاه بلاهت

۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

تایید به اسم نقد


یکشنبه شب شده و خصوصا امروز که ساعتها را یک ساعت جلو کشیدیم نفهمیدم که چطور به اینجا رسیدیم. جمعه شب با سردردی که داشتم خیلی کوتاه خانه ی بانا و ریک ماندم و برگشتم واحد خودمان و بعد از اینکه تو آمدی زود خوابیدیم اما سردرد تا صبح امانم نمی داد.

شنبه ظهر با تری قرار داشتیم. تو زودتر رفتی که کمی درباره ی کار و درس خودت باهاش حرف بزنی و من هم بعد از اینکه کمی از مقاله ی آیدین را خواندم آمدم پیش شما و یک ساعتی با تری حرف زدیم و قرار شد که تابستان با او درباره ی تاثیر وبر بر مکتب فرانکفورت را بخوانم. بعد از ملاقات با تری در کافه اسپرسو برگشتیم خانه تا نهار بخوریم و بریم خانه ی آیدین و سحر که قرار بود با آمدن جاناتان و کلی و کویین و یکی دو تا از دوستان آیدین درباره ی مقاله ی لویناسش حرف بزنیم. جلسه ی بدی نبود اما برخلاف گفته و خواسته ی اولیه ی خود آیدین که می خواست نقد بشه خصوصا وقتی کویین شروع به نقدش کرد خیلی ناراحت شد. حتی با اینکه جاهایی من و جاناتان از برخی از استدلالهایش دفاع کردیم هم خیلی کمک نکرد و امروز که دوباره به جوابهای آیدین به نقد بقیه فکر کردم دیدم که مثل اکثر اوقات بخصوص برای ما ایرانی ها داستان نقد در واقع داستان تایید هست. تا جایی که تاییدم کنی درسته بعد از آن نادرستی از ناقد و نقاده. با همه ی این حرفها شب بدی نبود و بعد از داستان نقد تا دیر وقت نشستیم و از هر دری سخنی به میان آوردیم و خوش گذشت. البته جایی که آیدین از رفتن پرونده ی من به مرحله ی آخر اسکالرشیپ شرک خبردار شد- با اینکه خودش هم به همین مرحله رسیده- خیلی جا خورد و متاسفانه نتونست حتی کمی تدبیر بخرج بده و خودش را کنترل کنه. جالب اینکه امروز بهم گفتی که نه تنها تو که یکی دو تا دیگه از بچه ها هم متوجه ی آن حس ناراحت کننده ی حسادتی که نسبت به من داره شدین. به هر حال با اینکه شب بدی نبود اما این نوع رفتار با توجه به حس ارادتی که در خلوت نشان میده و در جمع طور دیگه رفتار می کنه ناراحت کننده هست.

این شد که امروز با کمی راهنمایی تو و متوجه شدم که باید در رفتار و رویه ی خودم بازنگری بنیادین کنم. راست می گویی و باید بیشتر مراقب باشم. به هر حال هر کسی نوعی و گونه ای و در درجه ای به دنبال توجه شاید اعمال قدرت به سایرین باشه. من دیشب هم بهش گفتم که واقعا نمی فهمم که چرا باید متنی مثل ایران بین دو انقلاب اثر آبراهامیان تبدیل به متن گروه خوانی بشه. جز اینکه این داستان تنها بهانه ای باشه برای ایجاد یک جمع مرید و مراد بازی.

خلاصه که باید تجدید نظر به احوال خود کنم و به قول نیچه: جاني كه به خود باور دارد ، آرام سخن مي‌گويد و خود را پنهان مي‌كند و مردم را چشم به راه مي‌گذارد.

۱۳۹۱ اسفند ۱۸, جمعه

Nijinsky

واقعیت اینه که از وقتی که متوجه شدم صدامون مهمون داره نوشتنش برایم سخت شده. البته به قول بکت نمی تونم ادامه بدم پس ادامه میدم.

چهارشنبه شب که برای خداحافظی با آیدا بعد از کار رفته بودی خانه اش تا پیش از رفتنش به فرودگاه ببینیش من دو تا بلیط برای باله ی Nijinsky خریدم که هم گران بود و هم کلی بابتش فکر کردم که آیا در این شرایط بهتر نیست یا کلا منتفی اش کنم و یا ارزانترش را بگیرم که در نهایت جای نسبتا خوب البته در رینگ چهار گرفتم و خلاصه حدودا ۲۵۰ دلاری شد اما فکر کردم این آنچیزی است که تو همیشه دوست داشتی به عنوان باله ی مدرن تجربه اش کنی. وقتی آمدی خانه بهم گفتی که استاد مازیار دو تا بلیط همین باله را برای پنج شنبه شب بهش داده و از آنجایی که خودش نمی تونه بره گفته نسیم با تو برید چون می دانست که تو خیلی دوست داری این باله را ببینی. گویی آب یخی بود که روی سرم ریخت قبل از اینکه حرف تو تمام شود. با اینکه به نسیم گفته بودی دوست داری این اولین تجربه را با هم داشته باشیم و گفته بودی که نمی روی اما حدس میزدی که شاید من راضیت کنم که بری. گفتم بلیط خریده ام برای همان شب و ...

خلاصه که حالم گرفته شد. اول نسیم سعی کرد که راضی مون کنه که ما بریم جای آنها که در طبقه ی اول - ارکسترا لول- بودند و من گفتم شما دوتا بروید آنجا اما بعد از اینکه به مازیار تکست زدم که سعی کنی تو هم بیایی داستان تغییر کرد. خلاصه اش این شد که تو از سر کار و من از خانه و نسیم هم از سر کارش رفتیم شام مرکاتو شام سبکی خوردیم و لبی تر کردیم و بعد از اینکه رسیدیم به سالن Four Seasons مازیار هم آمد و آنها سر جای خودشان و ما هم در طبقه ی خودمان نشستیم و این باله ی شاهکار را دیدیم. در یک کلام کاری بود که تا سالها در یادمان خواهد ماند. حسی که مثل نمایشگاه تناولی در هنرهای معاصر برای اولین بار داشتیم و بعد در عمقی به مراتب شگفت انگیزتر و ژرفتر در دورسای پاریس، اپرای توسکا و گیتار پاکو اینجا تجربه کردیم. احساس می کنی بعد از مواجه با اثر، بعد از اینکه در رو در رویی با اثر سنگین و کرخ می شوی گویی که موج مهیبی در دریا جا کن می کند تو را، در یک کلام احساس می کنی سنگین می شوی چون چیزی در درونت تغییر می کند و چیزی به وجودت اضافه میشود. چنین بود Nijinsky و خصوصا صحنه ی آخر که دوباره سن به شب اول سالن مهمانی تغییر می کند اما سالنی شکسته از جنگ و مهمانان و مردمانی که اگر در ابتدا برای او دست می زدند حالا برای رژه ی نازی ها روی سنگفرش پاریس پای می کوبند، به همان سان دست میزنند و صحنه ی شاعرانه ای که تمثیلی از غرق شدن و اشاره ای به خودکشی اوست که پارچه های دو رنگ اصلی نازیها را دور خود و تنیده بر خود میابد و ... خلاصه که بی نظیر بود خصوصا تابلوی آخر.

اما امروز؛ صبح پیش از ۵ بیدار شدم تا مقاله ی آدورنو را برای درس امروز بچه ها بخوانم. به نظرم نباید چنین متنی را برای بچه های عموما سال اولی گذاشت اما به هر حال انتخاب کامرون بود و متنی از کتاب جامعه شناسی موسیقی آدورنو. کلاس بدی نبود اما از آنجایی که برای بچه ها خیلی سخت بود مجبور شدم تقریبا تمام مدت دو تا کلاس ها را حرف بزنم و درس بدم و همین باعث شد تا الان که ساعت از ۱۱ شب هم گذشته سر درد مزخرفی داشته باشم.

بعد از اینکه برگشتم خانه و تو هم از سر کار آمدی کمی استراحت کردیم و برای مهمانی روز زن به خانه ی بانا و ریک رفتیم که تعداد زیادی از همسایه ها را دعوت کرده بودند. من نیم ساعتی آنجا بودم و بعد برگشتم خانه و تو تقریبا تا یک ساعت پیش انجا بودی و تازه برگشتی. آدمهای جالبی در همسایگی مون هستند که هر کدام دنیای جدایی را زیسته اند. از خواننده ی اپرا و نقاش بگیر تا متخصص هنرهای شرقی و روانپزشک و معلم و بازمانده ی آشویتس.

اما فردا. ظهر که با تری قرار داریم. تو درباره ی MRP می خواهی حرف بزنی و مقاله ی بنیامین را تحویلش دهی و من هم درباره ی کلاس دو نفره ی تابستانی روی ریشه های وبری مکتب فرانکفورت. با اینکه خیلی مطمئن نیستم که طرف این کاره باشه اما به امتحانش البته اگر همهچیز درست پیش برود شاید بیارزه. ساعت ۳ هم با عده ای از بچه ها خانه ی آیدین قرار داریم تا مقاله ی لویناسش را نقد و بازبینی کنیم. اگر رسیدیم فکر کردم شاید بد نباشه که شب دوتایی برویم تیف برای دیدن یک فیلم برزیلی به اسم Neighbouring Sounds البته اگر برسیم و حالش را هم داشته باشیم. یکشنبه هم روز درس و تصحیح برگه ها برای من و نوشتن بوک رویوی باقی مانده از درس جامعه شناسی سیاسی توست.
 

۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

به پدر و مادرت نیکی کن!


چهارشنبه صبح هست و هوا داره کم کم دو به گرما و بهاری شدن میره. تازه رفتی سر کار و من هم باید برم دانشگاه. کلاس دیوید بی آنکه درسش را خوانده باشم و طبق معمول همیشه بی آنکه درست و حسابی وقت برای کارهای اصلی گذاشته باشم. هنوز نه آلمانی را شروع دوباره کرده ام و نه تزم و نه هیچ کار دیگه. برگه های بچه ها را تصحیح نکردم با اینکه تمام دوشنبه و سه شنبه را به همین دلیل خانه ماندم.

جز کمی پراکنده خوانی از مجلات تازه رسیده و البته دیدن یک قسمت عالی و بی نظیر از ده فرمان کیشلوفسکی هیچ کار درست و در خوری نکرده ام. دیشب با هم فرمان چهار را دیدیم: به پدر و مادر خود نیکی کن! خیلی خوب بود خیلی. بعد از مدتها داستانی دیدیم -هر چند فرم تا حد زیادی کهنه شده بود- جاندار و زنده.

دیروز سر کار داستان درگیری لیز با سارا سر بن خیلی اذیتت کرده بود و حق هم داری. این یکی که شوهر و بچه داره میگه اصلا مهم نیست و بن باید به من سرویس بده اون یکی هم که بن را برای هم اتاقیش درست کرده- که اون هم قراره به زودی بیاد کپریت- دایم از لیز شکایت داره و خلاصه صد رحمت به بازی بچه ها. هر چند که همین بچه ها هم دارند دنیا را می چرخانند.

نمی دانم امروز سر کلاس دیوید چقدر درباره ی چاوز حرف خواهیم زد اما برای من یکی حداقل موقعیت چاوز متفاوت بود و هست. برخی قهرمانش می دانند و برخی دیکتاتور.  برای من اما عکسهایش با دیکتاتورهای محله مون از لیبی گرفته تا عراق و ایران فراموش شدنی نیست.
 

۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

شوپن با Lisiecki


خب! حالا که صدامون مهمون داره این چند روز شلوغی باعث شد که کمی با تردید به اینجا سری بزنم. اما اگر کوتاه بخواهم بنویسم این شد که گذشت:

جمعه شب رفتیم خانه ی آیدا با آمدن نسیم و مازیار و علی و فامیلهایشان سالار و سروناز دور هم جمع بودیم اما رفتن ساعت ۸ و نیم شب و برگشتن قبل از تعطیلی مترو در آخر وقت با سرمای این موقع سال کمی اذیت کننده بود. به هر حال بد نبود اما هر دو با سر درد و البته خستگی از فضای موجود برگشتیم.

شنبه بعد از اینکه رفتیم کرما و انتخاب عینک برای تو- با توجه به پوشش بیمه که از طریق کار گرفته ای- تا برگشتیم خانه ساعت از ۳ گذشته بود. اتفاقا شب به پیشنهاد تو رفتیم سینما. اول می خواستیم بریم تیف برای دیدن یک فیلم مستند اما بعد از اینکه متوجه شدیم که فیلمش خیلی دلخراشه سر از همین سینمای نزدیک خانه در آوردیم با دیدن فیلم استوکر که برخلاف نمره ی بالایی که از منتقدان گرفته بود خیلی معمولی بود.

یکشنبه صبح برای برانچ آیدا را دعوت کرده بودیم به درک هتل که نسیم و علی و مازیار هم می آمدند. تا ظهر آنجا بودیم و بعد سریع برگشتیم خانه تا بریم به کنسرت پیانوی شوپن با اجرای نابغه ی هفده ساله Jan Lisiecki همراه با لیز و همسرش گای. کنسرت خیلی خوبی بود در همین کرنرهال نزدیک خانه. بعد از کنسرت قرار بود بریم دور هم جایی بشینیم و کمی حرف بزنیم. رفتیم نرووسا و به تلافی بلیط کنسرت ما آنها را شام مهمان کردیم. خب! حرف زدن با دو تا آدم تا مغز استخوان مدافع سرمایه داری هم جالب بود. جالبتر البته وقتی بود که با لیز راجع به ادبیات قرن ۱۹ روسیه حرف زدیم و گفت اساسا ادبیاتی جز روسیه را قبول نداره. این هم از آن داستانها بود مثل دفاع جانانه از سرمایه داری.

امروز هم عوض اینکه نوشتن تزم را شروع کنم نشستم به دیدن سه فیلم را ده فرمان کیشلوفسکی! تازه فردا هم باید برگه های بچه ها را تصحیح کنم که از ویکند ماند.
 

۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

بنیامین، بچه، ساز و کار ایدئولوژیک


تازه همین حالا از چهار ساعت تدریس جمعه ها برگشته ام خانه و نای هیچ کاری ندارم. کلی برگه برای تصحیح دارم که باید فردا انجامشان دهم با اینکه خیلی از کارهای خودم عقبم. البته خبر خوش این هست که بلاخره بعد از یک ماه تاخیر دیشب مقاله ی بنیامین تو را تمام کردم و فرستادیمش برای مگان. با اینکه تو خیلی ناراحت بودی بابت اینکه از من خیلی وقت گرفت اما واقعیتش همانطور که به خودت هم بارها گفتم این بود که مقاله ی بسیار بهتری از آنچه که برای تری و کلاسش لازمه نوشتم و خودم تا حدی از این یکی راضیم.

اما از دیروز بگم که صبح نمی دانم دقیقا چه فکری از سرم گذشت که قبل از اینکه از تخت بلند بشیم حرف بچه دار شدن و امکانش را به میان آوردم و تو هم با اینکه جا خورده بودی اما متوجه شدی که جدی دارم میگم. پیش خودم فکر کردم که احتمالا هیچ لذتی نمی تونه تو را بیش از این به وجد بیاره چون تو واقعا و از ته دل عاشق بچه ها هستی. خلاصه کمی در اینباره با هم حرف زدیم و تو رفتی سر کار و من هم با اینکه لباسهایم را پوشیده بودم و چای و نهارم را آماده کرده بودم تصمیم گرفتم بجای اینکه برم کتابخانه بمانم و در خانه کار کنم- تصمیم اشتباهی که نتیجه اش کار کردن تا ساعت ۱۰ دیشب بود.

بعد از اینکه رفتی سر کار و قبل از ظهر بهم زنگ زدی درباره ی یکی از ایمیلهای جودیت و گفتی که متوجه شده ای که می توانی جای دو درس باقی مانده ات یک MRP بگذرانی که بسیار انتخاب درست و برای تو موثری است. چون تو هم مقاله اش را پیشا پیش داری و هم بابت دایرکت ریدنگ می توانی کمی بیشتر و دقیقتر با تری کار کنی و از دلش این نیمچه تز را هم در آوری. معنی این تصمیم چنین خواهد بود که بعد از پایان این ترم و همین چند جلسه ی باقی مانده از کلاس تری دیگه لازم نیست بری دانشگاه و می توانی برای کار متمرکزتر شوی. باید ببینیم که چطور پیش میره البته اما مثل همین امسال من می توانم کلاسهای تو را تدریس کنم.

اگر بخواهیم بچه دار شویم آنگاه دیگه نباید برنامه ی سال آینده را که می خواستی مرخصی بگیری و کمی استراحت و مطالعه کنی دنبال کنی چون تنها یک سال فرصت داری تا از مرخصی زایمان استفاده کنی ضمن اینکه با داستان MRP دیگه خیلی هم سخت نخواهد بود که سال آتی را با دانشگاه جلو ببری.

دیروز سارا هم کمی با تو حرف زده بود و گفته بود که قراره طبقه ی پایین شرکت تغییر کابری بده و کال سنتر بشه و احتمالا اون برای مدیریت آنجا خواهد رفت و تو جای اون را می گیری که خودت هم خیلی راضی هستی و احتمالا تام بیش از تو چون ترجیحش داشتن کسی به عنوان رئیس دفترش هست که خصوصیات آرامتر و صبور و ساکت تری از لیز و سارا داشته باشه. کمی هم از رفتار لیز با تو نق زده بود که تو بهش گفته بودی که رابطه ی شما دو نفر متفاوت از رئیس و مرئوس هست.

اما امشب قراره بریم خانه ی آیدا تا دور هم با مازیار و نسیم جمع بشیم و این چند روز باقی مانده که آیدا هست را بیشتر سعی کنیم با او بگذرانیم چون احتمالا حالا حالاها بر نمی گرده.

شنبه جز درس و تصحیح برگه ها می خواهیم بریم تیف و فیلم مستند در جستجوی مرد شکری را ببینیم. یکشنبه هم که با همین جماعت امشب قراره بریم درک هتل برای صبحانه و عصر هم با لیز و شوهرش برای کنسرت شوپن و به دعوت آنها قرار داریم.

راستی یک نکته از کلاسهای امروزم بگم برای ثبت در تاریخ: صبح ساعت ۵ بود که بیدار شدم و متن امروز را خواندم که متن بدی نبود. دیدم که صحبت کردن راجع به فیلمهای آرگو، سی دقیقه نیمه شب و لینکلن و جایزه بردنشان خیلی به موضوع مقاله و تم هفته که راجع به ایدئولوژی و رسانه هست ربط داره اما جالبتر از این موضوع این بود که از کلاس تقریبا ۲۰ نفری اول تنها دو نفر آرگو را دیده بودند و هیچ کسی دوتای دیگر را ندیده بود و در کلاس ۲۵ نفری دوم تنها یک نفر آرگو و سی دقیقه نیمه شب را دیده بود و و هیچ کس لینکلن را ندیده بود. یعنی کلا ۳ نفر آرگو- بهترین فیلم سال به انتخاب آکادمی، یک نفر سی دقیقه و هیچ کس لینکلن- از جمع تقریبا ۴۰ نفر!
جالب این بود که مقاله راجع به نظریه ی آلتوسر در باب سازو کار ایدئولوژیک دولت هم سخن به میان آورده بود.