۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه

بیست و یکم روز سوگند


دوشنبه ۲۱ ژانویه ۲۰۱۳ یک روز آفتابی و بسیار سرد. به سلامتی همین الان از در رفتی بیرون که هفته ی تازه ی کاری را آغاز کنی. من هم قصد دارم که هفته و دوره ی تازه ای را آغاز کنم. با اینکه هفته ی پیش دو جلسه کلاس آلمانی را نرفتم که کمی بخوانم و آماده تر از امروز بروم اما هیچ نخواندم و درست در همان نقطه ای ایستاده ام که هفته ی پیش بودم- شاید هم بدتر چون دو جلسه را هم از دست داده ام.

امروز با اشر ساعت یک در کافه ای نزدیک بی ام وی قرار دارم تا درباره ی MRP با او صحبت کنم. اصلا نمی دانم در چه موردی می خواهم با او بگویم و از او در چه زمینه ای بپرسم. اما می روم تا شروع کرده باشم. کلاس و جلسه و درس و ... همه و همه تنها زمانی مفید به فایده خواهد بود که در درونت چیزی را آغاز کرده باشی.

۲۱ هست و آن هم مصادف با سوگند دور دوم اوباما که شبکه های خبری اینجا چنان پوشش داده اند که تو گویی ريیس جمهور این کشور است. شاید نه به اندازه ی چهار سال پیش فرصت باقی مانده باشد و آنچه که قطعا به چشم میاد امیدهای نا امید شده ی بسیاری است که از دوره ی پیش به تاریخ پیوسته است. اما هنوز فرصت باقی است تا دریابیم بسیاری از آنچه که امروز بدان ها امیدواریم. به شرط آنکه آغاز کنیم خود را و آغازی یکه و تکرار نشده.

بیست و یکم هست و مصادف با یک فرصت دیگر برای شروع. به شرط آنکه بدانی که چندان که می اندیشی دیگر فرصتی باقی نمانده است.

بیست و یکم را دریاب.

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

گریه بر شانه ی جلادت کنی


اما امروز یکشنبه تمام داستانهای شنبه را به محاق برد. نه اینکه ما خودمان و زندگی و عشقمان تنگ و ترشی پیدا کرده باشد. اما مگر میشه خبر و خصوصا عکس اعدام دو جوان زورگیر با سیکل سواد و تنها بابت ۳۰ هزار تومان را نبینی و دلت به درد نیاید. از آن وحشتناکتر از آن ناراحت کننده تر از آن نابود کننده تر اما عکسی بود که به قول رسول که باید بعد از این عکسها با کسی مثل اون درد دل میکردم از چیزی می گفت که گویی دیگر حتی شعر شاملو و جلادش که به آواز قناری دل باخته بود جوابگویش نبود.

جوانک ۲۰ ساله ای که قرار است تا دقایقی دیگر آخرین نفسهایش را در حضور خیل مشتاقان هیجان خواه بکشد سرش را روی شانه ی جلادش گذاشته و می گرید و او هم نوازشش می کند. وای وای وای چه شده ایم و تا کجا خواهیم رفت. آن عمق کجاست تا تباهی و سیاهی تا کجا ما را لجن مال چسبناک می کند.

گریه بر شانه ی دژخیمت. چون کسی را نداری تا بر شانه اش بگریی. چون اگر خاوری بودی و بجای سی هزار تومان سه میلیارد دلار برده بودی همان قهرمانی میشدی که استالین گفت. که اگر یکنفر را بکشی قاتلی و اگر یک میلیون قهرمان.

گریه بر شانه ی جلادت. از این تلختر ندیده بودم و نمی خواهم ببینم.

حتی نمی خواهم دیگر بیش از این بنویسم. بسه. بسه. واقعا چه می کنیم و چه می کنم. دوباره موج به اشتراک گذاشتن این عکس در اینترنت. دوباره همه ی ما که بابت پیدا کردن یک قربانی دیگر سر به تاسف تکان دهیم و صد البته در دل خوشحال از اینکه خب چه نیک که این ماییم که تماشاگریم و نه تماشا شده.

حالم از همه چیز بد می شود. از خودم بیش از همه.

باید فکری کنم. باید. باید باید.

پاکو، فریدا، باربارا


اول از همه بگم که می خواهم دو نوشته ی جداگانه اینجا بگذارم. اول از جمعه تا یکشنبه صبح و بعد هم از یکشنبه صبح تا الان که هنوز آفتاب غروب نکرده و تو داری غذایی درست می کنی باب طبع من که هم نهار و شام امروز می شود و هم فردا.

جمعه بعد از کلاسهایم بی آنکه تا آخر تو را از برنامه ی اصلی خبردار کنم و کمی با همراهی کردن با تو که شاید بهتر باشه حالا که داره برف میاد و سرده بریم خانه و شب یک برنامه ی دونفری قشنگ با هم داشته باشیم و ... خلاصه که رو نکردم که داستان چیه. بعد از اینکه آمدی ایستگاه سنت آندور به هوای اینکه با هم بریم بار و کمی بشینیم و چیزکی بخوریم بهت گفتم که برنامه ی اصلی امشب گیتار پاکو و رقص و آواز اسپانیایی است. اولش باور نکردی اما بعد از اینکه بلیط ها را که زودتر رفته بودم و گرفته بودم بهت نشان دادم خیلی هیجان زده شدی خصوصا بعد از اینکه متوجه شدی که این تنها شب اجرای پاکو در تورنتو و در تور آمریکای شمالی آنهاست. و عجب شبی و عجب موسیقی و رقصی! بی نظیر و تکرار نشدنی. می دانستم که قرار هست کار خوبی ببنیم و بشنویم اما نه تا این حد. سه گیتار یک درام - که در واقع این نوع جدید صندوقی بود که نوازنده روی ساز میشینه- دو خواننده و سه رقاص که طوری جداگانه و با هم رقصیدند و طوری موسیقی با کفشها و دستهاشون نواختند و طوری با نوای سازها و نورپردازی صحنه هماهنگ شدند که گویی اساسا سازی در کار نیست و کلا تنها و تنها یک رقص جاودانه را نظاره گر هستیم. عالی بود و تو آنقدر لذت بردی که به قول خودت تمام بدن و روحت سبک و آرام شده بود. هر چه بگویم به هر حال کلام قاصر از ادای حق مطلب خواهد بود تنها به اشارتی بس که این کار از جمله ی بهترین کارهایی بود که در عمرمان دیده و شنیده بودیم.

جمعه شبی شد بی نظیر. شامی سبک و بعد از مدتها لبی تر کردن و درونی کردن نوا و روح اسپانیا.

شنبه هم طبق برنامه ای که از قبل داشتم پیش رفتیم و آنقدر روز خوب و فرهنگی داشتیم که امروز را تصمیم گرفتیم تنها در خانه بمانیم و لذتهای این دو روز گذشته را درونی کنیم. صبح بعد از اینکه تو گفتی باید برای انجام یک کار خیلی کوچک به شرکت بروی و همراه هم رفتیم و من دفتر کارت را دیدم و نگاهی به اتاق لیز و تام انداختم رفتیم برای برانچ به درک هتل که آن سر شهر بود و مسلما ارزش رفتن را داشت. بعد از صبحانه قدم زنان به گالری که می خواستیم برویم و همان نزدیکی بود رفتیم تا عکسهایی که از سرخپوستان نمایش می داد را ببینیم. نمایشگاهی که عنوانش بهتر از خود عکسها بود و البته عنوانش برای من بی نظیر: Resistance is not futile

بعد از آن به AGO  رفتیم و نمایشگاه فریدا و دیگو را دیدیم که جالب بود اما نه آنچنانی. انتظار دیدن کارهای بهتری داشتیم خصوصا اینکه آنقدر شلوغ بود که به سختی میشد از ایستادن و دیدن لذت برد اما به هر حال از اینکه امکانش را داشتیم که چنین نمایشگاهی را ببینیم خوشحال بودیم. مثل شب قبل که به تو گفتم که از اینکه از این همه آدم در این شهر و از این همه آدم از دوستان و فامیل گرفته تا کلا ایرانی و غیر ایرانی- که بسیاری هم تجارب خاص دیگری دارند که ما نداریم و نخواهیم داشت- این ما هستیم که چنین سعادت و شانسی نصیبمان شده که کار پاکو را گوش کنیم و رنگهای دیگو و فریدا را ببینیم باید مفتخر باشیم.

خلاصه که شاید جالبترین قسمت AGO دیروز اتفاقا دیدن بخش دایمی آن از هنرهای چوبی قرون وسطی بود و شگفت زده شدن از رقم تابلوی کشتن کودکان در آستانه ی تولد مسیح که متعلق به ۴ قرن پیش بود و قیمتی نزدیک به ۱۵۰ میلیون دلار داشت. بلاخره بعد از مدتها که قصد داشتیم کارهای فریدا را ببینیم دیدیم و از آنجا راهی tiff شدیم که سینمای هنری تورنتوست و برای فستیوال فیلم در دو سال گذشته تجربه اش را یکبار برای دیدن فیلم خورش مرغ و آلو کرده بودیم. با حرفهای قبلی که زده بودیم به این نتیجه رسیدیم که شاید عضو شویم بد نباشه و وقتی که متوجه شدیم که برای دانشجویان حتی نصف قیمت هست عضو شدیم. مهمترین امکانش دیدن فیلمهای قدیمی و شاهکارهای کلاسیک سینما و از آن جالبتر دیدن فیملهای مستند نایابی است که کمتر جایی امکان دیدنش روی پرده وجود داره. به هر حال این عضویت را به فال نیک گرفتیم و قرار شد برخلاف عضویت قبلی سینمای مستند که با تنبلی و بی برنامگی ازش خیلی استفاده نکرده ایم از این یکی خصوصا بیشتر استفاده کنیم.

بعد از اینکه عضویت را گرفتیم بلیط فیلم باربارا که از سینمای آلمان بود را گرفتیم و دو تایی رفتیم در یک سالن کوچک که البته کاملا پر شد فیلم را دیدیم که توصیه اش را *روی* دوست به قول تو کافه کرما بهم کرده بود. استاد جغرافی بازنشسته ای که به شدت اهل و پیگیر سینماست. فیلم خوبی بود و هر دو از دیدنش لذت بردیم.

شب که برگشتیم خانه ساعت نزدیک ۱۰ بود. روزی کاملا زیبا و فرهنگی-هنری را تجربه کرده بودیم. گالری و نمایشگاه هنری و سینما و برانچ و ... عالی بود و شب با تماس کوتاهی که با مادر گرفتیم یکی از بهترین شنبه ها را به پایان بردیم.
 

۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه

یک مرحله به جلو


گفتم تا قبل از اینکه تو از سر کار برگردی و با توجه به کلی کار که امشب داریم این خبر مهم را بنویسم و با اینکه امروز صبح پست گذاشته بودم اما این روز و لحظه ی شیرین- که البته هنوز اتفاق اصلی و اساسیش نیفتاده- را ثبت کنم. بعد از اینکه امروز با هم از خانه خارج شدیم و برنامه ی من این بود که عوض درس خواندن برم کرما و کتاب یاس و داس فرج سرکوهی را که دیروز در دانشگاه پرینت گرفته بودم بخوانم- دلیلش جمله ی تکان دهنده ای بود که در مقدمه ی متن دیروز خواندم راجع به اینکه چگونه گروهها و افراد چه در زندان و چه بیرون در زمان شاه واقعیات را نمی دیدند و همه چیز را و به خصوص ادبیات را با خط کش های کوتاه فکری خود نفی می کردند *مگر استبداد امان می داد به چشم ها* عجب جمله ای است این.

اما رفتن به کرما همان و بردن لپ تاب برای دیدن ایمیل ها و کارهای جانبی همان. اول از همه دوست کافه ام نادیا را دیدم که از من خواست تا با مرد مسنی که بعضی اوقات در کافه می دیدمش آشنا شوم. پرفسور بازنشسته ی جغرافی بود با نگاه و سلیقه ی خاص و البته جالب به سینما. سلیقه ای که عشق هانکه را بسیار می پسندید اما ربان سفید را نمی خواست ببیند چون متعقد بود در جهت سیاست گزاری های صهیونیسم بین المللی است- و صد البته مخالف اسرائیل و خودش نیز یهودی. از جارموش و سینمای مستند و کیشلوفسکی و تارکوفسکی تا آرنت و دانشگاه یورک حرف زدیم و نادیا هم قبل از اینکه راهی محل کارش شود بلاخره یک برنامه ی مناسب گذاشت تا من و تو شنبه شبی در فوریه به یکی از برنامه های ویژه ی سرخپوستان و بومی های اینجا که زیر نظر دپارتمان اوست برویم و بعد هم برای شام جایی بشینیم و گپ بزنیم.

بعد از اینکه هر کسی راهی کارش شد و من هم خواستم که شروع کنم به کتاب خواندن چشمم به آگهی روزنامه ی تورنتو افتاد که داشتم ورق میزدم و تیترهایش را رصد می کردم. متوجه شدم که فردا شب برنامه ای ویژه در سالن روی تامپسون هست با حضور پاکو دلوسیا گیتار اسپانیایی و رقص و آواز محلی و تنها برای یک شب. گفتم با اینکه خیلی اوضاع مالی به سامان نیست اما آنقدر هم دستمان تنگ نیست که تو را به چنین شبی مهمان کنم- ضمن اینکه چه کسی می تواند گیتار پاکو را رد کند- خلاصه نیم ساعتی طول کشید تا بلاخره دو تا صندلی در انتهای سالن کنار هم پیدا کردم به قیمت تقریبا ۱۲۰ دلار. کم نیست اما فکر می کردم خصوصا بابت خسته نباشید به تو و نوشتن بوک چپتر لازمه. بهت تکست زدم که این ویکند برنامه های فرهنگی برایت دارم و هر چه پرسیدی چه خیلی دستم را رو نکردم. فقط گفتم که شنبه به AGO برای دیدن کارهای فریدا میرویم و یکشنبه هم به سینما. البته قصد دارم ببرمت tiff برای دیدن یک فیلم آلمانی که این دو دوست پا به سن گذاشته و تازه آشنا شده ی امروز بهم توصیه کردند به اسم باربارا از سینمای آلمان. فردا شب را تنها به این بسنده کردم که می خواهیم شام بیرون با هم باشیم. من که تا ساعت ۴ دانشگاه خواهم بود و تو هم تا ۶ و ۷ سر کار. باید بلیط ها را ساعت ۷ بگیریم و برنامه ساعت ۸ شروع میشه. امیدوارم مثل لئونارد کوهن لذت ببری.

خلاصه در این گیر و دار و خرید بلیط بودم که ایمیلی از دانشگاه و دفتر دین دانشگاه رسید با تیتر درباره ی اسکالرشیپ شرک. پاراگراف اول تماما مثل هر متن آشنایی بود که خبر از خوبی ها و بی نظیر بودن ها و آرزوهای موفقیت در ادامه ی راه می داد و در انتها می گفت که متاسفیم شما به مرحله ی بعد نرفتید و امیدواریم سال آینده این شانس بهتری داشته باشی و ... خصوصا اینکه من برخلاف تمام توصیه ها و حرفها نه متن خودم را داده بودم کسی بخواند- جز یوناس از دانشگاه تورنتو که خیلی جدی و تا اندازه ای توهین آمیز جواب داده بود- و نه هیچ یک از استانداردهایی که همه بهش اشاره می کنند را رعایت و دنبال کرده بودم. اما علیرغم تمام این داستانها ایمیل کذایی خبر از این می داد که اپلیکیشن من از میان به گفته ی خودشان دریایی از فایلهای بسیار عالی و سطح بالا انتخاب شده تا از دانشگاه یورک برای دولت فرستاده بشه تا در سطح ملی رقابت کنه و در انتها هم بهترین آرزوها را کرده بود چون متعقد بود که شانسم برای گرفتن این اسکالرشیپ کم نیست.

حالم متغییر شد. با اینکه به تو هم گفتم که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده و واقعا هم نیفتاده. می دانم که مثلا آیدین دو سال پیش تا این مرحله رفته بوده و خود یوناس هم همینطور و اتفاقا هیچ یک هم موفق نشدند در آخرین مرحله برنده ی این جایزه شوند. بنابراین تنها به عنوان یک خبر خوب باید آن را در نظر گرفت. هر چند که برای اولین اقدام و برای سال اول بسیار کم پیش میاد تا این مرحله برسی- طبق آنچه که بچه و البته جودیت می گویند- و هر چند خود این هم خبر خوبی است اما هنوز خیلی راه پیش رو داریم.

برایت نوشتم که امیدوارم که بتوانیم این اسکالرشیپ را بگیریم چون در این صورت تو هم می توانی کمتر کار کنی و کمی به درسها و دغدغه های فکری ات برسی و البته کیفیت زندگی مون را بهتر کنیم و مسلما به خانواده هامون کمک بیشتر کنیم.

خلاصه که هنوز خیلی مانده و خبر بعدی آن طور که نوشته اند در بهار خواهد آمد. اما نمی خواهم و نمی توانم کتمان کنم که آرزو می کنم که برنده ی این اسکالرشیپ بشم بخاطر تمام آنچیزهایی که نوشتم و گفتم و بخاطر زندگی مون و روحیه ی هر دومون. بهم گفتی که اگر موفق شدیم باید این پول را برای پر کردن بدهی ها و کمی پس انداز برای خانه خریدن- که فعلا به سان رویا می ماند- بگذرایم.
 

اولین مقاله برای تری


دیروز جلسه ی رسمی کلاس دیوید شروع شد و من هم رفتم. کلاس سنگین و درس پر کاری خواهد بود جلد دوم و سوم سرمایه. تو هم بعد از اینکه نصف روز سر کار بودی آمدی دانشگاه تا کلاس تری را بری. کلاسی که باید راجع به دیالکتیک روشنگری حرف میشد اما سونیا- دختر کم بینا و به شدت متوهم و پر روی کلاس- بجای پرزنتیشن نیم ساعتی همه را نصیحت کرد بود و بعد هم گفته بود که من می دانم که همه ی شما تنها آمده اید که این درس را پاس کنید و اساسا این متون هیچ تاثیری روی شما نداره و شما چیزی از این متون نفهمیده اید و نخواهید فهمید و ... در آخر اینکه اگر کمک خواستید بگویید من راهنمایی و هدایتتان می کنم. بعد از کلاس تو با هم یک چای در کافه ی سکند کاپ دانشگاه خوردیم و من هم که از زمان کلاس دیوید منتظر مانده بودم تا تو بیایی و با هم بریم پیش کامرون برای امضای فرمهای TA کمی این طرف و آن طرف به کارهای کتابخانه و پرینت گرفتن رسیدم تا آمدی و بعد هم بلافاصله راهی خانه شدیم. تا رسیدیم البته حدودهای ۸ شب بود. من رفتم کمی خرید کردم و تو هم آمدی تا به کارهای خانه برسی.

نکته ی مثبت دیروز البته این بود که تو به سلامتی مقاله ی دموکراسی تری را بعد از مدتها آماده کردی و بلاخره تحویل دادی. گام مهمی بود. الان قرار شده که من مقالات درس فرانکفورت تو را جلو ببرم و تو هم مقاله ی امر سیاسی که با تری به شکل دایرکت ریدنگ داشتی. اگر بشه که خیلی تجربه ی خوبی خواهد شد تا برای OGS امسال اقدام کنی.

الان هم صبح پنج شنبه هست و من آب پرتغال گرفتم و تو که به سلامتی یک هفته آنتی بیوتیک خوردنت تمام شده باید کارهایت را بکنی برای رفتن سر کار. من هم همراه تو از خانه بیرون خواهم آمد چون قراره بانا بیاد و پشت شیشه ها را یک ماده ی شیمیایی بزنه که میگه برای زمستان لازمه و البته بوی تندی داره و احتمالا من را اذیت می کنه. از آنجا به کتابخانه خواهم رفت و باید دوباره کمی برنامه هایم را پس و پیش کنم. اشر دیروز بهم ایمیل زد که بیا تا راجع به تزت صحبت کنیم و می خواهم کمی دستم پر باشه موقع ملاقات.

آلمانی را هنوز شروع نکرده ام اما امروز وقتشه. تو هم که قراره امشب بوک چپتر را برای دانشگاه نیویورک به سلامتی بفرستی برود که امیدوارم آغاز مهمی برای چاپ و پابلیکیشن های هر دو و خصوصا من- چون تو که پیشاپیش اوضاعت در این مورد خوبه- باشه. فردا روز تدریس هست و شنبه هم قراره بلاخره بریم AGO دیدن کارهای فریدا که از مدتها برنامه اش را داشتیم و این آخرین ویکند نمایشگاه هست.
 

۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

همکلاسی های سابق


دیروز دوشنبه را به شکل همیشگی و با بی خیالی نسبت به کارهایم گذراندم. تمام روز را به هوای برنامه ریزی با دیدن چند برنامه ی اینترنتی پر کردم و ساعت جلسه ی اول کلاس آلمانی که شد رفتم گوته و تا به معلم بگویم من هفته ی اول نخواهم آمد- چون اساسا آمادگی شروع را نداشتم و فکر کردم کمی این هفته را بخوانم و بعد با آمادگی بیشتری از هفته ی آینده بروم- معلم که سوزانه معلم ترم پیش بود که معلم بسیار سرد و کلاس بسیار بی روحی داره. اما نکته ی خوب قصه دیدن چند نفر از همکلاسی های قبل مثل مارک بود در این کلاس که همگی بعد از مدتی دوباره برگشته اند برای خواندن آلمانی. این خودش روحیه بخش بود و خوشحالم کرد.

تو هم تمام روز را سر کار بودی و مطابق معمول روز پر کار و سنگینی داشتی. شب با اینکه قرار بود کمی روی منابع و رفرنسهای بوک چپتر کار کنی اما آنقدر خسته بودی که نشد و امشب باید آماده شون کنی تا به سلامتی متن را برای دانشگاه نیویوک بفرستی.

امروز باید شروع به درس خواندن برای این ترم کنم. جلد دوم سرمایه و کمی هم آلمانی. تو هم که سر کار میری و فردا هم دانشگاه من صبح کلاس دیوید و تو هم کلاس فرانکفورت را عصر داری. بعد از کلاس هم که جلسه ی TA ها با کمرون هست و خلاصه تا دیر وقت دانشگاه درگیریم.

۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

ریزوم هایم خشک خواهند شد

یکشنبه شب هست و تازه کارهای تمیزکاری خانه تمام شده. تمام روز را بیرون بودیم و اتفاقا تو اکثر وقت را رانندگی کردی تا برای ماه بعد که به سلامتی امتحان گواهینامه داری کمی دستت گرم شده باشه.

از جمعه که شروع کنم باید گفت روز طولانی و خسته کننده ای در کلاسهای درسم داشتم. با اینکه اکثر AT ها کلاسهاشون را تعطیل کرده بودند به دلیل اینکه خود کمرون جلسه ی این هفته ی درسگفتار و لکچرش را تعطیل کرده بود اما فکر کردم بهتره که برم و برگه های بچه ها را بهشون بدم. این شد که تمام روز را به توضیح و کمک به بچه ها گذراندم تا کمی بابت این ترم و نمره ی نهایی شون کار کنند. جالب اینکه اما اکثرا همینکه درس را پاس کنند خیلی هم راضی هستند و جز چند نفری که می خواهند واقعا نمره ی بهتری بگیرند خبری از چنین خواسته و کاری بین بچه ها نیست. خلاصه که تو تمام روز را کار و شرکت بودی و من هم تا برگشتم خانه شده بود ۵ عصر. شب با هم نشستیم و یک فیلم دیدیم که بد نبود اما خیلی خشونت هالیوودی داشت. بعید می دانم تا مدتها - امیدوارم نه تا سال آینده- فیلمی به خوبی عشق هانکه ببینیم پس باید کمی هم با پایین کشیدن فتیله سلیقه مون را به همان فیلمهای مستند بند بزنیم تا فیلم خوبی دستمون بیاد. خلاصه که این داستان جمعه بود.

شنبه صبح رفتم و ماشین کرایه کردم تا هم به خریدهای کاستکو برسیم و هم موکت جلوی دری که از IKEA گرفته بودیم را پس بدیم و از همه مهمتر برای شبش که خانه ی مازیار و نسیم دعوت بودیم برای اولین بار با خیال راحت تا دیر وقت بشینیم و نگران قطار و رفتن در سرما تا ایستگاه نباشیم. خلاصه که به این کارها رسیدیم. از ساعت ۱۰ رفتیم بیرون و تا شب از خانه ی بچه ها برگشتیم ساعت ۳ صبح بود. خیلی زودتر خواستیم برگردیم اما بعد از اینکه مهمانهای دیگه رفتند مازیار گفت بشینید تا کمی با هم چهارنفری گپ بزنیم. از ساعت یک تا سه نشستیم و کمی از آشنایی خودمان دوتا برای آنها گفتیم و آنها برای ما. البته داستانهای نسیم و خانواده اش کمی بیش از اندازه مازیار را در آن دوره در فشار گذاشته بود ولی امروز خدا را شکر زندگی و آینده ی خوبی با هم دارند.

امروز هم بعد از اینکه از پنج شنبه که تو رفتی دکتر و بهت آنتی بیوتیک داده و کمی سرفه ها و حالت بهتر شده بود- و البته هوا که امروز ۱۴ درجه بالای صفر بود چیزی که قاعدتا باید همین قدر زیر صفر می ایستاد بی نظیرش کرده بود- با هم رفتیم بیرون برای برانچ و بعد هم رانندگی کردن تو و رفتن برای خرید بشقاب از فروشگاهی که تو بیش از یکسال بود که می خواستی بری یعنی پیر وان و خلاصه چند جای دیگه ی شهر برای دیدن اطراف و حالا هم که داریم آماده ی شروع هفته ی بعد میشیم به سلامتی. یک هفته کار برای تو و برای من هم که دانشگاه و درس و از این دو نگران کننده تر شروع آلمانی و گوته از فرداست که حتی یک سطر هم دوره نکرده ام طی ماههای گذشته.

امروز موقع برانچ بهت گفتم که باید کاری کنم چون می دانم که دارم خشک میشم. رسول و داود را مثال زدم که از جمله ی بهترین روزنامه نگاران دهه ی سوم بعد از انقلاب بودند و مثل من به هیچ جا نرسیدیم و هیچ نکردیم با این تفاوت که من امکانات بسیار داشتم و دارم و آنها نه. خلاصه که باید کاری کنم. دیشب که با ارژنگ که می گویند آینده ی تار ایران هست، سپیده رئیس دانا و مازیار نشسته بودم داشتم فکر می کردم نه تنها در آنچه که می توانستم غریزی خوب باشم و رها کردم- مثل کارهای نمایشی- بلکه در آنچه که فکر می کردم باید خودم را وقفش کنم و حتی به عنوان یک دانشجوی معمولی هم برایش وقت نگذاشتم و نه در روزنامه نگاری و نه در هیچ چیز دیگه هیچ هیچ و هیچ نشدم و نخواهم شد.

دارم خشک میشم اگر این آخرین ریزوم های ریشه هایم که هنوز کمی رطوبت دارند را هم رها کنم. باید فکری کنم. تو گفتی و مثل همیشه می دانم که درست و به حق می گویی که همیشه در کنارم و با من هستی. باید ریزوم ها را دریابم که دارم خشک میشم.