۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

جدایی لیز از تام


تمام دوشنبه و سه شنبه را به بیکاری گذراندم. نه آلمانی خواندم و نه درس و واقعا نمی دانم دارم چه می کنم. می دانم که تقریبا روزی در این چند سال نوشته نیست که من از درس نخواندم شکایت نکرده باشم و هر از گاهی از اینکه دیگه دارم شروع می کنم اما باید یک فکر اساسی- اساسی تر از آنچه که همیشه گفته ام- بابت این وضعیت کرد. به هر حال اما دوشنبه با آمدن زود هنگام تو از سر کار که کمی بیش از یک ساعت رفت و برگشت به خانه طول کشید روحیه ام خیلی خوب شد. البته دلیل آمدنت به خانه مریضی بود که اساسا نمی تواند خوشحال کننده باشد اما همینکه آمده بودی تا کمی استراحت کنی مرا خوشحال می کرد.

دوشنبه را در خانه گذراندیم و کار بخصوصی نکردیم جز کمی نوشتن توسط تو و برنامه ریختن توسط من. سه شنبه و دیروز اما قرار بود که من بشینم پای برگه های دانشجویانم و شروع به تصحیح آنها کنم. سه شنبه که عملا بی انجام کار مفیدی رفت اما از دیروز که باید میرفتم اولین کلاس این ترم- کلاس سرمایه جلد دوم و سوم با دیوید- و نرفتم شروع به تصحیح کردن و نمره دادن شدم. قصد ندارم خیلی سخت بگیرم و این دفعه با کمی ارفاق می خواهم کمی سطح نمرات بچه ها را بالاتر ببرم تا در ادامه اگر افت کردند جای جبران در انتها داشته باشند. خلاصه این شد که بعد از اینکه دیدم دیوید خلاصه ی درس این ترم را روی وبسایت خودش گذاشته از رفتن به دانشگاه منصرف شدم و از ظهر تا ساعت ۷ رفتم کرما نشستم و برگه های کلاس تو را تصحیح کردم. موقع برگشت بهم زنگ زدی که داری میرسی خانه و به لیز گفته ای که فردا- یعنی پنج شنبه- چون حال نداری می مانی خانه تا هم استراحت کنی و هم بوک چپتر را تمام. این شد که الان که دارم این پست را می نویسم و ساعت از ۸ صبح گذشته تو هنوز در تخت هستی و البته خیلی هم حال نداری از بس که سرفه کردی تا صبح.

خلاصه که دیشب کنار هم نشستیم و فیلم The Words را دیدیم که اتفاقا هر دو هم خوشمون آمد. البته بعید می دانم تا مدتها اثر فیلم عشق هانکه را دوباره تکرار کنیم اما این هم در استانداردهای خودش بد نبود و خصوصا از اینکه نمونه ای از سینمای قصه گوی بود خوشم آمد. نکته ای که در آن هر دومون را تحت تاثیر قرار داد جمله ای بود که قهرمان فیلم که تلاش می کند نویسنده شود و البته ناموفق هست به همسرش می گوید اینکه شاید هرگز نتواند آنچیزی که فکر می کرده شود- به قول تو داستان ما هم نوعی از همین روایت ناراحت کننده شده.

اما اتفاق مهمتر این بود که دیروز لیز به تو خبری داده که هنوز کسی در جریانش نیست جز تام و خودش. اینکه تام تصمیم گرفته لیز را به عنوان مدیر کل تشکیلاتش به آمریکا بفرسته و خلاصه تا دو ماه دیگه لیز خواهد رفت. گفتی که خیلی هیجان داشت و خیلی خوشحال بود. بهت گفته بود که اگر یکسال در این پست کار کرده بودی تو را به عنوان جایگزین انتخاب می کرد خصوصا اینکه تام هم خیلی از تو راضی است- هر چند که تو خودت اساسا اهل این پست و کلا این نوع کار نیستی و داری به کارهای دیگه هم نگاه می کنی و آنچه که فعلا دستت را بسته بخصوص اوضاع خانواده ات و شرایط ویزای آنهاست- اما از تو خواسته که حتما در انتخاب نفر بعدی کمکش کنی چون به هر حال بیشترین کار را با تو خواهد داشت. داستان این کار هم جالب شده. هم احتیاج داریم به آن و هم این احتیاج بخاطر اطرافیانمون در درجه ی اول هست. مامان من و خانواده ی خودت! مثلا پریشب گفتی که جهانگیر اوضاع سلامتیش خیلی رو به راه نیست اما پولی هم که باید از تهران برایش بفرستند کمتر و کمتر شده و دستش را بسته با اصرار قانعت کردم که تا سمیه اینجاست و برنگشته- فردا بر می گرده- هزار دلار برای جهانگیر بفرستی تا هم کمی به سلامتی و دندانش برسه و هم پولی دستش باشه. با اینکه برای خودمان این پول پول سنگینی است و تمام اوسپ من که با دو سه هزار دلار بیشتر میره آمریکا- و جالب هم اینکه مامانم می گفت امیرحسین اساسا قصد هیچگونه کمکی نداره بابک هم که کلا طلبکار از زمین و زمان هست بابت کارهایی که کرده- اوسپ تو هم کم کم داره خرج این بخش خانواده میشه. خدا را شکر که می تونیم و باید هم در حال حاضر هر چه از دستمون بر میاد برای پدر و مادرهامون بکنیم. اما به هر حال هر دو نگران این مغاکی هستیم که داریم با دست خودمان برای آینده می سازیم به اسم بدهی و وام. هر چند که به هر حال گزینه ی دیگری هم نداریم و همانطور که هر دومون هم باور داریم این بهترین و تنها انتخابی است که می توانیم داشته باشیم. تا ببینیم که بعد چه خواهد شد و تاس سرنوشت چگونه خواهد نشست.

۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

عشق


تمام دیروز را خانه خوابیدی و من هم سعی کردم کمی بهت برسم تا حالت زودتر خوب بشه. الان هم از در رفتی به سلامتی بیرون تا بری سر کار و بهشون اطلاع بدی نمی تونی امروز را بمانی و البته کاری که باید انجام میشد امروز را بهشون تحویل بدی و برگردی خانه. من هم که باید درس می خواندم و آلمانی که هیچ مطلق!

دیشب بطور بسیار اتفاقی فیلم عشق هانکه به دستم رسید و از روی یکی از این سایتها گرفتم و دیدیم. البته بدون زیرنویس انگلیسی بود و تو هم خیلی حال نداشتی که دایم برایم ترجمه کنی اما به هر حال آن قدر فیلم خوب و دردناکی بود که برای برقراری ارتباط احتیاج به کلام هم نداشت. خیلی تلخ بود و خیلی عاشقانه به معنایی که هانکه می خواست باشد. با مادر حرف زدیم که مریض بود و تنها،‌ با مامانم حرف زدیم که با امیرحسین حرفش شده بود و سوار به اتوبوس داشت غروب یکشنبه در شهر می چرخید، به خاله هایم زنگ سال نو زدم که نبودند و پیغام گذاشتم،‌ تو با خاله فریبا که تازه از انگلیس و دیدن سارا و لیلا برگشته بود دو ساعتی را اسکایپ کردی و صبح هم دو ساعتی را با تهران و مامان و بابات حرف زدیم که دوباره بابات یک کورسویی از دور دیده و دوباره داره اشتباه می کنه و دوباره جهانگیر که خودش هم بی خیال و بی مسئولیت نسبت به آینده ی خودش هست را هوایی کرده که بمان آنجا و با هم شرکت در کانادا به اسم تو ثبت می کنیم و شعبه ی دبی میزنیم و ... همان داستان دریای دوغ. خلاصه که تو هم یکی دو ساعتی را بعد از مدتها پیگیری با جهانگیر اسکایپ کردی و خیلی حرفهای امیدوار کننده ای نداشت همانطور که خودت هم پیش بینی می کردی. همان داستانهای همیشگی دوباره از اول شروع کنم و این بار این کار را می خواهم امتحان کنم و می دانم این آن چیزی است که می خواستم و ...

خلاصه که نه به نوشتن بوک چپتر رسیدی و نه من درس و MRP و آلمانی. به هر حال اول سال هست و باید از امروز که دوشنبه ی اول سال هست درست شروع کنیم.


۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

سرماخوردگی و لباسشویی


از دیروز عصر که آمدی خانه سرماخورده و خسته بودی تا الان که شنبه سر شب هست و خوابی. تمام امروز را برخلاف برنامه ای که داشتی برای نوشتن بوک چپتر در تخت خوابیدی و من هم رفتم و از فرشی برایت سوپ گرفتم و حالا هم باید یک آب پرتغال دیگه برایت بگیرم. امشب قرار بود بریم خانه ی مرجان دیدن مریم که از سانفرانسیسکو آمده اما با این حال تو عملی نبود و به همین دلیل صبح بهش زنگ زدم و گفتم که مریض شده ای.

من هم البته خیلی حال و روزم خوش نیست. دیشب ناگهان دندان درد شدید و غیر معمولی گرفتم که مشخص بود عصبی است و امروز تقریبا بدون درد و بی مشکل بود و در کنار بد خوابیدن و آفت های زیادی که برای اولین بار اینطوری در دهانم زده معلومه که خیلی رو به راه نیستم. البته نباید هم مشکلی داشته باشم اما گویا فکر و خیال درباره ی درس و مشق و نخواندن آلمانی کلا داره زمین گیرم می کنه.

دیشب همان طور که استراحت می کردی فیلم ایرانی چیزهایی هست که نمی دانی را دیدیم که به قول تو اسمش هم یک کانسپت غیر قابل تصور برای ایرانی هاست. فیلم بدی نبود و بعد از مدتی یک فیلم نسبتا خوب از سینمای ایران- در حد همان سینما- دیدیم. برای امشب هم اگر تو حالش را داشته باشی یا یک فیلم مستند می بینیم و یا شاید هم بزنیم کلا کانال را عوض کنیم و فیلم جدید دیوید کرانبرگ را ببینیم. تمام امروز جدا از تلفنی که با ایران داشتیم و نسبتا هم مفصل با بابات که بعد از مدتها از مشهد برگشته و خیلی بابت فروختن زمین ما ناراحت بود حرف زدیم کار بخصوصی نکردم. بابات هم خیلی حال و روز خوشی نداشت و البته چیزی گفت که من و تو را خیلی ناراحت کرد. برای اینکه دهان کسی که ازش چک گرفته و داده دست شرخر و البته کلاهبرداری هم کرده را ببنده به پسر عمه ات امیر گفته و اون هم- با اینکه تو را خیلی شوکه کرد و از نظر من کاملا طبیعی بود با توجه به پس زمینه ای که ازش شنیده بودم و البته هرگز هم تا این لحظه خودش را ندیده ام- به یکی دو نفر سپرده که از *برادران* بوده اند و خلاصه وقتی که طرف دوباره سرو کله اش برای سر و صدا کردن پیدا شده بهش اخطار داده اند که دیگه آن طرفها نیاد تا خود بابات خبرش کنه.

پول اوسپ قسط دومش هم امروز رسید- وام پشت وام و خدا بهمون رحم کنه- قبلا قرار بود تمامش را برای کار مامانم بگذرایم اما با توجه به وضعیت جهانگیر و صحبتهای بابات قرار شد کمی برای اون کنار بگذاریم و کمی هم باید در کردیتهای کاملا خالی و منفی خودمان بریزیم و احتمال زیاد هم یک ماشین لباسشویی و خشک کن جدید برای اینجا بگیریم- این دوتایی که اینجاست تنها کاری که می کنه قهوه ای کردن لباسهامون بوده- خلاصه کمتر از نصفش را فعلا برای کار مامانم خواهیم داشت تا تابستان که باز باید یک وام دیگه برایش از دانشگاه بگیرم. البته مثل همیشه باید گفت که جای شکرش بسیار باقی است که چنین امکانی را امروز داریم که برای خانوادههامون کاری کنیم.
 

۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

صنعت غذایی


جمعه صبح زود هست. از ساعت ۵ بیدار شده ام اما هیچ کاری نکرده ام و فقط کمی در تخت دراز کشیدم و احتمالا باعث بیداری چند باره ی تو شدم که این دو روز گذشته خیلی کار کردی و شبها که میای خانه خیلی خسته هستی و سر درد هم داری. از طرف دیگه من که تمام دو روز گذشته جز دانلود کتابهای کانت هیچ کار مفید دیگه ای نکرده ام و پریشب که با هم رفتیم ورزش کمی آلمانی گوش کردم که نسبتم باهاش مثل زبان پرتغالی شده بود.

از امروز باید آلمانی را شروع کنم و البته کتاب اشر را که خیلی سخت جلو میره و من هم تنبلی می کنم. شبها بد می خوابم و این موضوع خیلی باعث نگرانی تو شده. راستی یک کار مفید دیگه هم در دو شب گذشته انجام دادیم و آن دیدن فیلم مستند بود. پریشب یکی از مستندهای بی بی سی انگلیسی را دیدیم- که خیلی برای ما جالب نبود- درباره ی عربستان و خانواده ی سلطنتی آنجا اما دیشب فیلم Food, Inc را دیدیم که تعریفش را قبلا شنیده بودیم و درباره ی سلطه ی سرمایه داری و سازو کار آن در صنعت غذایی آمریکا بود.

داستان نخوابیدن و کیفیت بد خواب از یک طرف و خوابهای چپ اندر قیچی دیدن از طرف دیگه. پریشب خواب دیدم من و تو و مامانم کنار هم هستیم و من از تو و مامانم که در آشپزخانه هستید عکس گرفتم اما در عکس بی بی خدابیامرز هم کنار سینک ظرف شویی ناراحت و گرفتار ایستاده- البته ما می گفتیم بی بی هست اما در واقع عین مادر بود. یعنی انگار می دانستیم این آدم سالهاست که درگذشته اما در عکس در کنار ماست و در واقع (واقع خواب) نیست. انگار که روح رفتگان دایم با ماست و ما را چک می کنه. به هر حال کلافه و نگران و ناراحت بود. خواب عجیبی بود.

خب! برم چای را دم کنم که یواش یواش تو هم باید بیدار بشی و اماده ی رفتن. آب پرتغال، چای و بیگل با پنیر در دستور کار صبحانه ی کانتینتال امروز ماست.

۱۳۹۱ دی ۱۳, چهارشنبه

امسال سالشه


اولین روز کاری سال تا آخرین لحظه  که میشد تو دل هم خوابیدیم و بعد از اینکه تو صبحانه ات را خوردی و نهارت را برداشتی با هم از در رفتیم بیرون. از آنجایی که کلی از هفته ی بعد باز میشه و تنها کتابخانه ی باز در این هفته ربارتس هست و من خیلی حال ربارتس رفتن را نداشتم تصمیم گرفتم مقاله ام را که مگان فرستاده در خانه درست کنم و با اینکه یک روز از برنامه ام عقبم اما فکر کردم که میام کرما و بعد هم در خانه کارم را دنبال می کنم. این شد که با هم تا ایستگاه مترو آمدیم و بعد از اینکه تو به سلامت رفتی تا سال جدید کاری را با خوبی و خوشی و موفقیت آغاز کنی من آمدم کرما و الان هم که ساعت ۹ و خورده ای هست قهوه ام را نوشیده ام و با خانمی  که صبحها قبل از رفتن سرکارش اینجا می آید- و چند باری با هم حرف زده ایم و قراره شده یکبار من و تو را به شام دعوت کند تا با پسرش راجع به فوق لیسانس صحبت کنیم و اون هم با تو آشنا بشه- احوال پرسی کردم و از کارش گفت که مسئول اجرایی دولت در مسائل بومی های کاناداست و از یکی دوتا فیلم مستندی که دیده بودیم گفتیم و اون رفت و من هم قبل از شروع فکر کردم پست اینجا را بابت این شروع مهم و قشنگ بگذارم و بعد کارم را آغاز کنم.

اما داستان از این قرار بود که وقتی رسیدم اینجا متوجه شدم که سیستمشون کار نمی کنه و من هم که پول نقد نداشتم و خلاصه این بار مهمان صاحب کافه شدم تا دفعه ی بعد و شروع خوبی بود اما جالبتر اینکه روزنامه ها را که نگاه می کردم متوجه ی صفحه ی بخت ستاره ی شما در سال جدید شدم که برای سرگرمی خواندنش بد نبود. برای تو چند چیز جالب نوشته بود که مهمترینشان این بود که باید انرژی ذخیره کنی که در حوالی اردیبهشت یکی دو تغییر جدی در روابط و محیط خواهی داد. برای من هم خیلی امیدوارنه نوشته بود که امسال سالشه و فکر کارهایی که باید می کردی و نکردی را نکن که مهم شروع کردن است و نه تاسف خوردن. ضمن اینکه تابستان استثنایی و به یاد ماندنی را پیش بینی کرده که امیدوارم به اسکالرشیپ ختم بشه.

خلاصه که امسال باید سالش باشه و باید بسازیمش.

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

سه نشانه ی خوب


سه شنبه بعد از ظهر. هوا به شدت سرد اما آفتابی. تازه از برانچ برگشته ایم خانه و چون تو خیلی خسته بودی رفتی تا کمی استراحت کنی. عصر قراره برای دیدن دوباره ی سمیه و جیمز باهاشون همین اطراف جایی بروید برای چای و من هم باید مقاله ی لویناس را که مگان بلاخره پس فرستاد- برخلاف قولی که داده بود که زودتر از اینها بهم تحویل بده و تازه دیروز آماده اش کرد و فرستاد- درست کنم و احتمالا در همین روزهای آینده ببرم برای اشر.

اما از یکشنبه شروع کنم. صبح راس ساعت ۹ و نیم که با مازیار و نسیم در ایستگاه فینچ قرار داشتیم رسیدیم و متوجه شدیم که یکی از دو زوجی که قرار بوده قبل از ما آنجا باشند هنوز نرسیده اند و همین موضوع نسیم را خیلی ناراحت کرده بود چون آن زوج دیگر که از اقوامشان هستند خیلی اهل غرولند هستند و نسیم دایم به مازیار می گفت که تو که می دانی سروناز و من چه رابطه ای با هم داریم. خلاصه با تقریبا ۴۰ دقیقه تاخیر به آنها رسیدیم و زدیم به راه. من و تو با نسیم و مازیار بودیم و سروناز و همسرش سالار با ماشین خودشان، گلسا و نیما هم که از دوستان مازیار هستند و آموزشگاه موسیقی دارند با ماشین خودشان. بعد از حدود دو ساعت به بلومانتین اینجا رسیدیم که چند پیست کوچک اما مجهز اسکی داشت. با اینکه تو هم خیلی وسوسه شدی که بری اسکی و من هم خیلی تشویقت کردم اما چون گلسا می ترسید که اسکی کنه باعث شد همسرش هم نرود اسکی و این شد که به غیر از نسیم که می خواست اسکی یاد بگیره من و تو، نیما و گلسا و مازیار کمی در همان اطراف چرخیدیم و غذایی خوردیم و یک دور هم با سورتمه ی برقی رفتیم تا بالای تپه و خلاصه تا شب آنجا بودیم. بعد از اینکه نسیم و سروناز و سالار از اسکی برگشتند و چای خوردیم و گپ زدیم برگشتیم سمت شهر و خلاصه تا رسیدیم آنقدر خسته بودیم که بعد از یک تلفن کوتاه به آمریکا سریع خوابیدیم.

تو از پیست آنجا خیلی خوشت آمد و من هم از محیط پایین پیست لذت بردم و قرار شد حتما ماه آینده یا با کسی یا خودمان دوباره بریم آنجا تا تو اینبار بعد از سالها دوباره اسکی کنی. احتمالا فوریه برای یک شب با کسی از جمع دوستان آنجا خواهیم رفت.

دیروز دوشنبه هم خانه بودیم تا سرشب که قرار بود فرشید و پگاه، سمیه و جیمز- که تازه از دبی رسیده اند و دو هفته ای کانادا خواهند بود تا هم کارهای اداری اقامتشان را بکنند و هم اینجا را ببیند- مهمان ما باشند و آخر شب همگی برویم درک هتل برای تحویل سال. اما برنامه آنطور که انتظارش را داشتیم پیش نرفت و بعد از آمدن فرشید و پگاه شب خوبی که با سمیه و جیمز یک ساعتی بود که داشتیم بهم خورد. البته آنها هم مشکلی نداشتند اما فرشید با دوست صمیمی اش به اسم علی که پگاه هم خیلی دل خوشی ازش نداره آمد و این بابا کلا به قول تو احمقترین آدمی بود که اینجا دیده بودیم. واقعا آدم بی شعور و تعطیلی بود. نحوه ی رفتارش آنقدر زننده بود که حتی فکر به اینکه به هر حال کاملا های هست و کلا مرخص هم کمی به تحملش نمی کرد. آش آنقدر شور بود که خود فرشید هم متوجه ی نامناسب بودن جمع شده بود. راجع به همه چیز به همه می خواست درس بده و اظهار نظر کنه. به هر حال همگی حدود ساعت ۱۱ رفتیم هتل اما انقدر در ماشین طرف بغل گوش من مزخرف گفت و بوی سیگار و الکلش توی مغزم بود و جایم هم در ماشین آن عقب- ماشین ون فرشید که عقبش جای دو نفر را داره اما من و فرشید و علی کیپ نشسته بودیم- بد بود که حالم بد شد. خلاصه که بعد از کمتر از دو ساعت بی آنکه من و تو چیزی بخوریم- پگاه هم از شب قبل هنگ اور کرده بود و حال نداشت- من با سرگیجه و حال تهوع از شدت سر و صدای موزیک، عربده ها و بوقهایی که این علی آنجا زد دیگه نتونستم تحمل کنم و تو هم که نگرانم بودی و پگاه هم که حال نداشت تصمیم گرفتیم بریم خانه. سمیه و جیمز هم گفتند می آیند و خلاصه همگی بعد از تحویل سال نو برگشتیم اما دوباره داستان ماشین و عربده ها و مزخرفهایی که این علی می گفت حال همه را بد کرد و خلاصه طوری شد که جیمز که خیلی کم فارسی متوجه میشه گفت This guy is too K...khol

اول آنها را نزدیک هتلشان پیاده کردیم که ترافیک شدید شب سال نو باعث یک ساعت گیر کردن در ان وضعیت شده بود و بعد هم ما را رساندند خانه که من تقریبا در حال از دست رفتن بودم. تو نگران و من هم کاملا با سرگیجه و حال تهوع رسیدیم بالا و من تنها یک آب و نبات خوردم و بی حال افتادم تا صبح زود امروز که دوباره با تپش- مثل این چند وقت اخیر- بیدار شدم. تو هم مسلما خوب نخوابیده بودی و داستان دیشب و حرفهایی که سمیه راجع به جهانگیر بهت زده بود که جهانگیر افسرده شده و باید بفکرش بود- جهانگیر را بابت گرفتن پولی که برایش فرستاده بودیم رفته بودی دیده- باعث ناراحتی و نگرانی زیاد تو شده بود. گفتی که برای صبحانه با اینکه تقریبا هیچی پول نداریم- کلا ۱۰۰ دلار داریم و البته کردیتهامون هم کاملا خالی است و من که بالای ۲۰۰ دلار هم از مرزش گذشته ام- بریم بیرون. رفتیم اینسومنیا که کمی حال و هوامون هم در هوای یخ اما آفتابی روز اول سال بهتر شد. سه اتفاق خوب سه نشانه ی خوب از سال خوب پیش رو بهمون داد. اینکه یک طرف مترو را مهمان شدیم- چون مسئول بلیط ها کارت ماهانه ی دانشجویی برای فروش نداشت و گفت بروید آن طرف بخرید، اولین نفر در بی ام وی بودیم در سال جدید که وارد شدیم و به همین مناسبت تو کتابی برای من گرفتی راجع به نقد عقل محض کانت و فیلمی که می خواستم امشب ببینیم بعد از یک هفته رفتن و آمدن و هربار نبودن بود و گرفتم برای امشب.

خلاصه که گفتم بیا تا از داستان دیشب درس بگیریم که در درجه ی اول آرامش و لذت و آسایش خودمان را اولویت قرار دهیم و صد البته قدر زندگیمون را بیشتر بدانیم و بدانیم که نباید با هر کسی و به هر بهانه ای دوستی و رفت و آمد در هر حدی کنیم- کاری که هرگز هم نه در ایران و نه در استرالیا و نه در اینجا نکرده ایم اما گاهی لازمه که بدانیم فامیل و غیر فامیل نداره- داستان دیشب البته پرونده ی فرشید را کاملا برای من به عنوان کسی که شاید بشه کمی چشمش را باز کرد- بی آنکه برای خودم وظیفه و حقی در این مورد قایل شوم- بست. به هر حال دنیای این آدم با همین دوستانش کسانی مثل مجتبی در ایران- که صد رحمت به اون- و علی در اینجا شکل گرفته و هر چند کسی مثل پگاه تا حدودی متفاوت با این دو هست اما به هر حال سرنوشت خودشان را بهم گره زده اند و امیدوارم سال و آینده ی خوب و خوشی هم با هم داشته باشند و سه نفری از وجود هم لذت ببرند. به تو هم گفتم اتفاقا باید با این بچه ها هم بابت خوشی که دور هم با هم می گذرانیم در شرایط کاملا هدایت شده دیدار داشته باشیم. اما باید حواسمان به سلامت زندگی مون بیشتر باشه. رفت و آمد اما نه به هر قیمت و نه برای دل دیگران.

خلاصه که سال را شروع کرده ایم با نشانه های خوب و تصمیمات بزرگ.
ورزش، درس، کار و زبان و موسیقی، لذت و تفریح و خواندن و دیدن و شنیدن و یادگرفتن و کمک به خانوادهها با اولویت به داشته ها و زندگی خودمان.
سه نشانه ی خوب خبر از سال خوبی می دهد. سال بی نظیری که منتظر همه ی ماست به امید خدا.

سیزده


اولین روز سال! سال جدید را با هزاران امید و آروز برای خودمان و اطرافیان و خانوادهها و دوستان و تمام آنهایی که بیش از ما و آشنایانمان نیازمند بهبود وضعیتشان هستند آغاز کردیم.

سال ۲۰۱۲ با تمامی سختی ها فرازها و نشیبها برای ما در حالی به پایان رسید که ما را به تصویر روشنتری از آینده امیدوار کرد. این امید را برای همه و خودمان دعا می کنیم که به نتایج ملموس و انضمامی و واقعیتری برسد.

سال ۲۰۱۳ را با آروزهای بزرگ شروع می کنیم. با آروزی سلامتی و سعادت، آرامش و آسایش، امید و حرکت. با بهترین آرزوها برای درماندگان و بیماران و گرفتاران، برای مردم در ستم برای *دیگران*.

و برای خودمان خوشی و سلامت، آرامش و سعادت، حرکت در جهت تعالی و تکامل و البته عشق.

اولین روز سال، این آغاز دوباره مبارک.