۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

داستان های مرجان


یکشنبه صبح هست و هوا بعد از بارانی که تمام دیشب بارید به نظر خیلی خوب میاد. البته قراره امروز هم بارانی باشه که فعلا نیست. برخلاف یکشنبه ها امروز از تمیزکاری خانه خبری نیست چون فردا هم تعطیله و کارهای یکشنبه به فردا موکول شده. مثل روش درس خواندن ما و بخصوص من که دایم به فردا موکول میشه. از پنج شنبه که قراره بوده درس شروع بشه تا امروز که قطعا به درس نخواهم رسید خبری از کار کردن نبوده و نیست. خیلی خیلی بد شده ام. اما پنج شنبه تمام روز درگیر آلمانی بودم که به شدت سخت شده و فشرده. اتفاقا برنامه ی ترم بعد را هم روی سایت گذاشته اند که دو روز در هفته و سه شنبه پنج شنبه خواهد بود اما نکته ی عجیب داستان اینه که چهار ترم جدید بر اساس برنامه ریزی اتحادیه ی اروپا تا سطح پیشرفته اضافه کرده اند که یعنی ۲۵۰۰ دلار دیگه و من نه تنها صلاح نمی دانم چنین هزینه ای را اینگونه و اینجا بابت آلمانی متقبل بشم که اساسا هم چنین پولی را نداریم. حالا قرار شده در مورد جزییات داستان بیشتر اطلاع رسانی شود اما به نظرم که با این اوضاع یا دانشگاه باید سطح و لول اسکالرشیپش را پایین بیاره یا باید فکر دیگه ای کرد. بهت گفتم که بجای اینکه یک سال اینطوری (اگر به همین شیوه ای که الان هست باشه) و اینجا هزینه کنم ترجیح میدهم کمی بیشتر پول بدم و سه ماه برم آلمان. به هر حال معلوم هم نیست که حسابهای زمانی و مالی همینطوری که من فکر کردم باشه و باید دید که دقیقا چه برنامه ای دارند. اما نکته اینه که فعلا درسم تعطیل شده و دایم داستان داستان آلمانی خواندن شده.

اما پنج شنبه برای نهار آمدم محل کار تو تا هم آنجا را ببینم و هم با هم بریم سن لورنس مارکت که تو انجا را بهم نشان دهی. جای بسیار جالبی بود و فهمیدم که چرا تو اینقدر برای این مارکت هیجان داری. نهار رفتیم جک استور و من از آنجا رفتم کلاس و تو هم بعد از کار می رفتی خانه. شاید تنها کاری که این روزها مرتب انجام داده ام بعد از آلمانی خواندن، ورزش کردن بوده و البته هر کدام یک ساعت بیشتر نبوده. خلاصه پنج شنبه و جمعه مثل روزهای معمول گذشت. تو رفتی سر کار و من هم با اسم آلمانی وقت تلف کردم.

جمعه عصر با سوزی و اوکسانا و دوستش رفتیم یک رستوارن بسیار معمولی اما به شدت گران مراکشی. شاید اگر کمی تمرین رقص تو با رقاص عربی نبود که کلا هیچ چیزی نداشت. با اوکسانا و سوزی و گفتیم و خندیدیم و از این نظر بد نبود. اما جالب اینکه با اینکه تقریبا نفری ۱۰۰ دلار شد ساعت ۸ و نیم گفتند که لطفا میز را خالی کنید که می خواهیم برای سری بد آماده اش کنیم. خلاصه که روش احمقانه و بی ادبانه ای بود.

دیروز شنبه با پیشنهاد تو برای صبحانه رفتیم کرما و بعد از اینکه کلی با هم درباره ی آینده و زندگی و نحوه ی بهتر جا افتادن در کانادا و بسیاری از مسایل اینگونه حرف زدیم و بعد از اینکه تو رفتی سمت خانه تا برای شام شب که قرار بود مرجان بیاید آماده بشی من کمی آلمانی خواندم و بعد رفتم بی ام وی و تا آمدم خانه ساعت حدود ۲ بود. عصر رفتم ورزش و تو تمام مدت داشتی شام و دسر و... درست می کردی. البته باید به کارهای جیمی هم می رسیدی. نکته ای که بخصوص چهارشنبه و پنج شنبه شب خیلی آزار دهنده بود برای من این کار بیش از حد تو بود بعد از اینکه می آمدی خانه تازه باید برای جیمی چند ساعت با لپ تاپ کار می کردی و حسابی خسته و فرسوده می شوی.

شب که مرجان آمد داستانهایی از زندگی اش با فرشید و بی ادبی و تحقیری که در زندگی با او متحمل می شد گفت که باورکردنی نبود. ضمن اینکه می توانم متوجه ی اغراق آمیز بودن برخی از گفته هایش باشم اما مطمئنم که در مجموع اینکه کلا فرشید هم مانند اکثر مردهای جهان سومی-خاورمیانه ای به شدت مردسالار و تحقیر کننده زنان هست شکی ندارم. یکی دو چشمه از حرفهایش همین الان هم گویای این روحیه هست. اما شاید جالبتر از آن داستانی بود که راجع به دایی اش که مطمئنیم که درسته و خودمون هم کم چشمه از منصور ندیدیم و حرفهای چپ اندر قیچی دایمی علی گفت و بعد هم که شاهکار شب قصه ی اسکندر بود که می خواسته طرف را اغفال کنه. در مجموع اما شب بدی نشد. تا مرجان رفت ساعت نزدیک یک بود و همین که آمده بود هم بخاطر این بود که کامران آمریکا پیش خاله اش هست. مرجان که رفت با اینکه خیلی خسته بودی و گفتی بیا بریم بخوابیم تا فردا که ظرفها را تمیز کنیم گفتم بگذار که من هم کمی کمکت کرده باشم. تا ظرفها را شستم و آمدم در تخت شده بود ۲ و البته صبح هم تو ساعت ۸ بیدار بودی و کلا از آنجایی که عادت کرده ای صبحهای زود بابت رفتن سر کار بیدار شوی خوابت نمی برد و خلاصه نتونستیم درست استراحت کنیم.  

خلاصه دیروز که به درس نرسیدیم و بخصوص تو که برنامه ات این بود که در این لانگ ویکند داستان بوک رویویو درس جامعه شناسی سیاسی را تمام کنی که بسیار بعیده. چون امروز هم با آیدا و آریو و بچه هاشون، نسیم و مازیار، و خواهر آریو یعنی ماندانا و همسر یونانی اش به خواست آیدا برای صبحانه داریم میریم هات هاوس.

****

الان که از اینجا دارم می نویسم بعد از ظهر هست و ما برگشته ایم خانه. روز خوبی بود. من و اودی (اودیوس) کلی با هم حرف زدیم و بعد از صبحانه با اینکه باران شدیدی می آمد چون خانمها می خواستند رفتیم مارکت نزدیک هات هاوس که یکشنبه ها مثل سمساری است. اتفاقا ما هم یک جفت شمعدانی قشنگ گرفتیم و آمدیم خانه. مازیار که برای کنسرت شب شعر نو و موسیقی نو اصرار داشت چند ویکند من و نجلا و خودش در خانه شان تمرین کنیم و امروز عصر را بابت این کار گذاشته بود با تلفنی که نجلا بهش کرد که امروز نمی تونه بیاد گفت پس برای یکشنبه های آینده در این ماه با هم قرار بگذاریم. این داستان هم برای من شده درد سر. البته بیش از هر چیز خودم مقصرم که هم قبول کردم و هم بخصوص با کار نکردن سر وقت فرصت کارهای دیگه ام را هم دارم از دست میدم. به هر حال امروز بعد از برانچ و کمی در مارکت گشتن و دنبال کردن خبرهای کشتی المپیک که با مدال سوریان آغاز شده و خوشحالمون کرد با ماشینی که مازیار و نسیم گرفته اند و ما را تا خانه رساندند آمدیم خانه. ساعت ۴ هست و باید کمی کار کنیم تا بتونیم شب با خیال راحت از فیلم دیدن و کنار هم بودن لذت وافی و کافی ببریم.


 

۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه

تردید در باره ی اس پی تی


با اینکه آخر شب هست و هر دو خیلی خسته ایم اما چون تو داری هنوز برای جیمی و پرونده های پزشکی کار می کنی و اتفاقا داری با تلفن و با همکارش پل حرف میزنی. ساعت از ۱۱ گذشته و من هم تقریبا تازه از کلاس آلمانی برگشته ام که کلاسی بود نفس گیر. خیلی قواعد و تمریناتش سخت شده و صدای تقریبا همگی در آمده اما به هر حال چاره ای نیست.

دیشب مهمان خانه ی فیاض و آندریا بودیم و شب بدی نبود. خانه شان روبروی کازالوماست و جای قشنگی بود. بعد از اینکه حدود هفتاد هشتاد پله را بالا رفتیم و رسیدیم به خانه شان. کمی بعد از ما هم آیدین و سحر آمدند و خلاصه از دانشگاه و مدیرگروه جدید و قواعد تازه گفتیم و از آنجایی که فیاض و آیدین دو سال از من بالاتر هستند و در مرحله ی آمادگی برای کامپ حرفهای جالبی داشتند که تقریبا تمام امروز من را به فکر فرو برده بود. استاد راهنمای فیاض بهش گفته است که برای اینکه بتوانی بعدا شانسی برای کار داشته باشی باید حداقل ۷۰ درصد متون و درسهایی که می خوانی از گروه علوم اجتماعی و مثلا شاخه ی تئوری جامعه شناسی باشه تا بعدا بتوانی ادعای تدریس برای یکی دو درس در چنین گروهی را داشته باشی. آیدین هم با JJ حرف زده بود و او هم حرفهای مشابه ای بهش زده که البته هیچکدام تازگی نداره اما به هر حال به این فکر افتادم که با توجه به اینکه در دپارتمان درس نمی خوانیم خیلی برای آینده ی کاری و پیدا کردن شغل دانشگاهی دچار مشکل خواهیم شد. شاید بهتر باشد که به فکر تغییر دانشگاه باشم با اینکه خیلی خیلی از بودن در این گروه در یورک راضیم. اما شاید بهتر باشه که کمی عمیقتر به دانشگاه تورنتو و مثلا گروه علوم سیاسی اش فکر کنم.

خلاصه که تا بچه ها شب ما را به خانه رساندند و تا خوابیدیم و صبح زود به زور بیدار شدیم تقریبا هر دو تمام روز را با خستگی پیش بردیم. عصر که تو آمدی خانه و بعد از ورزش تا همین الان داری برای جیمی کار می کنی- کاری که جدا از مسئله ی درآمد که خیلی خیلی در حال حاضر برامون اهمیت داره زمینه ی اقدام برای ویزای مامان و بابات خواهد بود- من هم که رفتم کلاس و آمدم خانه.

خلاصه که اول آگست شد و من باز هم درس نخواندم و تنها کمی آلمانی کار کردم. تو هم که با توجه با این حجم کاری کلا نمی رسی که به درس فکر کنی در حال حاضر. احتمالا ویکند که لانگ ویکند هست و دوشنبه اش تعطیله فرصت خوبی برای کمی جلو انداختن درسهایت باشه. من هم که باید از امروز شروع می کردم و حالا هم نمی دانم با این همه تکلیف آلمانی که دارم و دیر خوابیدن فردا به لویناس می رسم یا نه.
  

۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

تجدید در جولای


باران شدیدی میاد. تو سر کاری و من هم خودم را در خانه با بیکاری سرکار گذاشته ام. بعد از اینکه صبح با جیمی و یکی دو نفر دیگه در استارباکس قرار داشتی و با هم تا آنجا رفتیم من رفتم کرما. تو بعد از آن کار رفتی شرکت بابت کار اصلی که می کنی. اتفاقا از دفتر امیرسلام هم بهت زنگ زدند و جواب سئوالت را دادند که اگر در آمدمان ۴۲ هزارتا در سال بشه می توانیم برای مامان و بابات ویزای ده ساله درخواست کنیم. از این در آمد من تنها یک چهارمش را تولید می کنم. از بابت درس خواندن هم که کلی از تو عقبترم و در حالی که تو سه تا فوق گرفته ای و سال دوم دکتری هستی من هنوز در حال نوشتن مقالات سال آخر فوق هستم و تازه با یک ترم تاخیر هم قراره که تزم را بدم.

خلاصه که بهتره که در این آخرین ساعات ماه جولای سال ۲۰۱۲ که قرار بود کلا طور دیگه ای جلو بره بیش از این غر و لندهای دایمی را تکرار نکنم. فردا اول آگوست هست و برای اینکه کلا نابود نکنم آینده ی خودم و زندگی دانشگاهیمون را تکانی به خودم بدم. از یک طرف کارهای دانشگاهی و از طرف دیگه هم آلمانی که اتفاقا رسیده به سربالایی.

امشب خانه ی آندریا و فیاض دعوتیم. دعوتی که بارها بابت مسافرت آیدین و سحر و بعدش ما عقب افتاد تا امروز. کلی هم مشق آلمانی دارم که خیلی هم سخته. تو از سر کار که بیایی احتمالا کمی با هم ورزش می کنیم و بعدش هم اگر باران ادامه پیدا نکنه با قطار و پیاده میرویم و اگر هم بارانی بود که باید فکر دیگه ای کنیم. اصلا کلا این جمله درمورد وضعیت من صداقه. کلا باید فکر دیگه ای کنم.



۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه

رقص عجیب


در یک کلام که بخواهم بگویم همینکه امروز دوشنبه صبح برابر با ۳۰ جولای هست و من در کل ویکندی که هیچ کار بخصوصی در آن نکرده ایم و هیچ جای بخصوصی هم نرفته ایم در اینجا چیزی ننوشته ام نشان از تنبلی و بی برنامگی من داره. اما بجای تکرار داستان همیشگی درس نخواندن و بطالت و تنبلی بگذار تا سریع از جمعه شب که خانه ی مازیار و نسیم رفتیم تا دیشب را که دوتایی با هم فیلمی دیدیم و باز هم دیرتر از معمول خوابیدیم تعریف کنم.

جمعه عصر تو یک طرف بزرگ سالاد الویه درست کردی تا هم بابت شام به نسیم که مهمانی داشت کمک کنی و هم برای آنها که اهل الکل نیستند چیزی برده باشیم. خلاصه تا رفتیم ساعت از ۹ گذشته بود. مهمانی کلا دو تکه ای بود که عده ای با هم آشنا آن طرف نشسته بودند و عده ای هم این طرف. آریو که تازه از ایران آمده بود از داستان بازداشتش در جاده ی شمال و حکم شلاق و خرید کسی که باید حکم را اجرا می کرد گفت و من هم کمی با مازیار درباره ی آهنگی که روی سه شعر شاملو که قراره من در هفته ی اول سپتامبر در شب شعر و موسیقی نو بخوانم گفتم که به نظرم با روح شعر خیلی هماهنگ نیست. اما تکه ی به یاد ماندنی شب رقص تکی نسیم با پیانو نوازی مازیار به مناسبت سالگرد ازدواجشان بود که خیلی عجیب و نامناسب بود- خیلی. بیشتر شبیه ادا در آوردن روی سن تائتر بود با حرکات به شدت اغراق شده ی میمیک صورت و البته سر و گردن. خلاصه که به قول تو فکر کنم همه جا خورده بودند در آن یک ذره فضا چنین چیزی را دیدن. اما به هر حال شب بدی نبود تا وقتی که خداحافظی کردیم و راهی خانه شدیم و همان داستان دفعه ی قبل تکرار شد. سیستم ذلیل و احمقانه ی حمل و نقل عمومی که جمعه شب آخرین قطارش به سمت مرکز شهر ساعت ۱۲ و ربع میره پایین ما را مجبور کرد که منتظر اتوبوس بایستیم و تا اتوبوس آمد و تا تمامی ایستگاهها را دور زد و رسید به اگلینتون من سر گیجه و سر درد گرفتم. خلاصه تا رسیدیم خانه ساعت نزدیک ۲ بود و حسابی خسته بودیم و فرسوده.

شنبه صبح با دانیل که در ساختمان خودمان هست و تو در یکی از گردهمایی های ساختمان ماهها پیش دیده بودیش و دایم بهت گفته بود دوست داره با من که فلسفه می خوانم حرف بزنه و سه شنبه شب اتفاقی جلوی آسانسور دیدیمش و قرار شنبه را گذاشتیم رفتیم کرما. دو ساعتی را بیشتر راجع به سیاست و خاورمیانه حرف زدیم و کمی هم درباره ی دانشگاه. گفت که وکیل هست و از اینکه دایم به عنوان کانادایی با تبار ایتالیایی شناخته بشه بدش می آمده و به همین دلیل سعی کرده طور دیگه ای زندگی کنه. خلاصه که در LSE لیسانس گرفته و در هنگ کنگ فوق و در فرانسه هم یک سال دوره ی وکالت دیده و علاوه بر انگلیسی و ایتالیایی و فرانسه، اسپانیایی را هم کامل بلده اما از اینکه هنوز نمی داند چرا خوشحال نیست و معنی زندگی چیست و ... ناراضیه.

بعد از کمی گپ زدن و قرار به دیدن همدیگر در جلسات بعد از هم جدا شدیم. من و تو با هم رفتیم سمت بی ام وی و البته David's Tea که می خواستیم ماگ مخصوص چای برای سر کارت بگیری. در راه با مرجان حرف زدیم که گفت کامران کمی بابت مسافرت تنها با هواپیما به آمریکا نگرانه و من کمی از خاطرات بچگی ام برایش گفتم که چقدر چند مرتبه ای که تنها با هواپیما رفتم خوب بود.

تقریبا تمام شنبه جز با ورزشی که عصر کردیم همینطوری گذشت و هیچ کار مفیدی نکردم و حتی برخلاف روزهای قبل آلمانی هم نخواندم. شب تو با الا اسکایپ کردی که هر دو بابت سطح زبان فارسی اش حسابی جا خوردیم و خیلی تشویقش کردیم. شب با امریکا و مادر و مامانم که آنجا بود حرف زدیم و تقریبا هم زود خوابیدیم.

یکشبنه صبح بعد از تمیز کردن خانه به هوای خوردن صبحانه که من وافل هوس کرده بودم رفتیم یک کافه ی بلژیکی که اصلا هم چیز خاصی نداشت و با توجه به راه نسبتا دوری که رفتیم خسته کننده هم بود. در راه برگشت به اصرار من رفتیم کرما تا قهوه و چای بخوریم و با ایران حرف بزنیم. همگی خوب بودند و البته نگران و ناراحت از وضعیت موجود. تا عصر که من نیم ساعتی رفتم ورزش و تو هم کیک درست کردی و شب هم که یک فیلم مزخرف دیدیم کار بخصوصی نکردیم. اما آنقدر فیلمش طول کشید که تا خوابیدیم نزدیک ۱۲ بود. صبح هم ۶ و خورده ای بیدار شدیم و بعد از حمام و درست کردن سالاد ظهر و خوردن صبحانه همین الان از در رفتی بیرون و من هم با اینکه خیر سرم می خواستم از امروز درست زندگی و درسم را شروع کنم هنوز خانه ام و صبحانه هم می خواهم بروم کرما و آلمانی های نخوانده ام را بخوانم.

خلاصه که روزهای آخر جولای هست و طبق معمول بنده از همه ی کارهایم عقبم و پشیمان. ولی از آن بدتر اینکه عادت به تکرار این وضعیت هم کرده ام. امروز گوته و فردا شب خانه ی آندریا و فیاض و پس فرداشب هم گوته و شب بعدی هم گوته و جمعه شب هم تو با سوزان و یکی دو نفر دیگه قرار گذاشته ای. تو هم کلا نه به درسهایت می رسی و نه به هیچ کار دیگه ای جز کار کردن در شرکت. اما به هر حال با کار توست که چرخ زندگی مون داره میچرخه. دیروز عصر تو از من درباره ی بچه و حس بچه دار شدن پرسیدی که بهت گفتم اساسا برایم مقوله ی ناشناخته ای هست. دلیلش هم واضحه من حتی تکلیف خودم را هم نمی توانم مشخص کنم چه برسه تو و یک انسان دیگه ای را.
 

۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه

باز هم داستان تلفن: این قسمت آذر


دیشب که از گوته برگشتم خانه دیدم تو در حال اشک ریختن داری با مادر حرف میزنی و دایم میگی که شما ناراحت نشوید و اشکالی نداره و از این داستانها بلافاصله هم تا من آمدم گفتی که مادر جون شما مراقب خودتان باشید و خداحافظی کردی. بعد که آشفته و عصبی پرسیدم که چی شده معلوم شد که خاله آذر دوباره ویرش گرفته و مودش بهم خورده و تو که زنگ زده بودی حال مادر را که روز قبل باهاش حرف زده بودیم و تب داشت بپرسی آنجا بوده و خلاصه بهت برگشته گفته که چطور هر روز می توانید به مادر و هما زنگ بزنید و احولپرسی کنید اما به من و شوهرم زنگ نمیزنید و بی احترامی می کنید و از همین حرفهای صد من یک غاز و مزخرفی که تنها یک مشت آدم نادان و خرفت که بندگان زندگی مادی و مالی هستند و تنها کمیت ها برایشان مهمه بجای کیفیت کار تحویلت داده. البته تو هم به نظر من مقصر بودی که دوباره به فاصله یک روز زنگ زدی. با اینکه از دل مهربانت و تربیت انسانی نشات گرفته اما دایم بهت می گویم که باید حد و مرزها را با آدمها نگه داشت فارغ از هر گونه تیتر و اسمی که دارند خاله و عمو و برادر و ... نداره. مگه کم از دست بابک و مهدیس کشیدم و کشیدیم یا خود مامان و مادر و حتی همین خاله ی مودی و خرافاتی. مگه همین آدمی نبود که وقتی برایش در عربستان ایمیل و عکس می فرستادی میگفت تو تنها کسی هستی که حال من را می پرسی. ضمن اینکه از وقتی برگشته اند ده بار بهشون زنگ زدیم و یا تلفنشان خراب بود و یا پیغام گذاشتیم و یا با تهمورث حرف زدیم که گفت الان بهتون زنگ میزنیم و هرگز نزدند.

اشکالی نداره. اما همانطور که بهت گفتم اشکال از آنجایی است که من و تو اندازه و قدر خودمان و زندگی و آرامش آن را نمی دانیم و به هر کس و ناکسی اجازه ی بهم زدن محیط و جو زندگی مون را می دهیم به اسم اینکه خانواده اند و وظیفه داریم و ... بله! یکی میشه خاله فرح که وقتی چند ماه یکبار بهش زنگ میزنی جز تشکر از اینکه دایم با مادر در تماسی و برای مامانت کمک مالی می فرستی تشکر می کنه، یکی میشه خاله فریبا که بی چشمداشت از هر نظر برای کمک بهت پیش قدمه یا خاله سوری که هر بار اون زنگ میزنه که می دانم درس دارید و گرفتارید یکی هم میشه خاله آذر. گله ای نیست آدمها متفاوتند و نقاط قوت و ضعفشان با هم فرق داره و البته هم حسن ها و ایرادات گوناگونی دارند- ما هم مثل همه. اما یادمان می رود که جایگاهمان چیست و اندازه ی خودمان را باید طوری نگه داریم که کسی به خودش اجازه ی پرت و پلا گویی ندهد. من به تو هم گله کردم و حق داشتم و متوجه هم شدی. بهت گفتم باید با ادمها فارغ از عنوانین شان ارتباط برقرار کنیم. باید یادمان باشد که ارزشمان چیست و چقدر برای هر کسی می توانیم و یا باید از خود هزینه کنیم. باید نگاه سنتی و کلی نگر را به نفع مقتضیات عصر مدرن کنار بگذاریم. اینکه عمو و عمه و ... تنها می توانند تیتر بی مسمایی باشند اگر که افکار و رفتارها را ملاک قرار ندهیم. باید یادمان باشد که با انسانها فارغ از کلیت هایی بی معنا مثل روابط نه چندان صحیح سنتی به هر اسمی حتی خانواده ارتباط برقرار کنیم. با فرد انسان نه با عنوانهایشان که می تواند اتفاقا بسیار هم فریبنده باشد. بهت گفتم که تعداد دایی ها و عموهایی که به خواهرزاده و برادرزاده هایشان بد کرده اند اگر در طول تاریخ بیش از موارد نقض نباشد کمتر هم نیست. به همین دلیل باید مدرن فکر کرد و زیست. نه اینکه الزاما مدرن بودن درست باشد. تنها اینکه از این طرز فکر و رفتار در این دوره و عصر گریزی نیست.

بهت گفتم اگر در این سفر اروپا متوجه شدی که خاله فریبا حرفها و یا کارهای بچه گانه هم می کنه و تعجب کردی و کردیم بخشی از داستان به رشد من و تو نسبت به ده سال پیش بر میگرده. درسته که رسول و خاله و ... هم افت کرده اند اما تو بزرگ شده ای و باید متوجه ی این حدود و اندازه ها باشی.

خلاصه که دیشب بجای یازده ساعت یک خوابیدیم و صبح هم هفت با خستگی و عصبیت محض در طول خواب و شب بیدار شدیم اما همدیگر را آرام کردیم. تو رفته ای سر کار و من هم دارم وقت تلف می کنم. جز کمی آلمانی خواندن دیگر هیچ کاری نکرده ام و امروز هم با این داستان بهترین بهانه را برای درس نخواندن پیدا کرده ام.

می خواهم یک سر برم بیرون و کمی راه بروم و شاید هم کافه ای رفتم و کمی هم آلمانی بخوانم. تو هم برای ساعت نهار با بانا در سن لورنس مارکت که نزدیک محل کارت هست قرار داری و شب هم خانه ی مازیار و نسیم مهمانیم. دیگران هم هستند و امیدوارم کمی فضامون عوض بشه.

۱۳۹۱ مرداد ۳, سه‌شنبه

The Intouchables


سه شنبه شب هست و تازه از سینما برگشته ایم خانه. فیلم فرانسوی The Intouchables را دیدیم که فیلم خوبی بود و دوست داشتنی. تو داری به بابک رحیمی ایمیل میزنی که دو روز پیش برای هر دومون ایمیل زده بود راجع به فصلی که باید برای کتابش بنویسیم و یادمون رفت بهش جواب بدیم. من هم ظرفها را شستم و گفتم قبل از خواب پست اینجا را بنویسم و بریم زودتر بخوابیم تا صبحها که داریم سحر بیدار میشیم راحتتر بلند بشیم و من هم کمی زودتر تا بتوانم به آلمانیم برسم.

این دو روز کلا درس نخواندم. البته آلمانیه خیلی وقت گرفت و میگیره و فعلا روی آن بیشتر کار کرده ام که با توجه به عقب ماندگی مقالات درسی ام کار اشتباهی بوده اما به هر حال هم دیروز و هم امروز بعد از اینکه با هم از خانه آمده ایم بیرون و تو رفتی سر کار من رفتم کرما و تا ظهر درگیر آلمانی خواندن بوده ام. تو هم کار و وضعیت شرکتی که میروی داره کم کم برایت شکل میگیره و از قرار دایم باید با زبان فرانسه کار کنی که در نفس خودش خوبه اما برایت به هر حال استرس هم داره.

دیروز پول ماه مامان را حواله کردم که شدنی نبود و نیست مگر با کمک و در واقع کاری که تو برای برندا و حالا هم، هم برای جیمی و هم برای شرکتی که می روی میکشی.

یک زمان نسبتا مفصلی هم برای پاسخ به مسیج تشکر علی علیزاده گذاشتم که بعد از دو ماه از مسیج قبلی که برایش به عنوان فیدبک مقاله اش در بی بی سی فرستاده بودم نوشتم. خیلی تشکر از مفید بودن پیشنهاداتم کرده بود و من هم برایش نوشته بودم که مقاله اش یکی از معدود نوشته های خوبی بود که در این مدت خوانده بودم.

فردا گوته دارم و کلی درس که هنوز شروع نکرده ام. تو هم با اینکه کی درس و کار دانشگاهی داری اما باید تمام مدت کار کنی تا کمی زندگی مون شکل و سامان بگیره. مثل همیشه تمام بار زندگی یا حداقل بخش اعظم آن- خیلی بزرگ- بر عهده ی تو بوده و هست. چیزی ندارم که بگویم جز اینکه تنها با درس خواندن درست می توانم کمی تشکر کرده باشم- کاری که تا حالا نکرده ام.

۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

از فردا


دیروز و امروز کلا یک کلمه هم درس نخواندم. جز کمی آلمانی خواندن هیچ کار مفیدی نکردم و کلا تمام ویکند و روز بیست و یکم و همه ی این داستانها و قصه ها را مفت از دست دادم. جالبتر اینکه به این نتیجه رسیدم که برای دیوید بابت مقاله ی درس سرمایه جلد یک ایمیلی بزنم و ببینم چه راهکاری دارم که هم بتوانم برای اسکالرشیپ اقدام کنم و هم نمره ی خوبی بگیرم و هم مقاله ام را سر وقت تحویل ندهم.

اما جدا از این نکات باید بگویم که ویکند خوبی داشتیم. هر چند تو هم کلمه ای درس نخواندی که خیلی هم لازم بود اما دو روز آرام و انرژی بخشی داشتیم. دیروز ریک و بانا از مونتریال برگشتند و الان هم که یکشنبه عصر هست تو داری کارهایت را می کنی و من هم می خواهم مثل دو روز گذشته نیم ساعتی برم پایین ورزش کنم و بعد کارهامون را بکنیم و با آنها برویم شام بیرون. طبق معمول گزینه ی ریک غذای چینی است و من به تو پیشنهاد دادم که ما برای تشکر از سفر پاریس مهمانشان کنیم.

امروز اتفاقا دوتایی با هم رفتیم به یکی از این مغازه هایی که قاب درست می کنند و خواستیم که نقاشی زیبایی که برای آنها از پاریس آورده ایم را قاب کنیم که دیدیم تقریبا ۵ برابر قیمت نقاشی پول قابش میشه. قرار شد کار دیگه ای کنیم که بد هم نشد. یعنی کشیدن نقاشی روی بوم. هم نقاشی خودمان و هم مال انها را گفت که تا دو هفته ی دیگه تحویل میده.

بعد از آنجا پیاده که سمت خانه می آمدیم با تهران حرف زدیم و بعد از مدتی فرصت شد که با همه حرف بزنیم. سر سفره ی افطار بودند و حالشان خوب بود. از سر خیابان بی از هم جدا شدیم. تو با مامانت می خواستی راجع به حرفهای دیروز با خاله فریبا و عمو نجمی که چند ساعتی اسکایپ کرده بودی- راجع به جدایی شان و گله ی عمو نجمی که کسی برای کمک قدم پیش نمی گذاره- حرف بزنی و من هم به اسم صبحانه اما بعد از ظهر بود که رفتم کرما تا قهوه ای بخورم و کمی با کتابهایی که از بی ام وی گرفته بودم و البته مشق آلمانی سرگرم بشم.

دیشب هم مثل شب قبل یک فیلم آلمانی دیدیم که خیلی هم خوب نبود. به دنبال زوکر! به هر حال در تماس بودن بیشتر با این زبان بهتره اما تا خوابیدیم و کمی هم در تخت با هم گپ زدیم دیر شده بود.

از فردا صبح زود باید بیدار شویم و به کارهامون برسیم. تو که باید ۸ و نیم سر کار باشی و من هم کتابخانه. از فردا باید با دلخوش و آرامش به کارها و درسهامون برسیم. از فردا قراره درست تر زندگی کنیم.