۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

شاید که باید از فردا دوباره تلاش کنیم


این دو روز اول کاری تو طبیعتا بیش از هر چیز به آشنایی با محیط کار و البته خود کار گذشته. در مجموع تا به اینجا با اینکه کمی گیج و سر در گم شده ای و کاملا هم طبیعی است اما راضی به نظر میرسی. هم دیروز و هم امروز زودتر از موعد کارت تمام شده چون هنوز کامپیوتر میزت کاملا راه اندازی نشده.

دیروز که بعد از کار به ایتون سنتر رفته بودی تا کفش مناسب محیط کار بخری. از قرار برخلاف استرالیا خیلی مسئله ی پوشش رسمی سر کار اینجا جدیست. مثلا از جین و صندل و البته هر گونه تی شرت خبری نیست. البته خوشبختانه دامن های خوبی خریدی و کفش زیبا و مناسبی. به قول خودت هنوز سر کار نرفته مجبور شده ای نصف حقوق این ماه را بابت لباس بدهی. هر دو امیدواریم که کارت ادامه پیدا کنه و در نهایت استخدام شوی.

بعد از خرید هم قرار بود بروی خانه ی آیدا تا آندیا برایت پیانو بزنه. من هم که رفتم کلاس آلمانی که به جاهای سخت گرامری رسیده. شب هم بعد از اینکه آمدم و کمی دیرتر تو آمدی زود خوابیدیم. البته من چنان بی انگیزه شده ام که اگر صد ساعت هم بخوابم انگار نمی خواهم بیدار شوم. به هر حال صبح راهیت که کردم دوباره نشستم پای خواندن کتابهای اینترنتی که روی لپی دارم. چیزهایی مثل در دامگه حادثه که بیشتر از خود کتاب دفاع اغلب بی شرمانه و اکثرا احمقانه ی مصاحبه کننده در سایتهای اینترنتی تهوع آوره. هر چند به هر حال باید بابت تلاشی که دو طرف کرده اند تا تصویری هر چند مغرضانه و برخی جاها هم البته صحیح از آن دوران دهند ممنون بود. اما نکته ی اصلی در این لحظه اینه که احتمالا در حال حاضر خواندن این دست متون توسط من آخرین کاری است که در دنیا باید بکنم. درس و آلمانی و هزار کار نکرده و واجب جای خودش را داده با بازیگوشی و اتلاف وقت.

خلاصه که امروز هم از دست رفت. قبل از اینکه تو به خانه بیایی برای یک پیاده روی به سمت کتابفروشی های دست دومی و ربارتس رفتم بیرون. نیویوک تایمز امروز را هم برداشتم که در راه برگشت وقتی  به کرما رفتم نگاهی بهش بیندازم و البته مشقهای آلمانی ام را هم انجام دهم. بهت که گفتم تو هم میایی یا نه گفتی که خسته ای و ترجیج میدهی کمی استراحت کنی و ورزش بروی و شب با هم جشن کوچک دو نفری خودمان را بگیریم.

بعد از کرما با یک دسته گل برگشتم خانه و دو تایی رفتیم ورزش و الان هم تو داری تاپاس آماده می کنی و من هم قرار فیلم انتخاب کنم. شاید هم یک فیلم آلمانی دیدیم.

اما آغاز ورزش کردن با یک آغاز جدید در زندگی شروع خواهد شد. آغاز کمتر وقت تلف کردن و بیشتر درس خواندن و هدفمندتر زیستن. فردا ۲۱ جولای هست و بهترین بهانه. حالا که بیش از نیمی از چهارصد ضربه را از دست داده ام باید بیشتر دقت کنم و در این راه علاوه بر کمک تو باید با روحیه بخشی به تو نیز زندگی مون را بهتر کنم. تو که بیش از سهم خودت مثل همیشه مایه گذاشته ای حالا نوبت من هست. به قول جنیفر کانلی در فیلم ذهن زیبا در نقش آلیشا نش زمانی که جان دچار تردید بابت رفتن دوباره به آسایشگاه شده بود که شاید که باید دوباره از فردا تلاش کنیم.

۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه

اولین روز کاری


با توجه به اینکه امروز قرار بود یک ساعت دیرتر بروی سرکار تا کارهای استخدامی و برگه های قرارداد را برایت آماده کنند کمی با وقت گذاشتن در تخت و کمی با گپ زدن بیدار شدیم. البته من خوب نخوابیدم مثل تمام این یک هفته ی گذشته که بابت درس نخواندن و عقب افتادن از هر برنامه و برنامه ریزی حسابی بهم ریخته ام اما مهم امروز برایمان شروع اولین روز کاری تو به سلامتی و خوشی و با بهترین آرزوها و البته موفقیت های حالی و مالی بود.

تازه همین الان از در رفتی بیرون و کمتر از نیم ساعت به سلامتی راه داری. من هم بعد از شستن ظروف صبحانه و کمی اینترنت چرخی و البته دنبال کردن حوادث سوریه و جلاد در مسند قدرتش باید هم دوباره- بلکه صدباره- برنامه ریزی کنم و هم مشقهای آلمانی ام را انجام دهم و هم ببینم می رسم درس هم بخوانم یا نه.

آلمانیه رسیده به جاهای حساس و سخت و من هم به نسبت بد جلو نمی روم اما اگر کار نکنم برای لول B که از سپتامبر شروع میشه کم خواهم آورد.

امروز عصر گوته دارم و تو هم به سلامتی بعد از اولین روز کاری به خانه ی آیدا می روی که خیلی اصرار داشت من هم بعد از کلاسم آنجا بروم و گفت که مازیار هم تا ساعت ۱۰ شاگرد داره و بعدش میاد. گفتم تا برگردیم خانه حسابی دیر خواهد شد و قرار شد بگذاریم برای شبی دیگر. چون اگر همه چیز درست پیش بره و البته آب هندوانه هم به بنده مدد کنه قراره از فردا که تو ساعت ۸ و نیم میری سر کار من هم برم کتابخانه. بلکه کار کردن تو فرجی هم در کار ما ایجاد کنه.

دیشب بعد از مدتی موفق شدم با مامانم بیش از یک ساعت حرف بزنم. حالش خوب بود اما اوضاعش مسلما نه. بیش از هر چیز از تلفنهای بابک که بابت داستان کردیت کارتش و کارهای دندانپزشکی مامان مسئله دار شده ناراحت بود. هم برای بابک و هم البته از دستش. گویا خیلی بد و توهین آمیز حرف زده و خلاصه دلش پر بود. من هم سعی کردم علاوه بر اینکه به هر حال حق را باید به بابک داد و خودش هم این را می داند کمی آرام و ساکتش کنم. چیز خاصی نمی گفت اما از رفتار و گفتار بابک خیلی ناراحت بود. به هر حال به نظرم اون هم زیادی مته به خشخاش گذاشته و اینکه مثلا گفته حالا با این سابقه دو روز دیگه که می خواهم بچه دار شوم و خانه ی بزرگتری بگیرم نمی توانم و ... به هر حال به قول مامان بابت هزار و پانصد دلار چنین داستانهایی اتفاق نمیفته- تازه پولی که پرداخت شده اما دیرکرد داشته. خلاصه از اینکه بابک سال پیش برایش همین مقدار پول فرستاده و تا حالا ده بار بهش اشاره کرده و ده جا حواله اش داده هم دلگیر بود. حق هم داشت. اما در آخر کمی آرام شد. هیچ چیز بدتر از شکسته شدن غرور و کم شدن عزت آدمها نیست.

اما برگردیم به داستان خودمان که به سلامتی با شروع اولین روز کاری تو وارد مرحله ی جدیدی خواهد شد به امید خدا. برایت بهترین آرزوها را دارم و بهترین ها را می خواهم چون تو بهترین و پاکیزه ترین و عزیزترینی عشق من. همین الان هم پیغامت امد که به سلامتی سر وقت رسیدی. پنج شنبه ۱۹ جولای ساعت ۱۰ صبح.

۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

بلاخره یافتی: کار!


خب باید با مهمترین خبر این چند وقت اخیر و شاید اساسا امثال شروع کنم. از دیشب فکر می کردم که امروز که هجدهم هست و در واقع جمع جبری میلادیش ۲۱ باید اتفاق خاصی بیفتد. اول فکر کردم با توجه به اینکه دیروز بعد از اینکه رفتیم کتابخانه و ظهر که شد بخاطر سردرد و کمی بی حالی رفتی خانه و به من گفتی که برنامه ام چیست و من ماندم تا آخر وقت در کتابخانه و بلاخره کمی درس خواندم و بعدش هم رفتم کرما و تمرین های آلمانی ام را انجام دادم شاید روزی است که بلاخره استارت درسم را میزنم. فکر کردم با اینکه دیشب رفتیم بعد از مدتها سینما و فیلم جدید وودی آلن به اسم In Rome with love را دیدیم که بد نبود و البته چنگی هم به دل نمیزد و با تمام این حرفها و درسها و ... قبل از ساعت یازده خوابیدیم و انتظار داشتم بعد از ماهها صبح سحر بیدار بشوم و سر درس و زبان بنشینم اما نشد و اتفاقا صبح به زور و به سختی بیدار شدم و تازه بیش از ۹ ساعت هم خوابیده بودم و همین هم باعث شد نه آلمانیم را سر وقت بخوانم و نه اول وقت کتابخانه بروم و ... خلاصه علیرغم کلی خوش بینی هیچ اتفاقی از نظر درسی نیفتاد تا مهمترین اتفاق چند وقته ی اخیر و شاید امسال.

تو که با کمترین امیدواری به مصاحبه ای کاری رفته بودی وقتی که کمتر از پانزده دقیقه بعد از مصاحبه ات به من که تازه رفته بودم کتابخانه زنگ زدی و گفتی *کار گرفتم!*. خب چی از این مهمتر. بعد از ماهها تلاش برای پیدا کردن کار و بخصوص جدا از نگرانی های مالی و بدهی های دانشگاهی-دولتی حالا اگر کارت بعد از تابستان هم ادامه پیدا کند- که هم در قراردادت و هم با توجه به حرفهای رد و بدل شده شانس بالایی دارد- امکان اقدام برای گرفتن ویزای چند ساله برای مامان و بابا خواهی داشت.

مسلما اگر کار تمام وقتی که برای این یک ماه داری- و بعدا که قرار است با توجه به دانشگاه نیمه وقت شود- در کنار کار جیمی بزرگترین تاثیرش کم کردن بار بدهی ها و کمک بیشتر به خانواده ها و شاید در دراز مدت کمی پس انداز باشد. اما از آنجایی که احتمالا شرکت ساختمان سازی که تو در امور اداری دفتر مرکزی اش قرار است علاوه بر پرونده های مشتریان انگلیسی زبان کار فرانسوی زبانان کبک را هم پوشش دهی ترجیح می دهد که تو در ادامه هم با آنها تا حد امکان بیشترین زمان در هفته را کار کنی به تو گفتم که اساسا نگران بحث تدریس دانشگاه نباش و من کلاس تو را هم پوشش می دهم. حالا هر دو امیدواریم که همانطور که از قبل به این موضوع فکر کرده بودیم و برایش هم برنامه ریزی کرده بودیم جمعه ها دو کلاس پشت هم داشته باشیم تا بتوانم هر دو را پوشش دهم. در حال حاضر این تنها کمکی است که می توانم به تو و زندگی مون بکنم. کمک اصلی اما درس خواندن و برای OGS اقدام کردن است که با توجه به روزهایی که دارم از دست می دهم شانسش را روز به روز ضعیفتر می کنم.

اما بگذار برای این لحظه هم که شده در این شیرینی و افتخاری که تو برای ما و زندگی زیبایمان فراهم کرده ای شادی کنیم. مبارکمون باشه عزیزم و دست گلت درد نکنه. امیدوارم که همه چیز عالی و به بهترین نحو پیش برود.

فردا استثنا ساعت ۱۰ باید سر کار باشی اما از پس فردا همان ۹ تا ۵ ساعت کاری خواهد بود. من هم قرار شد صبح که تو از در می روی بیرون و تازه کتابخانه باز می شود بروم سر درس و کار دانشگاهی.

امروز رفتی و به اصرار من دو سه تکه لباس مناسب برای کار اداری گرفتی و من هم رفتم گوته. فردا هم قرار است بعد از کار بروی منزل آیدا که بهشون از قبل قول داده بودی پنج شنبه می روی و من هم که گوته دارم.

خلاصه که این کار را بابت آن روزها و آن دو سال پنج روز هفته هر روز صبح کلاس فرانسه رفتن در تهران داری. این نتیجه ی بخشی از زحماتی است که کشیده ای و امیدوارم به بهترین شیوه و شیرین ترین شکل پاسخ تلاش و کوشش هایی که کرده ای را بگیری عزیز و دلبرکم.
 

۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه

خنده از ته دل



دوشنبه بعد از ظهر است و من باید کارهایم را بکنم و آماده ی رفتن به کلاس آلمانی شوم. تو هم بعد از دو ساعتی که با جهانگیر و لیلا و سارا اکه در دبی هستند سکایپ کردی و به کارهای شرکت رسیدی می خواهی بروی ورزش. دیشب بجای خانه ی فرشید و پگاه به دعوت آنها همراه با علی و دنیا که تازه از ایران و عروسیشان برگشته اند و رفتیم یک رستوارن یونانی در محله ی دانفورت. شب خوبی بود و بخصوص تو خیلی خندیدی. به قول خودت مدتها بود که اینطور از ته دل نخندیده بودی. آخر شب هم بچه ها ما را رساندند و تا خوابیدیم دیر شده بود. 


به همین دلیل دیر هم بیدار شدیم و بهترین بهانه برای تنبلی چون من که قید رفتن به کتابخانه و درس خواندن را بزند و بگوید از فردا! مثل همیشه و آن فردا هم که هرگز نمی آید. خلاصه بعد از اینکه تو صبحانه خوردی همراه هم رفتیم کرما تا من قهوه بگیرم و کمی حرف زدیم و از آنجا تو رفتی تا فریم عینکت را که عینک سازی کمی خراب کرده بود درست کنی- که عوضش کردند- و من هم پیاده رفتم بی ام وی و علیرغم اینکه تصمیم داشتم پولی در این اوضاع خرج نکنم نزدیک به ۹۰ دلار کتاب خریدم.

خب! مشقهای آلمانی را انجام داده ام و تو هم کارهای جیمی را کرده ای و دارم می روم کلاس و تو هم ورزش. از فردا اما آسمان به زمین بیاید باید درس خواندن شروع شود: هم برای تو و هم برای من. باز هم گلی به جمال تو که لااقل داری کار می کنی. من که تنها شکم بزرگ می کنم.
 

۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

درس بزرگی که باید بگیرم



دیروز صبح قبل از اینکه بریم ماشین را پس بدیم طبق برنامه ای که تو چیده بودی قرار شد بریم برای اولین بار ساحل شنی تورنتو را ببینیم در منطقه ای به اسم  The Beaches و بعد صبحانه ای بخوریم و بریم تا قبل از ۱۲ ماشین را در آن طرف شهر پس بدیم. ساحل که رفتیم کمی بیش از حد معمول وقت گذراندیم و تا تو رفتی و پایی به آب زدی و برگشتیم سمت ماشین خواستیم جایی برای صبحانه برویم عملا وقتی نمانده بود چون نزدیک به چهل دقیقه تا یک ساعت هم راه تا محل تجویل ماشین داشتیم. خلاصه تا ماشین را پس دادیم و با قطار برگشتیم سمت خانه و رفتیم کرما که صبحانه بخوریم،‌ قهوه و شیرینی که گرفتیم حکم نهار را پیدا کرده بود. 


قرار بود سریع برگردیم خانه تا تو کمی به کارهای جیمی و شرکت برسی و عصر را دو نفری با هم یک جشن کوچک بابت آغاز سومین سال ورودمون به کانادا بگیریم. گفتی حدود سه ساعت کار داری و بعدش با هم فیلمی می بینیم و شامی درست می کنیم و خلاصه حالا که ماشین نداریم این طوری کیف می کنیم.


بعد از اینکه رسیدیم خانه مامانم بلاخره موفق شد با ما بعد از یک هفته تماس بگیره و هر چه که من سعی می کردم و نشده بود با کارت تلفنی که خریده بود جبران شد و دو ساعتی را باهاش حرف زدم. او از بابک گفت که چقدر شاکی بهش زنگ زده که بابت داستان دندانپزشک مامان هنوز داره جریمه کردیتش را میده و کارتش خراب شده و کمی هم از اطرفیان گفت و در مجموع حالش خوب بود. من هم از مسافرتمون گفتم. گوشی را به تو که دادم تو هم وسط کار بودی و کمی باهاش حرف زدی و بعد از اینکه قطع کردی گفتی که جیمی بهت ایمیل زده که کارهایت را سر وقت ندادی و تمامش اشتباه هست و یک عالمه شکایت و حسابی حالت گرفته بود. تو هم البته بهش جواب داده بودی که باید بابت این استراکچر و ساختار جدید توجیه میشدی و هنوز هیچکس بهت چیزی را یاد نداده.


خلاصه تا دوباره کارها را بکنی و برایش بفرستی شد ۷ عصر. تمام مدت هم پشت میز نشسته بودی و یکسره کار می کردی و یکی دوبار هم که برایت آب آوردم گفتی بهت اجازه بدهم که بدون وقفه کار را سریع جلو ببری. خلاصه ساعت ۷ که برای ده دقیقه بلند شدی تا به اصرار من کمی استراحت کنی گفتی یک کار جدید آمده و تا نیم ساعت دیگه کارها تمام میشه. اما تا تمام شد ساعت نزدیک ۱۰ بود. خلاصه که تو از شدت خستگی و من هم از بابت اینکه تمام مدت روی مبل منتظر تو نشسته بودم با کمردرد و گردن درد رفتیم و خوابیدیم.


این هم آن شبی بود که می خواستیم کمی با خوش بگذرانیم. مشکل اصلی البته به نظر من که به خودت هم گفتم بی برنامگی و عدم اطلاع درست از کارها بود و هست. اگر به قول خودت طبق گفته ی جیمی باید این کار را تا پنج شنبه تمام می کردی دلیلی نداشت که بری بچه های آیدا را بگیری و با خودش بری سلمانی تا پگاه موهایش را درست کنه چون آیدا دیگه دوست نداره که برای این کار بره پیش آرایشگر قبلیش که خاله ی آریو هست و ... کلی حرفهای زنانه ی دیگه. تمام پنج شنبه ات را گذاشتی بابت کارهایی که هم می توانستی روز دیگه ای انجام دهی و هم اساسا تو انجام ندهی.


بابت اشتباهی که شد داستان ماشین و آخر هفته منتفی شد بابت اشتباهی که شد تمام دیروز را عصبی و پرفشار و پرکار پیش بردی و بابت اشتباهی که شد و بی آنکه بدانیم چقدر کارها طول میکشه من هم- که البته خودم نزده می رقصم و از زیر کارهایت دایم به بهانه های مختلف در می روم- تمام وقت و روزم را از دست دادم. اگر می دانستم که تمام روز را درگیر هستی من هم به تکالیف طولانی آلمانی می رسیدم چون علیرغم اینکه می خواستم خانه را تمیز کنم تا امروز را جلو باشم بخاطر اینکه از سر و صدا جلوگیری کنم نکردم اما تمام روز را خیلی خیلی مفت از دست دادم. تو هم داری بابت کمک هزینه زندگی مون اینقدر زحمت می کشی اما به نظرم باید همان چیزی که دایم بهت می گویم را بخصوص مد نظر داشته باشی که تمام مشکلات اخیر از بابت این نکته پیش میاد: اولویت بندی کارها. دایم بهت گفته ام که نمیشه در ۲۴ ساعت به اندازه ی ۳۴ ساعت برنامه ریزی کرد. نمیشه که هم بخاطر دل آیدا و نسیم و من و مامانت و بابات و خاله ات و مادر و جهانگیر و مامانم و .... هر کاری را که بخواهند بکنی و بعد هم، هم به زندگی و کارهایت برسی و هم به درسها و برنامه هامون.


خلاصه که دیروز البته برای من هم درس بزرگی داشت در آستانه ی این سال سوم. تا زمانی که خودم به وقت و کارهایم و اولویتهایم اهمیت ندهم نباید انتظار داشته باشم کارهایم پیش بروند. تمام روز را روی مبل نشستم و زمانم را از دست دادم و کمردرد هم گرفتم.


حالا یکشنبه هست. خانه را تمیز کرده ایم و باید روز نو و تازه ای را آغاز کنیم. شب منزل فرشید و پگاه دعوتیم. باید کمی ورزش کنیم و البته درس بخوانم و آلمانی. باید زندگی را شکل و سامان درستی بدهیم و بدهم.

۱۳۹۱ تیر ۲۳, جمعه

آغاز سال سوم



آخر شب جمعه هست و تازه از کاستکو برگشته ایم. از چهارشنبه که کلاس آلمانی شروع شد و کمی حال و هوای درس خواندن برگشته اما کاری نکرده ام. خیلی عقبم و نمی دانم چرا هیچ انگیزه و تلاشی ندارم. به هر حال چهارشنبه با حضور آندرو و مارک و میگل و آریلیوس کلاس شروع شد و معلممان هم هاناست که ترم پیش دو هفته بجای یادویگا آمده بود.


پنج شنبه صبح تو به اصرار من موزه نرفتی تا به کارهای خودت و شرکت برسی و از بعد از ظهر هم که قرار بود بری اول اپیلاسیون و بعد هم بری کمک آیدا تا وقتی پیش پگاه می روید بچه هایش را اداره کنی. خلاصه که تا برگشتی خانه دیر وقت شده بود البته تا من از کلاس آلمانی برگشتم خانه دیرتر از تو رسیدم.


امروز اما قرار بود بریم و ماشین برای این ویکند کرایه کنیم. از قبل از اینکه بریم پاریس تو رزرو کرده بودی و قرار بود امروز را به کارهای دانشگاه برسیم و خرید از کاستکو که دیگه هیچی خانه نداشتیم و فردا و پس فردا هم بریم فارم که تو میوه بچینی و خلاصه لذت مزارع اینجا را ببری. اما قبل از اینکه از کرما به سمت اینتزپرایز برویم تو گفتی از آنجایی که آنها برایت ایمیل نزده اند بهتره که یک زنگی بزنی و مطمئن شویم. و چه خوب شد که این کار را کردی چون معلوم شد که احتمالا جایی از کار اشتباه شده و خلاصه ما هیچ رزروی نداشتیم. این شد که قید مزرعه رفتن را که زدیم اما بابت کاستکو و خرید چاره ای نبود. به همین دلیل چون تا دانشگاه باید می رفتیم تصمیم گرفتیم تا برای یک روز ماشین از شبعه ی دیگرشان کرایه کنیم و به کارهایمان برسیم. با اینکه گرانتر میشد اما در مجموع از آنچه که باید برای سه روز می دادیم کمتر شد و برای رفتن به کاستکو خیلی لازم بود. حالا هم آخر شب هست و باید بخوابیم تا فردا پیش از ظهر ماشین را تحویل دهیم. 


این چند روز با مادر و خاله ها و امیرحسین حرف زده ام اما هنوز موفق نشده ام تا با مامانم صحبت کنم. البته اون هم امروز پیغام گذاشته و خلاصه حالش خوبه. امروز که در قطار به سمت اینترپرایز می رفتیم گفتی که دوست داری با توجه به مضیقه ی شدید مالی مامانت اگر بتوانی از قسط اول اوسپ کمی هم برای او پول بفرستی. گفتم حتما باید این کار را بکنیم. خدا را شکر که با اینکه دایم در حال بدهکار شدن هستیم- بابت اوسپ- اما به قول تو این امکان اینجا هست و می توانیم خانواده هامون را حمایت کنیم. البته ما که تا کنون برای تهران کاری نکرده ای اما اجاره ی ماهانه ی مامانم در آمریکا فعلا داره اینطوری تامین میشه.

راستی تا این پست تمام نشده بنویسم که امشب شب آغاز سومین سال ورود ما به کاناداست. به سلامتی و خوشی، با آرامش و لذت دهه ها را آروز می کنم در کنار هم روز به روز و سال به سال بهتر تجربه کنیم و پیش ببریم.
 

۱۳۹۱ تیر ۲۰, سه‌شنبه

داستان غریب رسول



امروز با همت و تلاش تو بلاخره استارت رفتن به کتاب خانه را برای همین کمتر از دو ماه زدیم. خیلی کارهامون عقبه و از آن بدتر اینکه تو گویی که من اساسا هیچ حوصله ای برای کار کردن و درس خواندن ندارم. به هر حال رفتیم و تا یک ساعت مانده به پایان کار کتابخانه نشستیم. تو البته درس خواندی و من بازیگوشی با لپ تابم کردم و کمی آلمانی خواندم.

بعد از کتابخانه به خانه برگشتیم تا تو کارهای شرکت را انجام دهی. دیشب هم مثل شب قبل تو زودتر خوابت برد. البته ساعت از ۹ گذشته بود که رفتی در تختخواب همین هم باعث شد که صبح قبل از ۶ بیدار بشی و کمی از اسکنهای لازم برای کار جیمی را انجام دهی. من هم که تا حدود ۱۲ بیدار بودم با تو بلند شدم و به همین دلیل هم کمی بابت رفتن به کتابخانه بی حوصلگی می کردم.

با رسول اسکایپ کردم که برایم پیغام داده بود روزی که ما برگشته ایم یکی از دوستانش در آنجا بعد از یک هفته که رسول برایش پیغام گذاشته بوده بهش زنگ زده که کاری مهم برایش پیش آمده و می خواهد حتما ببیندش. خلاصه طرف که قبلا مجری و وبلاگ نویس بوده و برای رسیدن به پاریس در ترکیه حسابی به کمک رسول نیازمند شده و از همانجا هم دوستی شان پا گرفته در فرانسه هم دائم به رسول اظهار دوستی و علاقه می کرده. خلاصه طرف که به قول خودش کلا بیمار جنسی بوده بعد از مدتی به رسول خبر میده که با دختری آشنا شده که بهش علاقه منده و خلاصه باهاش جدی شده. حالا بعد از آمدن و رفتن ما و در تماس نبودن رسول با این بابا، روز یکشنبه عصر طرف میاد پیش رسول بهش میگه که طرفش پروانه همسر قبلی رسوله. خیلی بهم ریخته بود رسول. حق هم داشت چون دوباره به قول خودش از یکی که در ظاهر دوست و رفیقه چنین رو دست و ضرب خورده بود. به قول خودش مشکل از اینه که همیشه دور و برش پر از آدمهای پول خرده- بی بته و بی نسب. کمی باهاش حرف زدم و سعی کردم آرامش کنم. در این ۱۴ سالی که رسول را می شناسم این داستان که همیشه از اطرافیانش ضربه خورده وجود داشته. از زندگیش با همین پروانه گرفته تا دوستان قدیمی تر و حتی خدا بیامرز سحر که البته او هم کم از دست رسول نکشید. البته به قول خودش در درجه ی اول خودش مقصره که با هر آدم بی در کجایی دوستی می کنه به اسم انسانیت و البته به همین نام هم تاوان میده. به هر حال که داستان غریبی بود.

دیشب با آمریکا حرف زدیم. با مادر و خاله فرح و امیرحسین که رفته پیش مامان اما از روزی که آمده ایم هر کاری که می کنم تلفن مامانم را نمی توانم بگیرم. همگی خوب بودند. امیرحسین که همچنان بیکار و بی عار می گرده و داستان سر هم می کنه. گفت که داریوش هم دوباره بی کار شده و اوضاعش خرابتر از قبل هست. با مامانت هم حرف زدیم و با خاله فریبا هم قبل از اینکه برم کلاس گوته کمی اسکایپ کردم و تو در حال ادامه ی اسکایپ بودی که من رفتم. وقتی رسیدم گوته خبردار شدم که در میان ایمیلهایی که هفته پیش فرستاده شده و من به دلیل عدم دسترسی به اینترنت متوجه نشده ام خبر عدم تشکیل کلاس در روز دوشنبه بوده. البته یادویگا بهم گفت که باید هزینه ی کلاس را هم بپردازم و علیرغم اینکه حداقل ۷ نفر از بچه ها گفته بودند خواهند آمد تنها ۳ نفر ثبت نام کرده اند. من که هنوز پول ترم پیش گوته را نداده ام و احتمالا ترم بعد که اوسپ جدید میگیرم پرداخت خواهم کرد. به هر حال کلاس افتاد به فردا.

بعد از ظهر امروز رفتم سلمانی و تازه برگشته ام. تو هم که تازه از ورزش برگشته ای داری دوش میگیری و با اینکه حرف این بود که شاید امشب برویم سینما چون نیم بهاست اما تصمیم گرفتیم خانه بمانیم و کمی پس انداز کنیم. خدا را شکر فعلا خوب گشته ایم و دیده ایم و باید که درس بخوانیم- البته اگر بنده متوجه ی این موضوع بشم.