۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه

دو چهره از پاریس



شب دومی است که در پاریس هستیم و ساعت از ۱۲ شب گذشته و در هتل تقریبا یک ساعتی هست که رسیده ایم و تو داری عکسهایی که امروز در محله ی مون مارت گرفته ایم را روی لپی میریزی و من هم گفتم قبل از خواب از فرصت استفاده کنم و این پست کوتاه را اینجا بگذارم. 


پروازمون بد نبود البته یک ساعت کامل روی باند منتظر اجازه ی پرواز شدیم که به دلیل طوفان و باران با تاخیر همراه شد. اما خود پرواز بد نبود و بیش از آنچه که انتظار داشتیم هم از نظر رسیدگی و هم از نظر پروازی در طول ۸ ساعت چه از نظر بلند شدن و نشستن و چه از نظر راحتی پیش رفت. اما وقتی رسیدیم به فرودگاه و سالنی که باید مهر ورود می گرفتیم کمی تو ذوق مون خورد. به جرات می توانم بگویم که اکثریت مسافران ایرانی بودند اما احتمالا تنها دو نفری که پاسپورت خوش رنگ دولت اسلامی فخیمه را داشت ما بودیم که انگشت نگاری شدیم و رفتیم داخل.

از فرودگاه و در واقع از پرواز تو شروع به فرانسه حرف زدن کردی و با اینکه تا کنون پیش نیامده بود خودت را در چنین محیط و موقعیتی ببینی خیلی خوب بودی و خیلی عالی داری همه چیز را جلو می بری. از سفارش دادنها بگیر تا مسیر و خط و ... را پرسیدن. خلاصه تا رسیدیم هتل- که بیشتر شبیه مسافر خانه ی مسعود به قول بابات هست البته تمیز و مرتبه- ظهر شده بود. بعد از اینکه سه ساعتی خوابیدیم- در طول راه هم نخوابیدیم. تو کمی استراحت کردی و من مقدمه ی کتاب آشر را خواندم و بعد هم با هم فیلم Fish Tank  را دیدیم- زدیم بیرون. اول رفتیم یک آدابتور گرفتیم و بعد هم رفتیم سمت خیابان شانزالیزه و دروازه ی آزادی را دیدیم. تا برگشتیم هتل و خوابیدیم حسابی دیر شده بود و هر دو از خستگی بی حال بودیم.

امروز هم بعد از اینکه رفتیم و صبحانه ی فرانسوی یعنی کوسان و قهوه خوردیم راه افتادیم سمت مون مارت طبق برنامه ای که برای این دو روز داشتیم که بیشتر از هر چیز پاریس گردی در خیابانها بود. مون مارت که محله ی قدیمی و تپه ی بلندی داره و کلیسایش برفراز شهر بنا شده از قرار محله ی هنرمندان و روشنفکران در قرون پیش بوده. اتفاقا از جلوی یکی از کافه ها که رد میشدیم نوشته بود که اینجا جای مونه و سزان و پاسور و زولا بوده و ون گوگ در حیاط اینجا نقاشی کرده. خلاصه که از بالا و پایین شدن چند باره در کوچه های سنگفرشی و باریک در هوای زیبا و آفتابی پاریس بسیار لذت بردیم.

اما چند چیز هم بوده که تا اینجا خیلی باعث تاسف و تو ذوق خوردن شده. از جمله و در چند مورد برخورد بد و زننده ی دو سه تا گارسون. دیروز هر چه نشستیم و منتظر شدیم طرف رفت که برامون منو را بیاره و با اینکه به یکی دو نفر دیگه گفتیم نیاورند و هی گفتند که الان میاریم. شاید نزدیک به نیم ساعت نشستیم و خبری نشد. امروز هم در مون مارت پسره که به نظر می آمد معتقده که به جای آنجا و این کار خودش را در هالیوود و روی فرش قرمز تصور می کنه بعد از اینکه تو بهش گفتی چای و قهوه مون سرد شده و همکارت یادش رفته که شیرینی را بیاره گفت به من چه به خودش بگید. گفتیم خودش را نمی بینیم و هر چه منتظرش شده ایم بیرون نیامده که گفت این مشکل من نیست. بعد از چند دقیقه هم از آنجایی که یک گروه بزرگ آمدند و به اصرار می خواستند جای ما بشینند پسره آمد و گفت شما جایتان را عوض کنید. من گفتم نه من اینجا نشسته ایم تو هم گفتی هنوز هم منتظر شیرینی مون هستیم که گفت اگر نمی خواهید بهتره که بروید. جالب و تاسف آور بود. به قول تو اینها سیر شده اند و همانطور که اکثرا هم می شنویم غرور بیجا و از آن مهمتر وقاحت زیاد دارند. همین هم باعث شده که به لحاظ فرهنگی و البته اقتصادی دچار مشکل شوند. 

تا رسیدیم سمت هتل ۴۰ دقیقه ای را در متروی شلوغ و دیوانه کننده سر کردیم اما وقتی رسیدیم در یکی از بار-رستوران های اطراف که فوتبال فرانسه و اسپانیا را نشان می داد نشستیم تا از فضای فوتبال دیدن در جمع فرانسوی لذت ببریم. همانطور که از قبل هم قابل پیش بینی بود فرانسه باخت و حذف شد اما تو شام و من آبجوی خوبی خوردم و با هم کلی گفتیم و خندیدیم و از واکنش جوانها و نوجوانها- که نمی دانم چطور همگی آبجو گرفته بودند و البته همگی هم سیگار می کشیدند- لذت بردیم. یکی دیگه از نکته هایی که خیلی توی چشم میزنه سیگار کشیدن وحشتناک مردم هست. همه جا و همه کس به نظر سیگاری میایند. دست اکثر قریب به اتفاق جوانها سیگار می بینی و در رستوارنها و کافه ها بدون اینکه واقعا تمایزی بین قسمت سیگاری ها و غیر سیگاری ها باشد- چون کافه ها کوچک و اغلب پنجره هایشان بدون شیشه است و به همین دلیل آنها که بیرون می نشینند و سیگار می کشند انگار که داخل هستند- اگر هم که بخواهی بیرون بنشینی و از آفتاب و هوا لذت ببری که عملا در قلمرو سیگاری ها هستی.

خلاصه که این یکی دو نکته در کنار زیبایی ها و تصوراتی که همواره از پاریس داشته ایم سوی دیگری از داستان را به آدم نشان میده. فقر هم به شدت حضور داره و بخصوص آدمهای داغون. اینجا کلی آدم داغون و فقیر داره که یا وسط خیابان برای سکه ای سجده کنان افتاده اند و یا در متروها به اسم آواز خوانی بیشتر عربده می زنند. آن پاریس رویایی را البته باید در کنار این نیمه ی تاریکش دید. 

فردا قراره قبل از اینکه راهی فرودگاه بشیم بریم و کتابفروشی معروف شکسپیر را در کنار رودخانه ببینیم و برگردیم هتل و بعد از برداشتن کوله ها و چمدان کوچکمان راهی فرانکفورت و از آنجا استکهلم بشیم به سلامتی. مثل کانادا با قطار و مترو به فرودگاه میریم. البته اینجا سیستم مترو و حمل و نقل عمومی با تورنتو قابل قیاس نیست. در فرعی های دو سه متری و پر از پیچ و خم مون مارت در همان بالای تپه اتوبوشهری هر چند دقیقه یکبار تردد می کرد. خلاصه که برای یک هفته به سلامتی راهی سوئد خواهیم شد از مسیر آلمان. شاید فرصتی شد و من هم کمی آلمانیم را محک زدم. تنها نکته ای که در حال حاضر البته من و تو را نگران و ناراحت کرده قلب درد دیروز من و عطسه های کلافه کننده امروز عصر تا همین الان است که باعث شده سرماخوردگیم که از هواپیما سوغاتی آوردم بدتر بشه. این هم ترکیب جالبی شد: دیروز بدن و سینه درد و سرماخوردگی، امروز هم شدت گرفتن حساسیت و آلرژی. 

اما این حرفها را ول کنیم. مهم لذتی بود که امروز در بالای تپه ی مون مارت بردیم و قولی که بهم دادیم که بیشتر به سلامتی و زندگیمون توجه کنیم. خلاصه که برای ما پاریس تجربه ی جالبی بود تا اینجا. هفته ی بعد که برای کنفرانس برگردیم در واقع پاریس را خواهیم دید و کشف خواهیم کرد. جالب اینکه اولین چیزی که دوشنبه صبح با کنفرانس تجربه میشه سخنرانی ژاک رانسیر برای شرکت کنندگان در کنفرانس در دانشگاه سوربن هست که شاید تکرار نشدنی ترین خاطره ی ما از این سفر باشه. سفری که به خودمان گفتیم حتما باید تکرارش کنیم به امید خدا.
      

۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

وااااااااای پاریس





خب به سلامتی کارهامون را کرده ایم و داریم آماده ی رفتن به فرودگاه میشیم. البته هنوز چند ساعتی مانده و وقت داریم. در واقع تو تمام کارها را کرده ای از بستن چمدانها گرفته تا آماده کردن بلیطها و ... دیشب که با بچه های کلاس و یادویگا رفتیم بار برای خداحافظی و جشن اتمام کلاس یادویگا از من پرسید کارهایمان را کرده ایم یا نه که گورگیوس گفت احتمالا دلیل اصلی نیامدن تو انجام همین کارها در خانه بوده. البته تو کلی کار داشتی و ترجیح دادی که نیای. من هم با اینکه سر درد داشتم اما چون به تو قول داد ه بودم که میرم تا تو احساس عذاب وجدان نکنی رفتم. ترم سوم تمام شد و به سلامتی از تقریبا دو هفته ی دیگه ترم چهار که پایان دوره ی آ هست تمام میشه و نیمی از راه پیموده.

تو هم قراره وقتی به سلامتی برگشتیم دوباره آلیانس فرانسز را شروع کنی و ادامه بدهی. خب! و اما برنامه ی سفر. از آنجایی که احتمالا کمتر فرصت اینجا آمدن را خواهم کرد یک برنامه ی کلی میدم تا بعد به مرور توضیحش بدهم. قراره به سلامتی ساعت 6 عصر از اینجا پرواز کنیم و ساعت 6 صبح میرسیم پاریس (وااااااااای) بعد از دو روز در پاریس بودن برای یک هفته میریم استکهلم و اپسالا و دوشب هم خاله فریبا برامون هتل گرفته در یوتوبوری یا همان گوتنبرگ. بعد از یک هفته از طریق فرانکفورت که قراره شهاب و فرانک را در فرودگاه ببینیم بر میگردیم یکشنبه شب به پاریس که روز تولد من هست و سالگرد عروسیمون و روز کانادا و فینال جام ملتهای اروپا. شب میریم منزل کریستیان برای یک هفته و از دوشنبه دوم جولای به مدت 5 روز کنفرانس دانشگاه سوربن برگزار میشه که ما قراره دو روز اولش را بریم و بقیه اش را به پاریس گردی با دوستان استرالیایی و البته رسول خواهیم گذراند.

تو که از مدتها قبل ذوق و شوق داشته ای و من از امروز بخصوص دارم احساس وجد چنین سفر زیبایی را در خودم حس می کنم. به تو در دلم قول داده ام که این را آغاز تازه ای حساب کنم و سعی کنم از زندگی پیش رو - که شاید فرصتش هم زیاد نباشد- بیشترین لذت ممکنه را در کنار تو ببرم.

می خواهم آرامش دوباره ام را به دست بیاورم و با کمک تو به خودم و زندگی مون کمک کنم. می خواهم انسان تر باشم و مفیدتر و قدردان تر و کوشاتر و در جهت بهتر کردن زندگی خودمان و البته دیگران.

به امید حقیقت و زیبایی زندگی تازه ای را شروع خواهیم کرد.


۱۳۹۱ خرداد ۳۱, چهارشنبه

آخرین کلاس آلمانی



این چند روز گذشته خیلی کار بخصوصی نکرده ایم. دوشنبه تو رفتی کمک آیدا که می خواست بره کاستکو خرید و یک سر هم رفتی دانشگاه یورک که کتاب لویناس را پس بدهی و من هم رفتم کافه و تقریبا تمام روز به آلمانی خواندن گذشت. بعد از کلاس گوته که برگشتم خانه تو هم خسته رسیده بودی و شامی خوردیم و با آمریکا حرف زدیم و خوابیدیم.


دیروز هم اول رفتیم پست و تو برای بابات و تولدش که دوتا تی شرت گرفته بودی پست کردیم ایران و بعدش رفتیم موزه و برای خاله فریبا و کریستیان کادو گرفتیم و از آنجا هر کسی رفت کمی به کارهای خودش برسه و یکی دو ساعت بعد برای نهار در خانه بودیم و عصر هم قرار بود بریم خانه ی آیدین و سحر برای دیدن آیدین که تازه برگشته و علاوه بر تسلیت گفتن احوال خودشان را هم بپرسیم.

یک زوج دیگه از دوستانشان هم آنجا بودند و با اینکه قرار بود ما غروب برویم به اصرار آنها تا شب و شام ماندیم. من همراه آیدین و فرزدا رفتم پایین و برای شام کمی کالباس و نان گرفتم و خلاصه شب خوبی شد. آخر شب هم بچه ها ما را تا خانه رساندند.

امروز هم باید برم پول ماهانه ی مامانم را بفرستم و بعدش هم آلمانی بخوانم و برم آخرین جلسه ی کلاس. البته آخرین جلسه رسما دوشنبه برگزار میشه اما ما به سلامتی آن روز بعد از یک توقف دو روزه در پاریس به استکهلم رفته ایم. به همین دلیل قرار شده بعد از کلاس با بچه ها بریم یکی از بارهای نزدیک و دور هم جمع بشیم و کلاس را با این خاطره تمام کنیم. از آنجایی که اکثر بچه ها کلاس را در تابستان ادامه نخواهند داد این شانس خوبی برای خداحافظی خواهد بود. هر چند خوشبختانه با پیگیری من کلاس تابستان برای من چهار پنج نفر ارايه خواهد شد که خودش خیلی جای خوشحالی داره.



 

۱۳۹۱ خرداد ۲۸, یکشنبه

مقاله ی اشتباه


دیروز بعد از اینکه رسیدم کافه و ریک آمد و برای نهار مهمانش کردم خواستم راجع به مقاله اش شروع به صحبت کنم که چشمش به تیتر مقاله اش خورد و گفت این مقاله را بهت دادم؟ اشتباه شده مقاله ی دیگری را باید بهت می دادم. خلاصه بعد از اینکه دو روز تمام وقتم را گذاشتم- جمعه برای خواندنش و تمام دیروز بعد از ظهر برای صحبت کردن درباره اش- آقا گفت که مقاله ی دیگری در کاره و خلاصه حالا باید قبل از رفتنمون به پاریس ظرف یکی دو روز آینده بخوانمش و چهارشنبه هم دوباره بشینیم و نظرم را بهش بگم. خلاصه که عجب داستانی شده. درس که نمی خواندم وقتی هم آمدم شروع کنم اینطوری شد.


تو هم تمام روز را درگیر کارهای آیدا بودی و بعد از اینکه من عصر از کافه رفتم سلمانی و برگشتم خانه تو با آیدا و نسیم در یورک ویل بودید و خلاصه من هم آمدم آنجا تا مازیار هم بیاد و عصر و شب با هم باشیم. دیشب یک فیلم هالیودی دو زاری دیدیم و طبق معمول این چند وقت شب هم دوباره نامناسب خوابیدم.

امروز اما که تقریبا تمام روز را خانه بودیم جز پیش از ظهر که با هم رفتیم فروشگاه بی تا تو برای بابات تی شرتی بگیری و برای من هم ادکلن که دیگه تمام شده بود کار بخصوصی نکردم جز وقت تلف کردن و در خانه چرخیدن. غروب تو که داشتی کارهای تمیز کاری خانه را می کردی رفتم کمی پیاده روی و فیلم Memnto از کریستوفر نولان را که ندیده بودیم گرفتم و شب با هم دیدیم و حالا هم ساعت ۱۲ هست و وقت خواب.

این از ویکند کاملا مردود شده ی من و تا اندازه ای هم تو.
 

۱۳۹۱ خرداد ۲۶, جمعه

مقاله ی ریک



امروز را بیشتر از هر روز دیگه در این چند ماه به خواندن گذراندم. در کافه کرما در دانفورت از پیش از ظهر رفتیم و تو با لپی خودت کمی درس خواندی و من هم نوشته ی ریک را خواندم. در نتیجه با اینکه اکثر روز را خواندم اما باز هم نه درس خواندم و نه زبان.


فردا با ریک همانجا پیش از ظهر قرار دارم تا راجع به مقاله اش با هم حرف بزنیم. مقاله ی بدی نبود اما اگر به فکر چاپ کردنش هست باید خیلی تغییرش بده. تو هم فردا از ظهر با آیدا قرار داری و می خواهی همراهش دنبال چندتا از کارهای او بروی و کمکش کنی. 


دیشب هم خانه ی آیدا بودیم. تو که زودتر از من عصر رفتی آنجا و من هم سر شب آمدم. نسیم و کمی بعد مازیار و آخر شب علی هم آمدند و شب بدی نبود. مازیار دنبال چند شعر خاص از شاملو میگشت که موسیقی برایشان بسازد و برای چند ماه دیگر با یک خواننده ی کلاسیک خانم اجرایش کنند. نسیم چند وقتی در شعرها گشته بود و خیلی چیز مناسبی برای این کار پیدا نکرده بود- کارهایی که خوانده نشده باشد- اما نکته اینجاست که هیچکدام اساسا اهل شعر نیستند و البته ادعایی هم ندارند. همان دیشب از سایت رسمی شاملو برایشان چند شعری که می خواستند را پیدا کردم و اتفاقا خود مازیار پیشنهاد داد که من هم برایشان دکلمه کنم.


تا رسیدیم خانه و خوابیدیم ساعت از یک گذشته بود و صبح ساعت ۸ هم تو با جیمی قرار تلفنی برای کارهای شرکت داشتی. خلاصه که بعد از مدتها که ساعت خوابمان و بخصوص زمان خواب من بشدت زیاد و البته کیفیتش هم بسیار بد شده امروز کمتر خوابیدیم.


بعد از کافه هم رفتیم دکتر دندانپزشکم و روکش یکی از دندانها را گذاشت و البته ۱۵۰ دلار هم جدا از پول بیمه دادیم. خلاصه که این چند روز باقی مانده تا سفر به پاریس باید حتما کمی لویناس بخوانم تا لااقل اندکی طرحم را آماده کنم. تو هم که می خواستی بوک ریویو را بنویسی که به احتمال زیاد تا قبل از سفر شدنی نیست. البته کارهای جانبی مثل مقاله ی ریک که یک روز خواندنش طول کشید و یک نصف روز هم درباره اش حرف زدن با خود ریک زمان می بره و یا کارهای آیدا برای تو حسابی همین اندک زمان را هم تحت تاثیر قرار خواهد داد.

۱۳۹۱ خرداد ۲۵, پنجشنبه

چک اشتباه و بسته ی کتاب



پنج شنبه بعد از ظهر هست و من در کافه ی کرما در دانفورد هستم. از صبح که تو رفتی موزه من هم آمدم اینجا که درس بخوانم و تنها بازیگوشی کردم و البته یک اسکایپ طولانی هم با رسول داشتم که بد نبود. اما درس بی درس و اوضاعم داره خیلی خراب میشه و می دانم که به چه غلط کردمی میفتم به زودی.


تو هم که رسیدی موزه بهم زنگ زدی که اینها به اشتباه فکر کرده اند که تو از امروز به مسافرت میروی و به همین دلیل جایگزینی برایت آورده اند و خلاصه برگشتی خانه. الان هم داری با خاله فریبا چت می کنی. هنوز خیلی رو فرم نیامده ام و هر شب تپش شدید میگیرم و از خواب بیدار میشم. دو شب پیش که از شدت تپش نفس هم نمی توانستم راحت بکشم و تمام سعی ام این بود که تو را بیدار نکنم.


سه شنبه تو با بانا قرار داشتی که کمی در کارهای اینترنتی کمکش کنی و وقتی رفته بودی پیشش بهت گفته بود چرا اینقدر صورتت فشرده هست و تو برایش از فشارهای بخصوص خانوادهها گفته بودی و خلاصه بهت گفته بود که باید با ریک مشورت کنی و ازش تراپی بگیری و البته حرفها و راهنمایی های مناسبی هم از تجربه ی خودش بهت کرده بود. دیروز با ریک حرف زدی و اون هم بهت گفته بود که باید مثل فنومنولوژی هوسرلی سعی کنی که موضوع را از خودت جدا کنی. اینکه بابات و مامانت هستند را نباید تا حد امکان دخالت در رویکردت بدهی تا بتوانی کمک مناسبتری بهشون بکنی. بهت گفته بود من هم باید درمورد مامانم و مسايل خانواده ام همینگونه رفتار کنم. به قول بانا تنها کمکی که ما می توانیم بهشون بکنیم اینه که شنونده ی درد دلهایشان باشیم و سعی کنیم که برایشان فرزندان خوبی از این نظر بمانیم وگرنه کار بیشتری از دستمون برایشان در این شرایط و با این سن و سال بر نمیاد.


دیروز عصر با اینکه خیلی حال نداشتم رفتم کلاس آلمانی که دوشنبه غایب بودم و خوب بود. کمی بیشتر از بقیه حرف زدم و کمی اعتماد به نفسم برگشته. هنوز تکلیف کلاس تابستانمان معلوم نیست اما امیدوارم بشه که خیلی عقب نیفتم. 


دیروز ایمیلی برای من و جداگانه برای تو از دانشگاه آمده بود بابت برزری تابستان. به من هزار و به تو ۵۰۰ دلار گفته بودند که خواهند داد. با شوخی و خنده خیلی اعتراض کردی که چرا اینطور تبعیض قایل می شوند و من هم کمی سر به سرت گذاشتم که اگر تو هم یکی از برگه هایت را تحویل بدهی و نمره بگیری اوضاعت برای بعد بهتر میشه. گذشته از شوخی خیلی هم خدا را شکر کردیم که کمی برای ماه آگست خیالمون را راحت کرد همین ۵۰۰ دلار اضافه با اینکه احتمالا اوضاعمان خراب خواهد بود. اما همین نیم ساعت پیش ایمیل دیگه ای برای من آمد که اشتباه کرده ایم و به شما هم همان ۵۰۰ دلار را خواهیم داد به تو که زنگ زدم هم می خندیدی و هم کف کرده بودیم. به هر حال امیدوارم هرطور شده بتوانیم به قول معروف این تابستان را با توجه به ماهیانه ای که برای مامانم می فرستیم به سلامت بگذرانیم.

راستی بسته کتابی که برایم از آمازون بابت کادو تولدم سفارش داده بودی رسید. یک قابلمه کوچک برای خودت بود و چهار جلد کتاب بسیار ضروری که می خواستم. جلد دوم سرمایه، یک دیکشنری تصویری آلمانی- انگلیسی، کتاب جدید آشر درباره ی لویناس و مکتب فرانکفورت و بخصوص این آخرین کتاب ژیژک به نام Less than nothing که فکر کنم کتاب خوبی باشه.

امشب قراره بریم دیدن آیدا و بچه هایش. می خواهم برای آندیا یک کتاب بگیرم و خلاصه دست خالی نروم به همین دلیل از اینجا میروم بی ام وی و بعد میام خانه تا با هم بریم. فردا هم باید برم دانشگاه تا کتاب کتابخانه را که کسی درخواست داده بدم و بعدش هم که باید برم دکتر دندانپزشک.

این چند روز باقی مانده باید هر دو کمی درس بخوانیم که لااقل کمی در جریان کار بیفتیم و وقتی برگشتیم از صفر مطلق شروع نکنیم.
 

۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

جانمان کاسته شد



دیشب شبی بود! تقریبا تا صبح نه خواب به چشمهامون آمد و نه یک نفس راحت کشیدیم. از شدت تپش قلب که تا همین الان که آخر شب دوشنبه هست در سینه ام درد دارم. تو هم چشمهایت طوری پف کرده که انگار از رینگ بوکس برگشته ای از بس که گریه کردی. اما مسئله چه بود و در یک کلام چه مرگمون بود. داستان از دیروز غروب که رفتیم پیاده روی تا کمی از شدت فشار و ناراحتی تلفن بابات و داستانهای خانوادههامون کم کنیم. پیاده روی خوبی هم بود تا تقریبا شب که گفتیم بریم در بار دوک یورک بشینیم و کمی حالمون را بهتر کنیم. شام سبکی سفارش دادیم و شروع کردیم به بازخوانی روابطمون با خانوادهها و مشکلاتی که باید حواسمون باشه و ازشون پرهیز کنیم تا بیشتر از این بهمون فشار نیاورند. 

در حین حرفهامون هر دو دچار سوءتفاهم شدیم اما من آنجایی دیگه بریدم که تو گفتی ما به هر حال وظیفه داریم که بی حد به پدر و مادرهامون و خواسته هاشون برسیم. خلاصه که بعدا هم تو متوجه ی اشتباهت شدی و هم من متوجه ی سوءتفاهمی که از حرف تو پیدا کرده بودم اما این بعدا تا امروز ظهر طول کشید.

من که به شدت حالم گرفته شده بود و به شدت تپش و قلب درد گرفته بودم پیاده- علیرغم اینکه تو اصرار داشتی که تاکسی بگیریم و من لجاجت می کردم- تا خانه آمدیم که همین باعث بدتر شدن حال هر دومون شد و بخصوص من که واقعا فکر کردم سکته خواهم کرد. تمام شب را اینطوری تا صبح خواب و بیدار سر کردیم. صبح هم همین حال را داشتیم تا اینکه من رفتم و دوش گرفتم و کمی فکر کردم و دیدم که هم تو و هم من دچار سوءتفاهم شده ایم و باید با هم درست و دقیق حرف بزنیم چون مطمئن بودم که موضع و خواست و نگاهمون به زندگی مشترک و هدفمان یکی است. 

حرف زدن در یک فضای آرامتر هر دو را متوجه کرد که به قول تو حرفهامون یکی است اما به اشتباه عصبی شده ایم و خلاصه که واقعا از عمرمون کاستیم.

تو هم به این نتیجه رسیدی که چیز بی حدی وجود نداره و اتفاقا نباید هم اینطوری به موضوع نگاه کرد. و البته نتیجه ای که گرفتیم این بود که ما در مرکز زندگی مون حلقه هایی از آدمهایی داریم به دور خود که با نسبتهای متفاوت از مرکز قرار دارند و ما هم وظایفی داریم. مثلا در اولین حلقه مامان و بابای تو و مامان من هستند. از مشاوره و سنگ صبور شدن تا کمک مالی نیازهاشون فرق داره و البته توان ما هم محدوده. برادران و مادر در حلقه ی بعد هستند و اگر مسئله ای مثل داستان دیروز پیش آمد- که دلیل اصلی داستان این بود که آقا جهانگیر درگیر دوست دخترشون بودند و وقت نکردند که چند روزه با تهران تماس بگیرند و بابات هم به تو زنگ زده و خلاصه داستان آنطوری شد که شرحش رفت- باید حواسمون باشه که نسبت بابات با جهانگیر با نسبت تو با جهانگیر فرق می کنه و تو وظیفه داری بهشون راهنمایی و مشورت درست بدهی و نه اینکه آن طور که من دیشب بهت گفتم یکی را در تاریکی بگذارید ( در این مورد بابات در جریان تصمیمات جهانگیر و مامانت درباره ی داستان کانادای جهانگیر تا آن اندازه که باید باشه نیست و من به این موضوع اعتراض کردم). به هر حال با این حرفها که هر دو زدیم- برخلاف دیشب که تقریبا من تمام مدت حرف میزدم- هر دو آرام و بهتر شدیم. کمی بعد از ظهر دوباره خوابیدیم و برای نهار و شام رفتیم بیرون و یک غذای مزخرف در همان محله ی یونانی ها خوردیم و تو برگشتی خانه و من رفتم ربارتس و وقتی برگشتم خانه تو داشتی کارهای شرکت و اسکن ها را انجام می دادی.

آخر شب هم یک فیلم ترکی-آلمانی مزخرف دیدیم و الان هم داریم آماده خواب میشویم. نه درس خواندم و نه آلمانی و نه حتی حال گوته رفتن را داشتم. خلاصه که قرار شد از این به بعد بسیار بیشتر هوش و حواسمون به سلامت زندگی مون باشه و البته این به معنی بی خیالی نسبت به اطرافیان مون نیست که اساسا من و تو هم چنین آدمهایی نیستیم.

در یک کلام دیشب یکی از بدترین تجربه های ما بود و با اطمینان می توان گفت که عمرمان را کوتاه و جانمان را کاست. باید که درس بگیریم.