۱۳۹۱ اردیبهشت ۳, یکشنبه

داستانی برای ایوا



دیشب با آمدن بچه ها یک ساعت دیرتر از زمانی که قرار بود بیایند مهمانی از ساعت ۹ شروع شد. فکر کنم به مامانم خوش گذشت چون به هر حال بچه های فامیل را میدید. علی گفت که با ماشینش تصادف کرده و رادیات ماشینش که به دیوار زده سوراخ شده. خلاصه داشت از فرشید راهنمایی می خواست. ما هم که قبض جریمه هفته ی پیش را می خواستیم بپردازیم هر چه کردیم نشد و دایم پیغام میداد که این قبض پرداخت شده. خلاصه که نمی دانم چه شده اما امیدوارم بعدا دردسر نشه. خلاصه که شب خوبی شد و با چند مدل غذا و دسر که تو درست کرده بودی به همگی خوش گذشت.


امروز هم برای برانچ مرجان و کامران را دعوت کرده بودیم به هات هاوس که آنها هم تا رسیدند تقریبا شده بود ساعت یازده و موزیک هم تازه راه افتاده بود که بسیار هم جاز دلنشینی بود. مرجان چندین بار تشکر کرد و بخصوص از اینکه به کامران اینقدر خوش گذشته خوشحال بود.

نکته ی جالب این بود که علی به مرجان درمورد ماشینش یک داستان دیگه گفته بود و خلاصه معلوم شد که به احتمالا به اون دروغ گفته. اتفاقا همین نکته باعث شد بعد از ظهر که مرجان ما را تا در خانه رساند و تصمیم گرفتیم سه نفری بریم و کمی از هوای خنک اما آفتابی با قدم زدن لذت ببریم مامان داستانی را از منصور و فریده تعریف کنه که کلی باعث تعجب ما شد. اینکه یک روز به ایوا همسر اول منصور، خاله اقدس خدا بیامرز و خودش می گویند هما کسی است که میاد به منصور سر میزنه که ایوا را که با مامان همکار و دوست صمیمی بوده است فریب بدهند تا فریده که آن موقع باهاش مخفیانه رابطه داشته شناخته نشه. خلاصه که خودم هم چندتا چشمه ازشون دیده بودم اما اینکه علی هم اینقدر از حالا دروغگو دربیاد خیلی ناراحت کننده است. با اینکه بچه ی خوبیه اما به هر حال به قول همه بچه است.

خلاصه پیاده روی خوبی رفتیم و تا برگشتیم خانه تو و مامان با بانا و مشاور ملکی شون رفتید یکی از واحدهای بالا را ببینید که خیلی هم مناسب نبوده و من هم خانه را مطابق یکشنبه ها تمیز کردم. برای مامان یک فیلم دیگه ی آلمانی که از گوته گرفته بودم گذاشتم که خیلی دوست داشت و حالا هم منتظریم تا مامان بعد از دیدن این برنامه ی احمقانه ی ایرانی های سان ست که دنبال می کنه و تو که داری برگه های دانشجویانت را تصحیح می کنی شام بخوریم و برای مامان فیلم *کارنج* آخرین اثر پولانسکی را بگذارم که من و تو در سینما دیده ایم.

به سلامتی فرداشب آخرین شبی است که مامان اینجاست و بعد از اینکه سه شنبه ظهر پرواز کرد من و تو باید برگردیم سریع مرکز شهر برای گرفتن ویزای فرانسه مون و بعد هم چون ماشین داریم بریم دوباره اون سر شهر برای خرید از کاستکو. قراره که حقوقمون تا آن روز واریز بشه. امیدوارم که این طور بشه که بتونم به مامان ۵۰۰ دلار ماهیانه اش را همینجا بدهم.
   

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

جدایی فریبا از نجمی



پنج شنبه شب مهمان فرشید بودیم در مرکاتو که به قول خودش می خواست دختر عمه اش را دعوت کنه. تو بعد از موزه به خانه برگشتی تا دمی زیره که مامانم برای نهار درست کرده بود را دور هم بخوریم و بعدش هم قرار بود بری کلاس فرانسه که خستگی مانع شد و نرفتی. من هم در این چند روزه مطلقا هیچ کار مفیدی از هیچ رقم انجام نداده ام. اصلا هیچ کاری انجام نداده ام چه مفید و چه غیر مفید. بهترین فرصت بود برای کمی آلمانی خواندن یا مقاله و کتاب غیر درسی ورق زدن که با تنبلی و البته از پنج شنبه شب سرماخوردگی و بیحالی از دست رفت.


جمعه هم تمام روز را در خانه بودیم. البته سرظهر مامان با بانا برای یکی دو ساعت رفتند سن لورنز مارکت که یک بازار تولید به مصرف کوچکی هست در مرکز شهر. تو برای تصحیح برگه های دانشجویانت خانه ماندی و من هم طبق معمول این دو هفته پای اینترنت وقت تلف کردم.


بعد از ظهر با مامان دو تایی رفتیم کمی پیاده روی در محله های نزدیک خانه. تو هم که به هوای برگه تصحیح کردن ماندی خانه تمام مدت را با خاله فریبا که تازه از ایران به سوئد برگشته صحبت کرده بودی سر موضوع جدایی اش از نجم الدین- عمو نجمی- که برامون خیلی عجیب بود. قرار بود از دو هفته سفر به اروپا یک هفته بریم سوئد پیش آنها که تصمیم به جدایی گرفته اند. البته خاله این تصمیم را گرفته و به تو گفته که مشکل مربوط این ایام و این دوران نیست از روز اول چنین بوده و هر چه سعی کرده طرف را کمی از انقباض شدید نسبت به هر مسئله ای و بخصوص از شدت نارسیسیست بودن در بیاره نشده. خلاصه که برنامه ی ما به اصرار خاله سر جایش هست اما تاکید داره که اصلا نگران شرایط اون نباشیم.

من هم البته یکی دو ساعتی با رسول اسکایپ کرده بودم که کلا تغییری در وضعیتش هنوز ایجاد نشده اما از هفته ی آتی که وقت پلیس داره و گرفتن کارت اقامت موقتش آنجا شرایط کمی بهتر خواهد شد.

دیشب دور هم با ناچاسی که تو درست کرده بودی و بطر کیانتی که داشتیم و فیلم لبه ی بهشت فاتح آکین که من و تو در سینما دندی سیدنی دیده بودیم و برای مامان از گوته گرفته بودم شب خوشی را سه نفری در کنار هم داشتیم. امشب هم قراره بچه ها برای دیدن مامان بیایند شام اینجا. علی و دنیا، فرشید و پگاه. فردا صبح هم برای برانچ مرجان و کامران را به هات هاوس دعوت کرده ایم که هم مامان را دوباره ببیند و هم مامان را به هات هاوس و صبحانه ی معروفش برده باشیم. البته شرایط مالی تقریبا صفر مطلقه. دیروز مامان می پرسید امکان داره برایش کمی پول به حسابش بریزم- چند روز زودتر از معمول- که گفتم حتی ۱۰۰ دلار هم پول نداریم. اما خدا بزرگه و حتما درست میشه.
 

۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

Wvrst


پنج شنبه صبح سحر هست و بعد از مدتها بلاخره صبح زود بیدار شده ام. البته تمام این چند وقته که مامانم اینجاست شبها زودتر از ساعت ۱۲ نخوابیده ایم اما کمی هم به دلیل تنبلی و بی انگیزگی برای درس خواندن بوده که صبحها دیر بیدار میشدم.

امروز تو باید بری موزه و بعدش هم کلاس فرانسه. برای شب و شام با فرشید و پگاه در رستوران مرکاتو قرار داریم. فرشید خیلی دوست داشت که حتما مامانم را قبل از رفتن بیش از یکبار- شنبه شب با علی و دنیا مهمان ما هستند- ببیند و به همین دلیل این برنامه را گذاشتیم. من هم که بیکار و بی عار تمام روز را خانه خواهم ماند و وقتم را به بطالت خواهم گذراند. البته بهترین قسمتش این خواهد بود که با مامانم هستم اما اگر بخواهم درس بخوانم اون هم خوشحالتر میشه. اتفاقا دیروز هر چه اصرار کردیم که یا با تو عصر بیاد پایین برای ورزش و یاخودش اگر دوست داره کاری بکنه- فیلمی ببینه پیاده روی بره بره موزه و ...- نشسته بود خانه و حوصله ی هیچ کاری نداشت. همین باعث شد من و تو هم بمانیم خانه و من کمی آلمانی خواندم و تو هم کمی به کارهای برندا رسیدی که البته اگر رفته بودیم کتابخانه تمام شده بود و به همین دلیل تمام هم نشد. برای اینکه حوصله اش سر نرود نشستم و به همراهش سر ظهر یک فیلم دیدم به اسم فارگو از برادران کوئن که تا پیش از این ندیده بودم اما واقعیتش اینه که نه وقت فیلم دیدن سر ظهر را داشتم و نه حوصله اش را. اما گفتم بشینم و با مامانم این فیلم را ببینم شاید اون هم کمی روی فرم بیاد.

بعد از نهار تو و مامان کمی استراحت می کردید که من کارهایم را کردم که زودتر بروم سر کلاس آلمانی تا هم کتاب جدید را بخرم و هم ببینم دوشنبه چه کار کرده. وقتی خواستم برم دیدم مامان میگه من هم می خواهم بروم راه برم. وقتی رسیدم کلاس متوجه شدم کتابی که باید بخرم را روز اول به اشتباه خریده بودم و در خانه دارم. به تو که زنگ زدم که بگم رسیده ام گفتی که داری با مامانم میری ورزش و وقتی متوجه ی داستان شدی گفتی ما کتاب را برایت می آوریم و بعدش بجای ورزش میریم پیاده روی.

بعد از اینکه کتاب را آوردید گفتید که احتمالا تا بعد از کلاس من آن اطراف خواهید بود و قرار شد به تو زنگ بزنم. کلاس جدید چند دانش آموز- زبان آموز- جدید داره. اوکسانا، سوزی، تونی و اندرو هم از دو ترم پیش مانده اند و مارک و کندل و گئورگیوس هم از ترم قبل آمده اند. ترکیب خوبی شده. البته من اگر ترم اول شاگرد اول بودم و ترم دوم متوسط این ترم اوضاعم اگر درس نخوانم برعکس ترم یک خواهد شد. اتفاقا دلیل زود بیدار شدنم هم همین حس درس خواندن بود که دارم بهش بی توجهی می کنم.

بعد از کلاس که به شما زنگ زدم گفتید بعد از یک پیاده روی حسابی حالا منتظر من در رستوارن-ساندویچی Wvrst هستید و من هم آمدم و با هم یکی یک Wurst  آلمانی اصل خوردیم و تا برگشتیم خانه و با آمریکا حرف زدیم و مادر گفت که خاله برای امیر پول فرستاده تا به قول خودش بیزنس راه بندازه و خوابیدیم شده بود نزدیک یک صبح.
  

۱۳۹۱ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

نیاگارا



امروز سه شنبه هست و من تازه از تحویل دادن ماشین برگشته ام خانه. تو با مامانم پاستا با پستو برای نهار درست کرده ای و وقت نهار هست.


از شنبه بگم که رفتیم کرپ اگوگو و بعدش هم مامانم را بردم همان بغل تا کتابخانه ی مرجع تورنتو- رفرنس لایبرری- را ببیند. در راه برگشت به سمت ماشین بودیم که یادم افتاد مدتی است از ساعت پارکینگ ماشین گذشته تا رسیدم به ماشین دیدم که به سلامتی ۳۰ دلار جریمه شده ام. این هم اولین جریمه در کانادا. نکته ی جالب این بود که صبحش داشتم فکر میر کردم بهتره با توجه به کم پولی به کازالوما نریم که گران میشه و نرفتیم اما بلافاصله این جریمه که نصف پول ورودی بود را دریافت کردم.

به هر حال شنبه با رفتن به تواضع و دانشگاه ما که هم مامان برای مادر و خاله آذر چیزی بخرد و هم دانشگاه ما را ببینه تمام شد. غروب بود که برگشتیم خانه و شب با هم فیلمی دیدیم. یکشنبه هم تا کارهامون را کردیم و زدیم به راه شده بود پیش از ظهر. در یک هوای بارانی راه افتادیم و البته با بد اخلاقی و بغ و چغ واقعا بی مورد و بی دلیل مامانم. وقتی رسیدیم هتل بعد از ظهر بود اما نمای اتاقی که تو گرفته بودی به حدی زیبا و مشرف به آبشار بود که خلاصه حسابی حال و روحیه ی همه و مخصوصا مامانم را عوض کرد. کلا متاسفانه مامانم خیلی از همه چیز ایراد میگیره و نق و غر میزنه. کلا آدم راحتی نیست و از آن بدتر اینکه حتی با خودش هم تعارف داره و راحت نیست. امکان نداره ازش بپرسی مثلا چه غذایی میل داری و یا چه فیلمی ترجیح میدهی ببینی و ... هرگز جوابی جز این بده: هر چی خودت می خواهی. و وقتی هم بلاخره چیزی را انتخاب می کنی- حتی اگر خودش هم انتخاب کرده باشه- دایم ایراد میگیره و غر میزنه. این بار هم دم در موقع رفتن بی خود ترسید که من ماشینم بمالد به ماشینی که بیش از حد بیرون ایستاده بود و شد بهانه ی بدخلقی. خلاصه که هر چه از مامان و بابای تو ممکنه آدم بعضی اوقات جا بخوره از دست مامانم کاملا آدم کف می کنه. ضمن اینکه متاسفانه مامانم مودی هم هست و این کار را سختتر و بدتر می کنه. به هر حال رسیدیم اما نما و بعدش هم یک پیاده روی حسابی کنار آبشار و نهار در ساختمان کازینو حال همگی را جا آورد. تو که دایم سعی می کردی که فضا را خوب و عادی کنی و واقعا هم کلی کمک کردی تا اوضاع درست شد.

شب را در کنار هم در سوئیت خوبی که تو گرفته بودی با شراب و میوه و آجیل کنار پنجره نشستیم و گفتیم و نگاه کردیم تا دیگه از خستگی خوابمون برد. با اینکه بخصوص تو در دلت نگران کار بابات هستی اما سعی می کنی به روی خودت خیلی نیاوری. اما اتفاقا خیلی جایشان را خالی کردیم و جالب اینکه دیشب هم مامانم و هم تو خواب خیری برای کار بابات دیده اید که تعبیرش احتمالا اینه که فعلا با کمی صبر و حوصله باید تحمل کرد. 

دیروز صبح که دوشنبه میشد بعد از صبحانه ای که در هتل خوردیم کارهامون را کردیم و بعد از تصفیه حساب رفتیم دوباره کنار آبشار چون برخلاف روز قبل که هوا ابری-نیمه بارانی و خنک- اما عالی- بود هوا آفتابی بود. رفتیم در حاشیه ی شهر که به طور اتفاقی پارکی با دریاچه ای کوچک بود و کلی پیاده روی کردیم و بعد هم برگشتیم نزدیک آبشار و کنار یک باغ گل پارک کردیم و آنجا در بین گلها عکس گرفتیم و خلاصه مامانم خیلی شاداب و خوش شده بود که بیش از همه تنها و تنها بخاطر تو و برنامه ریزی های عالی بود که تو کرده بودی.

از آنجا به سمت شهرک Niagara on the lake رفتیم و در خیابان اصلی اش که خیلی ما را یاد شمال انداخت قدم زدیم و نهاری خوردیم و برگشتیم سمت تورنتو که تا رسیدیم شده بود ۷ عصر. مسافرت خوبی بود. آرامش بخش و بسیار ضروری. امروز هم بعد از اینکه ماشین را پس دادم چون تو و مامانم هم بیرون بودید با هم نزدیک خانه قرار گذاشتیم و همدیگر را در کافه اسپرسو دیدیم. چایی نوشیدیم و مامانم از بچگی من گفت که اهل باور کردن بسیاری از مزخرفاتی که به بچه ها می گویند نبودم و چقدر مریم برایم تن تن می خواند و ... و خلاصه خیلی از اینکه من و تو اینقدر با هم راحت و در یک مسیر هستیم باعث آرامش خیال اوست. چقدر از تو متشکر هست و چقدر خدا را شکر می کند.

در مسیر برگشت برایش چندتایی فیلم گرفتم تا این چند شب هم فیلم داشته باشه برای دیدن. دیشب *گوست رایتر* پولانسکی را برایش گذاشتم که دوست داشت.

از دیروز کلاس آلمانی من شروع شده که گفتن نداره که اصلا نخوانده ام و دوباره احتمالا ترم ضعیفی را پیش رو خواهم داشت مگر اینکه یک تکانی به خودم بدم- واقعا که!

تو هم داری بعد از سه جلسه غیبت میری کلاس فرانسه به سلامتی. پول کلاس تو را توانسته ایم بدهیم اما آلمانی من فعلا که هیچی. اتفاقا در این سفر هم بیش از آنچه که باید خرج کردیم و کلا با آمدن مامانم بخصوص پول غذای بیرون و رستوارن خیلی داده ایم و فعلا چیزی نداریم. هزینه ی ماشین و بنزین و پارکینگ هم که اضافه تر از آنی شده که فکرش را می کردیم. به هر حال خدا را شکر کم کم اما میرسه و آبرومون حفظ شده. اتفاقا امروز هم ۲۰۰ دلار اول تکس من برگشته بود که کمی خیالمون بابت پول ماشین برای سه شنبه ی بعد که می خواهیم مامان را به فرودگاه برسانیم راحت شد.

قبل از تمام شدن این پست باز هم می خواهم از این سفر خوب و لذتی که بردیم بخصوص با برنامه ریزی عالی تو بنویسم و تشکر کنم. قرار شد که با هم برای شب تولد تو به سلامتی بریم اولین مسافرت اینطوری خودمون دوتا.
 
     

۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه

700



صبح شنبه هست و فعلا فقط من بیدار شده ام. دیشب که شب نسبتا خوبی با بانا و ریک در شهرزاد بود تا برگردیم خانه و بخوابیم شده بود 2 صبح. در شهرزاد البته از آنجایی که حرف از زمان جنگ ایران و عراق شد و بانا که هیچ ایده ای از این موضوع نداشت و می خواست بیشتر بداند که حال روز ما و مردم چطور بوده آنقدر پرسید و سؤال کرد که کمی حال بخصوص مامان گرفته شد از یادآوری شبها و ایام بمب باران. اما به هر حال خوب بود. بعد از شام آنها گفتند که می خواهند پیاده بروند و ما هم با ماشین رفتیم کمی آن دور و بر را به مامان نشان دادیم و برگشتیم.


تمام شب من دل درد و دل پیچه داشتم. تازه شام کامل هم نخورده بودم و با تو و مامان "شر" کرده بودم. خلاصه که از بس این ایام غذای بیرون خورده ایم فکر کنم معده ام ناراحت و حساس شده و همان رستوارن پشت رستوارن داره کار دست دل و جیبم میده. اما از آنجایی که بعد از یک هفته مشکل وایرلس بودن اینترنت خانه با خرید یک "راوتر" دیگه حل شد برای مامان کمی از آهنگ های جوانان ایرانی تازه شناخته شده در خارج از ایران و البته تا حدی ناشناخته در لس آنجلس مثل کیوسک و نامجو و شاهین نجفی و یکی دو نفر دیگه را گذاشتم که خیلی لذت برد و فکر کنم حالش بهتر شده بود موقع خواب.

از آنجایی که تو هم دیروز با بابات حرف زده بودی و من هم نزدیک به دو هفته هست که حرف نزده ام و دلمون برای همدیگر تنگ شده گفتی که بابات داره برای یک هفته میره مشهد. گفتم چطور اینقدر طولانی که گفتی دادگاه داره. خیلی نگران سلامتیش هستی و حق هم داری. خلاصه که تمام دیشب خواب بابات را دیدم که با هم و جهانگیر دور هم بودیم و مامانت دانشگاه بود و اون هم فکرش خیلی درگیر گرفتاریهایش بود اما ما سه نفر داشتیم برای روحیه دادن به او خنده و شوخی می کردیم. تو جایی در خواب برای گرفتاری های بابات در حالی که داشتی برای من توضیح میدادی گریه می کردی و این را به فال نیک می گیرم. امیدوارم به قول تو در درجه ی اول سلامتی و روحیه اش آسیب نبینه و البته در آن بی دادگاهها هم آبرو و حیثیتش جریجه دار نشه.

امروز چون ماشین داریم بیرون خواهیم رفت اما هوا ابری است و اینکه کجا بریم هنوز مشخص نیست. فردا هم که به سلامتی به "نایاگرا" خواهیم رفت برای یک شب.

در ضمن یک خسته نباشید و آفرین هم به خودمان باید بگم که این یادداشت ما را به مرز 700 پست در این بلاگ رساند. به امید روزی که با هم دهها برابر این رقم را خلق کرده باشیم و دوباره بخوانیم.
 

۱۳۹۱ فروردین ۲۵, جمعه

رستوران پشت رستوران



تمام دیروز و امروز را با درد در قفسه ی سینه و دست بابت اعصابی که امیرحسین از من خرد کرد سر کردم. البته روزهای خوب و خاطره انگیزی در حضور مامانم داریم و خوش می گذره اما به هر حال این بخش هم هست. 

دیروز بعد از اینکه تو رفتی موزه ما در ساعت اتمام کار تو حدود 2 آمدیم آنجا و تو بهمون یک تور افتخاری دادی و موزه ی بسیار زیبای اینویت ها را دیدیم. برای نهار رفتیم طبقه ی بالای پاساژ که رستوران چینی داشت و بهت گفته بودند غذایش خوب و قیمتش مناسبه. درست هم بود اما در بشقاب تو تکه ای شیشه ی سبز در سبزیجات بود که خدا خیلی رحم کرد که نخوردیش. بهون گفتند که بابت عذرخواهی مهمان ما هستید اما با اصرار من تنها غذای تو را پرداخت نکردیم و بعد از اینکه کمی جلوی آب قدم زدیم و کمی هم به پرنده ها نان دادیم تو رفتی گردهمایی بچه های سال قبل دانشکده خودت در دانشگاه تورنتو و من و مامان هم رفتیم بی ام وی تا مامان دیکشنری فرانسه بگیره.

دوتایی پیاده برگشتیم و در کافه ای نشستیم و چای نوشیدیم و مامان از روزی که بهش خبر فوت بابام را دادند گفت و از زندگی اش در این چند سال گذشته و خلاصه تمام رنجهایی که هرگز به زبان نمیاره اما رد  آن لحظات کاملا در خطوط صورتش پیداست. در جایی از حرفهایش اشکهایش سرازیر شد و بعد از اینکه کلی با هم حرف زدیم ازش قول گرفتم که کمی به خودش و این سالهای پیش رویش فکر کنه و دایم سعی کردم به قول تو بهش روحیه بدم.


وقتی برگشتیم خانه ساعت حدود 8 بود و تو هم تازه رسیده بودی. با هم نشستیم و چارت و جداول نمرات دانشجوهای من را درست کردیم و مامان هم فیلمی دید. کلی کار کردیم تا بلاخره همه چیز آن طوری شد که باید و وقتی امروز رفتم دانشگاه برای تحویل نمرات دیدم تقریبا هیچ یک از توتورها کارشان را تکمیل نکرده اند و در ظاهر هم همه چیز خوب و بی مشکل برای همه پیش رفت. خلاصه که دوباره این من و تو هستیم که بیشتر از همه و بی مورد کار می کنیم.


قبل از اینکه برم دانشگاه رفتم و برای این ویکند و به سلامتی یکشنبه که می رویم نیاگارا ماشین کرایه کردم. یک ماشین داج بهم داد که یکی دو مدل از ماشینی که امیرحسین چند ماهی هست کرایه کرده قدیمی تر هست و مثل نهنگ بنزین مصرف می کنه. بعد از اینکه کار و جلسه مون با دیوید تمام شد برگشتم سمت ایتون سنتر که شما انجا بودید تا برگردیم خانه که گفتید بیا در رستوران مرکاتو و نهار بخور- شما قبلش خورده بودید و اصلا قرار نبود من بیام- به هر حال توی این بی پولی شدید 60 دلار آنجا شد و الان هم باور کردنی نیست که داریم میریم رستوران شهرزاد که با بانا و ریک از قبل قرار داشتیم و نه گرسنه ایم و نه حالش را داریم.

نکته ی آخر اینکه پریشب که امیرحسین مثل همیشه می گفت چه خانواده ای و کی برای من چه کار می کنه و ... و بهش گفتم باید روی پای خودت بایستی و گفت اصلا از خاله و مادر و کسی هیچ انتظاری ندارم و به کسی هم مربوط نیست که چطور می خواهم زندگی کنم- البته عذاب دادن مامان را جزو حقوق طبیعی اش می داند- خلاصه دیشب اشتباهی بجای خاله به من تکست زده بود که خاله جون 2000 دلار برام بفرست تا من بیزنس خودم را راه بندازم - همان قصه ی همیشگی. ای بابا ما داریم پدر خودمان را برای آینده ی این بچه در میاریم خودش تنها فکری که داره اینه که چطور کسی را سر کیسه کنه به قول مامان درست مثل خود داریوش با این تفاوت که دایم هم پشت سر همه مزخرف میگه. خدا آخر عاقبت همه ما را بخیر کنه.
 

۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه

روز خوب و تلفن بد



تازه با مامان از سینمای داخل ساختمان خودمان آمده اید بالا و حالا مامان می خواهد فیلمی که من برایش از یوتوب دانلود کرده ام به اسم "من و ملکه" را ببیند. بعد از اینکه از خانه ی بانا آمده اید و البته هم بهتون خوش گذشته بود - بانا هم از مامان پرسیده بود که حاضره با کسی مثل پدر ریک آشنا بشه و احتمالا زندگی کنه (که گفتم همین کم بود که من و ریک با هم برادر هم بشیم)- گفتم بریم بیرون و رفتیم سه نفری کرما.


تو قرار دانشگاهت بابت کار برندا بهم خورده بود و قرار بود با نیل تلفنی کارها را هماهنگ کنی و در همان کرما این کار را کردی و من و مامان هم حرف زدیم تا کار تو تمام شد و بعد از نوشیدن قهوه به سمت خانه راه افتادیم. قبلش رفتیم ایندیگو که مامان متوجه شد نویسنده ای آمریکایی- هندی الاصل که در واقع جراح مغز هست قراره تا یک ساعت دیگه بیاد برای رونمایی از کتابش و خلاصه گفتم بریم با هم سه نفری بشینیم در رستوارن-بار آنجا و لبی تر کنیم و چیزکی بخوریم تا این زمان بگذره. خلاصه که خوش گذشت و راجع به همه چیز حرف زدیم و بعدش رفتیم و دقایقی حرفهای طرف را گوش کردیم و مامان گفت بریم خانه.


بعد از اینکه آمدیم خانه تو رفتی کمی ورزش و بعدش با مامان رفتید سالن اجتماعات ساختمان که چهارشنبه شبها فیلم داره و من هم نشستم تا کمی آلمانی بخوانم که امیرحسین برایم پیغام داد که بهم زنگ بزن. نزدیک به دو ساعت رویاپردازی و مزخرف درباره ی همه چیز و همه کس گفت و من هم هر چه سعی کردم کمی راهنمایی اش کنم مصداق "نرود میخ آهنی در سنگ" بود. صدایم گرفته و اعصابم بهم ریخته و واقعا متاسفم. به هر حال امیدوارم همانطور که رویا می بافه کارهایش در واقیعت درست بشه. نمی دانم دیگه بهش چی بگم. محترمانه هم در آخر بهم گفت زندگی خودم هست و به کسی مربوط نیست که چه کار می خواهم بکنم. من هم بهش گفتم به هر حال بدان که من به عنوان برادرت همیشه نگرانتم و هر کاری که بتوانم برایت می کنم. فقط امیدوارم که تلاش کنی برایم اساسا مهم نیست که موفق شوی در این مرحله یا نه همین که تلاش کنی و شروع به ساختن خودش بزرگترین قدم هست تا آرام آرام هم موفقیت حاصل بشه. اما ...