۱۳۹۰ اسفند ۲۹, دوشنبه

آرزو می کنم رعایت انسان را



تقریبا کمی بیشتر از دو ساعتی به سال تحویل سال نو مانده. ساعت نزدیک ۱۰ شب هست و تازه دوتایی با هم ماهی خورده ایم با شراب سفید. تو یک بشقاب غذا هم برای بانا و ریک بردی. آهنگی گذاشته ام از رسته ی دامبولی های لس آنجلسی به اسم مگه نمی دونه عیده؟ تو هم داری کارهای سفره هفت سین را می کنی و قراره با هم زنگ بزنیم به آمریکا و بعد هم ایران.


نمی دانم فردا میرسم و می تونم برم کلاس لویناس یا نه. امشب که کلاس گوته را نرفتم. بعد از اینکه صبح رفتم و ماشین را پس دادم رفتم دانشگاه و سر کلاس مارکس. بعد از کلاس با دیوید درباره ی سال آینده و برداشتن یک ردینگ کورس یک ساله باهاش حرف زدم که خیلی موافق بود و گفت کلا روی من طور دیگه ای حساب می کنه. 


همدیگر را بعد از کلاس تو در صف اتوبوس در دانشگاه دیدیم و با هم رفتیم کرما و بعد از خرید از بلور مارکت برگشتیم خانه.


دیروز هم روز پر کار- البته بدون درس- بود. تمام روز را بعد از تمیز کردن خانه به خرید از کاستکو و یکی دوتا چیز کوچک از آی کیا گذراندیم. تا رسیدیم خانه و جمع و جور کردیم شده بود نزدیک ۱۰ شب و من نمی دانم چطور خودم را رساندم به تخت خواب و خوابم برد تا ساعت ۶ که بیدار شدم تا کمی مارکس بخوانم.


اما گذشته از این حرفها دوست دارم بهترین آرزوهایم را به تو در این سال جدید تقدیم کنم.


سلامتی، آرامش و دل خوش. آروز می کنم که قدردان سلامتی و خوشی مان باشیم. آرزو می کنم جان و مال و خاطر همگان از دست و زبان مان در آرامش باشه. آروز می کنم که آرامش، سلامتی و سعادت قرین روزها و لحظه های همگی و ما باشه. گرفتاری ها تا حد امکان و تحمل تخفیف پیدا کنه. روح رفتگان آمرزیده باشه و مسافران سلامت به مقصد برسند و بیماران شفا پیدا کنند. آرزو می کنم پلیدها و پلشتی تا از ما دور باشند و آرزو می کنم در کنار هم باعث افتخار خودمان و عزیزانمان باشیم. آرزو می کنم سعادت و آزادی در دسترس همه و بخصوص همه ی ملتهای گرفتار و دربند باشه. آرزو می کنم آرزو کردن و امید و جستجو برای آرمانشهر را همواره در دل و در زندگی هایمان داشته باشیم و به دنبالش باشیم.


آرزو می کنم که این عشق و این سعادت و این خوشی را دایم در کنار هم و با هم برای دهه ها و دهه ها و دهه ها داشته باشیم.


آرزو می کنم انسان باشیم و انسان را رعایت کنیم.


آرزو می کنم که انسانیت را درک کنیم و رعایتش نماییم با تمام وجود.

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

عدس پلو



دیشب تا بچه ها رفتند و تا ما کمی جمع و جور کردیم و خوابیدیم شده بود ۲. الان هم ساعت ۸ صبحه و من بیدار شده ام و کمی اینترنت بازی می کنم تا تو هم بلند بشی و بعد از جارو کردن و حمام بریم برای صبحانه و خرید از کاستکو و ای کیا بیرون. دیروز عصر که حساب و کتاب کردیم دیدیم عملا نمی تونیم جز یک کمد کوچک از ای کیا و سه چهار قلم چیز ضروری خیلی با دست باز خرید کنیم. البته گرفتن ماشین بیش از هر چیز برای تجربه کردن این داستان و شروع کردنش برای ما اهمیت داشت.

دیشب هم شب خوبی شد. البته من تقریبا تمام مدت داشتم با کلی درباره ی درس و کلاس حرف میزدم و شما چهارتا دختر هم داشتید با خودتان حرف میزدید. عدس پلویی که درست کرده بودی با توجه به پسته و خرما و برگه ی قیصی که در میان چند رنگ پلویی که در ظرف غذا بود خیلی خوش عطر و طعم شده بود و این بچه ها خودشان را کشتند.

بعد از شام هم بامیه و چای خوردند و انا گفت که یک سال برای تقویت زبان چینی به تایوان با بورس دانشگاه یورک و یک مرکز دانشگاهی در آنجا میره و بعد بر می گرده تا در یورک ادامه تحصیل بده که خیلی خبر خوبی بود. من و تو خیلی از دوستی با انا لذت می بریم و از آنجایی که گفته بود قصد داره برای دکتری بره جای دیگه ای و حالا فعلا تصمیم گرفته همینجا بعد از یکسال بمانه و ادامه بده خوشحال شدیم. خلاصه که شب خوبی بود.


مامانم سرمای سختی خورده و دیروز عصر که باهاش صحبت می کردم از این گفت که ما سه زن در این شهر هستیم که با هم رابطه ای نداریم، مسئله از این بیشتر یم خواهی. راست هم میگه. نمی دانم چرا اینطوریه و اینها این طورند. البته من هم حتما چیزهای مشترکی دارم اما برای هر سه ناراحتم. بخصوص برای مامان. گفت که امیر هم تماس گرفته که دارم میام و مامان هم بهش گفته بهتره همانجا کاری پیدا کنی چون با این وضعی که تو اینجا داری و از در خانه برای پیدا کردن کار پایت را بیرون نمی گذاری مشکل حل نمیشه. حالا هم مامان کمی عذاب وجدان پیدا کرده بود. بهش گفتم نه! نگران نباشید. باید راهنمایی درست کنید و اگر هم آمد که مسلما شما بهش نه نمی گویید اما باید متوجه باشه که برای زندگی اش باید کاری کنه و فکر اساسی لازمه. جواب پیغام های مکرر من را هم که نداده. واقعا باعث تاسف هست. جالب اینکه من هنوز باهاش حرفی نزده ام و قصد داشتم وقتی حرف زدیم کمی نصحیت و کمی جدی باهاش حرف بزنم. تلفنش را که بر نمی داره و جواب پیغام هایم را هم نمیده.
 
امروز کلی کار داریم. من می خواهم خانه را تا حد امکان خوب تمیز کنم و جارو بزنم که به سلامتی برای سه شنبه سحر که سال تحویل هست آماده باشه. با اینکه نمی دانم چه کار بکنم چون برای کلاس لویناس هم صبح زود باید از خانه برم بیرون و فکر کنم حدود ساعت ۲ بامداد سال تحویل هست و من هم باید حدود ۷ برم. شاید با هم شیرینی درست کنیم و فردا شب در کلاس آلمانی بدم به بچه ها. کلی هم درس عقب افتاده و نخوانده داریم که باید فکری براشون بکنیم.

۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

ماشین



ظهر شنبه هست و ما تازه از خرید برای مهمانی امشب آمده ایم خانه. البته با ماشین رفتیم خرید! بله دیروز بعد از کلاس  و توتوریال من از سمت دانشگاه و تو هم از خانه آمدی و با هم در ایستگاه فینچ قرار داشتیم تا بریم ماشین کرایه کنیم. نزدیک به یک ساعتی معطل شدیم تا بلاخره ماشین و سایر کسانی که قرار بود با ما از آن ایستگاه بیایند و بریم اینترپرایز ماشین کرایه کنیم آمدند و رفتیم. یک ماشین بیوک سال که طرف گفت ۵۰ هزار دلار ماشینه! مشکی رنگ گرفتیم و راه افتادیم. حس جالبی بود بعد از سالها دوباره سوار ماشین شدن و رانندگی کردن. تو گفتی این اولین باری هست که کنار دستت نشسته ام بدون روسری.


قبل از اینکه بریم طرف گفت که بهتره بیمه هم از خودمان که روزی ۲۰ دلار میشه بگیرید اما با توجه به اینکه کلا خیلی هم دستمان باز نیست گفتیم دفعه بعد که مامانم آمد و خواستیم بریم آبشار نیاگارا حتما این کار را می کنیم. رفتیم از سوپر ایرانی و شیرینی بی بی خرید کردیم و برای شب که مهمان خانه ی فرشید و پگاه بودیم شیرینی گرفتیم. تو گفتی یک سر هم بریم فروشگاه تواضع و کمی هم آجیل خریدیم که به خودمان آمدیم و دیدم خیلی خرج کرده ایم. از یک ماشین که بیرون تواضع داشت خربزه و هندوانه مثل ایران در خیابان می فروخت خربزه برای امشب و دیشب گرفتیم و رفتیم خانه ی فرشید. در کوچه ی آنها تو کمی نشستی پشت ماشین و کمی تمرین کردی و قرار است که این کار را تا سال بعد چند مرتبه ای انجام دهی تا دستت روان بشه. البته جالب اینجاست که تو حداقل تا امروز دو برابر من رانندگی کرده ای. 

دیشب هم خوش گذشت. آریا و آرمان پسرهای اسکندر را هم بعد از یک سال و نیم دیدیم و شب خوبی بود. تا برگشتیم خانه ساعت از یک گذشته بود و صبح هم حدود ۹ رفتیم بیرون تا هم خرید کنیم و هم بنزین بزنیم و هم بریم کافه ی *سم جیمز* که می گفتند بهترین قهوه ی تورنتو را دارد. واقعا  هم قهوه اش بهترین بود البته خیلی از جا و فضایش خوشمان نیامد اما به رفتنش کاملا می ارزید. تنها نکته ای که کمی در حال حاضر درباره ی ماشین نگرانمان می کنه ترسی هست که طرف در دلمان انداخت بابت بیمه ی ماشین. فرشید البته گفت که قیمت بیمه و دیلی که از طرف گرفته ایم خیلی خوب بوده و قرار شد دفعه ی بعد حتما بیمه اش را هم بگیریم. البته کردیت کارت تو بیمه هم داره اما طرف کمی هم با رندی خاص حرفه اش سعی کرد بهمون تفهیم کنه که خیلی هم روی آن نباید حساب کرد.

امشب انا و مگان با کلی و گاری مهمان ما هستند. امروز که درسی نرسیده ام تا اینجا بخوانم. تو هم که با کلی کاری که داری نمی دانم چطور به درس و کارهای برندا و پی یر خواهی رسید. فردا قراره بریم کاستکو و ای کیا. دوشنبه هم که دانشگاه و پس دادن ماشین و گوته ادامه ی داستان خواهد بود به امید خدا.
  

۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه

تابستان پر بار



دوباره تنبل و شل شده ام. با اینکه الان ۶ صبح پنج شنبه هست و با اینکه دیشب نزدیک ساعت ۱۲ خوابیدیم اما کلا دوباره بی نظم و کم انگیزه شده ام و باید سریع روی ریل برگردم. سه شنبه مقاله ام را تحویل آشر دادم. چون آیدین از من خواسته بود که کمی درباره مفهوم انکشاف در هایدگر برایش توضیح بدهم تا بعد از ظهر و نزدیک ساعت ۲ دانشگاه ماندم. تا برگشتم سمت بانک و بعد رسیدم خانه ساعت نزدیک ۴ شده بود و دیگه از درس و کتابخانه خبری نشد.


تو هم که تمام روز را روی کار برندا کار می کردی با سر درد بد و شدیدی که داشتی بلاخره کارهای برندا را تمام کردی که البته به قیمت نرفتن کلاس فرانسه و سینما تمام شد. 


چهارشنبه دیروز هم تو پیش از ظهر رفتی دانشگاه تا با استاد درس جامعه شناسی سیاسی درباره ی مقاله ی پایان ترم حرف بزنی. طرف بهت گفته بود که خیلی از حضور تو سر کلاسش خوشحاله و خیلی از سئولاتی که تو می کنی راضی هست. برگه ی میان ترمت را هم بهت داده بود و به سلامتی A گرفته ای.


من هم تا بعد از ظهر ماندم خانه به وقت تلف کردن اما گفتم بهتره کمی هم درس بخوانم. از بس که هوا خوب و بهاری شده و تو هم بهم اصرار کرده بودی تصمیم گرفتم برم کرما و آنجا کمی کار روی مقاله ی دیالکتیک در سرمایه ی مارکس را شروع کنم. بعد از کرما به گوته رفتم و از آنجایی که تنها کسی بودم که تمرین آنلاین صوتی کلاس را انجام داده بودم یادویگا که واقعا معلم نمونه ای هست از طرف گوته بهم یک تی شرت داد.


شب که برگشتم خانه تو هم از کلاس درسی ات گفتی و گفتی که یکی از بچه ها که اروپای شرقی هست در جواب تو که بهش گفته بودی که سایت گیگا را که از کار انداخته اند- طرف به بچه هایی که نمی دانستند این چه سایتی هست اول ترم معرفی کرده بوده- بهت گفته که برادران روس زحمت بازیابی اش را کشیده اند. امیدوارم این طور باشد. تو که بهش گفتی با این خبر نه تنها روز که ماه همسرم را ساختی- البته اگر درست باشد.

خب! امروز تو باید موزه بری و بعدش هم کمی وقت آزاد داری تا کلاس فرانسه. قراره در آن وقت آزاد به کار مقاله ی پی یر برسی. شاید من هم از کتابخانه آمدم کافه ای که تو تصمیم داری بشینی و کمی دوتایی آنجا با هم کیف کردیم. تو به کلاس فرانسه خواهی رفت به امید خدا و من هم درسم را ادامه خواهم داد.

امروز سالگرد عروسی مامان و بابات هم هست به سلامتی . تولد جهانگیر هم که دیشب بود. قرار شده قبل از رفتن زنگی بزنیم و تبریک بگوییم. فردا عصر بعد از توتوریال من که به سلامتی قراره بریم و ماشین کرایه کنیم و شب بریم خانه ی فرشید و پگاه. شنبه هم مگان و انا با کلی و گاری را دعوت کرده ایم. یکشنبه هم که باید بریم ای کیا و کاستکو خرید و به همین دلیل هم ماشین گرفته ایم. البته درس و مشق هم که باید انجام بدهیم. اما به نظر با پایان گرفتن ترم با اینکه کلی کار و درس خواهیم داشت و مهمان و مسافرت پیش رو داریم اما تابستان پر باری را آرزو می کنم داشته باشیم.
 

۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

شلوغ



خب بعد از مدتی که صبحها کمی بیشتر می خوابیدم از امروز که سه شنبه صبح هست دوباره ساعت ۴ بیدار شده ام که کمی درس بخوانم تا قبل از کلاس رفتن. دیشب هر دو تا صبح ده بار بیدار شدیم و خوب نخوابیدیم. 


دیروز دوشنبه روز شلوغی بخصوص برای من بود. صبح زود رفتم دانشگاه تا مقاله ی آدورنو را پرینت بگیرم و به آشر بدم که آشر نیامد. بعد هم که ساعت ۱۰ و نیم با گمل جلسه داشتم تا برای رفتن به مرحله ی دکترا با هم حرف بزنیم که تا آمد ساعت نزدیک ۱۱ و نیم بود. بلافاصله رفتم سر کلاس مارکس تا ساعت دو و نیم و بعدش هم بی خیال لکچر دیوید شدم و رفتم تکلیف آلمانی ام را انجام دادم- که این ترم واقعا بد و نامنظم درسهایش را خوانده ام- و تا تو از توتوریال آمدی- من که در صف اتوبوس بودم تا نوبت بگیرم- رفتیم سمت مرکز شهر. تو که در ایستگاه موزه پیاده شدی تا بری خانه و من هم تا ایستگاه سنت آندرو می رفتم برای رسیدن به گوته.

خیلی خسته بودم و خلاصه صبحی که از ساعت ۸ زده بودم بیرون تا ساعت ۹ شب که رسیدم خانه طول کشیده بود. لویناس هم که درست نخوانده ام. تو هم به کارهای برندا رسیدی و البته هنوز هم تمام نشده و مقاله ی پی یر را که ویکند دوباره رویش کار کرده بودی برایش فرستادی که حسابی مشعوف از نتیجه شده و رفته بودی ورزش.

امروز بعد از اینکه من برم دانشگاه تو هم ساعت ۱۰ با بانا قرار داری تا بلیطهای پاریس را بخرید- واقعا که چه محبتی دارند می کنند- و بعدش هم می خواهی بری آرایشگاهی که پگاه کار می کنه و عصر هم که کلاس فرانسه داری. شب هم که قراره با هم بریم فیلم مستند ببینیم. من باید بشینم و برای مقاله ی مارکس شروع به مطالعه کنم که تمام وقتم را در این ده روز گذشته از دست داده ام و بعد از کلاس بر می گردم تا استارت این کار را بزنم.

راستی ستایش هم برامون پیغام داده که به سلامتی دوباره از طریق دنی موفق شده برای فوق اسکالرشیپ بگیره و دوباره تشکر کرده که این به لطف شما میسر شده. اتفاقا هر دو برایش جواب زده ایم که این استحقاق خودت بوده و امیدواریم که تو هم بتونی بعدا بانی خیر برای دیگری بشی.

اوضاع مالی خرابه اما نفری یک چک از کیوپی برامون رسیده که بخشی از برزری هست که گرفته ایم. نفری ۳۵۰ دلار که خودش در حال حاضر خیلی کمک محسوب میشه.
 

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

داکیومنتری



دیروز سرماخوردگی که داشتم با بیرون رفتن خیلی بدتر شد و خلاصه باعث شد تمام روز را بی حال و بدون رمق خانه در حال خواب و بیدار سر کنم. تو هم با اینکه کار داشتی اما بیشتر بخاطر رسیدگی به من و درست کردن نهار مناسب خلاصه وقتت رفت. آخر شب با مادر حرف زدیم و با توجه به اینکه الان دو هفته ای هست که اینترنت در ویکندها خیلی بد جواب میده نشد که با مامانم هم حرف بزنیم.


امروز که از خواب بیدار شدیم ساعتها را کشیده بودند جلو و ما خبر نداشتیم. بعد از تمیز کردن خانه وقتی که قرار شد بخاطر هوای آفتابی بسیار زیبا و البته کاملا بهاری و گرمی که بود بریم بیرون متوجه تغییر ساعت شدیم. خلاصه تا رفتیم بیرون و برانچ در کافه ای که قبلا یکبار با سنتی رفته بودیم نزدیک خانه اش به اسم آروما خوردیم ظهر شده بود. در راه برگشت هم از سینمای باز سازی شده ای که نزدیکهای بی ام وی هست رد شدیم و تو بهم گفته بودی که قرار هست فقط فیلم مستند و داکیومنتری اکران کنه. خلاصه که عضو شدیم. نفری ۲۲ دلار سالانه برای دانشجوها که قیمت هر بلیط به ۶ دلار تبدیل میشد. اتفاقا فیلمی که تو مدتی بود می خواستی ببینی را برای سه شنبه شب بطور رایگان خواهیم دید: Waste Land


خلاصه از بی ام وی هم دو سه تا کتابی گرفتم و قدم زنان تا خانه آمدیم. البته قبلش تو از وینر یک بسته کارت پستال گرفتی برای عید و از بلور مارکت هم نان برای ساندویچ فردای من. از وقتی برگشتیم خانه تا همین الان که ساعت یازده دقیقه ای هست که از ۱۲ شب گذشته داشتم روی مقاله ی آدورنو کارهای نهایی را که مگان گفته بود و و رفرنسهایش را درست می کردم. تو هم با اینکه کارهای برندا را داشتی شیرینی درست کردی و به کارهای خانه رسیدی.


فردا صبح زود باید برم دانشگاه تا هم با گمل برای ورود به مقطع دکترا صحبت کنم و هم مقاله ام را به آشر بدهم و بعدش هم که کلاس مارکس را دارم و بعد هم گوته. باز هم آلمانی نخواندم و خلاصه کارم خرابه. تو هم که بعد از ظهر توتوریال داری. قبل از خواب با مامانم حرف زدم که کلی از مادر و گلایه هایش از خاله آذر گفت و از آن مهمتر از اینکه امیرحسین زنگ زده که می خواهم برگردم و مامان هم بهش گفته اینطوری نمیشه و بهتره بمانی همانجا. خلاصه که قرار شد باهاش حرف بزنم و با داریوش هم همینطور. در ضمن گفت که بابک سگ گرفته برای بزرگ کردن. امیدوارم بهشون خوش بگذره اما واقعا برایم باور کردنی نبود که یک روز بابک بچه دار نشه. چند دقیقه ی پیش هم تو برای آمدن مامانم یک شب هتل در آبشار نیاگارا گرفتی که سه نفری با هم بریم. واقعا که بهترین دوست، همسر، دختر، عروس و یار هستی. بهترین.


 

۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

بهترین کنسرت



از پنج شنبه شب شروع کنم که من بعد از تمام روز یک ضرب روی مقاله ی آدورنو کار کردن تا ساعت ۷ و نیم و تو هم بعد از رفتن به موزه و از آنجا هم به کلاس فرانسه نزدیک ساعت ۸ شب آمدی کرنر هال و با هم رفتیم کنسرت Max Raabe. در یک کلام بی نظیر بود. شاید به جرات بتونم بگم که بهترین برنامه ی موسیقی بود که در کانادا تا اینجای کار رفته ایم. شاید بهترین در کنار کار نایجل کندی در اپرا هاوس سیدنی که تا حالا کلا دیده ایم. موزیک های دهه ی ۲۰ و ۳۰ آلمان و انگلیس که کاملا تائتری و کاباره ای اجرا شدند. خلاصه که با اینکه هر دو خیلی خسته بودیم اما خیلی بهمون چسبید و بخصوص از دست کارهایی که پیانیست ارکستر می کرد از خنده روده بر شده بودیم.


جمعه شب هم بعد از اینکه تمام روز تو در خانه روز مقاله ی پی یر کار کردی و من هم کلاس جیم را رفتم- که تفسیرش درباره ی عنصر غیرفعال در نوشته ی جوانی مارکس به کالا در سرمایه تبدیل شده بود کمی عجیب بود و کلا هم مثل همیشه حرفش را تغییر نمی داد- توتوریالم را تمام که کردم با آیدین یک ساعتی در سکند کاپ دانشگاه نشستیم و درباره ی امتحان کامپ حرف زدیم و بعد آمدم خانه تا کارهامون را بکنیم و بریم رستوران شهرزاد که بانا و ریک را دعوت کرده بودیم. البته بانا که نمی گذاشت ما مهمانشان کنیم و با کلی اصرار بلاخره قبول کرد. شب خوبی بود. می خواستیم بخصوص از محبتها و کاری که می خواهند برامون بکنند تشکر کنیم. هم تو و هم من فکر کنم با حرفهایی که زدیم و با گفتن اینکه بار مسئولیتی که با این کمک روی دوش خودمان حس می کنیم و ... خلاصه که خوشحالشان کردیم و البته آنها هم مثل همیشه محبت داشتند و از ما تعریف می کردند. در باد سردی که دو شب هست مجددا شهر را به حالت زمستانی بر گردانده برگشتیم خانه.

دیروز رسول هم برایت نامه ای که سفارت فرانسه برایش فرستاده ایمیل کرده بود که ترجمه کنی و گفته اند که تا زمانی که خانه ای برایش پیدا کنند در هتل اقامت داره. خلاصه که خبر خیلی خوبی بود و خوشحالمان کرد.

الان هم شنبه نزدیک ظهر هست و من با توجه به کمی سرماخوردگی و البته تنبلی که مدتی است دوباره سراغم آمده بجای درس خواندن ساعت ۹ صبح بیدار شدم و تازه می خواهم برای یک قهوه بریم کرما و بعد بشینم پای لویناس خواندن. البته هنوز منتظر تغییرات نهایی مقاله ی آدورنو هستم و بعدش هم باید رفرنسهایش را درست کنم. تو هم هنوز نصف روز باید روی مقاله ی پی یر کار کنی.